1404/12/02
بسم الله الرحمن الرحیم
[5] غرر في دفع شكوك عن الغاية/الفريدة السابعة في العلة و المعلول /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفريدة السابعة في العلة و المعلول /[5] غرر في دفع شكوك عن الغاية
معناشناسی غایت و تبیین مقدمات بحثپ
پیش از ورود به اصل بحث، شایسته است که بر پایه مقدمات پیشین، معنای دقیق غایت را بازشناسیم. غایت در کاربرد عقلی و فلسفی بر دو معنا اطلاق میشود: یکی "ما إلیه الحرکه"، یعنی آن نقطه یا حالتی که حرکت به آن منتهی میشود و پایانپذیرنده حرکت است؛ و دیگری "ما لاجله الحرکه"، یعنی آن غرض و هدفی که به خاطر آن، حرکت آغاز میگردد. این تمایز، اساس تبیین بسیاری از شبهات در باب افعال است.
هر آنچه در عالم رخ میدهد، چه افعال صادره از ما انسانها و چه غیر ما، بر دو گونه است: دستهای از افعال، از فاعلهایی صادر میشود که بر اساس آگاهی و اراده کار انجام میدهند، و دستهای دیگر، آثاری هستند که مستند به طبایع جمادی فاقد ادراک میباشند. هنگامی که از غایت در مورد طبایع جمادی سخن میگوییم، مقصود همان معنای نخست، یعنی "ما إلیه الحرکه" است. این قاعده شامل هر طبیعت جمادی و یا هر چیزی که در حکم طبیعت جمادی است، مانند نیروی عضلانی در حیوان، نیز میگردد.
نیروی عضلانی که فاعل بیواسطه فعل است، حتی در افعال ارادی ما نیز نقش آفرین است. اگر ما کاری را بر اساس اراده انجام دهیم، در نهایت آن نیرویی که فعل را بیواسطه انجام میدهد، همین قوه عضلانی است. این نیرو و مرتبه آن، مانند طبیعت جمادی، خود فاقد ادراک است. ادراک مربوط به نفس است و این قوه، ابزاری در خدمت نفس میباشد. بنابراین در این قبیل امور که ادراک و شوق به آنها قابل استناد نیست، غایت به معنای "ما إلیه الحرکه" است. هر طبیعت جمادی و هر عضله حیوانی، در کار خود غایتی و منتهایی دارد و قطعاً به آن منتها خواهد رسید. این که این منتها با میل و اراده ما مطابق باشد یا نه، بحثی جداگانه است، اما طبایع جمادی و عضله حیوانی در اثری که از آنها صادر میشود، پایانی دارند و از آن تخلف نمیکنند.
نسبتسنجی غایت در مبادی طولی فعل
در اینجا دو نکته شایان توجه است:
الف) هماهنگی یا عدم هماهنگی غایت مبادی طولی
افعال دارای مبادی گوناگونی هستند که در طول یکدیگر قرار دارند. گاهی غایت این مبادی با یکدیگر هماهنگ است و گاهی نیست. برای مثال، اگر کسی بیمار باشد و در بستر خود از حالتی به حالت دیگر تغییر وضعیت دهد، غایت قوه عضلانی همان نقطهای است که حرکت به آن ختم میشود، یعنی تغییر حالت. غایت قوه شوقیه نیز همین است؛ زیرا او این کار را صرفاً به خاطر رهایی از ملالت حالت اول انجام میدهد و جز تغییر حالت، هدف دیگری ندارد. در این مثال، غایت قوه عضلانی (عامله) با غایت قوه شوقیه یکی است.
اما گاهی ممکن است این دو غایت متفاوت باشند؛ مانند هنگامی که شخصی به سمت مکانی حرکت میکند تا دوست خود را ملاقات کند. در اینجا، رسیدن به آن مکان، غایت قوه عضلانی است، اما ملاقات با دوست، غایت قوه شوقیه میباشد. بنابراین دو غایت متفاوت پدید میآید. خلاصه آنکه چون برای هر کاری چندین مبدأ در طول یکدیگر وجود دارد، باید توجه داشت که گاهی غایت مبدأ عامله (نیروی عضلانی) با غایت مبدأ شوقیه و مبادی مافوق آن یکی است، مانند حرکت مریض، و گاهی یکی نیست.
ب) نسبت فعل باطل با قاعده «لکل فاعل غایه»
اگر فعلی به غایت مطلوب خود نرسد، آن را فعل باطل مینامیم. حال پرسش این است که آیا وجود افعال باطل، نقضی بر ادعای کلی فلاسفه است که میگویند: «لکل فاعل غایه فی فعله» یا «لکل فعل غایه»؟ روشن است که اثبات وجود غایت برای هر فعل و فاعل، غیر از مسأله رسیدن یا نرسیدن به آن غایت است. فلاسفه معتقدند در عالم طبیعت که دارِ قصور و نقص است، تزاحم اسباب و علل مادی ممکن است موجب زوال کمال برخی از اشیا شود. بنابراین ممکن است برخی از فاعلها یا فعلها به غایت مطلوب خود نرسند، ولی این امر نقض آن ادعای کلی نیست. فرق است میان اینکه چیزی اصلاً غایت نداشته باشد و اینکه غایت داشته اما به سبب موانع به آن نرسیده باشد. برای مثال، گیاهی که غایتش رسیدن به مرحله ثمردهی و تولید مثل است، اگر سرمای زودرس یا صاعقهای مزاحم شود، از رسیدن به آن غایت بازمیماند. این گیاه در مسیر رسیدن به غایت خود بود، اما مانع نگذاشت. میگوییم این گیاه از غایت خود بازماند، نه آنکه بدون غایت آفریده شده باشد.
غایت در طبایع جمادی و قوه عضلانی
با روشن شدن این دو نکته، ادعای مذکور را ابتدا در مورد طبایع جمادی و نیروی عضلانی واضح میسازیم. باید دانست که طبایع جمادی و نیروی عضلانی، در هر شرایطی و در هر موردی، همواره به غایت خود میرسند و امکان ندارد که به غایت خود نرسند. دلیل آن این است که غایت در آنها به معنای "ما إلیه الحرکه" است. حرکت آنها در جایی منقطع میشود و همان نقطه پایان، غایت آن طبیعت یا نیرو محسوب میگردد. خواه این غایت، مطلوب قوه شوقیه باشد و خواه نباشد. برای مثال، اگر گندمی رشد کند و به مرحله تولید بذر برسد، این غایت آن است. اما اگر در میان راه، صاعقهای یا سرمایی آن را نابود کند، باز هم غایت آن همین بوده است. زیرا وقتی در نظام علت و معلول مینگریم، مجموع این اسباب و علل که جمع شده، غایت این حرکت را رقم زده است. این که ما دوست داریم درخت تا آخر میوه دهد، شوق ماست، اما درختی که در معرض این سرما قرار دارد، حرکت او با مجموع این شرایط، غایتش تباه شدن میوه است. بنابراین غایت طبایع و نیروی عضلانی همواره حاصل است و هیچگاه تخلف نمیکند.
اقسام افعال بر اساس نسبت غایت شوقیه و عامله
با توجه به مبانی یاد شده، میتوان افعال را بر اساس رابطهای که میان غایت قوه شوقیه و غایت قوه عامله (عضلانی) برقرار است، تقسیمبندی کرد. این تقسیمبندی، پاسخگوی شبهات مربوط به اموری است که گمان میرود بدون غایت هستند.
الف) فعل عبث
هرگاه غایت قوه عامله و غایت قوه شوقیه یکسان باشد، و مبدأ بعید این فعل، صرفاً تخیل باشد، به چنین فعلی "عبث" گفته میشود. به عبارت دیگر، در فعل عبث، آنچه نیروی عضلانی بدان میرسد، دقیقاً همان چیزی است که شوق بدان تعلق گرفته است، و این شوق نیز ناشی از یک تخیل ساده است، نه فکر و اندیشه عقلی. برای مثال، شخصی که از نشستن طولانی در یک وضعیت خسته و ملول شده، تصمیم میگیرد وضعیت خود را تغییر دهد و مثلاً از این پهلو به آن پهلو بگردد، یا کسی که از چیدمان منزل خود خسته شده و آن را تغییر میدهد بدون اینکه دلیل حکیمانهای جز تنوعطلبی داشته باشد، فعل او عبث است. اگر از او بپرسی این حالت جدید چه حکمتی دارد؟ دلیلی ندارد. او صرفاً با تخیل حالت دیگر، مشتاق رسیدن به آن میشود. غایت شوقیه و عامله در اینجا یکی است و مبدأ بعید نیز تخیل است.
نکته مهم آنکه افعال محکم و حکیمانه که بر اساس فکر و عقل و مصلحتاندیشی انجام میشوند، از این بحث و شبهات مربوط به آن بیرون هستند. زیرا مبدأ بعید در آنها فکر و عقل است، نه تخیل. باید توجه داشت که در منطق و فلسفه، به هرگونه تأمل ذهنی، فکر گفته نمیشود. برخی تأملات، فکر و تفکر است، برخی وهم و برخی خیال. فکر آن تأملی است که بر اساس قوه عاقله باشد، ولی اگر مبدأ عقلی نباشد و بر اساس قوه خیال صرف یا وهم صرف است، و حکم این دو یکی است.
ب) فعل گزاف
هرگاه غایت قوه شوقیه با غایت قوه عامله متفاوت باشد، یعنی آنچه نیروی عضلانی بدان میرسد غیر از آن چیزی باشد که شوق بدان تعلق گرفته است، در این صورت سه فرض قابل تصور است. در فرض نخست، مبدأ بعید و غایت شوقیه، تخیل صرف است. به چنین فعلی "گزاف" گفته میشود. در اینجا غایت قوه عامله (ما إلیه الحرکه) یک چیز است، و غایت قوه شوقیه (ما لاجله الحرکه) چیز دیگر. مانند کودکی که بازی میکند و صرفاً با تخیل، دنبال توپ میدود تا به آن برسد. رسیدن به توپ غایت عامله است، اما لذت بازی یا حس برتری جویی، غایت شوقیه اوست. یا کسی که به قله کوهی میرود تا به دیگران ببالد. رسیدن به قله غایت عامله و تفاخر غایت شوقیه اوست. در هر دو مورد، مبدأ بعید این شوق، تخیل است.
ج) فعل ضروری (قصد ضروری یا طبیعی)
فرض دوم در جایی است که غایت شوقیه و عامله متفاوتاند، اما مبدأ بعید، صرف تخیل نیست، بلکه تخیل همراه با وضعیت مزاجی یا طبیعت بدنی خاصی است که شخص در آن قرار دارد. به این افعال، "قصد ضروری" یا "قصد طبیعی" گفته میشود. برای مثال، بیماری که در بستر مدام ناله میکند یا وضعیت خود را تغییر میدهد. اگر از او بپرسند چرا ناله میکنی؟ شاید دلیل خاصی نداشته باشد، اما این ناله برای او تسکین روانی دارد. در حالت عادی چنین کاری نمیکند، اما در وضعیت بیماری، یک حالت مزاجی خاص به تخیل او ضمیمه شده و او را به این کار وامیدارد. مثال دیگر، تنفس انسان است. اگر کسی بخواهد به جای هر دو سه ثانیه، هر پنج ثانیه یک بار نفس بکشد، از نظر تأمین اکسیژن مشکلی پیش نمیآید و حیات او ادامه مییابد، اما این کار با طبیعت بدن او سازگار نیست و او از آن احساس خوشایندی ندارد. در نتیجه، طبیعت بدن او را به همان شیوه همیشگی تنفس برمیانگیزد. در اینجا نیز مبدأ بعید، تخیل به اضافه اقتضای طبیعت بدنی است و غایت عامله و شوقیه متفاوت است.
د) فعل عادی (عادت)
فرض سوم، جایی است که غایت شوقیه و عامله متفاوتاند، اما مبدأ بعید، تخیل همراه با عادتها و خلقوخوهای شخص است. به این افعال، "فعل عادی" گفته میشود. گاهی انسان به چیزی عادت میکند و ترک آن عادت برایش سخت و ناخوشایند است. انجام کار عادتی، برای او لذت دارد، هرچند غایت حکیمانهای در آن نباشد. برای مثال، کسی عادت دارد هنگام مطالعه، قلمی به دست بگیرد و آن را بچرخاند، یا تسبیحی در دست بگیرد و مدام آن را ورق بزند، یا دست به محاسن خود بکشد. اگر از او بپرسی این کار را برای چه میکنی؟ ممکن است پاسخ دهد هیچ. اما در حقیقت، چون به آن عادت کرده و ترک عادت برایش دشوار و ترک آن موجب ناخوشایندی است، آن کار را انجام میدهد. در اینجا نیز غایت شوقیه که همان لذت بردن از انجام عادت یا فرار از سختی ترک آن است، با غایت عامله که مثلاً چرخاندن قلم است، متفاوت میباشد.
نظم:
يليق أن نذب عن أمر العبث إذ دون غاية يظن إن حدث
فغاية فيما إليه الحركة و ما لأجله غدت مشتركة
فغاية العاملة أولاهما و ربما شوقية غيي كما
من حيز بحيز سأما ترد و ربما غايتها لا تتحد
فغاية لقوة في العضلة مثل الطبائع دواما حاصلة [1]
متن کتاب:
غرر في دفع شكوك عن الغاية فإن العبث و الجزاف و الطبائع و الاتفاقات يظن أنها بلا غايات.[2]
توضیح: این عبارت اشاره به شبههای دارد که ممکن است در ذهن پدید آید. گمان میرود که اموری چون عبث، گزاف، طبایع جمادی و نیز امور اتفاقی، فاقد غایت هستند. در مورد طبایع جمادی، گفته میشود که اینها چون شعور ندارند، حرکت آنها نمیتواند غایت داشته باشد. در مورد امور اتفاقی، مانند کسی که برای کندن چاه به قصد یافتن آب میرود، اما ناگهان به گنج میرسد، یا میرود و میمیرد، این حوادث مطلوب نبوده و بر اساس اتفاق رخ دادهاند. گمان میرود این امور نیز غایتی ندارند.
فقلنا (يليق أن نذب) ای ندفع (عن أمر العبث إذ دون غاية يظن إن حدث).
توضیح: در پاسخ به این شبهه، شایسته است که از امر عبث دفاع کنیم و تبیین نماییم که عبث به معنای واقعی، که مطلقاً غایت در آن نباشد، وجود ندارد. زیرا گمان برده شده که این امور بدون غایت رخ میدهند، در حالی که چنین نیست.
ثم شرعنا في تمهيد مقدمات أولا و دفع الشك ثانيا بقولنا (فغاية فيما إليه الحركة و ما لأجله) الحركة (غدت مشتركة). فتستعمل بالمعنيين.
توضیح: سپس برای حل این شبهه، ابتدا به تمهید مقدمات پرداختیم و در مرحله دوم برای دفع شک، این نکته را بیان کردیم که لفظ غایت، در "ما إلیه الحرکه" و "ما لاجله الحرکه" مشترک است و به هر دو معنا استعمال میشود. این اشتراک، سرچشمه بسیاری از اشتباهات است.
متن کتاب:
ففاعل كل حركة و مبدؤها كأنه تنحل بفواعل و مبادي قريب و أقرب و بعيد. و لكل منها حيث تحقق غاية.
توضیح: فاعل هر حرکتی و مبدأ آن، به گونهای است که میتوان آن را به چندین فاعل و مبدأ تحلیل کرد: مبادی قریب، اقرب و بعید. برای هر یک از این مبادی نیز غایتی هست. این نکته بسیار مهمی است که باید آنها را از یکدیگر تفکیک کرد.
(فغاية) المحركة (العاملة) المباشرة للتحريك (أولاهما) أي ما إليه الحركة.[3]
توضیح: پس غایت برای محرک عامله که بیواسطه تحریک را انجام میدهد، همان معنای نخست، یعنی "ما إلیه الحرکه" است. این نیروی عضلانی است که مستقیماً فعل را انجام میدهد و غایت آن، همان نقطه پایان حرکت است.
(و ربما) هذا أعني ما إليه الحركة محركة (شوقية غيي) فاتحد الغايتان (كما من حيز بحيز سأما) من الأول (ترد) أي تنضجر من موضع فتتخيل صورة موضع آخر فتشتاق إليه فتتحرك نحوه و ينتهي حركتك إليه. فنفس ما إليه الحركة غاية للشوقية أيضا.
توضیح: چه بسا همین "ما إلیه الحرکه" که غایت قوه عامله است، غایت محرک شوقیه نیز قرار گیرد و بدین ترتیب دو غایت متحد شوند. مانند کسی که از یک مکان (یا حالت) ملول و منزجر میشود. او صورتی از مکان دیگر را تخیل میکند، به آن مشتاق میشود و به سوی آن حرکت میکند. در اینجا، پایان حرکت او (ما إلیه الحرکه) همان چیزی است که شوق او نیز بدان تعلق گرفته است. پس عین "ما إلیه الحرکه"، غایت برای قوه شوقیه نیز میباشد. این همان فعل عبث است که پیشتر توضیح داده شد.
(و ربما غايتها لا تتحد) بغاية الشوقية كما إذا تصورت مكانا و تحركت نحوه لتلقى فيه صديقا.
توضیح: و گاهی ممکن است غایت قوه عامله با غایت قوه شوقیه متحد نباشد. مانند هنگامی که مکانی را تصور میکنی و به سوی آن حرکت میکنی تا در آن جا دوستت را ملاقات کنی. در اینجا غایت شوقیه ملاقات دوست است و غایت قوه عامله، رسیدن به آن مکان.
و حينئذ (فغاية لقوة في العضلة مثل) غاية (الطبائع دواما حاصلة).
توضیح: در چنین مواردی که غایتها متفاوت است، باید دانست که غایت قوه عضلانی، همچون غایت طبایع، همواره حاصل است. زیرا هر طبیعتی که از آن اثری صادر شود، به غایت خود رسیده است.
فتلك القوة كأنها طبيعة جمادية. و الطبيعة كأنها قوة محركة حيوانية. فكما أن المتوقع من تحريك الطبيعة حاملها ليس إلا الإيصال إلى ما إليه الحركة لا الأشياء الأخر من أغراض ذوي الشعور فكذلك المتوقع من القوة المنبثة في العضلات ليس إلا الإيصال إلى ما إليه الحركة. و أما ترتب غرض آخر كلقاء صديق فهو من أغراض الشوقية.
توضیح: این قوه عضلانی، مانند طبیعت جمادی است، و طبیعت جمادی نیز در این جهت مانند قوه محرکه حیوانی است. همچنان که از تحریک طبیعت برای حامل خود، انتظاری جز رساندن او به "ما إلیه الحرکه" نیست و نباید از آن اغراض دیگری که ویژه موجودات دارای شعور است توقع داشت، همانگونه نیز از قوه پراکنده در عضلات، انتظاری جز رساندن به "ما إلیه الحرکه" نیست. اما اینکه غرض دیگری مانند ملاقات دوست بر این حرکت مترتب میشود، از اغراض قوه شوقیه است و ربطی به قوه عامله ندارد. این بدان معناست که غایت قوه عضلانی، همان نقطه پایان حرکت بر اساس مجموع شرایط علّی است، چه با غرض شوقی مطابق باشد و چه نباشد. بنابراین شبهه در مورد طبایع و قوه عضلانی برطرف شد و روشن گشت که اینها همواره غایت خود را دارا هستند و به آن میرسند.