1404/11/07
بسم الله الرحمن الرحیم
[1] غرر فی التعریف و التقسیم/الفریدة السابعة فی العلة و المعلول /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریدة السابعة فی العلة و المعلول /[1] غرر فی التعریف و التقسیم
کلیات مبحث علت و معلول و پیشینه تاریخی آن
بحث علت و معلول از کهنترین و بنیادیترین مباحث فلسفی است. حتی پیش از آن که دانش فلسفه به این نام شناخته شود، کاوش در باب علل و اسباب پدیدههای عالم، سنگ بنای شکلگیری این علم را فراهم آورد. میتوان گفت نقطه آغازین تفکر فلسفی، جستوجو برای شناخت علت رویدادها بوده است. فلاسفه نخستین در پی پاسخ به این پرسش بودند که چرا پدیدهها رخ میدهند و علت وجود آنها چیست. از این رو، مبحث علت را میتوان ریشهایترین موضوع در تاریخ فلسفه دانست.
معانی و تعریف علت
واژه «علت» به صورت اشتراک لفظی بر دو معنا اطلاق میشود. گاهی مقصود از علت، چیزی است که از وجود او به وجود معلول، و از عدم او به عدم معلول پی میبریم. گاهی دیگر، مقصود از علت، صرفاً چیزی است که معلول در وجودش (یا حتی در فرض تحققش) بر آن متوقف و وابسته است، اعم از آن که این توقف، ضروری باشد یا نباشد. معنای دوم، معنای عامتری است و در این بحث، مقصود ما از علت، همین معنای اخیر است. بر این اساس، علت عبارت است از: هر چیزی که معلول، نحوی از توقف و وابستگی را بر آن دارد. و معلول عبارت است از: هر چیزی که بر چیز دیگری توقف دارد. این رابطه توقف و وابستگی، اساس رابطه علّی و معلولی است.
اقسام علت بر اساس ماهیت توقف
با توجه به نحوه توقف معلول بر علت، میتوان تقسیمات مختلفی برای علت ارائه داد.
الف) علت تامه و علت ناقصه
اگر تمامی اسباب، اجزا، شرایط و اموری که وجود معلول، منوط و متوقف به آنهاست، یکجا و در کنار هم ملاحظه شوند، این مجموعه به عنوان یک کل، «علت تامه» نامیده میشود. اما اگر هر یک از این عوامل به تنهایی یا برخی از آنها بدون بقیه در نظر گرفته شوند، هر کدام «علت ناقصه» نام میگیرند. علت تامه است که وجود معلول را ضروری میسازد، در حالی که علل ناقصه به تنهایی برای ایجاد معلول کافی نیستند.
ب) علل وجود و علل قوام
یک تقسیم مهم دیگر، تفکیک میان علل وجود و علل قوام است. این تقسیم ناظر به دو گونه توقف متفاوت است:
گاهی توقف معلول بر علت، به معنای توقف در صدور و ایجاد است. یعنی معلول، از علتی خارج از ذات خود، صادر شده و به وجود آمده است. به این گونه علل، علل وجود گویند. مثال روشن آن، نقش پدر در به وجود آمدن فرزند است.
گاهی توقف، ناظر به فرض تحقق و قوام ذات شیء است. این در مورد امور مرکب صدق میکند. یک شیء مرکب را نمیتوان حتی در ذهن فرض کرد، مگر آنکه اجزای تشکیلدهندهاش فرض شوند. در اینجا، اجزا، علت قوام کل هستند، نه اینکه کل از آنها صادر شده باشد. به این گونه علل، علل قوام گویند. مثال آن، توقف فرض وجود یک خانه بر فرض وجود دیوارها، سقف و سایر اجزای آن است.
تقسیم چهارگانه مشهور علل (علل اربعه)
بر پایه همین تمایز بین علل وجود و علل قوام، تقسیم مشهور و کلاسیک علل اربعه شکل میگیرد که از ارکان فلسفه مشاء است. این علل چهارگانه عبارتند از:
الف) علت فاعلی: این همان علت وجودی است که به عنوان مصدر صدور و فاعل ایجادکننده معلول عمل میکند. یعنی وجود معلول، به سبب او و از ناحیه اوست.
ب) علت غایی: این نیز یک علت وجودی است، اما نه به عنوان فاعل ایجاد، بلکه به عنوان مقصود و غرض از ایجاد معلول. یعنی معلول، به خاطر رسیدن به این غایت و برای تحقق آن، به وجود آمده است.
ج) علت مادی: این یک علت قوام است. منظور از ماده (هیولا)، جنبه قوه و استعداد پذیرش صورت در یک شیء مرکب است. وجود شیء مرکب، بدون فرض مادهای که صورت را پذیرا شود، قابل تصور نیست.
د) علت صوری: این نیز یک علت قوام است. منظور از صورت، همان حقیقت و فعلیت شیء است که بر ماده عارض میشود و به آن تعین خاص میبخشد. قوام شیء مرکب، به داشتن صورت خاص خودش است.
بنابراین، علت فاعلی و غایی، علل وجود هستند (خارج از ذات معلول)، در حالی که علت مادی و صوری، علل قوام هستند (اجزای داخلی ذات معلول).
اقسام فاعل (علت فاعلی) و اهمیت شناخت آن
از میان علل چهارگانه، شناخت دقیق فاعل و اقسام آن از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ زیرا در مباحث خداشناسی، جبر و اختیار، و شناخت مراتب موجودات، به کار میآید. ما خداوند را فاعل عالم میدانیم، و نیز در زندگی روزمره، بسیاری اشیا را به عنوان فاعل برخی کارها میشناسیم. پرسش این است که آیا فاعلیت خداوند، از همان سنخ فاعلیت انسان، حیوان، یا حتی جماد است؟ برای پاسخ به این پرسش، باید گونههای مختلف فاعلیت را از یکدیگر تمییز داد.
در یک تقسیم کلی نخست، فاعل (یعنی انجامدهنده کار) به دو شاخه اصلی تقسیم میشود: فاعلی که فاقد علم و آگاهی است، و فاعلی که دارای علم و آگاهی است.
الف) فاعل غیرعالِم (فاقد علم و شعور)
این فاعل، اثری از او صادر میشود، اما خودش نسبت به آن اثر، هیچ علم و آگاهی ندارد. مانند آتش که میسوزاند، یا سنگی که وقتی پرتاب میشود، حرکت میکند. این قسم خود دوگونه است:
۱) فاعل بالطبع: فاعلی که کار صادرشده از او، سازگار و هماهنگ با طبیعت و ذاتش است. مانند سوزاندن که مقتضای طبیعت آتش است، یا حرکت نزولی سنگ سنگین که مقتضای طبیعت جاذبه و وزن آن است. حرارت طبیعی و معتدل بدن انسان در حالت سلامت نیز مصداق فاعل بالطبع است؛ زیرا این حرارت، مطابق با مزاج و طبیعت بدن تولید میشود.
۲) فاعل بالقسر: فاعلی که کار صادرشده از او، مخالف و ناسازگار با طبیعت و ذاتش است. در اینجا، عاملی بیگانه و خارجی، سبب شده تا فعلی برخلاف مقتضای طبیعی شیء از او سر بزند. مثال اول: وقتی بدن انسان بیمار میشود و تب میکند، تولید حرارت بیش از حد، برخلاف طبیعت معتدل بدن است. مثال دوم: وقتی سنگی با نیروی خارجی به سمت بالا پرتاب میشود، حرکت صعودی آن، برخلاف طبیعت سنگینی و میل به مرکز آن است. به محض قطع شدن آن نیروی خارجی، سنگ به حرکت طبیعی خود (سقوط) بازمیگردد که آنگاه فاعل بالطبع خواهد بود.
ب) فاعل عالِم (دارای علم و آگاهی)
این فاعل، به کاری که انجام میدهد، علم و آگاهی دارد. این قسم، خود به دو دسته کلی تقسیم میشود:
1) فاعل بالجبر: فاعلی که آگاه به فعل خود است، اما این فعل، بر اساس اراده و خواست خودش انجام نمیشود. در اینجا، علم هست، اما اراده فاعل در ایجاد فعل دخالتی ندارد. مثال: وقتی کسی را به زور از مکانی بیرون میکشند، آن شخص میفهمد که در حال حرکت و جابجایی است (آگاهی دارد)، اما این حرکت، برخاسته از اراده او نیست. این حالت با حالتی که شخص به دلیل تهدید به خطر، مکان را ترک میکند کاملاً متفاوت است. در حالت اخیر، اگرچه دامنه انتخاب فرد محدود شده، اما باز هم ترک مکان، با اراده و اختیار خودش صورت میگیرد و بنابراین، فعل اختیاری است، نه جبری.
نکته بسیار مهم: محدود بودن گزینههای انتخاب یا حتی داشتن تنها یک گزینه، به معنای جبر نیست. جبر آنجا معنا دارد که اراده فاعل، هیچ نقشی در وقوع فعل نداشته باشد.
2) فاعل مختار (بالاختیار): فاعلی که هم به فعل خود آگاه است و هم این فعل، بر اساس اراده و خواست خودش انجام میشود. این قسم، خود دارای تقسیمات فرعی است که بر اساس رابطه علم فاعل با فعل او مشخص میشود.
• فاعل بالرضا: در این قسم، علم فاعل به فعل، عین خود فعل است. به عبارت دیگر، کاری که فاعل انجام میدهد، همان علم اوست. مثال بارز این قسم، فعل ذهنی تصور و تخیل است. هنگامی که انسان، صورت کوه دماوند را در ذهن خود تصور میکند، این صورت ذهنی، هم علم او به دماوند است و هم فعل و کارکرد ذهن او محسوب میشود. این فعل، با اراده صورت میگیرد (شخص اراده میکند که فلان چیز را تصور کند) و علم و فعل در آن یکی هستند.
• فاعل بالقصد و فاعل بالعنایه: در این دو قسم علم فاعل به فعل، غیر از خود فعل و سابق بر آن است. یعنی اول میداند، سپس بر اساس آن علم، فعل را انجام میدهد. اینجا نیز دو حالت پیش میآید:
◦ فاعل بالقصد: در اینجا، صرف علم به فعل، برای وقوع آن کافی نیست، بلکه نیاز به انگیزه و قصدی زائد بر علم وجود دارد. بسیاری از افعال ارادی انسان از این قبیل است. انسان بسیاری چیزها را میداند، اما تا انگیزه و قصدی برای انجام آن پیدا نکند، اقدام نمیکند.
◦ فاعل بالعنایه: در اینجا، صرف علم فاعل به فعل، برای صدور فعل کافی است و نیاز به انگیزه و قصدی زائد بر علم نیست. البته این علم، زائد بر ذات فاعل است (یعنی عین ذات او نیست).
مثالهای تقریبی برای فهم مطلب: وقتی انسان ترشی را تصور میکند، به طور غیرارادی بزاقش ترشح میشود. یا وقتی کسی بر لبه پرتگاهی ایستاده و به پایین نگاه میکند، همین تصور سقوط ممکن است موجب از دست دادن تعادلش شود (در افراد غیرماهر). در این مثالها، یک ادراک و علم (تصور ترشی یا تصور سقوط)، بینیاز از قصد اضافی، منشأ اثر جسمانی شده است.
مصداق اتم و اکمل این قسم، فاعلیت خداوند در نظر فلاسفه مشاء است. از دیدگاه ایشان، خداوند فاعل بالعنایه است: او عالم است (علم مفصل به عالم دارد)، با اراده میآفریند، علمش سابق بر عالم است، و همین علم سابق (که به صورت نقشه علمی یا «صور مرتسمه» قائم به ذات و زائد بر ذات اوست)، منشأ صدور عالم میشود، بدون آن که نیاز به قصد و انگیزهای زائد باشد.
• فاعل بالتجلی: اگر تمام مؤلفههای یادشده برای فاعل بالعنایه را در نظر بگیریم، اما یک شرط را تغییر دهیم، به قسم والاتری از فاعلیت میرسیم.
این شرط اساسی آن است که علم مفصل و سابق فاعل به فعل، عین ذات خود او باشد، نه صورت علمی زائد و حادث. در این صورت، دیگر علم به عنوان امری مغایر با ذات و سابق بر آن مطرح نیست، بلکه ذات فاعل، به نحو بسیط، مشتمل بر تمامی کمالات و معارف است و فعل، چیزی جز ظهور، تجلی و انکشاف همان ذات در مراتب پایینتر وجود نیست. به چنین فاعلی که فعلش، عین ظهور ذات اوست، «فاعل به تجلی» اطلاق میشود.
در حکمت متعالیه فاعلیت خداوند نسبت به عالم، فاعلیت بالتجلی است. فاعل بالتجلی فاعلی است که علم سابق و مفصل به فعل خویش دارد و این علم، عین ذات اوست؛ بنابراین فعل، ظهور و تجلی خودِ ذات فاعل به شمار میآید. در این مرتبه، ذات فاعل به نحو بسیط مشتمل بر تمامی کمالات و جزئیات است و فعل، چیزی جز انکشاف و بروز آن ذات در مراتب وجودی پایینتر نیست.
جمعبندی اقسام فاعل
بنابراین، فاعل به طور کلی ابتدا به غیر عالم (فاقد شعور) و عالم (دارای شعور) تقسیم شد.
فاعل غیرعالم دو قسم است: بالطبع و بالقسر.
فاعل عالم پنج قسم است: بالجبر، بالرضا، بالقصد، بالعنایه و بالتجلی.
شناخت دقیق این اقسام، کلید حل بسیاری از مباحث پیچیده فلسفی و کلامی، به ویژه در باب صفات الهی و مسئله جبر و اختیار است.