« فهرست دروس
درس شرح منظومه - استاد سید محمد موسوی بایگی

1404/10/30

بسم الله الرحمن الرحیم

[2] غرر فی التقسیم الوحدة/الفریدة السادسة فی الوحدة و الکثرة /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه/الفریدة السادسة فی الوحدة و الکثرة /[2] غرر فی التقسیم الوحدة

 

1. مبنای تقسیم وحدت به حقیقی و غیرحقیقی
دسته‌بندی وحدت به «حقیقی» و «غیرحقیقی» مبتنی بر چگونگی انتساب وصف وحدت به موصوف است.

الف) وحدت غیر حقیقی: در وحدت غیرحقیقی، مراد از اسناد وحدت به یک شیء، وحدت حقیقی خود آن شیء نیست، بلکه وحدت در جهتی است که آن شیء با شیء دیگر در آن مشترک است. برای مثال، در عبارت «زید و عمرو واحدند در انسانیت»، مقصود این نیست که حقیقت شخصی زید و حقیقت شخصی عمرو عیناً یک حقیقت واحدند، بلکه منظور این است که این دو در «انسانیت» مشترک‌اند و انسانیت، خود حقیقتی واحد است. پس وحدت، در واقع وصف «انسانیت» است که به تبع آن، به زید و عمرو نسبت داده می‌شود. این گونه وحدت را غیرحقیقی می‌نامند.

ب) وحدت حقیقی: اما در وحدت حقیقی، وحدت مستقیماً وصف خود شیء است، نه به اعتبار جهت اشتراک با چیزی دیگر. در اینجا، وحدت یا عین ذات شیء است (وحدت حقه) یا از لوازم ذاتی آن است (وحدت غیر حقه). برای مثال، وقتی گفته می‌شود «زید واحد است»، این وحدت، وصف حقیقی و ذاتی خود شخص زید است.

اقسام وحدت حقیقی

وحدت حقیقی خود به دو قسم اصلی تقسیم می‌شود:

الف) واحد حقه: وحدت، عین ذات شیء است؛ در این قسم نیاز نیست برای اسناد وحدت به چیزی، واسطه‌ای در عروض در نظر گرفته شود؛ زیرا وحدت، عین ذات است

ب) واحد غیر حقه: ذات، صاحب وحدت است؛ در این قسم ذات، موضوع و معروض وحدت قرار می‌گیرد و وحدت به عنوان صفت بر آن عارض می‌شود. این قسم اخیر (واحد غیر حقه) خود دارای تقسیمات مفصلی است.

واحد غیر حقه نخست به دو قسم کلی تقسیم می‌شود: واحد بالعموم و واحد بالخصوص.

1) واحد بالعموم

واحدی است که دارای فراگیری و سعه است، نه به معنای شمارشی که بگوییم یک شیء است. به عنوان مثال، وقتی گفته می‌شود «انسان واحد است»، مقصود این نیست که انسان یک شیء منفرد است، بلکه مقصود عمومیت مفهومی یا وجودی آن است. این عمومیت خود دو گونه است:

     عموم وجودی: یعنی فراگیری و احاطه وجودی. در اینجا رابطه، رابطه محیط و محاط است. شما نمی‌توانید اجزای زیرمجموعه آن را در عرض خودش بشمارید. نمونه بارز این امر، «صادر اول» یا «عقل اول» و یا «وجود منبسط» است که محیط بر کثرات است و در عرض آنها قرار نمی‌گیرد تا با آنها شمرده شود.

     عموم مفهومی: یعنی فراگیری در حیطه مفاهیم ذهنی. این خود به سه قسم تقسیم می‌شود:

         واحد نوعی: مانند انسان که یک نوع واحد است.

         واحد جنسی: مانند حیوان که یک جنس واحد است.

         واحد عرضی: مانند سفیدی که یک عرض واحد است.

2) واحد بالخصوص

واحد عددی و شمارشی است. در اینجا با شیء خاصی سروکار داریم که می‌توان آن را شمرد: یک انسان، یک درخت، یک سنگ.

تقسیم واحد بالخصوص

واحد بالخصوص (شمارشی) نیز خود بر اساس ویژگی «ذات معروض» تقسیم می‌شود. این ذات معروض که موضوع وحدت قرار گرفته، یا قابل تقسیم و فرض قسمت است، یا نیست.

     ذات معروض غیرمنقسم (تقسیم‌ناپذیر): در این حالت، خود آن ذاتی که وحدت بر آن عارض شده، ذاتاً قابل تقسیم نیست. این قسم خود چند حالت دارد:

         خود مفهوم وحدت: یعنی مفهوم ذهنی «وحدت» یا مفهوم «عدم الانقسام». این مفهوم، یک مفهوم واحد در ذهن است که خودش موضوع اتصاف به وحدت قرار می‌گیرد. شما نمی‌توانید مفهوم وحدت را تقسیم کنید.

         غیر از مفهوم وحدت: یعنی چیزی غیر از مفهوم وحدت که باز تقسیم‌ناپذیر است. این «غیر» نیز دو گونه است:

             وضعی: چیزی که در عالم طبیعت قابل اشاره حسی و دارای سمت و جهت باشد، اما ذاتاً تقسیم‌ناپذیر باشد. تنها مصداق این امر، «نقطه» هندسی است. شما به یک نقطه اشاره می‌کنید، اما نقطه قابل تقسیم نیست.

             مفارق (مجرد): چیزی که قابل اشاره حسی در عالم طبیعت نیست. این همان موجود مجرد است. موجود مجرد نیز دو گونه است:

                 مفارق محض (مجرد تام): مانند عقول مجرده و ملائکه، که در کارهای خود هیچ تعلقی به جسم ندارند.

                 متعلق به جسم (مجرد ناقص یا غیر تام): مانند نفس انسان، که اگرچه مجرد است، اما در برخی فعالیت‌هایش (مانند ادراکات حسی و حرکات ارادی) وابسته به جسم است.

     ذات معروض منقسم (تقسیم‌پذیر): در این حالت، خود آن ذاتی که وحدت بر آن عارض شده، ذاتاً یا بالعرض قابل تقسیم و فرض قسمت است. باید توجه داشت مقصود از تقسیم در اینجا، «تقسیم وهمی» و نه «تقسیم فکی» است. تقسیم فکی، یعنی تکه‌تکه کردن شیء در خارج که باعث از بین رفتن مقدار و شکل اولیه آن می‌شود. اما تقسیم وهمی، صرفاً فرض کردن قسمت‌ها برای شیء در ذهن است، بدون اینکه در خارج چیزی تغییر کند.

         منقسم بالذات: یعنی ذاتاً پذیرای تقسیم وهمی است. تنها مصداق این قسم، «مقدار» (کم) است. مثلاً یک خط را در ذهن خود می‌توانید به دو نیمه تقسیم کنید. کم، ذاتاً قبول قسمت می‌کند.

         منقسم بالعرض: یعنی به تبع چیز دیگری که ذاتاً قابل تقسیم است، تقسیم‌پذیر می‌شود. نمونه روشن این قسم، «جسم طبیعی» است. جسم به ذات خود قابل تقسیم نیست، بلکه به تبع «مقدار»ی که دارد، قابل تقسیم فرض می‌شود. همین‌طور، همه اعراضی که در جسم حلول می‌کنند (مانند رنگ، بو، شکل) و نیز صورت جسمیه و حتی هیولای آن، همه به تبع مقدار جسم، قابل تقسیم وهمی بالعرض هستند. البته هیولای جسم، ذاتاً قابل تقسیم فکی است (یعنی در خارج می‌توان آن را تجزیه کرد)، اما تقسیم وهمی آن بالعرض و به تبع مقدار است.

اقسام وحدت غیرحقیقی

وحدت غیرحقیقی، بیانگر اشتراک بین دو یا چند شیء است. بسته به نوع اشتراک، نام‌های مختلفی دارد:

الف) اگر اشتراک در جنس باشد، به آن «تجانس» یا واحد بالجنس گویند. (مانند انسان و اسب که در جنس حیوان مشترکند).

ب) اگر اشتراک در نوع باشد، به آن «تماثل» یا واحد بالنوع گویند. (مانند زید و عمرو که در نوع انسان مشترکند).

ج) اگر اشتراک در کیف باشد، به آن «تشابه» یا واحد بالکیف گویند.

د) اگر اشتراک در کم (مقدار) باشد، به آن «تساوی» گویند.

ذ) اگر اشتراک در نسبت باشد، به آن «تناسب» گویند.

ر) اگر اشتراک در وضع باشد، به آن «توازی» گویند.

