« فهرست دروس
درس طبیعیات شفا - استاد محمدحسین حشمت‌پور

99/07/23

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی روده اول (اثناعشری) و تعیین جایگاه آن/فصل پنجم در تشریح امعاء /فن هشتم طبیعیات (حیوان)

 

موضوع: فن هشتم طبیعیات (حیوان)/فصل پنجم در تشریح امعاء /بررسی روده اول (اثناعشری) و تعیین جایگاه آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

فن هشتم طبیعیات شفا (الحیوان)، صفحه ۳۰۱، سطر سیزدهم:

«و المعاء الاثنا عشرى يتصل بقعر المعدة، و له فم يلى المعدة يسمى البواب. و هذا بالجملة مقابل للمرى‌ء»[1]

 

بررسی روده اول (اثناعشری) و تعیین جایگاه آن

 

گفتیم که عدد روده‌ها شش تا است. این شش قسم را ابتدائاً در دو قسم کلّی (باریک و بزرگ) جمع کردیم و حکم آن دو قسم را بیان نمودیم. اکنون می‌خواهیم درباره هر یک از آن‌ها جداگانه بحث کنیم؛ یعنی شش بحث در مورد شش روده خواهیم داشت.

اولین روده همان‌طور که گفتیم «اثناعشری» است؛ پس باید درباره اثناعشری بحث کنیم.

بحث اولی که داریم، تعیین جایگاه این روده است که از کجا شروع می‌شود. انتهای آن را قبلاً گفتیم که اثناعشر وقتی به آن روده دوم که «صائم» است می‌رسد تمام می‌شود؛ اکنون ابتدای آن را می‌خواهیم بگوییم. می‌گویند ابتدای آن، قعرِ معده است. منظور از «قعر»، مقابل دهانه و ورودیِ اولیه معده است. معده از بالا متصل به مری است، اما آن انتهای معده متصل به این روده اثناعشری است. پس مراد از قعر می‌شود انتهای معده؛ یعنی در انتهای معده یک شکاف و دهانه‌ای وجود دارد که دهانه این اثناعشری به آن شکاف چسبیده است و آنچه که در معده آماده می‌شود، ریخته می‌شود در این اثناعشری.

بعد می‌فرماید این اثناعشری دهانه دارد. آن دهانه‌ای که چسبیده به معده است، «بواب» نامیده می‌شود. چون می‌دانید این روده‌ها به جز اعور، همه‌شان دارای دو دهانه هستند: یکی در ابتدا و یکی در انتها. فقط اعور است که یک دهانه دارد و دهانه دیگرش بسته است؛ بقیه آن‌ها دو دهانه دارند. اثناعشر هم همین‌طور است: یک دهانه دارد به سمت صائم که ما به آن می‌گوییم منتهایش، و یک دهانه دارد به سمت معده که ما به آن می‌گوییم ابتدایش. حالا این دهانه‌ای که به سمت معده است، بواب نامیده می‌شود. وقتی قید «لِلْمِعْدَةِ» را می‌آورد (فَمٌ لِلْمِعْدَةِ)، معلوم می‌شود دو فَم دارد: یک فَم برای معده و یک فَم برای صائم؛ و آن فَمی که برای معده است اسمش بواب است. این اولین بحثی است که ایشان مطرح می‌کند.

بحث دوم ایشان این است که این اثناعشر را با مری مقایسه می‌کند. علت مقایسه روشن است؛ چون هر دو به معده متصل هستند، منتها مری از آن طرف بالا به معده وصل است و اثناعشر از این طرف پایین به معده وصل است. به این جهت، این دو را با هم مقایسه می‌کند.

در این مقایسه، یک وجه اشتراک ذکر می‌کند و یک وجه امتیاز، و وجه امتیاز را معلل می‌کند به دو علت. پس بحثی که اکنون می‌خواهیم شروع کنیم بعد از آن بحثی که توضیحش گذشت، این است که مری با اثناعشر یک وجه اشتراک دارند و یک وجه امتیاز:

- وجه اشتراک (که در خود دارای یک امتیاز است):

وجه اشتراک این است که هر دو مربوط به معده هستند و هر دو وصل‌اند به دهانه معده. اما این وجه اشتراک در عین اینکه وجه اشتراک است، در خود یک امتیازی هم دارد؛ و آن این است که مری به معده وصل شده است تا غذا را به سمت معده جذب کند، اما اثناعشر به معده وصل شده است تا معده غذا را به او دفع کند؛ یکی برای جذب است و یکی برای دفع. وقتی معده می‌خواهد جذب کند، از طریق مری جذب می‌کند؛ و وقتی می‌خواهد دفع کند، از طریق اثناعشری دفع می‌کند. پس ولو هر دو به معده متصل هستند و این وجه اشتراک بین این دو است، ولی در عین حال در عین اشتراک، امتیازی هم در همین وجه اشتراک وجود دارد و آن امتیاز این است که مری برای «الْجَذْبِ إِلَى الْمِعْدَةِ مِنْ فَوْقُ» است و اثناعشر برای «الدَّفْعِ مِنَ الْمِعْدَةِ مِنْ تَحْتُ».

- وجه امتیاز خالص:

اما یک وجه امتیاز داریم که خالصاً وجه امتیاز است و دیگر وجه اشتراک نیست، و آن این است که مری وسیع‌تر از اثناعشر آفریده شده است و اثناعشر تنگ‌تر است. اما حالا چرا مری وسیع‌تر آفریده شد و اثناعشر تنگ‌تر آفریده شد؟ دو جهت برای آن ذکر می‌کنند. پس یک امتیاز است، ولی دو جهت برای وجود این یک امتیاز ذکر می‌شود که وقتی رسیدیم إن‌شاءالله بیان می‌کنم.

 

تطبیق عبارات متن کتاب

صفحه ۳۰۱، سطر سیزدهم:

«و المعاء الاثنا عشرى يتصل بقعر المعدة»؛ آن روده‌ای که انتساب دارد به اثناعشر، متصل به قعر معده است؛ یعنی متصل به تهِ معده است. قعر در اینجا یعنی ته، یعنی انتهاء.

*(توضیح وجه تسمیه اثناعشری)*

البته بعداً خواهیم گفت که این روده، دوازده حلقه دارد؛ دوازده حلقه به هم چسبیده دارد، یعنی از دوازده حلقه به هم چسبیده تشکیل شده است؛ به همین جهت به آن «اثناعشری» می‌گویند که نسبت به اثناعشر دارد، یا «اثناعشریه» می‌گویند. البته گاهی به خاطر تخفیف، یاء حذف می‌شود.

«وَ لَهُ فَمٌ»؛ دهانه دارد. این مِعَى یک دهانه دارد به سمت معده (بیان کردم یک دهانه دیگر دارد به سمت صائم، فعلاً با آن دهانه کاری ندارد ایشان)؛ آن دهانه‌ای را که به سمت معده است می‌گوید:

«یُسَمَّى الْبَوَّابَ»؛ به آن بواب گفته می‌شود.

*(نکته مجاورت دهانه معده و اثناعشری)*

حالا گاهی به آن دهانه انتهایی معده می‌گویند بواب، این شاید به خاطر مجاورت باشد؛ آن تصریحِ صریح نیست. این‌هایی که دهانه اثناعشر را می‌گویند بواب، خب دهانه اثناعشر چسبیده به دهانه زیرین معده است؛ به خاطر این مجاورت و چسبیدگی، ممکن است به آن دهانه معده هم بواب بگویند. یک قسمت از معده را می‌گویند فَمِ معده، آن یکی دیگر را می‌گویند بواب. این مطلب اول بود که جایگاه مِعَى اثناعشر گفته شد.

مطلب دوم، سنجیدن این اثناعشر با مری است:

«و هذا بالجملة مقابل للمرى‌ء»؛ «هَذَا» یعنی این مِعَى اثناعشر، بالجمله مقابل مری است. دارد وجه اشتراک را ذکر می‌کند، ولی در عین وجه اشتراک، وجه امتیاز را هم می‌گوید. « بالجملة مقابل للمرى‌ء » یعنی به تمامی؛ نمی‌گوید «فِی الْجُمْلَةِ مُقَابِلُهُ»، بلکه می‌گوید «بِالْجُمْلَةِ مُقَابِلُهُ»، یعنی به تمامی مقابل آن است؛ هیچ قسمتی از آن به سمت بالا نیست و همه‌اش به سمت پایین است، و آن مری هم هیچ قسمت آن پایین معده نیست و همه‌اش بالای معده است.

« و هذا بالجملة مقابل للمرى‌ء، فكما أن المري‌ء إنما هو للجذب إلى المعدة من فوق، فكذلك هذا إنما هو للدفع عن المعدة من تحت، و هو أضيق من المري‌ء. و استغنى في الخلقة عن توسيعه توسيع المري‌ء لأمرين: أحدهما أن الشى‌ء الذي ينفذ في المري‌ء أخشن و أصلب و أعظم حجما. و الذي ينفذ في هذا المعاء أسلس و ألين و أرق حجما »

 

تبیین تقابل مری و اثناعشری در موقعیت و عملکردهای دوگانه

پس آن (مری) به تمامی بالا است و این (اثناعشری) به تمامی پایین است؛ بنابراین به تمامی، مقابل یکدیگرند. «نَهَ الْجُمْلَةَ مُقَابِلٌ»؛ یعنی «فِی الْجُمْلَةِ» مقابل نیستند، بلکه «بِالْجُمْلَةِ» مقابل‌اند.

بعد توضیح می‌دهد. البته در توضیحش هم همان‌طور که اشاره کردم، به وجه افتراق اشاره می‌کند که مری برای جذب غذا به سمت معده است و اثناعشر برای دفع غذا از معده است.

« فكما أن المري‌ء إنما هو للجذب »؛ یعنی جذب غذا می‌کند «إِلَى الْمِعْدَةِ مِنْ فَوْقُ»؛ یعنی از فوقِ معده، غذا را جذب می‌کند و به معده ارسال می‌کند.

«فَکَذَلِکَ هَذَا»؛ «هَذَا» یعنی این اثناعشر هم « إنما هو للدفع عن المعدة من تحت ». «دفع» یعنی دفع فضولات، یا نگویید فضولات در اینجا، بگویید غذا؛ چون هنوز تبدیل به فضولات نشده است. انحصاراً دفع می‌کند غذا را از معده از تحت (یعنی از زیر). آن یکی از فوق جذب می‌کند، این یکی از تحت، آنچه را که معده انجام داده است می‌پذیرد.

خب، این تقریباً وجه اشتراکشان بود، و در عین حال عرض کردم وجه امتیاز هم بود. حالا می‌خواهد یک وجه امتیاز خالص هم در اینجا استاد (ابن‌سینا) ذکر کند.

 

وجه امتیاز خالص: علت ضیق اثناعشری و سعه مری (احتیاج و استغناء)

امتیاز این است: «وَ هُوَ أَضْیَقُ مِنَ الْمَرِیءِ». «هُوَ» یعنی این اثناعشر از مری تنگ‌تر است؛ مری وسیع‌تر است و این تنگ‌تر است.

« و استغنى في الخلقة عن توسيعه توسيع المري‌ء لأمرين »؛ «تَوْسِیعَ الْمَرِیءِ» مفعول مطلق نوعی است، یعنی مانندِ توسیع مری. بی‌نیازی حاصل شد در خلقت از توسیع این اثناعشر به اندازه توسیع مری. توسیع دارد، اما توسیعش به اندازه توسیع مری نیست.

چرا بی‌نیازی حاصل شد؟ توجه کنید عبارت ابن‌سینا را چطوری دارد تعبیر می‌کند. می‌توانست این‌طور بگوید: «وَ هُوَ أَضْیَقُ مِنَ الْمَرِیءِ لِأَمْرَیْنِ». درست هم بود: اثناعشر را از مری خداوند تنگ‌تر آفرید به دو جهت. ولی این عبارت اضافه را آورده است: « و استغنى في الخلقة عن توسيعه توسيع المري‌ء لأمرين ». بی‌نیازی حاصل شد در خلقت از توسیع اثناعشر به اندازه توسیع مری.

چرا این جمله را اضافه کرده است؟ چون می‌خواهد بیان کند که تفاوت مری و اثناعشر در «احتیاج و استغناء» است؛ یکی احتیاج به توسیع دارد و دیگری مستغنی از این توسیع است. آن‌گاه این استغناء و احتیاج، «لِأَمْرَیْنِ» است. پس ضیق و سعه به خاطر دو امر نیست؛ ضیق به خاطر احتیاج نداشتن به سعه است و سعه به خاطر احتیاج داشتن به سعه است. پس در اینجا آن عامل اصلی، احتیاج و استغناء است؛ چون آن محتاج بوده خدا وسیع آفرید، این محتاج نبوده و اگر وسیع می‌آفرید وسعتش لغو بود، لذا ضیق آفرید. حالا چرا آن نیازمند است و این بی‌نیاز است؟ این را می‌گوید به خاطر دو امر.

دقت کردید؟ یک نکته در اینجا است؛ یعنی ابتدائاً عامل را احتیاج و عدم احتیاج می‌بیند، بعد احتیاج و عدم احتیاج را معلل می‌کند به دو امر؛ و این دقت در مسئله است. از اول هم می‌توانست بگوید این تنگ‌تر است از مری به خاطر دو امر؛ اما بحث را برد روی احتیاج و عدم احتیاج تا بفهماند که تفاوت بین این دو، مستقیماً و بلاواسطه از طریق احتیاج و عدم احتیاج است، ولی بعداً توضیح می‌دهد که چرا آن محتاج است و این بی‌نیا

پس « و استغنى في الخلقة عن توسيعه توسيع المري‌ء لأمرين »؛ بی‌نیازی حاصل شد در خلقت از توسیع اثناعشر به اندازه توسیع مری. توسیع دارد، منتها توسیعش به اندازه مری نیست. چرا این استغناء حاصل شد؟ «لِأَمْرَیْنِ».

حالا به این دو امر توجه کنید: امر اول واضح است و از اول هم به ذهن می‌رسد؛ امر دوم یک خرده توضیح می‌خواهد.

 

امر اول: قوام و حجم ماده عبوری از مری و اثناعشری

امر اول این است که آنچه وارد مری می‌شود که از طریق مری به معده برسد، درشت است، سفت است؛ البته با بزاق دهان مخلوط می‌شود و یک ذره از آن حالت سفتی و خشکی درمی‌آید، اما باز هم آن‌چنان نرم نمی‌شود. غذا سفت است، درشت است، سخت و سفت و خشک است؛ باید از یک مسیر وسیعی عبور کند. خداوند این مسیر را وسیع آفرید تا بتواند این‌چنین غذایی را عبور دهد. بر خلاف اثناعشری؛ غذا رفته در معده، آنجا با آن مواد شیمیایی که در معده بوده مخلوط شده، ذوب پیدا کرده، نرم و روان شده است. خب این دیگر احتیاج ندارد که از یک مسیر وسیعی عبور کند، از مسیر تنگ هم می‌تواند عبور کند. پس علت اینکه آن مری محتاج به سعه است ولی اثناعشر محتاج نیست، علت این است که آنچه در مری عبور می‌کند می‌طلبد سعه را، و آنچه در اثناعشر عبور می‌کند بی‌نیاز از سعه است. این سبب اول است؛ سبب دوم را هم وقتی رسیدم توضیح می‌دهم.

« أحدهما أن الشى‌ء الذي ينفذ في المري‌ء أخشن و أصلب و أعظم حجما »؛ آن غذایی که می‌خواهد در مری نفوذ کند، اخشن است، اصلب است، اعظم حجماً است (یعنی اخشن از آن چیزی است که می‌خواهد عبور کند در اثناعشر. بعد از اخشن و اصلب و اعظم حجماً، «مِنْ» که مفضل‌علیه است می‌آید، اما در اینجا حذف شده است چون روشن است). آن چیزی که در مری نفوذ می‌کند اخشن است، اصلب است، اعظم حجماً است از آن چیزی که در اثناعشر عبور می‌کند؛ هم اخشن است (خشونتش بیشتر است چون خشک است)، هم اصلب است (سفت است و هنوز نرم نشده و به صورت مذاب درآمدن نرسیده است)، و هم اعظم حجماً است. بالاخره وقتی که آب یخ می‌زند، بزرگ‌تر می‌شود؛ این مواد مذابی که می‌خواهد برود در اثناعشر، قبل از اینکه بیاید به اثناعشر جامد بوده است، و جامد حجمش بزرگ‌تر است از آن مایع.

« و الذي ينفذ في هذا المعاء أسلس و ألين و أرق حجما، »؛ اما آن غذا (آن آنچه که حالا اسمش را غذای همراه با فضولات می‌گذارید یا هرچه می‌گذارید)، آنچه نفوذ می‌کند در این مِعَى (یعنی در این اثناعشر)، ألین است (یعنی نرم‌تر است، شل‌تر است) و أرقّ حجماً است (حجمش رقیق‌تر و نازک‌تر است؛ هم روان‌تر است، هم شل‌تر است، و هم نازک‌تر است).

«لانهضامه في المعدة و اختلاط الرطوبة المائية به.»

 

تتمه امر اول: علت نرمی و رقت حجم غذا در اثناعشری

نازک‌تر است. چرا این‌گونه شده است؟ چرا آن چیزی که در اثناعشر وارد می‌شود نرم است؟ می‌فرماید: چون هضم شده است در معده؛ معده در آن اثر گذاشته و آن را مذاب کرده است.

«لِأَنَّهُ هُضِمَ فِی الْمِعْدَةِ»؛ ضمیر در «لِأَنَّهُ» برمی‌گردد به آن «الَّذِی»؛ چون آن چیزی که در این مِعَى نفوذ کرده، هضم شده است در معده، « لانهضامه في المعدة و اختلاط الرطوبة المائية به »؛ و رطوبت مائیه‌ای که با آن مخلوط شده، منظم و پرداخته شده است. ضمیر در «بِهِ» به آن «الَّذِی» برمی‌گردد. به این جهت، این چیزی که در روده وارد می‌شود، ألین (نرم‌تر) و أرقّ حجماً (رقیق‌تر از نظر حجم) شده است.

این جهت اول بود برای احتیاج مری به توسّع و عدم احتیاج اثناعشر به توسّ

 

امر دوم: بررسی قوای فعال در مری (تک‌جهتی) و اثناعشری

اما جهت دوم: جهت دوم را توجه کنید. مری غذا را قبول می‌کند، بعد معده این غذا را جذب می‌کند. قوه‌ای که الان می‌خواهد فعالیت کند، «قوه جاذبه» است. جاذبه معده این غذا را می‌کشد به پایین. البته غذا سنگین هست و خودش طبعاً مایل است که به سمت پایین برود، ولی این مسیر، مسیری است که باید غذا در آن کشیده شود.

اگر یک مسیرِ باز بود—مثلاً فرض کنید از طبقه بالای یک ساختمان چیزی را که جسم سنگینی است می‌انداختیم—خب این فضا باز است و این می‌آید پایین؛ اما اگر ما این جسم را در فضای باز ول نکنیم و در یک لوله ول کنیم، خب این احتیاج دارد به اینکه جذب بشود، وگرنه به این راحتی (اگرچه آن جسم بالا سنگین است) پایین نمی‌آید و باید جذب بشود. مری حالت لوله دارد؛ بنابراین وقتی جسم در آن وارد می‌شود، ممکن است آن وسط‌ها گیر کند؛ با اینکه سنگین است، ممکن است گیر کند و پایین نیاید. لذا احتیاج به یک قوه جاذبه هست که بکشد پایین. آن قوه جاذبه در معده آفریده شده است.

پس یک قوه الان دارد فعالیت می‌کند و غذا را می‌کشد پایین (در فصل قبلی هم گذشت که بحث الیاف آن‌ها بود؛ بله، این‌ها گذشت). حالا به این هم اشاره می‌کنیم (حالا شاید امروز برسیم یا نرسیم): این قوه دست‌تنها است؛ یعنی فقط این است که دارد کار انجام می‌دهد و همان جاذبه دارد کار انجام می‌دهد. چون دست‌تنها است، خدا به آن کمک کرده و این منفذ مری را وسیع آفریده تا این قوه جاذبه به تنهایی بتواند کارش را انجام دهد؛ چون کمک ندارد. اگر دو تا قوه فعالیت می‌کردند (یکی جذب می‌کرد و یکی دفع می‌کرد)، خب دیگر خیلی احتیاج به توسّع مسیر نبود؛ مسیر را خدا تنگ هم که می‌آفرید، دو تا قوه زور می‌آوردند و بالاخره این غذا را رد می‌کردند. اما یک دانه قوه می‌خواهد کار کند؛ قوه‌ای که دست‌تنها است فعالیتش خیلی نیست، لذا خدا این مسیر را وسیع آفریده تا این وسعت مسیر به این قوه کمک کند.

اما در معده این‌طور نیست. معده آنچه را که ساخته دفع می‌کند، روده اثناعشر هم جذب می‌کند. توجه می‌کنید؟ دو تا قوه دارد کار می‌کند. وقتی آن آنچه که در معده است می‌خواهد بیاید در روده، دو تا قوه کار می‌کند: یکی قوه دافعه معده، و یکی هم قوه جاذبه روده. این دو تا فعالیت می‌کنند و کار را انجام می‌دهند. پس در وقتی که غذا از معده می‌خواهد بیاید در روده، دو قوه فعالیت می‌کنند؛ و چون دو قوه دست‌تنها نیستند و کمک دارند، احتیاجی نیست به اینکه این اثناعشر وسیع بشود. اما وقتی غذا می‌خواهد در مری عبور کند و بیاید به معده، یک قوه (که قوه جاذبه معده است) فعالیت می‌کند؛ آن قوه دست‌تنها است و باید کمک بشود. این جهت دوم است.

ابن‌سینا در وقتی که قوه جاذبه معده را—که باعث کشش غذا به سمت معده می‌شود—توضیح می‌دهد، می‌گوید: این قوه جاذبه یک معین هم دارد؛ درست است دست‌تنها است، ولی خیلی هم دست‌تنها نیست، یک معینِ ارادی دارد. معین ارادی عبارت است از آن «بلع»ی که ماها می‌کنیم. وقتی غذا می‌آید در حنجره، ما با اراده می‌بریمش. این بلع را نمی‌توانیم بگوییم حالت دفع دارد (شاید هم کسی بتواند بگوید حالت دفع است)، ولی ابن‌سینا این را نمی‌گوید؛ می‌گوید این هم با.. یعنی وقتی شما لقمه را می‌بلعید و از حنجره عبور می‌کند، این در واقع با اراده دارید به سمت معده جذبش می‌دهید؛ معده دارد جذب می‌کند، شما هم جذب می‌دهید.

بعد ابن‌سینا می‌گوید باز هم اینجا قوه دست‌تنها است؛ چون هر دو در فکر جذب‌اند. یعنی هم آن قوه‌ای که در معده است دارد جذب می‌کند غذا را، و هم آن امر اختیاری و قوه اختیاری باز دارد جذب می‌دهد غذا را. هر دو در یک جهت‌اند؛ یعنی یکی دافع و یکی جاذب نیست، هر دو در جهت جذب‌اند. چون هر دو در جهت جذب‌اند، باز احتیاج به کمک هست.

در اثناعشر این‌طور نیست؛ آنجا که غذا وارد اثناعشر می‌شود، یک قوه در جهت جذب است و یک قوه در جهت دفع است: یکی از جلو می‌کشد و یکی از پشت هل می‌دهد! این خیلی راحت‌تر این غذا جلو می‌رود، بر خلاف آنجایی که دو تایی بخواهند جذب کنند. دو تایی بخواهند جذب کنند، خیلی فعالیتشان نتیجه‌بخش نیست؛ اما اگر یکی از پایین جذب کند و یکی از بالا هل بدهد، خب خیلی قوی این غذا را می‌آورد. اما چون هر دو در مسیر جذب‌اند، لذا باز به نظر می‌رسد که ضعیف‌اند و این ضعف را باید آن وسعتِ مری جبران کند.

توجه کردید چه شد؟ ابتدائی که من بیان کردم، در مری یا در غذایی که در مری هست یک قوه فعالیت می‌کرد و در اثناعشر دو قوه فعالیت می‌کرد. بعد آمدیم گفتیم در مری هم دو تا قوه فعالیت می‌کند: یکی طبیعی که جاذبه معده است، و یکی هم ارادی.

« و الثاني أن النافذ في المري‌ء لا يتعاطاه من القوى الطبيعية إلا قوة واحدة و إن كانت الإرادية تعينها ، فإنما تعينها من جهة واحدة و هي الجاذبة، فأعينت بتفسيح السبيل و توسيعه. و أما النافذ في المعا الأول فإنه ينفعل عن قوتين: إحداهما الدافعة التي في المعدة، و الأخرى الجاذبة التي في المعا. و يرافدها الثفل الذي يحصل لجملة الطعام، فيسهل لذلك اندفاعه في السبيل المعتدل السعة »[2]

 

تبیین جهت دوم: تحلیل حرکت تک‌جهتی در مری و حرکت دوجهتی در اثناعشری

از طریق بلع در انسان درست می‌شود، ولی این دو قوه در یک مسیر هستند، هر دو در یک جهت هستند، هر دو جاذب هستند. چون هر دو جاذب هستند، کارایی‌شان آن مقدار زیاد نیست. لذا به خاطر نقصی که در آن‌ها است، خداوند مری را وسیع آفرید تا این نقص جبران شود. این هم عامل دوم برای وسعت مری و ضیق اثناعشر است.

« و الثاني أن النافذ في المري‌ء لا يتعاطاه من القوى الطبيعية »؛ حالا برای اینکه کلمه « لا يتعاطاه » را من درست معنا کنم، دوباره یک توضیح مختصری می‌دهم.

ملاحظه کنید: در وقتی که غذا می‌خواهد از معده وارد روده بشود، گویی این غذا را قوه‌ها دست به دست می‌کنند. قوه اول که قوه دافعه معده است، این غذا را به دست می‌گیرد و کار خودش را انجام می‌دهد و آن را می‌دهد به دستِ جاذبه روده؛ جاذبه روده هم کار خودش را انجام می‌دهد. این غذا دست به دست می‌شود؛ یعنی اول به دست دافعه معده می‌رسد، بعد از اینکه دافعه معده کار خودش را کرد، به دست جاذبه روده می‌رسد و جاذبه روده هم کار خودش را انجام می‌دهد. یعنی غذای موجود در معده که می‌خواهد وارد روده بشود، توسط قوا دست به دست می‌شود.

ولی در مری، تآتی و دست به دست شدن نیست؛ یک قوه می‌خواهد فعالیت کند، نه اینکه دو قوه این غذا را دست به دست بدهند و هر کدام عطائی بکنند («تآتی» یعنی عطا کردن؛ این به آن عطا می‌کند و او می‌گیرد و هر دو دارند فعالیت می‌کنند). تآتی درباره مری نیست، درباره اثناعشر تآتی صدق می‌کند که توضیح دادم.

« أن النافذ في المري‌ء لا يتعاطاه من القوى الطبيعية إِلَّا قُوَّةٌ وَاحِدَةٌ»؛ آن غذایی که نفوذ می‌کند و عبور می‌کند در مری، دست به دست داده نمی‌شود این غذا از قوای طبیعی مگر توسط یک قوه طبیعی واحد (قوه ارادی را هم الان بیان می‌کنیم، آن هم هست؛ اما قوای طبیعی را ملاحظه کنید: یکی بیشتر نیست، دو تا نیست که این غذا را دست به دست بدهند، یک قوه بیشتر نیست. بله، یک قوه ارادی هم اینجا دخالت می‌کند و کمک می‌کند).

«وَ إِنْ کَانَتِ الْإِرَادِیَّةُ تُعِینُهَا»؛ این «إِنْ» را من وصلیه خواندم؛ یعنی ولو ارادیه کمک می‌کند به این طبیعیه. اما بهتر است که این را شرطیه بگیرید: و اگر ارادیه کمک می‌کند به این طبیعیه، کمکش خیلی ارزشی ندارد. چرا؟

«فَإِنَّمَا تُعِینُهَا مِنْ جِهَةٍ وَاحِدَةٍ وَ هِیَ الْجَاذِبَةُ»؛ چون کمک می‌کند این ارادیه آن طبیعیه را از یک جهت که جذب است، نه اینکه کمک کند از جهت دیگر (که طبیعیه جذب کند و ارادیه دفع کند). اگر طبیعیه جذب می‌کرد و ارادیه دفع می‌کرد، کمک، کمکِ قوی‌ای بود؛ اما چون «مِنْ جِهَةٍ وَاحِدَةٍ» دارد کمک می‌کند (یعنی آن طبیعیه دارد جذب می‌کند، این ارادیه هم دارد در جذب کمک می‌کند، نه اینکه در دفع کمک کند، در جذب کمک می‌کند)، لذا خیلی کمکش کامل نیست.

توجه کنید، عبارت این‌طور معنا می‌شود. البته «إِنْ» را وصلیه هم بخوانید اشکالی ندارد، اما به نظرم می‌رسد که «إِنْ» شرطیه بهتر است.

«وَ إِنْ کَانَتِ الْإِرَادِیَّةُ تُعِینُهَا» یعنی اگر قوه ارادیه تُعِینُهَا (یعنی کمک کند آن قوه طبیعیه واحده را)، این ارادیه کمک می‌کند ولی کمکش به این صورت است: «فَإِنَّمَا تُعِینُهَا مِنْ جِهَةٍ وَاحِدَةٍ»؛ او را کمک می‌کند (یعنی این ارادیه کمک می‌کند طبیعیه را) از یک جهت که جهت جذب است. این‌چنین نیست که هم از طریق جذب کمکش کند و هم از طریق دفع، یا خالصاً از طریق دفع کمک کند که خودش هم که جذب می‌کرد، جذب و دفع با هم همراه بشوند؛ این‌طور نیست.

«وَ هِیَ الْجَاذِبَةُ»؛ ضمیر «هِیَ» را من برگرداندم به «جِهَةٍ وَاحِدَةٍ» (جهت واحده، جذب است. دو جهت: یکی جذب و یکی دفع؛ ولی جهت واحده، جذب است). اما شما می‌توانید ضمیر «هِیَ» را برگردانید به قوه طبیعیه؛ قوه طبیعیه‌ای که ارادیه کمکش می‌کند، قوه جاذبه معده است. این هم درست است اگر این‌جوری هم معنا کنید، ولی گمان می‌کنم اگر «هِیَ» را به «جِهَةٍ وَاحِدَةٍ» برگردانیم عبارت بهتر معنا می‌شود، اگرچه هر دو معنا درست است.

« فأعينت بتفسيح السبيل و توسيعه »؛ این «فاء»، فاء تفریع است. حالا که این قوه جاذبه معده دست‌تنها است و کمک هم کمکی نیست که خیلی بتوانیم روی آن حساب کنیم، «فَأُعِینَتْ» یعنی این قوه واحده کمک شده است به اینکه سبیل (یعنی مسیر غذا) تفسیح بشود («تفسیح» یعنی توسیع، یعنی وسعت پیدا کند)؛ به توسیعِ سبیل (سبیل یعنی راه عبور غذا که همان مری است). کمک شد این قوه واحده به اینکه راه غذایی که می‌خواهد جذب بشود، تفسیح و توسیع داشته باشد. توسیع، عطف بر تفسیح است در «وَ تَوْسِیعِهِ»، و ضمیرش هم به سبیل برمی‌گردد. خدا راه عبور غذا را وسیع آفرید تا کمکی به این قوه جاذبه دست‌تنها بشود.

 

تقابل قوای فعال در اثناعشری و نقش مرافد (وزن غذا)

« و أما النافذ في المعا الأول »؛ اما آن چیزی که می‌خواهد نفوذ کند و وارد بشود در اولین روده که اثناعشر است،

« فإنه ينفعل عن قوتين: »؛ «یَنْفَعِلُ» یعنی متأثر می‌شود از دو تا قوه (یعنی دو تا قوه روی آن فعالیت می‌کنند، که این دو قوه هم در جهت واحده نیستند؛ یکی‌اش دافعه است و یکی‌اش جاذبه).

« إحداهما الدافعة التي في المعدة، و الأخرى الجاذبة التي في المعا »؛ یکی آن دافعه‌ای است که در معده است، و دیگری آن جاذبه‌ای است که در روده است.

توجه می‌کنید این دو تایی با هم دارند فعالیت می‌کنند، و چون این دو تا در یک مسیر (در یک جهت تک‌بعدی) کار نمی‌کنند، کمکشان بسیار قوی است؛ بر خلاف آن اولی که اگر دو تا هم بودند، در یک مسیر که جذب بود کار می‌کردند.

اضافه می‌کند: « و يرافدها الثفل الذي يحصل لجملة الطعام »؛ ضمیر در «یُرَافِدُهُ» برمی‌گردد به جاذبه‌ای که در روده است (به دافعه کاری ندارد، دافعه معده را کار ندارد) یا برمی‌گردد به خودِ حرکتِ نافذ این غذا از اول سنگین است...

« و يرافدها الثفل الذي يحصل لجملة الطعام، فيسهل لذلك اندفاعه في السبيل المعتدل السعة و هذه القصبة تخالف المري‌ء »

تحلیل نقش وزن غذا (ثقل/سُفْل) و نقد نسخه‌شناسانه عبارت

از وقتی وارد می‌شد، سنگین بود؛ چه مایع و چه جامد باشد، غذا در هر صورت سنگین است. یک وقت انسان هوا را استنشاق می‌کند، این که غذا نیست و سبک است؛ یک وقت غذا می‌خورد، غذا یک وقت مایعات است و یک وقت هم اجسام جامد یا مخلوطی از جامد و مایع است، هرچه باشد سنگین است. بعد این سنگینی را من اشاره کردم که در مری هم سنگین است، منتها این سنگینی را جاذبه باید بکشد به سمت پایین.

حالا در مورد مدفوع هم همین گفته می‌شود؛ یا مدفوع یا آن چیزی که می‌خواهد در اثناعشر وارد بشود (که هنوز تبدیل به مدفوع نشده است)، آن هم سنگین است. خودِ سنگینی کمک می‌کند به سر خوردن و به سمت پایین آمدن و خارج شدن از موض

پس الان سه چیز دارند فعالیت می‌کنند:

۱. یکی دافعه معده دارد کار می‌کند.

۲. یکی جاذبه روده کار می‌کند.

۳. و یکی سنگینی خودِ غذا دارد کار می‌کند.

سنگینی غذا می‌گوید که من از بالا باید بیایم پایین؛ معده بالا است و اثناعشر پایین است. این سنگینی باعث می‌شود که آن غذایی که در معده است بیاید پایین. اگر دافعه و جاذبه هم نباشند، بالاخره این غذای سنگین چون به سمت پایین می‌آید، یک ذره وارد روده می‌شود. اما خب دافعه هم کمک می‌کند، جاذبه هم کمک می‌کند، و سنگینی هم کمک‌کننده است.

البته این سنگینی عرض کردم در مری هم هست، لذا ایشان (یعنی ابن‌سینا) این را یک کمک حساب می‌کند؛ سنگینی را به عنوان یک کمک حساب می‌کند. این‌طور نیست که یک امر مستقل قرار دهد. دافعه و جاذبه را مستقل کرد، ولی این یکی را مستقل نکرد؛ نگفت سنگینی امر مستقلی است، گفت: «وَ یُرَافِدُهَا». «یُرَافِدُهَا» یعنی «یُعِینُهَا»، کمک می‌کند. «وَ یُرَافِدُهَا» یعنی «یُعِینُهَا». ضمیر در «یُعِینُهَا» بیان کردم برمی‌گردد به جاذبه؛ یاری می‌دهد و کمک می‌کند این جاذبه را.

« الثفل الذي يحصل لجملة الطعام »؛ «سُفْلُ» اشکالی ندارد، ولی «ثِقْلُ» بهتر است. نسخه‌های قانون هم همگی «ثِقْلُ» است. «ثِقْلُ» هم بهتر است؛ نه آن «سُفْلُ»ی که برای مجموعه طعام حاصل می‌شود، بلکه ثقلی که برای مجموعه طعام حاصل می‌شود. سُفْل چه کمکی می‌تواند بکند؟ سُفْل یعنی دُرْد (لِرْد). بله، سُفْل یعنی دُرْد؛ دُرْد سنگین است، پس سُفْل هم سنگین است و سنگینی می‌شود لازمِ سُفْل.

اگر «ثِقْلُ» بخوانید، دیگر لازم نیست دلالت التزامی در اینجا درست کنید، دلالت مطابقی درست می‌کنیم، راحت. «سُفْلُ» درست است، منتها سُفْل را که می‌گوییم، آن ثقل را که لازمِ آن است اراده می‌کنیم. حالا اگر نسخه «ثِقْلُ» باشد، از اول، خودِ معنای ثِقْل بالمطابقه اراده می‌شود و دیگر احتیاج به دلالت التزامی در اینجا نیست.

البته از یک طرف هم سنگینی‌ای که در این مِعَى هست بیشتر است، چون ارضیتش هم بیشتر می‌شود؛ همه رطوبت‌هایش گرفته شد، حالا شاید سنگینی‌اش بیشتر می‌شود. خب پس «ثِقْلُ» بخوانیم بهتر از «سُفْلُ» است.

علاوه بر این توجه کنید: « الثفل الذي يحصل لجملة الطعام »؛ ثِقْل است که برای مجموعه طعام حاصل می‌شود، نه سُفْل. سُفْل برای مجموعه طعام حاصل نیست، بلکه صفت برای مازاد از طعام است، نه برای مجموعه طعام. کلمه «الَّذِی یَحْصُلُ لِجُمْلَةِ الطَّعَامِ» نشان می‌دهد که «ثِقْلُ» در اینجا مناسب‌تر است؛ چون ثِقْل برای مجموعه طعام حاصل است، درست است؛ اما سُفْل برای مجموعه طعام نیست. مقدار زیادی از طعام که لطیف است صرف ترمیم بدن می‌شود و آن دیگر سُفْل حساب نمی‌آید. سُفْل، آن مازاد طعام است که دیگر قابل جذب نیست و باید برود بیرون. آن‌گاه این سُفْل مال «جُمْلَةِ الطَّعَامِ» نیست، بلکه بخشی از طعام است. پس این هم تایید می‌کند که ما «ثِقْلُ» بخوانیم. حالا شاید این جهت خیلی قابل قبول نباشد، ولی گفتم.

«وَ یُرَافِدُهَا ثِقْلُ الَّذِی یَحْصُلُ لِجُمْلَةِ الطَّعَامِ»؛ یعنی یاری می‌دهد این جاذبه را، ثقلی که برای جمله طعام حاصل است.

 

نتیجه‌گیری ضیق اثناعشری و اعتدال مجرای آن

خب حالا پس سه چیز الان دارند فعالیت می‌کنند تا آنچه در معده است وارد اثناعشر بشود؛ خب اثناعشر احتیاج به توسّع ندارد، چون سه تا عامل دارند کمکش می‌کنند:

« فيسهل لذلك اندفاعه في السبيل المعتدل السعة »؛ آسان است «لِذَلِکَ» (یعنی به خاطر ثقل و به خاطر وجود جاذبه و دافعه). « فيسهل لذلك اندفاعه » یعنی اندفاعِ آن نافذ؛ ضمیر در «انْدِفَاعُهُ» برمی‌گردد به نافذ (البته برگردانید به آن سُفْل یا ثِقْل هم اشکالی ندارد، ولی برگردانید به نافذ، بهتر است).

« فيسهل لذلك »؛ آسان است لِذَلِکَ (یعنی به خاطر ثقل و به کمک آن دو تا قوه دیگر) اندفاعِ نافذِ در مِعَى؛ دفع شود و پرتاب شود در اثناعشری که راهِ این غذا است، اما راهِ معتدل است؛ راهی است که سعه‌اش معتدل است، مثل مری نیست که سعه‌اش زیاد است. مری سعه‌اش زیاد است و افراط دارد (البته افراطی که لازم است داشته باشد)، اما این، سعه‌اش اعتدال دارد. راهی که معتدل است، چون سه تا قوه دارند فعالیت می‌کنند، این نافذ در مِعَى اندفاع پیدا می‌کند به این‌چنین راهی به کمک این چند تا قوه.

 

ورود به وجه امتیاز سوم: بررسی لوله‌ای بودن (قصبه) و تفاوت با مری

«وَ هَذِهِ الْقَصَبَةُ تُخَالِفُ الْمَرِیءَ...»؛ تقریباً می‌شود گفت تا اینجا دو تا وجه امتیازش را ذکر کرد. درست است اولی وجه اشتراک بود، ولی آن هم به نحوی اشاره به امتیاز داشت؛ دومی که اصلاً خالصاً وجه امتیاز بود. پس تا اینجا ایشان دو تا وجه امتیاز ذکر کرد.

«وَ هَذِهِ الْقَصَبَةُ تُخَالِفُ الْمَرِیءَ...»، این هم وجه امتیاز سوم است. (بارها بیان کردم هم مَریء درست است و هم مِریء درست است؛ چون ببینید گاهی من مَری می‌گویم و گاهی مِری می‌گویم، اشکالی ندارد و هر دویش درست است).

از اثناعشر تعبیر به «قصبه» کرد؛ قصبه به معنی لوله است، به معنای نی است. لوله‌هایی که به صورت نی ساخته می‌شود، به آن لوله‌ها هم می‌گویند قصبه، به خودِ نی هم می‌گویند قصبه. حالا روده هم.

« و هذه القصبة تخالف المري‌ء في أن المري‌ء كجزء من المعدة مشاكل لها في هيئة تأليفها من الطبقات. و أما هذه القصبة فكشي‌ء ملصق بها مخالف لها في جوهر طبقاتها »

 

بررسی اطلاق «قصبه» بر اثناعشری و مرور الیاف سه‌گانه

که به شکل لوله است، ایشان اطلاق «قصبه» کرده است. یادتان هست که بر نای هم اطلاق می‌کرد: «قَصَبَةُ الرِّئَةِ»؛ یعنی آن لوله‌ای که وصل به ریه می‌شود، وصل به شش می‌شود، آن را به آن می‌گفت «قَصَبَةُ الرِّئَةِ». اینجا می‌گوید: «وَ هَذِهِ الْقَصَبَةُ»، یعنی این لوله‌ای که اسمش اثناعشر است، این با مری فرق دارد.

تا حالا فرق‌هایی که دیدید:

۱. یک فرق در جایگاه بود (آن بالا است و این پایین).

۲. یک فرق هم در این بود که آن وسیع است و این ضیق است.

۳. این فرق سوم، در طبقاتی است که معده را تشکیل داده‌اند، و طبقاتی است که اثناعشر تشکیل داده‌اند، و طبقاتی که مری را تشکیل داده‌اند.

این طبقات در مری با طبقات معده ولی طبقات در اثناعشر با طبقات معده یکسان است به لحاظ طبقات، اثناعشر مثل معده است ولی مری مثل معده نیست.

ما قبلاً—حالا در فصل قبل بود یا در کجا بود، الان من یادم نیست—قبلاً این‌طور گفتیم: گفتیم لیف‌ها، لیف‌هایی که در معده هستند، یک لیف عریض داریم، یک لیف طویل داریم، و یک لیف مورب داریم. لیف عریض برای دفع است، لیف طویل برای جذب است، و لیف مورب برای حفظ است. غذا را وقتی می‌خواهد جذب کند، لیف‌های طویل را به کار می‌گیرد؛ وقتی می‌خواهد غذا را دفع کند، لیف عریض را به کار می‌گیرد؛ و آن وقتی هم که غذا درون معده است و معده در آن فعالیت می‌کند، لیف مورب را به کار می‌گیرد. پس لیف مورب مال حفظ غذا است، لیف عریض مال دفع غذا است، و لیف طویل مال جذب غذا است.

در مری فقط جذب انجام می‌شود، پس الیافش باید طویل باشد؛ در روده دفع دارد انجام می‌شود، پس الیافش باید عریض باشد. اما معده همه را دارد: هم طویل را دارد، هم عریض را دارد، حتی مورب را هم دارد. بله، در آخر فصل قبل اشاره کردیم که این لیف‌ها هر کدام وظیفه‌شان چیست. من گفتم یادم نیست، مشخص شد که آخر فصل قبل است.

 

وجه امتیاز سوم: هم‌سنخی جوهر طبقات مری با معده و مغایرت جوهر طبقات اثناعشری

ابن‌سینا می‌فرماید که معده با مری در جوهر طبقات مشاکلت دارد. در جوهر طبقات قبلاً اشاره کرد که از همان—یعنی شاید هم ابن‌سینا اشاره نکرد و من توضیح دادم، یادم نیست—از همان جنسی که معده آفریده شده، روده هم از همان جنس آفریده شده است؛ چون عرض کردم اعضایی که در بدن ما هستند جنس‌های مختلف دارند. آن جنسی که از آن، معده ساخته شده، از همان جنس ساخته شده است، ولی مری از آن ساخته نشده است.

وقتی می‌گوید «جوهر طبقات»، منظور از جوهر، ذات است نه هیئت طبقات؛ ذات طبقات است. یعنی طبقات معده را ملاحظه کنید، خب این‌ها هم یک جنسی دارند که این طبقات از آن جنس ساخته شده‌اند و هیئتی دارند. حالا هیئتشان مثلاً حالت مخروطی دارد، ولی هیئت روده حالت استوانه‌ای دارد، هیئت‌هایشان فرق می‌کند؛ ولی جوهری که این ساخته شده یا آن ساخته شده، یکی است.

پس جوهر طبقاتی که در اثناعشر به کار رفته، نظیر جوهر طبقاتی است که در معده به کار رفته است. در مورد الیاف عرض کردم نمی‌شود خیلی حرف زد؛ چون لیف عریض در روده هست، در معده هم لیف عریض هست؛ لیف طویل در اثناعشر هست، در معده هم لیف طویل هست. به لحاظ آن لیف‌ها و به لحاظ هیئت حرفی نمی‌زنیم، ولی به لحاظ جوهر حرف می‌زنیم: جوهری که از آن، جوهر طبقات معده ساخته شده، از همان جوهر طبقات روده هم ساخته شده است ولی مری این‌چنین نیست. پس فارق سوم بین مری و اثناعشر، این جوهر طبقات است که جوهر طبقات در اثناعشر نظیر معده است ولی جوهر طبقات در مری نظیر معده نیست.

 

تصحیح آموزشی استاد در اثنای متن و تطبیق عبارت

«وَ هَذِهِ الْقَصَبَةُ تُخَالِفُ الْمَرِیءَ»؛ این قصبه (یعنی روده اثناعشر) با مری مخالفت دارد در اینکه:

« في أن المري‌ء كجزء من المعدة مشاكل لها في هيئة تأليفها من الطبقات ».

*(تصحیح گفتاری و آموزشی استاد در جلسه)*

مثل اینکه برعکس گفتم! مری را می‌گوید جوهرش با معده یکی است، اثناعشر جوهرش فرق می‌کند! چیز خیلی مهمی نیست.

«کَجُزْءٍ مِنَ الْمِعْدَةِ»؛ جزء معده نیست، معده یک عضو است و آن یک عضو دیگر است، ولی از جهت اینکه جوهر ساختمانی‌شان یکی است، «کَجُزْءٍ مِنَ الْمِعْدَةِ» است (مثل جزء است). «کَجُزْءٍ» توجه کنید: جزء معده نیست، پیداست این یک عضو است و آن یک عضو دیگر است؛ اما «کَجُزْءٍ مِنَ الْمِعْدَةِ» است از این جهت که جوهرشان مانند جزء معده است.

بعد توضیح می‌دهد: « كجزء من المعدة مشاكل لها في هيئة تأليفها من الطبقات »؛ در اینکه ترکیب شده است از طبقات. تألیفش (یعنی تألیف این قصبه یا مری با معده)؛ معده از طبقات ساخته شده، مری هم مشاکل با معده است در تألیف طبقات.

«وَ أَمَّا هَذِهِ الْقَصَبَةُ» (یعنی اثناعشر)، «فَکَشَیْءٍ مُلْصَقٍ بِهَا»؛ مثل چیزی است که ملصَق باشد به آن؛ یعنی مثل اینکه یک چیز دیگری را که از جوهر معده نیست به معده چسبانده‌اید.

اینکه گفتم «چیز دیگری»، به خاطر استفاده از «مُلْصَقٍ» است؛ ایشان می‌گوید چیزی را چسبانده‌ای به معده. اگر آن چیز از سنخ معده باشد، نمی‌گوید چسبانده‌ای، می‌گوید جزء معده است یا لااقل «کَجُزْءٍ مِنَ الْمِعْدَةِ» است؛ اما اینکه می‌گوید چسبانده‌ای، معلوم است که با معده یکسان نیست، لذا صدق می‌کند که به آن چسبانده‌ای. پس گویا مثل شیء دیگری است که چسبانده شده به آن.

باز «کاف» را در اینجا می‌آورد به خاطر اینکه این «دیگر بودن» خیلی واضح نیست؛ یعنی شیء دیگری است که چسبیده است. شاید کسی فکر کند شیء دیگری نیست، ولی ایشان می‌گوید مثل شیء دیگری است؛ این «مِثْلَ» را می‌آورد برای اینکه بیان کند این چسباندن، هر دو را یکسان نمی‌کند، یعنی معده و اثناعشر را یکی نمی‌کند.

« و أما هذه القصبة فكشي‌ء ملصق بها مخالف لها في جوهر طبقاتها »؛ مخالف با آن است در جوهرِ طبقات یعنی طبقاتی که در اثناعشر...

«لا كطبقتى المعدة، إذ كانت المعدة تحتاج إلى جذب قوى لا تحتاج إلى مثله المعا، فلذلك الغالب على طبقتى المعا الليف الذاهب في العرض...»

 

بررسی نسخه‌شناسانه عبارت متن شفا و قانون

در اثناعشر به کار رفته، مثل دو طبقه معده نیست؛ دو طبقه اثناعشر مثل دو طبقه معده نیست. «لَا کَطَبَقَتَیِ الْمِعْدَةِ»؛ این «لَا کَطَبَقَتَیِ الْمِعْدَةِ» قید است برای «مُخَالِفٍ لَهَا فِی جَوْهَرِ طَبَقَاتِهَا». اگر هم نمی‌آورد اشکالی نداشت. این قصبه، ملصَق به معده و مخالف با آن است؛ یعنی مثل دو طبقه معده نیست.

در نسخه قانون و همچنین نسخه خطی شفا، عبارت این‌طور نیست، عبارت این‌طور است: «مُخَالِفٍ لَهَا فِی جَوْهَرِ طَبَقَاتِهَا لِطَبَقَةِ الْمِعْدَةِ» (یا لِطَبَقَتَیِ الْمِعْدَةِ).

اولاً بعد از «مُخَالِفٍ»، «لَهَا» وجود ندارد؛

ثانیاً «لَا» در عبارت نیست؛

ثالثاً «کَطَبَقَتَیِ» نیست، «لِطَبَقَةِ» است. «لِطَبَقَةِ» متعلق می‌شود به «مُخَالِفٍ»؛ مخالف در جوهر طبقاتش، مخالف با طبقه معده است.

عبارت آنجا این‌گونه است که سه تا اختلاف با اینجا دارد. اینجا چون کلمه «لَهَا» را دارد، دیگر «لِطَبَقَةِ الْمِعْدَةِ» تکرار می‌شود و خوب درنمی‌آید؛ چون کلمه «لَهَا» را دارد (مُخَالِفٍ لَهَا)، دیگر معنا ندارد بگوییم «مُخَالِفٍ لَهَا لِطَبَقَةِ الْمِعْدَةِ»، تکرار می‌شود. اما آنجا «لَهَا» نیست، می‌توانیم «لِطَبَقَةِ الْمِعْدَةِ» بخوانیم. کلمه «لَا» هم اینجا هست و آنجا نیست. مفاد هر دو یک چیز است، اما ظاهر عبارتشان فرق می‌کند.

*(اشاره فضلاء به بحث مشابه در فصل چهارم)*

استاد: بله، در فصل چهارم، صفحه ۲۹۳ هم فرموده است: «... أَنَّ الْمَرِیءَ كَجُزْءٍ مِنَ الْمِعْدَةِ، وَ أَمَّا الْأَوَّلُ فَلَيْسَ كَجُزْءٍ مِنْهَا». در فصل چهارم هم این گفته شد. بله، بحث لیف هم در همان فصل چهارم آمده است. لیف را قبلاً توضیح داده بودم که چیست و دیگر احتیاج به گفتن ندارد؛ می‌دانیم آن تارهایی که کنار هم جمع می‌شوند، به آن‌ها «لیف» گفته می‌شود.

 

علت تفاوت جوهر طبقات معده و امعاء و غلبه الیاف عریض در امعاء

« إذ كانت المعدة تحتاج إلى جذب قوى لا تحتاج إلى مثله المعا، »؛ چرا جنس روده با جنس معده اختلاف دارد؟ توضیح می‌دهد که معده احتیاج به جذب دارد، آن هم جذب قوی؛ ولی روده کارش فقط دفع است و کارش جذب نیست.

درست است وقتی غذا وارد روده می‌شود رگ‌های ماساریقا جذب می‌کنند، ولی رگ‌های ماساریقا جذب می‌کنند نه خودِ روده؛ روده فقط کارش دفع است. بر خلاف معده که از بالا جذب می‌کند و از پایین دفع می‌کند، کار جذب دارد و جذب قوی هم می‌خواهد.

چون کار یکی جذب است و کار دیگری دفع، لذا خدا هر دو را از یک سنخ و از یک جوهر نیافرید؛ اختلاف بین این دو قرار داد و معده را با روده مختلف آفرید به خاطر اینکه کارهایشان مختلف است. غرضی که به خاطر آن غرض، معده آفریده شد، جذب بود؛ غرضی که به خاطر آن غرض، روده آفریده شد، دفع بود. چون غرض‌ها مختلف است، جوهری را که آن و این از آن ساخته شده‌اند مختلف کرد.

« إذ كانت المعدة تحتاج إلى جذب قوى »؛ جذب قوی هم که می‌گوید، چون عرض کردم غذا به وسیله قوه‌ای هل داده نمی‌شود و باید معده به تنهایی جذبش کند، پس جذبش باید قوی باشد تا بتواند غذا را به تنهایی جذب کند. معده احتیاج به جذب قوی دارد، که روده احتیاج به مثل چنین جذبی ندارد.

« فلذلك الغالب على طبقتى المعا الليف الذاهب في العرض »؛ این «الَّلِیفُ» خبر است برای «فَالْغَالِبُ». «فَلِذَلِکَ» یعنی به خاطر اینکه معده برای جذب است ولی روده برای دفع است (یا بهتر این است که بگویید «فَلِذَلِکَ» یعنی به خاطر اینکه روده برای دفع است)، «فَالْغَالِبُ عَلَى طَبَقَتَیِ الْمِعَى»؛ آن چیزی که بر دو طبقه روده غلبه دارد، لیفی است که در عرض رفته باشد: «الَّلِیفُ الْعَرِیضُ».

لیف عریض بر دو طبقه روده غلبه دارد؛ چون لیف عریض، همان‌طور که گفتیم، کارش دفع است و روده هم کارش دفع است، لذا بیشترِ لیف‌هایی که در روده هستند می‌بینید که عریض‌اند تا کار دفع را انجام دهند. «فَلِذَلِکَ» یعنی به خاطر اینکه کارش دفع است، می‌بینید آنچه غلبه دارد بر دو طبقه روده، لیفی است که در عرض رفته باشد؛ یعنی مسیر عرضی را داشته باشد، به طول قرار داده نشده باشد بلکه به عرض قرار داده شده باشد تا بتواند کار دفع را انجام دهد.

*(پرسش یکی از فضلاء در کلاس درس)*

سوال: معده دفع نمی‌کند؟

استاد: معده هم دفع می‌کند، ولی بر معده لیف عریض غلبه ندارد. معده هم دفع می‌کند و هم جذب می‌کند، لذا از هر دو لیف برخوردار است. روده نه، کار اصلی‌اش دفع است (حالا البته ممکن است یک جذبی هم پیش بیاید، حتماً هم جذب هست ولی جذب کار اصلی او نیست، کار اصلی دفع است). چون کار اصلی دفع است، غلبه با لیف عریض است. در معده غلبه با لیف عریض نیست، هم لیف طویل دارد و هم لیف عریض دارد؛ چون دو تا کار انجام می‌دهد: هم جذب می‌کند و هم دفع می‌کند. اما روده چون فقط دفع می‌کند، باید الیافش عریض باشد؛ چون دفعش قوی‌تر است، باید لیف عریضش بیشتر باشد که هست.

 

تعمیم حکم به کل روده‌ها و اشاره به استثنای روده مستقیم

تا اینجا بیان کردم که ابن‌سینا فرق بین مری و اثناعشر را گفت. بحثی که در این قسمت کرد، اختصاص به اثناعشر نداشت؛ بحث در روده بود که اثناعشر جزئی از آن است. گویا ایشان در کل روده دارد حرف می‌زند و می‌گوید کل روده کارش دفع است، نه فقط اثناعشر، بقیه‌اش هم هست. لذا این حرفش این‌طور درمی‌آید که کل روده بیشتر لیف عریض دارد.

می‌بینید روده بزرگ، روده مستقیم که دیگر آخرین قسمت روده است، آن الیاف طویل دارد و زیاد هم الیاف طویل دارد. آنجا نمی‌شود گفت غلبه با لیف عریض است، آنجا لیف عریض و طویل مثل هم هستند؛ استثناء می‌کند.

پس توجه می‌کنید بحث را درست است در اثناعشر دارد توضیح می‌دهد، ولی یک توضیحی آورده که مربوط به کل روده‌ها می‌شود؛ مثل اینکه در کل روده‌ها می‌گوید غلبه با لیف عریض است. بعد استثناء می‌زند که در روده مستقیم که آخرین قسمت روده است، این حکم نیست که لیف عریض غلبه داشته باشد، بلکه آنجا لیف طویل هم هست. چرا لیف طویل آنجا هست؟

توضیح بحث إن‌شاءالله باید در جلسه آینده گفته بشود.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo