« فهرست دروس
درس طبیعیات شفا - استاد محمدحسین حشمت‌پور

99/07/21

بسم الله الرحمن الرحیم

علت آفرینش امعاء از جوهر عصبی (صلابت و لینت امعاء)/فن هشتم /طبیعیات شفاء

 

موضوع: طبیعیات شفاء/فن هشتم /علت آفرینش امعاء از جوهر عصبی (صلابت و لینت امعاء)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

فن هشتم طبیعیات شفا (الحیوان)، صفحه ۲۹۹، سطر چهارم:

 

«و خلق الأمعاء من جوهر عصبى لتكون صلبة لينة، أعنى صلبة بالقياس إلى الباتر القاد، لينة بالقياس إلى الباسط الماد»[1]

 

علت آفرینش امعاء از جوهر عصبی (صلابت و لینت امعاء)

 

ابن‌سینا فرمود که می‌خواهیم درباره امعاء بحث کنیم؛ خوب است که چند مطلب را درباره امعاء به عنوان مقدمه مطرح کنیم. این چند مطلب را من به صورت پرسش و پاسخ ذکر می‌کنم:

- مطلب اول: چرا خداوند امعاء را آفرید؟ این را ایشان توضیح داد و جوابش گفته شد؛ دیگر تکرارش لازم نیست.

- مطلب دوم: چرا خدا امعاء را از جوهری که عصبی است آفرید؟ چرا از جوهر استخوانی یا جوهر لحمی نیافرید؟ به عبارت دیگر، چرا خداوند روده‌ها را هم صلب و هم لین آفرید؟ چرا لینِ تنها یا صلبِ تنها نیافرید؟

عصب، هم صلب است و هم لین. لین بودنش وقتی آشکار می‌شود که آن را تا کنید؛ عصب را وقتی تا می‌کنید، خیلی راحت خم می‌شود، پس معلوم می‌شود لین است. صلب بودنش وقتی روشن می‌شود که آن را بکشید؛ هرچه بکشید می‌بینید که پاره نمی‌شود، پس معلوم می‌شود سفت است. پس عصب، هم صلب است به لحاظ اینکه وقتی می‌کشیمش پاره نمی‌شود، و هم لین است به لحاظ اینکه وقتی خمش می‌کنیم، خیلی راحت خم می‌شود.

حالا وقتی خداوند روده را هم از جوهر عصبی آفریده (یعنی عصب نیست، ولی از جوهری آفریده شده که هم سفت است و سخت پاره می‌شود و هم به راحتی خم می‌شود)، معلوم می‌شود از جوهر عصبی آفریده شده که هم لین است و هم صلب.

خب، پس سؤال این بود که چرا خدا این‌چنین کرد؟ ابتدا ابن‌سینا در جوابی که می‌خواهد بدهد، بیان می‌کند که صلب بودن به چه لحاظ است و لین بودن به چه لحاظ؛ این‌چنین نیست که به یک لحاظ هم صلب باشد و هم لین، تا اجتماع ضدین پیش بیاید، بلکه به لحاظی صلب است و به لحاظی دیگر لین. می‌فرماید اگر جسم جداکننده‌ای وارد روده شود (جسم برنده و جداکننده‌ای وارد روده شود)، آن سلامت و صلابتِ روده اجازه نمی‌دهد که این جسم، روده را ببرد. ولی وقتی جسمی که باعث باد کردن روده است (جسم بزرگی که می‌خواهد وارد منفذ تنگ روده شود) وارد شود، باعث می‌شود روده باد کند و می‌بینید به راحتی باد می‌کند؛ پس هم لین است و هم صلب. یعنی در مقابل برنده مقاومت می‌کند (صلب است) و در مورد پهن‌کننده، پهن شدن را اطاعت می‌کند و امتناع نمی‌کند (لین است). با این بیان، ایشان روشن کرد که امعاء هم صلب است و هم لین؛ منتها صلب به یک لحاظ و لین به لحاظی دیگر.

بعد می‌فرماید: اگر خدا این روده را از استخوان می‌آفرید (که فقط صلب بود و دیگر لین نبود)، خب پیداست که انبساط پیدا نمی‌کرد؛ چون استخوان نمی‌تواند انبساط پیدا کند. وقتی انبساط پیدا نمی‌کرد، در وقتی که امتلاء برایش پیش می‌آمد (یعنی پر می‌شد) یا وقتی انتفاخ از ریاح پیدا می‌شد (بادی در آن می‌پیچید)، هیچ فعالیتی نمی‌توانست بکند؛ در وقت امتلاء انبساط پیدا نمی‌کرد و در وقتی که بادی در آن می‌پیچید انتفاخ پیدا نمی‌کرد و قهراً یک‌جوری منفجر می‌شد و از بین می‌رفت. خدا روده را از جنس استخوان نیافرید تا وقتی پر شد، کش بیاید و وقتی انتفاخ به وسیله ریاح پیدا کرد، باد کند و جا باز کند و به مشکل نیفتد. گذشته از این، اگر استخوانی بود سنگین بود، ولی حالا که عصبی است سبک است. پس اگر استخوانی بود، دو محذور داشت: یکی اینکه در موقع امتلاء و انتفاخ، عصیان می‌کرد و منبسط نمی‌شد و این باعث ترکیدنش بود؛ دوم اینکه سنگین بود. به این دو جهت خدا آن را استخوانی نیافرید.

اما از گوشت نیافرید که فقط لین باشد و دیگر صلب نباشد؛ چون اگر از گوشت می‌آفرید، در مقابل اموری که می‌خواستند پهنش کنند می‌شکافت. گوشت این‌طور است دیگر؛ گوشت وقتی کشیده شود، از هم جدا می‌شود و مثل عصب نیست. حالا اگر یک چیز پهنی وارد روده گوشتی می‌شد، خب روده گوشتی پاره می‌کرد؛ و اگر باد زیادی در این روده می‌پیچید، این روده نمی‌توانست تحمل کند و این مشکل را داشت. به این جهت خداوند روده را از گوشت نیافرید.

پس روده نه از گوشت آفریده شد و نه از استخوان، بلکه از جوهر عصبی آفریده شد تا هم لین باشد تا بتواند اگر شیء بزرگی در آن وارد شد تنبسط شود، و هم صلب باشد تا اگر شیء برنده‌ای واردش شد مقاومت کند. خب، سؤال دوم هم جواب داده شد.

تطبیق عبارت:

«وَ خُلِقَ»؛ خداوند امعاء را آفرید «مِنْ جَوْهَرٍ عَصَبِیٍّ»؛ یعنی از جوهری آفرید که از سنخ عصب است، ولو عصب نیست، از سنخ عصب است؛ یعنی آن دو خصوصیت عصب را دارد: هم راحت خم می‌شود و هم بر اثر کشیدن به زودی پاره نمی‌شود. خلق کرد امعاء را از جوهر عصبی «لِتَکُونَ صَلْبَةً» تا امعاء صلب باشند و هم نرم باشند. خب، صلب باشد یعنی چه، نرم باشد یعنی چه؟ چطوری اجتماع ضدین درست کردید؟ جواب می‌دهند نه، اجتماع ضدین نیست:

«أعنى صلبة بالقياس إلى الباتر القاد»؛ باطر یعنی برنده و جداکننده، قاطع یعنی قطع‌کننده، هر دو یکی هستند و خیلی تفاوت بینشان نگذاشته‌اند. اگر چیز قطع‌کننده‌ای وارد روده می‌شود، روده اگر صلب باشد می‌تواند مقاومت کند و قطع نشود.

«لِیِّنَةً بِالْقِیَاسِ إِلَى الْبَاسِطِ الْمَادِّ»؛ نرم است این روده، اما بالقیاس به چیزی که باسط است (یعنی پهن‌کننده است) و مادّ است (یعنی کشنده است، می‌کشد و کش می‌آورد). آن وقت این روده چون نرم است، هم پهن می‌شود و انبساط پیدا می‌کند و هم کش می‌آید و این شیء ضخیم یا شیء بزرگ را از خودش عبور می‌دهد.

«وَلَوْ خَلَقَهَا عَظْمِیَّةً... وَلَوْ خَلَقَهَا لَحْمِیَّةً لَکَانَتْ...»؛ خدا این را از جوهر عصبی آفرید، نه از جوهر عظمی و نه از جوهر لحمی؛ زیرا اگر آن را عظمی می‌آفرید «لَمَا أَطَاعَتِ الإِنْبِسَاطَ» و اگر لحمی می‌آفرید «لَکَانَتْ...»؛ این دو تا را می‌خواهد باطل کند که عظمی آفریده نشد و لحمی آفریده نشد، بلکه عصبی آفریده شد.

«وَلَوْ خَلَقَهَا عَظْمِیَّةً»؛ اگر خداوند این امعاء را استخوانی می‌آفرید، دو مشکل داشت:

مشکل اول: «لَمَا أَطَاعَتِ الإِنْبِسَاطَ»؛ این روده‌ها اطاعت نمی‌کردند انبساط را، یعنی در جایی که باید پهن می‌شدند، پهن نمی‌شدند. کجا باید پهن می‌شدند؟ « عند الامتلاء و الانتفاخ من الرياح »؛ هنگام پر شدن، و هنگام انتفاخ (یعنی باد کردن و متورم شدن) از طریق ریاح. وقتی روده پر می‌شد یا باد می‌کرد، احتیاج به انبساط پیدا می‌کرد؛ اگر عظمی بود، اطاعت از انبساط نمی‌کرد و منبسط نمی‌شد و این باعث پارگی‌اش می‌شد.

