« فهرست دروس
درس شرح منظومه استاد سید محمد موسوی بایگی

1404/01/26

بسم الله الرحمن الرحیم

[4]غرر فی زیادة الوجود علی الماهیة/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /[4]غرر فی زیادة الوجود علی الماهیة

 

۱. تقریر قسمت دوم دلیل چهارم

 

الف) مرور مقدمات گذشته

 

برای دلیل چهارم مقدماتی گفته شد. گفتیم این دلیل به دو قسمت تقسیم می‌شود: قسمت اول اینکه وجود تمام ماهیت نیست که توضیحش گذشت، و قسمت دوم اینکه وجود جزء ماهیت نیست. چند نکته را عرض کردیم؛ یکی اینکه موجودات به حسب خارج در عالم طبیعت یا مرکب از جهت قوه و فعل هستند، به تعبیر دیگر مرکب از ماده و صورت هستند، و یا به حسب خارج مرکب از ماده و صورت نیستند. جواهر مادی و جسمانی مرکب از ماده و صورت‌اند و اعراض بسیط‌اند، یعنی مرکب از ماده و صورت در طبیعت خارج نیستند.

 

در مقدمه دوم گفتیم که این ماده هم شامل ماده و هیولای اولی می‌شود و هم شامل ماده ثانیه؛ هر دو مقصود است. هر چیزی که ماده ثانیه دارد یعنی ماده اولی هم داردو اصلاً فرض ماده ثانیه بدون اولی نمی‌شود کرد. نکته دیگر اینکه جنس و فصل منشأ انتزاع دارند و منشأ انتزاعشان همان جهت ماده و صورت است. پس به لحاظ ذات و ماهیت، جنس و فصل با ماده و صورت یکی است، الا اینکه ماده و صورت در خارج است و آن معنا و مفهومی که از آن انتزاع شد به عنوان جنس و فصل در ذهن می‌آید. تفاوت جنس و فصل با ماده و صورت از چند جهت است: یکی اینکه ماده و صورت قابل حمل بر یکدیگر نیستند چون اتحاد وجودی ندارند، جهت قوه غیر از جهت فعلیت است؛ اما جنس و فصل لابشرط از حمل هستند لذا بر یکدیگر حمل می‌شوند؛ برخلاف ماده و صورت که چون اتحاد وجودی ندارند حمل هم نمی‌شوند. ماده و صورت با هم تلازم دارند و همراه هم هستند اما عین هم نیستند. نکته دیگری که گفتیم در مورد تقدم ذاتیات ماهیت بر خود ماهیت است، این نحوه تقدم را سبق بالتجوهر می گویند. یعنی در مقام تقرر و ثبوت ذات و ذاتیات، جنس وفصل بر خود نوع یک نحوه تقدمی دارند.

 

ب) بیان استدلال بر فرض خارجی بودن جزء و لزوم تسلسل

 

در استدلال می‌خواهیم اثبات کنیم وجود جزء ماهیت نیست. مقصود از این جزء، اگر اجزای خارجی باشد خیلی واضح است که منجر به تسلسل می‌شود. اگر وجود در خارج جزء ماهیت باشد، جزء دیگرش چیست؟ در خارج موجود است یا معدوم است؟ به ناچار باید موجود باشد، چون شیء موجود که نمی‌تواند و معنا ندارد که متقوم باشد از دو جزء که یکی عدم و یکی وجود باشد، پس آن جزء دیگر هم موجود است. نقل کلام به آن می‌کنیم. آن هم باید ماهیتی باشد که وجودی دارد و وجود جزء آن است. عین این سخنی که در آن ماهیت کل اولیه آمد در مورد جزء ماهیت هم می‌آید و وجود باز می‌شود جزء الجزء و جزءِ جزء الجزء و هکذا تسلسل پیش می‌آید. پس اگر وجود جزء ماهیت به حساب خارج باشد، تسلسل خیلی واضح است. تا اینجا معلوم است. استدلال را فراموش نکنید که کجا بودیم. اصل بحث در این بود که وجود غیر از ماهیت است، برخلاف اشعری که می‌گفت نه، وجود عین ماهیت است. حال اینکه وجود مغایرت با ماهیت نداشته باشد، یا به این نحو تصور می‌شود که وجود تمام ماهیت و کل ماهیت باشد، یا جزء آن. الآن سخن ما در دلیل چهارم در ابطال این است که وجود جزء ماهیت نیست.

 

ج) بیان استدلال بر فرض ذهنی بودن جزء

 

می‌گوییم اگر وجود جزء ماهیت باشد، یا جزء خارجی است یا جزء ذهنی و تحلیلی. یعنی یا مثل ماده و صورت است یا مثل جنس و فصل است. اگر جزء خارجی باشد یعنی ما در خارج ماهیت را به دو قسمت می‌کنیم، می‌گوییم یک جزئش وجود است، جزء دیگرش چیست؟ موجود است یا معدوم؟ باید بگویید موجود است، پس همین کلام در مورد آن تکرار می‌شود و تسلسل پیش می‌آید. یعنی ماهیت در خارج باید بی‌نهایت جزء داشته باشد، در حالی که ما می‌دانیم اینطور نیست و ما می‌توانیم لااقل بعضی ماهیت‌ها را با تمام ذاتیات بشناسیم و ذاتیات محدودند و نامتناهی نیستند.

 

حال ممکن است کسی بگوید وجود جزء ماهیت است اما به حسب تحلیل اینگونه است، مثل جنس و فصل، در خارج نیستند تا بعد بگویید تسلسل پیش می‌آید، چه اشکال دارد که جزء تحلیلی باشد؟ اینجا می‌آییم بین قول به اصالت وجود و اصالت ماهیت فرق می‌گذاریم. اول بنا بر اصالت ماهیت استدلال را ادامه می‌دهیم.

 

1) بیان استدلال بنابر اصالت ماهیت

 

اگر ما قائل به اصالت ماهیت شدیم و گفتیم وجود جزء اجزای ذاتی ماهیت است، مثلاً جنس است، می‌گوییم ذاتیات بر اصل ذات تقدم دارند و سبق بالتجوهر دارند. یعنی وقتی که ذاتیات این شیء را خواستید از هم جدا کنید، یکی‌ را وجود می‌گویید و این جزء غیر از آن اجزای دیگر است، می‌گوییم آن اجزای دیگر آیا بالأخره بهره‌ای از تحقق دارند یا نه؟ آیا هیچ نحوه‌ای از تحقق برایشان نیست و یک فرض پوچ و کاذب‌اند؟ قطعاً مستدِل این را نمی‌خواهد بگوید، بلکه می‌گوید یک جزئش وجود است و اجزای دیگر هم دارد. پس اجزای دیگر هم باید نحوه‌ای از واقعیت و تحقق داشته باشند؛ او که نمی‌خواهد بگوید اینها واقعی نیستند؛ واقعی‌اند، حال این واقعیتشان را به هر مرتبه و به هر نحوی که بخواهد تفسیر کند مهم نیست، بالأخره اینها را واقعی می‌داند. اینها اجزای واقعی این ماهیت در کنار وجود به عنوان یک جزء دیگر هستند. اگر واقعی هستند یعنی تحقق دارند و موجودند و معدوم نیستند. اگر پذیرفتید که این اجزای دیگر واقعی‌اند یعنی موجودند، دوباره همان اشکالی که بر جزء خارجی مترتب شد بر این جزء ذهنی هم بار می‌شود. یعنی اگر شما پذیرفتید که این اجزایی که گفتید در ذهن برای ماهیت قائلیم، یک جزئش وجود است و آن جزءهای دیگر هم هستند، می‌گوییم آیا آنها هم واقعی‌اند یا هیچ بهره‌ای از واقعیت ندارند؟ طبعاً باید بگوید واقعی‌اند. اگر واقعی‌اند پس عدم محض نیستند و پوچ و باطل محض نیستند و بهره از واقعیت دارند. تا گفتید بهره از واقعیت دارند، اسم این چیزی که بهره از واقعیت دارد موجود است. دوباره همان اشکال برمی‌گردد که پس وجود جزء آن هم هست. نسبت به آن اجزای دیگر هم باز می‌گوییم آیا اینها هستند و واقعی‌اند و موجودند، دوباره باز همین سخن در آنجا تکرار می‌شود که باز هم باید از اجزای دیگری تشکیل شده باشند که وجود جزء آن اجزا هم باشد و مثل همان فرض قبلی دوباره تسلسل پیش می‌آید. این بیان بنا بر این بود که بگوییم اصالت با ماهیت است.

 

2) بیان استدلال بنابر اصالت وجود

 

اگر گفتیم اصالت با وجود است، می‌آییم بین مرکبات خارجی و بسائط فرق می‌گذاریم. چرا فرق می‌گذاریم؟ چون از بیرون توضیح دادیم که بسائط مرکب از اجزای خارجی نیستند، بلکه فقط با تحلیل به جهات اشتراک و امتیازشان به اجزائی می‌رسیم. مثلاً رنگ‌ها را با هم مقایسه می‌کنیم، با اصوات مقایسه می‌کنیم، صوت و رنگ را با شادی و غضب مقایسه می‌کنیم، می‌بینیم مناسبت‌ها و سنخیت‌ها متفاوت است. مثلاً مناسبت و سنخیت صوت با رنگ بیشتر از مناسبتشان با شادی است؛ چون صوت و رنگ را می‌توانیم با حواس در خارج بیابیم ولی شادی یک امر درونی است و قابل احساس با حواس پنج‌گانه نیست، یا مثل گرسنگی. لذا به یکی کیف محسوس و به یکی کیف نفسانی می‌گوییم، یکی قائم به نفس است و یکی قائم به جسم است، پس با هم فرق کردند. از این راه ما در بسائط به جنس و فصلشان می‌رسیم.

 

نسبت به مرکبات: پس فعلاً بساطت را کنار می‌گذاریم و سراغ مرکبات می‌رویم. بر فرض اصالت وجود می‌خواهیم نفی کنیم که وجود جزء ماهیت به نحو ذهنی باشد. می‌گوییم اگر ما در ذهن برای ماهیت اجزایی داشته باشیم که یکی‌شان وجود است، آن اجزای دیگر را چه می‌دانیم؟ بالأخره یک بهره‌ای از واقعیت دارند یا ندارند؟ منتها بهره آنها از واقعیت با آن فرض اول فرق می‌کند؛ چون در فرض اول قائل به اصالت ماهیت بودیم و بر فرض اصالت ماهیت این سخن را گفتیم، الآن می‌خواهیم بر فرض اصالت وجود این حرف را بزنیم. بهره ماهیت از واقعیت به این معناست که منشأ انتزاع دارد، پس بالأخره یک واقعیت و یک منشأ انتزاع برایش هست. اگر وجود جزء ماهیت است، اجزای دیگری هم برای ماهیت هست و این اجزا هم بهره از واقعیت دارند، یعنی منشأ انتزاع دارند. پس به محض اینکه گفتید اینها یک نحوه‌ای از واقعیت دارند، یعنی نحوه‌ای از وجود دارند. همان محذور تسلسل که در فرض‌های قبل پیش آمد اینجا هم پیش می‌آید، منتها اینجا تسلسل فعلاً در مقام ذهن است، چطور به خارج وصلش می‌کنیم؟ می‌گوییم این ماهیت‌هایی که الآن در ذهن است، این اجزایی که برای ماهیت شناختیم و در ذهن نامتناهی شد، یعنی شما جنس و فصل‌های نامتناهی در ذهن دارید، فرق جنس و فصل با ماده و صورت چه بود؟ به اعتبار لابشرطی و بشرط‌لایی بود؛ یعنی اگر شما در ذهن هرچقدر جنس و فصل دارید، باید به ازای آنها در خارج ماده و صورت داشته باشید؛ چون گفتیم این جنس و فصل از ماده و صورت انتزاع می‌شود. اگر در ذهن اجزای نامتناهی داشتید و بطور نامتناهی جنس و فصل داشتید، معنایش چیست؟ یعنی در خارج هم باید نامتناهی ماده و صورت داشته باشید، چون این جنس و فصل را ما از همان ماده و صورت انتزاع می‌کردیم. پس این اعتبار نامتناهی ذهن بر فرض اصالت ماهیت به این معنا و به این نحو به نامتناهی در خارج سرایت می کند. یعنی وقتی شما بی‌نهایت جنس و فصل در ذهن داشتید، لامحاله باید بی‌نهایت ماده و صورت داشته باشید تا بتوانید چنین انتزاعی داشته باشید. پس بر فرض اصالت وجود هم باز این شیء، جهات قوه و فعلیتش در خارج باید نامتناهی باشد، یعنی اجزای خارجی‌اش نامتناهی بشوند، و این غلط است. معنا ندارد که ما در خارج بی‌نهایت جزء بالفعل برای یک موجودی داشته باشیم. این غلط است که موجودی از بی‌نهایت جزء و از بی‌نهایت ماده و صورت در خارج مرکب باشد.

 

نسبت به بسائط: ما این سخن را در مورد مرکبات می‌توانیم بگوییم، اما در مورد بسائط دیگر این حرف را نمی‌توانیم بگوییم، چون از اول می‌گوییم اصلاً بسائط در خارج ماده و صورت ندارند. ولی این، استدلال ما را مخدوش نمی‌کند؛ چرا؟ چون اگر شما اثبات کردید که جزء بودن وجود برای ماهیت محال است، لازم نیست در تمام موارد بگردید، وقتی اثبات کردید که صدق این معنا و تحقق این معنا و این طبیعت، یعنی این فرض که وجود جزء ماهیت باشد، محال است، یعنی در تمام مصادیقش محال است؛ چه شما دستتان به بقیه مصادیق برسد و چه نرسد. چون شما اثبات کردید که فرض این طبیعت و تحقق چنین معنایی غلط است. منتها شما استدلالتان اینجا فقط برای مرکبات بود، اما اثبات کردید که فرض چنین چیزی که بخواهد وجود جزء ماهیت باشد غلط است و منجر به تسلسل می‌شود. دیگر به بقیه مصادیقش که بسائط باشند فعلاً کاری نداریم. آنچه که ما می‌خواستیم بگوییم این است که فرض این معنا غلط است و منجر به این محال می‌شود، پس برای اثبات محال بودن یک چیزی، اینکه در یک موضع شما اثبات کردید که نمی‌شود، یعنی این طبیعت اشکال دارد و فرض این معنا غلط است، لازم نیست بروید در تمام مصادیق اثبات کنید. وقتی شما فهمیدید که طبیعت اجتماع نقیضین محال است، اگر یکی بگوید شاید الآن اینجا محال است و شاید جای دیگر مثلاً جائز باشد، لازم نیست ما به دنبال همه مصادیق بگردیم و بگوییم اینجا هم محال است، در عالم مجردات هم محال است، در روی کره دیگری هم که در کهکشان دیگری است محال است، در دنیا محال است و در آخرت محال است و...؛ نه، نیازی به این نیست. چون شما طبیعت اجتماع نقیضین و معنا را شناختید و شناختید که این معنا قابل تحقق نیست و مصداق ندارد. این حاصل استدلال است.

 

نظم:

     و لاتحاد الكل و التسلسل[1]

 

متن کتاب:

 

(و) لزوم (التسلسل) لو كان الوجود جزءا للماهية بيان اللزوم أنه على هذا كان لها جزء آخر موجود، لامتناع تقوم الموجود بالمعدوم[2]

 

توضیح: دلیل چهارم اینکه تسلسل پیش می‌آید، در چه فرضی؟ اگر وجود جزء برای ماهیت باشد، این اشکال پیش می‌آید. بیان لزوم این است که بر فرض این امر، یعنی بر فرض جزئیت وجود برای ماهیت، برای آن ماهیت یک جزء دیگری هم هست. آن جزء دیگر عدم محض است یا بالأخره واقعی است؟ طبعاً می‌گویید واقعی است، اگر می‌گویید واقعی است یعنی موجود است، پس چون نمی‌شود شیء واقعی اجزایی داشته باشد و یکی از اجزای شیء واقعی عدم باشد، تقوم و قوام یافتن شیء موجود از معدومات محال است.

 

فيلزم أن يكون الوجود على هذا التقدير جزءا للجزء، و_ هكذا_ فيلزم ذهاب أجزاء الماهية إلى غير النهاية، فيمتنع تعقل ماهية من الماهيات بالكنه؛

 

توضیح: در آن جزء دیگری که شما گفتید جزء ماهیت است و در کنار وجود نشسته است، و خود آن جزء دیگر هم موجود است، پس یعنی آن هم ماهیتی است که یک وجودی دارد. بنا به ادعای شما که می‌گویید وجود جزء ماهیت است، پس آن هم یک ماهیتی است و وجود جزء آن هم باید باشد. پس جزء الجزء می شود. باز نقل کلام به اجزای این اجزا می‌کنیم و همین سخن تکرار می‌شود. پس باید اجزای ماهیت تا بی‌نهایت پیش برود و بی‌نهایت بشود. پس محال می‌شود که ما یک ماهیتی را بالکنه تعقل و تصور کنیم، یعنی با تمام اجزایش. یعنی شما دیگر هیچ ماهیتی را به هیچ نحو با تمام اجزا نمی‌توانید بشناسید. در حالی که بسیاری از ماهیت‌ها را می‌شناسیم. شما می‌شناسید دو چیست و سه چیست، سایر اعداد همه را می‌شناسیم. اینها ماهیت‌اند. یا اشکال هندسی مانند مثلث را به کنه و حقیقتش آگاهیم. دایره را می‌دانیم چیست، با همه لوازمش می‌دانیم چیست. لازم نیست که برای صدق این مطلب ما تمام ماهیت‌ها را بالکنه شناخته باشیم؛ یک ماهیت را هم که بالکنه شناخته باشیم کافی است. چون اگر قرار شد وجود جزء ماهیت باشد، برای همه ماهیت‌ها جزء است. پس همه ماهیت‌ها اجزای نامتناهی دارند. پس هیچ ماهیتی قابل شناخت نیست. اگر ما یک ماهیت را شناختیم، یعنی پس دیگر اجزایش بی‌نهایت نیست. پس آن ادعای کلی که وجود جزء ماهیت باشد باطل شد. منظور از این سخن این است که اینکه می‌گوییم ما هیچ ماهیتی را بالکنه نمی‌توانیم بشناسیم، یعنی بر فرض جزئیت وجود، هیچ ماهیتی قابل شناخت نیست. حال اگر یک ماهیت شناختیم، یعنی ادعای کلی ابطال شد.

 

و هو باطل لأنا نتصور كثيرا من الماهيات بجميع ذاتياتها الأولية و الثانوية، و إنكار ذلك مكابرة.

 

توضیح: ما کثیری از ماهیات را مثل اعداد و بعضی اشکال هندسی، با همه ذاتیات اولیه و ثانویه‌شان تصور می‌کنیم. ذاتیات اولیه یعنی جنس و فصل قریب، ذاتیات ثانویه یعنی آن جنس و فصل‌های بعید تا ابعد آن شیء را می شناسیم. اگر کسی بگوید ما هیچ ماهیتی را بالکنه نمی‌توانیم بشناسیم، یعنی ما نمی‌فهمیم دو چیست و سه چیست، این دیگر انکارش مکابره و خروج از قانون مناظره است.

 

و كون هذا تسلسلا إن كانت هذه الأجزاء المترتبة خارجية ظاهر

 

توضیح: اینکه این مطلبی که گفتیم تسلسل دارد، اگر اجزای مترتبه خارجی باشند، این تسلسل بودن بر فرض خارجیت جزء واضح است. چون شما می‌گویید در خارج یک جزئش وجود است و این ماهیت یک جزء دیگری هم دارد، می‌گوییم این جزء دیگر خودش وجود دارد، پس باز نقل کلام به این جزء دیگر می‌کنیم، این هم ماهیتی دارد و وجود جزئش است، پس تسلسل می‌شود. لذا بر فرض اینکه این جزء، جزء خارجی باشد، تسلسلش واضح است.نمی‌خواهد آن را تفصیل بدهیم که بنا بر اصالت ماهیت یا بنا بر اصالت وجود است، کلاً در خارج وقتی اینطور شد، این تسلسل هست.

 

و أما إن كانت أجزاء عقلية، فلأنها متحدة في الوجود _ لا في مقام تجوهر ذواتها _ فهي متمايزة بحسب نفس الأمر؛ كيف و هذا ملاك سبقها بالتجوهر.

 

توضیح: اگر اجزا عقلی و ذهنی باشند، مثل جنس و فصل، اینها در خارج به حسب وجود خارجی متحدند، اما در مقام تجوهر ذات یعنی تقرر و ثبوت ذات و مرتبه ملاحظه ذاتیات، از هم جدا هستند. شما چه اصالت ماهیتی باشید و چه اصالت وجودی، می‌گویید جنس غیر از فصل است، پس یک تمایزی بینشان هست و یک تفاوتی بینشان هست. ما می‌گوییم ذاتیات بر اصل نوع مقدم‌اند. چرا ذاتی مقدم بر صاحب ذاتی است؟ برای اینکه یک تفاوتی باید بینشان بگذارید، و الا اگر هیچ تفاوتی بین ذاتیات و صاحب ذات نباشد، چرا می‌گویید این مقدم بر آن است؟ اصلاً چرا جنس و فصل و نوع می‌گوییم؟ پس همین که تفاوت می‌کند یعنی تمایز دارد، به محض اینکه تمایز پیدا شد، آن سخنی که اول گفتیم اینجا جاری است. اگر گفتید که وجود به عنوان جزء است و غیر از آن جزء دیگر است و هر دو جزء هم مقدم بر نوع‌اند، این معنای تمایز و تفاوت است. به محض اینکه این سخن را گفتید، می‌گوییم حالا که وجود است، آن جزء یا اجزای دیگر آیا بهره از واقعیت دارند یا عدم محض و پوچ هستند؟ طبعاً خواهد گفت بهره از واقعیت دارند؛ پس این محصول را دوباره برایش بار می‌کنیم. یعنی می‌گوییم در خارج ماهیتی است، به ذهن که آمد این جنس و فصلش سبق بالتجوهر بر نوعش دارد، یکی از اجزایش علی الفرض وجود است و با آن اجزای دیگر متفاوت است، آن اجزای دیگر بهره از واقعیت دارند یا ندارند؟ و هکذا.

 

هذا على قول القائلين بأصالة الماهية[3]

 

توضیح: این بنا بر فرض قائلین به اصالت ماهیت است.

 

و أما على القول بأصالة الوجود فنقول: اتحادها في الوجود ماهيات البسائط الخارجية

 

توضیح: اینجا بین بسائط و مرکبات خارجی تفاوت می‌گذاریم. چون در بسائط می‌گوییم آنها جهت قوه و فعل خارجی ندارند. بسیط در اینجا یعنی چیزی که مرکب از قوه و فعل در خارج نباشد. پس در خارج آنچه را که ما برای بسائط به عنوان جنس و فصل در ذهن شناختیم، در خارج اصلاً از هم تمایز ندارند. مثلاً وقتی شما رنگ سفید در نظر بگیرید، رنگ در خارج از سفیدی جدا نیست که بگوییم رنگ یک چیزی است و سفیدی یک چیزی است، مثل مرتبه حیوانی که غیر از مرتبه انسانی است، واقعاً مرتبه انسانی در خارج غیر از مرتبه حیوانی است، مرتبه نباتی واقعاً غیر از مرتبه حیوانی است، حتی در شیء واحد؛ شما در شیء واحد در همین انسان و در همین گوسفند می‌گویید آن مرتبه حیوانی غیر از مرتبه جسمانی‌اش است و غیر از مرتبه نباتی‌اش است؛ آثارش هم فرق می‌کند. پس واقعاً تفاوت دارد. اما در مورد رنگ نمی‌توانیم بگوییم آن اصل رنگ بودن غیر از سفید بودن است، سفیدی یک چیز است و رنگ یک چیز دیگر است؛ اول این شیء رنگ می‌شود و بعداً سفید می‌شود؛ یعنی اول رنگ به وجود می‌آید و بعد این رنگ تبدیل به سفید می‌شود، مثل آن چیزی که در مورد حیوان می‌گفتیم. در مورد حیوانات گفتیم اول مرتبه نباتی به وجود می‌آید و بعد مرتبه حیوانی به وجود می‌آید. اینجا نمی‌توانیم بگوییم اول رنگ مطلق به وجود می‌آید و بعد سفید می‌شود، آن رنگ همان سفیدی است، جدایی‌اش فقط در تحلیل ذهن است.[4]

 

و أما في ماهيات المركبات الخارجية

 

توضیح: می‌آییم سراغ مرکبات خارجی، یعنی آنچه در خارج مرکب از حیثیت قوه و فعل است.

 

فهی عین المواد و الصور

 

توضیح: «فهي»، یعنی آن اجزای ذهنی و جنس و فصل، در مرکبات اصلاً از همان ماده و صورت انتزاع شده است و عین همان است.

 

والتفاوت بالاعتبار؛

 

توضیح: تفاوتش چیست؟ تفاوت در اعتبار است. یعنی یکی لابشرط ملاحظه می‌شود و یکی بشرط‌لا لحاظ می‌شود. یکی چون وجودش مغایر با دیگری است می‌گوییم غیر از اوست، آن دیگری لابشرط است یعنی ابایی از حمل ندارد و با آن جزء دیگر جمع می‌شود.

 

فإذا كانت غير متناهية يلزم التسلسل لا محالة

 

توضیح: در اینجا نسبت به مرکبات خارجی، اگر اجزای ذهنی برای یک ماهیت نامتناهی شدند، لازمه‌اش این است که در خارج هم اجزایش نامتناهی باشند، چون گفتیم این جنس و فصل‌ها از همان ماده و صورت‌های خارجی انتزاع شدند، پس اینکه در ذهن نامتناهی شد، در خارج هم نامتناهی است، پس ما با اجزای نامتناهی به نحو تسلسل در خارج برای یک شیء مواجه می‌شویم و این غلط است. این جمله آخر پاسخ آن است که شما آمدید بین بسیط و مرکب تفاوت گذاشتید، پس در مرکبات این معنا را که اثبات نکردید، می‌گوییم ما الآن اثبات کردیم فرض این جزئیت وجود برای ماهیت غلط است، این طبیعت، طبیعت نامعقوله است، همین که در یک موضع اثبات کردیم برای مطلوبمان کفایت می‌کند.

و لزوم التسلسل في موضع ما يكفي في المحذورية و في تحقق الطبيعة.

 

اینکه تسلسل در یک موضع اثبات شد و فهمیدیم که این تسلسل به خاطر صدق این معناست، برای اثبات مدعای ما کافی است. چون شما فرض کردید وجود جزء ماهیت باشد، پس این فرض، فرض غلطی است، بنابراین لزوم تسلسل در یک موضعی کفایت می‌کند در محذوریت و در تحقق طبیعت، یعنی اینکه بگوییم که این فرد و این طبیعتی که شما فرض کردید، محال است و همین، برای اثبات محال بودن این جزئیت وجود برای ماهیت کافی است.

 


[4] شاگرد: الآن رنگ کلیت دارد. مثلاً وقتی ما می‌گوییم «رنگ»، ولی در تعیینش که چه رنگی باشد، تعدد هست، پس در این صورت آیا اینطور نیست که یک حالت جنس می‌شود و یک حالت فصلش می‌شود؟استاد:. جنس و فصل هستند ولی جنس و فصلش بر اساس ماده و صورت نیست؛ بر اساس مقایسه اشتراکات و امتیازات در ذهن است فقط. نمی‌گوییم جنس و فصل ندارند، می‌گوییم ماده و صورت ندارند. در مرکبات شما در خارج ماده‌ای دارید و زمینه اولیه‌ای دارید، بعد صورت می‌آید. مثل نطفه که اول در مرتبه جسم معدنی است، بعداً مرتبه نباتی‌اش می‌آید، بعد از نباتی مرتبه حیوانی‌اش می‌آید و بعد از حیوانی مرتبه انسانی‌اش می‌آید. پس تفاوت کرد. ولی آیا در مورد رنگ اگر می‌خواهد یک چیزی مثلاً سفید بشود، یک چیزی سبز و قرمز بشود، اول رنگ مطلق می‌آید بعداً رنگ خاص می‌آید؟ آیا چنین است؟ آیا معنا می‌دهد؟ پس در خارج، برای بسائط مثل رنگ‌ها، ماده و صورت نداریم که بگوییم یک ماده اولیه‌ای است و روی ماده اولیه به عنوان یک بستر صورت بعدی بیاید. به این معنا پس ماده و صورت ندارند. اما در ذهن می‌آییم این اعراض را با هم مقایسه می‌کنیم، می‌گوییم مثلاً مناسبت سفیدی و سیاهی با یکدیگر از مناسبت سفیدی و سیاهی در قیاس با اصوات بیشتر است، پس اینها به هم نزدیک‌ترند. این جهت اشتراک را اسمش را جنس می‌گذاریم. می‌گوییم در اصل رنگ بودن مشترک‌اند، ولی دیگر درمورد صدا نمی‌توانید بگویید در رنگ مشترک است، صوت چیز دیگری است و کلاً جنسش فرق می‌کند؛ ولی باز هر دو با هم مشترک‌اند در اینکه قابل احساس‌اند، برخلاف شادی و برخلاف گرسنگی، که گرسنگی را نمی‌شود مثلاً دید. گرسنگی چه رنگی است؟ چه بویی دارد و چه طعمی دارد؟ غلط است، قابل حس نیست. پس باز می‌گوییم صوت و رنگ با اینکه با هم فاصله داشتند، ولی وقتی اینها را با شادی مقایسه کردیم، می‌گوییم اینها به هم نزدیک‌ترند چون قابل حس‌اند و آن قابل حس نیست. باز اگر بیاییم این رنگ و شادی را با مقدار و با عدد مقایسه کنیم، می‌گوییم اینها به هم نزدیک‌اند ولی با عدد خیلی متفاوت‌اند. عدد اصلاً قابل تقسیم است ولی معنا ندارد که شما شادی را بیایید تکه‌اش کنید، یا رنگ را نصفش کنید؛ اگر هم شما نصف کردید، این کاغذ را نصف کردید. رنگ بما هو رنگ قابل تقسیم نیست، فقط محلش تقسیم می‌شود، در خودش فرض تقسیم نمی‌توانید بکنید. ولی در عدد بدون اینکه اصلاً چیزی زائد بر آن در نظر بگیرید، خودش را به خودی خود می‌توانید تقسیم کنید. پس عدد ذاتاً قسمت‌پذیر است ولی رنگ یا شادی ذاتاً قسمت‌پذیر نیست؛ پس مناسبت با هم دارند. اینطور با این مقایسه‌ها اعراض را از هم جدا می‌کنیم؛ اسم آن جهات اشتراکی را جنس می‌گذاریم و جهات اختصاصی را فصل می‌گوییم، ولی این با مقایسه و تحلیل به دست می‌آید. برخلاف ماده و صورت خارجی در مثل انسان که واقعاً در ابتدا مرتبه‌اش جسم صرف است، بعد مرتبه‌اش جسم نباتی است، بعد مرتبه‌اش حیوانی است و بعد مرتبه‌اش انسانی است
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo