« فهرست دروس
درس طبیعیات شفا - استاد محمدحسین حشمت‌پور

99/07/28

بسم الله الرحمن الرحیم

 افعال دوگانه صفراء در امعاء (غَسل و لَذع)/فصل پنجم در تشریح امعاء /فن هشتم در طبیعیات شفا (حیوان)

 

موضوع: فن هشتم در طبیعیات شفا (حیوان)/فصل پنجم در تشریح امعاء / افعال دوگانه صفراء در امعاء (غَسل و لَذع)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

**فن هشتم طبیعیات شفا (الحیوان)، صفحه ۳۰۳، سطر هشتم:**

«و طائفة أخرى تنغسل عنه إلى ما تحته من الأمعاء، لأن المرة الصفراء تنجلب من الحرارة إلى هذا المعاء»[1]

 

بازخوانی مقدماتی: سبب دوم خلوّ روده صائم (تغسيل به وسیله صفراء)

گفتیم که روده‌ها شش قسمت دارند. قسمت اول اثناعشر بود که درباره‌اش بحث کردیم. قسمت دوم صائم بود که الان درباره‌اش بحث داریم. گفتیم صائم غالباً خالی است، بعد خواستیم برای خالی بودنش—یا بلکه تسمیه‌اش به صائم—دلیل بیاوریم؛ دو تا سبب را ذکر کردیم که این دو سبب با هم همراهی می‌کردند و باعث می‌شدند که این صائم خالی بماند:

۱. **سبب اول:** عبارت از این بود که آن کیلوسی که از معده واردِ این صائم می‌شود، به توسطِ رگ‌های ماساریقا به سمتِ کبد رانده می‌شود؛ و چون رگ‌های ماساریقا در آن قسمت زیادند، رانده شدنِ کیلوس به آن قسمت زیاد هست و به همین جهت خیلی کیلوس در این صائم باقی نمی‌ماند، چون سریعاً ارسال می‌شود به کبد. این سببِ اول بود برای خالی شدنِ صائم.

۲. **سبب دوم:** این است که اگر چیزی هم در این صائم باقی بماند، صفرای خالصی که واردِ این صائم می‌شود، آن چیزها را (آن کیلوس‌های باقی‌مانده را) می‌شوید و به سمتِ قسمت‌های پایینِ روده سوق می‌دهد. به این جهت، دیگر چیزی در این صائم باقی نمی‌ماند: مقداری‌اش که به توسطِ رگ‌های ماساریقا به سمتِ کبد ارسال شده، و مقداری هم به توسطِ صفرا به سمت‌های سافلِ روده ریخته می‌شود. بنابراین این روده تقریباً از کیلوسی که از معده گرفته خالی می‌شود.

ما بحثِ اول را—که گفتیم قسمتی از کیلوس به وسیله کبد مکیده می‌شود و از صائم تخلیه می‌شود—در جلسه گذشته توضیح دادیم. حالا درباره طایفه دیگری از کیلوس که در صائم باقی مانده‌اند می‌خواهیم بحث کنیم؛ بگوییم این طایفه دیگر از کیلوس هم به توسطِ صفرا شسته می‌شوند و به قسمت‌های پایینِ روده ارسال می‌شوند.

می‌فرماید که صفرا وقتی واردِ این قسمت از روده می‌شود، صفرای خالص است؛ چون کیسه صفرا به این قسمت از روده نزدیک است. وقتی که صفرا را تخلیه می‌کند، خالصاً تخلیه می‌کند و با چیزی مخلوط نیست. ولی بعد از اینکه تخلیه شد، این صفرا در صائم بالاخره با کیلوس مخلوط می‌شود و بعد که در قسمت‌های دیگرِ روده این صفرا وارد می‌شود، دیگر صفرای خالص نیست؛ چون همراهِ خود چیزهایی برده است. لذا در قسمت‌های دیگرِ روده کاملاً شویندگی ندارد. این صفرا وارد می‌شود ولی به خاطرِ خلطی که دارد کاملاً شویندگی ندارد؛ اما در صائم چون خالصاً وارد می‌شود، کاملاً کیلوس را می‌شوید و آن صائم را خالی می‌کند. این مطلب را ایشان در ابتدا بیان می‌کنند.

 

افعال دوگانه صفراء در امعاء (غَسل و لَذع)

بعد همین مطلب را تکمیل می‌کنند و می‌فرمایند: صفرا دو تا کار انجام می‌دهد:

۱. یکی **شویندگی (غَسْل)** است که الان اشاره کردیم.

۲. دیگری اینکه **تهییج می‌کند برای لَذْع (گزش)**؛ یعنی در روده که وارد می‌شود، بر اثرِ داغی‌ای که دارد و بر اثرِ حِدّتی که دارد، این روده را می‌گزد. و با گزیدنِ روده، روده تهییج می‌شود و شروع می‌کند به دفعِ آنچه که در درونش است.

پس این صفرا هم شویندگی دارد و هم کمک می‌کند به اینکه آن سُفْل و کیلوسی را که در روده قرار گرفته دفع کند. علتِ لَذْعش هم حِدّتش است که حِدّتش باعث می‌شود روده گزیده بشود و با گزیده شدنِ روده، این روده به هیجان بیاید؛ وقتی به هیجان آمد، داخلِ خودش را خالی می‌کند.

*(توجه استاد به نقل‌قول شاگرد از صفحات قبل کتاب)*

بله، عبارتِ خوبی که به من نشان می‌دهید! چه فصلی است؟ **فصل ۶ از مقاله دوازدهم**، کتابِ ما صفحه ۲۱۳ (یعنی تقریباً ۱۰۰ صفحه قبل)، دارد منافعِ صفرا را ذکر می‌کند و می‌گوید: **«فِیهَا مَنْفَعَتَانِ: إحداهما غسل المعاء من الثفل و البلغم اللزج، و الثانية لذعه..[2] **؛ همین دو تایی که بیان کردم آنجا هم گفته شده است. بله خوب است، من این‌ها را یادم می‌رود از قبل، به‌خصوص ۱۰۰ صفحه گذشته را! شما الحمد لله یادتان است. خب این دو تا خاصیت را ایشان برای صفرا اینجا ذکر می‌کند که معلوم شد در صفحه ۲۱۳ همین دو خاصیت را گفتیم.

خب، دو تا کار پس صفرا انجام می‌دهد، ببینیم نتیجه این دو کار چه می‌شود:

- **نتیجه اولی (شستن / غَسْل):** این است که باقی‌مانده در صائم برود به سمتِ پایین، یعنی برود به سمتِ قسمت‌های پایینِ روده. این غَسْل باعث نمی‌شود که آن محتوای روده واردِ کبد بشود، فقط باعث می‌شود که محتوای روده به قسمت‌های پایینِ روده رانده شود.

- **نتیجه دومی (تهییج و گزش / لَذْع):** گزیدنِ روده و تهییجِ روده باعث می‌شود که محتوای روده به سمتِ دو چیز برود:

۱. یکی به سمتِ کبد برود و در اختیارِ آن رگ‌های ماساریقا قرار گیرد تا آن‌ها بفرستندش به سمتِ کبد.

۲. دوم اینکه به سمتِ اسفل (یعنی روده‌های پایین‌تر) برود.

پس شستن نتیجه‌اش این می‌شود که محتوای روده به سمتِ پایین برود، اما تهییج نتیجه‌اش دو چیز است: یکی اینکه محتوای روده به سمتِ پایین برود، و دیگر اینکه قسمتی از محتوا هم به سمتِ رگ‌های ماساریقا برود تا از آنجا به کبد ارسال بشود.

پس این‌طور شد: در ابتدای بحث این‌چنین گفتیم که طائفه‌ای از آن کیلوسی که در صائم واقع شده است، به وسیله ماساریقا مکیده می‌شود و به کبد ارسال می‌شود؛ طائفه دیگری از همان کیلوس به وسیله صفرا شسته می‌شود و به سمتِ روده‌های پایین سوق داده می‌شود. این مطلبِ ابتدایی بود که گفتیم.

بعد خواستیم توضیحِ بیشتر بدهیم که اصلاً صفرا در این روده‌ها چه می‌کند؛ گفتیم دو تا کار انجام می‌دهد: یکی شستشو و یکی هم تهییج. بعد نتیجه شستشو را گفتیم و نتیجه تهییج را هم گفتیم:

- نتیجه شستشو این بود که این محتوای روده به سمتِ روده‌های پایین سوق داده بشود.

- و نتیجه تهییج این بود که محتوای روده به دو سمت برود: یکی به سمتِ کبد و یکی هم به سمتِ روده‌های پایین.

خب وقت این اتفاق افتاد، پیداست دیگر صائم خالی می‌شود! چون هم طایفه اولش به سمتِ کبد رفته، و هم طایفه دومش شسته شده به سمتِ پایینِ روده‌ها یا باز هم به سمتِ کبد رفته است. علی‌أي‌حال هرچه در درونِ صائم است، از صائم خارج می‌شود و نتیجتاً صائم خالی می‌ماند و به همین جهت هم به آن صائم می‌گویند.

پس دو جهت با هم همراهی کردند و به ما فهماندند که صائم باید خالی باشد: یکی آن طایفه اول که به سمتِ کبد رفت؛ دوم صفرا که طایفه دوم را قسمتی‌اش را به سمتِ کبد فرستاد و قسمتی‌اش را هم به سمتِ پایین و روده‌های زیرین ارسال کرد.

 

تطبیق عبارات متن کتاب

**صفحه ۳۰۳، سطر هشتم:**

«وَ طَائِفَةٌ أُخْرَى»؛[3] یعنی مِنَ الْکِیلُوسِ؛ از آن کیلوسی که از معده واردِ صائم شده است. طائفه‌ای را گفتیم به سمت کبد می‌رود، حالا می‌گوییم طائفه دیگری:

«تَنْغَسِلُ عَنْهُ إِلَى مَا تَحْتَهُ»؛ شسته می‌شود «عَنْهُ» (یعنی از این صائم) و سوق داده می‌شود به «مَا تَحْتَهُ» (ما تحتِ صائم، که امعای دیگر یعنی به دقاق و اعور و تا آخر است) که آن صفرا می‌آید این محتوا را می‌شوید.

«تَنْغَسِلُ» از ماده انفعال است، یعنی قبولِ غَسْل می‌کند نه اینکه بپوشاند و بشوید؛ شوینده صفرا است. این طائفه اخری شسته شده است به وسیله صفرا، لذا «تَنْغَسِلُ» یعنی شسته می‌شود نه اینکه بشوید. به صفرا که می‌رسد می‌گوید «تَغْسِلُ»؛ صفرا را می‌گوید «تَغْسِلُ» یعنی می‌شوید، اما آن کیلوسی را که در صائم است می‌گوید «تَنْغَسِلُ» یعنی شسته می‌شود.

« لأن المرة الصفراء تنجلب من الحرارة إلى هذا المعاء»؛ «مِرَّة» همان صفرا است؛ گاهی مِرَّة گفته می‌شود، گاهی صفرا گفته می‌شود، گاهی دو تا با هم می‌آیند. « تنجلب من الحرارة إلى هذا المعاء »؛ مراره آن کیسه صفرا را می‌گویند، ظرفی که صفرا در آن ذخیره می‌شود. این صفرا کشیده می‌شود از مراره (ظرفِ صفرا) کشیده می‌شود به سمتِ این روده که روده صائم است.

«خَالِصَةً»؛ واوِ حالیه است، در حالی که صفرا وقتی واردِ روده صائم می‌شود خالص است؛ چون مستقیم از کیسه صفرا می‌آید و هنوز با چیزی برخورد نکرده تا مخلوط بشود و خلط پیدا کند و تشوّب پیدا کند. از این به بعد که می‌آید کیلوس را می‌شوید، با کیلوس مخلوط می‌شود و دیگر بعد از این مخلوط است و خالص نیست؛ ولی وقتی واردِ صائم می‌شود خالص است.

« فتكون قوية الغسل شديدة تهيج القوة الدافعة باللذع »؛ این «فَتَکُونُ» دو تا صفت می‌خواهد برای صفرا ذکر کند:

۱. **قَوِیَّةَ الْغَسْلِ**

۲. ** شديدة تهيج القوة الدافعة باللذع **

این دو تا صفتِ صفرا هستند: صفتِ اولش این است که «قَوِیَّةَ الْغَسْلِ»، کامل می‌شوید. شویندگی مالِ صفرا است، آن کیلوس انغسال دارد. غَسْلمش قوی است. چرا غَسْلمش قوی است؟ خودِ ایشان گفت «خَالِصَةً»، اما بعضی محشّین در اینجا (محشّینِ قانون) می‌گویند چون رقیق است و دارای جلاء و صفا است. این همان حرفِ ابن‌سینا است با توضیحِ بیشتر: خالص است یعنی رقیق است و هنوز مخلوط با چیزهای ضخیم و کثیف نشده و آن رقتِ اصلی‌اش را از دست نداده است؛ بعد هم دارای جلاء است، یعنی هنوز کدر نشده بر اثرِ مخلوط شدن با کیلوس. ابن‌سینا به طور خلاصه گفت «چون خالصه»، اما شارحینِ قانون می‌گویند رقیق است از نظرِ قوام، و جلاء دارد از نظرِ رنگ (هم رقیق است و هم صاف است)، به این جهت می‌تواند قویة الغسل باشد.

صفتِ دوم: « شديدة تهيج القوة الدافعة باللذع ». متوجه باشید: «بِاللَّذْعِ» را متعلق به «تَهْیِیج» بگیرید و باء‌اش را هم باءِ سببیه بگیرید. این‌طوری معنا می‌شود: به شدت تهییج می‌کند قوه دافعه را. یعنی صفرا، قوه دافعه را تهییج می‌کند تا روده‌ها با آن قوه دافعهِ تهییج‌شده، محتوای خودشان را دفع کنند.

اما چطوری تهییج می‌کند؟ «بِاللَّذْعِ»، به اینکه روده‌ها را می‌گزد. با گزیدنِ روده‌ها، روده‌ها را تهییج می‌کند برای دفع؛ یعنی قوه دافعه آن‌ها را فعال می‌کند یا فعالیتشان را بیشتر می‌کند تا آن‌ها راحت‌تر و سریع‌تر بتوانند محتوای خودشان را دفع کنند. این دو تا کار را انجام می‌دهد صفرا.

حالا نتیجه این دو کار چیست؟

« فبما يغسل يعين على الدفع إلى أسفل »

این‌ها در بعضی نسخه‌ها مذکر آمده در حالی که صفرا مؤنث است. « فبما يغسل »؛ کتابِ ما خیلی در مذکر و مؤنث مواظب است (مصحیحِ عربش مواظبِ این چیزها هست، اگر یک وقت ابن‌سینا مراعات نکرده این‌ها درستش می‌کنند).

*(گفتگو در کلاس در باره نسخه و تانیث افعال)*

**شاگرد:** جمله دومی مؤنث است! «وَ بِمَا تُهَیِّجُ...»

**استاد:** جمله دومی را مؤنث آورده، ولی این اولی را در نسخه‌ای مذکر آورده است. حالا شاید خواسته امانت‌داری کند!

«فَبِمَا تَغْسِلُ»؛ یعنی به سببِ غَسْلی که این صفرا انجام می‌دهد (می‌دانید که «مَا» در اینجا مای مصدریه است، تأویلِ مصدر می‌دهد؛ یعنی فَبِغَسْلِهَا، به سببِ غَسْلی که این صفرا انجام می‌دهد)،

« يعين على الدفع إلى أسفل »؛ کمک می‌کند این کیلوسِ موجود در صائم را برای اینکه دفع بشود به اسفل (یعنی به روده‌های زیرین)...

«و بما تهيج الدافعة تعين على الدفع إلى الجهتين جميعا، أعنى إلى الكبد و إلى أسفل. فيعرض بسبب هذه الأحوال أن يبقى هذا الجزء من المعاء خاليا، و يسمى لذلك صائما »

 

تتمه افعالِ دوگانه صفراء در روده صائم

به قسمت‌های پایینی روده (یعنی قسمت‌های بعدی روده). این نتیجه غَسْل بود. اما نتیجه تهییج چیست؟

« و بما تهيج الدافعة تعين على الدفع إلى الجهتين جميعا، أعنى إلى الكبد و إلى أسفل »؛

«مَا» در «بِمَا» مصدریه است؛ یعنی به خاطر تهییجی که این صفرا نسبت به دافعه دارد (دافعه یعنی قوه دافعه). چون تهییج می‌کند قوه دافعه را، «تُعِینُ عَلَى الدَّفْعِ»؛ کمک می‌کند این قوه دافعه را برای اینکه دفع کند محتوای روده را به دو طرف با هم («إِلَى الْجِهَتَیْنِ جَمِیعاً»).

این دو جهت را توضیح می‌دهد: یعنی می‌خواهد دفع کند محتوای روده صائم را، بخشی از آن را به سمت کبد و بخشی را به سمت اسفل (روده‌های زیرین).

پس توجه کنید: این محتوای صائم به دو حیث وارد کبد می‌شود:

۱. یکی آن طایفه اولش که به توسط مکیدن رگ‌های ماساریقا وارد کبد می‌شدند؛

۲. دوم این طایفه دوم که به کمکِ گزش و تهییجِ صفرا به سمتِ رگ‌های ماساریقا می‌روند و از آنجا جذبِ کبد می‌شوند.

پس دو بار جذب کبد اتفاق می‌افتد: یک بار مستقیماً از طریق رگ‌های ماساریقا، و یک بار هم به خاطر تهییجی که صفرا نسبت به این روده دارد.

 

خلوّ سه‌گانه روده صائم

« فيعرض بسبب هذه الأحوال أن يبقى هذا الجزء من المعاء خاليا، و يسمى لذلك صائما »؛ توجه فرمودید؟ اول دو تا حال بیشتر ذکر نکرد، ولی حالِ دوم را توجه داشتید که منشعب کرد به چند تا حال: اول، جذبِ کیلوس بود به سمت کبد از طریق ماساریقا بدون اینکه صفرا را دخالت بدهد؛ در دومی صفرا را دخالت داد. وقتی صفرا را دخالت داد، دو تا حالت اتفاق افتاد: یکی ارسال به سمت کبد و یکی هم سوق دادن به سمت پایین. پس حالات زیاد شدند، دو تا نیستند و سه تا حالت شد.

حالا ایشان می‌گوید به سبب این حالاتِ سه‌گانه، صائم خالی می‌شود:

« فيعرض بسبب هذه الأحوال »؛ یعنی:

۱. به سبب مکیدنِ ماساریقا؛

۲. به سبب دفعِ صفرا به سمتِ ماساریقا؛

۳. و به سبب دفعِ صفرا به سمتِ روده‌های پایین.

به سبب این احوال عارض می‌شود که **« أن يبقى هذا الجزء من المعاء خاليا، »**؛ این جزء از امعاء باقی می‌ماند خالی، **« و يسمى لذلك صائما »**؛ به خاطر اینکه خالی است صائم نامیده می‌شود؛ مثلِ جوفِ انسانِ صائم که خالی است، این هم چون خالی است به آن می‌گویند صائم.

 

روده سوم: دقاق و ویژگی‌های آن

خب بحث ما در قسمت دوم روده که صائم است تمام شد. حالا می‌خواهیم وارد قسمت سوم بشویم که این قسمت سوم، آخرین قسمتِ روده باریک است؛ که روده باریک بیان کردیم سه قسمت دارد: اول اثناعشر است، بعد صائم است، و بعد این است که الان می‌خواهیم بیانش کنیم و اسمش را **«دقاق»** می‌گذارند.

گفتیم که اثناعشر تلافيف (یعنی پیچ‌خوردگی) ندارد، ولی از صائم تلافيف شروع می‌شود. در روده باریکِ دقاق، تلافيف تشدید می‌شود و خیلی زیاد می‌شود، استدارات زیاد می‌شود؛ یعنی هم چین‌خوردگی برای جدارِ روده باریک داریم و هم این روده باریکی که جدارش چین خورده است، دور می‌زند و طبقه طبقه می‌شود.

چرا این اتفاق می‌افتد؟ ایشان می‌گوید قبلاً گفتیم: به خاطر اینکه غذا بتواند مکث کند و با مکث هضم بشود؛ چون بعداً در صفحه بعد ایشان اشاره می‌کند غذا تا وقتی در حال حرکت است ممکن است جذب بشود ولی جذبِ کامل نمی‌شود. این غذا باید ساکن بشود تا بتواند به خوبی جذب بشود.

در روده اثناعشر توجه کردید که غذا در حال حرکت است، در روده صائم هم همین‌طور، آن هم در حال حرکت است؛ می‌آید در دقاق، در آنجا یک ذره مکث می‌کند و آماده می‌شود برای هضم و جذبِ بهتر شدن. بعد از دقاق می‌رود در اعور که اعور اولین قسمتِ روده بزرگ است؛ در اعور مکثِ کامل می‌کند به طوری که اصلاً ساکن است و حرکت ندارد. آنجا دیگر هضم و جذب کامل‌تر می‌شود، دیگر بعدش تقریباً این غذا به صورتِ سُفْل درمی‌آید که باید دفع بشود؛ چون تقریباً می‌شود گفت تمامِ توانایی و موادِ غذایی‌اش جذب شده، یعنی جذبِ کبدی شده است (که این را إن‌شاءالله در بحثی که در مورد اعور داریم ذکر می‌کنیم).

پس غذا باید ساکن بشود تا هضمش قابل توجه بشود، و ساکن شدن هم لازمه‌اش این است که در یک جا مکث کند. آن‌قدر خدا پیچ و چین‌خوردگیِ این روده باریک را زیاد کرده که غذا بتواند یک مکثِ درست و حسابی در این قسمت داشته باشد و یک جذبِ تقریباً قابل توجهی انجام بگیرد. البته باز هم هضمِ تام نیست، هنوز باید غذا برود در اعور و آنجا مکثِ کامل‌تر داشته باشد و آنجا جذب کامل‌تر بشود.

خب، پس این‌طور شد که خداوند این قسمت از روده را این‌چنین آفرید تا مکث بیشتر بشود و غذا راحت‌تر و بیشتر جذب بشود.

 

تطبیق عبارت متن کتاب (دقاق و علل تلافيف آن)

**صفحه ۳۰۳، سطر پانزدهم:**

« و يتصل بالصائم جزء من المعاء طويل متلفف مستدير استدارات واحدة بعد أخرى »؛

متصل می‌شود به این صائم، جزئی از روده (که هنوز از قسمت‌های روده باریک است) که این جزء سه تا صفت دارد:

۱. **طَوِیلٌ:** به طوری که طولش آن‌قدر زیاد است که عرض کردم بعد از استداره روی هم طبقه طبقه شده است.

۲. **مُتَلَفِّفٌ:** یعنی چین‌خوردگی دارد، یعنی خودِ جدارش چین خورده است.

۳. **مُسْتَدِیـرٌ:** این قسمت از مِعَى مستدیر است. مستدیر نه یعنی به صورتِ لوله است (همه روده‌ها به صورتِ لوله‌اند)؛ این مستدیر یعنی دور زده است. دور زده یعنی از راست رفته به چپ، از چپ آمده به راست، همین‌جور لایه‌لایه روی هم طبقه طبقه قرار گرفته است: **«مُسْتَدِیرٌ اسْتِدَارَاتٍ وَاحِدَةً بَعْدَ أُخْرَى»**، استداراتی که یکی بعد از دیگری است. همان‌طور که بیان کردم، یک دور زده کافی نشده، دورِ بعدی را زده، دورِ سوم را زده؛ این استدارات یکی بعد از دیگری انجام گرفته است.

« و المنفعة في كثرة تلافيفه و وقوع الاستدارات فيه »؛ اکنون توجه کردید دو تا خصوصیت به آن دادیم (حالا طویل بودن را کاری نداریم، ولی دو خصوصیتِ دیگر به آن دادیم): یکی اینکه بدنش چین خورده است، دوم اینکه این بدن استدارات دارد یعنی دور زده است. حالا می‌خواهیم ببینیم این دو تا صفت چرا به آن داده شده است؛ چرا چین خورده است و چرا استداره دارد؟

« و المنفعة في كثرة تلافيفه و وقوع الاستدارات فيه، ما قد شرحناه في الفصول المتقدمة »؛ منفعت در این دو امر (یکی کثرتِ تلافيف و یکی کثرتِ وقوعِ استدارات) آن است که ما در فصولِ متقدمه شرح دادیم.

خودش می‌گوید آن چیست: **« و هو أن يكون للغذاء مكث فيه »**؛ غذا مکث کند در این روده باریک. آن‌گاه اگر مکث کند، می‌تواند بهتر جذب بشود. (در فصل قبل، صفحه ۲۹۳ هم فرموده بود: «وَ جُعِلَ مُسْتَدِیراً...»).

« و هو أن يكون للغذاء مكث فيه »؛ یعنی این «مَا قَدْ شَرَحْنَاهُ» عبارت از این است که غذا بتواند مکث کند در اینجا.

خب اگر مکث پیدا کند چه می‌شود؟ غذا به دهانه رگ‌های ماساریقا متصل می‌شود. اگر غذا عبور کند، درست است متصل می‌شود به دهانه، ولی تا می‌آید دهانه ماساریقا این غذا را بمکد، این غذا عبور می‌کرد؛ اما اگر غذا مکث کند (این غذای مکث‌کرده کاملاً ساکن نیست، مکث با حرکتِ خفیف داریم)، لذا متصل می‌شود: قسمتی از این غذا متصل می‌شود به دهانه ماساریقا، بعد دوباره قسمتِ بعدی متصل می‌شود. به تعبیرِ ایشان، «اتصالٌ بعدَ اتصالٍ» رخ می‌دهد و نتیجه این می‌شود که ماساریقا بتواند مقدارِ قابلِ توجهی از موادِ غذاییِ این محتوای روده باریک را بمکد.

« و مع المكث اتصال بفوهات العروق الماصة بعد اتصال »؛ ببینید عبارت را چطوری می‌خوانم:

اتصالِ اول را بیان کرده که «اتصالٌ بفوهات العروق الماصة»، اتصالِ غذا به فوهات (یعنی دهانه‌های) رگ‌های مکنده (رگ‌های مکنده همان ماساریقاها هستند). اتصالِ با مکث، یعنی غذا با مکث کردنش متصل می‌شود به دهانه عروقِ ماصّه؛ «اتِّصَالًا بَعْدَ اتِّصَالٍ» یعنی اتصال بعد از اتصال اتفاق می‌افتد و این مکیدن کامل‌تر انجام می‌شود.

 

تقسیم‌بندی امعاء به «علیا» و «سفلی» و تفاوت آن‌ها در میزانِ هضم و جذب

بعد می‌فرماید که این، آخرین قسمت از روده باریک است. این جزءِ سوم که اسمش دقاق است، آخرین قسمت از روده باریک است و تقریباً می‌شود گفت آخرین قسمت برای جذبِ غذا است؛ چون درست است در قسمت‌های بعدی (یعنی در روده بزرگ) هم جذب انجام می‌شود، ولی آن روده بزرگ بیشتر آماده برای دفع است نه برای جذب؛ اگرچه او هم کارِ جذب را انجام می‌دهد، ولی بیشترِ کارش و اکثرِ فعالیتش در دفع است. پس باید بیشترِ جذب در همین سه قسمِ روده باریک انجام بگیرد.

بیان کردیم صائم هم بیشترین رگ‌های ماساریقا را دارد تا جذب در آنجا خیلی زیاد باشد. در اعور هم که اولِ روده بزرگ است ما جذب را داریم، جذبِ قابلِ توجهی هم وجود دارد؛ علتش در آنجا وجودِ ماساریقاهای کثیر نیست، علتش «سکونِ غذا» است. غذا در آنجا از حرکت می‌افتد و مدتی ساکن می‌شود؛ رگ‌های موجود اگرچه تعدادشان خیلی زیاد نیست، ولی موفق می‌شوند که مکندگی‌شان را کامل انجام دهند. پس در اعور هم جذب انجام می‌شود، جذبِ خوبی هم انجام می‌شود؛ ولی بیشترِ جذب در قسمت‌های روده باریک انجام گرفته است.

« و هذا المعاء آخر الأمعاء العلى التي تسمى دقاقا »؛ این جزءِ سوم که اسمش دقاق است، آخرین قسمت‌های روده‌های بالا است (قسمت‌های بالای روده؛ چون گفتیم روده‌ها اگرچه شش تا هستند، ولی به دو بخشِ بالا و پایین تقسیم می‌شوند: بخشِ بالا مشتمل بر سه جزء است، بخشِ پایین هم مشتمل بر سه جزء است. حالا ایشان می‌گوید این دقاق، آخرین جزء از قسمت‌های بالا است). «ذَلِکَ الْمِعَاءِ» آخرِ امعای بالا است که «تُسَمَّى دِقَاقاً» (آن امعاء همه‌شان دقاق نامیده می‌شوند، گاهی هم همین پایینی و همین جزءِ آخر را دقاق می‌نامند).

« و الهضم فيها أكثر منه فى الأمعاء السفلى التي تسمى غلاظا، »؛ ضمیر در «فِیهَا» برمی‌گردد به امعای علیا (نه فقط این دقاق). هضمِ غذا در آن‌ها (در این سه بخشِ بالای روده) اکثر است از « منه فى الأمعاء السفلى » (بیشتر از امعای سفلى است، امعای سفلایی که غلاظ نامیده می‌شوند، یعنی روده بزرگ به آن‌ها گفته می‌شود؛ چون روده بزرگ اگرچه جذب دارد، ولی بیشترین فعالیتش در تهیئه و دفعِ این محتوا است، پس جذبش خیلی زیاد نیست؛ لذا اکثرِ جذب در قسمت‌های بالای روده انجام می‌گیرد).

دلیل بر این است که آن‌ها اگرچه جذب دارند ولی جذبشان کم است و بیشترِ جذب باید در قسمت‌های اولیا انجام گیرد:

« فإن الأمعاء السفلى جل فعلها في تهيئة الثفل للإبراز »؛ «جُلُّ فِعْلِهَا» مبتدا است و «فِی تَهْیِئَةِ...» خبرِ آن است. امعای سفلى (یعنی روده بزرگ که سه بخش دارد)، بیشترِ فعلش در آماده کردنِ ثِفْل است (ثِفْل یعنی مطروح، دارد آماده می‌کند). چرا آماده می‌کند؟ «لِلْإِبْرَازِ»؛ برای تخلیه و ابراز (براز قبلاً گفتیم به معنی مدفوع است، ابراز یعنی مدفوع کردن).

«وَ إِنْ کَانَتْ أَیْضاً لَا تَخْلُو عَنْ هَضْمٍ»[4] ؛ یعنی این بخش‌های سفلى، علاوه بر اینکه آماده می‌کنند آن محتوای خودشان را برای دفع، «وَ إِنْ کَانَتْ أَیْضاً لَا تَخْلُو عَنْ هَضْمٍ»؛ خالی از هضم نیستند؛ یعنی این‌طور نیست که هضم را انجام ندهند، این‌ها هم هضم را انجام می‌دهند منتها اکثرِ هضم در قسمت‌های بالایی انجام می‌گیرد.

« كما لا تخلو عن عروق كبدية تأتيها لمص و جذب »؛ خب هضم را که انجام می‌دهند، عروقِ کبدیه (یعنی ماساریقا) را هم دارند؛ یعنی آن بالایی‌ها ماساریقا داشتند و جذب را انجام می‌دادند، این پایینی‌ها هم ماساریقا دارند و جذب را انجام می‌دهند ولی هم جذب...

«كما لا تخلو عن عروق كبدية تأتيها لمص و جذب. و تتصل بأسفل الدقاق معاء يسمى بالأعور ، و سمى كذلك، لأنه معاء كالكيس له فم واحد يقبل لما يأتيه من فوق، و منه أيضا يخرج و يدفع ما يدفعه...»

تتمه هضم و جذب در امعای سفلی (روده بزرگ)

جذبشان ضعیف‌تر است و هم تعدادِ ماساریقاهایی که این‌ها دارند کمتر است.

« كما لا تخلو عن عروق كبدية تأتيها لمص و جذب »؛ چنان‌که همین قسمت‌های پایینِ روده از عروقِ کبدیه (که همان ماساریقا هستند) خالی نیستند. عروق یعنی رگ‌ها، از رگ‌های کبدیه خالی نیستند؛ یعنی کارِ هضم و جذب را هم دارند انجام می‌دهند منتها کمتر. عروقِ کبدیه‌ای که «تُعْطِیهَا» (یعنی می‌آید این قسمتِ سفلای روده را) برای مکیدن و جذب کردنِ غذا... کارِ این عروقِ ماساریقا (که به آن‌ها عروقِ کبدیه گفته می‌شود)، کارِ این‌ها مکیدن و جذب کردنِ غذا است. این‌ها در قسمت‌های روده پایین هم وجود دارند، لذا هضم در روده پایین هم انجام می‌گیرد منتها خیلی زیاد نیست و بیشترش در قسمت‌های بالاییِ روده دارد انجام می‌شود.

 

روده چهارم: اعور و ساختارِ کیسه‌ایِ آن

خب، تا اینجا قسمتِ سومِ روده باریک (یا به قولِ ایشان امعای علیا) گفته شد. حالا می‌خواهیم از این به بعد بحث در روده بزرگ را شروع کنیم.

بحث در روده بزرگ را شروع می‌کنیم، که روده بزرگ توجه داشتید قبلاً گفتیم سه بخش دارد:

۱. یکی **اعور**؛

۲. یکی **قولون**؛

۳. و یکی هم **مستقیم**.

این سه تا مجموعاً اسمشان روده بزرگ است.

حالا می‌خواهیم اولین قسمش را که «اعور» است ذکر کنیم. از بالا متصل به همین روده باریکی است که الان بحثش را تمام کردیم، و از پایین هم متصل به قولون است که بخشِ دومِ روده بزرگ است.

بخشِ اول این‌چنین قرار گرفته است: این روده‌ها که لایه‌به‌لایه خوابیده‌اند روی همدیگر، یک بخشی از این‌ها که عبارت از اعور است کأنّه بیرون از این‌ها است؛ یعنی به سمتِ راستِ این‌ها یک کیسه‌ای واقع شده که این کیسه در در درونِ آن لایه‌ها نیست و یک ذره به سمتِ پشت انحراف پیدا کرده است.

گفته می‌شود همان‌طور که معده محتوای خودش را به سه بخشِ روده باریک می‌دهد، این اعور هم محتوای خودش را به دو بخشِ روده بزرگ می‌دهد؛ یعنی این اعور برای روده بزرگ، حکمِ معده را دارد برای روده باریک. غذا در معده مدتی مکث می‌کند و رویش فعل و انفعال انجام می‌شود، بعد ارسال می‌شود به قسمت‌های پایین که روده باریک است. در این اعور هم غذا مدتی مکث می‌کند، بعد ارسال می‌شود به قسمت‌های پایین که آن دو بخشِ روده بزرگند. پس تقریباً حکمِ معده را دارد. حالا شاید از جهتِ اینکه به صورتِ یک کیسه است، از این جهت هم بتوانیم بگوییم شبیه به معده هست.

همان‌طور که قبلاً بیان کردیم، این اعور یک طرفش سوراخ است و طرفِ بعدیش بسته است؛ بر خلافِ روده‌های دیگر. روده‌های دیگر سر دارند و ته دارند: سرشان سوراخ است و به قسمتِ بالا وصل است، تهشان هم سوراخ است و به قسمتِ پایین وصل است. این اعور فقط یک دانه دهانه دارد و تهش بسته است.

غذا وقتی واردِ اعور می‌شود نمی‌تواند خارج بشود، دوباره باید دور بزند و از همان سری که داخل شده است، از همان سر خارج بشود. این عمل باعث می‌شود که غذا بهتر مکث کند؛ چون می‌رود آن ته و دوباره برمی‌گردد، یعنی در همین اعور دور می‌زند و این‌طور نیست که زود خارج بشود، مکثِ کامل می‌کند (به قولِ ایشان ساکن می‌شود) و بعداً خارج می‌شود.

علتِ «اعور» گفتن هم همین است: اعور یعنی یک‌چشم! این دهانه را به منزله چشم گرفته و گفته است این اعور یک چشم دارد، فقط چشمِ جلو دارد و چشمِ عقب ندارد.

بعد می‌فرماید منافعی دارد. یک منفعتش همین است که عرض کردم: مخزنی می‌شود و ثِفْل باید در این مخزن جمع بشود. البته یک مخزنِ دیگر هم برای ثِفْل داریم که همان روده مستقیم است، آن هم مخزن است و آن هم آخرِ سر ثِفْل را مدتی نگه می‌دارد؛ همان‌طور که اعور نگه می‌دارد، او هم نگه می‌دارد. وگرنه اگر این دو تا ثِفْل را نگه نمی‌داشتند، انسان غالباً احتیاج به تخلیه پیدا می‌کرد و زندگیِ روزمره‌اش مختل می‌شد! این‌ها مدتی ثِفْل را در خودشان نگه می‌دارند و وقتی کامل پر شد دفعش می‌کنند.

اما حالا فعلاً ما به روده مستقیم نرسیده‌ایم و بحث نکردیم؛ فعلاً در اعور داریم بحث می‌کنیم. می‌گوییم اعور مدتی ثِفْل را نگه می‌دارد، علتِ نگه داشتنشان هم همین است که انسان احتیاج به تخلیه به طور غالب پیدا نکند، بلکه بتواند به زندگیِ معمولی‌اش برسد و وقتی که دیگر کاملاً محتاج شد تخلیه بشود. این فایده اول. فایده دوم هست که فکر می‌کنم امروز به آن نرسیم.

 

تطبیق عبارت متن کتاب (تعریف اعور و دهانه واحد آن)

**صفحه ۳۰۴، سطر ششم:**

« و تتصل بأسفل الدقاق معاء يسمى بالأعور »؛ به پایینِ روده باریک، یک روده‌ای متصل می‌شود که اسمش اعور است.

«وَ سُمِّیَ کَذَلِکَ»؛ (یعنی چرا به آن اعور گفتند؟)

«مِعًى کَالْکِیسِ لَهُ فَمٌ وَاحِدٌ»؛ روده‌ای است مثلِ کیسه نه مثلِ لوله (بقیه روده‌ها مثلِ لوله می‌مانند و سر و تهشان باز است، این یکی مثلِ کیسه می‌ماند که فقط سرش باز است و تهش بسته است).

« لأنه معاء كالكيس له فم واحد »؛ یک دهانه دارد، که:

« يقبل لما يأتيه من فوق، »؛ این دهانه قبول می‌کند آن ثِفْل و غذایی را که از بالا می‌آید (از روده باریک می‌آید).

« و منه أيضا يخرج و يدفع ما يدفعه »؛ و خارج می‌شود و دفع می‌شود آنچه را که این اعور دفع می‌کند، از همین دهانه نیز خارج می‌شود.

*(گفتگوی علمی در کلاس در باره دهانه واحدِ اعور)*

**شاگرد:** می‌گوید وقتی خارج می‌شود دوباره می‌رود در صائم؟

**استاد:** نه! برنمی‌گردد؛ هیچ‌وقت این ثِفْل برنمی‌گردد به سمتِ بالا، می‌رود در قولون (یعنی می‌رود در قسمت‌های بعدی).

**شاگرد:** چه‌جوری می‌رود چون یک دهانه بیشتر ندارد؟ یک دهانه به کدام‌یک از این دو تا روده باز می‌شود؟

**استاد:** دهانه‌اش هم به قولون وصل است و هم به دقاق!

**شاگرد:** به هر دو؟!

**استاد:** بله، از بالا می‌آید این غذا؛ یعنی از روده باریک (به صائم وصل نیست، به دقاق وصل است)، از دقاق می‌آید وارد می‌شود در این اعور. بعد می‌آید پایینِ اعور؛ از قسمتِ پایینِ دهانه اعور می‌رود در قولون که پایین است. از قسمتِ بالای دهانه، غذا از دقاق وارد می‌شود؛ از قسمتِ پایینِ دهانه، غذا از اعور واردِ قولون می‌شود. هیچ‌گاه غذا به بالا برنمی‌گردد!

**شاگرد:** یعنی دهانه‌اش بزرگ است که به هر دو وصل است؟

**استاد:** دهانه‌اش به هر دو وصل است دیگر؛ بله، به هر دو متصل است. مثل اینکه حالا دو تا لب برایش بگذارید: یک لبش وصل به دقاق است و یک لبش وصل به قولون.

«وَ وَضْعُهُ إِلَى خَلْفٍ قَلِیلاً، وَ مَیْلُهُ إِلَى الْیَمِینِ»؛ جای قرار دادنِ این اعور، یک ذره به سمتِ پشتِ انسان است (کمی به سمتِ پشت)؛ و میلش به سمتِ راست است. یعنی چه؟ بیان کردم این به صورتِ کیسه از آن لایه‌های روده بیرون است؛ یعنی از طرفِ راستِ این لایه‌ها یک ذره زده است بیرون، لذا میل به یمین دارد و یک ذره انحراف به پشتِ انسان دارد.

 

منافع اعور (منفعت اول: مَکَانٌ یُحْبَسُ فِیهِ الثِّفْلُ)

«وَ قَدْ خُلِقَ لِمَنَافِعَ: مِنْهَا...»؛ (کتابِ ما طوری تصحیح کرده که بعد از «مِنْهَا» نقطه گذاشته است! این اشتباه است، بعد از «مِنْهَا» اصلاً نقطه نمی‌خواهد، فقط یک ویرگول کافی است).

«مِنْهَا...» و دو خط بعد: «وَ مِنْهَا...»؛ دو تا فایده برایش ذکر می‌کند، دو تا منفعت ذکر می‌کند که منفعتِ اولش را من بیان کردم و تکرار دیگر نکنم:

« منها. أن يكون للثفل مكان يحصر فيه »؛ از جمله منافعش این است که برای ثِفْل، مکانی باشد که ثِفْلی که از روده باریک می‌آید، در آن مکان حبس بشود. چون در بقیه قسمت‌های روده حبس نمی‌شود (چون دو سرش باز است حبس نمی‌شود و می‌آید عبور می‌کند)، اما در اعور چون دو سرش باز نیست و یک طرفش باز است، وقتی غذا رفت آن تو حبس می‌شود و باید دور بزند تا بیاید بیرون. لذا خداوند یک جایی آفریده که غذا در آن حفظ بشود و آمادگی برای جذبِ بیشتر داشته باشد: هم برای جذب آماده باشد و هم انسان احتیاج به تخلیه سریعاً پیدا نکند، بالاخره غذا یک جا محبوس بشود و یک مدتی به انسان مهلت بدهد.

« منها. أن يكون للثفل مكان يحصر فيه »؛ مکانی که این ثِفْل حبس بشود در آن مکان. وقتی حبس شد چه فایده‌ای دارد؟

« فلا يحوج إلى القيام كل ساعة »؛ «الْقِیَامِ» یعنی «الْقِیَامِ لِلتَّوَرُّزِ»؛ تا انسان را محتاج نکند به تبرز در هر ساعت (تَوَرُّز یعنی تخلیه)؛ تا انسان همیشه و غالباً ناچار نشود برای تخلیه، بلکه احیاناً که آن پر شد تخلیه بشود.

« و في كل وقت يصل إلى الأمعاء السفلى قليل منه »؛ این «وَ فِی کُلِّ وَقْتٍ» را توجه می‌کنید؟ مصحح بعد از «کُلَّ سَاعَةٍ» نقطه گذاشته است تا «وَ فِی کُلِّ وَقْتٍ» را شما جدا بخوانید. ولی به نظر می‌رسد اگرچه جدا خواندن درست است و باطل نیست، ولی به نظر می‌رسد وصل بهتر از جدا خواندن است. حالا من الان توضیح می‌دهم:

ببینید: « و في كل وقت يصل إلى الأمعاء السفلى قليل منه ». من الان جدا کردم و متصل نکردم: در هر وقتی می‌رسد به سمتِ روده‌های پایین (که عبارتند از قولون و مستقیم)، قلیلی از آن (یعنی قلیلٌ من الثِفْل)، قلیلی از ثِفْلی که در اعور است، در هر وقتی یواش‌یواش در آن قسمتِ بعدی وارد می‌شود تا قسمت‌های بعدی پر بشوند و انسان احتیاج به تخلیه پیدا کند. خب این توجه می‌کنید یک جمله مستقل است: در هر وقتی می‌رسد به امعای سفلى قلیلی از آن.

ولی ملاحظه کنید عبارتِ بعدی را: « بل يكون مخزنا يجتمع فيه بكليته ». این «بَلْ یَکُونَ» عطف است بر «فَلَا یُحْوِجُ»؛ عطف است بر «فَلَا یُحْوِجُ إِلَى الْقِیَامِ کُلَّ سَاعَةٍ». این نشان می‌دهد که این وسط، جمله مستقل آوردن خیلی خوب نیست؛ بینِ معطوف و معطوفٌ‌علیه یک جمله مستقل بیاورد! بنابراین بهتر است «وَ فِی کُلِّ وَقْتٍ» را بچسبانید به «کُلَّ سَاعَةٍ». این‌طور عبارت معنا می‌شود: محتاج نکند انسان را به قیامِ تبرز در هر ساعت و در هر وقت...

«... فلا يحوج إلى القيام كل ساعة . و في كل وقت يصل إلى الأمعاء السفلى قليل منه، بل يكون مخزنا يجتمع فيه بكليته، ثم يندفع بسهولة إذا تم ثفلا »

 

تحلیل ترکیبی و دستوری عبارت «وَ فِی کُلِّ وَقْتٍ...»

که می‌گذاریم، دیگر جمله چون مستقل نیست، این‌چنین نیست که انسان کلِ ساعت احتیاج به تَوَرُّز (تبرز) پیدا کند؛ کلِ ساعتی که **«یَصِلُ إِلَى السُّفْلَى قَلِیلٌ مِنْهُ»**، هر لحظه‌ای که قلیلی از ثِفْل واردِ امعای سفلى شد، انسان احتیاج به تخلیه پیدا کند!

این اعور، غذا را حبس می‌کند؛ چون ثِفْل را حبس می‌کند، محتاج نمی‌کند انسان را که هر زمان که به سفلى قلیلی از ثِفْل وارد شد، انسان احتیاج به تخلیه پیدا کند. ببینید عبارت خیلی خوب معنا می‌شود!

 

تبیینِ چگونگی تخلیه اعور (إِذَا تَمَّ ثِفْلاً)

« بل يكون مخزنا يجتمع فيه بكليته »؛ بلکه باشد این اعور مخزنی که در این مخزن، «ثِفْلِهِ بِکُلِّیَّتِهِ» (ضمیر در «بِکُلِّیَّتِهِ» هم به ثِفْل برمی‌گردد)؛ تمامِ ثِفْل بیاید در این مخزن جمع بشود، بعد یواش‌یواش از این مخزن برود در قولون، و آن هم بعداً روده مستقیم، که آنجا هم باز باید ذخیره بشود تا یک مدتی که آن‌ها هم پر بشوند. وقتی پر شدند، دیگر انسان احتیاج به تخلیه پیدا می‌کند.

«ثُمَّ یَنْدَفِعُ بِسُهُولَةٍ»؛ «ثُمَّ» یعنی بعد از اینکه واردِ مخزن شد و جمع شد، یواش‌یواش به سهولت دفع بشود،

«إِذَا تَمَّ ثِفْلاً»؛ وقتی خوب رگ‌های ماساریقا موادِ غذاییِ آنچه که در این اعور است را مکیدند و این محتوای اعور از ماده غذایی تقریباً خالی شد و ثِفْل بودنش تمام شد که دیگر دُرْد و پسمانده باید خارج بشود، آن‌ وقت است که به این ثِفْل اجازه داده می‌شود که به سهولت و همچنین یواش‌یواش واردِ قسمت‌های بعدی بشود.

«ثُمَّ یَنْدَفِعُ»؛ یعنی همین ثِفْلی که در اعور بوده است، «یَنْدَفِعُ بِسُهُولَةٍ»، به سهولت دفع بشود به سمتِ قولون و مستقیم.

«إِذَا تَمَّ ثِفْلاً»؛ وقتی آن ثِفْلی که در اعور جمع شده است، ثِفْل بودنش تمام بشود. ثِفْل بودنش تمام بشود یعنی چه؟ یعنی رگ‌های ماساریقا، موادِ غذایی را کاملاً مکیدند و این را کاملاً تبدیلش کردند به **ثُفَالَه** (یعنی آن قسمتی که در اعور هست، تقریباً تبدیل بشود به ثُفَالَه که دیگر به دردِ هیچی نخورد جز خارج شدن)، آن‌ وقت است که از این اعور، این ثِفْل و ثُفَاله‌ها درمی‌آیند و واردِ آن قسمت‌های بعدی می‌شوند تا بعد از اینکه مدتی آنجا مکث کردند، بروند خارج بشوند.

 

اشاره به منفعتِ دوم اعور و پایان جلسه

«وَ مِنْهَا...»؛ این منفعتِ دوم است، که احتمالاً به خواندنش نمی‌رسیم، بگذاریمش برای جلسه آینده.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo