99/07/29
بسم الله الرحمن الرحیم
منفعت دوم اعور: تکمیل کمال هضم و تهیّؤ برای امتصاص مستأنَف/فصل پنجم در تشریح امعاء /فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)
موضوع: فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)/فصل پنجم در تشریح امعاء / منفعت دوم اعور: تکمیل کمال هضم و تهیّؤ برای امتصاص مستأنَف
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
فن هشتم طبیعیات شفا (الحیوان)، صفحه ۳۰۴، سطر ششم:
«و منها أن هذا المعا هو مبدأ فيه يتم استحالة الغذاء إلى الثفلية و التهيئة لامتصاص مستأنف يطرأ عليه من الماساريقا»[1]
بازخوانی دو معنای «إِذَا تَمَّ ثِفْلاً» در پایان بخش نخست منافع اعور
بحثمان در اعور بود که اولین قسمت از روده بزرگ است. خواستیم منافعِ اعور را بشماریم: یک منفعت را دیروز خواندیم، حالا منفعتِ دوم را میخواهیم شروع کنیم.
در پایان عبارتی که دیروز خوانده بودیم و منفعتِ اول توضیح داده میشد، عبارت این بود: «ثُمَّ یَنْدَفِعُ بِسُهُولَةٍ إِذَا تَمَّ ثِفْلاً»؛ یعنی این مابقی که دیگر هضم نشده است، به سهولت از اعور بیرون میآید که برود در قولون و بعد برود در روده مستقیم، «إِذَا تَمَّ ثِفْلاً». این «إِذَا تَمَّ ثِفْلاً» دو جور معنا میشود:
۱. معنای اول (کمال صیرورت و انتفاء مواد غذایی): زمانی که موادِ غذاییِ این محتوای اعور گرفته بشود و ثِفْل بودنِ این محتوا تمام بشود. چون اولی که این غذا واردِ اعور میشود، هم موادِ غذایی در آن هست و هم ثِفْل در آن هست؛ بعد موادِ غذاییاش جذب میشود و ثِفْل بودنش تمام میشود، یعنی دیگر کاملاً صدق میکند ثِفْل است، ولی قبلاً صدق میکرد مخلوطی از ثِفْل است. پس «تَمَّ ثِفْلاً» یعنی اینکه ثِفْل بودنش کامل بشود (دیروز من اینطوری معنا کردم).
۲. معنای دوم (کمال اجتماعِ أثفال): ولی معنای دیگری هم اینجا محتمل هست که این را هم بعضیها گفتهاند، و آن این است که: «تَمَّ ثِفْلاً» یعنی ثِفْل تماماً مجتمع بشود. ثِفْلها در این قسمتهای قبلِ روده وجود داشتند و پراکنده بودند؛ در این اعور که میآیند، همهشان جمع میشوند. نه اینکه ثِفْل بودنشون تکمیل بشود، اجتماعِ ثِفْلها تکمیل میشود.
یک وقت این غذا موادِ غذاییاش گرفته میشود و ثِفْلش باقی میماند، اینجا گفته میشود که ثِفْل بودنش کامل شد؛ یک بار گفته میشود که این ثِفْلها یکجا جمع بشوند و اجتماعِ ثِفْل کامل بشود. حالا اینجا «تَمَّ ثِفْلاً» یعنی «تَمَّ اجْتِمَاعاً» یا «تَمَّ صَیْرُورَةً»؛ یعنی به لحاظِ اجتماع تمام بشود یا به لحاظِ صیرورت تمام بشود (یعنی ثِفْل بشود، صَارَ ثِفْلاً، صیرورتِ ثِفْل شدنش کامل بشود یا اجتماعش کامل بشود؛ هر دویش درست است. من دیروز اجتماع را نگفته بودم، ولی صَارَ ثِفْلاً را در بیاناتم آورده بودم).
منفعت دوم اعور: تکمیل کمال هضم و تهیّؤ برای امتصاص مستأنَف
«وَ مِنْهَا...»؛ این اولِ بحثِ امروزمان است، و فایده دوم برای اعور را ذکر میکنم.
فایده دوم را توجه کنید: مطلب خیلی ساده است، ولی عبارتِ ابنسینا خیلی پیچیده است! یک مقدمه من بیان کنم، بعد وارد متن بشوم:
قاعده اساسی: غذا مادامی که در حالِ حرکت است، آنچنان که باید جذب نمیشود؛ ولی وقتی سکون پیدا میکند، کامل جذب میشود.
در معده غذا ساکن است؛ البته جذب در آنجا زیاد نیست به خاطر اینکه تازه میخواهد غذا آماده بشود برای جذب. در رودههای بعدی جذب هست؛ یعنی آن ماساریقاها شروع میکنند به مکیدن. به تعبیرِ ما «امتصاصِ ابتدائی» (امتصاص یعنی مکیدن)؛ امتصاصِ ابتدائی در آن روده کوچک و روده باریک انجام میشود، در هر سه بخشش: اثناعشر، بعد صائم، و بعد هم دقاق. در این سه بخش امتصاصِ ابتدائی انجام میشود، ولی غذا در این سه بخش در حالِ حرکت است (حالا نه حرکت یعنی مثلِ آب سریعاً جریان داشته باشد، ولی بالاخره در حالِ حرکت جذب میشود). اما جذبش کامل نیست؛ به خاطرِ حرکت، این غذا باید بیاید یکجا آرام بشود و ساکن بشود تا جذبش کامل بشود.
این مقدمه اساسی است که: غذا در حالِ حرکت جذب میشود، اما جذبش تام نیست؛ در حالِ سکون جذبِ تام پیدا میکند.
خب حالا بیاییم در بحثِ خودمان: میگوییم غذا تا وقتی در این روده باریک و در سه بخشِ روده باریک است، چون در حالِ حرکت است جذبش تام نیست. خداوند این غذا را در اعور جمع میکند و ساکنش میکند؛ چون دیگر منفذی برای بیرون رفتن ندارد، یک منفذِ ورودی دارد و از همان منفذ هم باید بعداً بیاید بیرون. این در منفذِ ورودیاش که وارد شد، آنجا ساکن میشود؛ درست مثلِ حالتی که در معده پیدا میشود. در معده ساکن میشد برای اینکه تبدیل به کیلوس بشود، اینجا ساکن میشود تا بتواند به راحتی جذب بشود.
پس یکی از منافعِ اعور این است که غذا را ساکن کند، تا آن مقدار جذبی که انجام نشده است به طورِ کامل انجام بشود. این خلاصه منفعتِ دوم است که اعور ساخته شده برای تسکینِ غذا، برای اینکه یکجا غذا ساکن بشود تا بهتر جذب بشود.
لذا جذبی که در اعور انجام میگیرد، به خاطرِ کامل بودنش مابقی را ثِفْل میکند؛ به طوری که مابقی بالاخره باید خارج بشوند. درست است که در قولون و در مِعَىِ مستقیم رگهای ماساریقا وجود دارند، ولی آنها خیلی زیاد نیستند و جذب در قسمتهای بعدی آنقدر کم انجام میشود که ناچیز است. پس دیگر نهایتِ جذب در همین اعور است؛ بنابراین مابقیای که از جذب باقی میماند ثِفْل است و باید اخراج بشود.
خب، این مطلب روشن است.
در اعور «امتصاصِ مستأنَف» انجام میشود؛ در آن سه بخشِ روده باریک امتصاص، ابتدائی است (یعنی مکیدن در ابتدا شروع میشود؛ خب مقدارِ زیادی از غذا مکیده میشود، و امتصاص کامل نمیشود عرض کردم به خاطر اینکه غذا ساکن نیست). وقتی غذا رفت در اعور و ساکن شد، امتصاصِ مستأنَف شروع میشود، و این امتصاصِ مستأنَف دیگر امتصاص را به آخر میرساند؛ یعنی کأنّه موادِ غذایی را تماماً جذب میکند و آنچه باقی میگذارد تقریباً ثِفْلِ خالص است (ثِفْلِ خالص نیست، تقریباً ثِفْلِ خالص است). این فایده دوم.
بعد ابنسینا یک شرطِ دیگر هم برای جذب ذکر میکند، و آن این است که: باید آن محلی که غذا در آن ساکن میشود نزدیکِ کبد باشد؛ چون جاذب، رگهایی هستند که متصل به کبدند و در واقع میشود گفت کبد است که دارد جذب میکند، منتها به توسطِ رگهای ظریف. پس این محلی که غذا در آن ساکن میشود، باید نزدیکِ کبد باشد.
این جهت هم هست؛ یعنی اعور نزدیکِ کبد است. رودهها همهشان تقریباً عمودیاند: قسمتِ اثناعشر که عمودی از معده میآید پایین، قسمتهای دیگر هم افقی خوابیدهاند روی همدیگر، به منزله عمودیاند (به منزله عمود؛ عمودی نیستندها، روی هم طبقه طبقه خوابیدهاند ولی به منزله عمودیاند). اما این اعور را خدا طوری ساخته که کاملاً افقی باشد و برود زیرِ کبد؛ بعد هم حالا دهانهاش طوری است که از بالا میگیرد، ولی از پایین میریزد در آن قسمتهای بعدی. یعنی خدا اینچنین قرارش داده که هم نزدیکِ کبد باشد و هم غذا وقتی رفت در آن ساکن باشد.
دو تا شرطی که برای تکمیلِ جذب و برای تکمیلِ امتصاص وجود دارد، هر دو شرطِ لازم وجود دارد؛ دو شرطی که برای تکمیلِ امتصاص لازم است در اعور وجود دارد: هم طوری قرار گرفته که غذا در آن ساکن باشد (این شرطِ اول)، و هم نزدیکِ کبد است و به توسطِ کبد غذا کاملاً پخته میشود و آماده میشود برای امتصاص (منتها امتصاصِ مستأنَف نه امتصاصِ ابتدائی). این خلاصه حرفِ ایشان است. حالا عبارتش را بخوانم، عبارت یک مقدار سنگین است، توجه کنید.
مناقشه و گفتگوی علمی کلاس در باب عروق ماساریقا و حرکت غذا
*(گفتگو و اشکال علمی در کلاس درس)*
شاگرد: اینکه بیان میکند که اینجا غذا بیشتر به خاطرِ سکونی که دارد... خب این مطلب را ما در سه تا روده قبلی هم میتوانیم بگوییم هست؛ منتها درست است که آنجا حرکت میکند، ولی عروقِ ماساریقایش به مراتب بیشتر از عروقِ ماساریقای این است! این، حرکت را و نقصان را جبران میکند...
استاد: ما امتصاصِ ابتدائی داریم، ولی این امتصاصِ ابتدائی تا ته انجام نمیگیرد! این حرفِ ما است. نمیخواهیم بگوییم در رودههای بالا امتصاص انجام نمیگیرد؛ و اگر در رودههای بالا امتصاص انجام نمیگرفت، وجودِ ماساریقاها آنجا لغو بود! در حالی که بیشترین ماساریقا در آن قسمتهای بالا است و جذبِ خوبی هم انجام میشود، اما جذب کامل نمیشود. درست است ماساریقا وجود دارد و جذبِ خیلی قابلِ توجهی انجام میشود، ولی حرکت یک مقدار این جذب را ناقص میکند؛ یعنی ماساریقاها جذبِ خوبی را انجام میدهند و تعدادِ زیادشان هم همینطور، اما حرکت نمیگذارد این جذب کامل بشود.
توجه کردید؟ ما وجودِ ماساریقاهایی که در قسمتهای بالاییِ روده است را بینتیجه نمیگیریم، آنها کارِ خودشان را انجام میدهند و کارِ قابلِ توجهی هم انجام میدهند؛ اما چون غذا ساکن نیست، کار را تمام نمیکنند. اگر غذا آنجا ساکن بود، همان ماساریقاهای آنجا هم جذب را زیاد میکردند و هم جذب را تا آخرِ آخر میبردند و دیگر اصلاً احتیاج به اعور و بقیه نبود! اما چون غذا حرکت میکند، آن تعدادِ ماساریقاها اگرچه زیاد است و هضم و جذب را خیلی خوب انجام میدهد، ولی نمیتواند کامل کند. این غذا باید بیاید در اعور تا جذبی که ناقص مانده کامل بشود.
ولی ما وجودِ ماساریقا در قسمتهای بالا و جذب و امتصاصِ ابتدائی را منکر نیستیم؛ جذبِ ابتدائی جذبِ قابلِ توجهی هم هست، شاید نه... شاید حتماً بیشتر از آن چیزی است که از طریقِ اعور انجام میشود! منتها کامل نیست، باید بیاید در اعور کامل بشود، یعنی آن نقصش را در اعور باید برطرف کند.
توجه کردید؟ این هم که شما اشاره کردید حرکت به توسطِ تعدادِ ماساریقا جبران میشود، حرفِ خوبی است و همینطور هم هست: حرکت نمیگذارد غذا جذب بشود یا کم جذب میکند، ولی تعدادِ ماساریقا باعث میشوند که جذبِ خوبی انجام بشود. ولی با وجودِ این، به خاطرِ حرکت، امتصاص کامل نمیشود؛ نمیخواهیم بگوییم انجام نمیگیرد، کامل نمیشود. به تعبیرِ من تا آن تهِته انجام نمیدهد؛ باید بیاید این غذا در آنجا، امتصاصِ مستأنَف درست بشود و بعد امتصاصِ مستأنَف کار را تمام کند.
خیلی به عبارت توجه کنید:
تطبیق عبارت متن کتاب
صفحه ۳۰۴، سطر ششم:
«وَ مِنْهَا»؛ یعنی مِنَ الْمَنَافِعِ؛ از جمله منافعی که ما برای اعور داریم این است که:
«أن هذا المعا هو مبدأ فيه يتم »؛ کلمه «یَتِمُّ» را دقت کنید. «مَبْدَأٌ» است، یعنی ابتدای محلی است که... «مَبْدَأ» اینجا به معنای فاعل نیست، مبدأ یعنی ابتدای محل؛ چون میدانید محلی که دیگر ثِفْل کامل میشود اینجا است، ابتدایش اینجا است، بعدش قولون است و بعدش هم روده مستقیم. پس مبدأِ درست شدنِ ثِفْل اینجا است. مبدأ یعنی محلِ شروع؛ اینجا مبدأ به معنای اسمِ مکان است یعنی محلِ شروع.
«أن هذا المعا هو مبدأ فيه يتم استحالة الغذاء إلى الثفلية و التهيئة»؛ تحولِ غذا به ثِفْلیت اینجا تمام میشود. در قسمتِ قبل هم ثِفْل درست میشود، ولی چون هنوز موادِ غذایی مخلوط است، ثِفْلِ کامل نیست و ثِفْلِ تام نیست؛ اینجا است که استحاله غذا به ثِفْلیت کامل میشود، یعنی موادِ غذایی کاملاً گرفته میشوند و دیگر از این به بعد فقط ثِفْل است (اگر یک ذره موادِ غذایی داشته باشد، چون خیلی کم است به حساب نمیآید).
«و التهيئة لامتصاص مستأنف يطرأ عليه من الماساريقا»؛ این فایده دوم است. فایده اول این بود که غذا به سمتِ ثِفْلیت میرود که ثِفْلیتش تمام شود و کامل شود؛ دومی این است که غذا در همین روده آمادهِ امتصاصِ مستأنَف میشود. امتصاصِ ابتدائی را در قسمتهای روده انجام داد، اما در این قسمت از روده آماده میشود برای امتصاصِ مستأنَف.
(مثل اینکه من گفتم معده! معده درست نبود، باید میگفتم روده. حالا گاهی از اوقات اشتباه میشود، خودِ شما تصحیحش کنید).
«وَ تَهَیُّؤٌ» یعنی آماده شدن. پس دو چیز در این روده اتفاق میافتد: یکی «یَتِمُّ...» و دیگری «تَهَیُّؤٌ...»
« و التهيئة لامتصاص مستأنف يطرأ عليه من الماساريقا، و إن كان ليس فيه ذلك الامتصاص بامتصاص الكبد عنه الجوهر الغذائى الذي لا يتم مثله . و هو متحرك و منتقل و متفرق، بل إنما يتم إذا سلم من الكبد و قرب منه ليأتيه منه بالمجاورة هضم بعد هضم المعدة الذي كان بالسكون و المجاورة . و هو مجتمع محصور في شىء واحد يبقى فيه زمانا طويلا.»
تحلیل ترکیبی و مرجع ضمایر در «تَهَیُّؤٌ لِامْتِصَاصٍ مُسْتَأْنَفٍ...»
استحاله غذا به ثِفْلیت یکی «یَتِمُّ»، و دیگری « و التهيئة لامتصاص مستأنف يطرأ عليه من الماساريقا ». امتصاصِ مستأنَفی که «عَلَیْهِ» (علیه یعنی بر غذا) «مِنَ الْمَاسَارِیقَا».
اینجور که من معنا کردم، «مِنَ الْمَاسَارِیقَا» را متعلق گرفتم به، یعنی امتصاصِ مستأنَفی که از طریقِ ماساریقا بر این غذا عارض میشود. میتوانید «مِنَ الْمَاسَارِیقَا» را متعلق بگیرید به «امْتِصَاصٍ»، این هم خوب است: امتصاصی که مستأنَف است و این امتصاص از طریقِ ماساریقا انجام میشود، یعنی مکنده ماساریقا است.
« و إن كان ليس فيه ذلك الامتصاص »؛ ضمیر در «فِیهِ» توجه کنید به کجا برمیگردد: «فِیهِ» یعنی در غذایی که واردِ اعور شده است. «وَ إِنْ کَانَ لَیْسَ فِیهِ ذَلِکَ الاِمْتِصَاصُ» یعنی در غذایی که واردِ اعور شده است، «ذَلِکَ الاِمْتِصَاصُ» (ذلک الامتصاص شد امتصاصِ بعیده، یعنی امتصاصِ ابتدائی. این امتصاص، امتصاصِ مستأنَف است ولی ذلک الامتصاص امتصاصِ ابتدائی است). ولو در این غذایی که در اعور وارد شده است امتصاصِ ابتدائی انجام نمیگیرد، ولی امتصاصِ مستأنَف دارد واقع میشود.
«بِامْتِصَاصِ الْکَبِدِ» متعلق است به آن «امْتِصَاصٍ مُسْتَأْنَفٍ» در خطِ قبل (متعلق به «ذَلِکَ الاِمْتِصَاصِ» نیست، متعلق به آن «امْتِصَاصٍ مُسْتَأْنَفٍ» است). یعنی امتصاصِ مستأنَف به امتصاصِ کبد است «عَنْهُ» (یعنی از اعور امتصاص میکند کبد؛ از اعور، چون بحث سرِ امتصاصِ مستأنَف است).
امتصاص میکند از اعور جوهرِ غذایی را. کدام جوهرِ غذایی؟ جوهرِ غذاییای که به خاطرِ تحرکش تمامش مَسّ نشده، تمامش مکیده نشده و تمامش جذب نشده است. آن جوهرِ غذایی که به خاطرِ حرکت نتوانسته جذبِ کامل بشود، با امتصاصِ مستأنَفی که از طریقِ کبد انجام میگیرد تمام میشود.
« الجوهر الغذائى الذي لا يتم مثله »؛ ضمیر در «مِثْلُهُ» به امتصاص برمیگردد. این ضمیرها را حتماً توجه کنید: جوهرِ غذاییای که این صفت را دارد؛ «الَّذِی» صفتِ جوهرِ غذایی است. «لَا یَتِمُّ مِثْلُهُ» (یعنی مثلِ این امتصاص)، در حالی که این جوهرِ غذایی متحرک بود، منتقل بود، متفرق بود (یعنی در قسمتهای بالای روده این غذا متحرک بود، منتقل بود، متفرق بود؛ لذا مثلِ این امتصاصِ مستأنَف که دارد کامل میشود و تمام میشود، در آن قسمتهای بالایی انجام نمیگرفت).
«الَّذِی لَا یَتِمُّ مِثْلُهُ» یعنی—حالا «الَّذِی» را هم میتوانید صفت برای امتصاص بگیرید عیبی ندارد، ولی صفت برای جوهرِ غذایی هم خوب است—امتصاصی که مثلش قبل از ورودِ غذا در اعور انجام نگرفته بود؛ یعنی امتصاصی که مثلش تمام نشده بود در حالی که این غذا متحرک بود (یعنی در مثلش، یعنی امتصاصِ ابتدائی، امتصاصِ ابتدائی تمام نکرد کار را؛ چرا؟ چون غذا متحرک بود).
خب این روشن شد چه جور معنا کردم؟ توجه کردید؟ ضمیرِ «فِیهِ» را برگرداندم به غذایی که در اعور وارد میشود (به مطلقِ غذا راهاش ندادم، به غذایی که در اعور وارد میشود). «ذَلِکَ الاِمْتِصَاصُ» را امتصاصِ ابتدائی گرفتم، بعد «بِامْتِصَاصِ الْکَبِدِ» را متعلق گرفتم به آن امتصاصِ مستأنَف. البته اگر کسی بخواهد «ذَلِکَ الاِمْتِصَاصُ» را مطلق بگیرد، ابتدای عبارت با او همراهی میکند ولی انتهایش نه؛ آن «لَا یَتِمُّ» اجازه نمیدهد شما این کار را بکنید. چون اگر متعلق کنید، عبارت همراهی نمیکند با اینکه شما به مطلقِ امتصاص متعلق بگیرید؛ «ذَلِکَ الاِمْتِصَاصُ» حتماً با مطلبی که توضیح دادم متناسب است.
بررسی نسخه خطی در عبارت «بِامْتِصَاصِ الْکَبِدِ عَنْهُ...»
در بعضی نسخ، این جملهای که الان عربیاش را میخوانم وجود ندارد؛ دقت کنید در عبارت: «بِامْتِصَاصِ الْکَبِدِ عَنْهُ الْجَوْهَرَ الْغِذَائِیَّ لَهُ». این جملهای که الان عربی خواندم در بعضی نسخ نیست، آنگاه عبارت اینطور است: « وَ إِنْ کَانَ لَیْسَ فِیهِ ذَلِکَ الاِمْتِصَاصُ وَ هُوَ مُتَحَرِّکٌ وَ مُنْتَقِلٌ وَ مُتَفَرِّقٌ».
در بعضی نسخ اینطوری است. بنابراینِ این نسخ، ضمیر در «فِیهِ» به غذای واردشده در اعور برنمیگردد، به مطلقِ غذا برمیگردد؛ و مراد از «ذَلِکَ الاِمْتِصَاصُ»، امتصاصِ مستأنَف است نه امتصاصِ ابتدائی. معنا اینطوری میشود: ولو در غذا امتصاصِ مستأنَف انجام نشده بود در حالی که غذا حرکت میکرد (آنجا امتصاصِ ابتدائی انجام میشد، یعنی در غذا در حالی که متحرک بود امتصاصِ ابتدائی انجام میشد). جمله را بردارید خودتان نگاه کنید، اینطور میشود عبارت: «وَ إِنْ کَانَ لَیْسَ فِیهِ ذَلِکَ الاِمْتِصَاصُ وَ هُوَ مُتَحَرِّکٌ»؛ ولو اینکه در غذا، این امتصاصِ مستأنَف حاصل نشده بود در حالی که این غذا متحرک است (در حالی که این غذا متحرک است، امتصاصِ ابتدائی داشته انجام میشده است). «ذَلِکَ الاِمْتِصَاصُ» یعنی امتصاصِ مستأنَف. هر دو نسخه را داریم و هر دو را من بیان کردم.
تبیین شروطِ کمالِ امتصاص (سکون و قرب از کبد)
«بل إِنَّمَا یَتِمُّ...»؛ این در اینجا میخواهد یک شرطِ دیگر هم اضافه کند. الان از اینکه بیان کرد امتصاص کامل نشده چون غذا متحرک بوده، ما یک شرط را از همین عبارت استنباط میکنیم: نمیگوید سکون شرط است، میگوید امتصاص کامل نشد چون غذا متحرک بود؛ پس معلوم میشود حرکت مانعِ کمالِ امتصاص است. حرکت مانع است، پس سکون شرط است؛ اینجور میشود دیگر، اگر چیزی مانع شد خلافش میشود شرط. حالا اگر حرکت مانعِ تکمیلِ امتصاص است، خلافِ حرکت که سکون است میشود شرط. پس تا حالا ایشان یک شرط برای تمامیتِ امتصاص ذکر کرد.
و میخواهد شرطِ دومی ذکر کند:
شرطِ دوم این است که: غذایی که میخواهد امتصاصش کامل و تام بشود، باید نزدیکِ کبد باشد؛ یعنی باید بیاید نزدیکِ کبد تا خوب آنجا پخته بشود به اثرِ حرارتِ کبد، و بعداً به نحوِ تام جذب بشود. هم سکون دارد آن غذایی که در اعور است، و هم این اعور نزدیکِ کبد است؛ غذا در آن کاملاً نُضْج پیدا میکند، پخته میشود و جذب میشود.
ابنسینا در اینجا تعبیرِ «هَضْمٌ بَعْدَ هَضْمٍ» میکند؛ یعنی در اعور، غذا بارِ دوم دارد هضم میشود: بارِ اول در معده هضم شد (آنجا سکون داشت، غذا آنجا ساکن بود و حرکت نمیکرد، هضم شد؛ هضمی در حدی که کیلوس درست کرد)؛ بعد آمد در اعور ساکن شد تا هضمِ دوم انجام بگیرد. در هر دو جا که هضمش انجام میگرفت، غذا ساکن بود: هم در معده که هضمِ اول داشت انجام میگرفت، و هم در اعور که هضمِ ثانی دارد انجام میگیرد.
تفکیک هضمهای چهارگانه بدن با هضمهای مجرای گوارشی
این هضمِ اول و ثانیهای که میگویم، توجه داشته باشید با آن هضمی که در ساختنِ غذا گفته میشود فرق میکند. این هضمی که الان من دارم میگویم برای این است که غذا جذب و دفع بشود؛ اما آن، یک هضمِ دیگری داریم که چهار مرحله دارد و آن برای این است که غذا جذبِ بدن بشود: اول در معده هضم میشود، بعد در کبد هضمِ دوم پیدا میکند، بعد در رگها هضمِ سوم پیدا میکند، و بعد در عضوِ غذاگیر هضمِ چهارم پیدا میکند (که این را قبلاً هم داشتیم و توضیحش را هم گفتم).
این هضمی که الان من دارم میگویم که در معده انجام میشود و بعداً در اعور انجام میشود، غیر از آنها است. بله، اولین هضمی که انجام میشود و در معده است، با آن اولین هضمی که در آن چهار مرحله انجام میشود یکی است (یعنی هم در آن چهار مرحله هضم، اولین هضم در معده است و هم در این دو مرحله هضمی که الان داریم مطرح میکنیم اولین هضم در معده است)؛ ولی در آن چهار مرحله دومین هضم در کبد است، در این دو مرحله دومین هضم در اعور است! اصلاً اینجا هضم در واقع جذبِ غذا است، یا در واقع میشود گفت دنباله هضم است.
پس ببینید: چون کبد بر اثرِ حرارت، غذای موجود در اعور را هضم میکند (هضم میکند یعنی نُضْجش میدهد، یعنی آمادهاش میکند برای جذب)، اینچنین هضمی اینجا انجام میگیرد. این هضم، تقریباً دنباله هضمِ معده است، دنباله همان هضمِ اول است. اگر در آن چهار مرحله هضم لحاظ کنید، آن چهار مرحلهای که میگفتیم، مرحله اولش را میگفتیم معده، حالا اضافه میکنیم: «مرحله اول: معده ثم الأعور»؛ این مرحله اول است. مرحله دوم روشن شد که جایگاهِ این هضمی که ما میگوییم با آن هضمِ چهار مرحلهای کجا است. یک وقت این دو تا را خلط نکنید، نگویید در جای دیگر میگویی چهار تا هست و اینجا میگویی دو تا هست! این دو تا هم یکی دنباله دیگری است و مجموعاً یک هضم از آن چهار مرحله هضم حساب میشوند.
تطبیق عبارت پایان بخش اعور
«بل إِنَّمَا یَتِمُّ»؛ یعنی یتمُّ این امتصاص، «إِذَا سَلِمَ مِنَ الْکَبِدِ».
«سَلِمَ» در اینجا به معنی سلامت نیست، به معنای رهایی است، به معنای جدایی است (البته ممکن است خودِ سلامت هم به معنی رهایی باشد: رهایی از مرض، جدایی از مرض است). «إِذَا سَلِمَ مِنَ الْکَبِدِ» یعنی وقتی که آن مبدأ، آنی که شما اسمش را اعور میگذارید، جدایی از کبد داشته باشد (چون خودِ کبد میخواهد هضمِ ثانی را انجام دهد، این باید جدا باشد چون هضمِ اول را میخواهد انجام دهد، یا به تعبیرِ بهتر تتمه هضمِ اول را میخواهد انجام دهد؛ پس باید جدا باشد از کبد).
منتها «وَ قَرُبَ مِنْهُ»؛ جدایی از کبد باشد ولی نه جدایی با فاصله! جدا باشد، اما «قَرُبَ مِنْهُ» (یعنی قَرُبَ مِنَ الْکَبِدِ)، نزدیک به کبد باشد. چرا نزدیک به کبد باشد؟ به عبارت توجه کنید:
«لِیَأْتِیَهُ مِنْهُ بِالْمُجَاوَرَةِ هَضْمٌ بَعْدَ هَضْمِ الْمِعْدَةِ...»؛ «هَضْمٌ» فاعلِ «یَأْتِیَهُ» است. این ضمیرها را که برمیگردانم همه را توجه کنید: «لِیَأْتِیَهُ» (آن غذای واردشده در اعور را)، «مِنْهُ» (یعنی مِنَ الْکَبِدِ)، «بِالْمُجَاوَرَةِ» (به سببِ مجاورت؛ چون کبد نزدیکِ اعور است، به تعبیرِ دیگر مجاورِ اعور است؛ به خاطرِ این مجاورت بیاید آن غذا را از ناحیه کبد... چه چیزی بیاید؟) «هَضْمٌ»! یعنی آن غذایی که در اعور هست، به خاطرِ مجاورتِ کبد، هضمی برایش بیاید که «بَعْدَ هَضْمِ الْمِعْدَةِ» است (یک هضم در معده انجام میشود، هضمِ بعدی در اعور دارد انجام میشود و هضمِ بعدی را هم حرارتِ کبد دارد تولید میکند).
«لِیَأْتِیَهُ» (آن غذای وارد در اعور را)، «مِنْهُ» (از ناحیه کبد)، به سببِ مجاورتی که این کبد دارد، «یَأْتِی» این غذا را «هَضْمٌ»؛ اما این هضم «بَعْدَ هَضْمِ الْمِعْدَةِ» است.
«الَّذِی»؛ «الَّذِی» صفتِ هضم است: «الَّذِی کَانَ بِسُکُونٍ وَ مُجَاوَرَةٍ». آن هضمی که در معده انجام میشد «کَانَ بِسُکُونٍ» (یعنی غذا در معده ساکن بود و هضم داشت انجام میشد، اگر متحرک میشد هضم انجام نمیگرفت). «الَّذِی» یعنی هضم در معده که «کَانَ» (یعنی تحقّقَ) «بِسُکُونٍ وَ مُجَاوَرَةٍ»؛ هم غذا در معده ساکن بود و هم معده مجاورت با کبد داشت (مجاورت یعنی مجاورتِ معده با کبد؛ یعنی آنجا هم حرارتِ کبد کمک کرد غذای موجود در معده پخت، اینجا هم حرارتِ کبد کمک میکند غذای وارد در اعور میپزد).
پس هضم در هر دو جا با دخالتِ کبد است، لذا مجاورتِ کبد—یا به تعبیرِ ایشان قُرْبِ کبد—لازم است.
«وَ هُوَ مُجْتَمِعٌ...»؛ این واو، واوِ حالیه است. ضمیرش برمیگردد به غذا...
« فتكون نسبته إلى المعاء الغلاظ نسبة المعدة إلى الدقاق. و لما احتيج لذلك إلى أن يقرب من الكبد ليستوفى من الكبد بتوسط العروق امتصاص الصفاوة من الثفل»
تحلیل جمله معترضه در تشبیه اعور به معده دوم
در معده (نه در اعور)، غذای موجود در معده؛ یعنی هضمی که در معده انجام داده شد، به سکون و مجاورت بود؛ در حالی که غذا در معده جمع بود، در آن حال، هضمِ معدی داشت انجام میگرفت.
«وَ هُوَ» یعنی این غذا، «مُجْتَمِعٌ» بود، محصور و محبوس بود در شیءِ واحدی که معده است؛ در شیءِ واحدی محبوس بود و دیگر جریان در رودهها نداشت، بلکه در معده ساکن بود.
«یَبْقَى فِیهِ زَمَاناً طَوِیلاً»؛ این غذا در شیئی (شیئی که «یَبْقَى» آن غذا «فِیهِ» در آن شیء زماناً طویلاً)، معده را دارد توصیف میکند: معده چیزی است و ظرفی است که «یَبْقَى» در این ظرف، غذا مدتی طولانی. این بقاء یعنی سکون؛ و سکون شرط بود برای اینکه هضمِ معدی انجام بگیرد: هم سکون در معده و هم مجاورتِ با کبد.
اینجا را دقت کنید: اینجا دیگر ما اختلافِ نسخه نداریم، نسخهها همین است. منتها این نکته را توجه کنید: این عبارتی که من عربی میخوانم—به عبارت دقت کنید—این عبارتی که عربی میخوانم حالتِ جمله معترضه دارد، برش دارید!
عبارت این است: «... بعد هضم المعدة الذي كان بالسكون و المجاورة . و هو مجتمع محصور في شىء واحد يبقى فيه زمانا طويلا ». همین قسمت را (همین یک خطی که خواندم) برش دارید، عبارت اینطور میشود: «لِیَأْتِیَهُ مِنْهُ بِالْمُجَاوَرَةِ هَضْمٌ... وَ هُوَ سَاکِنٌ».
آن جمله را بردارید عبارت اینطور میشود: «لِیَأْتِیَهُ» (غذای موجود در اعور را)، «مِنْهُ» (من الكبد)، به سببِ مجاورت، «هَضْمٌ»، در حالی که «وَ هُوَ سَاکِنٌ» («هُوَ» یعنی این غذای موجود در اعور، ساکن است).
هضمِ اولی که میشد، در حالی بود که غذای موجود در معده ساکن بود؛ این هضمِ دومی هم که میشود، در حالی است که غذای موجود در اعور ساکن است. لذا ایشان میگوید اعور حکمِ معده را دارد و درست مثلِ معده دارد عمل میکند: همانطور که در معده که هضمِ اول میخواست انجام بگیرد غذا ساکن بود، در اعور هم که هضمِ دوم میخواهد انجام بگیرد غذا ساکن است. «وَ هُوَ سَاکِنٌ»؛ «هُوَ» یعنی غذای موجود در اعور ساکن است.
نسبتِ اعور به امعای غلاظ مانند نسبتِ معده به امعای دقاق
« فتكون نسبته إلى المعاء الغلاظ نسبة المعدة إلى الدقاق »؛ حالا که دیدید هضمِ اول با هضمِ دوم اینقدر با هم شباهت دارند که هر دو بر غذای ساکن وارد میشوند و هر دو با مجاورتِ کبد حاصل میشوند (این دو تا شباهت بینشان هست: آنچه در معده است با آنچه در اعور است شباهت دارد، هر دو در حالِ سکون هضم میشوند و هر دو به توسطِ کبد هضم میشوند)، به جهتِ این مشابهتی که وجود دارد، گفتند اعور معده دوم است، تشبیه کردند به آن معده اول؛ این به شکلِ معده است.
« فتكون نسبته إلى المعاء الغلاظ نسبة المعدة إلى الدقاق »؛ معده قبل از روده باریک است که کار را انجام میدهد و محتوایی را که کار رویش انجام داده به روده باریک ارسال میکند. اعور هم قبل از روده بزرگ است (یعنی اولِ روده بزرگ است)، کار را در محتوای خودش انجام میدهد و بعد از اینکه کار انجام داد، ارسال میکند به مابعدِ خودش. همان کاری را که معده نسبت به روده باریک میکند، همان کار را این اعور نسبت به قسمتهای بعدیِ روده بزرگ میکند.
پس خیلی شبیه هماند؛ بیان کردم هم غذا در آن ساکن میشود، هم کبد مجاورش است و فعالیت میکند، و هم اینکه آن معده محتوای خودش را تخلیه میکند تا در رودههایی که بعد از خودش هستند قرار گیرد، این اعور هم محتوای خودش را تخلیه میکند در رودههایی که بعد از خودش هستند.
پس نسبتِ اعور به امعای غلاظ (یعنی رودههای بزرگ)، مانندِ نسبتِ معده به دقاق (رودههای باریک) است. همان حکمی را که معده نسبت به رودههای باریک دارد و محتوایش را به آنها ارسال میکند، همان حکم را اعور نسبت به رودههای بزرگ دارد و محتوای خودش را به آنها ارسال میکند.
بررسی نسخه الشفاء و القانون در عبارت «وَ أُحْتِیجَ لِذَلِکَ...»
کتابِ ما دارد: «وَ لَمَّا أُحْتِیجَ لِذَلِکَ...». هم نسخه قانون و هم نسخه خطیِ شفا، «لِذَلِکَ» را جلو آوردهاند و «لَمَّا» را حذف کردهاند؛ گفتهاند: «وَ أُحْتِیجَ لِذَلِکَ...». هم «لَمَّا» حذف شده و هم «لِذَلِکَ» جلو آمده است. حالا جلو آمدنِ «لِذَلِکَ» و عقب آمدنش خیلی مهم نیست، «لَمَّا» حذف شده و باید هم «لَمَّا» حذف بشود! در کتابِ ما هم هرچه میگردید، جوابِ «لَمَّا» نمیآید! و با وجودِ «لِذَلِکَ» هیچ احتیاجی به «لَمَّا» نداریم. پس هم جواب ندارد، هم بینیازی از آن هست، و هم در نسخ نیست.
«وَ أُحْتِیجَ لِذَلِکَ...»؛ یعنی به خاطر اینکه در اعور، غذا باید هضمٌ بعدَ هضمٍ پیدا کند تا کاملاً امتصاص بشود، به خاطر همین است که اعور نزدیک به کبد شده است تا کبد با حرارتش بتواند غذای موجود در اعور را به هضمِ دوم هضم کند (یا به تعبیرِ خودِ ابنسینا، این کبد بتواند تمامِ هضم را حاصل کند، یعنی هضمِ کامل را، هضمِ تام را).
خب بعد از اینکه این هضمِ تام انجام شد چه اتفاقی میافتد؟ ایشان میگوید بقیه غذایی که نتوانسته هضم بشود و قابلیتِ جذب به بدن را ندارد، این رانده میشود به سمتِ جایی که برای این غذا بهترین جا است.
دقت کنید: غذا در رودههای باریک، مقدارش جذب میشود و مقدارِ زیادیاش جذب نمیشود؛ ارسال میشود به جایی که برایش بهتر است، یعنی ارسالش میکنند به اعور تا آن مقدار غذایی که در معده و رودههای باریک نتوانسته جذب بشود. آن مقدار غذایی که نتوانسته جذب بشود حالا جذب بشود، آن مقداری که نتوانسته هضم بشود حالا هضم بشود (هم جذبش و هم هضمش؛ اول هضم باید اتفاق بیفتد).
تقسیمبندی غذا به «مَا هُوَ أَطْوَاعُ» و «مَا هُوَ أَعْصَى»
توضیحِ مطلب را توجه کنید: میفرماید غذا در معده است و همچنین وقتی میآید در رودههای باریک، به دو قسمت تقسیم میشود:
۱. یک قسمت: «مَا هُوَ أَطْوَاعُ لِلْاِنْفِعَالِ»؛ به همین تعبیری که بیان میکنم توجه کنید: «أَطْوَاعُ لِلْاِنْفِعَالِ» یعنی آماده است که تأثیرِ کبد را بپذیرد، قُرْب به کبد دارد، کبد حرارتش را میفرستد و آن را هضم مینماید و بعد هم امتصاصش میکند. هم آمادگی برای هضم دارد چون در دسترس است، و هم آمادگی برای جذب دارد چون باز هم در دسترس است.
۲. اما یک قسمتهایی آن دور و برها است، در قسمتهای وسط است که دور است و در دسترسِ رگهای ماساریقا نیست، حرارتِ کبد هم آنچنان به آن قسمت نمیرود؛ به آن میگوید «مَا هُوَ أَعْصَى». «مَا هُوَ أَعْصَى» یعنی عصیان میکند از پذیرشِ اثرِ کبد، و عصیان میکند از امتصاصی که رگهای ماساریقا دارند؛ نه در اختیارِ رگهای ماساریقا قرار میگیرد و نه حرارتِ کبد را آنچنان میپذیرد که هضم بشود.
آن «مَا هُوَ أَطْوَاعُ»، آن بخشی است که هم حرارتِ کبد را میپذیرد و هم آمادگیِ جذب دارد؛ این «مَا هُوَ أَطْوَاعُ»، بخشیش در معده و بخشیش در روده باریک هضم میشد و جذب میشد و تمام شد. آن «مَا هُوَ أَعْصَى» باقی میماند.
«مَا هُوَ أَعْصَى» باید کجا برود؟ ارسال میشود به اعور، که در آنجا عصیانش را کنار بگذارد و مطیع بشود و هم هضم را بپذیرد و هم جذب را بپذیرد.
چرا آنجا نمیتوانست؟ چون در وقتی که در معده است غذا زیاد است؛ آنجا چون غذا زیاد است، بخشی از غذا میپوشاند بخشِ دیگر را، «غَامِرِ» آن بخشِ دیگر میشود و آن بخشِ دیگر میشود «مَغْمُور». این مغمور به مانع گرفتار است، آن غامر مانعِ او است و آن غامر نمیگذارد این در دسترس قرار گیرد. بعد، آن غامر هضم میشود و جذب میشود و میرود به سمتِ کبد، خودِ این مغمور تنها میماند.
وقتی تنها ماند و آمد در اعور، هم در دسترسِ کبد قرار میگیرد و هم در دسترسِ ماساریقا قرار میگیرد، هم هضم را میپذیرد و هم جذب را میپذیرد؛ چون غامرش از بین رفت! آن کثرتِ ماده باعث شد که این بخش از غذا که «مَا هُوَ أَعْصَى» است نتواند در دسترس قرار گیرد.
چون آن «مَا هُوَ أَطْوَاعُ» جذب شده و رفته است، «مَا هُوَ أَعْصَى» باقی میماند. «مَا هُوَ أَعْصَى» میآید در اعور؛ دیگر عاملی ندارد، مانعی وجود ندارد، آنجا در دسترسِ کبد و رگها قرار میگیرد، کبد طبخَش میکند و رگها هم جذبش میکنند و هم هضم و هم جذب را میپذیرد.
پس اینکه خداوند اعور را آفریده، برای این است که آن قسمت از غذایی که هضم نشده ضایع نشود، بیاید اینجا استفادهاش را برساند به بدن. قبلاً نمیتوانست استفاده برساند به خاطر اینکه مانع داشت، حالا که مانعش برطرف شده استفادهاش را میرساند.
تطبیق عبارت پایانی منفعت اعور و نقدِ متنی جملات
«وَ أُحْتِیجَ لِذَلِکَ أَنْ یَقْرُبَ مِنَ الْکَبِدِ...»؛ یعنی این غذا یا این اعور، «لِذَلِکَ» (به خاطر اینکه هضمِ دوم را پیدا کند) احتیاج دارد به اینکه «أَنْ یَقْرُبَ مِنَ الْکَبِدِ»، نزدیکِ کبد بشود. اعور یا غذای داخل در اعور باید نزدیکِ کبد بشود تا کبد بتواند تأثیر بگذارد و هضمِ دوم را انجام دهد.
«لِیُسْتَوْفَى مِنَ الْکَبِدِ بِتَوَسُّطِ الْعُرُوقِ...»؛ تا استیفاء بشود (یعنی کامل بشود) از ناحیه کبد به توسطِ عروقِ ماساریقا؛ کامل بشود چه چیزی؟
«امْتِصَاصُ صَفَاوَتِهِ مِنَ الثِّفْلِ»؛ (این «امْتِصَاصُ» فاعلِ «لِیُسْتَوْفَى» است). «مِنَ الثِّفْلِ» متعلق به «امْتِصَاصُ» است؛ یعنی از این ثِفْلی که آمده در اعور، امتصاصی انجام شود که آن امتصاص کامل است؛ تا کامل بشود از ناحیه کبد (از ناحیه کبد، «مِنْ» را توجه کنید ناشی از ناحیه معنا میکنم) تا استیفاء بشود از ناحیه کبد به توسطِ عروقِ ماصّه استیفاء بشود امتصاصِ خالص از ثِفْل؛ یعنی خالص را از ثِفْل استخراج کند، بعد خالص را بفرستد در ماساریقا و کبد، و بعد هم ثِفْل را بفرستد بیرون، بفرستد در قولون و از قولون هم بفرستد در مستقیم و از اینجا خارجش کند.
«تَمَامُ الْهَضْمِ»؛ «تَمَامُ» بدل از «امْتِصَاصُ» است: «لِیُسْتَوْفَى امْتِصَاصُ صَفَاوَتِهِ... تَمَامُ الْهَضْمِ»، تا هضم تمام بشود.
در نسخه خطیِ شفا و در نسخه قانون، این جملهای که میخوانم نیست: «امْتِصَاصُ صَفَاوَتِهِ مِنَ الثِّفْلِ»؛ این جمله آنجا وجود ندارد! عبارت اینطور است: «مِنَ الْکَبِدِ بِتَوَسُّطِ الْعُرُوقِ تَمَامُ الْهَضْمِ». خیلی عبارت روانی است دیگر! متوجه شدم؛ این بدل گرفتن برای امتصاص را فاعلِ استیفاء قرار دادم، «تَمَامُ الْهَضْمِ» را بدل گرفتم. ولی اگر «امْتِصَاصُ صَفَاوَتِهِ مِنَ الثِّفْلِ» در عبارت نباشد (چنانکه در نسخه خطیِ شفا نیست و در قانون هم نیست)، آنگاه این «تَمَامُ الْهَضْمِ» میشود فاعلِ «لِیُسْتَوْفَى»: تا کامل بشود از ناحیه کبد تمامِ هضم.
« و إحالة الباقى مما لم ينهضم و لم يصلح لمص الكبد إلى أجود ما يمكن أن يستحيل إليه »؛ «إِلَى أَجْوَدِ مَا» متعلق به این «إِحَالَةُ» است. «الْبَاقِی» یعنی آنچه باقی مانده است از آن صفا. یعنی خالصِ غذا را این رگها مکیدند و تمام شد؛ بعد که خالصِ غذا مکیده شد، آنچه که باقی مانده ثِفْل است که باید از بدن اخراج بشود. آن ثِفْل کجا؟ میگوید:
«وَ إِحَالَةُ الْبَاقِی»؛ باقی چیست؟ « مما لم ينهضم و لم يصلح لمص الكبد ». باقی، آن است که هضم نشد (یعنی در اختیارِ قوه هاضمه قرار نگرفت، حرارتِ کبد را پیدا نکرد، به قولِ ایشان «أَعْصَى» بود، «مَا هُوَ أَعْصَى» بود، بخشِ عصیانِ غذا بود که تحتِ تصرفِ کبد واقع نشد). این « لم ينهضم » هضم نشد، «وَ لَمْ یَصْلُحْ لِمَصِّ الْکَبِدِ» آمادگی پیدا نکرد برای اینکه کبد آن را بمکد؛ یعنی نه هضم شد و نه جذب شد (هضم نشد چون در دسترسِ هاضمه نبود، جذب هم نشد چون در دهانه ماساریقا نبود). حالا این چی؟ این بخشی از غذا که هضم نشد...
«... و إحالة الباقى مما لم ينهضم و لم يصلح لمص الكبد إلى أجود ما يمكن أن يستحيل إليه إذ كان قد عصى في المعدة و لم يصل إليه تمام الهضم بسبب كثرة المادة و سبوق الانفعال إلى ما هو أطوع لغمور ما هو أطوع لما هو أعصى. و الآن فقد جردها فهو عصى »[2]
تحلیل علل ناهضم ماندن بخش «أَعْصَى» از غذا در معده و راهیابی آن به اعور
باید چه بشود؟ احاله میشود « إلى أجود ما يمكن أن يستحيل إليه ». «مَا» را به معنای جا بگیرید: به بهترین جایی که، یا به بهترین حالتی که ممکن است متحول بشود این باقی به آنجا. این باقی را میفرستند آنجایی که بهترین جای فرستاده شدنشان است؛ یعنی به بهترین حالت تبدیلش میکنند تا در آن بهترین حالت، آن نقصی که قبلاً داشت برطرف بشود (یعنی آن قسمت از غذایی که «أَعْصَى» بوده و نتوانسته هضم بشود، آن قسمت از غذا اطاعت کند و هضم بشود).
«إِذْ کَانَ قَدْ عَصَى فِی الْمِعْدَةِ»؛ (این ضمیرها را توجه فرمودید که ضمیر در «یَسْتَحِیلُ» برمیگشت. ضمیر در «إِلَیْهِ» برمیگشت به «مَا»).
«إِذْ کَانَ»؛ یعنی این باقی، «قَدْ عَصَى فِی الْمِعْدَةِ»؛ در معده عصیان کرد. عصیان کرد یعنی چه؟ یعنی:
«وَ لَمْ یَصِلْ إِلَیْهِ تَمَامُ الْهَضْمِ»؛ هضمِ کامل به آن نرسید. این «وَ لَمْ یَصِلْ إِلَیْهِ تَمَامُ الْهَضْمِ» عطفِ تفسیری بر «عَصَى» است.
چرا عصیان کرد؟ چرا در اختیارِ قوه هاضمه قرار نگرفت تا هضم بشود، و چرا در دهانه ماساریقا نیامد تا جذب بشود؟ میفرماید علتش این بود که آن بخشی که اطاعت میکرد هاضمه را، آن پوشانده بود این قسمتِ أَعْصَى را و نمیگذاشت این قسمتِ أَعْصَى در اختیارِ قوه قرار گیرد تا اطاعت کند. خدا باید این غذای باقیمانده را بفرستد در اعور، تا آنجا دیگر مانع نداشته باشد و کاملاً در دسترسِ قوه هاضمه و رگهای ماساریقا قرار گیرد تا هم هضم بشود و هم جذب بشود.
چرا جذب نشد؟ چرا هضم نشد؟
۱. لِکَثْرَةِ الْمَادَّةِ: منظور از ماده، ماده غذایی است، غذای موجود در معده است. چون غذای موجود در معده زیاد بود، بخشیش آمد جلو و به آن رگهای ماساریقا متصل شد و به وسیله آن رگها مکیده شد به سمتِ کبد؛ بخشِ دیگرش که در اختیارِ ماساریقا قرار نگرفت، بلکه از فَم (از بواب که دهانه دومِ معده است) واردِ روده شد. حالا این بخشی که واردِ روده شده است باید بیاید در اعور، که تا حالا أَعْصَى بوده است حالا بشود مطیع. به سببِ «کَثْرَةِ الْمَادَّةِ»؛ یعنی علتِ ناهضم ماندنش یک علتِ مرکب است: یک جزئش کثرتِ ماده است، جزءِ دیگرش چیست؟
۲. وَ سُبُوقِ الانْفِعَالِ إِلَى مَا هُوَ أَطْوَاعُ: ببینید چطوری میخوانم: «وَ سُبُوقِ الانْفِعَالِ إِلَى مَا هُوَ أَطْوَاعُ». انفعال یعنی انهضام و هضم شدن؛ سبقت گرفت به آن بخشِ أطوعِ غذا.
چون غذا زیاد بود، اولاً این قوه هاضمه رفت به سمتِ أطوع نه به سمتِ أَعْصَى، و آن قسمتِ أَعْصَى باقی ماند. اگر غذا قلیل بود، خب قوه هاضمه میرفت به سمتِ کلِ این غذای قلیل؛ اگر غذا کثیر بود ولی قوه هاضمه میتوانست خودش را به آن دور و برها برساند، باز میرفت سراغِ آن أَعْصَى. ولی اولاً غذا کثیر بود، ثانياً این قسمتهای أطوع جلو و دمِ دستِ قوه بودند و آن قسمتِ أَعْصَى دوردست بود؛ لذا قوه هاضمه فعالیتش را روی همین قسمتِ أطوع انداخت و قسمتِ أَعْصَى همچنان أَعْصَى ماند و هضم نشد و جذب نشد. این باید بیاید در اعور بماند تا آنجا هضم و جذب بشود.
این «لِکَثْرَةِ الْمَادَّةِ» دلیل بر عصیان است یا دلیل بر عدمِ وصولِ تمامِ هضم (فرق نمیکند، عصیان با عدمِ وصولِ تمام یکی است). این عصیان به سببِ این بود که:
۱. ماده کثیر بود؛
۲. انفعال (یعنی انهضام و پذیرشِ هضم) سبقت گرفت به «مَا» (یعنی به قسمتی از غذا) که أطوع بود برای هضم.
خب چرا آن عصیان کرد؟ چرا این انفعال سبقت گرفت به این بخشِ أطوع و به آن بخشِ أَعْصَى نرفت؟ چون بخشِ أطوع جلوی أَعْصَى را گرفته بود و مانع شده بود!
۳. لِغَمْرِ مَا هُوَ أَطْوَاعُ لِمَا هُوَ أَعْصَى: «غَمْر» را در اینجا معنا کنید؛ توجه کنید چهچیزی معنا میکنید: فرو رفتن نه! فرو گرفتن! حتماً فرا گرفتن معنا کنید؛ چون «لِمَا هُوَ أَعْصَى» اقتضاء میکند که ما «غَمْر» را به معنای فرا گرفتن معنا کنیم؛ چون فرا گرفت «مَا هُوَ أَطْوَاعُ»، فرا گرفت «مَا هُوَ أَعْصَى» را. آن بخشی که أطوع بود فرا گرفت آن بخشی را که أَعْصَى بود، و نگذاشت که آن در اختیارِ قوه هاضمه واقع شود.
عبارت را توجه کنید: به خاطرِ فرا گرفتنِ این غامر. بیان کردم این دلیل برای «سُبُوق» است. چرا انفعال به سمتِ این أطوع رفت؟ چون أطوع مانعِ أَعْصَى بود؛ اگر مانع نمیشد، انفعال به سمتِ أَعْصَى هم میرفت. حالا که این أطوع مانع شده است، انفعال به سمتِ أطوع رفته و به سمتِ أَعْصَى نرفته است: «لِغَمْرِ مَا هُوَ أَطْوَاعُ»؛ چون فرا گرفته است آن بخش از غذایی که أطوع بوده است برای هضم، فرا گرفته است «لِمَا» (یعنی آن بخشِ دیگری را که أَعْصَى بود).
زوالِ مانع و تجرّدِ «مَا هُوَ أَعْصَى» در اعور
«وَ الْآنَ»؛ الان یعنی چه؟ یعنی بعد از اینکه أطوع جذب شد و رفت، و این أَعْصَى آمد در اعور:
«وَ الْآنَ فَقَدْ تَجَرَّدَ مَا هُوَ أَعْصَى...»
کتابِ ما دارد: «فَقَدْ تَجَرَّدَهَا فَهُوَ أَعْصَى»! این اصلاً معنا نمیشود!
عبارت اینطور است: «وَ الْآنَ فَقَدْ تَجَرَّدَ مَا هُوَ أَعْصَى»؛ برهنه شده است آن که أَعْصَى بود، آن که تا حالا عصیان میکرد برهنه شد، یعنی مانعش برطرف شد. وقتی این مانع برطرف شد و برهنه شد، حالا در اختیارِ قوه هاضمه و در اختیارِ دهانههای ماساریقا قرار گرفته است؛ هم هضم میشود و هم جذب میشود.
خب اگر بخواهم بخوانم، همینجا باید بخوانم و وقتم هم دارد تمام میشود. حالا ایشان میگوید حالا که دمِ دست آمد این غذا، به محضی که قوه فاعله بیاید، قوه فاعله او را برهنه از مانع میبیند و شروع میکند به فعالیت، و این غذا دیگر هیچ شأنی پیدا نمیکند جز اینکه مابقیاش بشود ثِفْل و برای اخراج شدن آماده بشود.
دیگر این قسمت هم توجه میکنید درست وسطِ مطلب است، اما دیگر هرچه بخواهیم ادامه بدهیم نمیشود. بنابراین جلسه طولانی شد، قسمتهای قبلش را مطالعه کنید تا فردا که توضیح میدهم خیلی ابهام نداشته باشد.