1404/09/25
بسم الله الرحمن الرحیم
شرح منظومه/الفریدة السادسه فی الوحدة و الکثره /[1] غرر فی غنائها عن التعریف الحقیقی / [2] غرر فی تقسیم الوحده
موضوع: شرح منظومه/الفریدة السادسه فی الوحدة و الکثره /[1] غرر فی غنائها عن التعریف الحقیقی / [2] غرر فی تقسیم الوحده
۱. مقدمه و بیان اهمیت بحث وحدت و کثرت
بحث از وحدت و کثرت و شناخت احکام هر یک از جهات گوناگون حائز اهمیت است. این بحث از جمله مباحث بنیادین فلسفه اسلامی به شمار میرود که درک صحیح آن بر بسیاری از مسائل فلسفی و اعتقادی تأثیرگذار است. از این رو، پیش از ورود به تفصیل مباحث، شایسته است به برخی از وجوه اهمیت این بحث اشاره گردد.
الف) ارتباط با مسئله توحید
نخستین و مهمترین وجه اهمیت بحث وحدت، ارتباط آن با مسئله توحید است. توحید پایه همه ادیان الهی و رکن نخستین ایمان میباشد. اعتقاد به وحدانیت خداوند متعال، اساسیترین باور دینی به شمار میرود. اگر بخواهیم در مقام علم تصوری و تصدیقی، باور و اعتقاد صحیح به خداوند داشته باشیم، نخستین گام آن است که نحوه وحدتی را که به خداوند نسبت داده میشود به درستی بشناسیم.
اشیاء گوناگون را به وحدت توصیف میکنیم. این میز را واحد مینامیم، آن کتاب را واحد میخوانیم، هر شیئی را که در عالم مشاهده میکنیم آن را یک چیز مییابیم. حال اگر وحدت را به خداوند نسبت دهیم، این نسبت به چه معناست؟ وحدت خداوند چه تفاوتی با وحدت سایر اشیا دارد؟ بسیاری از کسانی که به وجود خداوند مؤمن هستند، درک درستی از وحدت الهی ندارند. بنابراین تصحیح اعتقاد و ایمان، متوقف بر شناخت نحوههای گوناگون وحدت است و اینکه به چه معنا و به چه نحو وحدت را به خداوند نسبت میدهیم.
ب) ارتباط با مسئله حمل
وجه دیگر اهمیت بحث وحدت آن است که از فروع و لوازم وحدت، مسئله حمل میباشد. تمام گزارههایی که در علوم مختلف و در زندگی روزمره با آنها سروکار داریم، هر گونه باور و تصدیقی که به هر چیزی داریم، متضمن نحوهای از وحدت میان موضوع و محمول است. اگر بخواهیم میان گزارههای مختلف در علوم و در زندگی روزمره تفاوت بگذاریم، که در واقع معیار معرفت ما به اشیا و معیار اعمال ماست، ناگزیر باید نحوه حمل را بشناسیم. شناخت نحوه حمل نیز خود متوقف بر شناخت وحدت و اتحاد موضوع و محمول است.
پس هم به لحاظ اعتقاد و ایمان، و هم به لحاظ کاربرد در علوم و زندگی روزمره، با وحدت به نحوی سروکار داریم و اگر معانی و نحوههای مختلف وحدت را نشناسیم، ممکن است در بسیاری از این موارد دچار خطا و خلط گردیم.
بینیازی وحدت و کثرت از تعریف حقیقی
وحدت و در مقابل آن کثرت، از اموری هستند که بینیاز از تعریف حقیقی میباشند. همانگونه که وجود قابل تعریف حقیقی نیست و از بدیهیات اولیه به شمار میرود، وحدت و کثرت نیز همین گونهاند.
الف) دلیل بینیازی از تعریف
دلیل این امر آن است که وحدت با وجود مساوقت دارد. مساوقت بدان معناست که دو مفهوم به لحاظ معنا متفاوتند، اما هر دو از جهت واحد بر یک شیء واحد صدق میکنند. هر موجودی را که ملاحظه کنید، از همان جهتی که موجود است، واحد نیز هست. حیثیت صدق مفهوم وحدت و مفهوم وجود یکی است. از این رو، وحدت نیز مانند وجود نیاز به تعریف ندارد و اصلاً قابل تعریف حقیقی نیست.
ب) شهود وحدت در خود
نخستین درکی که از خود داریم، اگر در مقام تحلیل ذهنی و مفهومسازی برآییم، خود را حقیقت واحدی مییابیم. خود را حقایق متعدد نمییابیم. البته نوعی کثرت در خود مییابیم؛ امیال مختلف داریم، قوای گوناگون داریم، اندامهای متفاوت داریم، اما همه اینها را به یک من واحد و یک حقیقت واحد ارجاع میدهیم و آنها را فروع و شئون یک حقیقت میدانیم. آن درکی که از وحدت خود داریم، همان درکی است که از وجود خود داریم. در مورد سایر امور نیز چنین است.
تفاوت ادراک وحدت و کثرت
میان درک ما از وحدت و کثرت تفاوتی وجود دارد: وحدت به درک عقلی نزدیکتر است و کثرت به ادراکات خیالی نزدیکتر. برای روشن شدن این مطلب، باید نخست تفاوت ادراکات خیالی و عقلی را بیان کنیم.
الف) ادراک حسی و خیالی و نسبت آن با کثرت
اگر بخواهید به حسب حس و خیال از انسان درکی داشته باشید، همواره این درک متعدد و متکثر خواهد بود. درک حسی شما از زید، غیر از درک حسی شما از عمرو و غیر از درک حسی شما از بکر است. به ازای هر فرد انسانی، یک ادراک حسی دارید و به تبع آن یک صورت خیالی نیز خواهید داشت. در حس و خیال، نمیتوانیم یک ادراک واحد داشته باشیم که همه انسانها را شامل شود.
ب) ادراک عقلی و نسبت آن با وحدت
اما اگر به مقام مفهومسازی و ادراک عقلی برسیم، مفهوم کلی انسان را میشناسیم. این مفهوم واحد، با وحدت خود، از همه افراد انسان حکایت میکند و همه آنها را نشان میدهد. ملاحظه میکنید که ادراک خیالی همواره با کثرت مواجه است و حس نیز چنین است، اما ادراک عقلی به وحدت نزدیک میشود. از این رو حکما گفتهاند: وحدت به ادراک عقلی نزدیکتر است و عقل وحدت را بهتر مییابد، در حالی که خیال کثرت را بهتر مییابد.
۴. سنخیت مفاهیم عام با ذات انسان
این مطلب دارای مناسبت و سنخیتی است که باید بدان توجه کرد.
الف) مناسبت وجودی نفس با عالم وحدت
اگر مراتب وجود را از مبدأ هستی ملاحظه کنیم، مبدأ را وحدت مطلق و بساطت مطلق و کمال مطلق و نامحدود مییابیم. هرچه در مراتب سیر وجودی به پایینتر میآییم و مراتب نازلتر را ملاحظه میکنیم، جهات کثرت و تعدد بیشتر میشود. صادر اول حقیقتی واحد است و قابل تعدد نیست، اما در مراحل بعدی تعددهایی پدید میآید تا به عالم طبیعت میرسیم که کثرت در آن به نهایت خود میرسد.
نفس انسان از سنخ عالم ملکوت و عالم امر الهی است و از سنخ مجردات میباشد. از این رو، این قابلیت را دارد که مانند مجردات، سعه وجودی پیدا کند. میان نفس انسان و مجردات مناسبت و سنخیت وجود دارد. همانگونه که مجردات سعه وجودی دارند، نفس نیز میتواند چنین سعهای بیابد. برخلاف مرتبه طبیعت و مرتبه اجسام که معنای سعه وجودی برای آنها قابل تصور نیست. جسم نمیتواند احاطه وجودی به اجسام دیگر پیدا کند، زیرا محدودیت در نحوه وجودش نهفته است.
ب) انعکاس این مناسبت در ادراک
این مطلب در مرتبه ادراکات نیز منعکس میشود. ادراک عقلی دارای گستره است، مانند مفهوم کلی انسان که بر همه افراد صادق است و از همه حکایت میکند. اما ادراک جزئی که از زید و عمرو و بکر داریم، فقط همان افراد را نشان میدهد و چیز دیگری را نشان نمیدهد. این اطلاق و گستردگی یا ضیق و محدودیت، همانگونه که در نحوههای وجود هست، در ادراکات ما نیز هست.
وحدت نزد عقل شناختهشدهتر است، زیرا وحدت با عقل که ذات انسان است مناسبت بیشتری دارد و انسان با مجردات که جهات وحدت بر آنها غالب است، سنخیت دارد. خیال و مادون آن از ادراکات، کثرت برای آنها شناختهشدهتر است، زیرا نحوه وجودشان وجودی محدود و ضیق است و با موجودات محدود مناسبت دارند.
۵. اعرفیت مفاهیم عام
از این رو، امور اعم مانند مفهوم وجود که اعم مفاهیم است، و مانند مفهوم وحدت که چنین است، جزو مفاهیم عامه به شمار میروند. این مفاهیم عام برای ما شناختهشدهتر هستند تا مفاهیم خاص. هر چیزی را که بخواهیم تعریف کنیم، در مقام شناخت نهایتاً به آن مفاهیم عامه بازمیگردانیم. میگوییم: «موجودی که چنین و چنان است». به محض آنکه «موجود» را به کار میبریم، در مورد امری واحد سخن میگوییم.
سرّ این مطلب همان است که بیان شد: نفس انسان از سنخ عالم ملکوت و مجردات است و آنها احاطه وجودی دارند. انعکاس این احاطه در مرتبه ادراک ما، احاطه مفهومی میشود. از این رو، مفاهیم عام برای ما شناختهشدهترند. برخی مفاهیم چنان عام و بدیهیاند که اصلاً قابل تعریف نیستند. اعم مفاهیم چنیناند. این امر به همان مناسبتهای وجودی میان مراتب انسان با مراتب وجود خارجی بازمیگردد.
۶. تبیین مساوقت وحدت و وجود
مفهوم وحدت و مفهوم وجود با یکدیگر مساوقت دارند، نه اینکه مترادف باشند.
الف) معنای مساوقت
مراد از مساوقت این نیست که این دو مفهوم کاملاً یکسان و مترادف باشند، بلکه بدین معناست که این دو مفهوم در ذهن دو مفهوم متفاوتند، اما در خارج بر یک حقیقت واحد صدق میکنند و از یک جهت بر مصداق واحد حمل میشوند.
برای روشن شدن این مطلب، باید میان دو اصطلاح «عینیت» و «مساوقت» تفاوت گذاشت. گاهی میگوییم «زید عین عمرو است» که معنای اتحاد و اینهمانی دارد. اما گاهی میگوییم «انسان ضاحک» یعنی همان موجودی که عنوان انسان بر او صادق است، عنوان ضاحک نیز صادق است. این دو مفهوم در وجود متحدند، یعنی هر دو بر یک وجود واحد صدق میکنند. اما از همان جهت که انسان است، ضاحک نیست، و از همان جهت که ضاحک است، انسان نیست. حیثیتها متفاوت است. زید از یک جهت ناطق است، از جهت دیگر کاتب، از جهت دیگر جسم، از جهت دیگر نامی. جهات مختلف است.
ب) اتحاد در حیثیت صدق
مراد از مساوقت، اختلاف در مقام مفهوم و اتحاد در حیثیت صدق است. یعنی این دو مفهوم بر مصداق واحد صادقند، و از جهت واحد نیز صادقند. موجود از همان جهت که موجود است، واحد است، و از همان جهت که واحد است، موجود است. اما اینگونه نیست که ناطق از همان جهت که ناطق است، کاتب باشد یا زاهد باشد.
بنابراین تعبیر دقیق این است که بگوییم مقصود از مساوقت، اختلاف در مقام مفهوم و اتحاد در حیثیت صدق است. یعنی دو مفهوم بر مصداق واحد از جهت واحد صادقند.
نظم:
الوحدة كمثل ما ساوقها أعم الأشيا فهي أعرفها
و سر أعرفية الأعم سنخية لذاتك الأتم
و وحدة عند العقول أعرف و كثرة عند الخيال أكشف
خذ وحدة مع الوجود اثنين في الذهن لكن عينه في العين [1]
متن کتاب
الفریدة السادسه فی الوحدة و الکثرة
[1] غرر فی غنائها عن التعریف الحقیقی
(الوحدة كمثل ما ساوقها) كالوجود و الوجوب (أعم الأشيا فهي) أي الوحدة (أعرفها) لأن الأعم أعرف[2]
توضیح: وحدت مانند سایر مفاهیم مساوق خود مانند وجود و وجوب، از اعم امور است و چون اعم است، اعرف نیز میباشد. زیرا هر چه مفهومی عامتر باشد، شناختهشدهتر است.
(و سر أعرفية الأعم) من الأخص (سنخية) في ذلك الأعم (لذاتك) و وجود نفسك الأوسع (الأتم) حيث إن ذاتك من عالم القدس و الكلية و الحيطة- قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي
توضیح: سر اینکه مفهوم اعم از مفهوم اخص شناختهشدهتر است، آن است که میان آن مفهوم اعم و ذات تو(مرتبه عاقله) سنخیت و مناسبت وجود دارد. ذات تو از عالم قدس و عالم کلیت و عالم احاطه است. نفس انسان از عالم قدس و عالم امر الهی است و با مفاهیم عام که از سنخ کلیت و احاطه هستند، سنخیت دارد. از این روست که مفاهیم عام برای انسان شناختهشدهترند.
باید توجه داشت که این سنخیت به صورت بالقوه در ذات انسان وجود دارد. در ابتدای وجود، مرتبه عاقله انسان یا بالقوه است یا بسیار ضعیف. اینگونه نیست که از ابتدا این احاطه و فعلیت تام برای او حاصل باشد. اما انسان قابلیت دارد که به آن مرتبه برسد، برخلاف اجسام که چنین قابلیتی ندارند. جسم نمیتواند احاطه وجودی پیدا کند و همچنان جسم باقی بماند. اما روح انسان میتواند در مسیر حرکت جوهری به کمالات برسد.
آیه شریفه ﴿ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی﴾[3] به این مطلب اشاره دارد، هر چند شأن نزول آن درباره روحی غیر از روح انسانی است. روحی که از امر الهی است، موجودی است عظیم و ملکوتی. در روایت آمده است که وقتی از حقیقت روح پرسیدند، فرمودند: «خلق أعظم من ملائکه»[4] . این روح دارای مراتب است و روح القدس که حضرت عیسی علیه السلام به آن مؤید بود، مرتبه عالی آن است. انسان میتواند به مرتبهای از کمال برسد که با این روح ارتباط و اتصال یابد.
فالسنخية التي هي شرط الإدراك متحققة فلا يعتاص عليك
توضیح: سنخیت که شرط ادراک است، در اینجا محقق است. بنابراین ادراک وحدت برای تو دشوار و ناممکن نیست. در هر ادراکی، شرط اساسی آن است که میان مدرِک و مدرَک مناسبت و سنخیت خاصی وجود داشته باشد. قوه بینایی نمیتواند اصوات را ادراک کند، قوه چشایی نمیتواند صور را ببیند، قوه خیال نمیتواند معانی کلی را ادراک کند، زیرا سنخیت وجود ندارد. اما ذات و قوه عاقله انسان به سبب سنخیتی که با عالم عقول و مجردات دارد، میتواند مفاهیم کلی مانند وحدت را ادراک کند.
(و) لهذه السنخية أيضا قالوا (وحدة عند العقول أعرف و كثرة عند الخيال أكشف)[5]
توضیح: به سبب همین سنخیت، حکما گفتهاند: وحدت نزد عقلها شناختهشدهتر است و کثرت نزد خیال آشکارتر. عقل به دلیل سنخیت با عالم وحدت، آن را بهتر درک میکند، و خیال به دلیل سنخیت با عالم کثرت، آن را بهتر مییابد.
ثم أشرنا إلى أن مرادهم بمساوقة الوحدة و الوجود ليس الترادف (بل خذ وحدة مع الوجود اثنين في الذهن) أي بحسب المفهوم (لكن) الوحدة (عينه) أي عين الوجود (في العين)
توضیح: سپس اشاره کردیم به اینکه مراد از مساوقت وحدت و وجود، ترادف نیست، بلکه بدین معناست که در ذهن، وحدت و وجود دو مفهوم متفاوتند، اما در خارج، وحدت عین وجود است. این عینیت به معنای اتحاد در حیثیت صدق است، نه به معنای ترادف مفهومی یا اتحاد در وجود خارجی.
[2] غرر فی تقسیم الوحدة
۱. طرح کلی بحث و رفع یک شبهه
در این بخش، تقسیمات وحدت مورد بررسی قرار میگیرد. پیش از ورود به بحث، باید نکتهای را تذکر داد.
الف) مفهوم وحدت و شبهه تقسیمپذیری آن
وحدت به معنای انقسامناپذیری است. هر چیزی که واحد است، از جهت وحدت خود، انقسامپذیر نیست. حیثیت وحدت یعنی حیثیت انقسامناپذیری. حال اگر سخن از تقسیم وحدت به میان آید، این ظاهراً با مفهوم وحدت ناسازگار است. چگونه چیزی که حیثیت انقسامناپذیری دارد، خود قابل تقسیم است؟
ب) تبیین معنای تقسیم در اینجا
این تعبیر از قبیل اعتبارات و ملاحظات ذهنی است. گاهی در مقام تعبیر، واژه «تقسیم» را به کار میبریم، اما مقصود آن نیست که یک مفهوم واحد را به اجزاء تقسیم میکنیم، بلکه مقصود این است که یک مفهوم کلی وجود دارد و با انضمام قیود مختلف، اقسامی برای آن پدید میآید. برای مثال، میگوییم: «کلمه یا اسم است یا فعل است یا حرف». کلمه معنایی عام دارد، سپس با اضافه کردن قیود، به اسم و فعل و حرف تقسیم میشود. این تقسیم به معنای انضمام قیود به آن معنای عام است، در اینجا واقعا یک مقسم وجود دارد که با انضمام قیود مختلف به اقسام گوناگون تقسیم می شود.
اما گاهی نیز تعبیر «تقسیم» را برای مواردی به کار میبریم که در واقع اعتبارات و ملاحظات ذهنی هستند، نه تقسیم حقیقی با یک جامع مشترک. مانند تقسیم مواد ثلاث که میگوییم: «ماده قضیه یا وجوب است یا امکان است یا امتناع». وجوب به معنای ضرورت وجود است، امکان به معنای سلب ضرورتین است، امتناع به معنای ضرورت عدم است. میان این سه، مفهوم جامعی وجود ندارد که همه آنها را شامل شود. یک مفهوم ایجابی است، دو مفهوم سلبی. اما در مقام تعبیر، ناچار از چنین تعبیری هستیم و میگوییم مواد ثلاث تقسیم میشوند به وجوب و امکان و امتناع. در واقع اینها نحوههای اعتبار و ملاحظه عقل هستند. عقل گاهی رابطه موضوع و محمول را ضروری مییابد، گاهی ضروری عدم مییابد، گاهی هیچ ضرورتی نمییابد.
۴. تطبیق بر بحث وحدت
همینگونه است در بحث وحدت. آنچه در اینجا «تقسیم وحدت» نامیده میشود، به معنای اعتبارات و نحوههای ملاحظه و اطلاقات و کاربردهای وحدت است، نه اینکه حقیقت وحدت قابل تقسیم باشد. وحدت هر کجا باشد، به لحاظ معنایی و مفهومی یعنی حیثیت انقسامناپذیری.
اما اینکه این مفهوم را به چه چیزی نسبت میدهیم، متفاوت است. گاهی به خداوند نسبت میدهیم، گاهی به مفهوم جنس، گاهی به یک شیء محسوس. نحوه اطلاق وحدت در این موارد متفاوت است، زیرا موصوف وحدت متفاوت است. آن چیزی که به وحدت توصیف میشود، در یک جا جنس است، در یک جا وجود مطلق نامحدود، در یک جا یک شیء محسوس.
بنابراین مقصود از تقسیم وحدت، بیان اعتبارات و کاربردهای آن بر حسب مصادیق مختلف است، نه اینکه خود وحدت تقسیم شود.