هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
1405/02/19
بسم الله الرحمن الرحیم
[1] غرر في إثباته تعالى/الفریدة الاولی فی احکام ذات الواجب بهر برهانه /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریدة الاولی فی احکام ذات الواجب بهر برهانه /[1] غرر في إثباته تعالى
۱. بیان مقدمات و تقریر برهان صدیقین
مقدمهای را در مورد برهان صدیقین گفتیم که ایشان بر اساس اصالت وجود دو برهان اقامه میکند، یکی بدون نیاز به تسلسل و دور و دیگری هم بر اساس بطلان دور و تسلسل، پیشفرض ما در این استدلال اصالت وجود است، ما اثبات کردیم که حقیقت وجود متن واقعیت و اصیل است، با همین پیشفرض سراغ این استدلال میرویم.
الف) تقریر برهان صدیقین بر اساس اصالت وجود
میگوییم؛ بر فرض اصالت وجود و با این مبنا که حقیقت وجود حقیقت اصیل و متن واقعیت است، یا این حقیقتی که اثبات اصل شد واجب است و بینیاز است یا ممکن به معنای وابسته، پس حقیقت وجود یا وابسته هست یا وابسته نیست، اگر حقیقت وجود واجب و بینیاز است فالمطلوب، مطلب ما همین است، و اما اگر حقیقت وجود نیازمند است، توجه هم دارید که در امکان فقری نیاز و احتیاج میشود، آن حقیقت وجود خودش است نه ذاتی که دارای احتیاج است، به این معنا نیست، در واقع به عبارت دیگر همان تقسیم وجود رابط و مستقل، بعد از اینکه اثبات اصالت شد، این وجود اصیل یا عین ربط و احتیاج است یا بینیاز است، در فرض استقلال و بینیازی که مطلوب ثابت است، بر فرض اینکه این وجود رابط است یعنی وابسته است، فرض وجود رابط وابسته بدون فرض طرف مستقل میسر نیست، حتی ما در مقام تصور و فرض معقول هم نمیتوانیم وجود وابسته بدون آن طرف وابستگی تصور کنیم، پس فرض وجود رابط فرض وجود ممکن فقری، وجود وابسته یعنی چیزی که در تحقق عین وابستگی است.
از آن طرف هم آن را متحقق میدانید، میگویید این چیزی که عین وابستگی محقق است، خب فرض این معنا بدون آن طرفی که این رابط وابسته به آن مستقل باشد معنا نمیدهد، پس اگر وجود واجب است وجودی است که اثبات شد اصالتش، اگر واجب است فالمطلوب، اگر ممکن است به معنای امکان فقری، این مستلزم واجب است، فقیر وابسته مستلزم غنی بینیاز است و الا فرض تحققش بیمعناست، این تقریر اول که از راه خلف است یعنی یا واجب است یا ممکن وابسته و این مستلزم واجب است و الا اگر بگوییم نه واجب نیست پس یعنی فرض ممکن وابسته هم معنا نمیدهد، بدون اینکه در این تقریر شما نیاز داشته باشید به اینکه از راه تسلسل و دور و اینها وارد بشوید و چون آنها باطل است پس به واجب میرسیم.
ب) تقریر دوم برهان بر اساس فرض مراتب وجود
اما تقریر دوم در فرض مراتب وجود است، ما در تقریر اول فقط این مقدمه را داشتیم که حقیقت وجود اثبات شده است که اصیل است، حالا همین حقیقت یا خودش واجب است و مطلوب یا وابسته است، غیر هم که دیگر نداریم، بگوییم وابسته به یک چیز دیگری است، او وابسته به وجودش، چون اصالت با وجود شد دیگر عدم و ماهیت و اینها که دیگر تخصصاً بیرون از بحث است، پس غیری نیست که غیر از وجود به چیز دیگری بخواهد وابسته باشد، چون اثبات اصالت وجود شده، حالا اگر در طبقه دوم آمدیم گفتیم وجود دارای درجات و مراتب است، همین وجود اصیل ذو مراتب است، یعنی مقدمه تشکیک را هم داخل کردیم، میگوییم این مراتب وجود یا به مرتبه مستقل میرسد یا میخواهد بینهایت بشود به نحو تسلسل یا دور بزند.
سه تا احتمال بیشتر نیست، اگر وجود دارای مراتب است و مراتب ضعیف و متوسط وابسته به مرتبه اعلاست، این خودش وابسته نیست و مطلوب، یا به مرتبه اعلایی که او ختم بشود نیست و نامتناهی پیش میرود میشود تسلسل باطل، یا میخواهد دور بزند، آن مرتبه اعلا وابسته باشد باز به مرتبه پایینتری، خب این هم دور است و دور باطل، این را عرض کنم که حاصل دو تقریر بر فرض اصالت است با این تفاوت که در یکی شما مراتب را هم داخل کردید و در یکی نه، صرفاً به حقیقت وجود استناد کردید، تعبیرشان را خوب دقت میکنید، ایشان میگوید آنگاه که وجود اصیل، وجودی که تحققش مفروض است یا واجب است یا اگر ممکن است مستلزم واجب است، نحوه استدلال این بود، حالا یا به نحو خلف یا به نحو استقامت، هر دو تقریرش شما عین این تعبیر و تقریر را میتوانید در مورد صفات کمالیه هم داشته باشید.
1) اثبات صفات کمالیه از همین راه
به جای اینکه بگوییم حقیقت وجود یا واجب است یا بر فرض امکان مستلزم واجب، بگویید حقیقت علم یا واجب است و با فرض امکانش مستلزم علم واجبی است، حقیقت قدرت یا قدرت بالذات است یا مستلزم قدرت بالذات است، یعنی این نحوه استدلال اختصاص به وجود ندارد، برای اثبات همه صفات کمالیه هم قابل استفاده است، آن اول یادتان هست گفت اثبات صفات در اینجا استاد در خط اولش گفت، این تعبیری که اینجا دارد، استاد به مناسبت تقریر برهان که کرده است میگوید مسئله صفات هم از همین راه هر صفت کمالی قابل استناد است.
2) معیار تشخیص صفات کمالیه
حالا صفات کمالیه چه هستند؟ در این قسمت استاد سه تا مطلب دارد، یکی اینکه همه صفات از همین جا قابل اثبات هستند، دوم اینکه حالا معیار صفات چیست، خب بگوییم آقا مثلاً حقیقت جسم یا واجب است یا اگر جسم وابسته پس مستلزم واجب است، الان این را هم اثبات کنیم، بگوییم جوهر حقیقتش یا وابسته است یا اگر وابسته یا وابسته نیست یعنی مستقله یا هم مستلزم است، خب اینجا پس یک معیاری باید داشته باشیم که این استدلال را در مورد چه اموری به کار بگیرید، همینطوری در هر موردی که نمیشود، قبلاً به بیانهای مختلفی در چند جا گفته شد، شما محمولههایی که به وجود نسبت میدهید و حمل میکنید بر وجود، عوارضی که بر وجود حمل میکنید.
اگر عروض این عوارض مستلزم مقید شدن و محدود شدن به طبیعت، به طبیعیات و ریاضیات نباشد، اینها میشود آن عوارض کمالی، صفات کمالی، به عبارت دیگر هر محمولی، هر عارضی که بشود به امکان عام به وجود نسبت داد و عروض این عارض مستلزم جسمانیت و ریاضی شدن نباشد، این را شما میتوانید به وجود بما هو وجود نسبت دهید و یک استدلال در موردش بیاورید، مثلاً اگر ما بخواهیم زوجیت و فردیت را به وجود نسبت دهیم، این مستلزم ریاضی شدن موجود است، همینطوری نمیتوانید بگویید موجود به امکان عام زوج است یا فرد است، باید بگویید موجود ریاضی، آن هم باز نه همه ریاضیها، کم متصل معنا ندارد زوج و فرد بشود، کم منفصل فقط زوج و فرد است، یا بگوییم موجود به امکان عام یا متحرک است یا ساکن، این غلط است، موجودی که جسمانی است، جسم مادی است یا متحرک است یا ساکن، پس الان حرکت و سکون یا زوجیت و فردیت از عوارض و محمولاتی است که با یک شرط خاص بر وجود حمل میشود.
زوجیت و فردیت به شرط اینکه این موجود از قبیل اعداد باشد حمل میشود، موجود کمی انفصالی، نه هر موجودی، حرکت و سکون به شرطی که این موجود موجود مادی و جسمانی باشد بر او حمل میشود، این قبیل عوارض که شرط حمل و عروضش جسمانی بودن یا ریاضی بودن موجود است، اینها نه مسئله فلسفی است و نه کمال وجود، به ما به وجود شمار نمیرود، اما غیر از اینها، آن کمالات دیگر، محمولات و عوارض دیگر مثل علم، قدرت، اراده، برای اینکه بخواهیم بگوییم موجود یا دارای اراده است یا بدون اراده، موجود یا دارای قدرت است یا بدون قدرت، موجود دارای علم است یا بدون علم، برای اینکه شما چنین تقسیمی داشته باشید لازم نیست موجود جسمانی باشد یا ریاضی باشد تا بگویید این موجود جسمانی و ریاضی یا علم دارد یا ندارد، مثل زوجیت و فردیت نیست، این قبیل محمولات که شرط عروضش ریاضی بودن و جسمانی بودن نیست.
به امکان عام بر وجود حمل میشود، امکانی که در ضمنش ضرورت است، یادتان هست که در بحث امکان آن فقط سلب از جانب مخالف داشت، در طرف موافق که آیا ضروری است یا به امکان خاصه ساکت بود، محمولی که به امکان عام حمل میشد مثلاً میگفتیم فردا ممکن است باران بیاید، معنای این چیزی که محال نیست، استحالهاش را میخواهیم برداریم، اما اینکه حالا حتماً باید بیاید یا نه، جایز الوجه است، اینجا ساکت است، اینجا هم میگوییم صفاتی که به امکان عام به وجود حمل میشود بدون شرط تجسم و ریاضی شدن، اینها این استدلال در موردش جاری میشود، همانطور که گفتیم حقیقت العلم واجب، حقیقت الوجود واجب او مستلزم الواجب، میتوانید بگویید حقیقت العلم همینطور است، حقیقت القدره همینطور است و هکذا در کمالات دیگر.
3) دفع دخل مقدر در تعدد واجب
مطلب سوم دفع دخل مقدر است، در این نکته که گفت خب الان با این سخن که شما گفتید چه تعدد واجب پیش آمد، چون گفتید حقیقت الوجود واجب است او مستلزم است، حقیقت العلم واجب است او مستلزم است، حقیقت القدره هم همینطور است، پس به عدد صفات کمالی الان واجب اثبات شد، پاسخ این است که این کثرت در مقام مفهوم و در ظرف فهم و استدلال ماست، به لحاظ خارج حقیقت علم واجبی، حقیقت قدرت واجبی، حقیقت وجود واجبی و سایر کمالاتی که بشود به نحو وجوبی تحقق داشته باشد، همه اینها به حسب مصداق حقیقت واحد است، کثرت در ظرف مفهوم و آن انتزاعی است که ما میکنیم، یعنی از این وجود بسیط نامحدود شما انتزاع قدرت میکنید، علم میکنید، وجود و سایر مفاهیم که حاکی از کمالات هستند.
نظم:
إذا الوجود كان واجبا فهو و مع الإمكان قد استلزمه
و قس عليه كل ما ليس امتنع بلا تجسم على الكون وقع
ثم ارجعن و وحدنها جمعا في الذات فالتكثير في ما انتزعا
ثم الطبيعي طريق الحركة يأخذ للحق سبيلا سلكه
من في حدوث العالم قد انتهج فإنه عن منهج الصدق خرج[1]
متن کتاب:
إذا – شرطية – (الوجود)[2]
توضیح: آنگاه که وجود، این «إذا» شرطی است، اگر وجود واجب باشد.
المراد به حقیقة الوجود الذی ثبت أصالته و أن به حقیقة کل ذی حقیقة
توضیح: اگر این واجب است.
(کان واجبا فهو) المراد، (و مع الإمكان) بمعنی الفقر و التعلق بالغیر
توضیح: امکان در اینجا با آن امکان ماهوی که سلب ضرورت است اشتباه نگیری، امکان فقری است، اگر کلاً اینطور است، هر کجا یادتان باید باشد هر کجا که وجود را توصیف به امکان کردیم مقصود امکان فقری است یعنی وابستگی، و الا آن معنای دیگر اگر باشد تناقض دارد، اگر امکان به معنای سلب ضرورت باشد، بعد بگوییم وجود امکانی یعنی وجودی که ضرورت وجود از این سلب میشود، وجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است، این که معنا نمیدهد، وجود ضرورتش سلب بشود یعنی خودش را از خودت سلب کنی، یا بگوییم وجود نسبتش به وجود، وجود ممکن نسبتش به وجود و عدم یکسان است، یعنی وجود ممکن که وجود است نسبتش به خودش که وجود است با نقیضش یکی است که معنا نمیدهد.
لا بمعنى سلب ضرورة الوجود و العدم
توضیح: که مربوط به امکان ماهوی است، چرا این معنا غلط است؟
لأن ثبوت الوجود لنفسه ضروری
توضیح: زیرا وجود وجود است به ذاته؛ وجود امکانی به ذاته وجود است، پس خودش برای خودش ثابت است
و لا بمعنى تساوی نسبتی الوجود و العدم لأن نسبة الشیء إلى نفسه لیست كنسبة نقیضه إلیه
توضیح: . و همچنین به آن معنای دیگری که میگفتیم امکان یعنی تساوی نسبت به وجود و عدم، به این معنا هم غلط است. نسبتش به خودش مثل نسبتش به نقیضش نمیشود، چون خودش خودش است، خودش به ذاته خودش است و به ذاته نقیضش نیست.
لأن الأولى مكیفة بالوجوب و الثانية بالامتناع
توضیح: نسبتش به خودش مکیف به وجوب است و نسبت به نقیضش امتناع، خب این حالا نکته داخل پرانتز است.
(قد استلزمه) على سبیل الخلف
توضیح: پس اگر وجود واجب است فهو المطلوب،و الا این وجود اصیل اگر ممکن وابسته است، فرض وابسته مستلزم فرض مستقل است. بر فرض امکان فقری مستلزم واجب است، حالا چرا خلف پیش میآید اگر فرض واجب نکنی؟ چون از یک طرف میگویی هست وابسته است، تمام ذاتش عین وابستگی است، بعد میگویی خب به چی وابسته است، میگویی به هیچی، این که نشد.
لأن تلك الحقیقة لا ثانی لها حتى تتعلق به و تفتقر إلیه
توضیح: حقیقت وجود دیگر ثانی ندارد، که بگوییم حقیقت وجودی که اثبات شد در عرضش یک چیز دیگری است که حقیقت وجود نیست و این حالا به او وابسته باشد، دومی در عرض او نیست، حقیقت وجود واحد است.
بل كل ما فرضته ثانیا لها فهو هي لا غیرها
توضیح: آن دومی که در جنب او فرض کنی یا وجود است یا نیست، اگر وجود است که خب حقیقت وجود شامل او هم شد، غیرش هم که هیچ نیست.
والعدم والماهیة حالهما معلومة[3]
توضیح: عدم که نقیض وجود و بطلان مطلق است، ماهیت هم که انتزاعی و اعتباری است، این تقریر اول است.
أو على سبیل الاستقامة دفعاً للدور و التسلسل
توضیح: بگوییم حقیقت وجود یا واجب است و یا در فرض امکان مستلزم واجب است.به سبیل استقامت یعنی مراتب را در نظر بگیر.
بأن یکون المراد بالوجود مرتبة من تلك الحقیقة، فإذا كانت هذه المرتبة مفتقرة إلى الغیر استلزم الغنى بالذات دفعاً للدور والتسلسل
توضیح: اگر یک مرتبه در نظر بگیری یا واجب الوجود بالذات است یا نیست، اگر نیست وابسته به مرتبه بالاتری است، سپس برای آن بالاتر همین سخن تکرار میشود تا بالاخره دفعاً للدور و التسلسل به واجب برسیم.
والأول أوثق وأشرف وأخصر
توضیح: خب معلومه که مختصرتر است چون دیگر مقدمه تشکیک و مراتب را ندارد، مقدمه بطلان دور و تسلسل درش لازم نیست، محکمتر هم هست چون شما در باب دور و تسلسل مخصوصاً حالا تسلسل اول باید بروید آن برهانش را بخوانید، بعضیهایش مخدوش است، بعضیهایش اختصاص به بعضی علتها دارد، به هر حال یک راه طولانیای دارد، طبعاً وقتی که أوثق و أخصر بود أشرف هم هست.
(و قس علیه)
توضیح: یعنی بر وجود، قیاس کن.
على الوجود (كل ما) من الصفات (ليس امتنع) ای ممکن بالامکان العام
توضیح: قیاس کن بر وجود هر چه که از صفات که محال نباشد در حقیقت وجود، یعنی به امکان عام بتوانیم بگوییم ممکن است، یعنی آن وجود ممکنه عالم باشد، یا موجود ممکنه قادر باشد، یعنی فقط نفی طرف مقابل را بکند، اما بگوییم مثلاً وجود باید ممکن باشد بالقوه مطلق باشد یا نه، غلط است، وجود بالقوه مطلق معنا نمیدهد، وجود متکثر مطلق باشد معنا نمیدهد، وجود متکثر مطلق یعنی اصلاً وجود نیست، هر کثرتی از وحدت تشکیل شده، بالقوه محض باشد یعنی در هیچچیزی بالقوه نباشد حتی در بالقوه بودن، اینکه عدم است، باید بالقوه محض باشد یعنی وجود عدم باشد، پس این قبیل امور را نمیشود به امکان عام نسبت داد، با این شرط هر چیزی که بتوانید بالامکان العام به وجود نسبت دهید.
و (بلا) لزوم (تجسم على الكون)، على الوجود (وقع)
توضیح: بدون اینکه لازم باشد وجود جسمانی بشود.
حاصله أنه قس علیه الصفات الكمالیة
توضیح: صفات کمالیه را نیز بر همین قیاس کن.
فقل إذا كان حقیقة العلم مثلاً واجبة فهو و إلا استلزمته
توضیح: بگو حقیقت علم مثلاً واجب است فالمطلوب یا مستلزم واجب است، چون علم وابسته مستلزم علم بینیاز است.
كما قال المعلم الثاني: «یجب أن يكون في الحياة حياة بالذات و في الإرادة إرادة بالذات و في الاختیار اختیار بالذات حتى تكون هذه في شيء لا بالذات»
توضیح: در همه این کمالات باید یک مستقل بالذات و قائم بالذات، لذاتی و بالذاتی باشد تا در غیر او به نحو وابسته معنا بدهد، پس در حیات حیات بالذات مستقل باید باشد تا حیاتهای وابسته معنا بدهد و کذا در غیره، تا اینکه اینها در یک شیئی که لا بالذات است معنا بدهد، قائم به خودش نیست معنا بدهد.
و إنما عبرنا عن الصفات الكمالیة بذلك للإشارة إلى معيار لمعرفة الكمال و هو كل ما يمكن بالإمكان العام للوجود و لا يستلزم عروضه للوجود تخصص استعداد
توضیح: هر چیزی که ما معیار را اینطور تعریف میکنیم، توصیف میکنیم، هر چیزی که ممکن باشد به امکان عام برای وجود، یعنی اسنادش به وجود محال نیست، مثل اسناد کثرت مطلق یا قوه مطلق نباشد، هر چیزی که ممکن باشد به امکان عام از سویی مستلزم عروض تخصص نباشد، خاص نشود که بعد از خاص شدن مستعد پذیرش بشود، موجود اگر خاص شد شد جسمانی، بعد مستعد میشود که حرکت و سکون را به او نسبت دهی، موجود اگر خاص شد شد عدد، بعد مستعد میشود که زوجیت و فردیت را به او نسبت دهی، به این میگوییم تخصص استعداد، یعنی خاص شدن برای پذیرش، متخصص الاستعداد شدن، آنقدر خاص بشود تا مستعد پذیرش این محمول قرار بگیرد، آنچه که به امکان عام ممکن باشد و عروضش بر وجود مستلزم این متخصص الاستعداد شدن نباشد، مثل علم که شرطش جسمانیت یا ریاضی شدن نیست.
كالعلم لا كالبياض[4]
توضیح: ولی مثل سفیدی نه، سفیدی تا جسم غلیظ نباشد اصلاً معنا نمیدهد، برای همین به هوا نمیشود گفت سفید است یا سفید نیست، باید غلیظ بشود تا سفید بشود، به امواج و انرژیها نمیتوانید بگویید مثلاً اینها سفید است یا سیاه است، یعنی حتی به وجود که نه، بعضی از همین موجودات مادی هم سفید و سیاهی به آنها نسبت داده نمیشود، این قبیل اموری که عروضشان مستلزم متخصص استعداد شدن نباشد.
فكل ما هو كذلك يجب إثباته للواجب
توضیح: و اما مطلب سوم دفع دخل مقدر است.
و لما كان لقائل أن يقول: «فيلزم تكثر الواجب بالذات»
توضیح: پس شما الان به عدد صفات کمالیه واجب بالذات اثبات کردید.
دفعناه بأنه (ثم ارجعن و وحدنها)
توضیح: دفع شد.
أي الصفات (جمعاً) – تأكيد – (في الذات) و المصداق
توضیح: برگرد و تمام این صفات را در ذات و در مصداق همه را واحد بدان.
(فالتكثير في ما) ای فی مفاهیم (انتزعا) من وجودها
توضیح: تکثیر در آن چیزی که انتزاع شده از وجود است یعنی در مفاهیم انتزاعی، تکثیر در ظرف ادراک ماست.
لا في وجودها
توضیح: در خود وجود که آن مصداق خارجی است کثرت نیست، از او انتزاع شده است ولی در او کثرت نیست، اگر کثرت فی ما انتزع باشد یعنی آن شیء خارجی ظرف کثرت است، اما اگر کثرت فی ما انتزع باشد نه، چنین چیزی نیست، در ظرف ادراک ما کثرت است ولی لزوماً در خارج کثرت نیست.
انتزاع مفاهیم كثیرة من ذات واحدة سائغ لا ينثلم به وحدتها
توضیح: و انتزاع مفاهیم کثیره از ذات واحد سائغ است و جائز است، منثلم نمیشود و مخدوش نمیشود به این انتزاع مفاهیم کثیره، وحدت آن مصداق، وحدت آن ذات.
بیان مقدمات برهان حکمای طبیعی
تا اینجا ما دو برهان اقامه کردیم بر اساس مقدمات فلسفی صرف، در آیین دیگری هم هست که این اشاره نکرده، فلاسفه چند برهان دیگر هم دارند مثل برهان وجوب و امکان بر اساس امکان ماهوی، ایشان همین جا بر اساس مقدمات فلسفی دو تا برهان القا میکرد، بعد میآید سه برهان اشاره میکند بر اساس مقدمات طبیعی، ما گاهی میتوانیم در مقام استدلال از اموری که در جای دیگری به شرطی که قطعی و یقینی باشد مثلاً در طبیعیات از این بیایم به عنوان اصل موضوع استفاده کنیم، به شرطی که آن چیزی که اثبات شد در آن علم و ما میخواهیم از او به عنوان اصل موضوع استفاده کنیم خودش در مسیر اثباتش متوقف بر این مقدماتی که و مطلبی که ما میخواهیم اینجا ازش استفاده کنیم نباشد.
گاهی یک مطلبی در یک علمی اثبات شده مثلاً در طبیعیات فرض خود آن مطلب بر اساس اثبات واجب است، یعنی مقدمات بعیدش فرض تحقق واجب است، از رو دیگر نمیتوانی استفاده کنی چون در پیش میآید، ولی بعضی مطالب در علوم طبیعی هست که حتی اگر واجب الوجود هم کسی منکر شد آنها را قبول دارد، یعنی آنها در اثباتش نیاز به واجب ندارد، مثل حرکت، اگر کسی منکر واجب الوجود باشد ملحد باشد منکر حرکت هم میشود نه، حرکت یک امر ضروری است، مقدماتی میخواهد، اینها ضروری است، چه کسی مؤمن به خدا و چه ملحد باشد حرکت را و مقدماتش را قبول دارد، حالا از اینها اگر شما آمدید استفاده کردید به عنوان اصل موضوع در اثبات واجب اشکالی ندارد.
لذا اینجا میگوید بعد از اینکه ما حالا از راه حکمای الهی فارغ شدیم و دو برهان اینجا اقامه کردیم، از راه حکمای طبیعی میخواهیم اثبات واجب کنیم، پس الان که میگوید حکیم طبیعی مخصوصش حکیمی است که موضوع علمش طبیعیات است، در طبیعیات ما از جسم بما هو متغیر بحث میکنیم، یا از حیث حرکت و سکون، ما در طبیعیات جسم از آن جهت که متحرک و متغیر است بحث میکنیم، بعد یک مقدمات اولیهای دارد که از جمله بحث حرکت چون مربوط به همه اجسام است، اینطور نیست که حرکت مثلاً اختصاص به بعضی اجسام داشته باشد، اما رشد و نمو اختصاص به بعضی اجسام دارد، حرکت ارادی، حس و خیال داشتن، اینها در بعضی اجسام است، همه اجسام اینطور نیستند.
در طبیعیات اول میآیند آن احکام عمومی موجودات جسمانی را بحث میکنند از جمله حرکت، بعد وارد اجزایش میشوند مثلاً افلاک یک بحث دارد، گیاهان یک بحثی دارد، حیوان یک بحث دارد، و حکایت از معادن و جمادات هم همینطور، یکی از بحثهای عمومی مشترک برای همه اجسام از هر قبیل که باشند، جسم فلکی باشد، جسم عنصری باشد، حالا این جسم عنصری هم جماد باشد، نبات باشد، بدن انسان و حیوان باشد، امروزه هم همینطور است، امروزه که ما موجودات مادی بیشتر از اجسام میشناسیم مثل امواج و انرژیها که جسم نیستند ولی بازم موجود مادی و قابل تحول هستند، بازم حرکت در مورد آنها هست، یعنی حرکت کلاً ویژگی موجود مادی است نه اینکه فقط حتماً باید جسم فشرده باشد تا حرکت کند، امواج هم حرکت میکند، انرژیها حرکت دارند، پس حرکت میشود جزو احکام عمومی موجودات عالم طبیعت از هر قبیلی که باشند.
الف) مقومات وجودی حرکت و تحلیل فاعل و متحرک
حرکت بعداً ان شاء الله در بحث حرکت مفصلتر باید بخوانیم، مقدماتی باید باشد تا به برکت این مقدمات و مقدمات وجودش تحقق پیدا کند، پس مقومات وجودی حرکت چند تاست، از شش تا حالا تفسیرش بعداً گفته میشود، یکی از آنها محرک است، محرک یعنی آن چیزی که انجامدهنده و فاعل حرکت است، یکی دیگر از مقومات وجود حرکت متحرک است، یعنی باید یک چیزی باشد که این حرکت و این حال حرکت را بپذیرد به عنوان یک عارض، به عنوان یک حالت جدید بر او وارد شود، جسمی وقتی حرکت میکند اولاً باید محرکی باشد که این جسم را به حرکت بیاورد.
ثانیاً یک چیزی باشد که همین حال را بپذیرد، چون حرکت خودش مثل عرض میماند، همانطور که عرض بدون یک محل قابل تحقق نیست، حرکت هم که یک حالت است بدون یک ظرفی، بدون یک محلی قابل تحقق نیست، شما در خارج نمیتوانی حرکت صرف داشته باشی، بگویی این حرکت دیگر متحرکی نیست، فقط خود همان حال حرکت است، یک چیزی که دارای این حالت باشد وجود ندارد، ولی حرکت که حالت است وجود ندارد معنا نمیدهد، همانطور که شکل و رنگ بدون جسمی که قائم به او باشد بیمعناست و قابل تحقق نیست، حرکت هم حالت است مثل عرض، پس باید یک چیزی باشد که پذیرای این حالت و عرض باشد، به او میگوییم متحرک، پس متحرک پذیرنده این حالت است، محرک آن انجامدهنده حالت است، معلوم شد این دو تا از مقومات وجودی حرکت، چهار تا دیگر مبدأ، منتها، مسافت و زمان هم هست که حالا آنها بعداً تفسیرش را ان شاء الله میخوانیم.
ب) تفاوت فاعل فلسفی با فاعل عرفی و علت اعدادی
نکته دوم اینجا باز بدانید قبل از اینکه استدلال را بخواهیم بگوییم، نکته دوم این است که وقتی میگوییم محرک و فاعل حرکت، ذهنتان به علتهای اعدادی که زمینه حرکت را فراهم میکنند ولی محرک نیست، به اینها نرود، در اینجا برداشت عرفی کاملاً با آن برداشت عقلی و فلسفی متفاوت است، لذا در وهله اول اگر کسی این را بشنود آنجا به تعجبش ممکن است بیفتد، ولی بعد که تأمل کند و استدلال عقلی را بفهمد متوجه میشود، اگر یک کسی مثلاً جسمی را با دستش بگیرد و پرتاب کند، در عرف اگر سؤال شود فاعل این حرکت کیست، میگویند همین شخصی که پرتاب کرده، کسی یک تیری پرتاب میکند میگویند کی تیر انداخته است، کی انجامدهنده این حرکت است.
همین تیرانداز، حالا این جسم ممکن است صدها کیلومتر، صدها متر حرکت کند و ممکن است این شخصی که تیر انداخته همانطور که تیر انداخت باید خودش کشته بشود، آن کسی که سنگ را پرتاب کرد بلافاصله بعد از پرتاب مثلاً یک سختی به جسمش وارد شد و سکته کند، آیا این سنگ یا تیر متوقف میشود بعد از اینکه این پرتابکننده از بین رفت یا به حرکتش ادامه میدهد؟ واضح است که حرکتش تا وقتی نیرو باشد و اصطکاک و همه شرایط دیگر، جاذبه زمین و امثال اینها را در نظر بگیر، بالاخره معلوم است این با این مقدار نیرویی که بهش وارد شده مثلاً ده متر، بیست متر، یکصد متر حرکت میکند، او که متوقف نمیشود، از آن طرف اگر فاعل این حرکت، انجامدهندهای که دارد این حرکت را انجام میدهد این معلول وابسته به اوست، اگر آن فاعل و علت این شخص باشد، او که الان از بین رفت، چطور معلولش باقی میماند در حالی که فاعلش از بین رفته است؟ انفکاک فعل از فاعل محال است، معلول که نمیشود از علت جدا باشد، معلول لحظه به لحظه و آن به آن وابسته به علت است.
تا وقتی علت باشد و فاعل باشد معلولش هست، پس اگر ما به این اصل علیت توجه کنیم میفهمیم که انفکاک محرک و متحرک غلط است و محال است، چون محرک یعنی فاعل حرکت، متحرک هم که دارد این حالت را میپذیرد، روی او دارد انجام میشود، این حرکت خب نمیشود از هم جدا بشود، آنچه را که ما به حسب برداشتهای عرفی میگوییم انجامدهنده و محرک و فاعل، در واقع او علت اعدادی و زمینهساز است، او باعث میشود یک میلی، یک نیرویی به تعبیر امروزی در این جسم قرار بگیرد، این جسم با این نیرو ده متر، بیست متر، یکصد متر حرکت میکند، پس خود آن شخص فاعل به معنای فلسفی نیست، او علت اعدادی است، زمینه را فراهم کرده، این نکته پس مد نظر که ما مقصود از فاعل یعنی آن چیزی که این معلول آن به آن و لحظه به لحظه از طریق او دارد انجام میشود، وقتی اینطور معنای فاعل را شناختی معلوم میشود که قابل انفکاک نیست.
ج) تحلیل جسم به صورت نوعیه و صورت جسمیه و نقش آنها در حرکت
مقدمه سوم که باز باید به خاطر داشته باشید، الان در این سنگی که دارد حرکت میکند فاعل چیست و متحرک چیست، آن محرک و متحرک چیست؟ اگر خاطرتان باشد در مباحث ماده و صورت اجمالاً در بعضی بحثها گفتیم، شما هر شیئی در عالم طبیعت را تقسیم میکنید، تحلیل میکنید به صورت نوعیه، مثلاً این سنگ یک صورت نوعیهای دارد که اختصاص به خودش دارد، یک جسمیت مشترکهای هست که در این جسمیت همه اجسام با هر صورت نوعیهای که باشند یکسان هستند، خود جسمیت مشترک هم تحلیل میشود به صورت جسمیه و ماده هیولا، خاطرتان هست بحث را چند بار گفتیم، پس از پایین از آن مرحله پستش اگر نگاه کنید شما هیولایی دارید که قوه محض است، جوهر بالقوه محض است، صورت جسمیه آن امتداد جوهری است، امتداد سهبعدی، یعنی جوهر امتدادی سهبعدی، این دو روی هم به آن میگوییم جسمیت جسم، که این معنا و این حقیقت جوهری بین تمام موجودات عالم طبیعت مشترک است.
همه همینطور هستند، همه یک جهت فعلیتی دارند که لازمهاش امتداد است، ابعاد دارد و قابلیت تحولپذیری دارد که همان هیولا باشد، این جسمیت مشترک غیر از آن صورت نوعی است که آثار اختصاصی به او نسبت داده میشود، مثلاً این چوب با آهن با سنگ با آب یک جسمیت مشترکی دارند، به خاطر جسمیت مشترک است که در فضا قرار میگیرد، در زمان قرار میگیرد، قابل تقسیم است، اشاره حسی میپذیرد، حرکت دارد یا متلبس به سکون است، ساکن بودن، حرکت داشتن، در مکان قرار گرفتن، در زمان قرار گرفتن، قابل تجزیه شدن، اینها ربطی به این ندارد که چوب باشد، آهن باشد، آب باشد، هر چه باشد همینطور است، این به خاطر آهن بودن نیست، به خاطر جسم بودن است، اما وقتی که میآییم آهن را با چوب مقایسه میکنیم، غیر از این خواص مشترک، میآید یک خواص اختصاصی به آنها نسبت میدهی، میگویی آهن رساناست، چوب رسانا نیست، چوب بالای آب میایستد، آهن فرو میرود، چوب میسوزد، آهن به سادگی نمیسوزد، آهن زنگ میزند، چوب دیگر زنگ نمیزند.
این آثار اختصاصی غیر از آن آثار مشترک است، باید یک مبدأی داشته باشد در این شیء، در این موجود، چه ویژگی، چه چیزی هست که به خاطر او میگوییم مثلاً قابل سوختن، قابل پوسیدن، روی آب میایستد، در آن دیگری چه چیزی هست که به خاطر او میگویید سنگین است، از زیر آب میرود، زنگ میزند، آثار اختصاصی که دارد غیر از آن جسمیت مشترک که همه در آن مشترک بودند و احکامشان هم مشترک بود، پس باید یک عامل اختصاصی باشد که آن عامل اختصاصی مبدأ و منشأ اثرات اختصاصی است، به آن عامل اختصاصی میگوییم صورت نوعیه، پس صورت نوعی را با جسمیت مشترک اشتباه نگیرید، بعضی اوقات ما میگوییم این جسم پرتاب کردیم دارد حرکت میکند، یعنی در تعبیر ما میگوییم جسم، این مسامحه عرفی است، این جسم اگر مقصود جسمیت مشترک باشد، او جزئی از این شیء است، یکی از اجزایش، آن جزء دیگرش که جزء اختصاصی و صورت نوعی است، دیگر آن جسم نیست، آن صورت نوعی خودش است، صورت نوعی آهن غیر از جسمش است، صورت نوعی چوب غیر از جسمش است، یک نکتهای هم که مکرر تا به حال گفتیم توجه میکنید که کسی بگوید خب پس چطور ما نمیتوانیم مثلاً در این کاغذ، در این چوب، جسمیت را از آن صورت نوعی کاغذ و صورت نوعی چوب و صورت آهن جدا کنیم؟
این قابل انفکاک در مقام حس نیست، و از این بالاتر اینکه اصلاً ما او را حس نمیکنیم، ما نه صورت نوعیه را میتوانیم احساس کنیم، نه صورت جسمیه را میتوانیم احساس کنیم، نه هیولا را میتوانیم احساس کنیم، به طور کلی ما جواهر را نمیتوانیم حس کنیم، حواس ما فقط به اعراض تعلق میگیرد، یعنی شما یا رنگ میبینید، یا شکل میبینید، یا حرکت میبینید، حالا حرکت هم تازه نمیبینیم، حالا آن را در جای خودش میگوییم، یکی از عقلات این است که افراد خیال میکنند حرکت قابل احساس است، ما بعضی از اعراض جسم و صورت نوعیه را میتوانیم احساس کنیم، همه اعراضش را هم نمیتوانیم احساس کنیم، یعنی حواس ما اینطور است، پس کسی توقع نداشته باشد وقتی میگوییم در این شیء هم جسمیت مشترک است هم صورت نوعیه است، بگوید خب کو، الان کجایش صورت نوعیه است، کجایش، کدام قسمتش مثلاً آن جسمیت است؟ این قابل انفکاک در حس نیست، عقل به این حکم میکند.
د) نتیجهگیری مقدمات برای برهان طبیعی
این مقدمات را پس مد نظر داشته باشید، حرکت بر شش چیز متوقف است: مبدأ، منتها، مسافت، زمان، محرک و متحرک، محرک آن فاعل و انجامدهنده است، او باید همراه متحرک باشد همیشه، در آن مقدمه بعدی هم گفتیم موجود طبیعی تحلیل میشود به صورت نوعیه و صورت جسمیه یعنی جسمیت مشترکه، حالا میگوییم بر اساس آن مقدمات، فاعل مباشر بیواسطه حرکتها صورت نوعی است، متحرک و قابل و پذیرای حرکت جسمیت مشترک است، اینها هم هیچ وقت از هم جدا نمیشوند.
پس الان اگر یک سنگ پرتاب میشود، اگر سؤال کنید فاعل مباشر یعنی فاعل بیواسطه، محرک بیواسطه آن که لحظه به لحظه حرکت از او سر میزند، فاعل مباشر و محرک این حرکت کیست؟ باید بگویید صورت نوعیه سنگ، متحرکی که پذیرفته است این حالت را، آن کیست؟ آن جسمیت مشترکش، اینها هم از همدیگر جدا نیستند، با هم هستند، هیچگاه جدا نمیشوند، معلوم شد؟ این مقدمات پس مد نظرتان باشد که با توجه به اینها بعد ان شاء الله برهان حکمای طبیعی را تقریر کنیم.