« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

96/10/28

بسم الله الرحمن الرحیم

نامه 76 و 77/نامه ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 76 و 77

 

مقدم شما بزرگواران، علما، فضلاي حوزوي و دانشگاهي و برادران و خواهران ايماني را گرامي مي ‌داريم. حضور امام جمعه محترم تبريز را ارج مي ‌نهيم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌ کنيم به همه شما آنچه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت شماست، مرحمت کند.

 

در شرح نهج البلاغه اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) به نامه76 و 77 رسيديم. اين نامه‌ ها گاهي مفصّل و چند سطري است، گاهي در حد دو سطر يا سه سطر است. بعضي از نامه ‌ها را مرحوم سيد رضي کاملاً نقل مي ‌کند برخي از نامه‌ ها را تقطيع مي ‌کند، گزينش دارد. نامه 76 را به عبدالله بن عباس مرقوم فرمودند. يکي از استان‌ هاي رسمي حکومت حضرت امير (سلام الله عليه) از اهواز و بصره و کرمان شروع و ختم مي ‌شد، اين مجموعه يک استان بود؛ چه اين که آذربايجان هم يک استان بود. بخش اصفهان و کاشان و اين محدوده وسيع هم يک استان بود. وجود مبارک حضرت امير خاورميانه را با اين حکومت اداره مي‌ کردند. عبدالله بن عباس را استاندار بصره قرار دادند که اهواز و کرمان و بصره زير تدبير و فرمانروايي عبدالله بن عباس بود. اين مضمون، مشترک است براي دستورهاي مشترک اميرالمؤمنين (سلام الله عليه). اين نامه تقريباً چهار سطر است که سه سطر آن تقريباً در نهج البلاغه آمده يا دو سطر يا يک سطر هم تخفيف شده و نيامده است. نامه‌ هاي اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) دو قسم است: يک قسم نامه ‌هايي که قبل از خلافت مرقوم مي ‌فرمودند؛ قسم ديگر نامه‌ هايي که بعد از خلافت بود. آن نامه ‌هايي که قبل از خلافت مرقوم مي ‌فرمودند، مي ‌نوشتند: «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيّ بن أبِي طَالِب إِلي فلان». اما نامه ‌هايي که بعد از حکومت ظاهري مرقوم مي ‌فرمودند اين بود: «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيّ بن أبِي طَالِب إلي فلان»، اين لقب پرافتخار اميرالمؤمنين را تا آن روز اظهار نمي ‌کردند، بعد از حکومت ظاهري اظهار کردند؛ گرچه حضرت براي هميشه امير مؤمنان بود.

 

در اين نامه76 يکي دو سطر را سيد رضي نقل نکرده است؛ وقتي که او را استاندار بصره قرار داد، مرقوم فرمود: «أوصيك بتقوى اللّه عزّ و جلّ»[1] ، اين در نهج البلاغه نيست «و العدل على من ولاّك اللّه أمره»؛ تو را سفارش مي‌کنم به تقواي الهي و اين که در قلمرو ولايت و حکومت خود عدل را رعايت کني. آنچه در نهج البلاغه آمده است اين است: «سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِکَ وَ مَجْلِسِکَ وَ حُکْمِکَ»[2] ؛ جامعه را با گشاده ‌رويي بپذير؛ خواه در محکمه تو بيايند، خواه تو در جامعه حضور پيدا کني به محکمه و مجالس آن ها بروي، در هر سه حال «سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِکَ وَ مَجْلِسِکَ وَ حُکْمِکَ»؛ در همه امور گشاده ‌روي باش. مردم يا پيشنهاد حق دارند که بايد انجام بدهي، يا مشکلي دارند که مقدور نيست، بايد عذرخواهي کني، ولي با گشاده ‌رويي جامعه را تلّقي بکن؛ هم در مجالس خصوصي، هم در محاکم سياسي، هم در محاکم قضايي و داوري. «سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِکَ وَ مَجْلِسِکَ وَ حُکْمِکَ»، اين فراز اوّل.

 

بعد از اين که فرمود: «أوصيك بتقوى اللّه - عزّ و جلّ - و العدل على من ولاّك»[3] . بعد فرمود: «و إيّاك و الهوى»[4] ؛ مبادا با اين غدّه بدخيم کنار بيايي! اين «هوي» از هر دشمني بدتر است، دشمن بيرون به هر حال از آدم جان مي‌خواهد، کاري ديگر نيست؛ يا زمين و معدن مي‌ خواهد، ديگر کاري ديگر نيست؛ اما اين که حضرت فرمود: «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ‌»[5] ؛ فرمود: بدترين دشمن، دشمن دروني است؛ براي اين که او که از ما خانه و زمين و زندگي نمي‌ خواهد، از ما آبرو و دين مي ‌خواهد، اوّل دين، بعد آبرو! حالا اگر ـ معاذ الله ـ کسي را بي ‌دين کرد و کافر کرد، مگر رها مي ‌کند؟ تا آبروي او را نريزد رها نمي ‌کند. اين که در بخش ‌هايي از نهج البلاغه آمده است که دنيا و غرور دنيا «وَبِیءٌ[6] ، مُوبِیءٌ[7] ، أَوْبَی[8] » است که مکرّر به عرض شما رسيد، اين چند کلمه در نهج البلاغه آمده است. فرمود: دنيا يک سرزمين و يک مزرعه سبز دلپذير وباخيز است. اين وبا با بيماري ‌هاي ديگر فرق مي‌ کند؛ اگر کسي ـ خداي ناکرده ـ به بيماري بدخيم مبتلا شد، ـ ‌إن ‌شاء الله ـ خدا شفا عطا کند، ولي به هر حال مي ‌ميرد؛ اما وبا تنها مرگ نيست، يک بيماري آبروبري است؛ انسان نه در بيمارستان آبرو دارد، نه در منزل آبرو دارد، بالا و پايين تاس و لگن! تاس و لگن! فرمود اين «أَوْبَی، مُوبِیءٌ[9] ،وَبِیءٌ[10] » است اين تا آبرو را نبرده رها نمي‌ کند. تنها اين نيست که آدم را کافر بکند و رها بکند. حال ـ معاذ الله ـ کسي را کافر کرده، مگر رها مي ‌کند؟ لذا فرمود اين جهاد اکبر است و «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ‌»[11] ؛ فرمود: بدترين دشمن اين دشمن دروني و هوس و هوي است و مبارزه با او هم مبارزه جهاد کبير يا جهاد اکبر است. جوانان عزيز بدانند که اين مسئله فضاي حقيقي، نه فضاي مجازي! بارها به عرض شما رسيد! سيم حقيقت نيست تا بي ‌سيم بشود مجاز! اين چهره شيشه تلويزيون حقيقت نيست تا بي ‌شيشه بشود مجاز. هر جا انديشه و فکر و نظر و اين ها منتقل مي‌ شود فضا، فضاي حقيقي است. اين فضاي حقيقي را شما بايد مديريت بکنيد هر چيزي ديديد به درد شما نمي ‌خورد نگاه نکنيد، اين جز آبروبري کاري ندارد. دشمن هم در همين سطح است. فرمود اين کار را انجام بدهيد، «و إيّاك و الهوى»[12] ، «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ‌»[13] ؛ ولي اين که تا «وَبِیءٌ[14] ، مُوبِیءٌ[15] » تا انسان را به آن مزرعه وباخيز نبرد رها نمي ‌کند.

 

آن ‌که ما را آفريد، مي ‌داند که اين بدن چه مي‌ خواهد و اين ها خليفه همان ‌اند سخنگوي همان‌ اند، يک کلمه از خود نگفته و نمي‌ گويند. اين تنها درباره قرآن کريم نيست که بفرمايد: ﴿مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى﴾[16] آنچه مربوط به دين است در سه بخش: بخش قرآن؛ بخش حديث قدسي؛ بخش روايات احکامي. حالا مسائل عادي حرفي ديگر است، ولي آنچه به دين برمي‌ گردد، «من الله» است و لاغير!

 

فرمود: «و إيّاك و الهوى فإنّه يصدّك عن سبيل اللّه»[17] . حيف است که آدم عمر را به اين چيز ها بفروشد. عزيزان! ما يک مولود ابدي هستيم. اين کتاب اي کاش هر شب به ما دستور مي ‌دادند ما قرآن به سر بکنيم! از بس اين کتاب شيرين است! اين کتاب يعني قرآن به ما مي‌ گويد انسان! شما مرگ را مي ‌ميرانيد نه بميريد. زير آسمان کسي اين حرف را زده؟ در اين هفت ميليارد اين حرف را ما از کسي شنيديم که ما مرگ را مي‌ ميرانيم نه بميريم؟ مرگ از پوست به در آمدن است نه پوسيدن؟ ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم! ما يک موجود ابدي هستيم، آن وقت ابد را آدم خراب بکند، راهي براي درمان ندارد. اين را نگاه بکن، آن را نگاه بکن، اين نامحرم را نگاه بکن، آن نامحرم را نگاه بکن! تعبير قرآن اين نيست که «کلّ نفس يذوقها الموت»؛ هر کسي را مرگ مي ‌چشد! فرمود: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ﴾[18] [19] ؛ هر کسي مرگ را مي ‌چشد. الآن شربتي، يک استکان چايي، يک ليوان آبي حضور شما آوردند، شما ميل کرديد، شما ذائق هستيد و آن مذوق، شما آن را هضم کرديد يا آن شما را هضم کرد؟ شما اين شربت و اين چای و آب را هضم مي ‌کنيد هر ذائقي مذوق خود را هضم مي‌ کند. فرمود مرگ را شما مي ‌چشيد و هضم مي ‌کنيد مرگ را مي ‌ميرانيد. اگر اين آيه را وجود مبارک سيّدالشّهداء (سلام الله عليه) در روز عاشورا معنا کرد، به همين مناسبت است. در همان بحبوحه تيرهاي فراوان، سيّدالشهداء فرمود: «صبرا بني الكرام»[20] ؛ فرمود: ياران کريم من! کمي بردبار باشيد، «ما الموت إلا قنطرة»؛ مرگ پلي است زير پاي شما. مرگ چيزي نيست که شما را خفه کند، شما مرگ را خفه مي ‌کنيد. مگر «الله»، ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ﴾[21] نيست؟ آن که مرگ را آفريد به ما فرمود شما مرگ را مي ‌ميرانيد مرگ را که غير از خدا کسي خلق نکرد، ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ﴾، ﴿يُحْيِي وَيُمِيتُ﴾[22] ، فرمود او مذوق شماست شما ذائق هستيد. سالار شهيدان (سلام الله عليه) در روز عاشورا فرمود: «صبرا بني الكرام، فما الموت إلا قنطرة تعبر بكم»[23] ؛ مرگ پلي است زير پاي شما، شما روي اين مرگ پا مي‌ گذاريد و مي ‌رويد آن طرف که بهشتِ ابد است. مبادا ـ خداي ناکرده ـ اين فضای آلوده به فضاي حقيقي حقيقت را از ما بگيرد!

 

فرمود: «و إيّاك و الهوى»[24] اين «هوي» کاري به زمين و معدن نفت و گاز و اين ها ندارد. اين در درجه اوّل دين، در درجه دوم آبرو. وقتي آدم را گرفت، انسان مي ‌شود تفاله؛ آن وقت تقاضاي مرگ مي ‌کند. فرمود: «و إيّاك و الهوى فإنّه يصدّك عن سبيل اللّه»، «و إيّاك و الإحن» اين در نهج البلاغه نيست. «إحَنْ» جمع «إحْنَة» است، «إحْنَة» با «الف» و «حاء»؛ يعني کينه. فرمود: کينه کسي را در دل نداشته باش! اگر خلاف کرد، امر به معروف و نهي از منکر براي همين است. اين کينه يک بيماري است در درون خود آدم، جلوي سعادتِ آدم را مي ‌گيرد. اگر کسي بد کرد، ما موظفيم امر به معروف کنيم نهي از منکر کنيم، بعد او را به ذات اقدس الهي رها کنيم.

 

فرمود: «و إيّاك و الإحن فإنّها تميت القلب و الحقّ‌»؛ حق را در درون شما ذبح مي ‌کند از بين مي ‌برد؛ همان طوري که باطل «يموت بترک ذکره»، حق هم «يموت بترک ذکره»؛ البته در دستگاه الهي موجود است، ساليان متمادي بود که قبر مطهّر اميرالمؤمنين مخفي بود، ساليان متمادي! اين که در عصر عاشورا دامن آن بچه که آتش گرفته بود، يک عربي خاموش کرد اين بچه احساس کرد او نسبت به اين محبتي کرد، از اين عرب سؤال کرد راه نجف کجاست؟ اين گفت، چون نجف بياباني بود اطراف کوفه، جايي نبود، آن را مي ‌گفتند «غَرِي». اين بزرگاني که در نجف تربيت شدند حوزه علميه نجف، اين ها شناسنامه ‌هايشان «غَروي» است، آن سرزمين را مي ‌گويند سرزمين «غَرِي». اين ها منسوب به آن سرزمين ‌اند مي ‌شوند غروي. گفت با نجف چه کار داري؟ آنجا يک بيابان است! گفت تو ما را نمي ‌شناسي، ما بچه‌ هاي علي بن ابي طالب هستيم، قبر جدّ ما آنجاست، ما را به قبر جدّمان راهنمايي کنيد! قبر علي (عليه السلام) آن زمان تا آن وقت هم مخفي بود، بعدها هم مخفي بود. شما مي ‌بينيد وقتي اربعين شد بيست ميليون در آن سرزمين هستند، اين خداست! کسي که اين را راه ‌اندازي نکرده است. فرمود ما حافظ هستيم: ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾[25] ؛ قرآن را اهل بيت را؛ اهل بيت را قرآن را که باهم ‌اند. شما در کجاي دنيا ديديد اين طور شيفته ‌وار عده ‌اي بروند و عده ‌اي هم شيفته‌ وار از اين ها پذيرايي کنند؟! تا آنجا که مقدور ماست اين است که تسليم باطل نشويم.

 

فرمود: «و إيّاك و الإحن فإنّها تميت القلب و الحقّ‌»[26] ؛ «إحَن» جمع إحنة است، «إحنة»؛ يعني حقد و کينه. بعد فرمود: «إيّاك و الغضب فإنّه طيرة من الشّيطان». ببينيد آدمي که ـ خداي ناکرده ـ سبک ‌مغز است کارهاي سبک انجام مي ‌دهد. حضرت در اين نامه فرمود انسانِ غضبان و انسان عصباني، سبکبال است، بي‌ جا پرواز مي‌ کند، وقتي پرواز کرد، او که پرنده نيست سقوط مي ‌کند. فرمود اين طيره ‌اي از شيطان است، اين تشؤّم است، اين فال بد شيطنت است، مبادا عصباني بشويد.

 

بعد فرمود: «و اعلم أنّ ما قرّبك من اللّه يباعدك من النّار»؛ هر چه را که ما به عنوان عبادت است، کار خير است «قربةً إلي الله» انجام مي‌دهيم، از آتش گناه و فتنه و اختلاف و مانند آن ما را نجات مي ‌دهد. «و اعلم أنّ ما قرّبك من اللّه يباعدك من النّار»؛ مثل اين که بفرمايد هر چه تو را به علم نزديک ‌تر بکند، از جهل دور مي‌ کند؛ به حق نزديک ‌تر بکند از باطل دور مي ‌کند؛ به عدل نزديک بکند از ظلم دور مي ‌کند. «و ما باعدك من اللّه يقرّبك من النّار»؛ هر کاري که به نام گناه است به آتش نزديک است. ما شنيديم جهنمي هست، خدا نکند که ببينيم! شنيديم آتشي هست خدا نکند ببينيم؛ اما اين را ما نشنيديم که جايي در قرآن که خدا بفرمايد ما از جنگل هيزم مي ‌آوريم! فرمود هيزم جهنم خود افراد ظالم ‌اند: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[27] ، «حَطَب»؛ يعني هيزم. خود اين شخص ظالم گُر مي ‌گيرد سر تا پايش. ما که از اسرار عالم خبر نداريم، از قيامت خبر نداريم اميدواريم آن ها را هم نبينيم، حالا ممکن است از جاهايي هم هيزم بياورند؛ اما آن ‌که ما در قرآن سراغ داريم همين است که هيزم جهنم خود ظالم است: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ﴾؛ قاسط از قَسط است، «قَسط»؛ يعني ظلم و جور. اين ها که قاسطين و مارقين و ناکثين بودند در زمان حکومت حضرت امير؛ يعني ظالمين. فرمود: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾، در سوره مبارکه «فجر» هم دارد که ما دستور مي ‌دهيم، جهنم را بياورند. ما تا حال از جهنم به عنوان يک جاي غير منقول تلّقي مي‌ کنيم؛ حالا آن هم هست ممکن است ما دليلي بر نفي آن نداريم. اين قدر اسرار عالم در قيامت هست که ما خبر نداريم؛ ولي «اين قدر هست که بانگ جرسي مي ‌آيد»[28] ، ما جهنم منقول را از سوره مبارکه «فجر» خبر داريم، فرمود: ﴿وَجِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ﴾[29] ؛ جهنم را کشان کشان مي ‌آورند. اين جهنم کيست؟ کدام جامعه‌ اند؟ کدام افرادند؟ چه اشخاصي‌ اند؟ جهنم آيا منحصر در منقول است يا غير منقول هم داريم؟ اين آيه سوره «فجر» که مي ‌گويد جهنم منقول هم داريم. هيزم جهنم هم در سوره «جن» دارد که خود ظالمين ‌اند. اين خطر را ما چه بکنيم؟

 

بعد در پايانش فرمود: «و اذكر اللّه كثيرا، و لا تكن من الغافلين»[30] ؛ مبادا غفلت کني، هميشه به نام خدا باش! البته ذکر زباني خيلي کمک مي ‌کند. اما خدا مرحوم مجلسي (رضوان الله تعالي عليه) را غريق رحمت کند! اين حديث نوراني را ايشان در بحار نقل کرده که يک وقت کسي جايي نشسته، فوراً گناهي که مثلاً بيست سال قبل يا سي سال قبل در جواني يک جا کرده به يادش مي ‌آيد! اين را بايد بداند که عنايت الهي است، خدا او را متذکر کرده که اين گناه را در بيست سال قبل انجام دادي بگو: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَة»، بگو «يا الله»! چرا نگوييم «يا الله»؟ حالا که به يادمان آمده چرا نگوييم «يا الله»؟ فرمود اين يک نعمت الهي است. انسان در جواني يا غير جواني، يک حرف بدي زده، يک کار اشتباهي کرده، الآن که يک جا نشسته فوراً به يادش آمده که فلان کار را انجام داده، اين نعمت خداست که آدم بگويد خدايا ببخش! ما را ببخش! ديگري را ببخش! فرمود اين ياد گناه نعمتي است که ذات اقدس الهي بهره افراد کرده است. اين در نامه 76 بود که در نهج البلاغه تقريباً سه سطر است، در تمام نهج البلاغة مثلاً پنج سطر است.

 

نامه 77 هم که آن را هم به عبدالله بن عباس نوشته در زمان حکومت خودش، آن هم تقريباً دو سطر است، آن نامه را هر چه بود سيد رضي نقل کرد؛ «لاَ تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ یَقُولُونَ... وَ لَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّهِ فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصاً»[31] ؛ اين دو سطر نامه 77 است. اصلاً ذات اقدس الهي کلام خود را که به نام قرآن است اين را ننوشته، اين را مثل کتاب ‌هاي معمولي تأليف نکرده، اين کتاب تجلّي اوست. اين بيان نوراني که فرمود: «لقد تجلى الله لخلقه في كلامه، ولكنهم لا يبصرون‌»[32] گفت و گفت، اين لفظ خداست کلمه ‌اي است که خدا تمام اين حروف را شخصاً ايجاد کرده است و ايجاد اين کلمات هم به تجلّي الهي‌است، فرمود خيلي ‌ها متکلم را در کلامش نمي ‌بينند؛ البته يک عده هم مي‌ بينند. قرآن را که ذات اقدس الهي فرستاد در کنار آن هم مفسّر معين به نام پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرستاد، فرمود: ﴿لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ﴾[33] ؛ تو را به عنوان مفسّر، مبيّن، شارح، معلّم اين کتاب قرار داديم، يک؛ بعد هم فرمود: ﴿مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا﴾[34] در سوره «حشر» فرمود هر چه پيغمبر گفت از طرف من است پيامبر هم فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي»[35] . خدا مرحوم کاشف الغطاي بزرگ را غريق رحمت کند! که اين بزرگان دارند که قرآن بزرگ ‌تر از امام نيست اين چه مقامي براي امام معصوم است که هم از خطاي فکري مصون و معصوم است هم از خطيئه عملي معصوم و مصون است. اين فقيه نام ‌آور تصريح مي‌کند که قرآن بالاتر از امام نيست گرچه امام موظف است قرآن را شرح کند، تفسير کند، ببوسد، بالاي سر بگذارد. فرمود امام موظّف است که حجرالاسود را ببوسد، امام موظّف است کعبه را احترام کند؛ اما معناي آن اين نيست که آن سنگ و گِل از اين ها بالاتر است! همين کعبه را وجود مبارک حضرت امير در نهج البلاغه دارد که خداي سبحان مردم را امتحان کرد «بِأَحْجَارٍ لاَ تَضُرُّ وَ لاَ تَنْفَعُ‌»[36] امتحان کرده است. امام کجا کعبه کجا؟! امام عِدل قرآن کريم است، امام معصوم محض است. اين امام که معصوم است، اين امام محور دين است.

 

وجود مبارک حضرت امير فرمود که عبدالله بن عباس! مي ‌روي با اين خوارج مباحثه مي ‌کني که ديگر جنگي به وجود نيايد. با آيات قرآن اگر مي ‌خواهي تمسک کني، چون قرآن مثل قانون اساسي است، «أُعْطِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ‌»[37] ، کليات را مي ‌گويد. خدا پيغمبر را مفسّر اين قرآن قرار داد. نام من که در قرآن نيست، بگويي ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾[38] اين ها يک نحو ديگری توجيه مي‌ کنند. کساني که ﴿يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾[39] ، يک نحو ديگر توجيه مي ‌کند. ﴿رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا﴾[40] ، يک نحو ديگر توجيه مي ‌کنند. تو يک نحوی مي ‌گويي، آن ها به نحو ديگری مي ‌گويند. قرآن کلياتي دارد، نام من «بالصّراحه» که در قرآن نيست. با قرآن بخواهي با اين ها گفتگو کني، چون اين ها گفتند ـ معاذ الله ـ «حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ‌»[41] مشکل حلّ نمي ‌شود. اين ها را به گفته پيغمبر که مفسّر قرآن است، خود قرآن فرمود تو اي پيامبر مفسّر هستي. وقتي به سنّت آمدي؛ آن وقت مي ‌بيني به صورت شفاف پيغمبر فرمود: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ»[42] ، «يَا عَلِيُّ حَرْبُكَ حَرْبِي، وَ سِلْمُكَ سِلْمِي‌»[43] ؛ از اين که نمي ‌توانند فرار کنند. شما بخواهي به ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ﴾[44] تمسک کني، اسم من که آنجا نيست. اين ها هم که گوش نمي ‌دهند، گفتند: «حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ‌»[45] .

 

در اين نامه 77 فرمود: «لاَ تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ»[46] بگو کتاب خدا و سنّت پيغمبر، چون خود قرآن، پيغمبر را مفسّر قرار داد. حالا شما گفتيد: «حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ‌»[47] ؛ اين آيه را چه مي ‌کني که فرمود: ﴿لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ﴾[48] ؟ تو مفسّر هستي، آن وقت چگونه مي‌ گويند: «حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ‌»[49] ؟ اگر خود «كِتَابُ اللَّهِ‌» مي ‌گويد تنها مفسّر پيغمبر و اهل بيت هستند؛ آن وقت شما چگونه مي‌ گويي: «حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ‌»؟ حضرت هم عبدالله بن عباس را فرمود برو با آن ها مصاحبه بکن! درست است مدرک اصلي قرآن است؛ اما «لاَ تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ»[50] ؛ احتمال چندين وجه مي‌ دهد، کلّي است. شما هر چه بگوييد اين برای حضرت امير است که ﴿يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾[51] ، آن ها به نحو ديگر تفسير مي‌ کنند؛ اما «تَقُولُ وَ یَقُولُونَ»[52] ؛ مرتب تو مي ‌گويي و آن ها مي ‌گويند! به جايي نمي ‌رسيد. اين قبل از جريان جنگ با خوارج است. فرمود با اين ها مصاحبه بکن، مناصحه بکن گفتگو بکن! بلکه جنگي پيش نيايد. «وَ لَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّهِ»؛ احتجاج بکن به سنّت پيغمبر، صريح! مگر او نگفت: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ»[53] ؟ مگر نگفت علي کسي است که «حَرْبُكَ حَرْبِي، وَ سِلْمُكَ سِلْمِي‌»[54] ؟

 

خدا مرحوم خواجه نصير را غريق رحمت کند! در متن اين کشف المراد که مرحوم علامه شرح کرده، حرف خواجه همين حديث است که «مُخالِفُ عَليٍّ فَسَقَ و مُحارِبُهُ کَفَرَة»[55] ، کسي که در عمل مخالفت مي ‌کند، بله معصيت مي ‌کند؛ اما کسي که دست به اسلحه مي ‌برد در برابر علي، کافر است، چون پيغمبر فرمود: «حَرْبُكَ حَرْبِي»[56] . اين «حَرْبُكَ حَرْبِي» يعني چه؟ مثل اين که «اَلطَّوَافُ فِي البِيتِ صَلاةٌ»[57] ، اين حاکم بر ادله طهارت است. «اَلطَّوَافُ فِي البِيتِ صَلاةٌ»، يعني چه؟ يعني همان طوري که «لَا صَلَاةَ إِلَّا بِطَهُورٍ»[58] ، «لا طواف إلا بطهور». اين به اصطلاح حوزويان اين دليل حاکم بر آن دليل است به توسعه موضوع. حرب با پيغمبر چيست؟ کسي که با پيغمبر مي‌ جنگد، اين مسلمان است و فاسق، يا کافر است؟ فرمود: «يَا عَلِيُّ حَرْبُكَ حَرْبِي، وَ سِلْمُكَ سِلْمِي‌»[59] ، لذا مرحوم خواجه مي ‌فرمايد: «مُخالِفُ عَليٍّ فَسَقَ»[60] ؛ اما «مُحارِبُهُ کَفَرَة»، فرمود ابن عباس! به آن ها بگو صريحاً که پيغمبر نفرمود: علی! «حَرْبُكَ حَرْبِي‌»[61] ؟ صريحاً نفرمود: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ»[62] ؟ اگر بخواهي به آيات قرآن تمسک بکني، چون آن کلّي است و مصاديقي دارد، تو حرفي مي ‌زني، آن ها يک حرف مي ‌زنند، به جايي نمي‌ رسيد؛ اما وقتي به سنّت صريح پيغمبر استدلال بکني که آن حضرت(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثّناء) اين چنين فرموده است، اين زمينه ‌اي ديگر براي فتنه بعدي نيست.

 

من مجدّداً مقدم همه شما را گرامي مي ‌دارم. در جمع ما جوان ‌هايي هستند، طلبه ‌هايي هستند، با يک اخلاصي آمدند، ما خدا را قَسم مي‌ دهيم به حق پيغمبر و علي و فاطمه، به حق حسن و حسين و علي و محمد و جعفر و موسي و علي و محمد و علي و حسن و حجّت بالغه الهي (عليهم افضل صلوات المصلّين) که باران رحمت خود را نازل بکند.


[1] شریف رضی، محمد بن حسین، علی بن ابی طالب، موسوی، صادق، عساف، محمد، و سید، فرید. ۱۴۲۶–۱۳۸۴. تمام نهج البلاغة. ۸ ج. بیروت – لبنان، ج6، ص385.
[28] اشعار منتسب به حافظ، شماره11.
logo