88/03/19
بسم الله الرحمن الرحیم
شرح حمد وشکر/شرح خطبه تجرید الاعتقاد /مقدمه
موضوع: مقدمه/شرح خطبه تجرید الاعتقاد /شرح حمد وشکر
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین تقسیمبندی حمد و شکر و روابط منطقی میان آنها
فرمودند که حمد به دو قسم لغوی و عرفی تقسیم میشود و همچنین شکر نیز چنین است. رابطه میان حمد لغوی و شکر لغوی، عموم و خصوص مطلق است و میان حمد و شکر عرفی، عموم و خصوص منوجه برقرار میباشد. بیان مطلب بدین شرح بود که در حمد لغوی، ما حمد لغوی را به «الثناء الحسَنَ»[1] تفسیر کردیم؛ خواه این حسن نعمت باشد و خواه غیر نعمت باشد. از این جهت، حمد عام گردید. اما شکر لغوی را به «الثناء على الإحسان» تفسیر نمودیم؛ بدین معنا که ثناء بر آن نیکی باشد که نعمت محسوب شود، پس شکر خاص گردید. بنابراین میان حمد و شکر لغوی، رابطه عموم و خصوص مطلق برقرار میشود.
اما در تعریف عرفی، گفتیم که حمد عرفی عبارت است از ثناء بر امر جمیل، خواه آن جمیل نعمت باشد و خواه غیر نعمت باشد. از این حیث، حمد عام گردید. ولیکن شکر عبارت است از ثناء بر نعمت؛ که ثناء بر هر جمیلی نیست، بلکه ثناءی بر جمیل است که عبارت از نعمت باشد، پس شکر خاص میگردد. از جهتی دیگر ملاحظه میکنیم و میبینیم که شکر عام است؛ شکر عبارت است از آن ثنائی که با لسان ابراز شود، یا با عمل باشد، یا در اعتقاد وجود داشته باشد. اما حمد ثنائی است که تنها با لسان ابراز میگردد؛ پس به این جهت، شکر عام محسوب میشود.
به یک لحاظ مشاهده میکنیم که حمد عام است و به لحاظی دیگر میبینیم شکر عام میباشد؛ به همین جهت میگوییم میان آن دو، رابطه عموم و خصوص منوجه است. در هر عموم و خصوص منوجه، یک ماده اجتماع داریم، و دو ماده افتراق. ماده اجتماع در شکر عرفی و حمد عرفی این است که اولاً ثناء با لسان باشد و ثانیاً بر انعام صورت پذیرد؛ این حالت هم شکر است و هم حمد. ماده افتراق از جانب حمد این است که ثناء با لسان باشد اما بر غیر نعمت صورت گیرد. ماده افتراق از جانب شکر نیز این است که ثناء بر نعمت باشد اما به واسطه ارکان (اعضا) یا به واسطه قلب انجام شود.
تحلیل دیدگاه مشهور و تفاوت آن با تحقیق برگزیده
خب، با این بیان روشن گردید که میان لغویین، عموم و خصوص مطلق و میان عرفیین، عموم و خصوص من وجه برقرار است. ولی معروف به گونه دیگری بیان کردهاند؛ معروف معتقدند که میان لغویین، رابطه عموم و خصوص منوجه است و میان عرفیین، عموم و خصوص مطلق برقرار میباشد؛ یعنی دقیقاً برعکس آن چیزی که ما بیان کردیم. بیان مطلب بدین صورت است که شکر لغوی و حمد لغوی را، همانگونه که ما معنا کردیم، حمد را عام گرفتند؛ بدین صورت که ثناء بر جمیل است. حمد لغوی ثناء بر حسن است، خواه نعمت باشد و خواه غیر نعمت باشد.
ولی شکر، یعنی شکر لغوی، آن فعلی است که از نعمت حکایت میکند؛ فعلی است که از تعظیم منعم حکایت مینماید؛ فعلی است که از تعظیم بخشنده به جهت منعم بودنش حکایت میکند. به همین جهت، شکر خاص میگردد. پس حمد، ثناء بر حسن است و اما شکر، آن فعل منبئی از تعظیم است؛ به این جهت حمد عام است و شکر خاص میباشد. از جهتی دیگر، این فعلی که معنای شکر لغوی است و عبارت است از فعلی که منبئی از نعمت است، میتواند فعل گفتاری باشد، یعنی فعلی به واسطه لسان باشد، یا فعل جوانحی باشد که همان اعتقاد است، یا فعل جوارحی باشد که با ارکان و اعضا صورت میگیرد.
ولی حمد لغوی تنها ثنائی است که از طریق لسان ابراز شود؛ به این لحاظ شکر لغوی عام میگردد و حمد لغوی خاص میشود. پس به لحاظی حمد عام است، چرا که میتواند در برابر نعمت یا در برابر غیر نعمت باشد. و به لحاظی شکر عام است، زیرا میتواند فعل لسانی، قلبی یا جوارحی باشد. پس از دو منظری که نگاه میکنیم، میبینیم که هر کدام از آنها میتوانند عام یا خاص شوند؛ بنابراین میان آنها رابطه عموم و خصوص منوجه برقرار است؛ این وضعیت در میان لغویین چنین میباشد. اما در میان عرفیین، معتقد شدهاند که حمد عرفی و شکر عرفی در یک مطلب با یکدیگر شریک هستند و میان آنها عموم و خصوصی نیست، بلکه تساوی برقرار است؛ و آن مطلب این است که هر دوی آنها باید به لسان باشند، به گونهای که اعتقادِ عقل به آن کمک کند و ارکان نیز آن را تایید نمایند.
بررسی مبانی تساوی و افتراق در حمد و شکر عرفی
ممکن نیست که ما شکر یا حمدی داشته باشیم که تنها با لسان باشد و با اعتقاد و ارکان همراه نباشد؛ یا تنها با ارکان باشد و با لسان نباشد؛ یا تنها با اعتقاد باشد و با آن دو مورد دیگر همراه نگردد. هرگاه که ما بخواهیم شکر یا حمد به جای آوریم، هر سه مورد باید با هم جمع باشند؛ یعنی با لسان ثناء بگوییم، با ارکان تعظیم کنیم و با اعتقاد نیز معتقد باشیم که او منعم ماست یا در هر صورت دارای حسن است. شکر و حمد عرفی از این جهت با یکدیگر تفاوتی ندارند و هیچکدام عام یا خاص نیستند؛ بلکه در هر دو معتبر است که سه مورد را جمع کنند و جامع هر سه مورد باشند.
سئوال: عمل یعنی خلافش نباشد؟
پاسخ: حالا توضیح میدهیم و این مطلب هم روشن میشود. پس باید لسان ثناء بگوید و آن دو مورد دیگر نیز موافقت کنند؛ یعنی تعظیم به وسیله ارکان انجام پذیرد و اعتقاد نیز اعتقادِ حسن باشد در مورد آن شخصی که میخواهند ثنائش کنند. چه حمد و چه شکر، باید این سه مورد را جمع نمایند؛ پس نمیتوان گفت حمد اعم است یا شکر اعم است؛ به این لحاظ هر دو مساوی هستند. ولی به لحاظ دیگر با یکدیگر اختلاف دارند. حمد بر نعمتی است که به طور مطلق باشد؛ بر نعمت است مطلقاً. اما شکر بر نعمتی است که واصل به شاکر باشد. به این حیث، حمد عام میگردد و شکر خاص میشود؛ پس میان حمد و شکر عرفی، رابطه عموم و خصوص مطلق برقرار میشود، نه عموم و خصوص منوجه که شارح بیان کرد.
مشهور بر این باور است که میان آنها عموم و خصوص مطلق است و بیانی که بنده عرض کردم این بود که به لحاظ مورد، یعنی اینکه شکر به لسان باشد یا به ارکان باشد یا به اعتقاد، به لحاظ مورد تفاوتی میان حمد و شکر نمیگذاریم و این دو با هم مساوی میشوند. اما به لحاظ متعلق، تفاوت قائل میشویم؛ یعنی میگوییم متعلقِ حمد، نعمت است به طور مطلق، اما متعلقِ شکر، نعمتِ واصل است؛ که یکی عام و دیگری خاص میشود. وقتی از این جهت نگاه کنیم، میان حمد عرفی و شکر عرفی رابطه عموم و خصوص مطلق ایجاد میکنیم. پس توجه کردید که ما میان لغویین رابطه عموم مطلق برقرار کردیم، اما مشهور میان لغویین رابطه عموم منوجه ایجاد نمود. ما میان عرفیین رابطه عموم منوجه برقرار کردیم، اما مشهور میان این دو رابطه عموم مطلق ایجاد کرد.
پاسخ به اشکالات و تبیین فردیت در مقابل جزئیت
این دقیقاً بر خلاف راهی است که ما رفتهایم؛ ولی ما بیان میکنیم که حق با ماست و قول مشهور باطل میباشد. این موضوع را انشاءالله وقتی به آن رسیدیم عرض میکنیم.
سئوال: این حمد و شکر عرفی که میگویند باید با عمل باشد، یعنی حتماً باید با جوارح صورت بگیرد؛ در عرف طبق این گفتار مشهور؟
پاسخ: عرض کردم که جوابش خواهد آمد؛ عرض کردم که میآید و هنوز روشن نکرده و توضیح ندادهام؛ یادم نرفته است؛ خیر، مطلب تمام نشده و بنده یادم نرفته است، انشاءالله به فرمایش شما پاسخ میدهم. به صفحه هفتاد و هفت، سطر دوازدهم رسیده بودیم. «والمشهور كما في شرح المطالع» قطب رازی «وحاشيته» میر سید شریف «هو العموم والخصوص من وجه بين اللّغويين»[2] ؛ یعنی میان حمد لغوی و شکر لغوی رابطه عموم و خصوص منوجه برقرار است. چگونه عموم و خصوص منوجه برقرار میکنند؟ به عبارت دقت کنید.
«بجعل الشّكر اللّغوي هو الفعل المُنبئُ»، یعنی «هو الفعل المُنبئُ عن تعظیم المنعم لکونه منعما». این الف و لام در «المُنبئُ» یا الف و لام در «الفعل»، هر دو به آن چیزی اشاره دارند که قبلاً گفتیم؛ یعنی همان فعل منبئی که ذکر کردیم. یعنی فعلی که منبئی باشد از تعظیم منعم لکونه منعما باشد. در حالی که حمد لغوی به انعام اختصاص ندارد، اما شکر لغوی به انعام اختصاص دارد. از این جهت، حمد عام میشود. اما وقتی خودِ فعل را ملاحظه میکنیم، میبینیم در تفسیر شکر لغوی گفتیم که «فعل» است؛ میگوییم این فعل اعم از این است که به لسان باشد، یا به ارکان باشد، یا به قلب باشد؛ این فعل را عام قرار میدهیم، در حالی که در حمد لغوی تنها لسان (لسان) دخالت داشت. از این جهت، شکر عام میشود. پس از آن جهت قبلی که به لحاظ متعلق بود، حمد عام گردید و از این جهت جدید که به لحاظ مورد است، شکر اعم میشود؛ بنابراین از یک حیث حمد اعم است و از حیثی دیگر شکر اعم است، و میان آنها رابطه عموم و خصوص منوجه برقرار میگردد.
«والعموم مطلقاً بين العرفييّن»؛ میان شکر و حمد عرفی نیز عموم مطلق برقرار است. به چه بیان؟ به این بیان: «لكونهما»، که بیان تساوی این دو است. دقت کنید، «لكونهما» بیانگر تساوی این دو میباشد؛ چرا که این دو به لحاظ مورد، با یکدیگر تساوی دارند؛ منظور از «دو»، همان شکر عرفی و حمد عرفی است. خط بعدی که نباید در ابتدای سطر نوشته شود، «وکون الحمد» تا انتها، به افتراق این دو اشاره دارد؛ مبنی بر اینکه به لحاظ متعلق، حمد از شکر اعم است. پس به لحاظ مورد با هم مساوی هستند و به لحاظ متعلق، حمد اعم است؛ بنابراین میان آنها رابطه عموم و خصوص مطلق برقرار میگردد. این مجموع دو خط و مجموع دو پاراگراف که نباید از هم جدا میشدند، روشن میکند که میان حمد عرفی و شکر عرفی رابطه عموم مطلق برقرار است؛ پاراگراف اول به تنهایی کافی نیست و پاراگراف دوم نیز باید به آن ضمیمه گردد.
توضیح مفهوم اجتماع اجزاء در تحقق حمد و شکر
«لكونهما عامّين»، چون حمد عرفی و شکر عرفی هر دو «للموارد كلّها» عام هستند، یعنی هر دو، موارد را شامل میشوند. موارد عبارت بود از لسان، اعتقاد و ارکان. این سه مورد را هر دو شامل میشوند؛ بدین معنا که حمد باید با این سه مورد باشد و شکر نیز باید با این سه مورد همراه باشد. حمد و شکر به جمع شدن این سه مورد احتیاج دارند؛ اگر یکی از آنها بیاید و بقیه نیایند، کافی نیست. جمع شدن یعنی چه؟ به این بخش دقت کنید که با آن کار داریم. جمع شدن یعنی چه؟ یعنی هر کدام از اعتقاد، ارکان و لسان، «جزء» هستند؛ جزء میباشند. بدین معنا که وقتی این سه با هم جمع شدند، شکر حاصل میشود یا حمد حاصل میگردد؛ هر کدام جزء محسوب میشوند.
در گذشته میگفتیم که لسان برای شکر یک «فرد» است؛ یعنی یک فرد مستقل میباشد. ارکان نیز یک فرد مستقل و اعتقاد نیز یک فرد مستقل است. هر کدام از این سه مورد را برای شکر، به عنوان یک فرد در نظر میگرفتیم؛ اما اکنون میخواهیم آنها را به عنوان «جزء» برای شکر در نظر بگیریم. یعنی این سه مورد جزء هستند که وقتی جمع شدند، مجموعه آنها شکر میشود؛ یا وقتی جمع شدند، مجموعه آنها حمد میگردد. اکنون با حرفی که در گذشته میگفتیم تفاوت پیدا کرد؛ در گذشته هر کدام از این سه را فردی برای شکر میگرفتیم، اما اکنون جزء برای شکر در نظر میگیریم. این عبارت «فرد» و «جزء» مطلبی است که بعداً با آن کار داریم؛ بنده اکنون زودتر بیان کردم تا در ذهن شما باشد، چرا که بعداً به آن احتیاج خواهیم داشت.
«والعموم مطلقاً بين العرفييّن لكونهما عامّين للموارد كلّها»؛ زیرا هم حمد عرفی و هم شکر عرفی، هر دوی آنها عام هستند؛ یعنی تمامی موارد را شامل میشوند. تمامی موارد را شامل میشوند، یعنی هم مورد لسان را، هم ارکان را و هم قلب و جنان را؛ هر سه را با هم شامل میشوند. چرا؟ «حيث لا عبرة بمجردالقول بدون مطابقة الاعتقاد والعمل»؛ زیرا اعتباری نیست به اینکه تنها با گفتار ثناء صورت گیرد اما اعتقاد و عمل با آن مطابق نباشد؛ بلکه «مطابقة» معتبر است، نه اینکه «مخالفت» لزوماً مضر باشد؛ مطابقت اعتبار می شود. به این بخش نیز دقت کنید که در پاسخ ایشان هم وجود دارد و بعداً توضیح خواهم داد که مطابقت اعتبار می شود، نه اینکه تنها مخالفت مضر باشد. حتماً باید مطابقت هم وجود داشته باشد؛ نه اینکه اگر مخالفت شد کار خراب شود و اگر مخالفت نشد اما موافقت هم صورت نگرفت، شکر تحقق یابد؛ خیر، اگر مخالفت و موافقت هیچکدام نشود، شکر تحقق نمییابد. اگر مخالفت هم بشود، باز شکر تحقق نمییابد. تنها باید موافقت صورت پذیرد. یعنی لسان ثناء کند و آن دو مورد دیگر نیز موافقت نمایند. کافی نیست که مخالفت نکنند؛ آن دو مورد دیگر نیز باید موافقت کنند تا شکر تحقق یابد. یعنی آنها نیز جزء هستند، نه اینکه خارج از ماهیت باشند که اگر حاصل شدند، شده باشند و اگر نشدند هم نشدند؛ خیر، جزء هستند و باید حاصل گردند. پس در شکر و در حمد، معتبر است که این سه مورد با هم جمع شوند و با یکدیگر توافق داشته باشند.
تبیین رابطه عموم و خصوص مطلق بر اساس متعلق نعمت
خب، تا اینجا ثابت کردیم که حمد عرفی و شکر عرفی به لحاظ مورد، میانشان تساوی برقرار است و رابطه عموم و خصوص مطلق یا منوجه ندارند. اما به لحاظ متعلق، که حمد در ازای چه چیزی واقع میشود و شکر در ازای چه چیزی قرار میگیرد، بیان میکنیم که حمد اعم است؛ زیرا متعلقِ حمد، نعمت است، ولیکن متعلقِ شکر، نعمتِ واصل میباشد. لذا متعلقِ شکر اخص میگردد و متعلقِ حمد اعم میشود. «وكون الحمد»، این عبارت «وکون الحمد» به «لکونهما عامین» عطف شده است. عموم مطلق میان عرفیین برقرار است به جهت «لكونهما عامّين للموارد» اولاً، و «وكون الحمد بإزاء النّعمة مطلقاً» تا انتها ثانیاً. وقتی این دو مورد «اولاً» و «ثانیاً» را در کنار هم قرار میدهید، مجموع آنها روشن میکند که میان عرفیین رابطه عموم مطلق برقرار است. «و اینکه حمد در ازای نعمت است»، یعنی متعلقِ حمد نعمت میباشد، «مطلقاً»؛ خواه آن نعمت رسیده باشد و خواه نرسیده باشد؛ خواه به بنده که حامد هستم رسیده باشد و خواه نرسیده باشد. «اما شکر اختصاص دارد به نعمتی که به شاکر واصل باشد»؛ که این میشود نعمت خاص. آن یکی نعمت عام میشد و این یکی نعمت خاص میگردد.
با این بیان روشن شد که میان عرفیین رابطه عموم مطلق برقرار است. و پیشتر نیز گفتیم که میان لغویین گفتهاند که رابطه عموم و خصوص منوجه میباشد. این دقیقاً بر خلاف آن چیزی است که ما بیان کردیم، ولیکن «والتحقيق ما ذكرنا»؛ حق همان مطلبی است که ما گفتیم و حرف مشهور درست نمیباشد. اکنون ما دو مدعا داریم که در هر دوی آنها، مشهور با ما مخالف است. ما میگوییم میان لغویین رابطه عموم مطلق است، اما آنها میگویند عموم منوجه است؛ این یک مدعا و یک مخالفت. ما میگوییم میان عرفیین رابطه عموم منوجه است، اما آنها میگویند عموم مطلق است؛ این هم مدعای دوم و مخالفت دوم. پس دو مدعا را ما داریم و دو مخالفت را آنها دارند.
ما با عبارت «أمّا الأوّل»، به مدعای اول خود اشاره میکنیم و تثبیت مینماییم که حق با ماست. با عبارت «أمّا الثاني»، به مدعای دوم خود اشاره میکنیم و ثابت میگردیم که حق با ماست. پس اکنون باید دو مطلب را بیان کنیم؛ یکی اثبات حقانیت خود در مدعای اول و باطل بودن نظر مشهور، و دیگری اثبات حقانیت مدعای خود در مورد دوم و باطل بودن قول مشهور. اما در مورد اول که حق با ماست، دلیلش این است که ما مطابق با نظر پیشوایان لغت (ائمه لغت) سخن گفتهایم. یعنی ائمه لغت نیز شکر و حمد را چنین معنا کردهاند که حمد را به «الثناء الحسَنَ»[3] و شکر را به «الثناء على الإحسان» معنا نمودهاند. آن یکی ثناء بر حسن بود و این یکی ثناء بر احسان است. «حسن» عام است؛ حسن یعنی امر نیکو، که این امر نیکو میتواند آن فضیلتی باشد که خودِ محمود داراست، یا نعمتی باشد که به من رسانده است. تفاوتی نمیکند، این امر حسن متعلقِ حمد قرار میگیرد. ولی شکر عبارت است از ثناء بر احسان، نه ثناء بر مطلقِ حسن؛ بلکه ثناء بر یک فرد از افراد حسن که همان احسان است. زیرا حسن دو فرد داشت؛ هم شامل احسان میشد و هم شامل غیر احسان میگردید. اما احسان تنها همان یک فرد است. بنابراین شکر به احسان اختصاص دارد، اما حمد اعم است و هم احسان را در بر میگیرد و هم غیر احسان را، مشروط بر اینکه حسن باشد. از این جهت حمد اعم میباشد. از جهت مورد، شکر اعم میگردد.
تثبیت حقانیت مدعای برگزیده بر اساس آرای لغویون و عرف
بله، همین مطلب تمام شد؛ این را اشتباه گفتم که از جهت مورد شکر اعم میشود، این را دیگر نباید گفت. همان مطلبی که عرض کردم؛ از جهت متعلق مشاهده میکنیم که حمد اعم و شکر اخص است، پس میان آنها رابطه عموم و خصوص مطلق برقرار میباشد. همین موضوع از کلام ائمه لغت استنباط میشود و سخن ما را تایید مینماید؛ اما حرف مشهور تایید نمیگردد. یعنی ائمه لغت به گونهای بیان کردهاند که اگر ما سخن آنها را ملاحظه کنیم، میبینیم میان حمد لغوی و شکر لغوی رابطه عموم و خصوص مطلق است؛ چرا که حمد و شکر لغوی را باید از لغت گرفت، نه اینکه چون لغوی است باید از لغت گرفت؛ ائمه لغت نیز بدین گونه معنا کردهاند که حق را به ما دادهاند. پس قول مشهور باطل میگردد و قول ما حق میشود. «أمّا الأوّل»[4] ، یعنی اما در این باره که میان لغویین رابطه عموم و خصوص مطلق است چنانچه ما گفتیم، نه عموم منوجه چنانچه مشهور گفتند؛ مورد اول حق است و تحقیق همان اولی میباشد؛ در مدعای اول، تحقیق همان چیزی است که ما ذکر کردیم، به دلیل اینکه «هو المطابق لما صرّح به أئمّة اللّغة»؛ یعنی آن چیزی که ما در مدعای اول ذکر کردیم، مطابق است با آنچه ائمه لغت بدان تصریح نمودهاند.
و اما مورد دوم؛ یعنی اینکه میان عرفیین رابطه عموم و خصوص منوجه است چنانچه ما میگوییم، نه عموم مطلق چنانچه مشهور میگوید. ببینید، نقطه اختلاف ما با مشهور در مورد حمد و شکر بود، نه در متعلق آنها. در مورد متعلق، آنها متعلقِ حمد را عام و متعلقِ شکر را خاص قرار دادند و ما نیز همین کار را انجام دادیم. منتها ما متعلقِ حمد را عام قرار دادیم و گفتیم «حسن» است، و متعلقِ شکر را خاص قرار دادیم و گفتیم «احسان» است. آنها هر دو را گفتند احسان است، منتها یکی احسانِ مطلق و دیگری احسانِ واصل میباشد. تفاوتی نکردیم و هر دو، متعلقِ حمد را عام و متعلقِ شکر را خاص در نظر گرفتیم، منتها آن عام و خاص را به شکل متفاوتی تبیین نمودیم؛ ما گفتیم حسن و احسان، آنها گفتند احسانِ مطلق و احسانِ واصل؛ از این جهت با هم تفاوت داشتیم. ولی از این حیث که یکی را عام و دیگری را خاص گرفتیم، تفاوتی نداشتیم.
تنها اختلاف ما در «مورد» بود؛ که ما در مورد، قائل به این شدیم که شکر از نظر مورد عام است، ولی حمد از نظر مورد خاص میباشد. آنها آمدند و حمد و شکر را به لحاظ مورد با هم مساوی کردند. اختلاف آنها با ما تنها در همین نقطه است. پس کافی است که ما آن نقطه اختلاف را باطل کنیم و با آن موردِ اتفاق کاری نداشته باشیم. البته با مورد اتفاق هم کار داریم، ولی کافی است که فعلاً با آن کاری نداشته باشیم. ما آن موردِ اختلاف را باطل میکنیم. گفتند به لحاظ مورد، حمد هم باید جامعِ سه امر باشد و شکر هم باید جامعِ سه امر باشد؛ بدین معنا که آن سه امر جزءِ حمد و جزءِ شکر هستند، نه فردِ حمد و فردِ شکر؛ بلکه جزءِ حمد و جزءِ شکر میباشند، که این مطلب را پیشتر توضیح دادیم.
نقد شرط موافقت و تبیین ملاک عدم مخالفت در شکر
تمام حرف آنها این بود که «موافقت» لازم است؛ یعنی میان لسان و آن دو مورد دیگر، موافقت ضرورت دارد؛ بدین معنا که وقتی لسان شروع به ثناءگری کرد، قلب باید با آن موافق باشد و ارکان نیز باید تعظیم کنند و موافق باشند. آنها موافقت را شرط کردند. اگر موافقت شرط باشد، این سه مورد باید با یکدیگر توام و همراه باشند؛ یعنی لسان باشد، ارکان باشد و قلب (جنان) باشد و هر سه باید با هم همکاری کنند. اگر موافقت معتبر باشد، هر سه مورد «جزء» محسوب میشوند. اما ما میگوییم کافی است که «مخالفت» نباشد، نه اینکه لزوماً «موافقت» وجود داشته باشد. اگر لسان شروع به شکرگزاری کرد، آن دو مورد دیگر با آن مخالفت نکنند؛ یعنی در قلب نفاق نباشد، یا مثلاً در ارکان بیاعتنایی وجود نداشته باشد؛ اینکه آدم پشتش را به کسی بکند و بگوید تشکر میکنم، این شکر نیست؛ شکر عرفی با این سازگار نیست که ما به لحاظ عمل، به لحاظ ارکان یا به لحاظ قلب مخالفت بورزیم؛ در این صورت، عمل ما غیرِ شکر میگردد. اما اگر ما ثناء کردیم و مخالفتِ ارکانی یا قلبی نداشتیم، شکر تحقق مییابد.
پس ما لسان را به عنوان یک «فرد»، یعنی ثناء لسانی را به عنوان یک فرد برای شکر در نظر میگیریم، نه اینکه آن را جزء بدانیم؛ به شرطی که آن دو مورد دیگر با آن مخالفت نکنند. ثناء ارکانی را نیز به عنوان یک فرد دیگر در نظر میگیریم، به شرطی که آن دو مورد دیگر مخالفت نکنند. ثناء قلبی را نیز به عنوان فرد سوم میگیریم، به شرطی که آن دو مورد دیگر مخالفت ننمایند. پس توجه کردید که اگر موافقت لازم باشد، اجتماع این سه مورد ضرورت مییابد و این سه مورد هر کدام تبدیل به «جزء» میشوند که مجموعاً شکر یا مجموعاً حمد را میسازند. در آن صورت، همانطور که مشهور گفتهاند، میان حمد و شکر به لحاظ مورد، تساوی برقرار میماند. اما اگر ما گفتیم که تنها باید مخالفت حاصل نشود و موافقت لازم نیست، در آن وقت حمد به لسان اختصاص مییابد و شکر دارای سه فرد میگردد؛ یکی لسان، یکی ارکان و یکی قلب. زمانی که شکر دارای سه فرد گردید، شکر به لحاظ مورد اعم میشود؛ شکر اعم میگردد و حمد اخص میشود. در آن هنگام که شکر به لحاظ مورد اعم گردید و حمد به لحاظ متعلق اعم شد، همان رابطه عموم و خصوص منوجهی که گفتیم برقرار میشود و حرف مشهور باطل میگردد.
پس تمام نقطه و تمام نکته این بود که ما باید آن موافقتی را که مشهور میان لسان، ارکان و قلب ادعا کرده بودند، به «عدم مخالفت» تبدیل کنیم. موافقت را به عدم مخالفت تبدیل نماییم. اگر موافقت به عدم مخالفت تبدیل شد، حق با ما خواهد بود و قول مشهور باطل میشود؛ و ما این کار را انجام دادیم. نتیجه این کار این شد که ما این سه نوع شکر را به عنوان «سه فرد» از شکر در نظر گرفتیم، نه به عنوان سه جزئی که مجموعاً یک شکر را پدید آورند. و به این ترتیب ثابت گردید که میان آن دو، یعنی میان عرفیین، رابطه عموم و خصوص منوجه برقرار است، نه رابطه مطلق چنانچه مشهور بیان کرده بودند.
سئوال: دلیل آنها تنها همین عرف است؟
پاسخ: بله، دلیل عرف میباشد. در آنجا، یعنی در مدعای اول، دلیل ما لغت بود و در مدعای دوم، فهمِ عرف ملاک است. همین اندازه که میبینیم لسان در حال بیان است و آن دو مورد دیگر با آن مخالفت نمیکنند، کافی میباشد. لازم نیست که حتماً تعظیم هم بکنیم. ما نزد شخصی میرویم و از او تشکر میکنیم، در برابرش خم هم نمیشویم و اگر نشسته باشیم، برایش قیام هم نمیکنیم؛ یعنی تعظیم بدنی نداریم، ولی اصطلاحاً و عرفاً گفته میشود که شکر حاصل شده است. زمانی هم پیش میآید که تعظیم میکنیم اما شکری به لسان نمیآوریم، باز هم میگویند شکر حاصل شده است. عرف اینگونه میفهمد؛ و چون اینگونه میفهمد، ما حس میکنیم و درک مینماییم که پس لسان، یک فرد از شکر است؛ شکرِ با لسان، یک فرد از شکر میباشد و شکرِ با عمل نیز فرد دیگری از شکر است؛ نه اینکه اینها اجزایی باشند که باید با جزء اول ترکیب شوند تا مجموعاً شکر ساخته شود.
«وأمّا الثاني» یعنی در ثانی تحقیق ما ذکرناست و حرف مشهور باطل است، به این جهت که «فلأنّ المعتبر في الحمد، هو عدم مخالفة الاعتقاد والعمل لما يصدر من اللّسان»؛ اگر در حمد از لسان ثنائی صادر شد کافی است که اعتقاد و عمل مخالفت نکنند، موافقت لازم نیست. پس در حمد لسان تنها کافی است، ولو آن دوتای دیگر نیایند؛ لسان تنها کافی است. در شکر هم بعداً بیان میکنیم که هر کدام از این سه تا فردند، جزء لازم نیست باشند. «فكلّ منهما»، ما تا اینجا اگر توجه کرده باشید دوتا سمت را برای لسان و ارکان و اعتقاد قائل شدیم: یکی سمت جزئیت، یکی سمت فردیت. یک سمت سومی هم هست، سمت شرطیت؛ که این را الان تذکر میدهیم. در حمد ثناء مقتضی حمد است، ثناء با لسان. ثناء با لسان مقتضی حمد است. آن مخالفت، دقت کنید، مخالفت ارکان مانع هستند که این مقتضی تأثیر بگذارد، مخالفت جنان هم مانع است که این مقتضی تأثیر بگذارد. عدمالمانع شرط است؛ پس عدم مخالفت به توسط ارکان یا عدم مخالفت به توسط جنان میشود شرط برای تأثیر لسان. لسان در صورتی میتواند محقق حمد باشد که آن دوتای دیگر مخالفت نکنند؛ یعنی حمد بودن لسان مشروط است به عدم مخالفت آن دوتای دیگر، چون مخالفت مانع است، عدمالمانع شرط است. پس مخالفت شد مانع، عدمالمخالفت شد شرط؛ بنابراین اینطور میگوییم: لسان محقق حمد است به شرط اینکه آن دوتای دیگر مخالفت نکنند؛ نه اینکه موافقت لازم است، مشروط است به عدم مخالفت. پس ما ارکان و جنان را شرط قرار دادیم، نه جزء و نه فرد مستقل. در حمد این کار را کردیم. اما در شکر این سه تا را فرد قرار میدهیم: لسان یک فرد است، ارکان یک فرد است، جنان فرد سومی است.
سئوال: اگر قرار است شکر خاص باشد در این صورت باید همه شکرها را داشته باشیم. در صورتی که شکر عادی هم می کنیم شکر محسوب می شود.
پاسخ: خیر، اگر این دو با هم باشند شکر قوی تر می شود. ما الان بحثمان در این است که چه زمانی شکر صدق می کند. بحث ما در قوت شکر نیست. درست می فرمایید. اگر این سه با هم جمع شوند، شکر قوی تر می شود. اما تحقق شکر به هر یک از این سه تا است. ولی آن که شما می فرمایید از تحقق گذشته است، قوت شکر هست. خب یک کسی هست که خیلی مهم است و ما وقتی می خواهیم شکر کنیم سعی می کنیم هر سه شکر را با هم ترکیب کنیم که یک شکر قوی تحویل داده شود. ولی اگر بخواهیم شکر را محقق کنیم لازم نیست هر سه را با هم مرکب کنیم. کافی است یکی از این فرد ها را ارائه بدهیم، باز هم شکر تحقق پیدا کرده است. منتهی شکری که ممکن است مناسب این مشکور نباشد. مشکور آن قدر اهمیت دارد که هر سه شکر باید با هم ترکیب شود. آن وقت حرف دیگری است. الان بحث ما در این نیست که با چه وسیله ای می توانیم شکر را تقویت یا تضعیف کنیم. بحث ما در این است که شکر چگونه محقق می شود. شکر به هر کدام از این سه فرد محقق می شود اما
با بودن دو فرد تقویت می شود و با بودن سه فرد تقویت بیشتر می شود.
تفاوت میان فردیت و شرطیت در تحقق ماهیت حمد
سئوال: تفاوت میان فردیت و شرطیت چیست؟ اگر در فردیت هم گفتیم که آن سه مورد مخالفت نداشته باشند
پاسخ: تفاوت میان شرطیت و فردیت این است؛ به این مطلب خوب دقت کنید که سوال بسیار خوبی است. در شکر که قرار شد این سه مورد هر کدام یک «فرد» باشند، لسان یک فردِ شکر را میسازد، ارکان فردی دیگر و اعتقاد نیز فردی دیگر را پدید میآورد. اما در حمد، لسان «فرد» است و آن دو مورد دیگر «شرط» هستند. تفاوت میان شرطیت و فردیت این است که در حمد، آن دو مورد دیگر نمیتوانند سازنده حمد باشند، چرا که تنها سمت آنها سمت شرطیت است. اما لسان، سمتش سمتِ «مقتضی» است که اگر شرط را دارا باشد، فرد را میسازد؛ یعنی اگر لسان حاصل شد و آن دو مورد دیگر مخالفت نکردند، حمد تحقق یافته است. ولی اگر تنها تعظیم حاصل شد، مثلاً شخصی وارد گردید و ما برای او بلند شدیم، این حمد نیست؛ شرطِ حمد هست، ولی خودِ حمد نیست. اگر ما در دل اعتقاد داشتیم که این شخص انسان خوبی است اما این اعتقاد را با لسان اظهار نکردیم، باز هم حمد نیست؛ شرطِ حمد هست، اما خودِ حمد نمیباشد. پس در صورتی که ما «فرد» داشته باشیم، آن فرد محقق است؛ اما اگر «شرط» داشته باشیم، شرط به تنهایی محقق نیست. یعنی اگر ارکان و جنان به تنهایی یا با هم موافقت کنند، حمد تحقق نمییابد؛ اما اگر لسان حاصل شد، حمد تحقق پیدا میکند، مشروط بر اینکه آن دو مورد دیگر مخالفت نکنند. پس «فرد» یعنی مقتضی به علاوه شرط. اما «شرط» یعنی تنها همان شرط. مقتضی به علاوه شرط میتواند فرد باشد؛ یعنی میتواند محقق حمد باشد. اما شرط به تنهایی نمیتواند محقق حمد باشد. تفاوت میان فرد و شرط این است که فرد میتواند محقق حمد باشد، ولی شرط نمیتواند. البته در مورد شکر عرض کردم که هر سه مورد فرد هستند و هیچکدام شرط نیستند؛ لذا هر یک به تنهایی میتوانند محقق باشند.
«فكلّ منهما»، یعنی هر یک از عمل و اعتقاد، یا از ارکان و جنان، «فكلّ منهما» شرط هستند برای اینکه «ما من اللّسان»، یعنی آنچه از لسان صادر شده است، حمد باشد. برای اینکه آنچه از لسان صادر گشته حمد باشد، این دو مورد شرط هستند؛ یعنی عدم مخالفتِ ارکان و عدم مخالفتِ جنان. «ولیس بفرد له»؛ ضمیر در «لیس» به «کل منهما» باز میگردد؛ یعنی این دو مورد فردی برای حمد نیستند و تنها شرط میباشند و خودِ حمد محسوب نمیشوند. «ولا بجزء منه»؛ جزء حمد نیز نمیباشند. فرد نیستند، یعنی هر کدام از آنها به تنهایی حمد را تحقق نمیبخشند. جزء نیستند، یعنی بدین معنا که لازم نیست هر سه مورد جمع شوند تا حمد تحقق یابد؛ بلکه کافی است که همان لسان باشد؛ وقتی لسان بود، حمد تحقق پیدا میکند. «ولیس بفرد له»، یعنی برای حمد فرد نیستند، «ولا بجزء منه»، یعنی جزئی از حمد نمیباشند.
«وأمّا في الشّكر، فكلّ منهما على ما ذكرنا فرد منه»؛ اما در شکر، هر یک از این دو مورد، یعنی عمل و اعتقاد، همانگونه که ذکر کردیم، فردی از شکر هستند؛ یعنی محقق شکر میباشند. هم عمل محقق شکر است و هم اعتقاد محقق شکر است، همانطور که لسان محقق شکر میباشد. «وهو الأشهر»؛ این عبارت «وهو الأشهر» را به دو صورت معنا میکنیم و ضمیر را به دو مرجع باز میگردانیم. یکی اینکه «وهو الأشهر» یعنی اینکه هر یک از آنها فردی برای شکر باشند، اشهر است، چنانکه ما گفتیم. یا اینکه «وهو الأشهر» یعنی آن تعریفی که ما ذکر کردیم اشهر است؛ البته هر دو معنا به یک مطلب باز میگردد. تعریفی که ما برای شکر ارائه دادیم چه بود؟ «الفعل المُنبئُ عن تعظيم المنعم»[5] این عمل خواه با لسان باشد، خواه با قلب باشد و خواه با ارکان باشد؛ این تعریف اشهر است. این ضمیر در «هو الأشهر»[6] را ملااسماعیل، همانگونه که عرض کردم، به دو جا بازگردانده است و این نقلی که بنده کردم از ایشان بود. البته دومی بهتر است؛ بنده پیش از آنکه به حاشیه ایشان مراجعه کنم، ضمیر «هو» را به تعریف باز میگرداندم، چرا که شاهد بعدی نیز وجود دارد: «وقد یعرف». بلافاصله پس از آن میگوید «وقد یعرف»؛ یعنی مشخص است که دارد میگوید این تعریف اشهر است و پس از آن میگوید که یک تعریف غیر اشهری نیز داریم که همان تعریف بعدی میباشد. بازگرداندن ضمیر «هو» به تعریف بهتر به نظر میرسد، ولی ایشان به «فكلّ منهما فرد منه» نیز بازگردانده و آن را اشهر نامیده است؛ این مورد نیز اشهر گفته شده، ولی ظاهراً اشهر نیست؛ زیرا اگر اشهر بود، مشهور با آن مخالفت نمیکرد. چرا که ما تا به حال اصرار داریم که مشهور این سه مورد را در شکر، به عنوان «جزء» در نظر میگیرد. تمام حرف ما این بود که مشهور، چنانکه از کتاب «مطالع» و حاشیه آن به دست آمد، در شکر این سه مورد را جزء میگیرد و نه فرد. پس «فكلّ منهما على ما ذكرنا فرد منه» اشهر نیست و حتی مشهور هم نمیباشد، بلکه نظر ماست و حتی از مشهور هم مرتبهاش پایینتر است؛ بنابراین اگر ضمیر «هو» به تعریف بازگردد، ظاهراً بهتر خواهد بود؛ ولیکن ملااسماعیل آن را به هر دو مورد باز میگرداند.
تعاریف جایگزین برای شکر و انحصار آن در نعمتهای واصله
حالا ما برای اینکه راحتتر باشیم، آن را به تعریف باز میگردانیم. تعریفی که تا به حال برای شکر بیان کردیم، تعریف اشهر است. تعریف شکر این بود: «الفعل المُنبئُ عن تعظيم المنعم»[7] . این تعریفِ شکر عرفی بود. ولی برخی دیگر، شکر عرفی را به گونه دیگری معنا کردهاند که اتفاقاً در ادبیات ما نیز همین معنای دوم که اشهر نیست، معروف میباشد؛ همین دومی که ایشان میگوید اشهر نیست، معروف است. شکر یعنی به کار گرفتن اعضا برای آن هدفی که خداوند آن عضو را برای آن چیز خلق کرده است؛ یعنی معصیت نکردن، که این خود شکر میشود. به کار انداختن دست برای کارهای خیر، به کار گرفتن چشم برای دیدن امور حلال، استفاده کردن از گوش برای شنیدن علم و امثال آن و به همین ترتیب. اگر کسی جوارح خود را در همان راهی که خداوند تعیین کرده است صرف کند، اصطلاحاً میگویند شکر عرفی را به جا آورده است. یعنی شکرِ این جوارح در برابر آن منعم که خداست، بدین صورت است که این جوارح را در راهی به کار بگیریم که خود او اجازه داده یا دستور فرموده است؛ صرف کردن هر عضو در موضع خودش، در همان موضعی که خداوند قرار داده است؛ این عمل شکر میشود و این شکرِ عرفی است.
برخی شکر عرفی را بدین صورت تعریف کردهاند؛ که توجه میفرمایید این با تعریف قبلی تفاوت پیدا کرد. تعریف قبلی این بود که شکر، فعلی است که از تعظیم حکایت کند، خواه این فعل لسانی باشد، قلبی باشد یا ارکانی باشد و فرقی نمیکرد. ولی اکنون بیان کردیم که اصلاً شکر کاری به لسان و قلب و این موارد ندارد؛ بلکه هر عضوی را، حتی لسان را، قلب را، فکر را و این ارکان را، همگی را در آن راهی که خداوند قرار داده و تعیین فرموده است به کار بگیریم؛ آن عمل شکر میشود. اتفاقاً اینگونه که گفته میشود و تا به حال به ما نیز گفته میشد، میگفتند که این شکر، شکرِ بسیار مهمی است. شکر لسانی هم مهم است، ولی اهم این است که انسان، ولو شکر لسانی هم نداشته باشد، اما تمامی اعضای خود را، خواه اعضای باطنی و خواه اعضای ظاهری، یعنی آنهایی که در اختیارش هستند، در راهی که خداوند قرار داده است صرف کند؛ این در حقیقت شکر است و این شکرِ مهمی میباشد.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: بله، ظاهراً در این باره روایت هم داریم.
«وقد یعرف»، یعنی گاهی شکر تعریف میشود؛ منظور همان شکر عرفی است که اکنون بحث ما پیرامون آن میباشد. گاهی شکر عرفی بدین صورت تعریف میگردد: «صرف العبد جميع ما أعطاه الله»[8] ؛ اینکه بنده تمامی آنچه را خداوند به او عطا فرموده است صرف کند. در چه راهی صرف کند؟ «صرف إلى ما أعطاه لأجله»؛ در راهی که خداوند آن عضو را به خاطر آن راه به او بخشیده است؛ در چیزی صرف کند که خداوند آن عضو را به خاطر آن چیز خلق نموده است. خب، «وحینئذ»، در این هنگام آیا ما لسان و ارکان و قلب را فرد می گیریم یا جزء؟ می فرماید جزء می گیریم. چرا؟ چون شکر یعنی صرف الاعضاء نه صرف اللسان نه صرف الجنان تنها. نه صرف الارکان تنها. صرف تمام اعضاء اعم از زبان و قلب و فکر و اعضاء ظاهری و اعضاء باطنی که در اختیار ماست صرف کنیم در آن چه که خدا می خواهد. اگر یک قسمت را هم صرف نکردیم شکر عرفی را انجام ندادیم. پس همه باید جمع شوند یعنی همه اعضاء ما باید صرف در آن چه شوند که خدا دستور داده است. تا شکر یک فردش تحقق پیدا کند. همه ی این ها باید جمع شوند تا فرد شکر تحقق پیدا کند. کافی نیست یکی از این ها باشد. یکی باشد و دیگران مخالفت کنند تحقق پیدا نمی کند مگر این که یکی باشد و دیگران مخالفت نکنند که در جای خودش دیگران هم موافقت کنند، اگر این باشد باز هم جزئیات درست می شود که یکی الان لازم است حرف بزند و حرف می زند و آن طوری که خدا می خواهد حرف می زند. دست الان کار نمی کند ولی فردا دست به کار می افتد و آن هم آن جایی که خدا می خواهد عمل می کند. توجه کنید که هیچ وقت در طول عمر نباید مخالفت کنیم و الا خلاف شکر کرده ایم. در تمام مدت عمر باید سعی کنیم که اعضائمان را در آن چه خدا دستور داده است صرف کنیم. در آن صورت شاکر می شویم. اگر یک بار مخالفت کردیم شکر به هم می خورد. این ﴿قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ﴾[9] حرف کمی نیست. دیگر اگر با این تفسیر حساب کنیم ﴿قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ﴾ منحصر به معصومین می شود.
«وقد يعرف»[10] بعضی اوقات این گونه تعریف می شود. نگفتیم عرف تعریف کرده است. گاهی این طور تعریف می شود یعنی گفته می شود که شکر عرفی این است، حالا شما قبولش نمی کنید، همان طور که فرمودید از ذوات استنباط می کنید از ذوات هم استنباط نکردید شکر عالی این است. شکر عالی و شکر اهم این است.
سئوال: پس از هر فرد در طول عمرش حتی معصوم باشد یک شکر تحقق پیدا می کند؟
پاسخ: یک شکر تحقق پیدا می کند. نه این که یک شکر تحقق پیدا می کند. یک شکر مدام، یک شکر با ادامه، نه یک فرد شکر، بله یک فرد است ولی یک فرد مستمر. نه یک فرد منقطعی که مدام تجدید شود. یک فرد مستمر. یعنی انسان اگر بخواهد از اول عمرش تمام اعضائش را صرف کند در کارهایی که خدا فرموده یک شکر مستمر انجام داده و شکر مستمر هم با تعدد لحظات متعدد می شود. این طور نیست که شکر مستمر یکی باشد. با تعدد لحظات متعدد می شود، آن وقت باید ببینیم خدا در مقابل این شکر مستمر چه مقدار ثواب قرار داده است به تعدادی که خودش می داند.
سئوال: ﴿قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ﴾[11] را بخواهید مختص معصوم بکنید مشکل است چون شکور صیغه مبالغه است.
پاسخ: شکور صیغه مبالغه است. ﴿قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ﴾ این که عرض می کنم چون شکر مستمر هم شکور درست می کند. شکری هم که مدام تکرار بشود آن هم شکور درست می کند. منتهی آن شکر لسانی است و این شکر مهم است.
سئوال: می خواهم بگویم غیر معصوم در یک مورد هم تحقق بدهد می شود شاکر؟
پاسخ: در یک مورد تحقق بدهد می شود شاکر.
سئوال: بله. شاکر نسبت به همان مورد
پاسخ: شکور که مسلم نیست. شاکر هم فقط در همان مرحله ممکن است شاکر باشد. در یک روزی تمام اعضایش را در راهی که خدا گفته مصرف کرده در آن روز شاکر است. ولی به طور مطلق شاکر نیست. صدق می کند که امروز شاکر است یعنی باید قید بزنید. این طوری می شود. آن وقت مثلا فردا شکر نمی کند و پس فردا شکر می کند. یک روز در میان شکر می کند. این که یک روز در میان شکر می کند شکرها متعدد می شود. اگر مستمر شد، شکر واحد مستمر می شود. اگر متعدد شکر کند و مدام تخلف کند در وسط آن، شکر ها متعدد می شود. بله، این هم حرف خوبی است. اگر بخواهیم مقید کنیم شکر عرفی هم در لحظاتی حاصل شود و در لحظاتی حاصل نشود. مقید کنیم یعنی این آدم در این روز شاکر است. شاکر به شکر عرفی. فردا شاکر نیست و دیروز شاکر نبود. ولی یک وقت می گوییم این آدم شاکر است به شکر عرفی و مطلق می گذاریم. یعنی در طول عمرش شاکر است. آن وقت یک شکر مستمر دارد. آن قبلی که گفتیم یک شکر مستمر ندارد یک شکر مقید به زمان دارد که اگر تکرار شود می توانیم بگوییم چند شکر کرده است.
«وحينئذ»[12] در این هنگامی که شکر به این معنای دوم تفسیر گردد، «يكون كلّ منهما جزء منه»؛ یعنی هر یک از آنها جزئی از شکر میشوند. منظور از «كلّ منهما»، هر یک از ارکان و قلب (جنان) است که جزئی از شکر میگردند، همانگونه که لسان نیز جزء دیگری از شکر محسوب میشود؛ تنها ارکان و جنان نیستند، بلکه خود لسان نیز که یکی از ارکان است، جزء دیگری به شمار میرود.
«وكذا تخصيص الشّكر بالنّعمة الواصلة، إنّما هو على هذا التّعريف». خب، توجه کردید که در بیان قول مشهور گفتیم که شکرِ عرفی بر نعمت است، اما نه هر نعمتی، بلکه بر نعمتِ واصله ؛ در حالی که ما معتقدیم شکر بر مطلقِ نعمت است، خواه آن نعمت واصل باشد و خواه واصل نباشد. اما اگر ما این تعریف اخیر را برای شکر پذیرفتیم، حتماً شکر بر نعمت واصله خواهد بود؛ زیرا این تعریف اخیر میگوید که شکرِ اعضای خودت را به جا آور. اعضا خود نعمتِ واصل هستند؛ یعنی بنده دارای این اعضا هستم و خداوند این نعمت را به بنده عطا کرده است. بنده که برای اعضایی که به دیگران داده شده است شکر نمیکنم؛ آنها خودشان شکر اعضایشان را به جا میآورند. پس اصل نعمتی که صورت گرفته و متعلق به دیگران است، به کار بنده نمیآید؛ آن نعمتی که به بنده رسیده و آن عضوی که برای بنده قرار داده شده است، در کاری که خداوند دستور فرموده صرف میگردد. پس توجه میکنید که اگر شکر را به این معنای اخیر در نظر گرفتیم، شکر یعنی استفاده اعضاء در آن چه خدا دستور داده است، اگر این طور معنا کنیم، شکر بر نعمت واصل واقع میشود؛ یعنی نعمتی که به بنده رسیده است. نعمت همین اعضایی است که به بنده رسیده و بنده در حال ادای شکرِ این نعمتها هستم؛ یعنی نعمتهای واصل. بنابراین آن مطلبی که مشهور گفته بودند که شکر بر نعمت واصله است، حرف درستی میباشد، منتها با این تعریف اخیری که ما بیان کردیم تبیین میگردد. در غیرِ این تعریف، لزومی ندارد که نعمت لزوماً واصل باشد؛ نعمت خواه واصل باشد و خواه غیر واصل، زمانی که ما ثنائی بر آن نعمت انجام میدهیم، شکر تحقق مییابد، ولو آن نعمت واصل هم نباشد.
«وكذا تخصيص الشّكر بالنّعمة الواصلة، إنّما هو على هذا التّعريف»؛ عبارت «کذا» یعنی همانگونه که جزء بودنِ ارکان، جنان و لسان بنا بر این تعریف اخیر تحقق مییابد، همچنین اختصاص یافتنِ شکر به نعمتِ واصله نیز بنا بر این تعریف اخیر محقق میگردد. بدین معنا که از این تعریف اخیر دو نتیجه حاصل میشود؛ یکی اینکه ثابت میکند برای تحقق شکر به سه جزء احتیاج داریم که عبارتند از ارکان، لسان و جنان. و نتیجه دیگر اینکه ثابت میکند شکر باید بر نعمت واصله باشد. هر دو مورد بر اساس این تعریف استفاده میشوند؛ وگرنه اگر از این تعریف بگذریم، نه قائل به جزئیت برای آن سه مورد هستیم بلکه فردیت را میپذیریم، و نه شکر را به نعمت واصله تخفیف میدهیم، بلکه شکر را بر مطلقِ نعمت واقع میسازیم. خب، مطالب تقریباً دقیق بودند، لذا نتوانستیم حجم زیادی را مطالعه کنیم. فکر میکنم دیگر وقتی باقی نمانده است که ادامه دهیم و همینجا کافی باشد.