« فهرست دروس
درس طبیعیات شفا - استاد محمدحسین حشمت‌پور

99/07/22

بسم الله الرحمن الرحیم

منفعت اول: عدم احتیاج به تغذیه و تبرز علی‌الاتصال و پیامدهای سه‌گانه آن/فصل پنجم در تشریح امعاء /فن هشتم طبیعیات (حیوان)

 

موضوع: فن هشتم طبیعیات (حیوان)/فصل پنجم در تشریح امعاء /منفعت اول: عدم احتیاج به تغذیه و تبرز علی‌الاتصال و پیامدهای سه‌گانه آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

فن هشتم طبیعیات شفا (الحیوان)، صفحه ۳۰۰، سطر اول:

«الفصل الخامس (ه) فصل خاص في الأمعاء

إن الخالق سبحانه و تعالى جده لسابق عنايته بالإنسان و سابق علمه بمصالحه خلق أمعاءه »[1]

 

مقدمه فصل پنجم: اختصاص بحث به تشریح امعاء

قبلاً درباره روده‌ها بحث کردیم، منتها بحث مستقل نداشتیم؛ بحث ما درباره معده بود و به مناسبت، درباره روده هم بحث کردیم. ولی در این فصل پنجم، می‌خواهیم بحث اختصاصی در مورد روده‌ها داشته باشیم؛ به همین جهت می‌فرماید: « فصل خاص في الأمعاء »، یعنی اختصاص به امعاء دارد و بحث دیگری در آن نداریم و فقط درباره روده‌ها بحث می‌کنیم.

ابتدا ایشان فایده وجود روده و فایده چین‌خوردگی‌ها و استدارات روده را ذکر می‌کند: یک فایده برای اصل روده ذکر می‌کند و دو فایده برای چین‌خوردگی‌های روده می‌آورد.

فایده‌ای که برای اصل روده ذکر می‌کند، «دفع فضولات یابسه» است. فضولات قبلاً گفتیم سه قسم هستند:

۱. فضولاتی داریم که رطب هستند؛ مثل ادرار و مثل عرق.

۲. فضولاتی داریم که حالت گاز دارند و حالت هوا را دارند؛ مثل بازدم، مثل هوایی که داخل بدن می‌رود و بعد صرف شاداب کردن بدن می‌شود و این هوا گرمی پیدا می‌کند و به قول قدیمی‌ها «سوخته می‌شود». این هوای سوخته باید بیرون بیاید و جزء فضولات است، ولی فضولات رطب نیست، بلکه فضولاتی از سنخ گاز و شبیه هوا است.

۳. فضولات یابسه؛ که عبارت از مدفوع است.

پس سه جور فضولات در بدن وجود دارد: رطب، یابس، و گا حالا ایشان می‌گوید خدا روده را برای دفع فضولات یابسه آفریده است، که قید «یابسه» احتراز از آن دو تای دیگر است. پس روشن شد که اصل روده برای چه آفریده شده است: آفریده شده برای دفع فضولات یابسه.

اما روده هم چین‌خوردگی دارد و هم استداره دارد. چین‌خوردگی دارد؛ یعنی یک لوله صاف نیست که غذا در آن سر بخورد و بیرون بیاید و فضولات غذا سر بخورد و بیرون بیاید، بلکه همان‌طور که از کلمه‌اش پیداست، چین‌خوردگی دارد و غذا در آن یک ذره مکث می‌کند و فضولات یک ذره در آن مکث می‌کند. گذشته از چین‌خوردگی، استداره هم دارد؛ یعنی این‌طور نیست که روده صاف از ته معده ادامه پیدا کند و شروع شود و ادامه یابد تا به دبر ختم شود، بلکه از آن سوراخِ ته معده که «بواب» نامیده می‌شود شروع می‌شود.

(از طرف راست؛ چون سرِ معده طرف چپ و ته معده طرف راست بدن است؛ آن سوراخی که انتهای معده است—بعضی اشتباه می‌گویند انتهای روده—سر معده طرف چپ بدن است و ته معده به سمت راست بدن است و یک خرده کج قرار گرفته این معده در بدن. ته معده یک سوراخی وجود دارد که به آن می‌گویند بواب، و روده به آن متصل است. پس چون ته معده طرف راست بدن است، روده هم از طرف راست بدن شروع می‌شود، می‌آید طرف چپ، دوباره از چپ می‌رود به راست، از راست می‌رود به چپ، و همین‌طور می‌رود تا بالاخره منتهی بشود به آن آخر روده. این را به آن می‌گوییم استدارات).

پس روده هم دارای چین‌خوردگی است (یک لوله صاف نیست) و هم دارای استدارات است؛ یعنی این‌طور نیست که به صورت یک لوله مستقیم قرار داده شده باشد، بلکه لوله‌ای است که هی دور می‌زند. این چه فایده‌ای دارد؟ چرا خدا برای روده چین‌خوردگی درست کرد و همچنین چرا استداره را درست کرد؟ دو فایده برای این ذکر می‌کنیم.

 

منفعت اول: عدم احتیاج به تغذیه و تبرز علی‌الاتصال و پیامدهای سه‌گانه آن

فایده اول این است که اگر خداوند روده را صاف می‌آفرید (که یک روده مستقیم باشد و از ته معده شروع کند و تا انتها برود و هیچ پیچ‌خوردگی و چین‌خوردگی‌ای نداشته باشد)، غذا سریع تخلیه می‌شد و مکث نمی‌کرد، بلکه زود تخلیه می‌شد. و همچنین اگر خداوند چین‌خوردگی‌ها و استداره را به روده می‌داد، اما طول روده را این مقدار قرار نمی‌داد... ما بعداً خواهیم خواند که روده‌های ما ۶ قسمت است؛ خب هر قسمتی هم بالاخره به اندازه قابل توجهی طول دارد. اگر هر روده‌ای مثلاً دو بند انگشت بود، هر قسمتی دو بند انگشت بود و خدا ۶ قسمت را می‌آفرید ولی کوتاه کوتاه می‌آفرید، باز هم غذا دوامی نداشت و خیلی زود تخلیه می‌شد.

پس اگر خداوند روده را طولانی می‌آفرید منتها مستقیم، یا اینکه استداره به آن می‌داد منتها کوتاه کوتاه قرارش می‌داد، در هر دو صورت، غذا زود تخلیه می‌شد. تخلیه سریع غذا دو ضرر داشت:

۱. اینکه انسان دائماً باید غذا می‌خورد تا جبران آن غذای زائل شده بشود.

۲. اینکه دائماً باید به دستشویی می‌رفت و دائماً باید تخلیه می‌کرد.

این دو مشکل را داشت: هم خوردن باید علی‌الاتصال می‌بود و هم تبرز (یعنی دفع فضولات) باید علی‌الاتصال می‌بود. و این باعث می‌شد که انسان مشغولیت پیدا کند و به کارهای واجبِ زندگی‌اش نرسد و اکثر اوقاتش را بگذارد پای این دو امر؛ گذشته از این، همیشه در حال اذیت شدن بود. خب بالاخره خوردن غذا درست است لذت دارد، ولی در عین لذت، سختی هم دارد. تبرز غالباً لذتی همراهش نیست و فقط سختی همراهش است. خب حالا اگر تبرز اتصال داشت (یعنی پشت سر هم باید می‌رفت تخلیه می‌کرد)، خب همیشه در اذیت و رنج هم بود. حالا خوردن چون یک ذره لذت هم کنارش هست و طعم غذا را می‌چشد، شاید بگوییم آن سختی و اذیت به وسیله این لذت جبران می‌شود؛ اما تبرز لذتی ندارد، بلکه دفع ألم است (یعنی وقتی فشار وارد می‌شود، ألمی تولید می‌شود و شخص وقتی تخلیه می‌کند، دفع ألم می‌شود. درست است دفع ألم از یک نوع لذتی برخوردار هست، ولی آن لذتی نیست که اسمش را به جا بگذارد). آن‌گاه اگر شخص دائماً احتیاج به تبرز می‌داشت، لازمه‌اش این بود که دائماً در عذاب باشد و دائماً در رنج باشد. پس هم وقت کارهای دیگرش اشغال می‌شد و هم انسان در رنج می‌افتاد.

خداوند به تدبیری که داشت و به حکمت خود، روده را اولاً طولانی آفرید، و ثانیاً پیچ‌پیچ و دارای استداره به آن داد، تا اینکه انسان احتیاج به غذای علی‌الاتصال و تحلیلِ علی‌الاتصال نداشته باشد. این فایده اول است.

*(گفتگوی بین استاد و شاگرد در جلسه درس)*

شاگرد: این تعبیرِ «علی‌الاتصال» را در متن ندارد...

استاد: بله، «اتصال» تعبیری است که در متن آمده است.

شاگرد: بالاخره در معده، غذا یک مدتی می‌ماند دیگر...

استاد: معده را بیان نمی‌کنم...

شاگرد: می‌گویم در معده یک مدتی می‌ماند.

استاد: همین که می‌آید در روده، سریع دفع می‌شود بله. یعنی لازم نیست که یک پنتون غذا بخورد تا تند برود دستشویی. بله، در معده مدتی می‌ماند؛ ولی وقتی که روده تخلیه می‌شود، وقتی روده تخلیه شد، دو مرتبه این معده به روده فضولات را ارسال می‌کند و باز روده دو مرتبه تخلیه می‌کند. به این ترتیب، درست است یک ذره دوام پیدا می‌کند، ولی مکث لازم را ندارد و تقریباً علی‌الاتصال این کار را می‌کند.

«علی‌الاتصال» در اینجا اتصال عقلی نیست؛ مراد از علی‌الاتصال، عرفی است؛ یعنی عرف می‌گوید این شخص دائماً مثلاً دارد می‌خورد یا دائماً دارد تخلیه می‌کند. آن «دائماً» که عرف می‌گوید، غیر از «دائماً»ی عقلی است. دائماً عقلی این است که هیچ مکث و فاصله‌ای بین این کار نیست. در این دوامِ عرفی این است که همان‌طور که ملاحظه می‌کنید، یعنی ساعت به ساعت مثلاً هر نیم‌ساعت به نیم‌ساعت یا ساعت به ساعت باید مثلاً این کار را انجام دهد، هم بخورد و هم تخلیه کند. این اتصال به آن معنا اتصال حقیقی نیست که شما فکر کنید، یعنی دائماً مشغولِ خوردن باشد و هیچ‌گاه لقمه را زمین نگذارد و دائماً در حال تخلیه باشد و هیچ‌گاه از دستشویی کنار نیاید! این مراد نیست. عرفی‌اش هم خیلی قابل قبول است.

 

منفعت دوم: جذب کامل اجزاء لطیف غذا توسط عروق ماساریقا

اما منفعت دوم و فایده دوم: فایده دوم را ایشان می‌فرماید که غذا مقداری‌اش در اختیار روده قرار می‌گیرد—یا اشتباه گفتم، در روده نه—در اختیار آن رگ‌هایی که از معده و از روده به کبد وصل هستند؛ که ما اسمشان را رگ‌های ماساریقا می‌گذاریم. رگ‌های نازکی هستند که بعضی از آن‌ها از معده و بعضی از آن‌ها هم از روده، ولی همه‌شان به کبد متصل می‌شوند. این‌ها شروع می‌کنند به مکیدن غذا؛ غذا را می‌مکند و وارد کبد می‌کنند تا کبد این غذا را تبدیل به خون کند و این خون را به کل بدن ارسال کنیم.

دهانه این رگ‌های ماساریقا چسبیده به معده و چسبیده به روده است؛ این‌ها با دهانه‌شان غذا را می‌مکند. خب غذا که همه آن دمِ دهانِ این رگ‌ها نیست؛ بعضی از غذاها جلوی این دهانه رگ‌ها است و بعضی هم در عمق معده است، آن تهِ‌ته‌ها است. آن‌ها تا بخواهد بیاید در اختیار دهانه رگ‌ها قرار گیرد طول می‌کشد. این رگ‌ها باید این غذا را بمکند. اگر غذا سریع تخلیه شود، آن غذاهایی که در عمق روده است به دهانه این رگ‌ها نمی‌رسد؛ آن‌ها بی‌فایده وارد روده می‌شوند، بی‌فایده هم از روده خارج می‌شوند.

خداوند این روده را این‌چنین آفریده که غذاهایی که دور هستند، یواش‌یواش جلو بیایند و در اختیار دهانه آن رگ‌های ماساریقا قرار گیرند؛ بعد که در اختیار قرار گرفتند و در دسترس قرار گرفتند، بالاخره به وسیله این رگ‌ها به سمت کبد ارسال می‌شوند. اگر این روده‌ها صاف بودند یا بالاخره این طولی را که الان دارند نمی‌داشتند، لازم می‌آمد که غذاها سریع وارد روده بشوند و تخلیه بشوند؛ در معده که در دسترس رگ‌های ماساریقا قرار نگرفته، در روده هم که تا می‌آید زود تخلیه می‌شود و باز هم در اختیار رگ‌های ماساریقا قرار نمی‌گیرد، قهراً این غذا بی‌فایده می‌شود و صرف ترمیمِ تحلیل‌رفته‌های بدن نمی‌شود.

پس منفعت دوم برای چین‌خوردگی‌های روده و استداره روده این است که غذا مدتی در معده مکث کرد، مدتی هم در روده مکث کند تا آن غذاهایی که دور از دسترس رگ‌ها بودند، در اختیار رگ‌ها و در دسترس رگ‌ها قرار گیرند و رگ‌ها از این غذا استفاده کنند و بمکند و به کبد ارسال کنند. این هم مطلب دوم.

پس تا اینجا هم دو مطلب گفته شد: یکی منفعت اصل خلقت روده که گفتیم برای دفع فضولات یابسه است؛ یکی هم منفعت چین‌خوردگی‌هایی بوده که گفتیم دو تا است:

- یک منفعت این بود که انسان احتیاج به تغذیه و تخلیه علی‌الاتصال پیدا نکند، بلکه به کارهای دیگرِ زندگی‌اش برسد.

- دوم اینکه آن غذاهایی که دور از دسترس این رگ‌های ماساریقا هستند، با مکث در روده یواش‌یواش در اختیار رگ‌های ماساریقا قرار گیرند.

به خاطر این دو منفعت است که خدا روده را دارای استداره و چین‌خوردگی قرار داد.

 

تطبیق عبارات متن کتاب

صفحه ۳۰۰، سطر اول:

«اَلْفَصْلُ الْخَامِسُ: خَاصٌّ بِالْأَمْعَاءِ»؛ یعنی قبلاً بحث درباره امعاء داشتیم، ولی بحثمان مختص به امعاء نبود؛ اکنون می‌خواهیم در این فصل فقط درباره امعاء و روده‌ها بحث کنیم. مفردِ امعاء، «مِعَى» است («مِعَى» یعنی روده، جمعش می‌بندیم می‌شود امعاء؛ «مِعَاء» هم یعنی روده، آن هم جمعش می‌شود امعاء).

«إِنَّ الْخَالِقَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى جَدُّهُ»؛ «جَدُّهُ» یعنی منزلتش، یعنی عظمتش، یعنی مقامش. خداوند منزه و آن‌که منزلتش و مقامش و عظمت و جلالش بالا است،

«لِسَابِقِ عِنَایَتِهِ بِالْإِنْسَانِ وَ سَابِقِ عِلْمِهِ بِمَصَالِحِهِ»؛ به خاطر آن توجه و اهمیتِ ازلی که به انسان می‌داد، و به خاطر آن علمِ ازلی که خداوند به مصالح انسان داشت؛ یعنی این‌طور نبود که خدا انسان را خلق کند و بعداً بفهمد که انسان به چه چیزی احتیاج دارد و بفهمد مصلحت انسان چیست؛ از همان سابقِ ازل (یعنی از همان ازل که هنوز انسان را خلق نکرده بود) عالم بود به اینکه انسان چه احتیاجی دارد و مصلحتش چیست، و از همان نظر هم به انسان عنایت داشت. این‌طور نبود که حیوانات دیگر را خلق بکند و بعد ببیند یک موجود دیگر می‌تواند خلق کند و آن موجود مهم‌تر از بقیه است و عنایت جدیدی به آن موجود پیدا کند؛ نه، از همان ازل عنایت داشت، می‌دانست انسان را خلق می‌کند و می‌دانست که به انسان کرامت می‌بخشد، خودش این‌ها را همه را می‌دانست.

«خَلَقَ أَمْعَاءَهُ»؛ خداوند روده‌های انسان را آفرید.

*(سؤال یکی از فضلاء در جلسه)*

توجه کنید به ذهن شخصی بیاید که خداوند برای حیوانات هم روده آفرید؛ حالا حیواناتی که از قبیل حشره هستند، شاید مثلاً روده مثل روده انسان نداشته باشند، ولی بعضی حیوانات که حیوانات چهارپا هستند—چه درنده و چه چرنده—این‌ها بالاخره دارای روده‌ها هستند مثل روده‌های ما (شاید هم بعضی‌هایشان بیش از ما داشته باشند؛ مثلاً بعضی نشخوارکننده‌ها روده‌هایشان و معده‌هایشان از ما بیشتر هم هست و یک چیز اضافه هم دارند). پس چطور می‌گویید «لِسَابِقِ عِنَایَتِهِ بِالْإِنْسَانِ وَ سَابِقِ عِلْمِهِ بِمَصَالِحِهِ»؟ چرا انسان را اختصاص دادی و چرا بقیه را نگفتی؟

جوابش این است که اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند. ایشان چون بحثش در انسان است، دارد انسان را مطرح می‌کند؛ و اگر بحث در حیوانات داشت، همین عنایت و همین علمِ به مصالح را درباره حیوانات هم می‌گفت. اینکه انسان را اختصاص داده، به خاطر این است که بحثش اختصاص به انسان دارد.

*(اشکال شاگرد)*

کتاب، کتاب الحیوان است...

استاد: کتاب الحیوان است، ولی توجه دارید حالا الان دارید اشکال می‌کنید! از اول، ما بحثمان بحثِ انسان مطرح شد...

شاگرد: بحث حیوانات یک ذره مطرح شد، بیشتر مباحث ما در مورد انسان بود. چرا آن مباحث را اشکال نکردید؟ کتاب حیوان چرا رفته سراغ انسان؟

استاد: بیشتر مباحث در مورد انسان بود. انسان از حیوانات که مهم‌تر است، باید در موردش بحث بیشتری بشود.

شاگرد: نه، می‌گویم قلب را که مطرح می‌کرد، قلب حیوانات را مطرح می‌کرد، نمی‌دانم شش را مطرح می‌کرد، به حیوانات دیگر هم اشاره می‌کرد...

استاد: کم بود. گاهی از اوقات می‌بینید بحث اصلاً اختصاص به انسان پیدا می‌کرد. حالا کتاب، کتاب حیوان است، درست است؛ انسان هم حیوانی از حیوانات است، ولی چون مهم‌تر از بقیه است، ایشان بیشتر مباحث را منصرف کرده به سمت انسان. الان هم که دارد انسان را مطرح می‌کند، به حیوان کاری ندارد به خاطر اینکه درست است بحثش در کل حیوانات است، ولی اهمیتی که انسان دارد باعث می‌شود که ایشان بحث را گاهی اختصاص دهد به انسان. این نه به خاطر این است که بحث اختصاص به انسان دارد، بلکه به خاطر این است که بحثِ فعلی ما در مورد انسان است.

«الَّتِی هِیَ آلَاتُ دَفْعِ الْفَضْلِ الْیَابِسِ»؛ امعاء که وسیله‌ای برای دفع فضلِ یابس هستند، که این روشن شد.

منتها اینجا یک سؤال مطرح است و آن اینکه: روده‌ها تنها برای دفع فضولات یابسه آفریده نشدند؛ همان‌طور که الان اشاره کردیم، وسیله ارسال غذا به کبد هم هستند، یعنی رگ‌های ماساریقا فقط به معده اتصال ندارند، به روده هم اتصال دارند؛ پس از روده هم غذا مکیده می‌شود به سمت کبد. بنابراین، روده هم برای دفع فضولات آفریده شده و هم برای ارسال غذایی که قبلاً ارسال نشده (در معده ارسال نشده و تو روده می‌خواهد ارسال بشود). پس روده فقط برای دفع فضولات یابسه نیست؛ چرا ایشان می‌گوید «آلَاتُ دَفْعِ الْفَضْلِ الْیَابِسِ»؟

جوانی که شارحین قانون داده‌اند این است که دو غرض برای خلق روده هست: غرض اولی و غرض ثانوی. غرض اولی دفع فضولات است، و غرض ثانوی این ارسال غذا است که توضیح داده شد. مصنف مرادش از اینکه «الَّتِی هِیَ آلَاتُ دَفْعِ الْفَضْلِ الْیَابِسِ»، یعنی به غرض اولی آلات دفع فضل یابسه هستند، ولو به غرض ثانوی برای چیز دیگری آفریده شده باشند. منفعت اولیه‌اش این است، منفعت ثانویه‌اش همان مکیدن غذا و ارسال غذا است.

*(توضیح استاد درباره قید یابس)*

منظور از «یابس» آن نیست که مثل سنگ، خشک باشد که دیگر دفع نمی‌شد؛ منظور از یابس، نسبت به آن دو تای دیگر است که یکی رطب است و یکی گاز؛ این یابس است.

«خَلَقَ» در اینجا دو مفعولی است: یک مفعولش «أَمْعَاءَهُ» است، مفعول دومش همین «کَثِیرَةَ الْعَدَدِ» است که الان می‌خواهیم بخوانیم:

«خَلَقَ أَمْعَاءَهُ کَثِیرَةَ الْعَدَدِ»؛ ابن‌سینا در حالی که دارد به منفعتِ اصلِ خلقت اشاره می‌کند، به منفعتِ کثرتِ عددِ این امعاء (که ۶ تا است) و همچنین به تلافیف و چین‌خوردگی‌ها هم دارد اشاره می‌کند. خداوند امعاء را کثیر العدد آفرید؛ یعنی عددشان را زیاد قرار داد، یعنی ۶ تا قرار داد (سه تا را اصطلاحاً می‌گویند روده باریک، و سه تا را هم می‌گویند روده بزرگ و روده ضخیم. از آنجا که روده باریک تمام می‌شود، روده ضخیم شروع می‌شود. حالا بعداً می‌گوییم: قسمت اولی اثناعشریه است، قسمت دوم صائم است، قسمت سوم روده‌های دقاق است یعنی روده‌های باریک. بعد که دقاق تمام می‌شود، روده باریک کلش از سه قسمت تمام می‌شود، بعد روده بزرگ شروع می‌شود که از اعور شروع می‌کند: اول اعور است، بعد قولون است، و بعد هم روده مستقیم است. این سه تا می‌شوند روده‌های غلاظ یعنی روده بزرگ، آن سه تای اول می‌شوند روده کوچک). خداوند روده‌ها را کثیر العدد آفرید، یعنی ۶ قسمتش کرد و یک قسمتِ واحد قرارشان نداد.

البته ابن‌سینا اینجا توضیح نداده، ولی بد نیست گفته شده باشد که روده‌ها کجا قرار گرفته‌اند: درست است که از زیر معده شروع می‌شوند و تا انتها می‌روند، اما کجا قرار گرفته‌اند؟ گفته می‌شود در پایین ستون فقرات تکیه می‌کنند، روی استخوان پهنِ لگن واقع می‌شوند، و به وسیله رباطاتی که به آن حجاب حاجز وصل هستند متصل می‌شوند. هم رباطاتی به ستون فقرات دارند و هم رباطاتی از بالا به حجاب حاجز دارند (که حجاب حاجز را قبلاً گفتیم حجابی است که بین سینه و شکم فاصله می‌اندازد؛ اعضایی که در سینه هستند مثل قلب و شش، مخلوط نمی‌شوند با اعضای شکم مثل کبد و معده. این حجاب حاجز که فاصله بین سینه و شکم است، دارای رباطاتی است که این روده‌ها به آن رباطات وصل هستند؛ همچنین این روده‌ها به رباطاتِ موجود در ستون فقرات هم وصل هستند و خداوند این‌ها را به این ترتیب قرار داده است).

بعد، جنس روده‌ها هم از جنس معده است؛ چون می‌دانید در بدن اجناس مختلفی را خدا به کار برده است. حالا ما می‌گوییم پوست، استخوان؛ ولی خودِ گوشت را نگاه کنید، می‌بینید گوشت ماهیچه داریم، گوشت صورت داریم، گوشت جاهای دیگر هست، این‌ها با هم تفاوت دارند. یا مثلاً عصب را ملاحظه می‌کنید با گوشت تفاوت دارد. روده هم همین‌طور است، روده از جنس معده آفریده شده است. جنس‌های این‌ها همه مختلف هستند. این یک توضیح مختصری است در مورد روده که حالا ابتداءً ابن‌سینا نگفته که جایگاه روده کجا است (اشاره کرده منتها نه تصریح)، و همچنین ربط روده و بستگی روده با کجاها است، و همچنین جنس روده از چیست؛ این سه تا را اشاره کردم.

خداوند این روده‌ها را آفرید «کَثِیرَةَ الْعَدَدِ، وَ التَّلَافِیفِ، وَ الإِسْتِدَارَاتِ»؛ یعنی کثیرة التلافیف و کثیرة الاستدارات. تلافیف یعنی چین‌خوردگی‌ها، که خود روده جدارش چین خورده است. استداره یعنی این روده‌ها دور هم زده‌اند، این‌طور نیست که صاف رفته باشد پایین، بلکه دور زده است؛ همان‌طور که بیان کردم از طرف راست (که انتهای معده است) شروع می‌شود، می‌آید طرف چپ، دوباره از چپ می‌رود به راست، از راست می‌آید چپ، و همین‌طور هی دور می‌زند تا بالاخره آخر سر به انتها برسد.

«وَ لَوْ خُلِقَتِ الْأَمْعَاءُ مِعًى وَاحِداً...»

من در ابتدای بحث گفتم امعاء مفردش چه می‌شود، نظرم به این قسمت از عبارت بود که عبارت را غلط نخوانیم. اینجا «مِعًى» را در ابتدا آدم فکر می‌کند یعنی «مَعاً» (با هم)! در حالی که «مَعاً» در اینجا نیست، «مِعًى» مفردِ امعاء است؛ یعنی اگر خدا امعاء را «مِعًى واحِداً» می‌آفرید (یعنی روده واحد می‌آفرید، ۶ تا نمی‌آفرید و یکی می‌آفرید. پس این «مِعًى» را «مَعاً» نگویید که «خداوند روده‌ها را با هم یکی می‌آفرید»! این «با هم» در اینجا مناسبت ندارد، بلکه بگویید «روده‌ها را یک روده می‌آفرید»، یعنی ۶ تا را می‌کرد یکی و ۶ تا قرارشان نمی‌داد).

*(توضیح استاد درباره رسم‌الخط و تلفظ واژه مِعَى)*

اگر «مِعَاء» بود (یعنی همزه داشت: مِعَاء)، با «مَعاً» اشتباه نمی‌شد؛ اما چون با الف مقصوره نوشته شده («مِعًى»)، دارم توضیح می‌دهم که اشتباه نشود. آن اگر «مِعَاء» بخوانید باید همزه داشته باشد، ولی اگر «مِعًى» بخوانید همزه نمی‌خواهد و «مِعًى» نوشته شده است؛ چون مقصور نوشته شده، با «مَعاً» اشتباه می‌شد، که توضیح دادم تا اشتباه نکنید.

اگر همه روده‌های شش‌گانه یک روده می‌شدند (نه ۶ تا)، « أو قصيرة المقادير »؛ یا ۶ تا می‌شدند اما قصیر المقادیر بودند (یعنی مثلاً هر کدام دو بند انگشت، سه بند انگشت، یک همچین مقداری داشتند)، در هر دو حال:

« لانفصل الغذاء سريعا عن الجوف »؛ غذا سریعاً از جوف (یعنی از شکم) جدا می‌شد،

«وَ احْتَاجَ الْإِنْسَانُ کُلَّ وَقْتٍ إِلَى تَنَاوُلِ الْغِذَاءِ عَلَى الإِتِّصَالِ»؛ و انسان هر وقت احتیاج پیدا می‌کرد به تناول غذا علی‌الاتصال؛ احتیاج به غذا پیدا می‌کرد تا آن غذای تخلیه‌شده جانشین پیدا کند.

«وَ مَعَ ذَلِکَ»؛ یعنی علاوه بر این احتیاج به تناول غذا، « إلى التبرز »؛ یعنی احتیاج پیدا می‌کرد به تبرز («التَّوَرُّزَ» عطف است بر «تَنَاوُلِ»؛ یعنی « و احتاج الإنسان كل وقت إلى تناول الغذاء على الاتصال و مع ذلك إلى التبرز »). تبرز یعنی تخلیه براز (براز یعنی مدفوع).

«وَ الْقِیَامَ لِلْحَاجَةِ»؛ «الْقِیَامَ لِلْحَاجَةِ» عطف تفسیری بر « إلى التبرز » است. در فارسی هم گفته می‌شود «قیام به حاجت»؛ حالا ایشان عطف تفسیری آورده بر تورز که اگر کسی اصلاً تورز را ندانست، با «قیامِ حاجت» بداند منظور چیست.

« و كان من أحدهما في شغل شاغل عن تصرفه في واجبات معيشته، و من الثاني في أذى واصب »؛

اگر این غذا سریع از جوف خارج می‌شد، انسان احتیاج به تغذیه و تخلیه متصل پیدا می‌کرد، و نتیجه احتیاج به تخلیه و تغذیه متصل این می‌شد که هم اعراض کند از کارهای واجبِ زندگی و هم به سختی و رنج بیفتد. یکی از این دو تا (یعنی تغذیه و تخلیه) باعث اشتغال او می‌شد، و آن دیگری باعث اذیت او می‌شد. حالا یکی باعث اشتغال می‌شد، ممکن بود تغذیه باشد و ممکن بود تخلیه باشد؛ همچنین یکی باعث اذیت می‌شود، آن هم ممکن است تغذیه باشد و ممکن است تخلیه باشد. ولی به نظر آدم می‌رسد که آن که باعث اشتغال می‌شد تغذیه است، و آن که باعث رنج می‌شد تخلیه است.

تغذیه باعث اشتغال است؛ چون غذا که آماده نیست، باید غذا آماده بشود. یک مقدار وقت صرف خوردن می‌شود، بیش از این مقدار وقت صرف تهیه غذا می‌شود؛ باید برود غذا را تهیه کند، بعد بیاید مثلاً اگر احتیاج به پاک کردن داشته باشد پاک کند، بعد اگر احتیاج به پختن داشته باشد بپزد؛ این‌همه وقتش را صرف یک غذا می‌خواهد بکند. برای تبرز، وقت تلف کردن خیلی ندارد، چون دیگر احتیاج به این مراحل نیست، بلکه فقط اذیت است؛ اما تغذیه احتیاج به این مراحل دارد، لذا وقت‌گیر است و چون وقت‌گیر است باعث اشتغال می‌شود.

اینکه ایشان می‌گوید یکی احتیاج به اشتغال دارد و یکی باعث رنج و عذاب است، این «یکی» و «یکی» را می‌توانیم هم بر تغذیه و هم بر تخلیه تفریق کنیم؛ ولی به نظر می‌رسد که آن که باعث اشتغال هست تغذیه باشد، و آن که باعث اشتغالی چندان نیست ولی باعث رنج است، تخلیه باشد.

«وَ کَانَ فِی أَحَدِهِمَا»؛ «مِنْ» در اینجا منِ تعلیلیه است؛ یعنی به خاطر یکی از این دو تا (یعنی عرض کردم به خاطر تغذیه)، «فِی شُغْلٍ یَشْغَلُهُ»؛ در یک مشغولیتی خواهد بود که این مشغولیت اعراض می‌دهد («شَاغِلٍ» یعنی اعراض می‌دهد)، اعراض می‌دهد انسان را از اینکه تصرف کند در واجبات زندگی‌اش و دیگر به او اجازه نمی‌دهد در واجبات زندگی تصرف کند و همه‌اش او را مشغول تهیه و خوردن و این‌ها بار می‌آورد.

«وَ مِنَ الثَّانِی»؛ «مِنْ» در اینجا هم تعلیلیه است؛ یعنی به خاطر آن دومین (که بیان کردم بهتر این است که تخلیه باشد)، « في أذى واصب »؛ در یک رنج و اذیتِ واصبواصب » یعنی همین دائمی و پیوسته)، در یک رنج دائمی بود.

بعد «کانَ» دیگری می‌گیرد و دوباره عطف بر «احْتَاجَ» یا بر «کَانَ» اول می‌كند و می‌گوید:

« و كان ممنوا بالشره و المشابهة بالبهائم »؛ تا اینجا مسئله اخلاقی را مطرح نکرده بود، فقط گفت این انسان باید یک کارهایی انجام دهد که این کارها هم باعث وقت‌گیری و هم باعث رنج و عذاب او است. حالا می‌گوید از نظر اخلاقی هم عفت می‌کند؛ این همه‌اش باید زندگی‌اش را صرفِ حرصش بکند، چون می‌بیند غذا کم می‌آورد، هی باید حرص بزند تا غذایی را که متصلاً به آن احتیاج دارد دائماً تأمین کند. حالا به غذای کمی احتیاج دارد، الان ملاحظه می‌کنید چقدر حرص می‌زند! اگر به غذاهای بیشتری احتیاج داشت، ببینید حرصش چقدر می‌شد؛ آن‌وقت شبیه به بهائم می‌شد. بهائم را می‌دیدید که غالباً در حال چرا هستند، یا مثلاً مرغ را ببینید دائماً نوک می‌زند به زمین. یعنی انسان می‌شد این‌گونه و همه‌اش مشغول خوردن بود.

« و كان ممنوا بالشره »؛ مشروه یعنی مبتلا به شَرَه (شَرَه یعنی حرص). « و المشابهة بالبهائم »؛ یعنی اگر انسان این‌چنین می‌شد و روده‌هایش صاف آفریده می‌شد یا با مقدار کوتاه آفریده می‌شد، مثل حیوانات می‌شد و همیشه مشغول حرص بود.

این منفعت اول بود برای تلافیف؛ منفعت دوم را هنوز ابن‌سینا شروع نکرده است. منفعت اول را دارد توضیح می‌دهد، پس دوباره جمع‌بندی می‌کند و منفعت اول را مجدداً تذکر می‌دهد تا بتواند وارد منفعت دوم بشود. این «فَکَثَّرَ» خلاصه‌گیری از حرف‌های قبل و ذکر مجدد برای منفعت اول است تا زمینه باز بشود و آماده بشود برای ورود در منفعت دوم.

« فكثّر الخالق تعالى عدد الأمعاء و طول مقادير كثير منها لهذا من المنفعة »؛ خداوند هم عدد را زیاد کرد (یکی نیافرید، ۶ تا آفرید)، و هم مقادیر بسیاری از این‌ها را طولانی کرد (کوتاه نیافرید. البته مثل اعور مقدارش کم است، یا مثلاً صائم و اثناعشریه خیلی طولانی نیستند، حتی قولون هم خیلی طولانی نیست؛ ولی کثیری از این‌ها طولانی هستند: دقاق طولانی است، روده مستقیم طولانی است، بعید هم نیست که خود قولون را هم طولانی بگیریم. نمی‌گوید اکثرشان، می‌گوید کثیرشان طولانی آفریده شده است).

«لِهَذَا مِنَ الْمَنَفَعَةِ»؛ به خاطر این منفعت. عبارت را توجه کنید: می‌توانست بگوید «لِهَذِهِ الْمَنْفَعَةِ»، اما گفت «لِهَذَا مِنَ الْمَنَفَعَةِ»؛ «مِنْ» تبعیضیه است. اگر منفعت، منفعتِ واحد بود می‌گفت «لِهَذِهِ الْمَنْفَعَةِ»، اما منفعت، منفعتِ متعدده است و الان به بعضی از منفعت اشاره شد نه به همه منفعت؛ لذا می‌گوید «لِهَذَا مِنَ الْمَنَفَعَةِ»؛ برای این امر که بخشی از منفعت است. خداوند معده را کثیر و طولانی کرد به خاطر این، یعنی به خاطر اینکه انسان سریعاً جوفش خالی نشود و این پیامدهای سه‌گانه‌ای را که گفتیم نداشته باشد:

۱. یکی اعراض از واجبات زندگی.

۲. یکی در عذاب دائمی بودن.

۳. یکی هم شَرَه و مشابهت به بهائم داشتن.

این‌ها پیامدِ سرعتِ تخلیه است؛ اگر جوف سریعاً تخلیه بشود، این سه تا پیامد را دارد. انسان برای اینکه جوفش سریعاً تخلیه نشود و این سه تا پیامد را پیدا نکند، به خاطر این، روده‌اش طولانی و متعدد آفریده شد («لِهَذَا مِنَ الْمَنَفَعَةِ» یعنی به خاطر این امر که بخشی از منفعت است).

« و كثر استدارتها لذلك و لمنفعة أخرى »؛ همچنین طولانی بودن دو تا منفعت دارد؛ استداره هم همین‌طور. می‌گوید: «وَ کَثَّرَ اسْتِدَارَاتِهَا لِذَلِکَ وَ لِمَنْفَعَةٍ أُخْرَى». «لِذَلِکَ» اشاره دارد به مشارٌالیهی که «لِهَذَا» به آن اشاره می‌کند؛ «لِذَلِکَ» هم به همان اشاره می‌کند. مشارٌالیه «لِهَذَا» چه بود؟ تخلیه سریع جوف و پیامد سه‌گانه. مشارٌالیه «لِذَلِکَ» هم همین است.

«وَ کَثَّرَ اسْتِدَارَاتِهَا لِذَلِکَ وَ لِمَنْفَعَةٍ أُخْرَى»؛ استداره این روده‌ها را زیاد کرد، یعنی یک بار دورشان نداد؛ از راست آورد به چپ، از چپ آورد به راست، دوباره از راست آورد به چپ، همین‌طور چند بار این‌ها را دور داد. چرا چند بار دور داد؟ «لِذَلِکَ»؛ یکی به خاطر همین که سریع تخلیه نشوند، «وَ لِمَنْفَعَةٍ أُخْرَى»؛ و دوم به خاطر منفعتی دیگر.

از اینجا شروع می‌کند منفعت دوم را توضیح می‌دهد. منفعت دوم این است که دهانه آن رگ‌هایی که ما به آن‌ها ماساریقا می‌گوییم، به روده و معده وصل است، ولی همه غذاها در اختیار دهانه رگ‌ها نیستند؛ غذاهایی هستند که دور هستند و در اختیار نیستند. اگر غذا مکث کند در روده‌ها، آن غذاهایی که دور از دست هستند، یواش‌یواش در دسترس دهانه‌های این رگ‌ها قرار می‌گیرند و این رگ‌ها می‌توانند این غذا را بمکند و ارسال کنند به کبد. اما اگر این مکث طولانی در روده اتفاق نیفتد، لازمه‌اش این است که این مقدار از غذایی که در دسترس نبود، همچنان در بیرون از دسترس بماند و از بدن خارج بشود بدون اینکه مورد استفاده قرار گیرد.

« و هي أن العروق المتصلة بين الكبد و بين آلات هضم الغذاء »؛ آن منفعت دیگر این است که عروقی که متصل هستند (منظور از این عروق، آن رگ‌های ماساریقا است؛ رگ‌های باریکی که ما اسمش را ماساریقا می‌گذاریم)، رگ‌هایی که متصل هستند بین کبد و بین آلات هضم غذا (آلات هضم غذا معده است و روده. این رگ‌ها یک طرفشان به کبد وصل است و طرف دیگرشان دو جور است، یعنی دو قسم است: یک قسم به معده وصل است و یک قسم به روده وصل است؛ یعنی طرفی که غذا را می‌مکد تنها به معده وصل نیست، هم به معده وصل است و هم به روده وصل است. طرفی که غذا را تحویل می‌دهد همه‌شان به کبد وصل است. آن طرف همه به کبد وصل است، ولی این طرفی که غذاگیر است به دو چیز وصل است، لذا ایشان می‌گوید آلات هضم غذا. آلات هضم غذا هم معده است و هم روده).

« إنما تجذب اللطيف من الغذاء بفوهاتها النافذة في صفاقات المعدة و المعاء »؛ این‌ها غذاهای کثیف و غذاهای ضخیم را نمی‌توانند جذب کنند، رگ‌های باریک هستند و رگ‌های باریک نمی‌توانند غذای ضخیم را جذب کنند؛ غذای ضخیم باید بماند برای تخلیه، این‌ها لطیفِ غذا را جذب می‌کنند. قسمت‌های لطیف غذا را این رگ‌های ماساریقا جذب می‌کنند و به کبد ارسال می‌کنند. «بِفُوَهَاتِهَا»؛ ضمیر در «بِفُوَهَاتِهَا» به عروق برمی‌گردد؛ این عروق با دهانه‌هایشان جذب می‌کنند غذای لطیف را.

دهانه‌ها کجا است؟ «النَّافِذَةِ فِی صِفَاقَاتِ الْمِعْدَةِ وَ الْمِعَى»؛ (در اینجا «مِعَى» مفرد آورده شده است). مراد از صفاقات در اینجا معنای اصلی نیست (صفاقِ معده به معنای پوست نازک و پرده نازکی است که زیر پوست ضخیم قرار دارد. مثلاً پوست دست ما را ملاحظه کنید، آن قسمتی که رویش مو درمی‌آید یا آن قسمتی که در کف دست پیداست و مو ندارد، این پوست را به آن می‌گویند جلد که پوست ضخیم است؛ زیر این پوست، قبل از اینکه به گوشت برسیم، یک پوست لطیف و ظریفی وجود دارد که به آن می‌گویند صفاق). مراد از صفاقات در اینجا این نیست؛ مراد از صفاقات در اینجا «طبقات» است. این را مرحوم ایروانی تصریح می‌کند که مراد از صفاقات در اینجا طبقات معده و روده است؛ چون این‌طور نیست که هر قسمت از بدن چند تا صفاق داشته باشد، هر قسمت از بدن اگر صفاق دارد یک دانه صفاق دارد، یعنی زیر پوست ضخیم شما یک دانه پوست ظریف و لطیف دارید که اسمش را می‌گذاریم صفاق. «صفاقات» ما نداریم مگر به اعتبار اعضای مختلف؛ اما اینجا فقط روده را دارد می‌گوید و معده را دارد می‌گوید. روده و معده صفاقات ندارند، طبقات دارند که طبقاتشان را قبلاً داشتیم.

حالا این دهانه‌های ماساریقا رفته نفوذ کرده در این صفاقات، یعنی نفوذ کرده در این طبقات و از طبقات عبور کرده، دهانه لبِ غذا در تووی معده قرار گرفته یا دهانه لبِ غذا در توی روده قرار گرفته است. پس دهانه‌ها به غذا متصل هستند، ولی به همه غذا متصل نیستند؛ قسمت‌های عمیق غذا در اختیار این دهانه‌ها نیستند.

« إنما تجذب اللطيف من الغذاء بفوهاتها النافذة في صفاقات المعدة و المعاء، و إنما تجذب من اللطيف ما يماسها »؛ ضمیر «تَجْذِبُ» و «یُمَاسُّهَا» هر دو به عروق برمی‌گردد. این عروق جذب می‌کنند از لطیفِ غذا آن مقدار لطیفی را که تماس دارد با دهانه این عروق. این عروق از لطیف غذا، «مَا» (یعنی لطیفی را که آن لطیف تماس دارد با این عروق) جذب می‌کنند؛ ضمیر مستتر در «یُمَاسُّهَا» برمی‌گردد به «مَا» که مرادش لطیف است، ضمیر ظاهر «یُمَاسُّهَا» برمی‌گردد به عروق؛ یعنی آنچه که از غذا تماس دارد با این عروق، این عروق می‌توانند آن مماس را بمکند، آن دوردست را نمی‌توانند بمکند.

« و أما ما يغيب عنها و يتوغل في عمق الغذاء البعيد عن ملامسة فوهات العروق »؛ ضمیر «عَنْهَا» به عروق برمی‌گردد یا برگردانیم به فوهاتِ عروق، فرقی نمی‌کند. اما «مَا» یعنی لطیفِ غذایی که دور است («یَغِیبُ» را در اینجا معنی دور می‌گیرم، البته غیب معنی خودش را گرفته، عیب ندارد)؛ دور است «عَنْهَا» یعنی از دهانه عروق، و فرورفته در عمق غذا («يتوغل » یعنی فرورفته، یعنی همان دوردست قرار گرفته در عمق غذا)، « البعيد عن ملامسة فوهات العروق ». دقت می‌کنید هر سه صفتی که برای آن غذای دور می‌آورد، هر صفت یک مفاد را می‌رساند منتها با عبارات مختلف: اول می‌گوید غایب از این دهانه، دوم می‌گوید فرورفته در عمق غذا (یعنی دوردست قرار گرفته)، سوم اینکه بعیدند از اینکه ملامس باشند با دهانه‌های عروق.

می‌فرماید اما آن غذا: « فإن جذب ما فيه إما غير ممكن‌ وَ إِمَّا عَسِرٌ»؛ جذبِ «مَا فِیهِ» (یعنی جذب آن لطیفی که در چنین غذای دوری وجود دارد)، این جذب به توسط فوهات، «إِمَّا غَیْرُ مُمْکِنٍ وَ إِمَّا عَسِرٌ». غیرممکن است در دو حالت: یکی اینکه دوری زیاد باشد (این قسمت از غذا خیلی دور باشد)، دوم اینکه مانع وجود داشته باشد؛ این دو تا باعث می‌شوند که دسترسی این رگ‌ها به غذا غیرممکن بشود. اما گاهی غذا خیلی دور نیست، مانعی هم وجود ندارد، دسترسی این دهانه‌های عروق ماساریقا به غذا سخت می‌شود چون یک واسطه کوتاهی می‌خورد؛ الان غذای دم دستش است، می‌تواند به توسط همین غذا به غذای مجاور دسترسی پیدا کند، چون غذا خیلی دور نیست و نزدیک است، مانعی هم وجود ندارد، ولی بالاخره سخت است. پس دسترسی به غذاهای دور، یا غیرممکن است (این در صورتی است که غذا خیلی دور باشد یا اگر هم نزدیک است، مانعی از وصول غذا وجود داشته باشد) و یا دسترسی به غذا سخت است (این در جایی است که مانع نباشد، غذا هم خیلی دور نباشد که واسطه بخورد، اما خیلی دور نباشد).

« فتلطف الخالق جل اسمه بتكثير التلافيف »[2] ؛ لطف فرمود خداوندِ عظیم‌الاسماء به تکثیر تلافیفِ روده‌ها؛ چین‌خوردگی‌هایشان را زیاد کرد، استداره‌شان را زیاد کرد.

دقت کنید، در عبارتی که خواندیم، در چهار خط قبل گفت: «وَ کَثَّرَ اسْتِدَارَاتِهَا»، استداره را زیاد کرد؛ حالا اینجا می‌گوید: «بِتَکْثِیرِ تَلَافِیفِ». پس می‌شود استداره با تلافیف را گاهی از اوقات ایشان یکی بگیرد، اشکالی هم ندارد؛ گاهی جداشان می‌کند: تلافیف یعنی چین‌خوردگی‌ها، استداره یعنی دور زدن‌ها (که هم روده چین خورده است و هم دور زده، از راست به چپ رفته، از چپ به راست رفته). گاهی این دو تا را دو تا حساب می‌کند، گاهی هر دو را یکی حساب می‌کند، اشکالی هم ندارد. الان در اینجا اولش می‌گوید «کَثَّرَ اسْتِدَارَاتِهَا»، به اینجا که می‌رسد می‌گوید «تَکْثِیرِ تَلَافِیفِ»؛ معلوم می‌شود تلافیف را با استداره یکی گرفته است. بعید هم نیست دو تا گرفته باشد؛ بالاخره منفعت برای هر دو است، هم برای استداره است و هم برای تلافیف. ممکن است این دو تا را هم دو تا گرفته باشد، یک بار استداره گفته باشد و یک بار تلافیف گفته باشد و هر دو هم مرادش باشد؛ به این معنا که هم تلافیف و هم استداره، علاوه بر منفعت اول، منفعت دوم را هم دارند.

چرا تلافیف را کثیر کرد؟ « ليكون ما يحصل متعمقا فى جزء من المعا يعود ملامسا في جزء آخر »؛ تا این غذاها بر اثر مکث در روده و جابه‌جا شدن، آن دوردست‌هایش بیاید دمِ دستِ فوهاتِ عروق، و فوهاتِ عروق آن را بمکند و ارسال کنند به کبد.

«لِیَکُونَ»؛ علت است برای کثرت تلافیف یا کثرت استدارات.

« ما يحصل متعمقا فى جزء من المعا »؛ آنچه (یعنی آن غذایی که یا لطیفِ غذایی که) حاصل می‌شود متعمقاً در جزئی از روده (دور از دسترس عروق حاصل می‌شود در جزئی از روده؛ « فى جزء من المعا » را متعلق به «مُتَعَمِّقاً» نگیرید؛ آنچه که در جزئی از امعاء حاصل می‌شود منتها متعمقاً، یعنی در دور از دسترس)،

«یَعُودُ»؛ خبرِ «لِیَکُونَ» است. آنچه که در جزئی از امعاء حاصل می‌شود متعمقاً، «یَعُودُ» و برمی‌گردد بر اثر جابه‌جا شدن، «یَعُودُ مُلَامِساً» و ملامس می‌شود با آن دهانه‌های عروق «فِی جُزْءٍ آخَرَ مِنَ الْمِعَى» (در جزء دیگری از روده‌ها دمِ دست بشود، ملامس بشوند و در دسترس قرار گیرد آن مقدار از غذایی که دور از دسترس بود در جزئی از روده). این «یَعُودُ» یعنی «یَسِیرُ مُلَامِساً»، یعنی دمِ دست بیاید، دمِ دستِ معده قرار گیرد، دمِ دستِ رگ قرار گیرد در جزء دیگری از روده. «یَعُودُ» را به معنای «یَسِیرُ» معنا کردم، به معنای «بازگشت» معنا نکنید؛ چون معنا ندارد که این غذایی که تازه می‌آید در دسترس روده قرار می‌گیرد و در دسترس رگ قرار می‌گیرد، این غذا را بگوییم برگشت! این از اول نیامده بود که حالا برگردد، بلکه «یَسِیرُ» است، قبلاً نبود در دسترس، حالا می‌گردد و در دسترس قرار می‌گیرد.

« فتتمكن طائفة أخرى من العروق من امتصاص صفاوته التي فاتت الطائفة الأولى. »؛ خب این وقتی مثلاً در قسمت بالای روده بود، این قسمت از غذا که بالای روده بود در اختیار رگ‌ها قرار نگرفته بود؛ حالا که می‌آید یک خرده پایین‌تر، وقتی می‌آید یک خرده پایین‌تر بر اثر جابه‌جا شدن، در اختیار رگ‌های آن قسمتِ پایینِ روده قرار می‌گیرد. در اختیار رگ‌های قسمت بالا قرار نگرفته بود، در اختیار رگ‌های قسمت پایین قرار می‌گیرد؛ چون تمام روده، قسمت‌هایی که برای ارسال غذا هستند، آن‌ها با رگ‌های ماساریقا متصل به کبدند.

خب حالا بعضی از رگ‌های ماساریقا نتوانستند این غذایی را که در قسمت بالایی بوده (مثلاً در اثناعشریه بود) بمکند؛ غذا وقتی وارد صائم می‌شود، آنجا می‌مکندش. (البته صائم روده‌ای است که بعداً خواهیم گفت خیلی غذا سریع از آن می‌گذرد، به این جهت به آن می‌گویند صائم؛ چون مثل اینکه روزه است و همیشه تخلیه است، تا غذا در آن می‌آید خیلی نمی‌ماند، و این مثل اینکه همیشه روزه گرفته یعنی همیشه تخلیه است و همیشه هم چروک‌خورده است. وقتی غذا در آن می‌آید باد می‌کند و غذا را رد می‌کند، ولی وقتی غذا می‌رود این چروکی می‌خورد و دوباره می‌خوابد روی هم. حالا صائم خیلی شاید نباشد، ولی خب آن هم مکث در آن هست؛ نسبت به بقیه روده مکثش کم است ولی بالاخره مکث داریم).

تمام این روده‌ها، قسمت‌هایی که مربوط به ارسال غذا می‌شوند، تمام به وسیله رگ‌های ماساریقا متصل به کبدند. بعد این اگر غذا در دسترس این رگ‌های قسمت بالای روده قرار نگیرد، وقتی جابه‌جا شد، در قسمت رگ‌های در دسترسِ رگ‌های پایین قرار می‌گیرد. لذا ایشان می‌گوید: « فتتمكن طائفة أخرى من العروق من امتصاص صفاوته التي فاتت الطائفة الأولى »؛ گروه دیگری از این رگ‌ها متمکن می‌شوند از مکیدن خالصِ آن غذا («صفاوته» یعنی خالصِ آن غذا)، «الَّتِی فَاتَتِ الطَّائِفَةَ الْأُولَى»؛ آن خالصی که از دست طایفه اولی از رگ‌ها بیرون رفته بود؛ چون دور بود و در دسترس قرار نگرفته بود، نشد که این رگ‌های قبلی این غذا را بمکند یا لطیف از غذا را بمکند. این غذا بر اثر جابه‌جا شدن و آمدن در قسمت دیگرِ روده، در اختیار رگ‌های دیگر قرار می‌گیرد. آن طایفه اولی که نتوانستند این صفاوت را (این خالصِ غذا را) بمکند، این صفاوت در اختیار رگ‌های دیگر قرار می‌گیرد: « فتتمكن طائفة أخرى من العروق »؛ متمکن می‌شوند گروه دیگری از این رگ‌های ماساریقا که بمکند غذا را، آن صفاوت و خالصی که از طایفه اولی فوت شده بود و در اختیار آن گروه اول از رگ‌های ماساریقا واقع نشده بود.

خب، تا اینجا ما دو تا بحث را مطرح کردیم:

۱. یکی اینکه خدا روده را آفرید، گفتیم برای دفع فضولات یابسه است.

۲. و دوم اینکه چرا این روده‌ها را چین‌دار و دورزننده آفرید، که دو تا منفعت هم برای این مطلب ذکر کردیم.

این بحث تمام شد.

از «وَ عَدَدُهَا سِتَّةٌ» شروع می‌کنیم به ذکر این تعداد روده‌ها که بیان کردیم ۶ تا است؛ آن ۶ تا را می‌شماریم و توضیح می‌دهیم که إن‌شاءالله جلسه آینده مطرح می‌شود.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo