1404/11/25
بسم الله الرحمن الرحیم
[3] غرر فی ان جمیع اصناف الفاعل الثمانیة متحققة فی النفس الانسانیة/الفریدة السابعه قی العلة والمعلول /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریدة السابعه قی العلة والمعلول /[3] غرر فی ان جمیع اصناف الفاعل الثمانیة متحققة فی النفس الانسانیة
مقدمات بحث
الف) مقدمه اول: مراتب و قوای نفس
نفس انسانی دارای درجات و مراتبی است که از آنها به قوای نفس تعبیر میکنیم. هر مرتبه از نفس، حکم خاص خود را دارد؛ مانند مرتبه قوه خیال، قوه وهم، حس مشترک و دیگر قوای حسی.
باید توجه داشت که وقتی از قوه بینایی سخن میگوییم، نباید آن را با چشم یا اعصاب متصل از چشم تا مغز اشتباه گرفت. قوه بینایی یعنی آن خصوصیت، آن جنبه و آن مرتبه از نفس که کارش ادراک صورتهای بصری است. این قوه برای ادراک خود ابزاری دارد که عبارت است از چشم و اعصاب و قسمتهای متصل به آن. اما گاهی نفس بدون این ابزار نیز میبیند؛ مانند آنچه در خواب مشاهده میکنیم. اینها همه قوای نفس هستند که با تفاوت مراتبشان، هر کدام کارکرد خاص خود را دارند.
ب) مقدمه دوم: ادراک حصولی و حضوری
ادراک به معنای یافت کردن چیزی است. این یافت یا به نحو حصولی است یا به نحو حضوری. به تعبیر دیگر، یا با واسطه چیزی را مییابیم یا بدون واسطه.
در ادراک حصولی که در مباحث منطق نیز خواندهاید، ما با واسطه صورت، چیزی را مییابیم. این ادراک گاهی به ذات شیء تعلق میگیرد و گاهی به صفات و اعراض شیء. اگر ما بخواهیم انسان را به علم حصولی ادراک کنیم، معنای ادراک انسان این است که ذات و حقیقت انسان و ذاتیات او را بشناسیم.
اما اگر کسی به زبان بگوید که من انسان را شناختم، ولی مقصودش از این شناخت، ادراک شکل و قد و قیافه و صفات و اعراض او باشد، این ادراک صفات آن شیء است نه ادراک ذاتش. پس حقیقت ادراک حصولی اگر به ذات شیء تعلق گیرد، یعنی حصول ماهیت آن شیء و حصول ذاتیاتش، نه حصول صفات و اعراض.
ج) مقدمه سوم: موجود لذاته و موجود لغیره
موجود یا برای خودش و قائم به خودش است، که از آن به «موجود لذاته و لنفسه» تعبیر میکنیم، و یا موجود برای غیر است. موجود لغیره یعنی چیزی که برای دیگری است، مانند صفت که برای موصوف خود وجود دارد.
آن غیر که این شیء برای آن موجود است، گاهی مجرد است؛ مانند صفات نفسانی که موجود برای نفس هستند و نفس نیز مجرد است، و طبعاً آن صفات که قائم به نفساند، خودشان نیز مجرد خواهند بود. و گاهی آن غیر از قبیل اشیای مادی است؛ مانند جسمی که محل رنگ است، این رنگ موجود برای غیر است و آن غیر خود (جسم) موجودی مادی است.
شرط ادراک این است که مدرِک (یابنده و عالم) موجود لذاته باشد. اگر مدرِک خودش موجود لذاته نباشد، معنا ندارد که او یابنده و مدرِک باشد. همیشه ادراک مشروط به این است که آن مدرِک و یابنده و عالم، خودش موجود لذاته باشد و استقلال در وجود داشته باشد. این قبیل اشیاء هستند که میتوانند ادراک کنند. اگر چیزی موجود لغیره باشد، وقتی برای دیگری موجود است، نمیتواند مدرِک و یابنده چیزی باشد.
د) مقدمه چهارم: علم ترکیبی و علم بسیط
گاهی آنچه برای ما یافت شده و بدان آگاهیم و به این آگاهی توجه داریم - یعنی چیزی برای ما حاصل است و ما ملتفت آن نیز هستیم - به این علم ترکیبی میگوییم. برخی از آگاهیهای ما از این قبیل است؛ یعنی میدانیم و میفهمیم که فهمیدهایم و دانستهایم.
گاهی نیز علم و ادراک و یافت هست، اما توجه به آن نیست. این را علم بسیط مینامیم که نحوههای مختلف و درجات گوناگونی دارد:
الف) گاهی اوقات با یک سعی و تلاش، یا با سؤال پرسیده شدن و مواجه شدن با چیزی، آن معلوم و مدرکی که برای ما حاصل بود ولی توجه به آن نداشتیم، مورد توجه قرار میگیرد. مانند صورتهای ذهنی فراوانی که به آنها توجه ندارید؛ اگر از شما مطلبی را بپرسند که آن را میدانید، پس از آن سؤال به آن مطلب که از قبل هم بدان آگاه بودید، التفات پیدا میکنید.
ب) بعضی اوقات این مسئله مخفیتر است. یعنی ممکن است انسان بخواهد چیزی را به خاطر بیاورد ولی نتواند به آن توجه کند.
ج) گاهی نیز از این هم مخفیتر است. علمی که انسان به قوای خود دارد از همین قبیل است؛ یعنی علم به قوا هست، اما ممکن است توجه به آنها و التفات به آنها نباشد.
گاهی ممکن است ما نحوهای از علم داشته باشیم، ولی این نحوه علم را با بعضی نحوههای دیگر علم که به آنها بیشتر متوجهیم و آنها را مدنظر داریم، خلط کنیم. مثالی میزنیم: شما ملکه جدول ضرب را دارید، یا ملکه تکلم به زبان فارسی را دارید. اکنون نیز به این توجه دارید که این ملکه هست و این را میفهمید. اما آیا صرف اینکه ما توجه کردیم به اینکه ملکه تکلم به زبان فارسی داریم، تمام لغات فارسی به نحو مفصل در ذهنمان حاضر میشود؟ خیر. هنگامی که بخواهیم سخن بگوییم یا سخنی بشنویم، در آن لحظه این لغات یکی یکی صورت تفصیلی پیدا میکنند.
پس ما از یک طرف یک علم بسیط داریم که یک ملکه بسیط نفسانی است. اما در عین اینکه این ملکه بسیط نفسانی هست، صورتهای خیالی که نتیجه آن ملکه بسیط است، در آن لحظه حضور ندارند. اکنون ما ملکه بسیط تکلم به زبان فارسی را داریم و به آن توجه داریم، ولی معنایش این نیست که صورتهای خیالی تمام الفاظ فارسی یکی یکی در ذهن ما حاضر باشند. ما به بعضی از این لغات که میشنویم یا میخواهیم بگوییم توجه داریم. بقیه وقتی برای ما حضور تفصیلی پیدا میکنند که اراده سخن گفتن یا شنیدن چیزی داشته باشیم.
این ملکات یک مقام اجمالی دارند و یک مقام تفصیلی. گاهی اوقات آن ملکه بسیط هست، اما ظهور مفصل آن - به اینکه یکی یکی صورتهای خیالی اش حاضر باشد - نیست. مانند همین مثال لغت، یا مانند ضرب که شما ملکه ضرب را دارید، اما معنایش این نیست که اکنون تک تک ضربها به صورت ممتاز و متمایز از یکدیگر در ذهن شما باشند.
پس باید بین مقام ملکه بسیط (که به هر علمی تعلق گرفته باشد) و بین آن خطورات تفصیلی (که یکی یکی صورتهای خیالی آن علم در ذهن ما خطور میکند) فرق بگذاریم. اینها همه نحوههای مختلف علم ترکیبی و علم بسیط هستند؛ یعنی علم هست، اما ترکیب یا تفصیل آن ممکن است مورد توجه نباشد.
ه) مقدمه پنجم: مقام ذات بسیط نفس و مقام کثرت آن
تمام کمالاتی که در مراتب مادون نفس به نحو مفصل و ظهور تفصیلی دارند، اصل و حقیقت آنها باید در آن مقام اعلی و مرتبه بسیط نفس باشد. اگر در آن مقام نباشند، اصلاً قادر به داشتن آن ظهور مفصل نخواهیم بود. مثال آن نیز همین ملکه و ظهور مفصل آن است که بیان شد.
اصل بحث: تحقق هشت نحوه فاعلیت در نفس انسانی
ادعای این بحث این است که ما هشت نحو فاعل را برشمردیم: فاعل علمی و غیرعلمی. فاعل غیرعلمی به دو نحو بود: فاعل بالطبع و فاعل بالقسر. فاعل علمی نیز نحوههای مختلف داشت: فاعل بالعنایه، فاعل بالقصد، فاعل بالرضا، فاعل بالتجلی، فاعل بالجبر و فاعل بالتسخیر که در عرض اینها قرار نمیگرفت.
ادعا در اینجا این است که تمام این نحوههای هشتگانه فاعل، در انسان به حسب درجات و مراتب مختلف وجودش قابل تحقق است. میخواهیم تبیین کنیم که بر انسان به حسب بعضی درجاتش، معنای فاعل بالتجلی صادق است، به حسب بعضی مراتبش فاعل بالرضا، و همین طور تا فاعل بالقسر و فاعل بالجبر و فاعل بالطبع. همه اینها در انسان تحقق پیدا میکند.
مرحوم سبزواری در اینجا از فاعل بالتجلی و فاعل بالرضا شروع کرده است که چگونه بر نفس انسان، معنای فاعل بالتجلی و فاعل بالرضا صادق است. ما ابتدا به سراغ فاعل بالرضا میرویم.
الف) تبیین فاعلیت بالرضا برای نفس
نفس ما دارای قوا و درجاتی است، و همچنین به حسب این قوا کارکردهایی دارد؛ یعنی چیزی را کسب میکند، ادراکی دارد، یا عملی و اثری از او صادر میشود. مثلاً قوه بینایی، شأنش ادراک صورت بصری است. قوه خیال، شأنش حفظ صورتهای خیالی است. و همچنین سایر قوا.
ادعا این است که نفس ما هم نسبت به این قوا و هم نسبت به صورتهایی که در این قوا حاصل میشود، فاعلیتش از نوع فاعل بالرضاست. معنای فاعل بالرضا این بود که این فاعل به فعل خودش، قبل از مرتبه فعل، علم اجمالی بسیط دارد، و علم تفصیلی او به کارش، خود همان کار است. حال این معنا را میخواهیم هم در مورد صورتهای ادراکی اثبات کنیم و هم در مورد خود قوا.
1) نسبت به صورتهای ادراکی
نسبت به صورتهای ادراکی که کارکرد این قواست، مسئله چندان مبهم نیست و کاملاً واضح است. شما صورت خیالی را در ذهنتان تصور میکنید، این صورت به اراده شما حاصل میشود. هر صورتی را اراده کنید، میتوانید حاضر کنید. اگر هم از آن قطع توجه کنید، باز صورتی نیست.
واضح است که علمی ما به این صورتها، اولاً وقتی آنها را انشا کردیم و تصور نمودیم، میگوییم علم به صورت این میز دارم. اینطور نیست که در ذهنمان دو چیز داشته باشیم: یکی علم و یکی هم این میز. بلکه آن میزی که در ذهن است، همان علم ماست و به اراده ما حاضر شده است. پس هم فعل ماست، هم علم ماست.
قبل از اینکه این میز را به طور مفصل در ذهنمان ظاهر کنیم، اگر در یک مخزنی، در یک اصلی و ریشهای وجود نداشت، میتوانستیم آن را حاضر کنیم؟ معلوم است که نمیشد. پس یک مقام بسیط و مقام علم اجمالی داریم و یک مقام تفصیل.
معنای فاعل بالرضا بر نفس در قیاس با صورتهای ذهنیاش صادق است: تمام صورتهای ذهنی که داریم، قبل از اینکه ظاهر کنیم، باید اصلشان در نفس باشد و الا نمیتوانستیم آنها را ظاهر کنیم. وقتی هم ظاهر میکنیم، یعنی ما داریم این کار را انجام میدهیم. پس فعل ماست و علم تفصیلی ما هم به همان شیء است. بنابراین معنای فاعلیت بالرضا در اینجا صادق است. پس نفس نسبت به صورتها و علوم ذهنیاش، فاعل بالرضاست.
2) نسبت به قوا
اما اینکه نفس نسبت به خود قوا نیز فاعل بالرضاست، مانند قوه خیال، قوه بینایی، قوه واهمه و سایر قوایی که از آنها استفاده میکنیم، این قوا مراتب مختلف و درجات متفاوت نفس هستند. ادعا این است که حقیقت و اصل این قوه، و اصل آن حقیقت و کمالش، در مقام اعلی و مرتبه ذات نفس به نحو بسیط وجود دارد.
برای اثبات این مطلب، باید ابتدا اثبات کنیم که علم نفس به این قوههای خود از قبیل علم حضوری است، یعنی این قوا در حضور نفساند و فعل اویند.
بررسی علم نفس به قوا
ابتدا باید به این سؤال پاسخ دهیم: آیا نفس که از قوههای گوناگون استفاده میکند، باید به آنها آگاه باشد یا نه؟ آیا ما به این قوا آگاهیم؟
ما هر موقع که بخواهیم یک صورت خیالی تخیل کنیم، از طریق قوه خیال این کار را میکنیم. آیا خود این قوه خیال که از طریق آن صورتهای خیالی را تصور میکنیم، باید برای ما معلوم باشد یا نه؟ آیا باید قوه خیال را بشناسیم یا ندانسته از آن استفاده میکنیم؟
واضح است که این قوا باید برای نفس معلوم باشند تا بتواند از آنها استفاده کند. قوای نفس به منزله ابزارهایی هستند که نفس از طریق آنها کارهایش را انجام میدهد. وقتی میخواهد از طریق آنها کاری انجام دهد، باید ابزار را بشناسد و بداند. اگر ابزار را نشناسد، معنا ندارد که از طریق آن کاری انجام دهد. پس این مسئله واضح است که نفس به قوای خود آگاه است.
حال این آگاهی یا به نحو حضوری است یا به نحو حصولی. مثلاً علمی که نفس به قوه خیالش دارد - اینکه میفهمد میتواند هر چه بخواهد تخیل کند - یا به این معناست که قوه خیال در حضور نفس است که میشود علم حضوری، یا اینکه علمش به قوه خیال از طریق صورت است که میشود علم حصولی.
ادعا این است که علم نفس به قوا، علم حضوری است؛ یعنی قوای نفس در حضور نفساند، نه اینکه از طریق واسطه و صورت آنها را بداند. شما این میز خارجی را از طریق صورتش میدانید، خود این میز در حضور نفس ما نیست، صورتش در حضور ماست. اما نسبت به قوا، میخواهیم اثبات کنیم که علم ما به آنها از طریق صورت و واسطه و مفهوم نیست، بلکه خود قوه در حضور ماست.
اگر قوه در حضور ما نباشد، آگاهی ما علم حصولی میشود و از طریق صورت به آن علم پیدا میکنیم. این صورت محلی میخواهد، مثل سایر صورتهای ذهنی. هر چه که برای ما در مقام ادراک حصولی هست، یعنی صورتی از آن شیء برای ما حاصل است. این صورت خودش موجود مستقل نیست، بلکه موجود لغیره است. صورت برای ماست، پس محلی میخواهد و قائم به چیزی باید باشد.
حال اگر قوه خیال خودش در حضور ما نباشد و علم ما به قوه خیال از طریق یک مفهوم و یک صورت باشد، میپرسیم این صورت در چه محلی است؟ قائم به چیست؟
سه احتمال بیشتر نیست:
1. صورت قوه خیال در ذات نفس باشد، یعنی در مقام عاقله.
2. در قوای مادون باشد.
3. در چیزی خارج از نفس باشد، یعنی در یک ابزار دیگر.
این سه احتمال را بررسی میکنیم:
احتمال اول: صورت قوه خیال در ذات نفس (مقام عاقله) باشد
اگر صورت قوه خیال در ذات نفس باشد، محلش ذات عاقله میشود. ذات عاقله مجرد است و تجرد عقلی دارد. صورتی که قائم به او هستند، صورت معقولند. قوه عاقله و مقام ذات بسیط، مرتبه اعلی نفس است و آنچه به او قائم باشد، مثل خودش و از سنخ خودش است، یعنی تجردش عقلی است. به عبارت دیگر، صورتش کلی است.
حال آیا نفس که به قوه خیالش آگاه است، به قوه خیال جزئی آگاه است یا به قوه خیال کلی؟ ما که از قوه خیال استفاده میکنیم، از قوه خیال کلی استفاده میکنیم یا از قوه خیال خاص خودمان؟ واضح است که نفس از قوه خیال خودش به طور خاص استفاده میکند. معنا ندارد که از کلی استفاده کند.
اگر علم نفس به قوه خیالش به وجه کلی باشد، در حالی که نفس دارد به طور جزئی و خاص از قوه خیال خودش استفاده میکند، این معنا ندارد. پس این احتمال غلط است که بگوییم علم نفس به قوه خیالش از طریق صورتی است که در ذات عاقله قرار دارد، زیرا آن صورت کلی خواهد بود در حالی که نفس به نحو جزئی از این قوه استفاده میکند و باید علمش به آن جزئی باشد.
احتمال دوم: صورت قوه خیال در قوای مادون باشد
یعنی صورت قوه خیال در خود قوه خیال باشد، یا در قوه بینایی باشد، یا در قوه واهمه و امثال آن. در این صورت، خود این حصول صورت در این قوه، یک کارکرد و یک عمل از اعمال نفس است. یعنی نفس آمده صورت قوه خیالش را در قوه وهم یا در قوه بینایی یافته است.
اشکال اینجاست که برای اینکه این صورت در یک قوه حاصل شود، باید آن قوه را بشناسد تا صورتی که در آن حاصل شده را هم بشناسد. یعنی نفس باید قبل از این مرحله، هم آن قوه را بشناسد و هم چیزهایی که در آن قوه حاصل میشود را بشناسد. به عبارت دیگر، نفس باید کارکرد آن قوه و نحوه استعمالش را بداند تا بتواند از آن استفاده کند. اگر اینگونه باشد، دور پیش میآید: برای شناخت قوه، باید صورتی از آن در قوه دیگر حاصل شود، و برای شناخت آن قوه دیگر نیز باید صورتی در قوه دیگری حاصل شود و همین طور ادامه یابد.
علاوه بر این، اگر قوهای بخواهد صورت خودش در خودش نقش ببندد (انتقاش صورت در ذات خود قوه)، این خودش یک استعمال و کارکرد است و نیاز به علم به آن قوه دارد. پس باز هم دور لازم میآید.
و نیز اگر این قوا جسمانی باشند - چنانکه مشهور است - چگونه ممکن است چیزی که وجودش برای ماده است و قائم به جسم است، برای خودش حاضر باشد؟ در مقدمه سوم گفتیم ادراک برای چیزی معنا دارد که موجود لذاته باشد. اگر قوه خیال بخواهد عالم به ذات خود باشد، باید موجود لذاته باشد، در حالی که قوه خیال قوهای جسمانی است و موجود لذاته نیست. پس این احتمال نیز باطل است.
احتمال سوم: صورت قوه خیال در ابزاری خارج از نفس باشد
اگر صورت قوه خیال در ابزاری غیر از ابزارهای نفس باشد، اولاً چه ربطی به نفس دارد که از طریق آن بیگانه بخواهد قوه خودش را بشناسد؟ ثانیاً بر فرض که در ابزار دیگر باشد، باز هم سخن را به آن ابزار منتقل میکنیم که نفس چگونه به آن ابزار آگاه است؟ همین اشکالات دوباره تکرار میشود. علاوه بر اینکه ابزار دیگری غیر از همین قوا برای نفس وجود ندارد.
نتیجه
تمام این محذورات از آنجا پیش آمد که ما از اول فرض غلطی داشتیم: فرض کردیم علم نفس به قوههای خودش علم حصولی است. اما وقتی این فرض را با این سه احتمال بررسی کردیم، دیدیم همه آنها باطل هستند. پس معلوم میشود که علم نفس به قوا نمیتواند حصولی باشد، بلکه علم حضوری است. یعنی خود قوا در حضور نفساند و نفس بیواسطه آنها را حضوراً مییابد.
بنابراین، نفس نسبت به قوای خود نیز فاعل بالرضاست؛ زیرا قبل از مرتبه فعل (که استفاده از این قواست) علم اجمالی بسیط به آنها دارد (به نحو حضوری) و علم تفصیلی او به آنها، خود استفاده از آنهاست. این همان معنای فاعل بالرضاست.
نظم:
و بالرضا أو بالتجلي إذ فطر يستعمل النفس القوى تنشي الصور[1]
متن کتاب:
غرر فی أن جمیع أصناف الفاعل الثمانیة متحققة فی النفس الإنسانیة[2]
توضیح: این عنوان غرری است که بیان میکند همه اصناف فاعل هشتگانه در نفس انسانی تحقق دارد. همان طور که در مقدمات بحث بیان شد، فاعل بر دو قسم است: علمی و غیرعلمی. غیرعلمی دو قسم دارد: بالطبع و بالقسر. علمی نیز اقسام متعددی دارد: بالعناية، بالقصد، بالرضا، بالتجلي، بالجبر و بالتسخير. ادعای محقق سبزواری این است که تمام این هشت قسم فاعلیت در نفس انسانی به حسب درجات و مراتب مختلف آن قابل تحقق است.
(و بالرضا أو بالتجلي إذ) -توقيتية- (فطر) إما مبني للفاعل أو للمفعول (تستعمل النفس) -هذا متعلق بالفعلين على التنازع و كذا- (القوى) على أحد الوجهين (تنشي) النفس (الصور) الجزئية العلمية.
توضیح: عبارت «و بالرضا أو بالتجلي» اشاره به این دارد که فاعلیت نفس نسبت به قوا و صور از نوع فاعل بالرضا یا فاعل بالتجلی است. کلمه «إذ» برای توقیت (به معنای «حین») است. عبارت «فطر يستعمل النفس» را به دو صورت میتوان خواند: یا «فُطِرَ» به صورت مبنی للمفعول، یا «فَطَرَ» به صورت مبنی للفاعل. در عبارت «يستعمل النفس و كذا القوى»، دو فعل «فطر» و «يستعمل» با یکدیگر تنازع دارند بر سر «النفس» و «القوى»؛ یعنی هم «فطر» به اینها تعلق دارد و هم «يستعمل». همچنین «تنشي النفس الصور الجزئية العلمية» یعنی نفس صورتهای جزئی علمی را انشا میکند.
خلاصه معنای عبارت اینگونه میشود: فاعلیت نفس از نوع بالرضا یا بالتجلی است در سه مورد:
1. زمانی که نفس قوا را میآفریند (میسازد)
2. زمانی که نفس قوا را استعمال میکند
3. زمانی که نفس صورتهای جزئی علمی را انشا میکند
پس نفس نسبت به ایجاد قوا، استعمال قوا و ایجاد صور، فاعل بالرضا و فاعل بالتجلی است.
أما كون النفس فاعلا بالرضا و بالنسبة إلى الصور فظاهر و بالنسبة إلى القوى فلأن علم النفس بها لو لم يكن نفس وجودها كان صوريا فصورها إما في النفس فكانت كلية و هي فعلتها و استعملتها جزئية و إما في ذواتها فانتقاش صورها فيها استعمال لا بد من العلم به و ما به الاستعمال فننقل إليه الكلام و هكذا. و أيضا كيف تكون عالمة بذواتها و هي جسمانية وجودها للمادة و أما في آلات أخر و لا آلة أخرى مع أنه ينقل الكلام إليها.
توضیح: اما اینکه نفس نسبت به صور، فاعل بالرضاست، ظاهر و واضح است. توضیح آن را در بیانات استاد گذشت. اما نسبت به قوا، برای اثبات فاعلیت بالرضا باید علم نفس به قوا را بررسی کنیم.
علم نفس به قوا اگر خود وجود قوا نباشد (یعنی علم حضوری نباشد)قطعا علم صوری و حصولی خواهد بود. در این صورت، آن صورت یا در خود نفس است (مرتبه عاقله) یا در ذوات خود قواست یا در آلات دیگر.
اگر صورت قوا در نفس باشد (مرتبه عاقله)، این صورت باید کلی باشد، زیرا هر چه در مرتبه عاقله است کلی است. در حالی که نفس این قوا را ایجاد کرده و به کار گرفته است به نحو جزئی، نه به نحو کلی. نفس از قوه خیال جزئی خود استفاده میکند، نه از قوه خیال کلی. پس این احتمال باطل است.
اگر صورت قوا در ذوات خود قوا باشد (مثلاً صورت قوه خیال در خود قوه خیال یا در قوه وهم)، این انتقاش و نقش بستن صورت در این قوا خود یک استعمال و کارکرد است. نفس برای اینکه بتواند از این طریق قوا را بشناسد، باید قبلاً به آن قوهای که محل نقش بستن صورت است علم داشته باشد. پس سخن را به آن قوه منتقل میکنیم که نفس چگونه به آن قوه عالم است. اگر آن قوه نیز از طریق صورت شناخته شود، باز هم به قوه دیگری منتقل میشود و همین طور ادامه مییابد که مستلزم دور یا تسلسل است.
علاوه بر این، چگونه ممکن است این قوا که جسمانی هستند و وجودشان برای ماده است، عالم به ذات خود باشند؟ زیرا ادراک فرع بر این است که مدرِک موجود لذاته باشد، در حالی که این قوا موجود لذاته نیستند.
اگر صورت قوا در آلات دیگر باشد، اولاً آله دیگری غیر از همین قوا برای نفس وجود ندارد. ثانیاً بر فرض وجود، باز هم سخن را به آن آله منتقل میکنیم که نفس چگونه به آن عالم است.
پس با بطلان همه این احتمالات، ثابت میشود که علم نفس به قوا نمیتواند حصولی باشد، بلکه حضوری است. و با اثبات علم حضوری، فاعلیت بالرضا برای نفس نسبت به قوا نیز ثابت میشود.