« فهرست دروس
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید:
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند:
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
درس شرح منظومه استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/02/27

بسم الله الرحمن الرحیم

[5]غرر فی دفع شبهه الثنویه بذکر قواعد حکمیه/الفریده الاولی فی احکام ذات الواجب تعالی /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه/الفریده الاولی فی احکام ذات الواجب تعالی /[5]غرر فی دفع شبهه الثنویه بذکر قواعد حکمیه

 

پاسخ ارسطو به شبهه ثنویه در مسئله شرور

 

گفتیم که ثنویه برای حل معضل شرور قائل به دو مبدأ مستقل شدند تا هر کدام مبدأ خیر و دیگری شر به حساب بیاید.پاسخ حکمای الهی دو گونه بود.یکی اینکه ارسطو گفت خیر موجودی است که خیرش محض باشد یعنی تماماً خیر است و در حد ذات خودش همش خیر است ولی برای سایر اشیاء موجب آسیب و ضرر نمی‌شود که قطعاً آفریده می‌شود.

 

یک احتمال دیگر هم این است که یک موجودی آفریده بشود که خیرش کثیر و شرش اندک است.این هم آفرینشش مطابق حکمت است و ترک آفرینش او خلاف حکمت است.سه احتمال دیگر هست که خیر و شر مساوی باشد یا شر غالب باشد یا شر محض باشد که هیچ کدام آفریده نمی‌شود.پس چون این دو نحوه وجود یعنی خیر محض و خیر کثیر آفریده می‌شود و آن سه تای دیگر آفریده نمی‌شود نیازی به این نیست که شما مبدأ دیگری برای توجیه شرور پیدا کنید چون بالاخره هر دو خیرند و هر دو مطابق حکمت‌اند.

 

پاسخ افلاطون به شبهه شرور و عدمی بودن شر

 

افلاطون هم پاسخ داد که شر امر عدمی است.آنچه را که شما شر می‌شمرید در حقیقت فقدان کمال است.فقدان کمال چیزی نیست که شیئیتی و حقیقتی در خارج داشته باشد تا بعد نیاز به جاعل و خالق پیدا کند و بگوییم خالق یک چیزی آفریده است به نام سلب کمال.او کمال را نیافریده است نه اینکه سلب کمال آفریده باشد.

 

سؤال از اساس به انتفاع موضوع باطل است.اشکال و سؤال این بود که چرا خداوند شر میافریند در حالی که او شر نیافریده است و هر چه آفریده است خیر است.می‌توانید این‌طور سؤال کنید که چرا خداوند به بعضی اشیاء بعضی کمالات را افاضه نکرده است.باید این‌طور سؤال کنید.پاسخ این سؤال هم این است که عطایای الهی بر اساس قابلیت و استعداد قابل است.اگر قابلیت نداشت استحقاق دریافت کمال هم ندارد.پس اگر شیئی محروم شد از دریافت بعضی کمالات به خاطر نقصان و قابلیت خودش است.در هر صورت خداوند شر و بدی نیافریده است و مطلبش را گفتیم و حالا این نکته را هم اضافه عرض کردم.

 

نظم

 

ثم الوجود اعلم بلا التباس‌      خيرا هو النفسي و القياسي‌

 

و الخير كالشر احتمالا حويا      المحض و الكثير و المساويا

 

فالمحض كالعقول و الذي كثر      خيراته مثل المعاليل الأخر

 

إذ الكثير الخير مع شر أقل‌      في تركه شر كثير قد حصل‌

 

ترجيح مرجوح و ما تماثلا     شرا كثيرا مع مساو أبطلا

 

و الشر أعدام فكم قد ضل من‌      يقول باليزدان ثم الأهرمن‌

 

و إن عليك اعطاص تأثير العدم‌     مز سلب قرن منك عن سلب النعم‌[1]

 

متن کتاب:

 

[5]غرر في دفع شبهة الثنوية بذكر قواعد حكمية

 

(ثم الوجود) مفعول أول لقولنا(اعلم بلا التباس[2] خيرا) مفعول ثان(هو) أي‌ الخير (النفسي و القياسي‌) أي الإضافي فكل وجود و لو كان إمكانيا خير بذاته و خير بمقايسته إلى غيره

 

توضیح: وجود را خیر بدان بدون هیچ التباس و شکی.قطعاً وجود را خیر باید بدانی و خیر است و این خیریت یا نفسی است یا در قیاس با سایر اشیاء.هر وجودی ولو وجود ضعیف امکانی باشد ذاتاً خودش برای ذات خودش خیر است در مقایسه با سایر اشیاء هم خیر است ولی مقایسه دوتا است.

 

و هذه المقايسة قسمان أحدهما مقايسته إلى علته فإن كل معلول ملائم لعلته المقتضية إياه.

 

توضیح: یک مقایسه این است که آن را با علتش مقایسه کنی.معلول در قیاس با علتش خیر است.اگر خیر و ملائم برای علت نبود آن را نمی‌آفرید.اصلاً علت که برای خود شر خلق نمی‌کند.

 

و ثانيهما مقايسته[3] إلى ما في عرضه مما ينتفع به و في هذه المقايسة الثانية يقتحم شر ما في بعض الأشياء الكائنة الفاسدة.

 

توضیح: مقایسه دوم آن است که بیاییم این شیء را با اشیایی که در سلسله اسباب و علل نیستند و در عرض او هستند با این‌ها مقایسه کنیم که این از آن‌ها منتفع می‌شود و بهره‌مند می‌شود یا آن‌ها از این بهره‌مند می‌شوند.بالاخره یک تعاملی و رابطه‌ای بین این شیء و بقیه هست که رابطه علی و معلولی هم با هم ندارند.در این قسم و در این مقایسه و این تعامل و ارتباط طرفینی در این مقایسه دوم شری داخل می‌شود.یقتحم یعنی داخل شدن با زور.اینجا گاهی شر وارد می‌شود.

 

در کجا.اولاً در موطن عالم طبیعت فقط و ثانیاً در اوقات اندکی.نه اینکه در اغلب موارد شر پیش بیاید.در این مقایسه ثانی وارد می‌شود شری در بعضی اشیاء کائن و فاسد که عالم طبیعت باشد که عالم کون و فساد است آن هم در اوقات قلیله.

 

و نتكلم في كيفية وقوعه بتقسيم الشي‌ء إلى الأقسام المنقول في الكتب الحكمية عن أرسطو في دفع هذه الشبهة و بأن الشر عدم.

 

توضیح: ما گفتگو می‌کنیم و سخن می‌گوییم در کیفیت وقوع شر به تقسیم شیء به اقسامی که این تقسیم صفت تقسیم است و صفت اقسام نیست اشتباه نکنید.به تقسیم شیء به اقسام پنج‌گانه‌ای که این تقسیم نقل شده در کتاب‌های فلسفی از ارسطو برای پاسخ به این شبهه و همچنین تکلم می‌کنیم به اینکه شر عدم است از دو راه جواب می‌دهد.

 

فقلنا (و الخير كالشر احتمالا) أي بحسب الاحتمال العقلي‌ (حويا المحض و الكثير و المساويا).

 

توضیح: خیر مثل شر به حسب احتمال عقلی در بر دارد حاوی است یعنی هر دوی این‌ها در بر دارند این سه گونه را.خیر محض و کثیر و مساوی و شر کثیر و مساوی و شر اندکش.خب می‌شود اول شش تا بعد یکیش مساوی از هر دو یکی دیگر.

 

فالشي‌ء إما خير محض و إما خيره كثير غالب على شره و إما مساو له و كذا في جانب الشر فالأقسام خمسة إذ المساوي من كل منهما قسم واحد

 

توضیح: پس شی یا خیر محض است و یا خیر کثیر است که غالب بر شر است و همچنین شر همین اقسام را دارد که پس پبچ قسم میشود چرا که آنجایی که می‌گوییم خیر مساوی با شرش به آنجایی که می‌گوییم شر مساوی با خیرش است یکی می‌شود دیگر.

 

كما أن الغالب من كل منهما يستلزم مغلوب الآخر فلم يعد قسما آخر.

 

توضیح: وقتی می‌گویید خیر کثیر و شر اندک یعنی همان یکی از آن طرف گفتی شر اندک و خیر کثیر دیگر.بنابراین پنج احتمال بیشتر نیست.

 

ثم القسمة إما بحسب الخير و الشر الذاتيين و إما بحسب الإضافيين[4] .

 

توضیح: این قسمت را شما می‌توانید بر اساس خیر و شر ذاتی در نظر بگیرید یا اضافی که در خیر و شر در آن که دیگر یعنی بدون مقایسه باشد یا با مقایسه باشد هر دوش می‌شود این‌ها را در نظر گرفت ولی ما آنجایی که بحثمان هست و این اشکال مطرح می‌شود جایی است که خیر و شر را در قیاس با دیگران در نظر بگیریم.هیچ چیزی خودش برای خودش شر نیست نه شر بذات است نه شر محض هست نه شر کم است نه شر زیاد است.هیچی اصلاً هیچ چیزی برای خود شر نیست نه کمش نه زیادش.پس این از بحث بیرون می‌شود ولی حالا به حسب احتمال این احتمالات است .

 

كما في القبسات حيث اعتبرها بحسب الإضافة و جعل المقسم هو الموجود.

 

توضیح:مقایسه‌ای که در قبسات این‌چنین گفت حیث به حسب الاضافه و جعل المقسم الوجود.مقسم را موجود گذاشته است.موجود هم مقصودش نه اینکه این‌ها وجود دارند همان اول گفت به احتمال یعنی شما هر موجود مفروضی را به حسب احتمال اولیه می‌گویید این موجود یا خیر محض است یا کثیرالخیر است یا قلیل‌الخیر است یا شر محض است یا مساوی است.بعد به برهان که مراجعه می‌کنید می‌گویید سه قسمت از این احتمالات قابل تحقق نیست.

 

پس موجودی که می‌گوید مقسم است نه اینکه واقعاً وجود دارد یعنی بسته به فرض اولیه این‌جوری است که هر موجودی فرض بکنیم این احتمالات در موردش هست.منتظر برهانیم ببینیم برهان کدامش را اثبات می‌کند و کدامش را نفی می‌کند.پس اینجا که گفته مقسم را موجود قرار داد به این ترتیب گفته،

 

بأن الموجود إما خير محض لكل شي‌ء لا يستضر بوجوده شي‌ء.

 

توضیح:موجود یا خیر محض است برای هر چیزی و هیچی از او ضرر نمی‌بیند.

 

و إما شر محض يستضر بوجوده كل شي‌ء و إما نفعه غالب و إما ضره غالب و إما هما متساويان كل ذلك بالنسبة إلى الغير.

 

و یک شر محضی است که به همه آسیب می‌زند.اما نفع غالب یا ضرر غالب یا متساوی.همه‌اش هم در قیاس با غیر است و در قیاس با خودش که گفتیم هیچی شر نیست.موجود این پنج تا احتمال در موردش هست موجود مفروض.

 

(فالمحض‌) أي الخير المحض‌ (كالعقول‌) فإنها موجودات بالفعل ليس لها حالة منتظرة و كلمات تامة جامعة لا تنفد و لا تبيد فهي خير محض بكلا المعنيين‌.عقل مجرد بالفعل است.

 

توضیح: عقل مجرد بالفعل است اگر بالفعل است یعنی پس جهت قوه‌ای که بخواهد قوه را به فعلیت برساند ندارند.او هرچه که از کمال برایش قابل حصول باشد بالفعل دارد و کمال جدید پیدا نمی‌کند.چون کمال جدید پیدا نمی‌کند پس تزاحم هم با همدیگر ندارند.تزاحم کجا پیدا می‌شود وقتی دو تا بالقوه می‌خواهند دنبال کمال باشند آن وقت برای پیدا کردن و رسیدن به کمال با هم برخورد می‌کنند.ولی اگر موجوداتی در نظر بگیرید که همه بالفعل محض‌اند خب چه برخوردی با هم پیدا می‌کنند.او هرچه از کمال بخواهد دارد.پس مصداق قسم اول یکی از مصادیقش مثل عقول است که این‌ها موجودات بالفعل‌اند و حالت منتظره ندارند و کلمات تامه جامعه هستند.

 

یعنی کلمه‌ای که قبلاً هم اشاره می‌شد در بعضی بحث‌ها و بعداً هم می‌آید باز هر موجودی از موجودات عالم کلمه‌ای از کلمات الهی است ولی بعضی کلمات تام‌اند و بعضی کلمات ناقص‌اند.عقول کلمات تام‌اند پس

 

لا تنفد و لا تبید

 

توضیح: محدودیتی و هلاکت و بطلانی به آن‌ها راه ندارد و از بین رفتنی نیستند.

 

فهي خير محض بكلا المعنيين‌

 

توضیح: پس هم به ذات خودش خیر محض است هم در قیاس با سایر اشیاء خیر محض است چون موجب آسیب چیزی نمی‌شود.

 

(و الذي كثر خيراته مثل المعاليل الأخر) من الكائنات التي فيها نقائص قليلة و إضرارات نادرة.

 

توضیح: قسم دو کثیر الخیر است که از عالم عقول و مجردات تنزل کردی می‌شود عالم طبیعت.این‌ها می‌شود سایر معلول‌ها.این‌ها نقایص کمی دارند و با هم برخورد و نزاع و موجب ضرر دیگری می‌شوند ولی این‌ها در موارد اندک اضرارش نادر است.یک نکته را اینجا در مورد کائنات بگویم که گاهی می‌گوییم عالم طبیعت گاهی می‌گوییم کون و فساد تفاوتش را به حسب اصطلاح بدانید.مقصود از موجود کائن و فاسد و کائنات وقتی گفته می‌شود یعنی موجودی که این قابلیت در او هست که صورتش زائل بشود و یک صورت جدید بر ماده او افاضه بشود.

 

مثل اینکه این چوب می‌تواند صورت چوب و فعلیت چوبی را از دست بدهد و این ماده‌ای که دارد صورت مثلاً خاکستر بگیرد و صورت خاک بگیرد و آن خاک می‌تواند صورت گیاه بگیرد.به این قبیل موجودات که مرکب از ماده و صورت‌اند اولاً و ثانیاً صورت قابل زوال از ماده است و صورت دیگری جایگزینش می‌شود می‌گوییم اشیای کائن و کائنات.ا

 

لان تلقی و شناخت ما از عالم طبیعت این است که تمام موجودات طبیعی چنین ویژگی‌ای دارند پس الان اگر گفتیم موجود کائن و فاسد یا کائنات یا عالم طبیعت الان برای ما یک معنا باید بدهد.اما در گذشته در اصطلاح مرحوم سبزواری و امثال آن‌ها این‌جوری نبود.آن‌ها می‌گفتند عالم طبیعت به دو قسمت تقسیم می‌شود یکی کائنات با همین خصوصیت که گفتم یعنی موجود مرکب از ماده و صورت که صورتش قابل زوال از ماده است

 

و صورت دیگر می‌آید به این‌ها می‌گفتند کائن.اما می‌گفتند یک قسم دیگری هم در عالم طبیعت موجودات دیگری هم هست و آن‌ها اجسام علمی یعنی افلاک است.افلاک مرکب از ماده و صورت‌اند از این جهت شبیه کائنات‌اند پس در مکان قرار می‌گیرند و در فضا قرار می‌گیرند.ولی یک تفاوت هم می‌کنند هیچ‌گاه صورت فلکی از ماده‌اش جدا نمی‌شود.در کائنات گفتیم صورت زائل می‌شود و یک صورت دیگر جایگزینش می‌شود اما فلک هیچ‌گاه صورتش زائل نمی‌شود تا بعد یک صورت دیگر جایش بیاید.

 

همیشه ماده و صورتش با هم‌اند و هیچ‌گاه تغییر از این جهت نمی‌کنند.پس افلاک و کائنات هر دو از سنخ عالم طبیعت و مرکب از ماده و صورت‌اند با این تفاوت که ماده و صورت فلکی انفکاک‌ناپذیر است و هیچ‌گاه صورت فلک زائل نمی‌شود تا یک صورت دیگر جایگزینش بشود اما کائنات ماده و صورتش رابطه‌شان ضعیف است.شرایط اقتضا کند این صورت با این ماده هست و شرایط تغییر کرد صورت زائل می‌شود و صورت دیگر می‌آید.

 

احیاناً باز به حسب اصطلاح به این کائنات می‌گفتند مادون فلک قمر.چون نه تا فلک قائل بودند دیگر.این نه تا فلک خودشان که تغییر نمی‌کنند از حیث ماده و صورتشان ثابت‌اند.آن آخرین فلک و کوچکترین فلک که بعدش می‌شود عالم عناصر و عالم کائنات پس مادون فلک قمر می‌شود کائنات که کسب صور عنصری می‌کنند و کائن و فاسدند.

 

پس اگر شنیدید مادون فلک قمر یعنی کائنات به همین معنا که گفتم.حالا که فلک برای ما ثابت نیست و ما قبول نداریم می‌گوییم کل عالم طبیعت این‌چنین است هر ستاره و سیاره‌ای هم باشد همین‌طور است همه کائن و فاسدند.توجه کردید چی شد.این پس اصطلاحش را حالا یاد داشته باشید.الان برای ما تفاوتی نمی‌کند ولی در کتاب‌ها وقتی می‌خوانید اگر می‌گویند کائنات یا مثلاً افلاک بدانید که تفاوتش با هم چیست و هر دو با اینکه طبیعت‌اند ولی تفاوت را دارند.حالا سخن این است که این شر حتی در افلاک هم نیست.اگر فلکی وجود داشته باشد در فلک هم شر نیست.هیچ فلکی مزاحم فلک دیگر نمی‌شود چرا.

 

چون اگرچه که آن جهت قوه هم دارد ولی قوه‌اش فقط در همین حد است که چرخش داشته باشد و اوضاع فلکی عوض بشود.هیچ‌گاه صورتش زائل نمی‌شود تا بعد این ماده مثلاً تزاحم پیدا کند در اجتماع صور.لذا همیشه شر بنا بر تصوری که در گذشته داشتند شر فقط در مادون فلک قمر معنا می‌دهد.البته ما دیگر مادون و مافوقی نداریم برای فلک قمر و می‌گوییم کل عالم طبیعت همین است.

 

و إنما وجد هذا القسم من المبدإ الخير المحض‌ (إذ الكثير الخير مع شر أقل‌) فيه بحسب أوقات قليلة في تركه‌ أي ترك إيجاده‌ (شر كثير قد حصل‌) .

 

توضیح:چرا خداوند که خیر محض است آفریده این قسم را.زیرا که کثیرالخیر با آن شر اقلی که در اوقات اندکی همراهش است چنین چیزی را اگر ترکش کنی و ایجادش نکنی این خودش شر کثیر است پس شر کثیر حاصل می‌شود.این خلاف حکمت است.

 

كما قالوا إن ترك الخير الكثير لأجل الشر القليل شر كثير فيكون من القسم المقابل غير الموجود.

 

توضیح:اینجا گفته شر کثیر حاصل می‌شود.قبلاً آمد گفت که شر عدمی بوده.نگفته شر عدمی است آن حرف افلاطون است که عدمی است شر کثیر حاصل می‌شود.این پاسخ کیست حواست هست پاسخ کیست یا نه.این پاسخ ارسطو است.ارسطو که نمی‌گوید شر امر عدمی است ارسطو مبنایش این نیست که شر امر عدمی است آن حرف افلاطون بود.الان ما داریم بر مبنای ارسطو جواب را می‌گوییم.می‌گوید اگر شما کثیرالخیر و قلیل‌الشر را نیافرینی معنایش چیست.یعنی پس یک شر کثیری حاصل شد دیگر.نرو این سخن را با آن مبنا سراغ حرف افلاطون بگویی خب این شر عدمی است هیچی حاصل نشد.

 

در واقع ترک خیر کثیر شده.چون ترک خیر کثیر کرده لازمه‌اش این است که شر کثیر حاصل شده.

 

کما قال ان ترک الخیر الکثیر لجل شر القلیل شر کثیر فیکون من القسم المقابل الغیر الموجود.

 

توضیح: این اصلاً موجود نیست چون داخل آن یکی از آن سه تا احتمال‌ها می‌شود.

 

و أما الأقسام الثلاثة الأخر فلا يمكن وجودها.

 

توضیح:از بیرون توجه بکنید به حکمت که خدای حکیم کاری برخلاف حکمت نمی‌کند و از آن طرف ترجیح بدون مرجح هم محال است.این سه قسم دیگر امکان وجود ندارد اصلاً.چرا.چون اگر شر کثیر بیافریند یا خیر و شر مساوی را بیافریند لازمه‌اش یکی ترجیح مرجوح است و دیگری ترجیح بدون مرجح.

 

كما قلنا (ترجيح مرجوح) و ترجيح‌ (ما تماثلا) أي المساوي على المساوي بلا مرجح‌.

 

توضیح: این دو تا محذور اول است.محذورها را گفته می‌گوید این دو تا محذور یکی ترجیح مرجوح یکی هم ترجیح مساوی بر مساوی یعنی ترجیح بدون مرجح.این ترجیح ما تماثلا یعنی ترجیح بدون مرجح آنچه که متماثل‌اند یعنی مساوی بر مساوی بدون مرجح.

 

(شرا كثيرا مع)‌ شر (مساو أبطلا).

 

توضیح: این دو تا محذور و دو اشکال این دو را تا ابطال می‌کند آن احتمال دیگر را.ترجیح مرجوح و ترجیح مساوی بر مساوی ابطال می‌کند شر کثیر را که یعنی بخواهد آفریده بشود و ابطال می‌کند شر مساوی با خیر مساوی را.

 

أي لزوم ذينك بالتوزيع على تقدير وجود ذين أبطل وجودهما.فإذا لم يكونا موجودين لم يكن الشر المحض موجودا بطريق‌ أولى و لم يحتج إلى دليل.

 

توضیح:لزوم و ضرورت پیش آمدن این دو تا محذور ذینک یعنی این دو محذور یعنی ترجیح مرجوح و ترجیح بلا مرجح.لزوم پیش آمدن این دو محذور به توزیع یعنی توزیعش بر روی آن دو تا فرض دیگر.هر کدام یک مشکلی داشت مساوی بر مساوی یک محذور داشت و مرجوح بر راجح هم آن محذور دیگر داشت.لزوم این دو تا با توزیع شدن بر فرض وجود این دو تا احتمال دیگر یعنی ایجاد شر مساوی و ایجاد شر کثیر.این دو محذور ابطال می‌کند فرض وجود آن دو تا را. اگر شما فرض کنید که این دو تا احتمال بخواهد موجود بشود آن دو تا اشکال هم پیش می‌آید پس این دو اشکال ابطال می‌کند که چنین چیزی نیست.خب می‌ماند احتمال پنجم شر محض.شما در شر اندک گفتی نمی‌شود به طریق اولی شر محض هم نمی‌شود.

 

(و الشر أعدام‌) والجمعیه[5] باعتبار افراد الشر

 

توضیح:شر عدم‌هاست این هم که گفت عدم‌ها به اعتبار افراد مختلفش که به ملکات اضافه می‌شود مثلاً می‌گوید عدم بیماری و عدم ثروت و عدم زیبایی و عدم علم به اعتبار مضاف‌الیه‌اش هی عدم درست می‌کنی و تصور می‌کنی به این اعتبار پس افراد عدم را تصور کردی ولی می‌گوییم در واقع همه این‌ها سلب الکمال است پس جمع آوردن که گفتیم الشر اعدام صیغه جمع آوردیم به اعتبار افراد شر.

 

و قد حكموا ببداهة هذه المسألة و نبهوا عليها بأمثلة مسطورة في الكتب.

 

توضیح:حکما گفتند این مسئله بدیهی است که کسی توجه کند با مثال مسئله را روشن کردند.

 

و مع ذلك فقد ذكر العلامة الشيرازي قدس سره في شرح حكمة الإشراق دليلا عليها نقلناه في مواضع أخر غير هذا المختصر.

 

توضیح:قطب‌الدین شیرازی در شرح حکمة الاشراق دلیلش را نقل کرده که حالا یک جای دیگر گفتیم و اینجا دیگر لازم نیست.

 

ثم هذا الكلام إشارة إلى مشرب أفلاطون[6] في الدفع

 

توضیح:این سخن اخیر که شر عدم است اشاره به پاسخ به مشرب افلاطون است در دفع شبهه. آن اولی هم مشرب ارسطو بود که از آن راه خواست جواب بدهد.

 

كما كان الأول مشرب‌ أرسطو[7]

 

توضیح: آن اولی هم مشرب ارسطو بود که از آن راه خواست جواب بدهد.