مشکل دوم (برای عظمی شدن روده): «وَ لَکَانَتْ أَیْضاً ثَقِیلَةً مُؤْذِیَةً عِنْدَ الْحَرَکَةِ»؛ یعنی علاوه بر عدم اطاعت، سنگین هم می‌شد و در وقت حرکت، انسان را اذیت می‌داد. بدن سنگین بشود، بالاخره انسان اذیت می‌شود؛ یعنی اذیت می‌شود، هم در وقت نشستن (ممکن است اذیت نشود ولی در وقت ایستادن اذیت می‌شود) و در وقت راه رفتن به طریق اولی اذیت می‌شود.

*(نکته آموزشی استاد در اثنای درس)*

دیده می‌شود افرادی ۱۵ روز قبض می‌گیرند و غذا هم می‌خورند؛ یعنی کسانی که یبوست دارند، گاهی از اوقات تخلیه برایشان به دیری انجام می‌شود، مدتی این معده و روده پر می‌شود، ولی آن‌قدر قابلیت ارتجاع دارد که منفجر نمی‌شود. این چند روزه هی پر می‌شود و هی منبسط می‌شود.

سوال:

پاسخ: بله، درست است.

«وَ لَوْ خَلَقَهَا لَحْمِیَّةً»؛ اگر خدا این امعاء را از گوشت می‌آفرید، این مشکل را داشت که:

« لكانت تتعرض للانخراق»؛ در معرض انخراق (یعنی پاره شدن و گسیخته شدن) قرار می‌گرفت «عِنْدَ تَمْدِیدِ الْأَثْقَالِ»؛ در وقتی که آن أثقال و ته نشین‌ها (یعنی فضولات) آن را مد می‌دادند، می‌کشیدند و پهنش می‌کردند. در وقتی که پهنش می‌کردند، چون گوشت بود و عصب نبود، منخرط می‌شد یعنی پاره می‌شد.

«وَ الرِّیَاحِ الزَّائِدَةِ عَلَى الْمَجْرَى الطَّبِیعِیِّ»؛ و همچنین ریاحی که زائدند بر مجرای طبیعی («عَلَى الْمَجْرَى الطَّبِیعِیِّ» متعلق است به «الزَّائِدَةِ»). بعضی بادها خب لازم است که در این روده باشند که باعث راحت تخلیه شدن هستند، ولی اگر زیادی بر مجرای طبیعی وجود داشته باشد، روده در این صورت اگر عصبی باشد باز می‌شود و این ریاح را در خودش تحمل می‌کند، اما اگر روده گوشتی باشد پاره می‌شود و نمی‌تواند این ریاح را تحمل کند.

«فخلقها الصانع تعالى عصبية »؛ خداوند این روده‌ها را عصبی آفرید « تنبسط و تمتد»؛ تا پهن شود و امتداد پیدا کند، « و لا يسرع إليها الانصداع و الانخراق و التآكل»؛ و شتاب نگیرد به سوی این امعاء، انصداع (یعنی ترکیدن)، انخراق (یعنی پاره شدن)، و تآکل (یعنی جزئی جزء دیگر را خوردن که در اثر اصطکاک و به هم ساییده شدن، گاهی تراشیده می‌شوند و گاهی تآکل پیش می‌آید. تآکل یعنی بعضی، بعضی دیگر را می‌خورد؛ حالا همان مثل تراشیده شدن). خب خدا طوری آفرید روده را که نه بترکد، نه پاره شود و نه خراش بردارد.

این تمام شد و سؤال دوم هم جواب داده شد.

---

علت دو طبقه‌ای بودن امعاء

سؤال سوم و چهارم هم داشتیم که در جلسه قبل من این سؤال‌ها را مطرح کرده بودم و دیگر تکرارش لازم نیست، اگرچه دارد تکرار می‌شود.

سؤال سوم: چرا خداوند این روده را دو طبقه آفرید؟ یعنی چرا دو جدار و دو لایه‌اش کرد؟

این را هم ایشان جواب می‌دهد به دو جهت:

- جهت اول: برای اینکه محکم باشد تا بتواند اولاً در مقابل مزاحم (که عبارت از آن فضولات است) مقاومت کند؛ ثانیاً تحت تأثیر گزش اخلاط حاده واقع نشود. این سبب اول است؛ یعنی محکم شد، اولاً در مقابل آن فضولات سنگین و یابس مقاومت می‌کند، ثانیاً گزش اخلاط حاده را تحمل می‌کند. این در صورتی است که دو طبقه باشد، یعنی محکم باشد. پس سبب اول محکم شدن بود، که نتیجه محکم شدن دو چیز بود: یکی اینکه در مقابل فضولات یابسه مقاومت می‌کند، و یکی اینکه در مقابل گزش اخلاط حاده آسیب نمی‌پذیرد.

- جهت دوم: برای دو طبقه شدن این است که اگر آسیبی بر این طبقه اول یا یک طبقه روده وارد شود، آن طبقه باقی‌مانده بتواند غرضی را که از روده وجود دارد تأمین کند. غرضی که از روده هست، دفع أثقال است؛ خب این غرضی است که از روده هست. حالا اگر این روده یک طبقه بود و آفت می‌دید، این غرض تعطیل می‌شد. خدا آن را دو طبقه آفریده تا اگر یک طبقه‌اش آفت دید، این روده کارش را تعطیل نکند و با آن طبقه دیگر، کارش را انجام دهد تا آن طبقه‌ای که آفت دیده ترمیم شود.

پس خداوند این روده را دو طبقه آفرید به دو جهت: یکی به جهت استحکام که مقاوم باشد، و یکی هم به جهت اینکه اگر آفتی برای یک طبقه‌اش وارد شد، طبقه باقی‌مانده بتواند کاری را که از روده انتظار هست انجام دهد.

تطبیق عبارت:

«وَ خَلَقَهَا مِنْ طَبَقَتَیْنِ»؛ خدا این امعاء را از دو طبقه آفرید به دو جهت:

یکی: «لِتَکُونَ أَمْتَنَ وَ أَثْخَنَ»؛ تا محکم‌تر («أَمْتَنَ») و ضخیم‌تر و سخت‌تر («أَثْخَنَ») باشد.

«وَ أَصْبَرَ عَلَى مَا یَزْحَمُهَا وَ یَلْزَعُهَا»؛ و اصبر باشد بر دو چیز:

۱. «عَلَى مَا یَزْحَمُهَا»؛ بر آنچه به تنگنا می‌راند و به سختی می‌افکند این روده را؛ که عبارت است از «مِنَ الْأَثْقَالِ الْمُنْعَقِدَةِ الْیَابِسَةِ» (از أثقال و فضولاتی که بسته شده و غلیظ و خشک هستند). قبلاً گفتیم فضولات سه قسم هستند: یابس و مائی و هوائی؛ یابس همان مدفوع است. این یابس مزاحمت می‌کند با روده، ولی وقتی که روده محکم باشد، می‌تواند در مقابل این مزاحمت اصبر باشد و بیشتر صبر کند.

۲. «وَ یَلْزَعُهَا»؛ «یَلْزَعُهَا» عطف است بر «یَزْحَمُهَا»، یعنی می‌رنجاند، دردمند می‌کند، می‌گزد. «أَصْبَرَ عَلَى مَا یَلْزَعُهَا» یعنی اصبر باشد بر آنچه این امعاء را می‌گزد. آن‌چه امعاء را می‌گزد چیست؟ «مِنَ الْأَخْلَاطِ الْحَادَّةِ» (از اخلاطی که برنده و تیز هستند، یا اصلاً تیز هستند). این‌ها وقتی که وارد روده می‌شوند، روده اگر دو طبقه باشد می‌تواند گزش این‌ها را بهتر تحمل کند و در مقابل گزش این‌ها آسیب نبیند.

دو: «وَ حَتَّى تَفِیَ»؛ این «وَ حَتَّى تَفِیَ» عطف است بر آن «لِتَکُونَ»، منتها عبارت را ابن‌سینا عوض کرده است. دلیل دوم برای دو طبقه بودن این است که: خداوند امعاء را دو طبقه آفرید تا «وَ حَتَّى تَفِیَ إِحْدَى الطَّبَقَتَیْنِ بِالْغَرَضِ»؛ تا وفا کند یکی از دو طبقه به غرضی که موجود است «فِی خِلْقَةِ الْأَمْعَاءِ» (این «فِی خِلْقَةِ الْأَمْعَاءِ» متعلق است به «مَوْجُودٍ» مقدر که آن «مَوْجُودٍ» صفت برای غرض است). عبارت این‌طور معنا می‌شود: خداوند این امعاء را دو طبقه آفرید تا یکی از دو طبقه بتواند وفا کند به غرضی که در خلقت امعاء وجود دارد؛ آن یک طبقه بتواند این غرض را ایفا کند که غرض تخلیه است، « إن عرض للأخرى آفة»؛ در آن زمانی که برای طبقه دیگر آفت می‌شود. در آن زمانی که برای یک طبقه آفت پیش می‌آید، در آن زمان خداوند طوری مقدر کرده که این روده بتواند با طبقه دیگر، غرضی را که خداوند از خلق این روده داشته تأمین کند.

خب، سؤال دوم و سؤال سوم هم جواب داده شد و تمام شد.

---

علت عریض بودن الیاف امعاء و مقایسه آن با الیاف سه‌گانه معده

سؤال چهارم که آخرین سؤال است این است که چرا خداوند لیف یا الیاف روده را پهن (عریض) آفرید؟ هم الیاف داخلی و هم الیاف خارجی هر دو پهن هستند؛ چرا در حالی که در معده این‌طور نبود؟ (در معده الیاف خارجی پهن بودند و الیاف داخلی طویل بودند). چرا خدا مثل معده، روده را نیافرید؟ چرا هر دو الیاف روده را عریض قرار داد؟

جواب این است که روده احتیاج به جذب ندارد؛ روده کارش فقط دفع است و الیاف عریض به دفع کمک می‌کنند. پس چون شغل روده فقط دفع بوده، الیافش طوری آفریده شده‌اند که به این شغل کمک کنند، یعنی به دفع کمک کنند؛ الیافی که عریض هستند کارشان این است که دفع کنند. اما معده هم کارش جذب است و هم کارش دفع؛ هم جذب می‌کند غذا را، و هم بعد از اینکه غذا را به نُضج خاص رساند، این غذا را دفع می‌کند. هم کارش جذب است و هم کارش دفع؛ به خاطر جذب، آن الیاف طویل را که معینِ جذب هستند دارا شده، و به خاطر دفع، الیاف عریض را که معینِ دفع هستند واجد شده است.

پس خداوند در معده چون دوکاره است، دو جور الیاف آفرید؛ در روده چون یک‌کاره است، یک‌جور الیاف آفرید.

در معده الیاف مورب هم خدا آفریده است (در داخل معده، چنان‌که قبلاً گفتیم). این الیاف مورب را برای چه آفرید؟ در معده آفرید و در روده نیافرید. الیاف مورب کارشان امساک است؛ یعنی می‌آیند احاطه می‌کنند شیء را و وقتی احاطه کردند، حفظش می‌کنند و نگه‌اش می‌دارند. پس کار الیاف مورب، امساک است. معده احتیاج به امساک دارد؛ یعنی غذایی که در معده وارد می‌شود، باید مدتی امساک شود تا معده بتواند روی آن فعالیت کند. اما فضولاتی که وارد روده می‌شود، دیگر احتیاج به امساک ندارد؛ لذا در روده آن الیاف مورب هم آفریده نشده است. روده فقط الیاف عریض را دارد، چون یک کار دارد که دفع است و این کار به وسیله الیاف عریض انجام می‌شود. اما معده چون چند تا کار دارد، خداوند برایش چند جور الیاف آفریده است: معده هم جذب می‌کند لذا الیاف طویل دارد، هم امساک می‌کند لذا الیاف مورب دارد، و هم دفع می‌کند لذا الیاف عریض دارد.

*(سؤال یکی از فضلاء در جلسه)*

فقط روده الیافش مستعرض است؟

استاد: بله، فقط روده الیافش مستعرض است، چه الیاف داخلی‌اش و چه خارجی‌اش، همه‌اش عریض است. جذب ندارد؛ به هر حال ثِفْل را جذب نمی‌کند. ثِفْل به خاطر سنگینی خودش وارد روده می‌شود؛ چون خودِ ثِفْل سنگین است وارد می‌شود، لازم نیست که روده جذب کند.

تطبیق عبارت:

«و خلق الليف في نسج كلتا الطبقتين مستعرضا »؛ روده در بافت هر دو طبقه‌اش پهن آفریده شد، «بِخِلَافِ مَا خُلِقَ فِی طَبَقَتَیِ الْمِعْدَةِ»؛ به خلاف آنچه خلق شد در دو طبقه معده.

این «إِذْ کَانَ» دلیل برای «بِخِلَافِ» است. چرا در معده بر خلاف روده واقع شد؟ چون معده یک لیف طویل داشت و یک لیف عریض داشت، هر دو لیفش عریض نبودند. پس معده بر خلاف روده است (روده هر دو لیفش عریض بودند، معده یک لیفش عریض و یک لیفش طویل است)؛ پس معده به خلاف روده است و روده به خلاف معده است. بیان کردم این دلیل برای «بِخِلَافِ» است:

« إذ كان الليف في الباطنة من طبقتى المعدة مستطيلا»؛ زیرا لیفی که در طبقه باطنه معده است مستطیل و دراز است، و روده لیف دراز نداشت؛ از این جهت روده به خلاف معده است.

ملاحظه کنید، ابن‌سینا اگر بخواهد به تفصیل این خلاف را توضیح دهد، دو چیز را باید بگوید: یکی اینکه بگوید لیف باطنی معده طویل است، و دوم اینکه بگوید لیف ظاهری‌اش عریض است؛ هر دو را باید بگوید. منتها ایشان فقط به همان مابه‌الاختلاف اکتفاء کرد؛ یعنی گفت لیف باطنی معده طویل است، دیگر آن لیف خارجی‌اش عریض است را نگفت؛ چون در عریض بودنِ لیف، روده با معده شبیه است و لذا اختلافی بینشان نیست که در وقتی که دارد «بِخِلَافِ» را توضیح می‌دهد آن اختلاف را بیاورد. فقط آن مورد اختلاف را باید بگوید؛ مورد اختلاف این است که روده در جدار داخلی‌اش الیاف عریضه دارد، ولی معده در جدار داخلی‌اش الیاف طویله دارد؛ دیگر به جدار خارجی این دو کار نداریم، چون در جدار خارجی با هم مشابه‌اند.

خب، حالا نگفت که چرا امعاء هر دو طبقه لیفشان عریض است، فقط بیان کرد که با معده فرق دارد؛ در حالی که اصل سؤال این بود که چرا در امعاء هر دو طبقه لیف عریض دارند؟ این را جواب نداد. با آن «إِذْ کَانَ لِیفُ...» فقط بیان کرد اختلاف بین امعاء و معده را، اما آن سؤال جواب داده نشد.

با «وَ کَانَتِ الْحِکْمَةُ فِی ذَلِکَ» می‌خواهد سؤال را جواب دهد. در این جواب، ایشان می‌تواند این‌طوری بیان کند که چرا لیف معده یکی‌اش طویل و یکی‌اش عریض آفریده شد، در حالی که لیف‌های روده هر دو‌شان عریض بودند؛ می‌توانید این‌طوری حکمت این مطلب را بیان کنید. یا می‌تواند به روده دیگر کاری نداشته باشد و بیان کند چرا در معده لیف طویل آفریده شد (یعنی همان مابه‌الامتیاز را توضیح دهد)؛ بعد هم چون در معده علاوه بر لیف طویل، لیف مورب داریم، آن را هم مطرح کند (یعنی بگوید چرا در معده در داخلش لیف طویل آفریده شد، چرا در معده در خارجش لیف عریض آفریده شد، و چرا در معده در داخلش لیف مورب آفریده شد)؛ یعنی همه وجوه را ببرد در معده و درباره روده حرفی نزند. ولی وقتی که دارد بیان می‌کند چرا در معده لیف عریض آفریده شد، حکم روده هم معین می‌شود و دیگر احتیاج ندارد روده را جدا کنیم.

پس می‌توانیم این «وَ کَانَتِ الْحِکْمَةُ فِی ذَلِکَ» را مربوط کنیم به اینکه حکمت در اینکه معده آن‌چنان و روده این‌چنین است، این‌طوری بیان کنیم؛ یا می‌توانیم بگوییم حکمت در اینکه معده آن‌چنان است، دیگر به روده کاری نداشته باشیم. عبارت ابن‌سینا به هر دو می‌سازد، ولی ظاهر عبارات اگر زیر و بمش را نگاه کنید، می‌بینید که مثل اینکه در مورد معده دارد بحث می‌کند و روده را مسکوت گذاشته است؛ چون حکم روده از حکم معده معلوم می‌شود.

درباره معده این‌طور می‌گوید: می‌گوید طویل‌ها آفریده شدند برای جذب (بعد کبرای کلی هم می‌گوید که اصلاً لیف طویل مال جذب است)، عریض‌ها آفریده شدند برای دفع (بعد کبرای کلی را می‌گوید که اصلاً لیف عریض مال دفع است)، و بعد مورب‌ها آفریده شدند برای امساک (بعد کبرای کلی می‌گوید که اصلاً لیف مورب برای امساک است). وقتی توجه می‌کنید، این سه تا مطلب را در مورد معده می‌گوید. مطلب دوم، حکم روده را هم روشن می‌کند؛ چون در مطلب دوم گفت لیف عریض معده برای دفع است، بعد به طور کلی گفت اصلاً لیف عریض مال دفع است. خب حالا در روده هم دو تا لیف عریض داریم، هر دو لیف مال دفع هستند؛ پس نتیجه این است که خداوند به روده دو تا لیف عریض داده تا کارش را که دفع است خوب انجام دهد. بنابراین لازم نیست که حکمت در روده را جداگانه بیان کند؛ همین اندازه که حکمت در معده را بیان می‌کند، حکمت در روده هم خودبه‌خود روشن است.

پس عبارت را دو جور می‌توانیم معنا کنیم:

یکی اینکه ناظرش کنیم به حکمت در روده و معده.

یکی اینکه ناظرش کنیم به حکمت در معده تنها، و حکم روده را هم از آن بیانی که در معده دارد بفهمیم؛ که ظاهر عبارت با این دومی سازگارتر است.

«وَ کَانَتِ الْحِکْمَةُ فِی ذَلِکَ»؛ یعنی در اینکه معده لیف طویل و عریض و مورب دارد و روده فقط لیف عریض دارد («ذَلِکَ» به این معناست که هم حکم روده را باید بگوید و هم حکم معده را)؛ یا «ذَلِکَ» به این معناست: حکمت در اینکه معده این سه تا لیف را دارد و دیگر کاری به روده ندارد. این هم یک معنا برای «ذَلِکَ». عرض کردم هر دویش درست است، به نظر می‌رسد دومی بهتر باشد: حکمت در اینکه خدا به معده سه جور الیاف داد (یکی الیاف طویل داد، یکی الیاف عریض داد، و یکی هم الیاف مورب داد؛ طویل داد تا جذب کند، عریض داد تا دفع کند، و مورب داد تا امساک کند؛ زیرا طویل برای جذب است—دارم کبراها را می‌گویم—زیرا طویل برای جذب است، عریض برای دفع است، و مورب برای امساک است؛ و چون معده هر سه کار را انجام می‌دهد، هر سه نوع لیف را به آن داد):

«أن حاجة المعدة إلى استعمال القوة الجاذبة أشد و أكثر»؛ یعنی معده خیلی احتیاج دارد به قوه جاذبه که غذا را جذب کند، و این قوه جاذبه در لیف طویل می‌تواند قرار داده شود. پس خدا به معده لیف طویل داد تا قوه جاذبه داشته باشد و از این قوه جاذبه در جذب غذا استفاده کند. این تقریباً حالت صغری دارد که معده حاجتش به استعمال قوه جاذبه شدید است.

بعد کبرا را ذکر می‌کند و می‌گوید:

« و آلة القوة الجاذبة هي الليف المستطيل»؛ لیف مستطیل، آلتِ قوه جاذبه است. نتیجه این است که پس معده احتیاج به لیف مستطیل دارد و این احتیاج در روده نیست، لذا لیف مستطیل به روده داده نشده است.

« الذي يمكنه أن ينجذب إلى المبدأ فتنفتح الموارد و تدنو منه، و تشتمل عليه.»؛ لیف مستطیل یک مبدأ دارد و یک انتهاء دارد؛ وقتی منقبض می‌شود، به سمت مبدأش جذب می‌شود. مثلاً فرض کنید پایین معده بشود مبدأ این لیف و بالای معده بشود منتهای لیف؛ وقتی این لیف منقبض می‌شود برای جذب کردن لقمه، ملاحظه می‌کنید که لیف به سمت مبدأش دارد جمع می‌شود و چروک می‌خورد به سمت مبدأ خودش.

«« الذي يمكنه أن ينجذب إلى المبدأ فتنفتح الموارد و تدنو منه، و تشتمل عليه »؛ وقتی به سمت مبدأ جذب شد، این اتفاق برایش می‌افتد؛ اتفاقی که سه مرحله دارد (ملاحظه کنید، مثال در مری بزنیم وقتی که لقمه می‌آید، یا مثال به خود معده بزنیم): معده آن الیاف طویلش جذب می‌شوند به سمت مبدأ، یعنی منقبض می‌شوند:

۱. «فَتَنَفَّتِحُ لِلْوَارِدِ»؛ این معده باز می‌شود برای آن چیزی که می‌خواهد وارد شود، برای آن چیزی که می‌خواهد جذب شود (کتاب ما خوب نیست، «لِلْوَارِدِ» درست است که در نسخه‌ای به جای آن «لِلْوَارِدِ» داریم)؛ این مرحله اول.

۲. «وَ تَدْنُو مِنْهُ»؛ این معده نزدیک می‌شود به آن وارد؛ یعنی وارد می‌آید تقریباً در مجاور این معده، پس نزدیک می‌شود این معده به وارد، همان‌طور که وارد نزدیک می‌شود به معده.

۳. «وَ تَشْتَمِلُ عَلَیْهِ»؛ معده بر آن وارد مشتمل می‌شود، یعنی احاطه‌اش می‌کند تا هضمش کند.

پس وقتی که این الیاف طویل منقبض می‌شوند (یعنی به سمت مبدأشان جذب می‌شوند)، یک کاری که سه مرحله دارد اتفاق می‌افتد: مرحله اول این است که برای وارد منفتح و باز می‌شود؛ مرحله دوم این است که این وارد یک خرده می‌رود داخل، در این صورت معده به آن وارد نزدیک می‌شود؛ مرحله سوم این است که این وارد می‌رود در آن آخر معده که هضم شود، در این صورت معده بر آن مشتمل می‌شود. یک کار است ولی از سه مرحله عبور می‌کند.

تا اینجا ایشان بیان کرد که آلت جذب، لیف طویل است. حالا می‌گوید در حالی که آلت دفع، لیف عریض است و آلت امساک هم لیف مورب است. بیان کردم این‌ها نشان می‌دهد که ایشان در مورد معده دارد صحبت می‌کند، یعنی نمی‌آید امتیاز معده و روده را ذکر بکند، فقط احکام معده را می‌گوید؛ پس امتیاز روده از معده که در یکی از این سه حکم هست، خودبه‌خود روشن می‌شود و دیگر احتیاجی به گفتن ندارد.

«كما أن آلة القوة الدافعة هى الليف المستعرض »؛ لیفی که می‌تواند جمع شود و شدیداً انقباض پیدا کند؛ بعد که منقبض شد:

« الذي يمكنه أن ينقبض شديدا فيضغط ما حقه أن يندفع و ينفذ »؛ فشار می‌دهد چیزی را که حقش این است که خارج و دفع بشود. کار لیف مستعرض، انقباض است و اثر این انقباض، فشار داده شدنِ چیزی است که باید به توسط این لیف دفع شود.

«مَا حَقُّهُ أَنْ یَنْدَفِعَ وَ یَنْفَضَّ»؛ «یَنْفَضَّ» به معنای وروده نیست، در اینجا هم به معنای خروج معنا می‌کنیم؛ یعنی دفع شود و نافذ شود به سمت بیرون، یعنی دفع بشود به سمت بیرون.

خب، تا اینجا دو تا از لیف‌های معده را بیان کرد و وظیفه‌شان را هم گفت: هم صغری را گفت که معده این‌چنین است، و هم کبرا را گفت. کبرا در اول این بود که لیف طویل شأنش جذب است؛ کبرا در دوم این بود که لیف عریض شأنش فشار دادن و دفع است. حالا می‌خواهد حکم سوم را در مورد معده بگوید که لیف مورب هم برای معده هست، این کارش چیست؟ می‌فرماید آلت قوه ممسکه، لیف مورب است. لیف مورب چه‌کار می‌کند که امساک انجام می‌شود؟ می‌فرماید شیء را می‌گیرد و در بر می‌گیرد از همه اطراف؛ وقتی از همه اطراف احاطه کرد شیء را، آن شیء ناچار است که امساک شود و ناچار است که در آنجا بماند. پس لیف مورب دور تا دور شیء را احاطه می‌کند و از طریق این احاطه، شیء را در خودش نگه می‌دارد.

«و آلة القوة الممسكة هي الليف المورب الذي يمكنه أن يحتوى على الشى‌ء من جوانب شتى »؛ آلت قوه ممسکه لیف مورب است که ممکنش هست که «أَنْ یَهْتَبِئَ» (یعنی احاطه کامل کند) بر شیء «مِنْ جَوَانِبَ شَتَّى». این «مِنْ جَوَانِبَ شَتَّى» بیانِ احاطه کامله است. احاطه کند علی شیء، ممکن است کامل باشد و ممکن است نباشد؛ ولی ایشان می‌گوید احاطه کند بر شیء، آن هم احاطه کامل؛ به جای اینکه بگوید احاطه کامل، می‌گوید «مِنْ جَوَانِبَ شَتَّى» (از اطراف گوناگون احاطه کند؛ اطراف گوناگونِ متخالف، از راست بیاید، از چپ بیاید، از جلو، از عقب، از بالا، از پایین، از همه جا بیاید احاطه کند تا اینکه این شیء بماند).

«متخالفة فيجود تمكنه من ضبطه »؛ «فَیَجُودُ» یعنی خوب باشد، «تَمَکُّنُهُ» یعنی تمکنِ این لیف، «مِنْ ضَبْطِهِ» یعنی از ضبطِ آن شیئی که به وسیله این لیف احاطه شده است. چنین چیزی اگر لیف مورب این شیء را کامل احاطه کرد، تمکنش از ضبط این شیء زیاد می‌شود، یعنی به راحتی می‌تواند امساک کند این شیء را.

خب، توجه فرمودید من «ذَلِکَ» را دو جور معنا کردم:

یکی اینکه «ذَلِکَ» را اشاره گرفتم به احکام معده؛ در این صورت این سه تا مطلب که پشت سر هم ذکر شده («أَنَّ حَاجَةَ الْمِعْدَةِ إِلَى اسْتِعْمَالِ الْقُوَّةِ الْجَاذِبَةِ...»، «کَمَا أَنَّ آلَةَ الْقُوَّةِ الدَّافِعَةِ...»، و «وَ آلَةُ الْقُوَّةِ الْمُمْسِکَةِ...») این سه تا مطلب کنار هم هستند. بنابراین این «کَمَا أَنَّ آلَةَ الْقُوَّةِ...» (یعنی سه خط آخر این فصل) مربوط می‌شود به قبل و با قبل همراه می‌شود.

اما اگر ما «ذَلِکَ» را برگردانیم به اینکه معده طبقه طویل دارد در باطنش ولی روده طبقه طویل ندارد، آن‌وقت در این صورت «کَمَا أَنَّ آلَةَ الْقُوَّةِ...» می‌شود سرِ مطلب دیگر و به قبل ملحق نمی‌شود؛ یعنی یک مطلب جدیدی را می‌خواهد بگوید که فایده بحث را بیشتر کند. بحث در این بود که معده لیف طویل می‌خواهد؛ این را توضیح داد که معده لیف طویل می‌خواهد و استفاده‌اش چیست. بعد لیف عریض و موربش را همین‌طوری دارد توضیح می‌دهد.

پس اگر «ذَلِکَ» را برگردانیم به مابه‌الامتیاز (یعنی برگردانیم به روده و معده و مابه‌الامتیاز این دو را بخواهیم بگوییم)، این «کَمَا أَنَّ آلَةَ الْقُوَّةِ...» می‌شود یک مطلب جدید و ربطی به قبل ندارد. اما اگر بخواهیم با «فِی ذَلِکَ» یعنی احکام معده (و کاری به روده نداشته باشیم)، پس این «کَمَا أَنَّ آلَةَ الْقُوَّةِ الدَّافِعَةِ...» مربوط می‌شود به قبل؛ یعنی مجموع قوه جاذبه و قوه دافعه و قوه ممسکه هر سه را دارد اشاره می‌کند در حالی که مربوط به معده باشند.

خب، فصل تمام شد.

بحث ما در این فصل چهارم تمام شد، یعنی این مقدمه بحث در امعاء را گفتیم. حالا بحث در خود امعاء که در فصل پنجم است، إن‌شاءالله در جلسه آینده مطرح می‌شود.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo