92/02/04
بسم الله الرحمن الرحیم
نقش طرفین در تحقق نسبت و امتناع تصور کلی نسبت/حاشیه 18 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 18 /نقش طرفین در تحقق نسبت و امتناع تصور کلی نسبت
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
معیار خاص بودن موضوع له و تفاوت جامع ذاتی و عنوانی
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۵۷، سطر سوم. «وإن كانت النسبة الذهنية تطابق النسبة الخارجية، فان المطابقة تتحقق بين جزءين، وهي غير الصدق»[1]
در توضیح اینکه میزان خاص بودن موضوع له چیست، فرمودند که باید موضوع له اخص باشد از ملحوظ حال الوضع. در این صورت گفته میشود ملحوظ حال الوضع عام بوده و موضوع له اخص از این ملحوظ بوده است، پس وضع عام است و موضوع له خاص. لازم نیست که موضوع له جزئی حقیقی باشد تا اینکه بتوانیم بگوییم موضوع له خاص است، بلکه کافی است که موضوع له اخص از ملحوظ حال الوضع باشد. در آن صورت خواهیم گفت که موضوع له اخص است. این مطلب را گفتیم و تمام شد.
بعد به این نکته رسیده بودیم که نسب که معانی حرفی هستند، جامع ذاتی ندارند بلکه جامع عنوانی دارند. جامع ذاتی عبارت بود از امری که مشترک باشد بین اشخاصی و این امر مشترک، ذاتی هم باشد. مثلاً زید و بکر و عمرو را ملاحظه کنید که اشخاص هستند. یک مشترکی بین آنها هست که انسانیت است و این مشترک، ذاتی آنها هم هست. این میشود جامع ذاتی. یک جامع هم داریم که جامع عنوانی به آن میگوییم. جامع ذاتی را ما از افراد میگیریم، از اشخاص میگیریم. جامع عنوانی را هم، از افرادی میگیریم که اسمشان معنون است، یعنی از معنونات میگیریم. مثلاً نسبتی که در جمله «سرت من البصرة الی الکوفة» به توسط «من» بیان شده است، این یکی از معنونات نسبت است. در استعمالات دیگر هم ملاحظه میکنیم و باز میبینیم که نسبت به حمل شایع حاصل شده است. بعد از این نسبتهای به حمل شایع که در خارج یا در ذهن ایجاد کردیم، یک مفهوم کلی نسبت میگیریم. اسمش را مثلاً میگذاریم ابتدائیت نسبی، یا اسمش را میگذاریم نسبت ابتدائیه.
این مفهوم، عنوان است برای این معنونهایی که در خارج یا در ذهن به صورت شخصی موجود میشوند. یعنی مثلاً فرض کنید که شما نسبت ابتدائیه را با «من» در این جمله افاده میکنید. شخص دیگری در جملهای دیگر نسبت ابتدائیه را باز ایجاد میکند. اینها نسبتهای ابتدائیه یا ابتدای نسبیِ به حمل شایع هستند که در خارج یا در ذهن به وجودی موجود شدهاند. بعد اینها را که ملاحظه میکنید، یک مشترکی میگیرید؛ مشترک این است که همهی آنها نسبت هستند یا نسبت ابتدائیه هستند. این مشترک به صورت مفهوم پیش شماست و همین مفهوم میشود عنوان برای این مصادیق که مصادیق معنونات هستند. این عنوان را نسبت به این مصادیق جامع ذاتی نمیدانیم، جامع عنوانی میدانیم. جامع هست چون همهی اینها را جمع میکند، ولی ذات آنها را بیان نمیکند، یعنی ذات آنها نیست، لذا جامع ذاتی نیست. جامع ذاتی با این بیانی که گفتیم، معلوم شد که باید در ذات مصادیقش موجود باشد، در ذات مصادیقش. ولی جامع عنوانی اینطور نیست؛ باید از مصادیق فهمیده شود، لازم نیست در ذات مصادیق باشد. آن چیزی که شما در خارج دارید میبینید «سرت من البصرة الی الکوفة» است؛ این را در خارج دارید میبینید.
بررسی امکان وجود جامع ذاتی در معانی حرفی و رد آن
نسبتی در خارج موجود نشده است؛ شما مفهوم میگیرید و آن مفهوم، مفهوم نسبت است، نسبت ابتدائیه. این میشود جامع عنوانی. خب ما اینها را گفته بودیم. «لا يقال»[2] گفت که ما میتوانیم بین این نسبتهای حرفی جامع ذاتی بگیریم. ما جامع عنوانی را قبول کرده بودیم ولی «لا يقال» جامع ذاتی میخواهد بگیرد و اینطور میگوید: میگوید ابتدائات نسبی را شما در استعمالاتتان ایجاد میکنید یا در لحاظتان ایجاد میکنید. در استعمالاتتان ایجاد میکنید به وجود خارجی، در لحاظتان ایجاد میکنید به وجود ذهنی. وقتی میگویید «سرت من البصرة الی الکوفة» دارید یک نسبت ابتدائی را در خارج ایجاد میکنید. وقتی لحاظ میکنید «سرت من البصرة الی الکوفة» را، یک نسبت ابتدائی را در لحاظ و ذهنتان دارید موجود میکنید.
ما نگاه میکنیم میبینیم تمام این نسبتهای ابتدائی که شما دارید ایجاد میکنید یا دیگران دارند ایجاد میکنند، چه در خارج چه در ذهن، همهی آنها در اصل نسبت ابتدائی بودن مشترک هستند. این میگوید «سرت من البصرة الی الکوفة»، آن میگوید «سرت من القم الی الطهران»، آن یکی میگوید مثلاً «سرت من مکة الی المدینة»؛ خب مختلف دارند حرف میزنند ولی همه در این مشترک هستند که نسبت ابتدائیه را دارند بیان میکنند و دارند القا میکنند. ما همین نسبت ابتدائیه را که صادق بر این موارد استعمال نسبت است، به دست میآوریم و این میشود جامع ذاتی. میشود کلی طبیعی. کلی طبیعی جامع ذاتی است برای افرادش و صدق ذاتی دارد بر افرادش. جامع عنوانی نیست بلکه جامع ذاتی است. یعنی این افراد واقعاً ذاتشان انسانیت است، واقعاً ذاتشان نسبت ابتدائیه یا ابتدای نسبی است، فرقی نمیکند بگویید ابتدای نسبی یا نسبت ابتدائیه.
چون ذات آنها اینچنین است، پس این جامعی که ما گرفتیم جامع ذاتی است. این را «لا يقال» گفت که دیروز خواندیم و توضیح دادیم. ایشان در جواب میفرماید که ما سه چیز داریم: یکی ابتدائیت که معنای اسمی است و ما میخواهیم مشیرش بگیریم به موارد استعمال ابتدائیت اسمی؛ مثلاً وقتی میگوید «ابتدأتُ بالبصرة»، «ابتدأتُ بالمکة» مثلاً، دارد معانی اسمیه را در کلامش میآورد. این دیگر «من» نیست که معنای حرفی را افاده کند، این «ابتدأتُ» است، معنای اسمی دارد. آن ابتدائیت را ما وضع میکنیم. پس الان سه چیز داریم: یکی اینکه ما ابتدائیت اسمی را به کار ببریم، مصادیق اسمیِ همین ابتدائیت را اراده کنیم، یعنی «ابتدأتُ بالبصرة» یا «ابتدأتُ بالمکة» را اراده کنیم. اینجا ابتدائیت نسبت به این «ابتدأتُ»هایی که میگوییم جامع ذاتی است.
این یک فرض است؛ که ابتدا را که معنای اسمی است به کار ببریم، مصادیقش هم مصادیق اسمی قرار بدهیم، کاری به حرف نداشته باشیم. این میشود یک فرض. فرض بعدی این است که همین معنای ابتدائیت را بیاوریم ولی مشیر به «ابتدأتُ»ها قرارش ندهیم، صادق بر «ابتدأتُ»ها قرارش ندهیم، مشیر و صادق به معانی «من» قرارش بدهیم. یعنی «سرت من البصرة» بگوییم، «سرت من المکة» بگوییم، امثال اینها، بعد کلمه ابتدائیت را مشیر بگیریم به این ابتدائیتی که در این جملات میآید. ابتدائیتی که در این جملات میآید معنای حرفی است. حالا معنای اسمی داریم و میخواهیم معنای اسمی را مشیر بگیریم. این هم دو فرض. فرض سوم این است که ما از ابتدائیتی که معنای اسمی دارد استفاده نکنیم، از نسبت استفاده کنیم؛ مثلاً میگوییم نسبت ابتدائیه. از نسبت استفاده کنیم. اینکه از نسبت استفاده میکنیم میشود مفهوم، چون نسبت وجود خارجی ندارد، میشود مفهوم.
نقش طرفین در تحقق نسبت و امتناع تصور کلی نسبت
بعد این مفهوم مشمولاتی دارد، یعنی شامل چیزهایی میشود که آنها مشمولاتش هستند. مشمولاتش یکی «سرت من البصرة الی الکوفة» است، یکی «سرت من المکة الی المدینة» است و هکذا. اینها همان نسبتی هستند که «من» دارد افاده میکند، یعنی نسبت ابتدائیه است. این معنای اسمی نیست، معنای حرفی است منتها جامع فرض شده است، یعنی وسیع فرض شده است. این سه تا معلوم شد: ابتدائیت معنای اسمی است؛ گاهی اشاره دارد به ابتداهای جزئی اسمی مثل «ابتدأتُ بکذا»، «ابتدأتُ بکذا». گاهی هم اشاره دارد به معانی حرفی؛ یعنی همین ابتدائیت نسبی اشاره دارد به «من البصرة»، «من الکوفة»، «من المکة» و امثال ذلک. این دو قسمت. در هر دو قسمت معنای اسمی مطرح شد: یک بار معنای اسمی مشیر شد به مصادیق اسمی، یک بار معنای اسمی مشیر شد به مصادیق حرفی. این دو قسمت. قسم سومی هم داریم: قسم سوم این است که اصلاً ابتدائیت نگوییم، معنای اسمی به کار نبریم، از اول بگوییم مثلاً نسبت ابتدائیه. نسبت را هم همان معنای حرفی بگیریم.
این هم جامع است، ولی جامع ذاتی نیست. در اینجا باید شما این نسبت ابتدائیه را که جامع است ملاحظه کنید با افرادی که مثلاً «سرت من البصرة الی الکوفة»، «سرت من المکة» است که با «من» میآید. آن نسبت ابتدائیه را عنوان قرار بدهیم برای این موارد. این موارد ذاتیشان آن نسبت نیست تا ما بگوییم که وقتی این نسبت مطلق را بیان میکنیم جامع ذاتی بیان شده باشد. آنها در مفهوم نسبت شرکت دارند، پس نسبت عنوان میشود برای آنها و صدق میکند بر آنها. این سه تا مطلبی را که ما داریم، حالا مرحوم اصفهانی میفرماید که باید رسیدگی کنیم که معنای اسمی چیست، معنای ابتدای نسبی چیست. ما الان یک فرقی بین آنها گذاشتیم؛ گفتیم آن جامع ذاتی دارد، این جامع عنوانی دارد. اما حالا میخواهیم توضیح بیشتر بدهیم. ابتدا معنای اسمی است، در آن نسبت لازم التصور نیست. اما نسبت ابتدائیه معنای حرفی است چون نسبت است. این معنای حرفی را باید ملاحظه کنیم ببینیم که کجاها واقع میشود و به چه معنا میآید. البته کجاها واقع میشود که جاهای مختلفی میتواند واقع بشود خیلی مورد بحث نیست، ولی به چه معنا میآید. اصلا نسبت ابتدائیه یعنی چه؟ این را دیروز گفتیم، یعنی نسبتِ «مبتدأٌ به» به «مبتدأٌ منه». «مبتدأٌ به» عبارت بود از سیر و حرکت، «مبتدأٌ منه» عبارت بود از بصره.
سیرم را نسبت میدهم به بصره؛ چون بصره «مبتدأٌ منه» و سیر من هم «مبتدأٌ به» است، اینجا استفاده میکنم که نسبت، نسبتِ بین این دو تاست پس میشود نسبت ابتدائیه. خب این نسبت ابتدائیه ملاحظه میکنید که معنای حرفی میشود. بعد ایشان یک کبرایی ذکر کردند، یعنی مرحوم محقق، که در صغری گفته بودند که این نسبت بین مبتدأٌ منه و مبتدأٌ به برقرار است. حالا میفرمایند نسبت چیزی نیست که در خارج موجود باشد؛ این را هم ضمیمه میکند. نتیجه میگیرد پس این معانی حرفیه در خارج موجود نیستند. مگر شما استعمال کنید و با استعمال موجود بشوند. یعنی سیر را بیاورید، کوفه را بیاورید، «من» را هم در وسطش بگذارید، آن وقت گفته میشود که نسبتی در خارج محقق شد.
بعد در ذهن اگر لحاظ کنید باز هم همینطور؛ سیر را بیاورید، بصره را بیاورید، «من» را بین آنها فاصله کنید، باز هم نسبتی در ذهن محقق میشود که این نسبت میشود موجود در ذهن. آن نسبت اولی که مثال زدیم موجود در خارج بود، این موجود در ذهن. ولی هر دو اینچنین هستند؛ تا وقتی که ما آن نسبت را در خارج نبردیم یا در ذهن لحاظ نکردیم، نسبت را بالفعل نداریم. چون نسبت امری است متقوم به طرفین؛ تا طرفینش را موجود نکنیم آن نسبت بالفعل نمیشود. تا اینجا مطلب روشن؛ اینها همه دیروز گفته شده است. ملاحظه کردید نسبت چون امر حرفی است یا امر نسبی است، به طرفین بستگی دارد، چه در ذهن چه در خارج؛ پس باید طرفین را موجود کنید تا نسبت موجود بشود. قبل از وجود طرفین نسبت بالقوه موجود است، بعد از اینکه شما طرفین را موجود میکنید نسبت بالفعل میشود. طرفین را میتوانید در ذهن ایجاد کنید، میتوانید در خارج ایجاد کنید. و در نتیجه نسبت را که بین طرفین است میتوانید در ذهن بالفعل کنید، میتوانید در خارج بالفعل کنید.
تفاوت مطابقت و صدق در مفاهیم ذهنی و جزئیات نسبت
خب، شما الان میخواهید از این نسبتها یک کلی طبیعی بگیرید ببینیم آیا میشود یا نمیشود. کلی طبیعی را ذهن ما میگیرد والا در خارج ما کلی طبیعی مستقل نداریم، در ضمن افراد داریم اما مستقل نداریم. کلی طبیعی را ذهن میگیرد ولی از چه میگیرد؟ از افرادی که موجود باشند. یعنی افرادی در ذهن ما موجودند یا افرادی در خارج موجودند، بعد ذهن ما آن خارجیها را ملاحظه میکند یک جامع از آنها میگیرد، یا ذهن ما آن ذهنیها را ملاحظه میکند جامع از آنها میگیرد که مرتبهی بالای ذهن ما از مرتبهی پایین جامع میگیرد. بعد آن وقت میگوییم این جامع صدق میکند بر این افراد، و جامع ذاتی هم هست. این قانون جامع ذاتی گرفتن ذهن است، که افراد را ملاحظه میکند بعد از این افراد ما به الاشتراک آنها را که ذاتی است به دست میآورد، حکم میکند که این جامع، جامع ذاتی است. خب پس توجه میکنید افرادی موجودند به صورت شخصی چه در ذهن چه در خارج، بعد ذهن ما از این افراد یک مشترکی میگیرد و آن مشترک را به منزلهی کلی طبیعی یا کلی طبیعی برای این افراد قرار میدهد و میگوید جامع ذاتی اینهاست. حالا ببینیم آیا ذهن ما در مورد حرف هم میتواند همینطور فعالیت کند که بتواند جامع ذاتی بگیرد؟ میفرماید که حرف وجودش وابسته است به طرفین، ذاتش هم وابسته است. پس بدون وابستگی به طرفین یافت نمیشود، چه در خارج و چه در ذهن.
در خارج باید طرفین پیدا بشوند تا نسبت بین آنها برقرار شود، در ذهن هم باید طرفین تصور بشوند یا لحاظ بشوند تا برای آنها جامع بتوانید درست کنید. همانطور که در انسان ملاحظه کردید اینطور بود؛ افراد خارجی انسان را دیدیم یکی یکی، حالا یا به تمام یا به طور نقص، یکی یکی دیدیم و دیدیم که در همهی آنها این جامع مثلاً انسانیت یا حیوانیت یا ناطقیت وجود داشت. مثلاً انسان را ملاحظه کردیم دیدیم در همهی این افراد انسانیت موجود است. خب انسانیت را جامع گرفتیم چون در همه افراد بود، ذاتی گرفتیم چون مربوط به ذاتشان بود. کلی طبیعی در اینجا داشتیم و توانستیم بگوییم همین کلی طبیعی جامع ذاتی است. اما آنجایی که نسبت مطرح است، که نسبت امری است وابسته به طرفین، آنجا اگر ما این طرفین را نیاوریم نسبت حاصل نمیشود بالفعل؛ بالقوه حاصل است ولی بالفعل حاصل نمیشود. پس باید طرفین را بیاوریم تا شیء وجود پیدا کند. چه در ذهن بخواهیم وجودش بدهیم باید طرفین را بیاوریم، چه در خارج. خب حالا توجه کنید؛ میخواهیم تصور کنیم طبیعیِ نسبت را. آیا میتوانید تصور کنید؟ طبیعی نسبت یعنی نسبتی که بتواند شامل همهی این نسبتهایی که در خارج به وجود میآید بشود.
میفرماید که اگر ما بخواهیم جامع را به دست بیاوریم باید لحاظ کنیم، چون عرض کردم به دست آوردن جامع کار ذهن است، در خارج ما جامعی نداریم، در خارج ما افراد داریم، ذهن است که جامع میگیرد. پس اگر ما بخواهیم جامع برای این نسبت ابتدائیه یا معنای نسبی ایجاد کنیم، باید طرفینش را بیاوریم. طرفینش را بیاوریم بعد نسبت ایجاد کنیم. خب ما طرفین را میآوریم در ذهنمان بعد نسبت ایجاد میکنیم. طرفین خاص هستند، نسبتی را که ما لحاظ کردیم خاص میکنند. من چهکار میخواستم بکنم؟ من میخواستم یک نسبتی که جامع بین تمام نسبتها است به دست بیاورم، اما من جامع به دست نیاوردم، یک فرد دیگری از نسبت به دست آوردم. در صورتی که نسبتها بودند، من با لحاظ آن ها را نمیآفریدم، میتوانستم اینها را هم جمع کنم با یک لحاظ کلی، همه را ببرم تحت آن کلی و بگویم که این کلی جامع ذاتی اینها است و اینها مندرج تحت این کلی. اما ما نسبتی در خارج نداریم، نسبت را باید بسازیم. نسبت هم در ذهن نداریم باید بسازیم. من وقتی میآیم نسبت کلی بسازم، چون طرفین این نسبت جزئی هستند این هم جزئی میشود. من میآیم این نسبتهای خارجی را جمع کنم در یک لحاظ، میبینم نشد، بلکه من یک نسبت شخصی به نسبتهایی که در خارج بودند اضافه کردم، نه اینکه نسبتی را از این مجموعه گرفته باشم، ما به الاشتراکی از این مجموعه نگرفتم، یک نسبت شخصی ایجاد کردم.
این قسمت مهم است که باید به آن توجه کرد، همینی که الان عرض کردم، که دو مرتبه تکرارش میکنم: چون نسبت امری است حرفی و وابسته به طرفین، پس باید با تصور هر طرفین تصور شود. بنابراین شما وقتی میخواهید نسبت را به صورت جامع، به صورت کلی تصور کنید، نمیتوانید. باید طرفینش را بیاورید. طرفینش را آوردید طرفین میشود خاص، آن نسبت هم میشود خاص. هیچ وقت شما نسبت را به طور کلی نمیتوانید تصور کنید. هر گاه آمدید تصور کنید نسبت را، یک نسبت ذهنی خاص تشکیل می شود. چون طرفین میخواست، طرفین هم وقتی میآمد در ذهنتان خاص میشد، نسبت هم بین طرفین خاص قرار میگرفت آن هم خاص میشد. هرگز شما نتوانستید یک کلی تصور کنید که بگویید این کلی طبیعی است و این جامع ذاتی است. هر دفعه تصور کردید فردی را تصور کردید که اضافه شد به بقیه افراد. خب حالا ما میتوانیم بگوییم این فرد صادق بر آن افراد قبلی است و جامع ذاتی آنها است؟ نمیتوانیم بگوییم. تا اینجا را گفته بودیم. تا اینجا را دیروز گفته بودیم حالا یا مختصرتر یا مفصلتر. خب تا اینجا ما جامعی را یافتیم ولی این جامع را نتوانستیم کلی طبیعی قرار بدهیم تا اینکه بشود جامع ذاتی. این مطلب تا اینجا روشن است. مطلب دیگری که میخواهیم عرض کنیم این است که جامع ذاتی که در ذهن میآید، مطابقت میکند بر این خارجیها؛ چون جامع همینها است و اینها مصداقش هستند. در خارج مطابق این ها است، یعنی صدق میکند بر این ها. مفهوم ابتدائیت که یک جامع ذاتی است صدق میکند بر این مصادیق.
پس اینطور شد: اینکه من دارم تصور میکنم صادق است، کلی است و صادق. جوابمان این بود که کلی نیست. کلی نیست زیرا که طرفینش که تصور شدند خاص بودند، پس خودش هم میشود خاص نه کلی. ولی آیا مطابقت در اینجا درست است یا نه؟ میفرماید بله مطابقت هست. این نسبت ابتدائیهای که من گرفتم، این مطابق با همین نسبتهای خارجیه است. نسبت ذهنی مطابق با نسبتهای خارجی است. دقت کنید در مثل انسان که من از این زید و عمرو و بکر خارجی میگیرم، وقتی گرفتم برمیگردم میگویم که این مطابق واقع است و بر این افراد صدق میکند، چون مشترک بین افراد است و ذاتیشان است، بر این افراد صدق میکند. میشود مطابقت بین کلی و جزئی. آیا در اینجا مطابقتی که حاصل است اینچنین است؟ اینکه من در ذهن آوردم فردی است نه کلی. آن هم که دیگری در ذهن آورده یا در خارج هست و من میخواهم همه را با همین چیزی که در ذهن آوردم توجیه کنم، آن هم هر کدام فرد هستند. اینکه من درست کردم فرد است، آن هم که دیگران درست کردند فرد است. خب اینکه من درست کردم نمیتواند جامع باشد، نمیتواند آن افراد را نشان بدهد. این یک چیزی است کنار آن بقیه، به قول ایشان دو تا جزء کنار هم قرار داده شده است.
تحلیل وجود شخصی مفاهیم در ذهن و حیث حکایتگری آنها
اینجا مطابقت هست؛ یعنی اینکه من الان تصورش کردم با آن چیزی که قبلاً تصور کردم یا دیگری تصور کرده مطابقت هست، ولی یکی صادق بر دیگری نیست. البته یکی را درست نگفتم، ذهنی؛ ذهنی صادق بر آن خارجیها نیست.
دانش پژوه: مطابقت بین آن جزء تصور شده با جزء در خارج هست.
استاد: بله، مطابقت بین جزء تصور شده و جزء در خارج، یا مطابقت بین آن تصور شده با تصورات قبلی که شده است. ببینید ما چند تا تصور کردیم؛ مثلاً سیر من البصره را تصور کردیم. این شد یک دانه از نسبت های ابتدائیه جزئی که در ذهن حاصل شد. یکی دیگر را هم تصور کردیم؛ سیر از مکه، این هم شد یک دانه جزئی دیگر. همینها را بگویید وجود هم دارند، همهاش جزئی است، هیچکدام کلی نیست. چرا؟ چون طرفینش هم طرفین این نسبت جزئی است خودش جزئی است. بعد میخواهیم یک کلی بگیریم، این را داشتیم عرض میکردیم؛ کلی هم میخواهیم بگیریم کلی هم میشود جزئی چون طرفینش خاص است، این هم میشود جزئی. این جزئی که الان گرفتیم با آن جزئی هایی که قبلاً گرفتیم یا آن جزئیاتی که در خارج موجود شده است، مطابقت دارد، این هم نسبت ابتدائیه است آن هم نسبت ابتدائی. اما صدق نمیکند. این جزئی بر آن جزئی صدق نمیکند. این دو تا جزء کنار هم قرار میگیرند، مطابقت پیدا میکنند ولی صدق پیدا نمیکنند. مطابقت غیر صدق است.
دو چیز با هم مطابق باشند معنایش این نیست که یکی بر دیگری صدق کند. مثلاً خودشان مثال میزند: دو تا جزء مادی را ملاحظه کنید، اینها مطابق هم ممکن است باشند. یعنی مثلاً شیئی میخواهد مرکب بشود از دو تا تکه سنگ، خب این دو تا تکه سنگ دو تا جزء هستند مطابق هم، ممکن است باشند، هر چه آن دارد این هم دارد. ولی یکی بر دیگری صادق نیست. صرف مطابقت کافی نیست. این دو تا جزء هر دو سنگ هستند و اندازهشان مثل هم است یا ماهیتشان مثل هم است، پس مطابقت دارند، مطابقت در اندازه یا مطابقت در ماهیت. ولی یکی بر دیگری صدق نمیکند. آنچه که ما لازم داریم مطابقت نیست؛ در جامع ذاتی ما مطابقت را کافی نمیدانیم، صدق را لازم میدانیم. یعنی این نسبت ابتدائیه را که من تصورش کردم تا جامع باشد، گفتیم این هم خاص شد، این هم جامع نشد، ولی این مطابق شد با آن نسبت ابتدائیه قبلی که من تصور کرده بودم. میخواستم این را صادق کنم بر آن، مطابقت را درست کردم ولی صدق درست نمیشود. یعنی این جزئیاتی که از نسبت شما در خارج دارید یا در ذهن دارید، همهی این جزئیات، اینها را گذاشتید بعد میخواهید یک تصور کلی بکنید که این تصور کلی حاکی باشد از همهی این جزئیات. نمیتوانید تصور کلی بکنید. دوباره آن هم که در ذهن شما میآید یک جزئی دیگری است مثل جزئیهای قبلی. و این جزئیها با هم مطابقت دارند، هر دو نسبت ابتدائیه هستند، هر دو مثلاً سیر من البصره هستند، آن که در ذهن من آمده، آن که در خارج آمده سیر من البصره است. حالا من میخواهم یک جامع بین اینها بگیرم که آن هم سیر من البصره باشد. خب یک جامع که بخواهم بگیرم دوباره یک سیر من البصره تصور میکنم، این هم میشود جزئی. این دیگر نمیتواند کلی بشود و آنها را نشان بدهد. این با آن مطابقت دارد اما صدق ندارد. در جامع ذاتی شما باید صدق را داشته باشید، در اینجا صدق را ندارید. اینجا اصلاً جامع ندارید. خب تا اینجا روشن است.
دانش پژوه: استاد، پس این فرضی که داشتیم مبنی بر اینکه حتی زیدی که ما تصور میکنیم آن صورت ذهنی از زید هم حتی کلی است و ذهن به او...
استاد: این ظاهراً دیروز مطرح شد یا کی مطرح شد من جواب دادم؟
دانش پژوه: یکشنبه مطرح شد
استاد: روز قبل مطرح شد. آن زیدی که ما در ذهنمان میآوریم شما میفرمایید کلی است، یعنی مفهوم زید کلی است که قابلیت صدق دارد، نه اینکه موجود شده است؛ اینکه موجود شده شخص است در ذهن. خود مفهوم، شما ببینید مثلاً انسان را تصور میکنید، خود انسان کلی است، قابلیت صدق بر کثیرین دارد، یا زید را تصور میکنید، زید قابلیت صدق بر زیدهای زیاد دارد ولو یک زید بیشتر نداریم ولی قابلیت دارد که بر زیدهای دیگر صدق کند. ولی این زیدی که الان در ذهن شما با لحاظ شما موجود شده است یا این انسانی که با لحاظ شما موجود شده است، این چیز نیست
دانش پژوه: آن جزئی است.
استاد: بله، این دیگر کلی نیست، کلیت را داشتم توضیح میدادم.
دانش پژوه: بله، فرمودید جزئی است
استاد: این کلی نیست، این یک شخص است در ذهنتان، ماهیتش دارد نشان میدهد کلی را، به ماهیتش کار نداریم، اینکه الان آمده چیست؟
دانش پژوه: به وجودش کار داریم.
استاد: همین که الان آمده با وجود، این را ما نگاه میکنیم میبینیم شخص است. یک شخصی است که در ذهن من موجود است، یعنی وجود ذهنی است و وجود ذهنی شخص است. ولو آن چه که الان موجود شده زید است و خود زید با قطع نظر از اینکه الان در ذهن من وجود گرفته میتواند حکایت از زیدهای متعدد کند. من نمیخواهم بگویم آن ماهیتی که شما تصور کردید جزئی است، من میخواهم بگویم آن چیزی که به آن وجود ذهنی دادید با این وجود ذهنی جزئی است. یعنی الان شما یک شخص نسبت در ذهنتان آمده است.
سرت من البصره الی الکوفه، این سرت من البصره تصور شده، یک شخص متصور است در ذهن شما آمده است، ولو این سرت من البصره بر این سرت ، بر آن سرت ، بر آن سرت همه صدق میکند. میتواند صادق باشد.
دانش پژوه: خب این ذاتی شد؟
استاد: نه، ذاتی شد بین این دو تا. حالا عرض میکنم.
دانش پژوه: شد کلی اضافی
استاد: این شخصی که در ذهن است، دقت کنید این شخصی که در خارج است جزئی است، به آن حیث کلی نیست. آن شخصی هم که در ذهن میآید جزئی است، شخص است دیگر، شخص باید جزئی باشد. اما آن شخص ذهنی میتواند حکایت کند، به حیث حکایتش میشود کلی، به حیث وجودش شخص است.
دانش پژوه: به اعتبار موجودیت ذهتیش می شود جزئی هرچند فی نفسه و فی ذاته کلی و حاکی است، مطابق فرمایش شما تمام مفاهیم ذهن جزئی هستند، به اعتبار این که در ذهن ما آمده اند
استاد: یعنی یک شخص هستند در ذهن موجود شدند دیگر جزئی هستند دیگر. یک شخص در ذهن موجود شده جزئی است. ولی این شخص چون میتواند حکایت کند میشود کلی. ولی بالاخره یک شخص است در ذهن آمده است.
این تصور شما موجود کرد یک شخص ذهنی را در ذهن شما. یک موجود ذهنی در ذهن شما ایجاد کرد. دوباره تصور کنید یک شخص دیگری میآید ولو ماهیتشان یکی است. دوباره زید را تصور کردید، این شد یک وجود، یک موجود شخصی. بعد دوباره زید را تصور کردید باز وجود شخصی دیگر است. بله، خود مفهوم زید میتواند حکایت کند از زیدهای متعددی که موجود نشدند، یا مفهوم انسان میتواند حکایت کند از انسانهایی که موجود شدند. این را قبول داریم، ولی یک وجود شخصی بیشتر نیست، یک شیء که موجود شده است. آن چیزی که در خارج است حکایت نمیکند، آن چیزی که در ذهن است حکایت میکند، بله هر دوی آنها شخص هستند. اصلاً وجود شخصساز است چه وجود ذهنی چه وجود خارجی. این تصوری که الان شما کردید یک شخص متصوری درست شد، ولو این متصور به لحاظ ماهیتش دارد حکایت میکند ولی الان یک وجود ذهنی در ذهن شما آمده است، یک شخص آمده است. روشن است ظاهراً، دقت کنید معلوم میشود.
دانش پژوه: در وضع خاص موضوع له عام، ...
استاد: این یک بحث دیگری است که آن جواب شما را دادم.
دانش پژوه: مگر اینکه اینطور بگوییم آن مفهوم زید کلی است بله، مفهوم انسان کلی است ولی این کلی غیر از این کلی است. این بین انسانی که در ذهن است...
استاد: نه، این کلی هم همان کلی است. ببینید شما انسان را (حالا کلی بگویم)، انسان را تصور کنید. الان شما در ذهنتان انسان موجود به وجود ذهنی را دارید. دقت کنید چه عرض میکنم؛ انسان موجود به وجود ذهنی. این انسانی که الان موجود به وجود ذهنی شما است شخص است یا کلی است؟ خودش را نگاه کنید شخص است، این شخص است. ولی این شخص چون در ذهن موجود شده حکایت میکند. به لحاظ حکایتش میشود کلی، به لحاظ خودش شخص است، شما یک لحاظ بیشتر نکردید و در این لحاظ یک چیزی را ملحوظ قرار دادید، پس به او وجود ذهنی دادید و وجود شخصساز است پس این شخص است که الان در ذهن شما آمده است. منتها شخصی است حاکی. آن چیزی که در خارج است شخصی است حاکی نیست، این چیزی که در ذهن است شخصی است حاکی است.
دانش پژوه: جزئیات هم در این صورت، صدق در موردشان معنا ندارد. مثلاً زیدی که الان میآید به زید قابلیت صدق بر کثیرین دارد، درست است؟
استاد: کلی هم از این حیثی که من میگویم قابل صدق بر کثیرین نیست. از این حیث که یک شخص موجود است قابل صدق بر کثیرین نیست.
دانش پژوه: از حیث کلیت
استاد: از حیث کلیت همهی آنها قابل صدق هستند، جزئی هم قابل صدق است.
دانش پژوه: پس اینکه ایشان آمدند تطابق نه صدق، معنایش چیست؟
استاد: این را الان عرض میکنم، این مطلب تمام نشده است، شما سؤال کردید من دارم این را توضیح میدهم. میگویید وقت گذشته است بگذاریم برای بعد.
دانش پژوه: ظاهرا تطابق و حکایت
استاد: صادق بودن با تطابق فرق میکند. این را باید بیان کنیم. حالا ان شاء الله وقت گذشته فردا بیان میکنیم. امروز هم من بیان کردم مطلب را، بیان کردم منتها بعد اشکال پیش آمد منصرف شدم جواب اشکال دادم ولی اصل مطلب را بیان کردم. حالا ان شاء الله همهاش را جمع میکنیم فردا.