« فهرست دروس
درس شرح منظومه - استاد سید محمد موسوی بایگی

1404/09/24

بسم الله الرحمن الرحیم

[10] غرر فی التمیز بین التمیز و التشخص و بعض اللواحق/الفریدة الخامسه فی الماهیة و الواحقها /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه/الفریدة الخامسه فی الماهیة و الواحقها /[10] غرر فی التمیز بین التمیز و التشخص و بعض اللواحق

 

۱. طرح کلی بحث

در بخشهای پیشین، تشخص به معنای امری که موجب امتناع فرض کثرت می‌گردد مورد بررسی قرار گرفت و روشن گردید که معیار تشخص، وجود است و عوارضی که نزد مشهور به عنوان عوارض مشخّصه نامیده می‌شوند، در حقیقت نشانه‌های تشخص می‌باشند. اکنون در این بخش، چند حکم دیگر در باب تشخص بیان می‌گردد. نخستین حکم، بیان تفاوت میان دو اصطلاح «تمیز» و «تشخص» است. دومین حکم، تقسیم تشخص به اقسام گوناگون بر اساس نحوه تحقق آن در موجودات مختلف می‌باشد. و سومین حکم، نقد دیدگاه برخی متکلمان در باب کلیت و جزئیت است.

تفاوت تمیز و تشخص

الف) مفهوم تشخص

تشخص امری است نفسی و مربوط به ذات شیء. بدین معنا که شیء به لحاظ خودش، بدون هیچ مقایسه‌ای با غیر، متشخص است و قابل فرض کثرت نمی‌باشد. معنای تشخص، امتناع صدق شیء بر کثیرین و امتناع فرض تعدد برای آن است. هرگاه شیء چنان باشد که نتوان آن را بر بیش از یک مصداق حمل کرد و نتوان برای آن افراد متعدد فرض نمود، آن شیء متشخص نامیده می‌شود. معیار این تشخص، همان نحوه وجود خاص هر شیء است.

ب) مفهوم تمیز

تمیز به معنای امتیاز یافتن چیزی از چیز دیگر و جدا شدن آن از غیر است. این معنا هنگامی تحقق می‌یابد که میان دو یا چند چیز، اشتراکی وجود داشته باشد و سپس با توجه به جهات اختصاصی، از یکدیگر متمایز گردند. بنابراین تمیز امری است نسبی و اضافی که در مقایسه با غیر معنا می‌یابد.

ج) تفاوت اساسی میان تمیز و تشخص

تفاوت اساسی میان تمیز و تشخص در این است که تشخص امری نفسی است و نیازی به مقایسه با غیر ندارد، در حالی که تمیز امری نسبی و مقایسه‌ای است و فرع بر وجود اشتراک می‌باشد. برای توضیح این مطلب، مثال زیر را در نظر می‌آوریم:

اگر مفهوم کلی «انسان» را با مفهوم کلی دیگری مانند «سفید» ضمیمه کنیم، مفهوم مرکب «انسان سفید» حاصل می‌شود. این مفهوم مرکب، از انسان غیرسفید متمایز و ممتاز است. اما این تمیز، مستلزم تشخص نیست، زیرا «انسان سفید» همچنان مفهومی کلی است که بر افراد متعدد قابل صدق می‌باشد و می‌توان افراد بسیاری را تصور کرد که همگی انسان سفید باشند. پس در اینجا تمیز حاصل شده است، اما تشخص حاصل نشده است.

از سوی دیگر، اگر شیئی هیچ مشارک و شریکی نداشته باشد، نیازی به ممیز ندارد، اما متشخص به ذات خود خواهد بود. مانند واجب تعالی که هیچ اشتراکی با غیر در هیچ کمالی و نحوه وجودی ندارد، بنابراین نیازی به ممیز ندارد، اما متشخص به ذات خویش است.

پس نتیجه آنکه: تمیز فرع بر اشتراک است و برای جدا کردن مشترکات از یکدیگر به کار می‌رود، در حالی که تشخص صفتی نفسی است که به خود شیء مربوط می‌شود و نیازی به مقایسه با غیر ندارد.

تقسیم تشخص

گفته شد تشخص به معنای امری است که مانع صدق شیء بر کثیرین می‌گردد و تشخص عین وجود است، و از طرفی وجود بر دو گونه است: عین ذات و زائد بر ذات، بنابراین تشخص نیز بر دو قسم اصلی تقسیم می‌شود.

الف) تشخص عین ذات

این قسم در جایی است که تشخص عین ذات شخص باشد. یعنی وجود شیء عین ذات اوست و ماهیتش همان وجودش می‌باشد. این قسم مخصوص واجب تعالی است که تشخص او عین وجود اوست و وجود او عین ذات او. در اینجا، تشخص چیزی جدا از ذات نیست، بلکه عین ذات است.

ب) تشخص زائد بر ذات

این قسم در جایی است که تشخص زائد بر ذات باشد، یعنی ماهیت شیء غیر از وجود اوست. در این موجودات، ذات و ماهیت غیر از وجود است و تشخص که همان وجود است، بر ذات عارض می‌شود. این قسم خود بر دو گونه تقسیم می‌گردد:

۱) مکتفی به فاعل

در این گونه، شیء برای تحقق و فیضان تشخص بر خود، تنها به امکان ذاتی خود و اراده فاعل اکتفا می‌کند و نیازی به هیچ امر دیگری ندارد. به صرف امکان ذاتی و اراده فاعل، وجود و تشخص بر او افاضه می‌شود. اینگونه موجودات نیازی به ماده و قابلیت خارجی ندارند و بدون هیچ زمینه‌سازی پیشینی، به صرف اراده فاعل موجود می‌گردند.

در این موارد، نوع منحصر در فرد است، یعنی آن ماهیت در خارج بیش از یک فرد ندارد. دلیل آن این است که تفاوت دو فرد از یک ماهیت در عوارض است و این موجودات عوارض مادی ندارند. عوارض مربوط به ماده است و موجودات مجرد که عاری از ماده‌اند، عوارض ندارند تا بتوانند افراد متعدد پیدا کنند.

برای مثال، عقول مجرده را در نظر می‌آوریم. عقل اول، عقل دوم، جبرئیل و سایر مجردات تام، هر یک نوعی منحصر در فرد می‌باشند. ماهیت عقل اول هر چند در ذهن مفهومی کلی است و می‌توان برای آن افراد متعدد فرض کرد، اما در خارج به لحاظ عدم احتیاج به ماده و عدم عوارض مادی، هرگز دو فرد از آن تحقق نمی‌یابد. جبرئیل نیز چنین است؛ ماهیت جبرئیل مانند سایر ماهیت‌ها مفهومی کلی است، اما در خارج مصداقی منحصر به فرد دارد و دو فرد از آن قابل تحقق نیست.

۲) غیر مکتفی به فاعل

در این گونه، شیء برای تحقق خود، تنها به فاعل اکتفا نمی‌کند، بلکه نیاز به قابل و ماده خارجی نیز دارد. این موجودات به دلیل نقص و ضعف وجودی، نمی‌توانند مستقیماً و بدون زمینه‌سازی موجود شوند، بلکه باید در ماده‌ای تحقق یابند. این قسم خود بر دو نوع است:

     نوع نخست: اکتفا به هیولا

در این نوع، هر چند شیء برای تحقق خود نیاز به ماده دارد، اما همین ماده به تنهایی کافی است و نیازی به مخصصات و استعدادهای دیگر ندارد. خداوند هیولا را ایجاد می‌کند و بی‌درنگ صورت مورد نظر را بر آن افاضه می‌نماید. در اینجا، ماده و هیولا بدون نیاز به تغییر و استعدادهای مقدماتی، پذیرای آن صورت می‌گردد.

برای مثال، فلک را در نظر می‌آوریم. اگر فلکی وجود داشته باشد، نحوه وجودش بدین گونه است که صورت فلکی و تشخص آن در ماده اش محقق می‌شود و نیازی نیست که ماده فلک ابتدا تغییر کند و تحول یابد و سپس صورت فلکی به آن اضافه گردد. خداوند هیولای فلک را ایجاد می‌کند و همان دم صورت فلکی را بر آن افاضه می‌نماید.

در این موارد نیز نوع منحصر در فرد است، زیرا شرایط برای پذیرش این صورت در همه هیولاها یکسان نیست و تنها همان هیولای خاص می‌تواند حامل آن صورت باشد. فلک نیز مانند عقول، نوعی منحصر در فرد است و افراد متعدد از آن تحقق نمی‌یابد.

لازم به توضیح است که اینگونه موجودات را «ابداعی» می‌نامند، به این معنا که مسبوق به ماده و استعدادهای مادی نیستند. هر چند فلک در هیولا تحقق می‌یابد، اما این هیولا خود مسبوق به هیولای دیگر نیست و استعدادهای مقدماتی ندارد. بنابراین فلک نیز به این معنا ابداعی است، هر چند مجرد نیست.

     نوع دوم: عدم اکتفا به هیولا

در این نوع، هیولا به تنهایی برای پذیرش صورت کافی نیست، بلکه باید استعدادها و مخصصات دیگری بر آن عارض شود تا به تدریج قابلیت پذیرش آن صورت را پیدا کند. هیولا در مسیر حرکت تکوینی خود، مراحلی را طی می‌کند و استعدادهای گوناگونی می‌پذیرد تا به مرحله‌ای برسد که شایستگی دریافت آن صورت را داشته باشد.

در این موارد، نوع منتشر است، یعنی افراد متعدد از آن نوع پدید می‌آیند. مانند انواع موجود در عالم طبیعت اعم از معدن، نبات و حیوان که هر یک دارای افراد بی‌شمارند. این سه را «موالید ثلاث» می‌نامند، زیرا مولود عناصر اربعه می‌باشند. عناصر اربعه خود مولود افلاک و شرایط سماوی هستند. در اینجا، حرکات افلاک و شرایط سماوی، استعدادها و قابلیت‌های ماده را تغییر می‌دهد و بر اساس هر قابلیت، کمال خاصی به آن افاضه می‌گردد. از این رو، این انواع دارای افراد متعدد و منتشر می‌باشند.

در اینجا، دو «قابل» مطرح است:

     قابل ذهنی: که همان ماهیت است و موضوع حمل وجود قرار می‌گیرد.

     قابل خارجی: که همان هیولا و ماده است و پذیرای صورت و فعلیت می‌باشد.

این دو قابل با عبادت تکوینی خود، یعنی با همان حرکت وجودی و استکمالی که بر اساس اراده الهی انجام می‌دهند، به تدریج به استحقاق تشخص‌های پی‌در‌پی می‌رسند. هر موجودی در هر مرتبه‌ای که هست، هم نحوه وجودش و هم آثاری که از او سر می‌زند، بر طبق اراده الهی پیش می‌رود و این همان عبادت تکوینی اوست. با این عبادت تکوینی، به مرحله‌ای می‌رسد که بتواند صورت و فعلیت جدیدی را بپذیرد.

در هر مرحله، مستحق یک صورت و یک وجود و فعلیت می‌گردد و خداوند آن را به او عطا می‌کند. سپس استعداد جدیدی پیدا می‌کند و صورت بعدی بر او افاضه می‌شود و این سلسله ادامه می‌یابد. این سلسله استعدادها و افاضات، نه آغازی در زمان داشته و نه پایانی دارد و همواره ادامه می‌یابد.

۴. نقد دیدگاه برخی متکلمان

برخی از متکلمان پنداشته‌اند که کلیت و جزئیت به تفاوت در نحوه ادراک است، نه به تفاوت در مدرک. بدین معنا که اگر چیزی با حس ادراک شود، جزئی است و اگر با عقل ادراک گردد، کلی می‌باشد. به عبارت دیگر، از نظر ایشان، یک واقعیت واحد اگر با حس ادراک شود، جزئی جلوه می‌کند و اگر با عقل ادراک گردد، کلی می‌نماید.

این سخن آشکارا باطل است، زیرا ادراک ما واقعیت خارجی را تغییر نمی‌دهد. چیزی که در متن واقع قابل صدق بر کثیر است و می‌توان افراد متعدد برای آن فرض کرد، با ادراک حسی نیز همچنان قابل صدق بر کثیر خواهد بود. و چیزی که در متن واقع متشخص است و قابل فرض کثرت نیست، با ادراک عقلی نیز چنین خواهد بود.

نظم:

فيما إذا الكلي مثله التحق‌    عن التشخص التميز مفترق‌

شخصية نفسية يضاف ذا    منه التميز للتميز أخذا

تشخص عينا بدا كالأول‌    أو زائدا فإن كفى بالفاعل‌

لا يكثر النوع ادر ذا عقولا    و دونه إما كفت هيولى‌

كفلك فالنوع أيضا منحصر    أو ما كفت فكالمواليد اعتبر

و ليس كلي مع الجزئي‌    بنحوي الإدراك بالمرضي.[1]

متن کتاب

[10] غرر فی التمیز بین التمیز و التشخص و بعض اللواحق

(فيما إذا الكلي مثله) أي كليا آخر (التحق) مثل الإنسان الضاحك (عن التشخص التميز مفترق) إذا التميز عن الإنسان الغير الضاحك حاصل هنا دون التشخص إذ لا يمنع صدقه على كثيرين[2]

توضیح: در جایی که یک مفهوم کلی به مفهوم کلی دیگری ضمیمه شود، مانند «انسان ضاحک» که از ضمیمه کردن دو کلی «انسان» و «ضاحک» حاصل شده است، در اینجا «تمیز» از «تشخص» جدا و متمایز می‌گردد. زیرا تمیز از انسان غیرضاحک در اینجا حاصل شده است، اما تشخص حاصل نشده است، زیرا این مفهوم مرکب همچنان بر افراد متعدد قابل صدق می‌باشد و امتناعی در فرض کثرت آن نیست.

(شخصية نفسية) - مبتدأ و خبر- أي كون الشيء شخصا صفة نفسية له باعتباره في نفسه و (يضاف ذا) أي التميز لأنه له بالقياس إلى المشاركات في أمر عام. فإذا لم يكن له مشارك لم يحتج إلى مميز مع أن له تشخصا في نفسه

توضیح: «تشخص» صفتی است نفسی. یعنی اینکه شیء شخص باشد، صفتی است که به خود شیء مربوط می‌شود و در نفس خودش اعتبار می‌گردد. اما «تمیز» به شیء اضافه می‌شود به اعتبار اینکه شیء با امور مشارک در یک امر عام سنجیده می‌شود. بنابراین اگر برای شیء مشارکی نباشد، نیازی به ممیز ندارد، در حالی که تشخص دارد.

(منه) أيضا (التميز) و الافتراق (للتميز) عن التشخص (أخذا)

توضیح: از این بیان، تفاوت تمیز و تشخص و جدایی آنها از یکدیگر نیز به دست آمد. تمیز امری نسبی و مقایسه‌ای است که برای جدا کردن مشترکات از یکدیگر به کار می‌رود، و تشخص امری نفسی است که به خود شیء مربوط می‌شود.

تقسيم للتشخص بمعنى ما به يمنع صدق الشيء على كثيرين:

توضیح: این تقسیم برای تشخص است به همان معنایی که امری است مانع از صدق شیء بر کثیرین.

(تشخص) إما (عينا) لذات الشخص (بدا كالأول) تعالى فإن تشخصه عين وجوده الذي هو عين ذاته (أو) بدا (زائدا) على الذات

توضیح: تشخص یا عین ذات شخص است، چنانکه در مورد واجب تعالی ظاهر است که تشخص او عین وجود اوست و وجود او عین ذات او می‌باشد، و یا زائد بر ذات است.

و هو على قسمين إذ حينئذ إما أن يكون مكتفيا بالفاعل في فيضان التشخص عليه بعد إمكانه الذاتي أو لا

توضیح: تشخص زائد بر ذات بر دو قسم است: گاهی شیء در فیضان تشخص بر خود، پس از امکان ذاتی، به فاعل اکتفا می‌کند، و گاهی چنین نیست.

(فإن كفى بالفاعل لا يكثر النوع) و (ادر) مثال (ذا عقولا) فعالة فإن ماهياتها ليست بذواتها شخصية إلا أن مجرد إمكانها الذاتي يكفي في فيضان التشخص عليها. فلا جرم نوع كل واحد منها منحصر في شخصها[3]

توضیح: اگر شیء به فاعل اکتفا کند، نوع آن کثرت نمی‌یابد و افراد متعدد پیدا نمی‌کند. مثال این قسم، عقول فعاله[4] هستند. ماهیت اینها به خودی خود شخصی نیست و در ذهن مفهوم کلی دارند، اما صرف امکان ذاتی آنها برای فیضان تشخص بر ایشان کافی است. از این رو، نوع هر یک از آنها در شخص خود منحصر است، یعنی بیش از یک فرد ندارند.

(و دونه) أي دون الاكتفاء بالفاعل بأن يكون محتاجا إلى القابل الخارجي أيضا فهو أيضا على قسمين لأنه حينئذ (إما كفت هيولى كفلك) حيث إن بعد إمكانه الذاتي الحامل له ماهيته لا يكتفي بالفاعل في فيضان التشخص عليه بل يحتاج إلى قابل هو الهيولى و لكنه مكتف بها من المخصصات لكونه إبداعيا (فالنوع أيضا منحصر) في الشخص

توضیح: و دون آن، یعنی دون مرتبه اکتفا به فاعل، جایی است که شیء محتاج به قابل خارجی نیز باشد. این نیز خود بر دو قسم است: گاهی هیولا کافی است، مانند فلک. زیرا پس از امکان ذاتی که حامل آن ماهیت است، شیء به فاعل در فیضان تشخص بر خود اکتفا نمی‌کند، بلکه نیاز به قابل دارد که همان هیولا است، اما به همین هیولا اکتفا می‌کند و نیاز به مخصصات دیگر ندارد، به سبب آنکه ابداعی است یعنی چیزی که مسبوق به شرایط و استعداد ها و عوارض سابق نباشد به این معنا خود هیولا هم ابداعی است چون هیولی در هیولی دیگری بوجود نمی آید. در اینجا نیز چون عوارض و مخصصات ندارد نوع منحصر در شخص است.

(أو ما كفت) الهيولى في ذلك بل لا بد من مخصصات يلحقها حتى يتقرب القابلان بنسكهما التكوينية إلى استحقاق تشخص بعد تشخص و موهبة بعد موهبة- وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها- فكالمواليد اعتبر. و النوع لا محالة منتشر

توضیح: یا اینکه هیولا در آن کافی نیست، بلکه باید مخصصاتی بر آن عارض شود تا دو قابل (قابل ذهنی یعنی ماهیت و قابل خارجی یعنی هیولا) با سیر تکوینی خود به استحقاق تشخص پس از تشخص و موهبت پس از موهبت نزدیک شوند. چنانکه خداوند می‌فرماید: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها[5] »، یعنی این سلسله استعدادها و افاضات، نه آغازی در زمان داشته و نه پایانی دارد و همواره ادامه می‌یابد. مانند مواليد ثلاث (معدن، نبات و حیوان) که این گونه‌اند. و در این قسم، نوع ناگزیر منتشر است، یعنی افراد متعدد دارد.

(و ليس كلي مع الجزئي بنحوي الإدراك) أي التعقل و الإحساس (بالمرضي) أي على المرضي خلافا لبعضهم حيث يقول الكلية و الجزئية بتفاوت في الإدراك لا بتفاوت في المدرك. و أنت لا تحتاج في إبطاله إلى مئونة زائدة

توضیح: اینکه کلی و جزئی به دو نحوه ادراک یعنی تعقل و إحساس باشد، مورد رضایت نیست. این بر خلاف دیدگاه برخی است که می‌گویند کلیت و جزئیت به تفاوت در ادراک است، نه به تفاوت در مُدرَک. برای ابطال این سخن نیازی به مؤونه زائد نیست و با اندکی تأمل بطلان آن آشکار می‌گردد.

 


[4] . فعال مبالغه در فعلیت است نه به معنای پرکار.
logo