نکته پایانی: باید دقت کرد که میان «واحد نوعی» (مانند انسان که یک نوع واحد است) با «واحد بالنوع» (مانند زید و عمرو که در نوع واحدند) و همین‌طور، میان «واحد جنسی» (مانند حیوان که یک جنس واحد است) با «واحد بالجنس» (مانند انسان و اسب که در جنس واحدند) تفاوت وجود دارد. «واحد نوعی/جنسی/عرضی»: از اقسام وحدت حقیقی هستند و به وحدت ذاتی یک مفهوم کلی (نوع، جنس، عرض) اشاره دارند. «واحد بالنوع/بالجنس/بالعرض»: از اقسام وحدت غیرحقیقی هستند و به اشتراک دو یا چند شیء در یک مفهوم کلی دلالت می‌کنند. این تمایز باید همواره مراعات شود تا در فهم دچار اشتباه نشویم.

________________________________________________________________________

نظم:

و وحدة إما حقيقية أو     غير حقيقية ادر ما دروا

أولاهما بحقة و غيرها     قسمها أصحابنا أولو النهى‌

فالذات في الوحدة غير الحقة     قد أخذت في الصفة المشتقة

و هي أنم للخصوص و العموم‌     بحسب الوجود و المفهوم‌

و ذو الخصوص العددي منه ما    كمبدإ الأعداد كان مفهما

موضوعه عدم قسمة فقط    و منه ما الوضعي زاد كالنقط

و منه كالمفارق و منه ما    موضوعه يقبل أن يقتسما

قابله بالذات مقدار و إن‌    يقبله بالعارض كالجسم زكن‌

و الوحدة الغير الحقيقية ما    واسطة العروض ليس معدما

تجانس تماثل تساوي‌    تشابه تناسب توازي‌

إن وحد الشيئان جنسا نوعا    كما و كيفا نسبة و وضعا

و واحد بالنوع غير النوعي‌    في مثله التمييز أيضا مرعي‌[1]

متن کتاب:

غرر في تقسيم الوحدة فإن الواحد له أقسام ملخصها أن الواحد إما حقيقي و هو ما لا يحتاج في الاتصاف بالوحدة إلى الواسطة في العروض و بعبارة أخرى ما هي وصفه بحاله لا بحال متعلقه و إما غير حقيقي و هو بخلافه.[2]

توضیح: وحدت دارای اقسامی است که خلاصه آن چنین است: واحد یا حقیقی است یا غیرحقیقی. واحد حقیقی، چیزی است که در متصف شدن به وحدت، نیاز به واسطه‌ای در عروض ندارد. به عبارت دیگر، وحدت، وصف خود آن چیز به حال خودش است، نه به حال متعلقش. واحد غیرحقیقی برخلاف این است، یعنی در اتصافش به وحدت، نیاز به واسطه دارد.

ثم الحقيقي إما ذات له الوحدة أم لا بل نفس الوحدة العينية لا مفهومه الذهني العنواني الثاني هو الواحد بالوحدة الحقة التي هي حق الوحدة كالحق الواحد حقت كلمته. و الأول إما واحد بالخصوص و إما واحد بالعموم.

توضیح: سپس واحد حقیقی خود بر دو قسم است: قسمی که ذات، صاحب وحدت است (یعنی وحدت بر ذات عارض می‌شود) و قسمی که ذات، صاحب وحدت نیست، بلکه عین وحدت است(وحدت عین ذات است). این قسم دوم، «واحد بوحدة حقیقی حقة» است که حقیقت وحدت است، همچون ذات حق تعالی که واحد بالحقة است و کلمه او (مخلوق اول) نیز «واحد بوحدة حقیقی غیر حقه» است.

نکته: اهمیت فهم وحدت به عنوان حقیقت عینی در توحید الهی

درک دقیق مقوله «وحدت حقه» که از مبانی عمیق حکمت اسلامی است، دارای اهمیت ویژه‌ای در شناخت حقیقت ذات باری تعالی می‌باشد. آنچه در اینجا به عنوان «وحدت حقه» مطرح است، وحدتی است که عین ذات بوده و از سنخ مفاهیم ذهنی یا صفات اعتباری نیست. همان‌گونه که ذات خداوند، «حق» است، وحدت او نیز حقیقتی عینی و خارجی است که عین ذات او می‌باشد.

اشتباه رایجی که در این زمینه روی می‌دهد، تصور «وحدت» به عنوان یک مفهوم ذهنی محض یا یک صفت سلبی است.

برخی، توحید را صرفاً به معنای نفی شریک و همراه تفسیر می‌کنند و آن را در زمره صفات سلبی خداوند قرار می‌دهند. این نگرش، ناشی از فهمی ناقص و سطحی از حقیقت وحدت است. وحدت الهی، امری وجودی، ثبوتی و عین ذات است، نه صرف عدم رابطه یا نفی دیگری. تقلیل توحید به یک صفت سلبی، خروج از عمق معرفت حکمی و عرفانی نسبت به ذات احدیت است.

این سطحی‌نگری در فهم بنیادی‌ترین اصل اعتقادی، همان‌گونه که در برخی روایات به آن اشاره شده، می‌تواند ناشی از تصدی مسؤولیت‌های علمی و هدایتی توسط کسانی باشد که از بلوغ فکری و شناخت عمیق بی‌بهره‌اند. در نتیجه، تفسیر نارسا و نادرست از اصولی مانند توحید، می‌تواند مبنای معارف دینی را متزلزل سازد.]

اما آن قسم اول (که ذات، معروض وحدت است)، خود یا «واحد بالخصوص» است یا «واحد بالعموم».

و الواحد بالعموم إما واحد بالعموم بمعنى السعة الوجودية و إما واحد بالعموم المفهومي. و هو إما نوعي أو جنسي أو عرضي على مراتبها.

توضیح: و واحد بالعموم، یا به معنای سعه وجودی است (یعنی احاطه وجودی دارد) و یا به معنای عموم مفهومی است. عموم مفهومی هم خود بر سه قسم است: نوعی، جنسی و عرضی، که هر یک مراتبی دارند.

و الواحد بالخصوص إما غير منقسم من حيث الطبيعة المعروضة للوحدة أيضا و إما منقسم.

توضیح: و واحد بالخصوص (شمارشی)، یا از جهت طبیعت معروض برای وحدت، غیرمنقسم (تقسیم‌ناپذیر) است، یا منقسم (تقسیم‌پذیر).

و غير المنقسم إما نفس مفهوم الوحدة و مفهوم عدم الانقسام و إما غيره. و الثاني إما وضعي و إما مفارق. و المفارق إما مفارق محض و إما متعلق بالجسم.

توضیح: و غیرمنقسم (تقسیم‌ناپذیر)، یا خود مفهوم وحدت و مفهوم عدم‌الانقسام است، یا غیر آن. آنچه غیر آن است نیز یا «وضعی» است (یعنی قابل اشاره حسی در عالم طبیعت، مانند نقطه) یا «مفارق» (مجرد) است. مفارق نیز یا مفارق محض است (مانند عقل) یا متعلق به جسم است (مانند نفس).

و المنقسم إما منقسم بالذات و إما منقسم بالعرض.

توضیح: و منقسم (تقسیم‌پذیر)، یا بالذات تقسیم‌پذیر است (مانند مقدار) یا بالعرض تقسیم‌پذیر است (مانند جسم به تبع مقدار).

و الواحد الغير الحقيقي إما واحد بالنوع أو بالجنس أو بالكيف إلى آخر أقسامه.

توضیح: و واحد غیرحقیقی، یا واحد بالنوع است، یا بالجنس، یا بالکیف، و تا آخر اقسام آن (مانند واحد بالکم، بالنسبة، بالوضع).

فإلى أقسام الوحدة أشرنا بقولنا (و وحدة إما حقيقية) و مفهومها يعلم‌ من مفهوم الوحدة الغير الحقيقية كما سيأتي في النظم‌ (أو غير حقيقية ادر ما دروا أولاهما) أي الحقيقية (بحقة) أي إلى وحدة حقة و (غيرها قسمها أصحابنا أولو النهى‌) أي أولو العقول- عطف بيان -.

توضیح: پس به اقسام وحدت در این بیت اشاره کردیم که: و وحدت یا حقیقی است (که بعد از تعریف وحدت غیرحقیقی مفهوم این وحدت دانسته می‌شود، چنان‌که در نظم خواهد آمد) یا غیرحقیقی است. بدان آنچنان که خردمندان دانستند، اولی (یعنی وحدت حقیقی) به حق است. یعنی وحدت حقیقی به «وحدت حقه» و غیر آن تقسیم شده است. اصحاب ما که صاحبان خردند، آن را تقسیم کرده‌اند.

ثم أشرنا إلى مفهومهما بقولنا (فالذات)‌ أي الماهية في (الوحدة غير الحقة قد أخذت في‌) مفهوم‌ (الصفة المشتقة) منها أعني الواحد و الوحدة الحقة بخلافها أعني الواحد فيها نفس الوحدة و الوحدة نفس الوجود العيني الذي لا ماهية له وراء صرف ذاته.[3]

توضیح: سپس به مفهوم این دو (وحدت حقیقی و غیرحقیقی) اشاره کردیم به این بیان که: ذات (یعنی ماهیت) در وحدت غیرحقیقی، در مفهوم صفت مشتق شده از آن (یعنی واحد) اخذ شده است. اما وحدت حقه برخلاف آن است، یعنی واحد در آن، خود عین وحدت است، و وحدت، عین همان وجود عینی است که جز ذات محضش، ماهیت دیگری ندارد.

(و هي‌) أي الوحدة الحقيقية (أنم للخصوص‌) و هي الوحدة العددية (و العموم بحسب‌)- متعلق بالعموم- (الوجود) كحقيقة الوجود لا بشرط و الوجود المنبسط (و المفهوم‌) كالوحدة النوعية و الجنسية و العرضية.

توضیح: و این وحدت حقیقی، به خصوص (که وحدت عددی است) و به عموم تقسیم می‌شود. عموم هم به حسب وجود است (مانند حقیقت وجود لا بشرط و وجود منبسط) و هم به حسب مفهوم (مانند وحدت نوعی، جنسی و عرضی).

(و ذو الخصوص العددي‌) أي الواحد بالخصوص الذي يقال له الواحد بالعدد- و إنما غيرنا السياق في النظم من تقسيم الوحدة إلى تقسيم الواحد للإشارة إلى عدم الفرق و أن أقسام أحدهما بحسب أقسام الآخر بلا تفاوت.

توضیح: و صاحب وحدت عددی (یعنی واحد بالخصوص که به آن واحد بالعدد گویند) ... ما در نظم، سیاق را از تقسیم وحدت به تقسیم واحد تغییر دادیم، برای اشاره به اینکه فرقی نیست و اقسام هر یک از وحدت و واحد، مطابق اقسام دیگری بدون هیچ تفاوتی است.

(منه ما كمبدإ الأعداد كان مفهما موضوعه عدم قسمة فقط) أي الموصوف بالوحدة و الوحدة كلاهما واحد و هو مفهوم الوحدة التي هي مبدأ الأعداد و هو عدم الانقسام فهو في المفاهيم آية الوحدة الحقة في الحقائق.

توضیح: از اقسام واحد بالخصوص، قسمی است که به منزله مبدأ اعداد فهمیده شده است، به این معنا که مفهومی است که موضوعش فقط «عدم قسمت» است. یعنی هم موصوف به وحدت و هم خود وحدت، هر دو واحد هستند. و آن، مفهوم وحدتی است که مبدأ اعداد است و همان عدم‌الانقسام می‌باشد. پس این (مفهوم وحدت) در میان مفاهیم، نشانه و نظیر وحدت حقه در میان حقایق عینی است.

[نکته : تمایز مفهومی «واحد» فلسفی از «عدد» ریاضی و تناظر آن با وحدت حقه

درک دقیق این مطلب که «وحدت» یا «واحد» به معنای فلسفی آن، خود عدد نیست، از دقت‌های ضروری در این بحث است. در فلسفه، واحد به معنای «چیزی که قابل قسمت نیست» یا «عدم‌الانقسام» است. این مفهوم، مقابل «کثرت» قرار می‌گیرد. در حالی که «عدد» در تعریف فلسفی، از مقوله «کم» و چیزی است که ذاتاً قابل قسمت می‌باشد. بنابراین، سخن گفتن از «واحد» به عنوان یک عدد، از این منظر صحیح نیست.

این معنا با کاربرد مصطلح «عدد» در علوم ریاضی و حساب متفاوت است. ریاضیدان، عدد را به معنای چیزی به کار می‌برد که قابل شمارش است و مبدا شمارش را «یک» می‌نامد، بدون آنکه لزوماً به قابلیت تقسیم ذاتی آن توجه داشته باشد. از این رو، ممکن است «واحد» در نگاه ریاضی، به عنوان اولین عدد در نظر گرفته شود، اما در نگاه فلسفی، واحد، خود عدد نیست، بلکه مبدأ و اصل اعداد است. عدد، از تکرار مفهوم «واحد» در ذهن حاصل می‌شود.

در بررسی تقسیمات «واحد بالخصوص» یا «واحد عددی»، یکی از اقسام، «مفهوم وحدت» یا خود «مفهوم عدم‌الانقسام» است که به عنوان مبدأ اعداد شناخته می‌شود. اینجا یک نکته ظریف وجود دارد: در این قسم، موضوع و محمول، هر دو به یک حقیقت بازمی‌گردند. موضوع، «عدم قسمت» یا همان «وحدت» است و محمول نیز «وحدت» است. به عبارت دیگر، «وحدت» بر خودش حمل می‌شود. این تنها با اختلاف اعتبار (ملاحظه شدن به عنوان موضوع در یک اعتبار، و محمول در اعتباری دیگر) ممکن می‌گردد. بنابراین، این مفهوم وحدت، که مبدأ اعداد است، خودش «عدم‌الانقسام» است.

این حقیقت در عالم مفاهیم، نماد و نشانه‌ای از «وحدت حقه» در عالم عین و خارج است. همان‌گونه که ذات حق تعالی (وحدت حقه) در عرض دیگر موجودات قرار نمی‌گیرد و شماره‌پذیر نیست، بلکه مبدأ و مصدر همه آنهاست، مفهوم وحدت در ذهن نیز با اینکه مبدأ اعداد است، خودش عدد به شمار نمی‌رود. این تناظر، عمق نگاه فلسفی را در پیوند میان ساحت‌های مختلف وجود (اعم از عینی و ذهنی) نشان می‌دهد و بر اهمیت بنیادین اصل وحدت در هر دو ساحت تأکید می‌ورزد.]

(و منه)‌ أي من الواحد بالخصوص‌ (ما) أي واحد (الوضعي زاد) أي زاد موضوعه المفهوم الآخر وراء مفهوم الوحدة و عدم الانقسام و كان من ذوات الأوضاع‌ (كالنقط).

توضیح: و از واحد بالخصوص، قسمی است که واحد وضعی است، یعنی موضوعش مفهومی دیگر غیر از مفهوم وحدت و عدم‌الانقسام (وضعی بودن) افزوده دارد و از ذوات اوضاع است، مانند نقطه‌ها.

(و منه كالمفارق‌) أي منه ما زاد على مفهوم عدم الانقسام شيئا لم يكن وضعيا كالعقل و النفس.

توضیح: و از آن (واحد بالخصوص)، قسمی مانند مفارق (مجرد) است، یعنی چیزی که بر مفهوم عدم‌الانقسام، چیزی افزوده شده که وضعی نیست، مانند عقل و نفس.

ثم هذه الثلاثة مشتركة في أن موضوعها لا يقبل القسمة من حيث ذات المعروض كما لا يقبلها الكل من حيث العارض الذي هو الوحدة.

توضیح: سپس این سه قسم (مفهوم وحدت، نقطه، مجردات) در این اشتراک دارند (مقسم آنها این است) که موضوعشان (ذات معروض) از جهت خودش، قسمت را نمی‌پذیرد، همان‌گونه که همه چیز (حتی موجودات قابل تقسیم) از جهت عارضی که وحدت است، قسمت را نمی‌پذیرند. (یعنی هر چیزی از جهت وحدتش، تقسیم‌ناپذیر است).

[نکته : توضیح یک قاعده کلی فلسفی در باب نسبت وحدت و تقسیم‌پذیری

در خلال بررسی اقسام واحد، توجه به این قاعده کلی ضروری است که با در نظر گرفتن هر یک از اقسام گفته شده، روشن می‌گردد: هر شیئی، از جهت همان وحدتی که به آن متصف است، تقسیم‌ناپذیر می‌باشد. این قاعده، ناظر به تناقض ذاتی میان مفهوم «وحدت» و «قابل تقسیم بودن» است. اگر شیئی را واحد می‌نامیم، به این معناست که از حیث همان جهتی که وحدت برایش در نظر گرفته‌ایم، کثیر و متکثر نیست. بنابراین، فرض تقسیم و تکثر در همان جهت واحد، محال و مستلزم تناقض است؛ زیرا جمع بین وحدت و کثرت در یک لحاظ واحد، ممکن نیست.