 

حالا هر دو را که دانستی که ما آنچه که در نظام وجود داریم یا خیر محض است یا کثیرالخیر است غیر از این یک چیزی آفریده نشده است و این کثیرالخیر هم وجودش خیرات کثیره‌ای دارد حالا شرور اندکی هم دارد دیگر و حرف افلاطون این بود که اصلاً خدا شر نیافریده است.

 

و إذا عرفت ذلك‌.

 

توضیح: این دو سخن را اگر خوب دانستی.

 

(فكم قد ضل من يقول باليزدان ثم الأهرمن‌) عطفه بثم لدناءة رتبته و لو عند الثنوية

 

توضیح:پس چقدر در ضلالت و گمراهی است کسی که قائل به دو مبدأ مستقل به یزدان و سپس اهریمن باشد.این هم که با ثم آورد می‌گوید آن‌ها خودشان همین مجوس و ثنویه این‌ها نمی‌گفتند یزدان هم‌رتبه اهریمن هست می‌گفتند یزدان مقامش بالاتر است و اهریمن را پست‌تر می‌دانستند ولی مشکلش این بود که اهریمن را مستقل می‌دانند و یک مستقل ضعیف‌تر که آخرش هم شکست می‌خورد و نابود می‌شود.

 

شاگرد: بفرمایید آقا الان این شیطان را ما بگوییم جزء کل عالم طبیعت بگویم آن شر.گفت این شیطان همویی یا بگویم آقا در شیطان یک خیر کثیری هست که مثلاً توجیهش کنیم؟

 

استاد: ابلیس یکی از مخلوقات است که احیاناً شروری هم موجبش می‌شود و از او شر سر می‌زند اما تنها شر ابلیس نیست.زلزله که می‌شود که ابلیس زلزله درست نکرده که این منجر به شر می‌شود.سیل که می‌آید که ابلیس سیل درست نمی‌کند.صاعقه که می‌زند یک آدمی کشته می‌شود در صاعقه اینجا ربطی به ابلیس ندارد که.منتها آن‌ها آن اهریمنی که می‌گفتند با ابلیس که ما در ادیان الهی می‌گوییم فرق می‌کند.او از اول می‌گفت اهریمن یک واجب‌الوجود درجه دو است.دو تا واجب داریم یک درجه یک داری یک درجه دو داری آن اهریمن است بعد همه شرور دیگر به او برمی‌گردد با ابلیس فرق کرده.

 

وضلالهم أما على مشرب أفلاطون فلأن تلك الشرور القليلة إذا كانت أعداما لا تحتاج إلى العلة الموجودة كما قالوا بها.

 

توضیح:گمراهی این‌ها بر مبنای افلاطون این است که این شرور قلیله هنگامی که عدم باشند شر قلیلی که عدم است دیگر نیاز به علت موجوده ندارد.چیزی علت می‌خواهد که خودش نحوه وجود باشد وقتی شما پذیرفتید شر نحوه عدم است دیگر نباید بگویی خب علت به وجود آوردن این عدم چیست که معنا نمی‌دهد.ولی آن‌ها از اول شر را موجود گرفتند بعد می‌گویند خب علتش هم اهریمن است،

 

فإن العدم يرجع إلى العدم كما أن الوجود يرجع إلى الوجود.

 

توضیح:وجود به وجود برمی‌گردد یعنی وجود معلول به وجود علت برمی‌گردد اما عدم که چیزی نیست تا به علت برگردد.عدم عدم است هیچی هست یعنی فقدان و نیافریده شدن است.نیافریده و نبوده هیچی نبوده خب بعدش هم هیچی نیست.

 

و أما على مشرب أرسطو فلأنها و إن كانت موجودة و لكن لما كانت كثيرة الخير طفيفة الشر لا يليق بالحكم إهمالها كما علمت.

 

توضیح:ضلالت این‌ها بر مشرب ارسطو این است که خب پیش‌فرض در ارسطو این است که شرور قلیله‌اند ولی موجودند وجودشان را می‌پذیرد خب بنابر سخن او می‌گوییم اگرچه که این شرور وجود دارند و موجودند اما چون کثیرالخیر و قلیل‌الشرند طفیف همان سبک است و کم است.چون قلیل‌الشر است برازنده خدای حکیم نیست که اهمال کند در آفرینشش به خاطر اینکه آن شر اندک را بردارد و کل خیرات نامتناهی را بردارد.

 

اگر خداوند بخواهد این شر اندک نباشد یعنی عالم طبیعت نباید خلق کند و الا عالم طبیعت یعنی عالمی که مرکب از قوه و فعل است.اگر این باشد لازمه‌اش برخورد این صورت‌ها با یکدیگر هست این لازمه ضروری است.اگر بخواهد این صورت‌ها با هم برخورد نکنند و نزاع نکنند تا شر پیش نیاید باید هر کدام کمال خودشان را بالفعل داشته باشند تا موجب سلب کمال دیگری نشوند

 

در این صورت شر پیش نمی‌آید خب اگر همه بخواهند بالفعل باشند یعنی همه مجرد باشند پس دیگر عالم طبیعت نیست طبیعت یعنی مرکب از قوه و فعل.مجرداتی خدا هرچه قابل بوده آفریده است و عالم مجردات هرچه قابل بوده آفریده مانده اینکه آیا علاوه بر این مجرداتی که هرچه قابل ایجاد خلق کرده است آیا موجودات ضعیف‌تری که مرکب از قوه و فعل‌اند این‌ها هم خلق بکند یا نکند حالا بگویی خب این‌ها را چگونه خلق کند.این‌ها را بالفعل خلق کند خب بالفعل خلق کند یعنی مادی و مجرد خلق کند این می‌شود سلب شیء از ذات خودش و غلط است.او باید مادی یعنی ضعیف خلق کند تا استکمال پیدا کند.

 

این موجود ضعیف مادی بعد از طی مراحل استکمال به آن مرتبه بالفعل محض برسد در این مسیر که بخواهد به مرتبه فعلیت برسد و به غایتش برسد بعضی اوقات تزاحم هم پیدا می‌شود.پس یا کلاً عالم طبیعت نباید خلق بشود یعنی عالم ماده و صورت یا اگر خلق می‌شود این تزاحم‌ها هم هست می‌شود آن شر اندک.آیا حکیمانه است که خداوند برای پرهیز از این تزاحم‌های قلیل موجودات نامتناهی که از مجرای عالم طبیعت قابل ایجادند این‌ها را هیچ‌کدام دیگر نیافریند چون موجود نامتناهی از حیث عدد فقط از مجرای عالم طبیعت قابل خلق است نه از مجردات.مجردات یعنی عقول و ملائکه آن‌ها همیشه عددشان محدود است و عدد آن‌ها نامحدود نمی‌شود ا

 

ما اگر خدا بخواهد مخلوق نامتناهی بیافریند باید در مجرای بستر ماده و زمان باشد برای همین عدد انسان‌ها نامحدود است و عدد جن نامحدود است و عدد حیوانات نامحدود است چه در گذشته و آینده زمان چه در زمان واحد.این فقط در عالم طبیعت که ماده دارد معنا می‌دهد ولی در مجردات نمی‌شود.خب خداوند برای اینکه مخلوق نامتناهی بیافریند و انسان و حیوان و جن نامتناهی و گیاه نامتناهی بیافریند باید عالم طبیعت خلق کند عالم طبیعت هم خلق بشود لازمه‌اش همین است.حالا این تفسیر بیشترش که چرا در مرتبه عالم مجردات کثرت نامتناهی نمی‌شود ولی در مرتبه عالم طبیعت می‌شود این را در کتاب‌های مفصل‌تر باید بخوانید فعلاً اصل مدعا اینجا مطرح کرد.

شاگرد: عذر می‌خواهم اول فرمودید که خیر همه مناط وجود منظور درست است فقط حالا یک مقدار شری که هست خلل در غیر است بنا بر نظر افلاطون دیگر این حرف را نمی‌زند.

 

استاد: بنا بر نظر ارسطو ارسطو وجود شر اندک را می‌پذیرد او نمی‌گوید وجود خیر است به معنای اینکه در مقابل عدم شر عدم است.این‌جوری نمی‌گوید او می‌پذیرد که ما شرور موجوده داریم حالا این شرور موجوده فقط در عالم کون و فسادند و در همین عالم هم اندک‌اند.حرف ارسطو این است دیگر.باشد همین شر قلیل باز دردسر نمی‌شود خودش چون بالاخره رضایت دادن به شر هم خودش شر است یعنی خداوند باز یک شر.نه شر قلیل خیلی اوقات حکیمانه است رضایت او عین حکمت است عین خیر است.اگر کسی بیمار شد و دستش و پایش یک آسیبی دید گفتند باید یا قطع کنی یا می‌میری خب او قبول می‌کند که دستش را قطع کنند که نمیرد و رضایت به شر می‌دهد ولی این عین خیر و مصلحت است.

 

فهي مستندة إلى مبدإ الخيرات.

 

توضیح:یعنی این خیرات کثیره‌ای که لازمه‌اش شر قلیل است مستند الی مبدأ الخیرات.اینجا یک نکته را باید اضافه کنید که آن به اصطلاح تکمیل پاسخی که به سؤال شما هم بود هست که غرضش از آفرینش خیرات کثیره آن غرض اول و مقصود بالذات همان خیرات است نه مقصود بالذات آن شرور باشد آن‌ها لازمه لاینفک و مقصود بالتبع است.خداوند آتش را نیافریده است که آدم را بسوزاند و صاعقه را نیاورده که بزند حیوان و گیاه و آدم‌ها را مثلاً بکشد.

 

آن صاعقه لازمه نظام وجود برای تصفیه هوا و برای این هم اقتضائات عالم طبیعت است حالا این بین گاهی هم کسی خلاصه از سوءالقضا زیر صاعقه می‌رود و صاعقه می‌خورد.در اصل صاعقه برای این آفریده نشده بود پس مقصود بالتبع بود اگر گاهی پیش آمد یک تزاحمی مقصود بالذات یک چیز دیگری بود.

 

فأية حاجة إلى مبدإ موجود على حدة.

 

توضیح:پس دیگر نیاز به مبدأ موجود مستقلی نیست.

 

آن سؤال و جوابی که گفتیم که خب اگر شما می‌گویید شر عدم است پس چرا این شرور مؤثرند.ما عدم صحت داریم و عدم ثروت داریم خب داریم سختی‌اش را احساس می‌کنیم بعد بگوییم نه این عدم خیال می‌کنی که مثلاً شما پول نداری و مشکل داری خیال می‌کنی که الان سلامت بدن نداری این خیالات است و در واقع همچین چیزی نیست.می‌گوید خب این باید فرق بگذاریم بین عدم ملکه و سلب یک کمال از موضوع قابل.

 

و لما توجه على قولنا الشر أعدام أن العدم لا تأثير له و هذه الشرور مؤثرات دفعناه بقولنا.

 

توضیح:بر این سخن که گفتیم شر عدم است این سؤال متوجه می‌شود که عدم که مؤثر نیست و این‌ها هم که مؤثرند پس چطور می‌شود که این‌ها عدم باشند ولی مؤثر باشند.

 

(و إن عليك اعتاص تأثير العدم‌ مز سلب قرن منك عن سلب النعم‌.)

 

توضیح:اگر بر تو سخت شد اثرگذاری عدم تفاوت بگذار و تمایز بگذار سلب شاخ را از خودت از سلب نعمت‌ها.یعنی می‌گوید من شاخ ندارم پول هم ندارم ولی شاخ ندارم یک می‌گویی ندارم پول هم ندارم و سلامتی ندارم هم هر دو را گفتی ندارم ولی کجا آن کجا آن سلب شاخ از باب سلب از موضوع قابل نیست ولی سلب صحت سلب کمال از موضوع قابل است.خب قبلاً صحت داشتیم حالا نداریم خب می‌فهمیم که چقدر فرق می‌کند یا دیگران دارند من ندارم یا می‌فهمم دیگر پس با هم متفاوت است.اگر بر تو سخت است تأثیر عدم تمایز بگذار سلب شاخ را از خودت از سلب نعمت‌ها از خودت.

 

منك مثل سلب البصر و سلب مالكية الدينار و الدرهم و نحوهما يعني أن الشرور أعدام ملكات لها حظ ضعيف من الوجود لا سلوب إيجابات.

 

توضیح:شر از باب عدم ملکه است.حالا اینکه عدم ملکه است پس یک حظ ضعیفی از وجود دارد دیگر این قسمت را یک مقدار عرض کردم که مساحمه هم هست شما اگر بگویی حظ ضعیفی هم از وجود دارد یعنی داری برای شر باز وجود قائل می‌شوی و ضعیف مقصودش هم حالا این چون اصل جواب را داده اصل جواب این است که از باب عدم ملکه است.عدم ملکه یعنی آن چیزی که فاقد این کمال است او می‌یابد که در جای دیگر خودش قبلاً داشت یا دیگران دارند و او ندارد رنج از این است و اگر هیچ ادراکی از اول از این کمال نداشته باشد اذیت هم نمی‌شود مثل کسی که از اول عمرش کور باشد و تمام افرادی هم که با او برخورد دارند همه همین‌طور باشند این‌ها چه اذیتی می‌شوند.تصور ذهنی در واقع به ادراک شخص برمی‌گردد به ادراک برمی‌گردد که در ظرف ادراکش این را می‌یابد ولی خود آن عدم است .حالا آن یک سؤال دیگری است که اصلاً شر ادراکی را چطوری حل کنیم.

 

چون شرها دو جورند یک وقت این مثال‌هایی که الان ما می‌زدیم این شرهایی است که فقدان کمال است اما بعضی امور شر شر ادراکی است مثل درد.کسی درد می‌کشد خب این درد الان امر وجودی است یا امر عدمی است ما درد بالوجدان می‌یابیم که امر وجودی است نمی‌توانی بگویی عدم است.که این یا مثلاً جهل مرکب شرهای ادراکی خودش یک معضلی است که حالا در کتاب‌های مفصل‌تر به آن می‌پردازیم این را چطوری نمی‌توانیم بگوییم عدم است عدم نیست چون واقعاً نحوه وجود ادراک است دیگر علم علم وجود است ما به وجود این را باید حلش کنیم که در خصوص شرور ادراکی چه باید گفت.این‌هایی که گفت در مورد شرور خارجی بود سلب سلوب ایجابات نیست.

 

كسلب القرن من الإنسان بل كسلب البصر منه ففرق بين عدم الشي‌ء مطلقا و بين عدمه عن موضوع قابل.

 

توضیح:مثل سلب شاخ از انسان بلکه مثل سلب بصر از انسان است این دو تا با هم متفاوت است.آنچه که فقدان کمال است و می‌گوییم شر است برای چیزی یعنی قابلیت آن کمال را داشت ولی نرسید بهش و فاقد بود می‌شود شر است برای موضوعی که قابل ان کمال باشد.

 


logo