« فهرست دروس
درس طبیعیات شفا - استاد محمدحسین حشمت‌پور

99/07/24

بسم الله الرحمن الرحیم

 استثنای روده مستقیم از قانون عمومی غلبه الیاف عریض در امعاء/فصل پنحم در تشریح امعاء /فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)

 

موضوع: فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)/فصل پنحم در تشریح امعاء / استثنای روده مستقیم از قانون عمومی غلبه الیاف عریض در امعاء

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

فن هشتم طبیعیات شفا (الحیوان)، صفحه ۳۰۲، سطر هشتم:

«لكن المعا المستقيم قد يظهر منه ليف كثير بالطول، لأنه منق للأمعاء عظيم الفعل يحتاج إلى جذب لما فوقه ليستعين به على جودة العصر و الدفع و الإخراج»[1]

 

استثنای روده مستقیم از قانون عمومی غلبه الیاف عریض در امعاء

بعد از اینکه روده‌ها را به شش قسم تقسیم کردیم و سه تا را در یک جامع و سه تای دیگر را در جامعِ دیگر قرار دادیم و حکمِ این دو جامع را بیان کردیم، خواستیم هر کدام از شش تا را جدا مطرح کنیم و توضیح بدهیم.

اولینِ آن‌ها اثناعشری بود که ما بیانش را شروع کردیم و توضیحش را شروع کردیم. بعد در مورد اثناعشری، فرق بین اثناعشر و مری گفته شد؛ بعد هم بیان شد که به فرقِ سوم رسیدیم. در فرقِ سوم بیان کردیم که اثناعشر از نظرِ جوهر و ذات با معده فرق دارد. اشاره کردیم که معده دارای لیفِ عریض و طویل و مورب است، ولی اثناعشر فقط لیفِ عریض دارد. آن‌گاه توضیح دادیم که چرا اثناعشری لیفِ عریض دارد؛ توضیحِ اخیرِ ما (که الان بیان می‌کنم) باعث شد که ما ناچار به استثناء بشویم.

ما در توضیح این‌چنین گفتیم: روده‌ها برای دفع‌اند بر خلافِ معده که هم برای جذب است و هم برای دف روده‌ها برای دفع‌اند و چون برای دفع‌اند، پس باید این لیفِ عریض را که عهده‌دارِ دفع است داشته باشند. خب این یک قانونِ کلی بود؛ ما خواستیم آن ادعایمان را در اثناعشر مستدل کنیم، از یک قانونِ کلی استفاده کردیم و گفتیم چرا در اثناعشر لیف‌های عرضی وجود دارد؟ قانونِ کلی گفتیم: چون لیفِ عرضی برای دفع است و وظیفه روده‌ها هم دفع است، پس جا دارد که لیفِ عرضی داشته باشد.

این قاعده کلی در مورد پنج روده (یعنی پنج قسمت از قسمت‌های روده) صادق است، اما درباره آن آخری صادق نیست؛ آخری هم لیف‌های طولی دارد و هم لیف‌های عرضی دارد. آخری یعنی مِعَىِ مستقیم که به مخرج وصل می‌شود، آن هم لیفِ طولی دارد و هم لیفِ عرضی دارد. پس قانونِ کلی‌ای که ما در موردِ روده‌ها گفتیم، در موردِ این روده مستقیم استثناء می‌شود، و ابن‌سینا ناچار است که این استثناء را مطرح کند.

همین بحث، اولین بحثِ امروزِ ما است. ایشان می‌فرماید که مِعَىِ مستقیم لیف‌های طولی دارد، لیف‌های طولی‌اش هم زیاد است. از اینکه می‌گوید لیف‌های طولی‌اش زیاد است، ما به دست می‌آوریم که آن قسمت‌های دیگرِ روده هم لیفِ طولی دارند اما خیلی کم. کارِ جذب را هم آن روده‌ها انجام می‌دهند، اما اکثرِ کارشان دفع است؛ به این جهت، لیفِ عرضی در آن‌ها کثیر است به طوری که لیفِ طولی به حساب نمی‌آید، بر خلافِ این مِعَىِ مستقیم که لیفِ طولی‌اش زیاد و قابلِ توجه است.

 

علل وجود الیاف طویل در روده مستقیم (تنقیه ما فوقه و عظم الفعل)

حالا چرا در مِعَىِ مستقیم خداوند لیفِ طولی قرار داد؟ یک اشاره‌ای ابن‌سینا دارد که تفصیلش را شارحین گفته‌اند. ایشان می‌گوید چون این مِعَىِ مستقیم باید تمامِ فضولاتی را که روده‌های دیگر دارند دفع می‌کنند، بتواند جذب کند؛ همه را جمع کند و بعد یک‌جا تخلیه کند.

چون توجه دارید که این فضولات در همه روده‌ها تقریباً یک مکثی دارد. حالا الان توضیح می‌دهیم: در روده اثناعشر هم مکثش خیلی کم است، در صائم هم تقریباً کم است، در بقیه (علی‌الخصوص در آن آخری) مکث زیاد است. چون اگر مکث در آخری زیاد نباشد، انسان احساس می‌کند که دائماً احتیاج دارد به تخلیه! آنجا زیاد مکث می‌کند تا انسان بتواند به کارهای دیگرش برسد. ولی از بقیه، آن فضولات دارند جدا می‌شوند و می‌آیند در این قسمتِ اخیر و در اینجا جمع می‌شوند.

همان‌طور که الان اشاره کردم، این روده اخیر باید تمام و کمال فضولات را از آن پنج تکه دیگر جذب کند؛ پس یک کار راجع به جذب دارد. بعد هم «عَظُمَ فِعْلُهُ»؛ یعنی باید همه فضولات را دفع کند؛ یعنی تمامِ پنج فضله را همین یک دانه باید دفع کند. آن‌ها هر کدام فضله‌هایی را که در خودشان است دفع می‌کنند، این بعد از اینکه تمامِ آن پنج فضله را گرفت، همه را خودش به تنهایی دفع می‌کند. پس هم فعلش که دفع است قوی است، و هم فعلِ دیگرش که جذب است. این دو تا کار را باید انجام دهد. به این جهت خداوند هم لیف‌های عریض به او داد تا بتواند جمیعِ آنچه را که جذب کرده است دفع کند، و هم لیفِ طویل به او داد تا بتواند جذب کند.

بعد ابن‌سینا می‌فرماید که این روده مستقیم با جذب کردنِ آنچه در پنج قسمتِ قبل است، آن قسمت‌های قبل را پاکیزه می‌کند. کارش پاکیزه کردنِ پنج قسمت است؛ لذا به آن می‌گوییم «عَظُمَ فِعْلُهُ». نه تنها دفعش دفعِ جمیعِ آن ثِفْل‌ها و فضولاتی است که از آن پنج تا گرفته است، جذبش هم مهم است: این پنج روده را باید تخلیه کند، باید تنقیه و پاک کند.

پس «عَظُمَ فِعْلُهُ»؛ هم فعلِ جذبش عظیم است که پنج روده را باید پاک کند، و هم فعلِ دفعش عظیم است که باید فضولاتی را که در پنج روده بود، همه را این به تنهایی اخراج کند. این تنقیه (یعنی پاک کردنِ آن پنج قسمت) باعث می‌شود که این روده اخیر، جاذب باشد و در نتیجه احتیاج به لیفِ طویل داشته باشد. پس اینکه خداوند لیفِ طویل در این روده مستقیم گذاشت، به خاطر این است که کارِ جذب را باید انجام دهد، کارِ جذبش هم کارِ کمی نیست: پنج جذب باید داشته باشد و پنج روده را باید پاک بکند با جذبِ خودش. بنابراین «عَظُمَ فِعْلُهُ». علاوه بر این بیان کردم دفع هم به عهده‌اش هست و همه پنج دفع را همین یک دانه دارد انجام می‌دهد؛ پس دفعش هم مهم است و جذبش هم مهم است...

«لأنه منق للأمعاء عظيم الفعل يحتاج إلى جذب لما فوقه ليستعين به على جودة العصر و الدفع و الإخراج »

 

تبیین دقیق معنای «عَظُمَ فِعْلُهُ» در دو مقامِ جذب و دفع

اینکه می‌گوید «عَظُمَ فِعْلُهُ»، درست است منظورش جذب است؛ چون بحثش در این است که چرا خدا برای این روده مستقیم، لیفِ طویل گذاشت (یعنی جاذب گذاشت)؛ پس بحثِ ابن‌سینا در جذب است.

وقتی می‌گوید «عَظُمَ فِعْلُهُ»، یعنی جذبش عظیم است، به‌خصوص که قبلش می‌گوید «مُنَقِّیَة» («منقّی» یعنی پاک‌کننده است)؛ به وسیله جذب می‌تواند روده‌های بالا را پاک کند. پس بحثش در جذب است.

ولی در عین حال این روده مستقیم نه تنها در جذب عظیم‌الفعل است، در دفع هم عظیم‌الفعل است؛ همان‌جوری که اشاره کردم، کارِ پنج تا را انجام می‌دهد: آن پنج تا دفع می‌کنند، این همه آنچه را که آن پنج تا دفع کرده‌اند، یک‌تنه می‌خواهد دفع کند! پس کارِ این هم می‌شود عظیم؛ هم جذبش عظیم است و هم دفعش عظیم است. عرض کردم ظاهراً ابن‌سینا نظرش به جذبِ تنها است، ولی دفع هم هست.

 

سبب دوم برای قوه جاذبه در روده مستقیم (جَوْدَةُ الْعَصْرِ)

بعد برای جذب، یک سببِ دیگر هم ذکر می‌کند. الان روشن شد جذبی که از طریق این روده ششم انجام می‌شود، برای تنقیه و پاک کردنِ آن پنج قسمت روده قبل است.

اما ابن‌سینا می‌گوید که یک سببِ دیگر هم ما برای جذبِ روده ششم داریم: روده ششم جذب می‌کند آن فضولاتِ موجود در آن پنج قسمت را، هم برای اینکه آن پنج قسمت را پاک کند و هم برای یک چیزی که مربوط به خودش است؛ و آن این است که این روده وقتی می‌خواهد فشار وارد کند بر فضولات و فضولات را اخراج کند، اگر خالی باشد و پر نباشد، نمی‌تواند تمامِ فضولات را در بر بگیرد و فشارِ کامل بر آن‌ها وارد کند؛ چون بالاخره خالی است دیگر، بخواهد فشار بیاورد بر بعضی قسمت‌های فضولات فشار می‌آورد و بر بعضی قسمت‌های دیگر فشار نمی‌آورد.

ولی اگر این روده پر شد، وقتی پر بشود به محضی که بخواهد فشار بیاورد، تمامِ جدارش بر تمامِ فضولات (از بالا تا عمقِ فضولات) فشار وارد می‌کند و خیلی راحت می‌تواند این فضولات را به تمامِ آن‌ها خارج کند.

پس اینکه خداوند به آن قوه جاذبه داده است، برای این است که فضولات را جمع کند و پر بشود تا بتواند راحت‌تر فشار بر این‌ها وارد کند.

پس دو تا جهت برای جذبش هست:

۱. جهت اول: تنقیه و پاک کردنِ قسمت‌های بالای روده.

۲. جهت دوم: توانایی بر فشاری که می‌خواهد بر این فضولات وارد کند برای اخراجِ این فضولات (جَوْدَةُ الْعَصْرِ).

این دو تا سبب باعث شده که این روده بشود جاذب، و جاذب بودنش اقتضاء کرده که لیف‌های طویل به آن داده بشود. به این مناسبت، خداوند به این مِعَىِ مستقیم لیفِ طویل داد.

خب، توجه فرمودید که ابن‌سینا از آن قانونِ کلی این مِعَىِ مستقیم را استثناء کرد و گفت این مِعَى بر خلاف بقیه لیفِ طویل دارد، و توضیح داد که لیفِ طویل را برای چه دارد: برای جذب؛ و جذب هم به دو جهت: یکی به جهتِ پاک کردنِ قسمت‌های بالا، و یکی هم به جهتِ اینکه بتواند فشار بر فضولاتی که در آن هستند وارد کند.

 

تطبیق عبارت متن کتاب و تحلیل ادبی کلمه «قَدْ» در «قَدْ ظَهَرَ»

صفحه ۳۰۲، سطر هشتم:

« لكن المعا المستقيم »؛ استثناء دارد می‌کند از همان قانونِ کلی‌ای که عرض کردم که در تمامِ روده‌ها ما لیفِ عریض داریم و لیفِ طویل اصلاً نداریم؛ اما در مِعَىِ مستقیم این‌طور نیست:

« لكن المعا المستقيم قد يظهر منه ليف كثير بالطول »؛ لیفِ کثیری که در طول واقع شده است.

حالا اگر ما روده انسان را ندیده باشیم، روده گوسفند را دیده‌ایم؛ داخلِ روده وقتی روده را پاره می‌کنیم، داخلش می‌بینیم یک برجستگی‌های طولی وجود دارد بله، کنار هم؛ یعنی مثل اینکه یک برآمدگیِ طولی وجود دارد، بعد گود می‌شود، دو مرتبه برآمدگیِ دیگر، باز گود می‌شود و برآمدگیِ بعدی، همین‌طور؛ یعنی به طول، این برآمدگی‌ها در روده حیوان هست، به عرض هم هست. آن لیف‌های طولی وجود دارد، لیف‌های عرضی هم وجود دارد؛ منتها در مِعَىِ مستقیم، لیفِ طولی اکثر است، کثیر است.

کلمه « قد يظهر » دارد. «قَدْ» در اینجا به معنی تقلیل نیست؛ چون این‌چنین نیست که در بعضی روده‌های مستقیم لیفِ طولی باشد و در بعضی نباشد؛ مگر اینکه این‌طور بگوییم که در همه مِعَى‌های مستقیم، لیفِ طولی وجود دارد منتها در بعضی‌ها چون برجستگیِ این لیف زیاد است، ظاهر می‌شود («قَدْ یَظْهَرُ» یعنی گاهی این لیفِ مِعَىِ مستقیم ظاهر می‌شود و گاهی هم به خاطر اینکه لیف‌ها خیلی باریک‌اند، ظاهر نمی‌شوند). ولی در همه روده‌های مستقیم این لیفِ طولانی وجود دارد. ظهورش در بعضی‌ها هست و در بعضی‌ها نیست.

«قَدْ» را به تقلیل می‌گیریم منتها بگوییم «ظهور» گاهی هست و گاهی نیست، نه «اصلِ وجود». اگر منظور از ظهور، اصلِ وجود باشد، «قَدْ» را نباید به معنای تقلیل بگیریم، باید به معنای تحقیق بگیریم که در مِعَىِ مستقیم حتماً لیفِ طویل وجود دارد. اگر بگوییم ظهور دارد، ممکن است بگوییم در بعضی ظهور دارد و در بعضی ظهور ندارد؛ اما اگر ظهور به معنی وجود باشد، باید بگوییم در همه مِعَى‌های مستقیم لیفِ طویل وجود دارد. پس «قَدْ» را می‌توانیم به یک اعتبار به معنی تقلیل بگیریم و به یک اعتبارِ دیگر نباید به معنی تقلیل بگیریم.

*(گفتگو در کلاس درس درباره نحوه ظهور و مشاهده الیاف)*

شاگرد: اصلاً آن‌چنان ظاهر نیست که بخواهد دیده بشود! از کجا فهمیده که این گاهی ظاهر می‌شود و گاهی ظاهر...

استاد: نه، ظاهر می‌شود، ظاهر می‌شود! نه یعنی حالا که به بدنِ حیوان وصل است؛ بعد که بدنِ حیوان را تشریح کردیم و این روده را شکافتیم، در بعضی‌ها برجستگی‌های طولی خیلی نمودار است و در بعضی‌ها برجستگی‌های طولی نمودار نیست، آنجا است که «ظهور» می‌شود؛ وگرنه وقتی به بدن وصل است که جزء اعضای باطن است، اعضای باطن هیچ اصلاً ظهور ندارند تا چه برسد به لیفش!

«لأنه منق للأمعاء عظيم الفعل يحتاج إلى جذب لما فوقه ليستعين به على جودة العصر و الدفع و الإخراج. فإن القليل عاص على العصر، و لذلك خلق واسعا عظيم التجويف.»

 

تتمه علت وجود الیاف طویل در روده مستقیم (تنقیه و جوده العصر)

چون خودشان ظهور ندارند تا یکیشان باشد!

«لِأَنَّهُ مُنَقٍّ...»؛ چرا این مِعَىِ مستقیم لیفِ طویل (یعنی لیفِ جاذب) دارد؟ چون این مِعَىِ مستقیم پاک‌کننده آن قسمت‌های بالای روده است، و پاک کردن اقتضاء می‌کند که آنچه در آن روده‌های بالا است جذب کند تا روده‌های بالا پاک بشوند. جذب کردن احتیاج به لیفِ طویل دارد.

« لأنه منق للأمعاء عظيم الفعل »؛ فعلش بزرگ و عظیم است. عرض کردم در اینجا ظاهراً مرادِ ایشان از فعل، جذب است؛ اما دفع هم می‌تواند باشد، چون دفعش هم عظیم است. آن کاری را که پنج قسمت از روده انجام می‌دهند، این دارد به تنهایی انجام می‌دهد؛ پس دفع هم عظیم است، جذب هم عظیم است.

« يحتاج إلى جذب لما فوقه »؛ احتیاج دارد این روده مستقیم به جذبِ آنچه فوقِ او است (جذب کند آن فضولاتی را که در مافوقِ خودش است). چرا جذب کند؟

«لِیَسْتَعِینَ بِهِ»؛ ضمیر «بِهِ» را به فضولات برنگردانید، به «مَا فَوْقَهُ» برنگردانید؛ ضمیر «بِهِ» را به «جَذْب» برگردانید. «لِیَسْتَعِینَ بِهِ» یعنی تا با این جذب، کمک کند خودش را برای:

« جودة العصر و الدفع و الإخراج ».

۱. اولاً بهتر فشار بدهد (عصر)،

۲. ثانیاً دفع کند (یعنی به جریان بیندازد این فضولات را در خودش و به سمت پایین جابه‌جایشان کند)،

۳. ثالثاً اخراجشان کند.

در صورتی که فضولات بیشتر باشند، بهتر می‌تواند فشار بیاورد، بهتر می‌تواند دفع کند (یعنی این‌ها را از این بالا پرت کند به سمت پایین) و بهتر هم می‌تواند اخراج کند.

خب چرا اگر اضافه شد بهتر می‌تواند فشار بدهد و دفع کند و اخراج کند؟

« فإن القليل عاص على العصر »؛ آن چیزی که کم است، عصیان می‌کند بر فشار و فشار را قبول نمی‌کند؛ چون کاملاً در اختیارِ این روده قرار نمی‌گیرد و روده نمی‌تواند خودش را بر روی این فضولاتِ کم وارد کند و بر آن‌ها فشار وارد کند؛ ولی وقتی زیاد باشند، کامل می‌تواند فشار بیاورد. « فإن القليل عاص على العصر »؛ آن فضله کم، عصیان می‌کند در فشار. حالا اختصاصی به اینجا ندارد، در جای دیگر هم همین‌طور است: در جای دیگر هم اگر مثلاً بخواهد فشاری وارد بشود بر آن جسمی که چسبیده به فشاردهنده، فشار بهتر وارد می‌شود.

«وَ لِذَلِکَ»؛ «لِذَلِکَ» یعنی به خاطر اینکه جذب می‌کند (حالا یا جذبش به خاطر پاک کردن است یا جذبش به خاطر بهتر فشار دادن است). به خاطر اینکه جاذبه است، وسیع آفریده شده تا آنچه را که جذب می‌کند، جای آن مجذوب‌ها را داشته باشد.

«وَ لِذَلِکَ» (چون جاذبه است)، «خُلِقَ وَاسِعاً عَظِیمَ التَّجْوِیفِ»؛ وسیع آفریده شده است. تجویف یعنی فضای درونیش هم بزرگ است. این «عَظِیمَ التَّجْوِیفِ» عطفِ تفسیری بر «وَاسِعاً» است؛ یعنی فضای درونیش عظیم است. چرا؟ به خاطر اینکه جاذبه است و باید جا داشته باشد برای آن مجذوب‌ها.

 

گفتگوی علمی در کلاس درباره وجود الیاف مورب در مخرج

*(پرسش یکی از فضلاء در جلسه درباره الیاف مورب در روده مستقیم و مخرج)*

شاگرد: آیا الیافِ مورب ندارد که در واقع امساکی هم باشد که مستقیم نگه دارد؟

استاد: البته این‌ها نگفته‌اند. ممکن است روده‌ها لیفِ مورب هم داشته باشند اما چون کارشان خیلی زیاد نیست، لذا موربش ممکن است کم باشد به طوری که به حساب نیاید؛ همان‌جوری که لیف‌های طولی در روده‌های دیگر کم هستند و به حساب نمی‌آیند، ممکن است مورب هم داشته باشد و به حساب نیاید.

ممکن هم هست وجود نداشته باشد در روده‌های بالا، ولی در نزدیکِ مخرج حتماً باید لیف‌های مورب باشد؛ چون مخرج نمی‌گذارد این فضولات بیرون بیایند و گاهی از اوقات فشار هم وارد می‌شود و شخص می‌تواند خودش را محافظت کند. یعنی در مخرج، لیفِ مورب حتماً هست که می‌تواند این فضولات را حفظ کند؛ ولی در قسمت‌های دیگر خیلی احتیاج به لیفِ مورب نیست. وقتی آن پایینِ روده بسته می‌شود، آن فضولات در روده می‌مانند (یعنی در روده مستقیم می‌مانند)، دیگر احتیاج ندارد که خودِ روده مستقیم بر اثرِ لیفِ مورب حافظِ این فضولات باشد؛ همان پایین که راه را می‌بندد، فضولات قهراً محفوظ می‌ماند و احتیاج به یک لیفِ موربی که این فضولات را حفظ کند نیست، چون لیفِ مورب در قسمتِ پایین در مخرج وجود دارد و کافی است.

بیان می‌کنم احتمال هم دارد در خودِ روده بزرگ لیفِ مورب هم باشد، منتها آن‌قدر کم باشد که به حساب نیاید. این آقایان هم نگفته‌اند و جایی من ندیده‌ام.

 

تحلیلی بر ساختار کلام ابن‌سینا و ورود به قاعده کلی دو طبقه‌ای بودن امعاء

خب ابن‌سینا بیان کردم بحثش در روده اثناعشر بود، بعد به مناسبت وارد روده مستقیم شد. تا اینجا خلافِ بحث عمل نشده است، یعنی از بحث بیرون نرفت؛ بحث اثناعشر بود و یک استثناء پیش آمد و ناچار بود استثناء را هم ذکر کند. بعداً هم (یعنی دو خط بعد) باز هم می‌بینید به بحث درباره اثناعشر پرداخت.

ولی این وسط دارد یک قانونِ کلی ذکر می‌کند و این مثل اینکه خروج از بحث است! یک قانونِ کلی دارد ذکر می‌کند که «خداوند روده را دو طبقه آفرید». خب این را در همان بحثی که در موردِ روده بود قبل از اینکه وارد این بیان کرد

«و خلق للمعا طبقتان »

 

تحلیل ساختاری عبارت و بررسی الف‌لام در «المِعَى» (عهد ذکری یا جنس)

این بحث‌های خصوصی بشویم، ذکر می‌کردیم. در صفحه قبل ایشان بحث درباره روده داشت، بحثِ کلی داشت؛ خب آنجا باید می‌گفت، نه اینجا که بحث‌هایش جزئی است. اینجا بحث در اثناعشر تنها دارد، بعد بحث در مستقیم داریم. می‌گوید: « و خلق للمعا طبقتان »؛ برای روده دو طبقه آفریده شد (حالا چه روده بالا باشد و چه پایین باشد، هر کدام از این شش تا دو طبقه هستند).

سوال:

پاسخ: بله، بیان کردم این بحث، بحثِ نامناسبی نیست؛ ولی یک‌دفعه از مبحثِ جزئی رفتن به صورتِ یک‌باره به بحثِ کلی، به نظر خیلی نظم رعایت نمی‌شود و نظم رعایت نشده است.

لذا احتمال می‌دهم که الف‌لامِ «المِعَى» در اینجا الف‌لامِ عهدِ ذکری باشد، الف‌لامِ جنس نباشد. «وَ خُلِقَ لِلْمِعَى» نمی‌خواهد بگوید برای مطلقِ روده دو طبقه آفریده شد؛ درست است مطلقِ روده دو طبقه را دارد، ولی اینجا نمی‌خواهد به مطلقِ روده توجه کند؛ می‌خواهد به همین روده مستقیم توجه کند، یعنی همین روده‌ای که ما ذکرش کردیم (الف‌لام، الف‌لامِ عهدِ ذکری است). این روده مستقیم دارای دو طبقه است. بعد هم استثنای روده مستقیم که تمام می‌شود، دو مرتبه برمی‌گردد به بحث درباره اثناعشر.

آن‌گاه این‌جور باشد، نظمِ عبارت کاملاً رعایت شده است و هیچ مشکلی پیش نمی‌آید. احتمال می‌دهم که الف‌لامِ «المِعَى» الف‌لامِ عهدِ ذکری باشد. اگر الف‌لام عهدِ ذکری باشد، دیگر بی‌نظمی در عبارتِ ابن‌سینا نیست؛ اما اگر الف‌لام را الف‌لامِ جنس بگیریم و الف‌لامِ استغراق بگیریم، یک بی‌نظمی—البته یک بی‌نظمیِ خیلی خفیف—در عبارتِ ایشان اتفاق می‌افتد.

حالا بعداً دو مرتبه من برمی‌گردم به این الف‌لام، کار دارم؛ این را از ذهنتان نبرید، دو مرتبه باز بحث می‌کنیم که الف‌لامِ «المِعَى» الف‌لامِ عهدِ ذکری است یا الف‌لامِ جنس است؟

 

علت دو طبقه‌ای بودنِ امعاء و مصونیت از سرایتِ فساد

خب چرا خداوند در روده دو طبقه قرار داد؟ چرا این دو طبقه را به هم نچسباند که یک طبقه ضخیم بشود؟ دو جهت ذکر می‌کنند:

یکی اینکه اگر این دو طبقه را به هم می‌چسباند تا یک طبقه ضخیم درست بشود، وقتی آفت بالای این طبقه یا زیرِ این طبقه وارد می‌شد، سرایت می‌کرد و تمامِ یک طبقه را این آفت می‌گرفت؛ اما اگر دو طبقه باشد، آفت یک طبقه را ممکن است فرا بگیرد و طبقه دیگر سالم می‌ماند.

لذا در «شرح المنافع» این‌طور می‌گوید؛ می‌گوید برخورد کردیم به انسان‌هایی که یک طبقه از روده‌شان آفت‌زده بود؛ مثلاً مبتلا به یبوست بودند و این یبوست طبقه درونی را خراشیده بود، اما طبقه بیرونی سالم مانده بود و این انسان مدت‌ها با همان طبقه بیرونی داشت زندگی می‌کرد. اگر این آفت سرایت می‌کرد و طبقه بیرونی را هم از بین می‌برد، این انسان نمی‌توانست مدتی زندگی کند و زودتر از بین می‌رفت. اما به خاطر اینکه آفت در همان طبقه درونی محصور شد و به طبقه بیرونی سرایت نکرد، این انسان توانست مدت‌ها زندگی کند. این داستان را هم ایشان نقل کرده است.

پس خداوند وقتی دو طبقه آفرید این روده مستقیم را—یا مطلقِ روده را، حالا کار نداریم—وقتی دو طبقه آفرید، یک طبقه را مصون کرد از فسادی که بر طبقه دیگر وارد می‌شود.

حالا فساد چیست؟ فساد چند جور است:

۱. یک وقت اخلاطِ حادّه وارد می‌شوند بر یک طبقه؛ این اخلاطِ حادّه آن طبقه را یک‌جوری ضایع می‌کنند، ولی چون به طبقه دیگر سرایت نمی‌کنند، آن طبقه دیگر سالم می‌ماند. این اخلاطِ حادّه از درون می‌آیند؛ یعنی این اخلاط می‌آیند در روده‌ها و از روده‌ها عبور می‌کنند، چون زائد بر موردِ حاجت است باید خارج بشود از بدن، چون از جدارِ درونی عبور می‌کند. جدارِ درونی بر اثر اینکه این اخلاط، حادّه هستند، گاهی از اوقات مبتلا به فساد می‌شوند (جدار درونی) و آن جدارِ بیرونی سالم است.

۲. گاهی از اوقات هم جهتِ وجودِ فساد، این اخلاطِ حادّه نیستند؛ همان یبوست است که اشاره کردم. یبوست باعث می‌شود که آن جدارِ درونیِ روده آسیب ببیند، ولی این آسیب به جدارِ بالا سرایت نمی‌کند، به جدارِ بیرونی سرایت نمی‌کند.

خب اگر جدارِ این روده، یک جدار آفریده می‌شد، وقتی که آسیب بر این قسمتِ درون وارد می‌شد، تا قسمتِ فوق سرایت می‌کرد؛ ولی خدا این دو تا را از هم جدا کرده تا جلوی این سرایت گرفته بشود.

دقت کنید: یکی از عواملی که الان من گفتم باعثِ فسادِ روده است، یبوست بود؛ و یبوست در روده مستقیم واقع می‌شود، در روده‌های بالا چندان یبوستی نیست! در روده مستقیم، چون فضولات جمع می‌شوند و گاهی از اوقات هم دیر اخراج می‌شوند، حالتِ یبوست پیدا می‌شود. پس این خراشی که یبوست وارد می‌کند بر جدارِ روده، روده مستقیم است نه بقیه جدارها.

از اینجا باز به ذهنِ ما می‌رسد که مرادِ مصنف از «المِعَى»، همان روده مستقیم باشد؛ الف‌لام می‌تواند الف‌لامِ جنس نباشد، الف‌لام می‌تواند الف‌لامِ عهد باشد. چون دارد مرض را مطرح می‌کند؛ مرض هم یکی‌اش یبوست است... یکی از این امراض هم یبوست است و یبوست در روده پایین است. پس معلوم می‌شود ایشان هنوز بحثش در روده مستقیم است و به مطلقِ روده‌ها نپرداخته است. این قرینه می‌شود که الف‌لامِ «المِعَى» را ما الف‌لامِ عهدِ ذکری بگیریم نه الف‌لامِ جن..

«و خلق للمعا طبقتان للاحتياط في أن لا يفشو الفساد و العفن لهما معا عند أدنى آفة تلحقها سريعا، و لاختلاف الفعلين في الطبقتين »

 

قرینه دوم بر عهدِ ذکری بودنِ الف‌لام در «المِعَى» (تعبیرِ اختِلافُ الْفِعْلَیْنِ)

بر آن بالایی‌ها، بر آن بالایی‌ها و آن‌ها هم همان‌طور است، فساد عارضشان می‌شود؛ آن‌ها خراب نمی‌شوند به خاطر اینکه دو طبقه‌اند، ولی فساد از ناحیه یبوست نمی‌آید برای آن‌ها.

این که الان ابن‌سینا می‌گوید «فساد»، و بعد محشّین می‌گویند یکی از مواردِ فساد، یبوست است، معلوم می‌شود محشّین کلامِ ابن‌سینا را عهدِ ذکری فهمیده‌اند؛ چون یبوست را که مثال می‌زنند، یبوست آفتی است مالِ روده پایین و نه قسمت‌های بالا! پس معلوم می‌شود که آن‌ها هم از کلامِ ابن‌سینا فهمیده‌اند که هنوز بحثِ ابن‌سینا در روده پایین است و در قسمت‌های بالا نیست، وگرنه مثال به یبوست نمی‌زدند. یبوست که مالِ طبقاتِ بالای روده نیست، مالِ طبقه پایین است. مثال با یبوست زدن، این مثال به یبوست نشان می‌دهد که شارحین هم از کلامِ ابن‌سینا عهدِ ذکری فهمیده‌اند. این یک قرینه بود.

یک قرینه دیگر هم هست، من در عبارت به آن قرینه دیگر می‌رسم و توضیح می‌دهم. حالا قرینه دیگر را هم بیان کنم:

«وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ»؛ کدام روده است که دو تا فعل دارد؟ روده‌ها کارشان دفع است و جذبشان خیلی ضعیف است. روده مستقیم است که دو تا فعل دارد: اختلافِ فعلی در روده مستقیم ظاهراً وجود دارد که هم جذب می‌کند آن فضولات را از آن پنج قسمت، و هم دفع می‌کند به سبُکِ خارجی. «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» هم نشان می‌دهد که مراد از الف‌لامِ «المِعَى»، عهدِ ذکری است؛ که پیداست اختلافِ فعل مالِ آن روده پایین است، مالِ آن روده ششم است، مالِ آن‌ها دیگر نیست (البته آن‌ها هم اختلافِ فعل دارند ولی کم).

این دو تا قرینه:

۱. یکی اینکه محشّین مثال زدند برای عاملِ آفت به یبوست،

۲. و یکی هم خودِ عباراتِ ابن‌سینا که گفته است «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ».

این دو تا قرینه می‌شوند که مراد از الف‌لامِ «المِعَى»، الف‌لامِ عهد است نه الف‌لامِ جنس. (البته «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» اشکالی دارد که وقتی رسیدم عرض می‌کنم؛ این‌ها را من قرینه گرفتم، ولی با قطعِ نظر از آن اشکال).

 

تطبیق عبارت متن کتاب و بررسی نسخه متنی الشفاء و القانون

حالا عبارت را بخوانم:

« و خلق للمعا طبقتان للاحتياط في أن لا يفشو الفساد و العفن لهما معا »؛ دو طبقه خدا آفرید برای احتیاط.

این نکته را توجه کنید: باز شارحینِ قانون اینجا گفته‌اند دو طبقه که هر دو طبقه لیفشان عرضی است، خداوند آفرید هر دو طبقه لیفشان عرضی است. همین باعث می‌شود که ما در «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» گرفتار بشویم! اگر هر دو طبقه عرضی است، هر دو طبقه کارشان دفع است و اختلافِ فعلی وجود ندارد! حالا به «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» که رسیدیم، آنجا اشکالی به نظر می‌رسد که بیان می‌کنم.

« و خلق للمعا طبقتان للاحتياط في أن لا يفشو الفساد و العفن لهما معا »؛ خدا این کار را کرده است. «فُشُوّ» یعنی پخش شدن، پراکنده شدن. خداوند احتیاط کرده در اینکه پخش نشود فساد و عفونت «لَهُمَا مَعاً» (یعنی لِلطَّبَقَتَیْنِ)؛ فساد به هر دو طبقه واصل نشود، اگر یک طبقه گرفتارِ فساد شد، طبقه دیگر سالم بماند. پس دو طبقه خلق کرد به این جهت که کلِ این روده فاسد نشود؛ اگر یک طبقه‌اش فاسد شد، طبقه دیگرش کارایی داشته باشد. احتیاط کرد خدا « أن لا يفشو الفساد و العفن لهما معا »؛ که فُشُوّ و پراکندگی پیدا نکند و سرایت نکند فساد و عفونت «لَهُمَا» (یعنی لِلطَّبَقَتَیْنِ).

عبارتِ ابن‌سینا را در اینجا توجه کنید: «لَهُمَا» ضمیرش برمی‌گردد به «طَبَقَتَیْنِ». به عبارتی که بیان می‌کنم دقت کنید: عبارتِ روان و صحیح این است که ابن‌سینا این‌طور بگوید: خدا دو طبقه آفرید نه یک طبقه، تا فساد به آن یک طبقه سرایت نکند، تا فساد در آن یک طبقه فُشُوّ و پراکندگی پیدا نکند، نه در دو طبقه! توجه می‌کنید؟ عبارت به نظرم اینجا ناقص است.

ایشان می‌گوید خدا دو طبقه آفرید تا فساد در دو طبقه نرود؛ باید این‌طوری می‌گفت: خدا یک طبقه نیافرید تا فساد در یک طبقه فُشُوّ پیدا نکند، نه در دو طبقه! در دو طبقه که فساد نمی‌رود؛ اگر یک طبقه آفریده بود، فساد فُشُوّ پیدا می‌کرد (پراکندگی و سرایت پیدا می‌کرد). پس باید می‌گفت « في أن لا يفشو الفساد » (یعنی آن یک طبقه). دو طبقه آفرید تا فساد پراکنده نشود.

البته نمی‌خواهم بگویم عبارت باطل است، عبارت یک مکثی در آن هست، یعنی آدم فکر می‌کند یک‌جور دیگر باید عبارت آورده می‌شد.

به نسخه قانون مراجعه می‌کنیم و نسخه خطیِ شفا؛ هیچ‌کدام نسخه‌شان این نیست! آن‌ها نسخه‌ای دارند که از این اشکالی که من می‌کنم مصون‌اند؛ اشکال بر نسخه‌های آن دو تا وارد نمی‌شود.

عبارت این‌طور است در نسخه خطیِ شفا: «الْمُهَیَّأُ لِلْمِعَى» (یا «الْمُهَیَّأُ لَهُمَا»). دقت کنید: قبل از «لَهُمَا»، «الْمُهَیَّأُ» دارد؛ «مَعاً» هم «مَعاً» نیست، الف‌لام دارد: «المِعَى».

عبارت این‌طور است: فساد و عفنی که آماده است برای این روده، روده برای این فساد و عفن مهیا است (یعنی فساد و عفنی که بر روده وارد می‌شود؛ بعضی فسادها ممکن است مربوط به روده نباشند، ولی آن فساد و عفنی که مربوط به روده است، خدا دو طبقه آفرید که این فسادِ مربوط به روده، فُشُوّ پیدا نکند و پراکندگی پیدا نکند).

دقت می‌کنید؟ عبارت خیلی قشنگ است دیگر! ضمیر در «لَهُمَا» یا «لِلْمِعَى» برمی‌گردد به روده: «الْمُهَیَّأُ لِلْمِعَى»؛ فساد و عفنی که آماده است برای روده (یعنی فساد و عفنِ مخصوص به روده) فُشُوّ پیدا نکند. خدا دو طبقه آفرید تا این فسادِ مربوط به روده پراکنده نشود. ببینید عبارت...

« في أن لا يفشو الفساد و العفن لهما معا عند أدنى آفة تلحقها سريعا، و لاختلاف الفعلين في الطبقتين...»

 

بررسی نسخه خطی الشفاء و کتاب القانون در عبارت «فَئِلَّا یَفْشُوَ الْفَسَادُ...»

عبارتِ نسخه خطیِ شفا خیلی قشنگ است. اما عبارتِ قانون: عبارتِ قانون فرق دارد، با هر دو فرق دارد. عبارتِ قانون «الْمُهَیَّأُ لَهُمَا» است؛ فقط همین را دارد، «المِعَى» ندارد یا «مَعاً» ندارد. آن‌گاه در «الْمُهَیَّأُ» باید ضمیر قائل بشویم و ضمیرش برگردد به روده: فساد و عفنی که «الْمُهَیَّأُ لَهُمَا» است.

خیلی نسخه قانون با نسخه خطیِ شفا فرق نمی‌کند؛ فقط در نسخه خطیِ شفا «لِلْمِعَى» دارد که لازم نیست ضمیر بگیریم، اما در قانون کلمه «المِعَى» نیامده است و در «الْمُهَیَّأِ» ضمیر می‌گیریم. ولی هر دو متفق‌اند بر اینکه عبارت «لَهُمَا مَعاً» نیست، «الْمُهَیَّأُ لَهُمَا» (یا لِلْمِعَى) است؛ و آن اشکالی که عرض کردم بر هیچ‌کدام از این دو وارد نمی‌شود.

«عِنْدَ أَدْنَى آفَةٍ» متعلق به «یَفْشُوَ» است. «سَرِیعاً» هم حال است از «فُشُوّ» که از «یَفْشُوَ» فهمیده می‌شود، یا بگویید صفت است برای مفعولِ مطلقِ نوعی (فُشُوّاً سریعاً).

خب، پراکنده شدنِ فساد «عِنْدَ أَدْنَى آفَةٍ تَلْحَقُهَا»؛ «تَلْحَقُهَا» ضمیرش به «امعاء» یا «مِعَى» برمی‌گردد چون به صورت مؤنث آمده است (شاید هم بتوانیم برگردانیم به «طبقه واحده»، منتها «طبقه واحده» در عبارت نیست مگر اینکه بگوییم از نظرِ معنا فهمیده می‌شود).

«عِنْدَ أَدْنَى آفَةٍ تَلْحَقُهَا»؛ بر این روده‌ها این آفت و فساد سرایت نکند، فُشُوّ پیدا نکند، فُشُوّاً سریعاً. ممکن است باز به طبقه دوم هم فساد و آفت برسد، ولی به سرعت نمی‌رسد! اگر این روده دو طبقه نبود و یک طبقه بود، فُشُوّ سریع انجام می‌شد؛ حالا که دو طبقه است دیر انجام می‌شود، این آدم مهلت پیدا می‌کند یکی دو سال دیگر هم عمر کند و روده‌اش ضایع نشود.

 

نقد و بررسی نسخه‌شناسانه عبارت «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» یا «لَا لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ»

«وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ»؛ این «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» عطف می‌شود بر «لِلْاِحْتِیَاطِ». خدا برای روده دو طبقه آفرید زیرا که روده‌ها دو تا فعل انجام می‌دهند و به وسیله هر طبقه‌ای فعلی انجام می‌دهند؛ در دو طبقه دو تا فعل انجام می‌دهند: یکی جذب و یکی دفع.

خب این حرف‌های خوبی است، اما توجه کردید بیان کردم الان که روده دو تا فعل ندارد! اگرچه دو تا فعل دارد، ولی یک فعلش خیلی ظاهر نیست؛ روده جاذب هست، ولی فعلِ اصلی‌اش دافعه است. بعد، حالا دو تا فعل دارد، شارحین نوشته‌اند که آن دو طبقه که خدا برای روده‌ها قرار داده، هر دو لیفِ عرضی دارند! اگر هر دو لیفِ عرضی دارند، پس هر دویشان کارشان دفع است و دیگر دو تا کار برایشان قائل نمی‌شویم؛ بنابراین «اختلافِ فعلین» دیگر اینجا جا ندارد.

تنها نسخه تهران در بین نسخی که اشاره می‌شود، «لَا لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» دارد. حتی نسخه خطیِ شفا هم «لَا لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» ندارد و مثل نسخه ما است: «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ». ولی در نسخه تهران دارد: «لَا لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ»؛ و من این «لَا لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» را ترجیح می‌دهم.

عطف بر «لِلْاِحْتِیَاطِ»: خدا دو طبقه آفرید به خاطر احتیاط، نه به خاطر اینکه روده دوکاره است (یکی جذب و یکی دفع)! به خاطر اختلافِ فعلین دو طبقه نیافرید، چون هر دو طبقه یک کار انجام می‌دهند و اختلافِ فعل در آن‌ها نیست؛ پس به خاطرِ اختلافِ فعلین دو طبقه نیافرید، بلکه «لِلْاِحْتِیَاطِ» دو طبقه آفرید. این‌جوری معنا کنیم، این اشکالِ اخیر هم که من کردم دیگر برطرف می‌شود.

*(گفتگو و مناقشه علمی در کلاس درباره الیاف و دو نسخه)*

شاگرد: هر دو طبقه لیف دارند؟

استاد: بله، هر دو طبقه لیف دارند. هر دو طبقه لیف دارند و لیفشان هم عرضی است. اگر لیفشان عرضی است، هر دو کارشان دفع است و دو تا کار ندارند. ایشان می‌گویند «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ فِی الطَّبَقَتَیْنِ»؛ نسخه‌ای که دارد «لَا لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ فِی الطَّبَقَتَیْنِ»، می‌گوید در دو طبقه اختلافِ فعل نیست: آن طبقه بالا هم کارش دفع است، طبقه پایین هم کارش دفع است؛ پس اختلافِ فعلی ندارند. بنابراین اگر دو طبقه آفریده شده است، نه به خاطر اختلافِ فعلین بلکه به خاطر احتیاط است. این با نسخه تهران می‌سازد.

اما آن نسخه ما و آن نسخه خطی که «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» دارد (که بیان کردم عطف می‌شود بر «لِلْاِحْتِیَاطِ»)، دلیلِ دوم است برای دو طبقه آفریدن؛ یعنی چون دو تا فعل می‌خواهد انجام دهد، لذا خدا آن را دو طبقه آفریده تا با یک طبقه فعلی را و با طبقه دیگر فعلِ دیگر را انجام دهد. این اشکال دارد، اشکالش هم این است که دو طبقه هر دو یک کار انجام می‌دهند نه دو تا کار!

شاگرد: زیاد هم معنا ندارد که بگوییم خداوند دو طبقه آفرید نه به خاطر...

استاد: بله، چرا معنا ندارد؟ خیلی هم خوب معنا می‌شود!

شاگرد: برای ما معلوم است که ما می‌دانستیم این را...

استاد: بله، در عین حال تأکیداً می‌گوید. درست است قبلاً گفته است، ایشان می‌گوید فکر نکنی دو طبقه به خاطر دو تا کار است، دو طبقه به خاطر احتیاط است. چرا به خاطر دو تا کار نیست؟ چون دو تا کار نیست! فکر نکن که به خاطر اختلافِ فعلین آفریده است، بلکه به خاطر احتیاط است.

اختیار با شما است؛ دو تا نسخه ما داریم در اینجا. پیشِ من «لَا لِاخْتِلَافِ...» تصحیح دارد؛ حالا شما می‌خواهید «وَ لِاخْتِلَافِ...» را ترجیح بدهید، چون «لَا لِاخْتِلَافِ...» اگر باشد، دیگر آن اشکالی که بیان کردم پیش نمی‌آید.

خب، مثل اینکه نمی‌توانیم ادامه بدهیم بحث را...

شاگرد: قانون هم همین است؟

استاد: قانون هم همین است؟ بله، من الان نسخه را نگاه نکردم؛ آن نسخه قبلاً که نگاه می‌کردم و توجه می‌کردم، کنارِ صفحه‌ام می‌نوشتم. الان نگاه می‌کنم می‌بینم چیزی ننوشتم؛ چون چیزی ننوشتم، معلوم می‌شود که نبوده است. چون وقتی من نوشتم «نسخه تهران لَا لِاخْتِلَافِ دارد»، معلوم می‌شود نسخه‌های دیگر را نگاه کردم و نداشته است. احتمالاً قانون هم همین «وَ لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» است. فقط بیان کردم نسخه تهران به نظرم می‌آید «لَا لِاخْتِلَافِ الْفِعْلَیْنِ» است. حالا باز هم می‌توانید شما مراجعه کنید، ولی به نظرم می‌آید که نسخه‌های قانون و این‌ها را نگاه کردم و چیزی ندیدم.

خب، « و خلقت هذه القصبة مستقيمة الخلقة » مطلبِ جدیدی است، بگذاریمش برای جلسه آینده.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo