« فهرست دروس
درس شرح منظومه - استاد سید محمد موسوی بایگی

1404/07/09

بسم الله الرحمن الرحیم

[15] غرر فی دفع الشبهة المعدوم المطلق/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /[15] غرر فی دفع الشبهة المعدوم المطلق

 

۱. قدرت نفس ناطقه در تصور مفاهیم محال و حل تعارض ظاهری با تفکیک حمل اولی و حمل شایع

نفس ناطقه انسان، به‌رغم آنکه ممکن است به مرتبه کمال عقلی فلسفی نرسیده باشد، از آنجا که از عالم ملکوت و عالم مجردات است، دارای اقتدار و قدرتی ذاتی است که می‌تواند حتی مفاهیمی را تصور کند که در ظاهر متصف به وجود و عدم به‌طور همزمان می‌گردند. نمونه اعلای این توانایی، تصور «عدم نفس» یا «فقدان ذات خویشتن» است. انسان می‌تواند نابودی و عدم ذات خود را در ذهن حاضر کند.

این تصور، یک «صورت ذهنی» است و به‌عنوان یک اثر در ذهن، نحوه‌ای از وجود ذهنی را داراست. نتیجه ظاهری این عمل آن است که عقلِ تصورکننده، هم به وجود متصف می‌شود (زیرا فعل تصور را انجام می‌دهد) و هم به عدم (زیرا موضوع تصورش، عدم خودش است). همین‌گونه است تصور «عدم موجودات خارجی» مانند عدم میز یا عدم کتاب؛ ذهن هم صورت عدم آن شیء را دارد و هم این صورت، موجود ذهنی است. این امر در نگاه اولیه، نوعی تناقض یا تهافت به نظر می‌رسد.

گستره این قدرت ذهن تنها به تصورات محدود نمی‌شود، بلکه در قضایا و اخبار نیز ظهور می‌کند. به‌عنوان مثال، انسان می‌تواند خبر دهد که «معدوم مطلق قابل اخبار نیست». این خبر، در ظاهر، هم خبر است (چون جمله خبری است) و هم نافی هرگونه خبر است (چون محتوایش انکار هر خبری دربارۀ معدوم مطلق است). همچنین می‌توان گفت: «شریک‌الباری ممتنع است». حال آنکه هر چیزی که در ذهن تصور شود و تقرر یابد، از سنخ موجودات ذهنی است و بر آن، حکم «امکان» صادق است، نه «امتناع». پس چگونه می‌توان چیزی را تصور کرد و سپس آن را ممتنع خواند؟

این موارد و موارد مشابه دیگر، همگی در ظاهر، مصداق اجتماع نقیضین یا دور باطل به نظر می‌آیند.

کلید حل این شبهات و رفع تهافت ظاهری، تفکیک دقیق میان «حمل اولی» و «حمل شایع» است. قاعده کلی به این شرح است: هر مفهومی، به حمل اولی، خودش است و بر خودش حمل می‌شود. اما به حمل شایع، ممکن است این مفهوم بر خودش حمل شود یا اینکه مفهوم دیگری بر این حمل شود. این تفکیک، پاسخگوی تمامی موارد مذکور است.

توضیح قاعده با مصادیق:

1)مفهوم «وجود»: مفهوم وجود، به حمل اولی، وجود است. اما به حمل شایع و در خارج، این مفهوم، «معدوم» است؛ زیرا یک معنای ذهنی است و وجود خارجی ندارد. پس گفتن «وجود، معدوم است» به حمل شایع، صحیح است، ولی به حمل اولی، محال و متناقض.

۲) مفهوم «کلی» و «جزئی»: مفهوم «جزئی»، به حمل اولی، جزئی است. اما همین مفهوم جزئی، به حمل شایع، دیگر جزئی نیست، بلکه یک مفهوم کلی است که مصداقش امور جزئی است. مفهوم «کلی» نیز به حمل اولی، کلی است و به حمل شایع نیز کلی باقی می‌ماند.

۳) مفهوم «اجتماع نقیضین»: مفهوم «اجتماع نقیضین»، به حمل اولی، محال است و نمی‌توان گفت اجتماع نقیضین ممکن است. اما همین مفهوم، به حمل شایع، یک «امر ممکن» است؛ زیرا یک مفهوم ذهنی است که در ذهن تحقق یافته است. پس ممکن است ذهن چنین مفهومی را داشته باشد، ولی این مفهوم، به‌حسب ذات خود (حمل اولی)، دلالت بر محال دارد.

۴) مفهوم «شریک‌الباری»: آنچه به حمل اولی «شریک خداوند» است، ممتنع و محال است. اما همین مفهوم، به حمل شایع، یک «مخلوق ذهنی» و یک امر ممکن است. درست مانند مفهوم «جزئی» که به حمل اولی جزئی است، اما به‌عنوان یک مفهوم ذهنی، مصداق مفهوم کلی «مفهوم» یا «معنی» قرار می‌گیرد.

۵) مفهوم «المعدوم المطلق لایخبر عنه»: به حمل اولی، از معدوم مطلق، نمی توان خبر داد. اما خبر دادن درباره آن، به حمل شایع، ممکن است؛ زیرا این خبر، یک وجود ذهنی دارد. پس «خبر دادن از معدوم» وقتی به حمل شایع لحاظ شود، تناقضی در بر ندارد.

۶) مفهوم «ثابت» و «لا ثابت»: اصل «هر شیء یا ثابت است یا لا ثابت» نیز از این قاعده تبعیت می‌کند. برای بیان این اصل، ناگزیر باید مفهوم «لا ثابت» را تصور کرد. این تصور، خود، یک ثبوت ذهنی برای مفهوم «لا ثابت» ایجاد می‌کند. این امر به حمل شایع منافاتی با محتوای مفهوم ندارد.

ماهیت مفاهیم و ثبات ذات آنها در هر مرتبه از وجود

هر مفهومی یا ماهیتی، در حد ذات خود، ثابت و غیرقابل تغییر است. ذات هر چیزی، همان چیزی است که هست. آفرینش و جعل الهی، تعلق به «وجود» اشیا دارد، نه به «ذات» یا «ماهیت» آنها. خداوند، انسان را نیافریده است تا «انسان» شود؛ بلکه انسانِ موجود در علم الهی را به وجود عینی بخشیده است. خداوند، ملک را ملک نیافریده، بلکه وجود ملک را آفریده است.

جعل و ابداع، هرگز به ذاتیات تعلق نمی‌گیرد. ذات هر شیء، ازلی و ثابت است و خلقتی در آن راه ندارد. این اصل، که «الشَّیءُ لا یُسْلَبُ عن نَفْسِه» (هیچ چیز، ذات خود را از خود سلب نمی‌کند)، قاعده‌ای بنیادین است که هم در علم انسان و هم در علم الهی جاری است.

نتایج و تطبیقات این اصل:

۱) حل شبهه عدل الهی و چرایی آفرینش: بسیاری از پرسش‌ها و اعتراضات درباره چرایی آفرینش انسان با شرایط خاص یا چرایی شقاوت برخی افراد، ناشی از خلط این اصل است. پرسش‌هایی مانند «چرا من این‌گونه آفریده شدم؟» یا «چرا خدا مرا نیافرید تا دچار رنج نشوم؟» بر این پیش‌فرض نادرست استوارند که گویا خداوند ذاتیات را تغییر داده یا از میان ذوات متعدد، برخی را برگزیده است. حال آنکه آفرینش، «لا مِنْ شَیء» است و ماده اولیه‌ای در کار نیست که خداوند آن را به شکل‌های گوناگون درآورد. خداوند بر اساس علم ازلی خویش که عین ذات اوست، وجود را به هر ذاتی که در علم او حاضر است، می‌بخشد. ذات هر کس، در علم الهی، همان است که هست. خداوند شقی را شقی نیافریده، بلکه وجود را به ذات شقی بخشیده است. بنابراین، توقع تغییر ذات، توقعی نامعقول و محال است؛ زیرا سلب شیء از ذات خودش محال است.

۲) پاسخ به پرسش‌های غلط: بسیاری از پرسش‌ها، به جهت خلط میان ذات و وجود، اساساً غلط هستند. پرسش‌هایی مانند «چرا انسان ناطق است؟» یا «چرا شقی در علم خدا شقی است؟» پرسش‌هایی بی‌معنا هستند؛ زیرا ناطقیت، ذاتی انسان است و شقاوت، ذاتی آن شخص در علم الهی. این‌گونه صفات، «ذاتیِ لا یُعَلَّل» هستند و برای آنها علتی خارج از ذات نمی‌توان جست. سوال صحیح آن است که بپرسیم: «چرا انسان موجود است؟» زیرا وجود، عارض بر ذات انسان می‌شود و می‌توان برای آن علت جست.

۳) نسبت ضرورت با جبر: باید توجه داشت که ضرورت ناشی از نظام علیت، با جبر در مقابل اختیار متفاوت است. اینکه هر معلولی به ضرورت از علت خود صادر می‌شود، قاعده‌ای کلی در هستی است. اگر انسانی به اختیار خود عملی را انجام دهد، آن عمل، هم اختیاری است و هم ضروری (یعنی در سلسله علل، حتماً رخ خواهد داد). اما اگر کسی به اجبار عملی انجام دهد، آن عمل، جبری است و باز هم ضروری است. پس ضرورت، اعم از اختیار و جبر است. علم پیشین الهی نیز به این معناست که هرچه در خارج واقع می‌شود، مطابق علم خداوند است و محال است مخالف علم او واقع شود. این مطلب، مستلزم جبر نیست؛ زیرا علم خداوند، شامل اختیار فاعل مختار نیز می‌شود. خداوند می‌داند که فاعل، به اختیار خود چگونه عمل خواهد کرد و علم او، اختیار را نفی نمی‌کند.

نقش قوه واهمه در ادراک مفاهیم جزئی مرتبط با محسوسات

نفس انسان دارای مراتب و قوای متعددی است. علاوه بر قوای ظاهری مانند بینایی و شنوایی، دارای قوای باطنی است. یکی از این قوا، «قوه واهمه» است. پیش از این، مراتب ادراک حصولی به چهار مرحله تقسیم شده است: ادراک حسی، ادراک خیالی، ادراک وهمی و ادراک عقلی.

قوه واهمه، مدرک «معانی جزئی» است. مقصود از معانی جزئی، اموری هستند که ذاتاً محسوس نیستند، اما همواره همراه با محسوسات ادراک می‌شوند و به آنها تعلق دارند. مثال روشن این معانی، «دشمنی» یا «خطر» است. وقتی گوسفند گرگ را می‌بیند، ابتدا صورت حسی و سپس خیالی گرگ را درک می‌کند. اما آنچه باعث فرار گوسفند می‌شود، درک معنای «خطر» یا «دشمنی» است که نه رنگ دارد، نه حجم و نه سایر خصوصیات محسوس. این معانی، توسط قوه واهمه ادراک می‌شوند. در انسان نیز بسیاری از ادراکات روزمره، در این مرتبه وهمی قرار دارند، نه در مرتبه عقل به معنای فلسفی آن.

نظم:

متن کتاب:

لما كان النفس الناطقة من عالم الملكوت و القدرة كان (لعقلنا اقتدار أن تصور عدمه) أي عدم نفسه فيلزم اتصاف العقل بالوجود و العدم و عدم (غيره) من الموجودات الخارجية فيلزم اتصافها حينئذ بالوجود و العدم.[1]

توضیح: از آنجا که نفس ناطقه انسان، متعلق به عالم ملکوت و قلمرو مجردات است، حتی پیش از رسیدن به کمال عقلی نظری، از قدرتی ذاتی برخوردار می‌باشد که می‌تواند مفاهیمی را تصور کند که در نگاه اول، حامل تناقض می‌نمایند. این قدرت، ناشی از تجرد نفس است.

نمونه بارز آن، توانایی تصور «عدم خودش» است. انسان می‌تواند نابودی و فقدان ذات خویش را به‌عنوان یک موضوع، در ذهن حاضر نماید. این عملِ تصور، از سویی، وجود عقل فاعل را اثبات می‌کند و از سوی دیگر، عدم و فنا را به‌عنوان متعلَّق تصور، به ذهن می‌آورد. در نتیجه، ظاهراً عقل، هم به وجود متصف می‌شود (به‌عنوان فاعلِ مدرِک) و هم به عدم (به‌عنوان متعلَّقِ مدرَک). همین قاعده دربارۀ تصور عدم هر موجود خارجی دیگر نیز جاری است؛ مانند تصور «عدم میز» که هم یک مفهوم ذهنی موجود است و هم ناظر به عدم شیء خارجی. این، شبهه اولیه تهافت را پدید می‌آورد.

(و) له اقتدار أن (يخبرا عن نفي مطلق) و عدم بحت -و هذا من إضافة الموصوف إلى الصفة- و قولنا (بلا إخبار) صلة لقولنا أن يخبرا. و المعدوم المطلق لا يخبر عنه أصلا و هذا إخبار عنه بلا إخبار.

توضیح: قوه ادراکی انسان، توانایی ساختن قضایا و اخبار درباره اموری را نیز دارد که به ظاهر، خودِ خبر را نفی می‌کنند. مثال اعلای آن، خبر دادن دربارۀ «عدم مطلق» است. جمله «معدوم مطلق، قابل اخبار نیست» یک خبر است، اما محتوای این خبر، نفی هرگونه امکان خبر دادن دربارۀ معدوم مطلق می‌باشد. بنابراین، در ظاهر، این سخن، هم خبر است و هم نافی خبر. این نیز شکل دیگری از تعارض ظاهری است.

(و) أن يخبر (بامتناع عن شريك الباري) فيقول شريك الباري ممتنع مع أن الإخبار عن الشيء يتوقف على تصوره و كل ما يتقرر في عقل أو وهم فهو من الموجودات و يحكم عليه بالإمكان لا بالامتناع.[2]

توضیح: همچنین، انسان می‌تواند خبر دهد که «شریک الباری، ممتنع است». اشکال ظاهری اینجاست که شرط اخبار درباره هر چیزی، تصور آن چیز است. و هر آنچه در عقل یا وهم، تصور و تقرر یابد، به‌نوعی «موجود ذهنی» محسوب می‌شود. و بر هر موجود ذهنی، به‌دلیل تحققش در ذهن، حکم «امکان» صادق است، نه «امتناع». پس چگونه می‌توان هم چیزی را تصور کرد (که مستلزم امکان ذهنی آن است) و هم آن را ممتنع خواند؟ این نیز تعارضی نمایان می‌نماید.

(و ثابت)‌ بالجر أي و يخبر بثابت‌ (في الذهن و اللاثابت) فيه‌ أي في الذهن‌ (عن الشي‌ء) متعلق بيخبر المقدر أي يخبر على سبيل الانفصال الحقيقي عن الشي‌ء بأنه إما ثابت في الذهن أو لا ثابت فيه مع استدعاء ذلك تصور ما ليس بثابت في الذهن المستلزم لثبوته في الذهن.

فيظهر مما ذكرنا أن في هذه كلها تناقضا و تهافتا بحسب الظاهر. فأشرنا إلى أن لا محذور في ذلك بقولنا بلا تهافت أي في كل واحد.

توضیح: همچنین انسان گاهی خبر می‌دهد از چیزی که در ذهن ثابت است، و گاهی خبر می‌دهد از چیزی که در ذهن ثابت نیست. این اخبار به صورت انفصال حقیقی است، یعنی می‌گوید چیزی یا در ذهن ثابت است یا در ذهن ثابت نیست. اشکال آنجاست که این نوع خبر دادن نیز مستلزم تصور چیزی است که در ذهن ثابت نیست، و همین تصور کردن، مستلزم ثبوت آن چیز در ذهن می‌باشد. یعنی برای اینکه بگوییم «چیزی در ذهن نیست»، ناچار باید آن چیز را تصور کنیم که این تصور به معنای حضور آن در ذهن است. این نیز نوعی دیگر از تناقض‌نمایی است که در این مقام رخ می‌نماید.

از آنچه بیان شد، آشکار می‌گردد که در همه این موارد، به حسب ظاهر اولیه، نوعی تناقض و تهافت به چشم می‌خورد. اشاره می‌کنیم که در حقیقت، هیچ محذور و اشکالی در کار نیست و با تدقیق نظر، این تهافت، مرتفع می‌شود. راه حل، در تفکیک دو نوع حمل نهفته است.

(فما بحمل الأولي) - الفاء للسببية بيان لعدم التهافت- (شريك حق) سبحانه و تعالى (عد بحمل شائع مما خلق). فكما أن الجزئي جزئي مفهوما و لكنه مصداق للكلي فكذا شريك الباري شريك الباري مفهوما و ممكن مخلوق للباري مصداقا.

توضیح: آنچه به «حمل اولی ذاتی»، شریک خداوند است (یعنی مفهوم «شریک‌الباری» به لحاظ مدلول اصلی و ذاتی خود)، به همان حمل اولی، ممتنع و محال است. اما همین مفهوم، اگر به «حمل شایع» لحاظ گردد، یک «مخلوق ذهنی» و یک امر ممکن است. این تمایز، دقیقاً مشابه تمایزی است که در منطق، دربارۀ مفهوم «جزئی» می‌شناسیم. مفهوم «جزئی»، به حمل اولی، جزئی است (یعنی دلالت ذاتی آن بر فرد و جزء است). اما همین مفهوم، به حمل شایع، یک مفهوم کلی است که مصداق‌های متعددی (همه مفاهیم جزئی) دارد.

به همین قیاس، مفهوم «شریک‌الباری»، به لحاظ مفهومی و حمل اولی، همان شریک‌الباری است. اما به لحاظ مصداقی و به حمل شایع، این مفهوم، یک «ممکن» و «مخلوق» ذهنی است که در ذهن آفریده شده است. بنابراین، تصور آن، محال نیست.

و رأيت من له حظ من الذوقيات و لا حظ له من النظريات يقول شريك الباري لا يتصور و فرض المحال محال.

فيقال له و لا مثاله لو لا كنتم مغالطين و لم يختلط عليكم المفهوم و المصداق لدريتم أن كل مفهوم تحقق في ذهن أو خارج و لم يخرج عن كونه ذلك المفهوم و لم ينقلب حد ذاته بل الوجود يبرزه على ما هو عليه.

فالبياض إذا وجد في الخارج أو في الذهن عاليا كان أو سافلا لم يخرج عن كونه بياضا و لم ينقلب وجودا كما أن وجوده لم يصر بذاته بياضا.[3]

توضیح: گروهی از افراد که بهره‌ای از ذوقیات و عرفان دارند اما از نظریات و استدلال‌های عقلی بی‌بهره‌اند، بر این باورند که شریک الباری قابل تصور نیست و اساساً فرض امر محال، خود امری محال می‌باشد. به عقیده ایشان، هر آنچه تصور شود، به دلیل امکان تحقق ذهنی، نمی‌تواند مصداق امر ممتنع باشد.

در پاسخ به این گروه گفته می‌شود که اگر دچار مغالطه نمی‌شدند و میان مفهوم و مصداق خلط نمی‌کردند، درمی‌یافتند که هر مفهومی، چه در ذهن تحقق یابد و چه در خارج، هرگز از این جهت که آن مفهوم خاص است خارج نمی‌گردد و حد ذات خود را از دست نمی‌دهد. بلکه وجود، اعم از ذهنی و خارجی، آن مفهوم را همان‌گونه که هست آشکار می‌سازد و ظهور می‌دهد، نه اینکه ذات آن را تغییر دهد. وجود نقشی در تغییر ماهیت ندارد، بلکه تنها به آن فعلیت می‌بخشد.

وجود، هر ماهیتی را آن‌چنان که در ذات خود هست، آشکار می‌سازد و ظهور می‌دهد، نه آنکه ذات آن را تغییر دهد. برای مثال، ماهیت «بیاض» (سفیدی) را در نظر بگیرید. اگر این ماهیت، در عالم خارج تحقق یابد (مثل سفیدی دیوار) یا در ذهن حاضر شود (مثل تصور سفیدی)، و خواه در مرتبه عالی باشد یا سافل، هرگز از حقیقت «بیاض بودن» خارج نمی‌شود و به «وجود» تبدیل نمی‌گردد. به‌عبارت دیگر، بیاض، همواره بیاض باقی می‌ماند؛ ظهورش در خارج یا ذهن، رنگ حقیقتش را عوض نمی‌کند. در مقابل، «وجود» نیز که به این ماهیت داده می‌شود، هرگز عین ماهیت «بیاض» نمی‌گردد. وجود و ماهیت، دو امر متغایرند. خداوند به ماهیت بیاض، وجود می‌بخشد، نه اینکه بیاض را خلق کند. بیاض، همواره همان بیاض است.

فمفهومات المحال و شريك الباري و المعدوم المطلق و غيرها كذلك لا تنسلخ عن أنفسها.

فإذا فرضتم مفهوم المحال كيف يقال فرضتم مفهوم الممكن أو مفهوم الواجب و ثبوت الشي‌ء لنفسه ضروري و سلبه عن نفسه محال.

(و عدما قس‌) فإنه جزئي آخر من هذه القاعدة (أنه)‌- في موضع التعليل- (ذاتا) أي مفهوما (عدم، لكن)‌ ذلك العدم بالحمل الشائع‌ (ثبوت حيث)‌- تعليلي- (بالذهن ارتسم‌).

توضیح: هم‌چنین، همه مفاهیم دیگر، از جمله مفاهیم محالات (مانند اجتماع نقیضین)، مفهوم «شریک‌الباری» و مفهوم «معدوم مطلق»، از این قاعده مستثنی نیستند. این مفاهیم نیز، هرگز از ذات خود جدا و منسلخ نمی‌شوند. ذات مفهوم «اجتماع نقیضین»، محال بودن است و این ذات، در هر مرتبه‌ای (خارج، ذهن، علم الهی) ثابت است. ذات مفهوم «شریک‌الباری»، ممتنع بودن است و این ذات، تغییرپذیر نیست. ذات مفهوم «عدم مطلق»، عدم هرگونه خبر است. اما تحقق این مفاهیم به‌عنوان امور ذهنی، به حمل شایع، ممکن است.

این تحقق ذهنی، به هیچ‌روی به معنای تغییر ذات آنها و ممکن شدنشان به حمل اولی نیست. آنها در عین اینکه در ذهن موجودند، به حمل اولی، همان‌هایی هستند که هستند: محال، ممتنع و عدم محض. این همان قاعده کلی «الشَّیءُ لا یُسْلَبُ عن نَفْسِه» است که ثبات ذاتی هر مفهومی را در تمام مراحل و مراتب ادراک و وجود، تضمین می‌کند.

بنابراین هنگامی که مفهوم امر محالی مانند شریک الباری فرض می‌شود، نباید پنداشته شود که این فرض به معنای ممکن یا واجب شدن آن مفهوم است. آنچه فرض شده، همان مفهوم محال است، نه مفهوم ممکن یا واجب. قاعده کلی در این باب آن است که ثبوت هر چیزی برای خودش ضروری است و سلب آن از خودش محال می‌باشد. به این معنا که هر چیزی با خودش اینهمان است و نمی‌توان آن را از خودش سلب کرد. مفهوم محال، همواره محال است و این ویژگی ذاتی آن محسوب می‌شود.

همین قاعده را بر مفهوم «عدم» نیز می‌توان تطبیق داد. عدم از آن جهت که مفهومی است، در مقام ذات و مفهوم خود، همان «عدم» می‌باشد. یعنی به لحاظ حمل اولی ذاتی، این مفهوم «عدم» است. اما همین مفهوم عدم، هنگامی که در ذهن نقش می‌بندد و تحقق می‌یابد، به لحاظ حمل شایع صناعی، امری «ثبوت» و «موجود» خواهد بود، زیرا در ذهن ارتسام پیدا کرده و تحقق یافته است. پس مفهوم عدم به لحاظ ذات خود، عدم است، اما به لحاظ وجود ذهنی، ثبوت دارد. این دو حکم متناقض نیستند، بلکه دو حیثیت متفاوت از یک مفهوم را بیان می‌کنند.

 


logo