« فهرست دروس
درس شرح منظومه - استاد سید محمد موسوی بایگی

1404/09/08

بسم الله الرحمن الرحیم

[1] غرر فی تعريفها و بعض احکامها/الفريده الخامسه فی الماهيه ولواحقها /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه/الفريده الخامسه فی الماهيه ولواحقها /[1] غرر فی تعريفها و بعض احکامها

 

اصالت وجود و ضرورت بحث از ماهیت

در حکمت متعالیه به‌روشنی اثبات شده است که اصل و واقعیت اشیا، وجود است و ماهیت امری اعتباری و انتزاعی محسوب می‌شود. با این حال، ممکن است این پرسش پیش آید که اگر متن واقعیت، نحوه‌ی وجود است، چه لزومی دارد درباره‌ی ماهیت و احکام آن سخن گفته شود؟ پاسخ آن است که ماهیت مفهومی است که از حد وجود انتزاع می‌شود و برخی خصوصیات و مراتب وجود را نمایان می‌سازد. بنابراین، برای شناخت دقیق وجود و حقایق وجودی، ناگزیر باید احکام حدود و مراتب وجود را نیز شناخت.

از این رو، بحث از ماهیت نه تنها زائد نیست، بلکه لازمه‌ی شناخت کامل وجود است و نباید گمان کرد که با پذیرش اصالت وجود، دیگر جایی برای سخن گفتن از ماهیت باقی نمی‌ماند.

تعریف ماهیت و تفاوت آن با ذات و حقیقت

مرحوم حکیم سبزواری ماهیت را این‌گونه تعریف می‌کند: هرگاه در مقام شناخت شیئی برآییم، دو مفهوم از آن شیء در ذهن ما نقش می‌بندد؛ یکی مفهومی که از بودن و واقعیت آن خبر می‌دهد و دیگری مفهومی که چگونگی و چیستی آن را نشان می‌دهد. این چیستیِ شیء، همان ماهیت آن است؛ یعنی مجموعه‌ی خصوصیات و ویژگی‌هایی که اگر به فرض برداشته شوند، حقیقت آن شیء باقی نمی‌ماند. پس هر آنچه در پاسخ به پرسش از حقیقت و ذات شیء بیان می‌شود، ماهیت آن است.

در این میان، سه واژه‌ی ماهیت، ذات و حقیقت به کار می‌روند که تفاوت آن‌ها در نحوه‌ی اعتبار و ملاحظه است. هنگامی که از ماهیت سخن می‌گوییم، نظر به وجود خارجی آن نداریم و حتی می‌توانیم درباره‌ی معدومات نیز ماهیت آن‌ها را بررسی کنیم. اما اگر همان ماهیت را همراه با وجود خارجی ملاحظه کنیم، باید از تعبیر ذات یا حقیقت استفاده نماییم. بنابراین، مثلاً درباره‌ی سیمرغ که وجود خارجی ندارد، نمی‌گوییم ذات سیمرغ یا حقیقت سیمرغ، اما می‌توانیم بگوییم ماهیت سیمرغ.

انواع سوالات در معرفت و مراتب آن‌ها

در فرآیند شناخت اشیا، پرسش‌های گوناگونی مطرح می‌شود که هر یک مرتبه‌ای از معرفت را طلب می‌کند.

الف) پرسش از چیستی (ما هو): این پرسش به دو گونه مطرح می‌شود:

     پرسش از ترجمه‌ی لفظی (ما هو لفظی) که مقصود شناخت معنا و مفهوم لفظ است و به آن «شرح الاسم» می‌گویند.

     پرسش از حقیقت شیء (ما هو حقیقی) که مقصود شناخت ذات و ماهیت واقعی شیء است و پاسخ آن «حد تام» نامیده می‌شود.

ب) پرسش از وجود (هل بسیطه): پس از فهم معنای حقیقی، این پرسش مطرح می‌شود که آیا این شیء وجود دارد یا نه؟

ج) پرسش از احکام و صفات (هل مرکبه): پس از اثبات وجود، پرسش از صفات و عوارض خاص شیء مطرح می‌گردد.

د) پرسش از چرایی (لم): این پرسش نیز به دو قسم است:

     پرسش از چرایی در مقام اثبات (سیر نزولی): یعنی چگونه این حکم برای ما معلوم شده است؟ مانند وقتی که از طریق استشمام بوی دود، به وجود آتش پی می‌بریم.

     پرسش از چرایی در مقام ثبوت (سیر صعودی): یعنی علت خارجی وقوع یک امر چیست؟ مانند پرسش از اینکه چرا آتشی در صحن مدرسه افروخته شده است.

این پرسش از علت، هم می‌تواند ناظر به علت فاعلی باشد (چه کسی این کار را کرد؟) و هم ناظر به علت غایی (به چه هدفی این کار انجام شد؟»

اتحاد «ما هو» و «لم هو» در برخی موارد و مشارکت حد و برهان

در بسیاری از اشیا، پاسخی که به پرسش «ما هو» داده می‌شود و ذاتیات شیء را بیان می‌کند، عیناً همان پاسخی است که به پرسش «لم هو» داده می‌شود و علت فاعلی یا غایی را نشان می‌دهد. زیرا علت فاعلی و غایی مقوم شیء بوده و داخل در حد آن است. کامل‌ترین تعریف که ما را به حقیقت شیء می‌رساند، تعریفی است که مشتمل بر علل شیء باشد. برای مثال، در تعریف کسوف گفته می‌شود: «محو شدن نور ماه به دلیل حائل شدن زمین بین ماه و خورشید». همین بیان، هم ذاتیات کسوف را شرح می‌دهد و هم علت فاعلی آن را بیان می‌کند.

از اینجا بحث «مشارکت حد و برهان» مطرح می‌شود. حد که بیانگر ذاتیات شیء است و برهان که می‌خواهد با تکیه بر علت، وجود شیء را اثبات کند، در اجزاء با یکدیگر مشارکت دارند. به عبارت دیگر، همان مقدماتی که در تعریف (حد) به کار می‌رود، در استدلال (برهان) نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. این مشارکت به سه نحو قابل تصور است: حد مبدأ برهان، حد نتیجه برهان و حد کامل برهان.

تقسیم‌بندی مطالب اساسی و بازگشت دیگر پرسش‌ها به آن‌ها

مطالب اساسی در شناخت هر شیء، به سه قسم اصلی تقسیم می‌شود: مطلب «ما»، مطلب «هل» و مطلب «لم». هر یک از این سه، خود به دو شاخه تقسیم می‌شوند:

الف) مطلب «ما» شامل «ما هو لفظی» (شرح الاسم) و «ما هو حقیقی» (مای حقیقیه) است.

ب) مطلب «هل» شامل «هل بسیطه» (پرسش از وجود) و «هل مرکبه» (پرسش از صفات و عوارض) است.

ج) مطلب «لم» نیز شامل «لم» در مقام ثبوت و «لم» در مقام اثبات است.

دیگر پرسش‌هایی که در معرفت مطرح می‌شود، مانند پرسش از مکان (أین)، کیفیت (کیف)، مقدار (کم) و زمان (متی)، همگی به این سه مطلب اصلی بازمی‌گردند. برای مثال، پرسش از ذاتیات یا عرضیات یک شیء (أی) در واقع همان پرسش از «ما هو حقیقی» یا «هل مرکبه» است.

ماهیت به عنوان معقول ثانی فلسفی

مفاهیمی چون ماهیت، ذات و حقیقت، همگی از سنخ معقولات ثانیه‌ی فلسفی هستند. معقول اول، مفهومی کلی است که پس از ادراک حسی و خیالی و با تحلیل و حذف وجوه امتیاز و ملاحظه‌ی وجوه اشتراک به دست می‌آید؛ مانند مفهوم «انسان» که از مشاهده‌ی افراد مختلف انتزاع می‌شود. اما معقول ثانی، مفهومی است که از تحلیل رابطه‌ی بین مفاهیم یا از حمل یک مفهوم بر دیگری حاصل می‌شود. مفهوم وجود، هنگامی که بر یک ماهیت حمل می‌شود، معقول ثانی است.

تفاوت مهم معقول اول و معقول ثانی فلسفی در این است که معقول اول هم اتصافش در خارج است و هم عروضش، اما معقول ثانی فلسفی تنها اتصافش در خارج است و عروضش تنها در ذهن تحقق می‌یابد. یعنی در خارج، جدایی بین موضوع و محمول (مثلاً بین ماهیت و وجود) تحقق ندارد؛ این جدایی تنها در ذهن و برای تحلیل مفهومی صورت می‌گیرد. برای مثال، در خارج، سیاهی عین ماهیت خاص خود (لونٌ ضاربٌ إلی السواد) است و چیزی جداگانه به نام «ماهیت بودن» یا «ذات بودن» برای آن وجود ندارد.

نکته پایانی: ماهیت مِن حیث هی هی

قاعده‌ی مشهوری وجود دارد که بیان می‌دارد: «الماهیّة مِن حیث هی هی لیست إلاّ هی»؛ یعنی ماهیت از حیث آنکه آن است، چیزی جز خودش نیست. به تعبیر دیگر، وقتی ماهیت را صرفاً در مقام ذاتش و بدون لحاظ هیچ امر خارجی ملاحظه کنیم، هیچ یک از احکام وجودی یا عدمی بر آن بار نمی‌شود. ماهیت انسان، مِن حیث هی هی، نه موجود است نه معدوم، نه واحد است نه کثیر، نه کلی است نه جزئی. این سلب تمامی امور (حتی نقیضین) از ذات ماهیت، ممکن است این اشکال را به ذهن آورد که این امر مستلزم ارتفاع نقیضین (نفی همزمان وجود و عدم) است که محال است. پاسخ به این اشکال مفصل است و در جای خود باید بررسی شود، اما به اجمال باید توجه داشت که این سلب، ناظر به مرتبه‌ی ذات ماهیت، پیش از هرگونه لحاظ وجود یا عدم است و نه نفی این امور از شیء موجود در خارج.

 

نظم:

 

ما قيل في جواب ما الحقيقة     ماهية و الذات و الحقيقة

قيلت عليها مع وجود خارجي ‌    و كلها المعقول ثانيا يجي‌

و ليست إلا هي من حيث هيه‌     مرتبة نقائض منتفية [1]

متن کتاب:

(ما قيل) أي حمل على الشيء فالشيء معلوم من سياق المقام (في جواب ما الحقيقة ماهية) للشيء. و قد احترزنا بما الحقيقة عن ما الشارحة فإن ما يقال في جوابها ليس ماهية بل هو شرح الاسم. و بالفارسية ماهيت پاسخ پرسش از گوهر شيء است و شرح اسم پاسخ پرسش نخستين است.[2]

توضیح: مراد از «ما قیل» یعنی آنچه بر شیء حمل می‌شود و مقصود از «شیء» در اینجا از سیاق کلام روشن است. آنچه در پاسخ به پرسش «ما الحقیقة» بیان می‌شود، ماهیت شیء است. با قید «ما الحقیقة» از «ما شارحه» احتراز می‌شود، زیرا آنچه در پاسخ به پرسش شرح الاسم گفته می‌شود، ماهیت نیست، بلکه توضیح لفظی و ترجمه اسم می‌باشد. به زبان فارسی، ماهیت پاسخ پرسش از گوهر و حقیقت شیء است، در حالی که شرح الاسم پاسخ به پرسش نخستین و ابتدایی از معنای لفظ می‌باشد.

و المطالب ستة و بعضهم و إن زادوا عليها لكن أسها هي مطلبا ما الشارحة و الحقيقية و مطلبا هل البسيطة و المركبة و مطلبا لم الثبوت و الإثبات.

توضیح: مطالب اساسی در معرفت شش قسم است و هر چند برخی بر این تعداد افزوده‌اند، اما اساس آنها همان سه مطلب اصلی با تقسیماتشان می‌باشد: دو مطلب از قسم «ما» شامل شارحه و حقیقیه، دو مطلب از قسم «هل» شامل بسیطه و مرکبه، و دو مطلب از قسم «لم» شامل ثبوت و اثبات.

في منظومتي في المنطق التي في نيتي إتمامها إن ساعدني التوفيق ذكرت المطالب بقولي نظم:

توضیح: مطالب اساسی در معرفت بر سه محور استوار است: پرسش از چیستی «ما»، پرسش از هستی و احکام آن «هل»، و پرسش از چرایی «لم». پرسش از چیستی بر دو گونه است: شرح لفظی «شارح» و حقیقی. تمایز این دو از یکدیگر و نیز از پرسش از وجود «هل» باید به دقت رعایت شود، چه بسا میان آنها اشتباه روی دهد. پرسش از هستی نیز بر دو قسم است: بسیط که ناظر به اصل وجود شیء است، و مرکب که ناظر به چگونگی وجود و صفات آن می‌باشد. پرسش از چرایی دو جنبه دارد: یک‌بار به مقام ثبوت و علت خارجی نظر دارد و بار دیگر به مقام اثبات و چگونگی شناخت. دیگر پرسش‌های جزئی‌تر مانند پرسش از ذاتیات و عرضیات «أی»، مکان «أین»، کیفیت «کیف»، مقدار «کم» و زمان «متی»، همگی به همین سه مطلب اصلی بازمی‌گردند. در بسیاری از موارد، پاسخ «ما هو» با پاسخ «لم هو» یکی است؛ زیرا علت ذاتی در تعریف حقیقی شیء داخل می‌باشد. همچنین گاهی «ما هو» با «هل» هم‌سان می‌گردد، یعنی حقیقت شیء عین نحوه وجود آن است. در متن خارج و در وجود هر شیء، این تقسیم‌بندی‌های ذهنی به وحدت می‌گرایند.

و الماهية مشتقة عن ما هو و الياء للنسبة. (و الذات و الحقيقة) أي كل واحد منهما (قيلت عليها) أي على الماهية (مع وجود خارجي). فلا يقال ذات العنقاء و حقيقتها بل ماهيتها فإن الماهية أعم منهما. لكن ربما لا يراعى هذا الفرق فيستعمل كل بمعنى.[3]

توضیح: واژه «ماهیت» از «ما هو» اشتقاق یافته و یاء آن برای نسبت است. واژگان «ذات» و «حقیقت» هر دو بر ماهیت اطلاق می‌شوند، اما با این قید که همراه با وجود خارجی لحاظ می‌گردند. از این رو، درباره موجوداتی که در خارج تحقق ندارند، مانند عنقاء، نمی‌توان «ذات العنقاء» یا «حقیقت العنقاء» گفت، بلکه تنها «ماهیت العنقاء» به کار می‌رود. دلیل آن است که دایره مفهوم ماهیت گسترده‌تر از ذات و حقیقت است؛ ماهیت حتی بدون فرض وجود خارجی قابل بحث می‌باشد، در حالی که ذات و حقیقت مستلزم وجود خارجی‌اند. هر چند گاه در استعمال عرفی این تفاوت دقیق رعایت نمی‌شود و این واژگان به جای یکدیگر به کار می‌روند.

(و كلها المعقول ثانيا يجي) إذ معلوم أنه ليس في السواد أمر يحاذي كونه ماهية مطلقة أو ذاتا و حقيقة مطلقتين وراء الماهية الخاصة أعني اللون القابض لنور البصر.

توضیح: این مفاهیم یعنی ماهیت، ذات و حقیقت، از جمله معقولات ثانیه فلسفی می‌باشند. توضیح آنکه در خارج از ذهن، برای شیء مشخصی چون رنگ سیاه، امر مستقلی که مطابق با مفهوم کلی «ماهیت مطلق» یا «ذات مطلق» یا «حقیقت مطلق» باشد، یافت نمی‌شود. آنچه در خارج وجود دارد، همان ماهیت خاص سیاهی است که تعریف آن «رنگی است که نور بصر را می‌گیرد». جدای از این ماهیت خاص، چیز دیگری با عنوان «ماهیت بودن» یا «ذات بودن» در خارج تحقق ندارد. این مفاهیم کلی پس از تحلیل ذهنی و برای درک روابط میان اشیاء، از آنها انتزاع می‌گردند.

(و ليست) أي الماهية (إلا هي من حيث هيه) –الهاء للسكت كقوله تعالى ﴿وَ ما أَدْراكَ ما هِيَهْ﴾[4] – أي ليست كل ماهية من حيث نفسها إلا نفسها لا موجودة و لا معدومة و لا واحدة و لا كثيرة و لا كلية و لا جزئية و لا غيرها. فكما أن الوجود و العدم ليس أحدهما عين الآخر و لا جزءه بل الوجود وجود و العدم عدم كذلك كل واحد منهما بالنسبة إلى السواد مثلا.

توضیح: ماهیت «من حیث هی هی» یعنی از آن جهت که خودش است و بدون لحاظ هیچ قید خارجی، چیزی جز خودش نیست. در این مرتبه از تحلیل و پیش از هر گونه اطلاق، ماهیت نه موجود است و نه معدوم، نه واحد است و نه کثیر، نه کلی است و نه جزئی، و هیچ حکم دیگری بر آن صادق نمی‌باشد. این وضعیت مشابه نسبت میان وجود و عدم است؛ چنانکه وجود عین عدم نیست و جزء آن هم نیست، بلکه وجود، وجود است و عدم، عدم. ماهیت نیز در این ملاحظه خاص، از این اوصاف منزه است. این سخن تنها به مرتبه مفهوم ماهیت پیش از اتصاف به وجود یا عدم نظر دارد و به معنای نفی این احکام از شیء خارجی نیست. این بحث زمینه‌ساز پرسشی فلسفی درباره ارتفاع نقیضین می‌گردد که پاسخ آن مجال دیگری می‌طلبد.

 


logo