برای روشن شدن مطلب، مثال‌های ذکر شده را بررسی می‌کنیم:

1) در مثال «زید و عمرو واحدند در انسانیت»؛ انسانیت، جهت وحدت آن دو است. حال اگر از انسانیت زید و عمرو سخن بگوییم، این انسانیت (به عنوان یک مفهوم نوعی واحد) را نمی‌توان تقسیم کرد و گفت بخشی از آن از آنِ زید و بخش دیگر از آنِ عمرو است. انسانیت، حقیقتی واحد است که به تمامی در هر یک از افرادش حاضر است.

2) در مثال «جسم»؛ جسم، از جهت اینکه یک جوهر طبیعی است، ممکن است ابعاد و اجزائی داشته باشد و از جهت مادی و کمی، قابل تقسیم به نظر آید. اما هنگامی که همین جسم را از جهت وحدت شخصیه و هویت خاص خودش در نظر می‌گیریم (یعنی همین جسم معین با وجود واحدش)، دیگر قابل تقسیم به دو وجود مستقل نیست. تقسیم جسم در این لحاظ، به معنای زوال آن وحدت و ایجاد دو وجود جدید است، نه تقسیم و تجزیه همان وجود واحد.

پس، تقسیم‌پذیری، هنگامی معنا می‌یابد که ما شیء را از جهتی که قابل کثرت است ملاحظه کنیم، مانند ملاحظه مقدار و ابعاد در جسم. اما در نفس الامر، هیچ شیئی از جهت وحدت وجودی و هویت خاص خودش، قابل قسمت نیست. این قاعده، شامل همه اقسام وحدت (اعم از حقیقی و غیرحقیقی) می‌شود. در اقسامی که ذات معروض، تقسیم‌ناپذیر معرفی شد (مانند نقطه، نفس، عقل)، این تقسیم‌ناپذیری، ذاتیِ خودِ آن ماهیت است. در اقسامی که ذات معروض، تقسیم‌پذیر شمرده شد (مانند جسم)، این تقسیم‌پذیری مربوط به جهتی غیر از جهت وحدت شخصیه و وجودی آن است.

بنابراین، این نکته معترضه یادآور می‌شود که سخن از تقسیم‌ناپذیری ذات معروض در برخی اقسام، به معنای نفی کلیِ تقسیم در دیگر اقسام نیست، بلکه تأکید بر این حقیقت است که در هر صورت، ملاحظه هر شیء از حیث وحدتش، مستلزم انتفای فرض تقسیم در آن لحاظ خاص است.]

(و منه ما) أي واحد (موضوعه يقبل أن يقتسما) بخلاف سوابقه من أقسام الواحد بالعدد و هو قسمان إذ (قابله)‌ أي قابل الاقتسام الوهمي لا الفكي فإنه يعدم المقدار (بالذات مقدار) واحد (و إن يقبله بالعارض كالجسم)‌ الطبيعي الواحد (زكن).

توضیح: و از واحد بالعدد، قسمی است که موضوعش (ذات معروض) قابل آن است که تقسیم شود، برخلاف اقسام سابق آن. و این خود دو قسم است، زیرا قابل (تقسیم)، قابل تقسیم وهمی است نه فکی؛ زیرا تقسیم فکی، مقدار را از بین می‌برد. (پس مقصود تقسیم وهمی است). این قسم یا بالذات قابل تقسیم است (مانند مقدار واحد) یا بالعرض قابل تقسیم است (مانند جسم طبیعی واحد).

و إنما قلنا كالجسم ليشمل الواحد بالعدد مما يحل في الجسم كالبياض و غيره مما يقبل القسمة بالعرض و كذا الصورة الواحدة بل الهيولى الواحدة فإنها أيضا يقبل القسمة الوهمية بالعرض للمقدار. نعم تقبل الفكية بذاتها و ليست هي مرادة.[4]

توضیح: علت اینکه جسم را به عنوان مثال ذکر کردیم، این است که شمول این قاعده را بر همه مواردی که واحد بالعدد بوده و در جسم حلول می‌کنند، نشان دهیم. مقصود تنها خود جسم نیست، بلکه شامل هر چیزی که در جسم محلّ می‌یابد نیز می‌شود، مانند سفیدی و دیگر اعراض. همه اینها به تبع جسمی که در آن حلول کرده‌اند، قسمتی «بالعرض» می‌پذیرند. زیرا این امور، خود به خود و بالذات قابل تقسیم نیستند، بلکه به تبع تقسیم‌پذیری مقدار و ابعاد جسم، تقسیم بر آنها فرض می‌شود. این قاعده، شامل «صورة» واحد (یعنی صورت جسمیه) و حتی «هیولای» واحد نیز می‌گردد. هیولای واحد نیز به تبع مقدار، قابل قسمت وهمی بالعرض است. البته هیولا، قابل «قسمت فکی» بالذات نیز هست؛ یعنی در خارج می‌توان آن را تجزیه و تکه‌تکه کرد، زیرا دارای ماده است. اما مقصود ما در این تقسیم‌بندی‌ها، صرفاً «قسمت وهمی و فرضی» است، نه قسمت فکی و خارجی. قسمت فکی، از بین برنده مقدار اولیه است و مربوط به موجودات مادیِ دارای هیولاست، در حالی که موجود مجرد، اساساً قابل قسمت فکی نیست. بنابراین، مراد از قابل تقسیم بودن در این بحث، همواره پذیرش تقسیم در ذهن و فرض وهم است.

(و الوحدة الغير الحقيقية ما) أي وحدة (واسطة العروض) ‌- مفعول مقدم- (ليس معدما) كما في زيد و عمرو فإنهما واحد في الإنسان و كما في الإنسان و الفرس فإنهما واحد في الحيوان. فالإنسان واحد حقيقي و واسطة في العروض لوحدة زيد و عمرو و كذا الحيوان واحد حقيقي و واسطة في العروض لوحدة الإنسان و الفرس.

توضیح: و وحدت غیرحقیقی، آن وحدتی است که واسطه در عروض ( برای آن )، معدوم نیست ( یعنی واسطه در عروض دارد. ). چنان‌که در مثال زید و عمرو، آن دو در انسان واحد هستند. و همچنان‌که در مثال انسان و اسب، آن دو در حیوان واحد هستند. پس انسان، یک واحد حقیقی است و واسطه در عروض برای وحدت زید و عمرو است. همچنین حیوان، یک واحد حقیقی است و واسطه در عروض برای وحدت انسان و اسب.

فالوحدة للإنسان مثلا وصف له بحاله و لزيد و عمرو وصف لهما بحال متعلقهما. و هكذا في سائر أقسام الوحدة الغير الحقيقية.

توضیح: پس وحدت برای انسان مثلاً، وصفی است برای خودش به حال خودش، و برای زید و عمرو، وصفی است برای آنها به حال متعلقه‌شان (یعنی انسانیت). و همین‌طور در سایر اقسام وحدت غیرحقیقی.

و هي‌ (تجانس تماثل تساوي تشابه تناسب توازي إن وحد الشيئان جنسا) ناظر إلى التجانس و (نوعا) ناظر إلى التماثل و قس عليهما (كما و كيفا نسبة و وضعا) فاللف و النشر مرتب‌ (و واحد بالنوع)‌ كزيد و عمرو (غير) الواحد (النوعي)‌ كالإنسان. (في مثله التمييز أيضا مرعي‌). فلا ينبغي أن يختلط عليك الأمر. فالواحد بالجنس كالإنسان و الفرس غير الواحد الجنسي كالحيوان و الواحد بالعرض غير العرضي.

توضیح: و اسامی این اقسام (وحدت غیرحقیقی) چنین است: تجانس، تماثل، تساوی، تشابه، تناسب، توازی. اگر دو چیز در جنس واحد باشند، ناظر به تجانس است، و اگر در نوع واحد باشند، ناظر به تماثل است. و به همین قیاس، در کم، کیف، نسبت و وضع. پس لف و نشر مرتب است (یعنی هر نامی برای قسم خاصی است). و واحد بالنوع (مانند زید و عمرو) غیر از واحد نوعی (مانند انسان) است. در مثل این، تمییز نیز باید مراعات شود. پس نباید امر بر تو مشتبه گردد. واحد بالجنس (مانند انسان و اسب) غیر از واحد جنسی (مانند حیوان) است، و واحد بالعرض (مانند دو سفید) غیر از واحد عرضی (مانند سفیدی) است.


logo