هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
90/08/15
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیینِ ماهویِ اقسامِ لطف (مقرب و محصل)/مساله دوازدهم در لطف و ماهیت و احکام آن /مقصد سوم در افعال خداند متعال
موضوع: مقصد سوم در افعال خداند متعال/مساله دوازدهم در لطف و ماهیت و احکام آن / تبیینِ ماهویِ اقسامِ لطف (مقرب و محصل)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
کشف المرادصفحه ۳۲۵، سطر اول
قال المصنف:
«و قد يكون اللطف محصلا و هو ما يحصل عنده الطاعة من المكلف على سبيل الاختيار »[1]
تبیینِ ماهویِ اقسامِ لطف (مقرب و محصل)
بحث در لطف بود که هم قرار بود درباره ماهیتش بحث کنیم و هم درباره احکام و اقسامش. در ماهیت گفتیم که لطف به دو بخش منقسم میشود: یکی لطفِ مقرب و دیگری لطفِ محصل. و بیان کردیم که چون لطف، محصلِ غرض است و تحصیلِ غرض بر خداوند واجب است، پس لطف نیز که محصلِ غرض است، واجب خواهد بود. این به صورت کلی است؛ چه لطفِ مقرب و چه لطفِ محصل؛ چون هر دو محصلِ غرضاند، پس هر دو واجب میشوند.
ما لطفِ مقرب را قبلاً توضیح دادیم و گفتیم عبارت است از عملی که خداوند انجام میدهد و مکلف با انجامِ آن عمل به طاعت نزدیک میشود و از معصیت دور میگردد، اما مضطر به انجامِ طاعت و مجبور نمیشود؛ اختیار هنوز برایش باقی است. مثلاً خداوند رسول میفرستد؛ این فرستادنِ رسول، لطفی است از سوی خدا که باعث میشود بشر به وظیفه خودش آگاه شده و به اطاعت کردن نزدیک گردد و از معصیت دور شود. یا مثالِ متداولتر: خداوند توفیق را به بندگانش عطا میکند تا با این توفیق به سمت طاعت بروند؛ اما این توفیق آنها را ملزم به طاعت نمیکند، یا ملزم به ترکِ معاصی نمیسازد؛ بلکه با وجودِ توفیق نیز اختیارِ ترک و عمل هنوز برایشان باقی است؛ منتها با توفیق، بهتر میتوانند عمل کنند و شاید اگر توفیق نباشد نتوانند عمل کنند. توفیق آنها را ترغیب میکند به اطاعت و دوری از معصیت، و بدونِ آن [یعنی در فرضِ عدمِ توفیق] با وجودِ اختیار، تکلیف دارند؛ قدرت بر اطاعت دارند، اما اطاعت از آنها حاصل نمیشود؛ ولی اگر توفیق باشد، اطاعت با اختیار حاصل میشود.
وقتی لطفِ مقرب را گفتیم، همانطور که بیان کردیم باید در قدرتِ مکلَّف دخالت نداشته باشد؛ به این ترتیب، آلاتِ انجامِ عمل خارج میشوند از تعریف؛ چون آنها باعث میشوند که شخص قدرت بر انجام پیدا کند، یعنی دخالت در قدرت دارند؛ اگر آلات نباشند شخص نمیتواند انجام دهد. بنابراین، آلات دخیل در قدرت هستند و جزءِ لطف حساب نمیآیند. و بعد هم توضیح دادیم که لطف نباید مکلف را ملجأ و مجبور کند. این توضیحاتِ مختصری بود درباره لطفِ مقرب که گفتیم.
اما لطفِ توفیق، مصداقِ لطفِ مقرب است؛
سوال:
پاسخ: بله، توفیق یکی از مصادیقِ لطفِ مقرب است و منحصر در توفیق نیست.
اما لطفِ محصل؛ لطفِ محصل این نیست که شخص را به طاعت نزدیک کند، بلکه عبارت است از چیزی که طاعت با وجودِ آن اتفاق میافتد؛ نه اینکه فقط نزدیک کند، بلکه بالاتر از نزدیک کردن، طاعت اتفاق میافتد؛ منتها باز هم نه علی سبیل الاضطرار، بلکه علی سبیل الاختیار.
برای لطفِ محصل مثال زده میشود به «عصمت»؛ که خداوند عصمت را به بعضی از بندگان عطا میکند و نسبت به آنها لطف میورزد؛ و با این عصمت، آن بنده فقط نزدیک به طاعت نمیشود، بلکه طاعت از او حاصل میشود علی سبیل الاختیار. عصمت کسی را مجبور نمیکند؛ صاحبش هنوز هم مختار است، منتها چنان حالتی دارد که به سمتِ معصیت نمیرود و طاعت را رها نمیکند، بدون اینکه مبتلا به إلجاء و اجبار بشود. پس لطفِ محصل عبارت است از لطفی که طاعت عندَ آن حاصل میشود، نه اینکه فقط نزدیک شود که حاصل گردد.
درباره لطفِ محصل خیلی بحث نداریم، همین مقدار بحث کردیم و فعلاً کنارش میگذاریم؛ دوباره میرویم سراغِ لطفِ مقرب. میخواهیم فرق بگذاریم بین لطفِ مقرب و تکلیف.
تمایزِ بین لطف و تکلیف
تکلیف را ما لطف نمیدانیم، بلکه لطف را امری زائد بر تکلیف به حساب میآوریم؛ این دو را عینِ هم قرار نمیدهیم. میگوییم تکلیفی داریم و علاوه بر آن، لطفی داریم. فرقِ بین این دو این است که اگر تکلیف نباشد، بنده قدرتی بر طاعت ندارد؛ اگر تکلیف باشد، قدرت بر طاعت پیدا میکند؛ چون طاعت یعنی انجام دادنِ آنچه را که خدا میپسندد؛ پس تا خدا تکلیف نکند و پسندِ خودش را نگوید، وقتی ما نبینیم و ندانیم، قدرت بر طاعت نخواهیم داشت.
بله، بعضی چیزها هست که عقلِ ما ما را هدایت میکند؛ مثلاً میگوید ظلم قبیح است، عدل حسن است، دروغ چگونه است، راست چگونه است؛ در اینجور امور اگر تکلیف هم نباشد عقلِ ما هدایت میکند و ما میتوانیم اطاعت کنیم؛ یا اصلاً در آنجا اطاعتِ خدا دیگر نیست، بلکه اطاعتِ عقل است. اما تا تکلیف نباشد، اطاعتِ شرعی نیست؛ اطاعت یعنی انجام دادنِ مفادِ تشریع؛ پس اگر تشریع نباشد، اصلاً فرضِ قدرتِ بر اطاعت معنا ندارد.
با تکلیف، تازه قدرت میآید؛ بعد از اینکه قدرت آمد، آن وقت انتخاب میشود؛ یا این طرف که اطاعت است، یا آن طرف که عصیان است. قبل از این تشریع و تکلیف، اصلاً توانایی نه بر اطاعت هست و نه بر عصیان؛ بعد از اینکه تکلیف میآید، توانایی بر هر دو طرف پیدا میشود، و این ما هستیم که یکی از این دو طرف را به اختیارِ خودمان انتخاب میکنیم و عمل میکنیم؛ این معنای تکلیف است.
اما لطف اینطوری نیست؛ لطف وقتی میآید که تکلیف قبلاً آمده و طاعت را یا معصیت را میسر و ممکن کرده است، بعداً لطف میآید که ما را به آن طاعت نزدیک کند و از معصیت دور سازد؛ بنابراین با وجودِ لطف هم ما قدرت داریم و بدونِ وجودِ لطف هم قدرت داریم؛ چون تکلیف قدرت را درست کرده است. اگر لطف باشد تقرب هست، و اگر لطف نباشد تقرب نیست، ولی اصلِ اختیار و قدرت با همان تکلیف درست شده و احتیاج به لطف ندارد. پس فرقِ بین لطف و تکلیف معلوم شد: لطف عبارت است از چیزی که میتواند اطاعتِ مقدور را نزدیک کند، یا معصیتِ مقدور را دور سازد؛ اما تکلیف عبارت است از چیزی که طاعت را مقدور میکند یا معصیت را مقدور میسازد. این تفاوتِ بین لطف و تکلیف است. فرقِ لطفِ مقرب با تکلیف را فعلاً بیان کردیم؛ لطفِ محصل را قطعاً کنار میگذاریم.
شرحِ متنِ مصنف در تعریفِ لطفِ محصل
صفحه ۳۲۵، سطر اول.
«وَقَدْ يَكُونُ اللُّطْفُ مُحَصِّلاً»
که میگوییم بالاتر از لطفِ مقرب است. تعریف میکنند؛ لطفِ مقرب معنا شد، تعریف شد و ماهیتش معلوم شد، حالا لطفِ محصل را دارند تعریف میکنند تا ماهیتش معلوم شود:
«وَهُوَ مَا يَحْصُلُ عِنْدَهُ الطَّاعَةُ مِنَ الْمُكَلَّفِ»
یعنی چیزی نیست که مکلف را فقط نزدیک به طاعت کند، بلکه چیزی است که با وجودِ آن، طاعت صادر میشود؛ بیان کردم مثلِ عصمت. آن هم باز مکلف را مجبور نمیکند؛ لذا میفرماید:
«عَلَى سَبِيلِ الِاخْتِيَارِ»
یعنی با اختیار صادر میشود، نه اضطراراً. هم در لطفِ مقرب اختیار محفوظ است و هم در لطفِ محصل اختیار محفوظ است، منتها لطفِ محصل قویتر از لطفِ مقرب است؛ با وجودِ لطفِ محصل، طاعت حاصل میشود، اما با وجودِ لطفِ مقرب، طاعت نزدیک میگردد. از اسمشان هم پیداست: آن محصل است یعنی محصلِ طاعت، و این مقرب است یعنی مقربِ طاعت؛ ولی هیچکدام از این دو اضطرارآور نیستند و هر دو اختیار را حفظ میکنند.
خب، لطفِ محصل هم بیان شد. حالا برمیگردیم دنباله حرفی که درباره لطفِ مقرب داریم؛ یعنی این بخشِ «لَوْلَاهُ...»؛ بازگشت به لطفِ مقرب است:
«وَلَوْلَاهُ لَمْ يُطِعْ مَعَ تَمَكُّنِهِ فِي الْحَالَيْنِ»
یعنی اگر لطف نبود، عبد اطاعت نمیکرد، در حالی که تمکن داشت در حالین؛ حالین یعنی با بود و نبودِ لطف؛ چه لطف باشد و چه نباشد، قدرت بر اطاعت دارد، ولی اگر لطف نباشد اطاعت نمیکند، و اگر لطف باشد اطاعت میکند؛ چون لطف او را نزدیک میکند به طاعت و به این سبب اطاعت میکند.
اما برخلافِ تکلیف که اگر نباشد تمکنی نیست؛ در لطف، مکلَّف در هر دو حال متمکن از انجام هست، چه لطف باشد و چه نباشد؛ این درست، اما در تکلیف همانطور که عرض کردم اگر نباشد، تمکنی نیست. پس «مَعَ تَمَكُّنِهِ فِي الْحَالَيْنِ» یعنی شخصِ مکلف در هر دو حال متمکن از طاعت هست؛ هم در حالِ بودِ لطف و هم در حالِ نبودِ آن.
و این که در مورد لطف گفتیم، این به خلافِ تکلیف است؛ یعنی تمکنی که در حالِ بودِ لطف هست، در حالِ نبودِ لطف نیز هست؛ اما در حالِ نبودِ تکلیف، تمکن نیست. در حالِ بودِ تکلیف تمکن هست، در حالِ بودِ لطف نیز تمکن هست، از آن جهت تفاوتی نیست؛ اما در حالِ نبودِ تکلیف تمکن نیست، در حالِ نبودِ لطف تمکن هست، که در آن نبودها باید فرق بکنند، در بودها با هم فرقی نمیکند. اگر تکلیف باشد و لطف باشد، تمکن در هر دو حال هست؛ اما اگر تکلیف نباشد و لطف نباشد، با نبودِ تکلیف تمکن نیست، ولی با نبودِ لطف تمکن هست. چی شد؟
سوال:
پاسخ: بله، آره؛ یعنی بود و نبودِ لطف.
«وَهَذَا بِخِلَافِ التَّكْلِيفِ»
«هذا» یعنی آن وجهی که در لطف هست، خلافِ آن وجهی است که در تکلیف است. تکلیف چیست؟
«الَّذِي يُطَاعُ عِنْدَهُ»
تکلیفی که عبد با وجودِ این تکلیف، طاعت میکند. حکمِ لطف با حکمِ تکلیف فرق میکند؛ چرا؟
«لِأَنَّ اللُّطْفَ أَمْرٌ زَائِدٌ»
تکلیفْ عینِ تکلیف نیست، بلکه لطفْ امرِ زائد بر تکلیف است؛
«فَهُوَ مِنْ دُونِ اللُّطْفِ مُمَكَّنٌ بِالتَّكْلِيفِ»
یعنی مکلف، بدونِ لطف متمکن از انجامِ تکلیف است به سببِ تکلیف و به سببِ تشریع متمکن است؛ از چه متمکن است؟
«أَنْ يُطِيعَ وَأَنْ لَا يُطِيعَ»
با وجودِ لطف متمکن است که اطاعت کند و متمکن است که اطاعت نکند؛ علتِ تمکنش هم همان تشریع است؛ پس به سببِ تشریع تمکن برایش حاصل شده، بدون اینکه لطف تمکن بیاورد.
«وَلَيْسَ كَذَلِكَ التَّكْلِيفُ»
تکلیف مثلِ لطف نیست که در تمکن دخالت نداشته باشد؛ لطف در تمکن دخالت نداشت، ولی تکلیف چنین نیست، بلکه تکلیف در تمکن دخالت دارد و وجودِ تکلیف باعثِ پیدایشِ تمکن است و عدمش باعثِ نبودِ تمکن؛ «لان عِنْدَهُ» یعنی با عدمِ تکلیف،
«لَا يَتَمَكَّنُ»
تمکن از طاعتِ پیامبر و طاعتِ خدا دیگر ندارد؛
«فَلَا يَكُونُ عِنْدَهُ»
پس با این تبیین و با توجه به فرقی که بین تکلیف و لطف گذاشتیم، لازم نیست که تکلیفی که با وجودِ تکلیف اطاعت میکند، لطف باشد؛ تکلیف را دیگر ما لطف حساب نمیکنیم؛ معلوم شد، چون تکلیف سابق بر لطف باید باشد. ماهیتِ لطف را توضیح دادیم، هم ماهیتِ لطفِ مقرب را و هم ماهیتِ لطفِ محصل را؛ و بعد از اینکه ماهیت را توضیح دادیم، بیان کردیم که تفاوتِ تکلیف با لطف چیست. حالا میخواهیم واردِ بحث بشویم؛ شما ظاهرِ عبارت را فهمیدید، فرقِ تکلیف با لطفِ مقرب را دارد بیان میکند.
سوال:
پاسخ: بله، فرقِ تکلیف را با لطفِ مقرب دارد بیان میکند. ما اصلاً بحثمان فعلاً در لطفِ مقرب نیست [بلکه تبیینِ تفاوتِ آن با تکلیف است]؛ حالا اگر لطفِ محصل را هم بخواهید دخالت بدهید، در وقتِ لطفِ محصل هم همینطور است که تفاوت دارد. این «لولاه» را من مربوط کردم به لطفِ مقرب؛ اگر مطلقِ لطف هم قرار بدهید اشکال ندارد؛ یعنی چون بحثِ ما در لطفِ مقرب است، من مربوطش کردم به لطفِ مقرب، مانعی ندارد.
سوال:
پاسخ: نه، تکلیف قبل از محصل آمده؛ در هر دو، اگر نباشد تکلیف ممتنع نیست.
سوال:
پاسخ: در لطفِ محصل، اگر نباشد تکلیف مقدور است، چون تکلیف قدرت را آورده است؛ قبلاً تکلیف آمده و قدرت را آورده، حالا عصمت میآید و این قدرت را صرفِ طاعت میکند. در لطفِ مقرب، قدرت میتواند صرف در طاعت شود؛ ولی در لطفِ محصل، قدرت صرف در طاعت میشود؛ ولی در هر دو حال، تکلیف قبل از لطف آمده و تمکن و قدرت را آورده است، چه در لطفِ محصل و چه در لطفِ مقرب.
لطفِ محصل آن نیست، بلکه لطفِ محصل آن است که طاعت را حاصل میکند، نه اینکه طاعت را مقدور کند. لطفِ مقرب آن است که طاعت را نزدیک میکند، نه اینکه مقدور کند. هیچکدام از این دو طاعت را مقدور نمیکنند، بلکه طاعت با تکلیف مقدور میشود. با لطف، یک بار طاعت واقع میشود، یک بار طاعت نزدیک میشود؛ یا به عبارتی یک بار طاعت حاصل میشود و یک بار نزدیک میشود. ولی در هیچکدام از دو حالت، لطف تمکنآور نیست، تکلیف تمکنآور است. ولی خب بیان کردم، چون بحثِ ما اختصاص به لطفِ مقرب دارد.
بررسی اختلاف اشاعره و معتزله در وجوب لطف بر خداوند
حالا واردِ بحث میشویم بین اشاعره و معتزله؛ بحث در اینکه آیا لطف واجب است یا نیست. اشاعره هم قبول دارند، معتزله هم قبول دارند، هر دویشان اصلِ وجودِ لطف را قبول دارند و هر دو همینگونه تعریف میکنند که تعریف کردیم؛ اما حرف در این است که آیا بر خدا واجب است یا واجب نیست؟ معتزله میگوید واجب است، اشاعره میگوید واجب نیست. به چه دلیل معتزله میگوید واجب است؟ یا ما شیعیان میگوییم واجب است؟ این دلیل را میآوریم. دلیلِ اشاعره را فعلاً واگذار میکنیم؛ بعد از اینکه دلیلِ معتزله را گفتیم، حالا دلیلِ خودمان را بیان میکنیم و اقسامِ لطفش را میگوییم؛ بعد از اینکه اقسامِ لطف را گفتیم، آن وقت دلایل اشاعره را می گوییم.
دلیلِ ما بر اینکه لطف واجب است، همان است که خواجه گفته: لطف، محصلِ غرضِ خداوند است و اگر چیزی محصلِ غرض باشد و خدا آن چیز را ایجاد نکند، غرض از او حاصل نمیشود و وقتی غرض حاصل نشد یعنی فوت شد؛ بله، و تفویتِ غرض قبیح است؛ یعنی تحصیل نکردنِ غرض قبیح است. وقتی که غرضی از کاری دارد، باید به این غرض برسد؛ اگر لازم باشد کاری هم در کنار انجام دهد تا به غرض برسد، آن کار باید انجام شود و الا نقضِ غرض لازم میآید. فرض کنید که ما کسی را دعوت میکنیم.
اگر پذیرفتنِ او متوقف بر عملی باشد که از ما باید صادر بشود، مثلاً تعظیم کردن؛ و ما هم میدانیم که اگر آن مدعو توسطِ ما تعظیم نشود، دعوتِ ما را نمیپذیرد، و غرضِ ما این است که دعوتمان پذیرفته شود. خب، تحصیلِ این غرض اقتضا میکند که ما این تعظیم را نسبت به مدعو داشته باشیم تا او دعوتِ ما را بپذیرد. حالا اگر ما با اینکه غرضمان این بود که دعوتمان پذیرفته شود و میدانستیم که او اگر تعظیم نشود دعوت را نمیپذیرد، تعظیمش نکردیم و او هم دعوت را نپذیرفت، خودِ ما غرضِ خودمان را نقض کردهایم و این قبیح است.
خب، حالا در موردِ واجبتعالی؛ واجبتعالی ما را تکلیف میکند، مثلِ اینکه ما مهمانی را دعوت میکنیم؛ خدا ما را تکلیف میکند و خودش هم میداند که اگر توفیق ندهد ما انجام نمیدهیم؛ توفیق یعنی فراهم کردنِ وسایلِ خیر؛ اگر وسایلِ خیر را فراهم نکند ما انجام نمیدهیم. خب، حالا اگر غرضِ او این است که ما تکلیف را انجام دهیم تا به کمال برسیم (نه اینکه تکلیف را انجام دهیم تا او فایده ببرد، بلکه تکلیف را انجام دهیم تا خودمان فایده ببریم؛ این غرضی است که خدا دارد)؛ حالا اگر توفیق را که همان لطف است به ما داد، خب ما اختیاراً تکلیف را امتثال میکنیم؛ اما اگر نداد، اصلاً تکلیف امتثال نمیشود. وقتی تکلیف امتثال نشد، نقضِ غرض لازم میآید و نقضِ غرض قبیح است و خدا کارِ قبیح نمیکند. پس اگر این لطف نکردن قبیح است، لطف کردن واجب میشود؛ اگر لطف نکردن قبیح است چون مخلِّ غرض است، پس لطف کردن واجب میشود چون محصلِ غرض است.
لطف چه لطفِ مقرب باشد و چه لطفِ محصل باشد، در هر حال محصلِ غرض است. مقرب و محصل در محصلِ غرض بودن فرقی ندارند، بلکه در محصلِ طاعت بودن فرق دارند: لطفِ مقرب محصلِ طاعت نیست بلکه مقربِ طاعت است، و لطفِ محصل محصلِ طاعت است؛ ولی هر دو محصلِ غرضاند و هر دو واجب هستند. غرضِ خدا در بعضی جاها این است که به طاعت نزدیک شوند، و غرضِ خدا در بعضی جاها این است که طاعت از آنها حاصل گردد؛ در هر دو صورت، اگر غرض تحقق پیدا کند، غرض حاصل میشود و غرضِ او محقق میگردد. این دلیلِ ما بر وجوب است که چون محصلِ غرض است، پس واجب است.
«إِذَا عَرَفْتَ هَذَا فَاللُّطْفُ وَاجِبٌ خِلَافاً لِلْأَشَاعِرَةِ»
وقتی این را دانستی، پس لطف واجب است، برخلافِ اشاعره. و دلیل بر وجوبش این است که این لطف، حاصلکننده غرضِ مکلِّف است؛ نه لزوماً حاصلکننده طاعت؛
و الدليل على وجوبه أنه يحصل غرض المكلف فيكون واجبا
زیرا لطفِ محصل حاصلکننده طاعت است و لطفِ مقرب مقربِ طاعت است؛ و هر دو مرتبط هستند با غرض. و چون محصلِ غرضِ مکلِّف هستند، واجب میباشند.
«وَإِلَّا لَزِمَ نَقْضُ الْغَرَضِ»
یعنی اگر واجب نباشد، لازم میآید نقضِ غرض؛ این تالی است؛ اگر واجب نباشد مقدم است، و «لزمَ نقضُ الغرضِ» تالی است. خب، نقضِ غرض باطل است، پس واجب نبودن باطل است. این کلِ قیاس است. اما ملازمه باید اثبات شود...
اثباتِ ملازمه در برهانِ وجوبِ لطف
بيان الملازمة أن المكلف إذا علم أن المكلف لا يطيع إلا باللطف
اگر لطف واجب نباشد، نقضِ غرض لازم میآید؛ این به چه دلیل است؟ بیانِ ملازمه این است که مکلِّف که خداست، اگر بداند مکلَّف اطاعت نمیکند مگر با وجودِ لطف (که این را میداند):
«فَلَوْ كَلَّفَهُ مِنْ دُونِ اللُّطْفِ كَانَ نَاقِضاً لِغَرَضِهِ»
اگر او را بدونِ لطف مکلف کند، خودِ مکلِّف ناقضِ غرضِ خویش خواهد بود؛ چون میداند که بدونِ لطف اطاعت نمیکند؛ و وقتی لطف را که شرطِ طاعت است ندهد، مکلَّف طاعت نمیکند و به تکلیف عمل نمینماید، پس نقضِ غرض میشود؛ نقضِ غرض توسطِ خودِ مکلِّف؛ و نقضِ غرض قبیح است.
مصنف برای تقریبِ ذهن مثال میزند:
«كَمَنْ دَعَا غَيْرَهُ وَهُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ لَا يُجِيبُهُ إِلَّا إِذَا فَعَلَ مَعَهُ نَوْعاً مِنَ التَّأَدُّبِ»
مانند کسی که دیگری را دعوت کند، در حالی که میداند مدعو دعوتِ او را اجابت نمیکند مگر اینکه با مدعو نوعی از تأدب و احترام بجا آورد؛
«فَإِذَا لَمْ يَفْعَلْ كَانَ نَاقِضاً لِغَرَضِهِ»
پس اگر دعوتکننده آن تأدب را انجام ندهد، خودِ او ناقضِ غرضِ خویش خواهد بود.
اقسامِ سهگانه لطف و بررسی ماهیت وجوب در افعال حق
مثالی که زدیم تمام شد. دوباره این نتیجه را میگیرد از مباحثِ گذشته که وجوبِ تحصیلِ غرض مقتضیِ وجوبِ لطف است؛ فوجوب اللطف يستلزم تحصيل الغرض. وجوبِ لطف باعث میشود که غرض حاصل شود، و چون حصولِ غرض واجب است، وجوبِ لطف ثابت میشود. خب، تا اینجا دو تا مطلب گفته شد: یکی ماهیتِ لطف بیان شد و یکی وجوبِ لطف.
حالا مطلبِ سوم؛ میخواهند اقسامِ لطف را بگویند. بعد از اینکه اقسامِ لطف را گفتیم، ادله اشاعره را بیان میکنیم.
لطف بر سه قسم است:
۱. لطفی که فعلِ خداوند متعال است.
۲. لطفی که فعلِ مکلَّف است.
۳. لطفی که فعلِ شخصِ ثالث (غیر از مکلِّف و مکلَّف) است.
این سه تا لطف را الان توضیح میدهیم تا معلوم شود. لطفی که خدا باید انجام دهد، مانند ارسالِ پیامبران، و ایجادِ وسایل و ابزارِ طاعت است؛ اما لطفی که مکلَّف انجام میدهد، مثلاً خواندنِ نماز است؛ چون نماز خواندنش یک نوع طاعت است و این طاعت باعث میشود که غرض به کمال برسد. آن لطفی که از جانبِ خدا باید صادر شود بر خدا واجب است؛ یعنی ارسالِ پیامبر بر خدا واجب است، و افاضه توفیق هم بر خدا واجب است.
اینکه میگوییم بر خدا واجب است، در اینجا و در همه جا مراد این نیست که بخواهیم باری بر دوشِ خدا بگذاریم یا تکلیفی برای خدا بیاوریم؛ این نیست، چون خداوند تکلیفآور است نه تکلیفپذیر. مراد این است که در حکمتِ خدا و در سنتی که خدا جاری کرده، این کار واجب است؛ یعنی اقتضای حکمتِ خدا این است که بندگان را سرگردان نگذارد، پیامبری را برای هدایتشان بفرستد و توفیقی برای اطاعت به آنها بدهد؛ حکمتِ خدا این را ایجاب میکند. پس وجوبش یعنی با توجه به حکمت واجب است، اقتضای حکمت این است؛ نه اینکه تکلیفی بر دوشِ خدا گذاشته شده باشد.
در هر جا که ما حکم میکنیم به وجوبِ چیزی برای خدا، منظورمان همین است. برخلافِ اشاعره که به ما اعتراض میکنند که «چرا شما بر خدا چیزی را واجب میکنید؟»؛ این حرف باطل است، ما کاری را بر خدا واجب نمیکنیم؛ میگوییم خودِ حکمتِ خدا این اقتضا را دارد که خودش بر خودش واجب میکند.
سوال:
پاسخ: ما خبر از یک چیزی میدهیم که سنتِ الهی است؛ این نمیشود تخلف بشود، حکمتِ خدا به گونهای است که تخلف نشود؛ نه اینکه واجب است به آن معنایی که بر ما واجب است. خب، پس بر خدا واجب است که لطف کند؛ این در صورتی است که فعلِ خودِ او باشد.
تبیینِ لطفی که فعلِ مکلَّف (عبد) است
اما اگر فعلِ مکلف (عبد) باشد؛ یعنی من باید کارهایی را انجام دهم تا این اطاعت صورت بگیرد، باز بر خدا واجب است که به من اعلام کند و من را مطلع بسازد که این کارها مقدمه طاعت هستند، و این کارها را برای ما واجب کند تا من از آنها تبعیت کنم. به ما میگوید اطاعتِ من واجب است؛ خب من چطور باید اطاعت کنم؟ میگوید نماز بخوان، روزه بگیر، حج کن؛ اینها لطفهای عملیِ من هستند برای اینکه طاعت درست بشود؛ اینها بر من واجب است که انجام دهم، ولی بر خدا واجب است که این کارها را برای من واجب کند و به من اعلام کند که مسیرِ اطاعتِ تو این است تا من از این مسیر بیایم.
این قسمِ دوم است که لطفی است که از مکلَّف صادر میشود؛ این را خدا واجب است که اعلام کند و واجب گرداند. پس در قسمِ دوم که بر عبد واجب است، بر خدا واجب است که اعلام کند و آن کار را بر عبد واجب کند.
سوال: واجب کردنش میشود تکلیف و اعلامِ آن.
پاسخ: ما تکلیف داریم به اطاعت؛ اما چگونگیِ اطاعت را خدا با تشریع به ما میآموزد. ما به طور کلی وظیفه داریم اطاعت کنیم؛ چه جوری اطاعت کنیم؟ خودِ خدا یاد میدهد و راه را تشریع میکند که راهِ تو این است.
سوال:
پاسخ: تکلیف غیر از لطف است؛ خدا تکلیف میکند ما را تا من لطف کنم، یعنی این کار را عمل کنم. توجه داشته باشید اینجا نمیخواهیم بگوییم تکلیف شده است لطف؛ لطف همین عملی است که من میکنم، تکلیف اعلامِ این است که این عمل وسیله طاعت است و آن وقت خدا آن وسیله طاعت را بر من واجب میکند. بعد که واجب کرد، من آن کار را انجام میدهم. این کارِ من است، ولی خدا اولاً اعلام میکند وسیله طاعتِ تو این است و آن وسیله را برای ما واجب میکند. خب تا وسیله را معین نکند که من قدرت بر انجامِ طاعت ندارم؛ با تکلیف، وسیله معین میشود و من قدرت بر انجامِ طاعت پیدا میکنم. پس اینکه خدا برای من واجب میکند، یعنی همان تشریع؛ خدا برای من تشریع میکند، ولی لطف از من صادر میشود.
سوال:
پاسخ: پس در قسمِ اول، لطفْ کارِ خدا بود، مانند توفیق یا ارسالِ رسول؛ در قسمِ دوم که لطفْ کارِ من است، خدا اولاً اعلام میکند که تو برای رسیدن به طاعتِ من باید از این مسیر بیایی و این مسیر را برای ما تشریع میکند و تکلیف میکند؛ در این تکلیف من ملزم میشوم؛ بعد که تکلیف میکند، آن عمل بر من واجب میشود. لطفی که بر من واجب است و من را به طاعت نزدیک میکند یا طاعت را برای من حاصل میکند، این عملِ من است. خدا توفیق میدهد به من، این هم لطفِ خداست. این دو تا لطفها باعث میشود من منقاد شوم.
قسمِ اول لطفی است از سوی خدا؛ قسمِ دوم لطفی است از سوی مکلَّف.
سوال:
پاسخ: ببینید، اول خدا تکلیف میکند، بعد برای من تعیین میکند که مسیرِ تو این است؛ اینها تشریع میشوند و من عمل را انجام میدهم؛ این لطفِ من است. من کی انجام میدهم؟ وقتی آن توفیق که قسمِ اول و لطفِ خداست انجام بگیرد. خدا هم تشریع میکند و هم لطف میکند، بعد من لطف را شروع میکنم. لطفی که از جانبِ من است، آن عملِ انجامشده است؛ آن برای اطاعت بجا آورده میشود، ولی خدا با تکلیف آن مسیر را برای من تعیین کرده و واجب کرده، بعد هم لطفی که مربوط به خودش است یعنی توفیق را داده، حالا لطفی که مربوط به بنده است شروع میشود. خب این لطف از جانبِ بنده است، یعنی من فاعلِ لطفم؛ من باید لطف کنم به معنای لطفِ مقرب.
سوال:
پاسخ: نه، من باید طاعت را ایجاد کنم؛
سوال: چهجوری ایجاد میکنم؟
پاسخ: از حیثِ اسناد؛ در قسمِ اول میگوییم اسناد به خدا دارد، و قسمِ دوم با آن تفاوت میکند؛ مخصوصاً مصنف گفته است این لطف بر خدا واجب است؛ یعنی اسنادش به خداوند است و ارسالِ این لطف بر عهده اوست و او باید انجامش دهد؛ یعنی وجوبشان یکی است، همانجوری که وجوب تعلق به خدا میگیرد.
سوال:
پاسخ: بله، لطفی است که خدا دارد و لطفی است که من دارم. لطفِ من به خودم نیست؛
سوال:
پاسخ: بله،
سوال: لطفِ من یعنی لطفِ من به خودم؟
پاسخ: نه، لطف یعنی مقرب؛ این عملِ من باعثِ طاعت میشود، یا محصلِ طاعت است یا مقربِ طاعت؛ تا طاعت بجا بیاید. در این قسمتِ دوم، فعلی که متعلقِ تکلیف است، مصلحتِ تامه دارد؛ آن را که میخواهم انجام دهم، فاعلش مکلَّف است. در قسمتِ اول که فعلِ خداوند است، خب فعلِ خداوند روشن است؛ گفتیم لطفِ محصل داریم و لطفِ مقرب. در قسمِ دوم، یعنی آن لطفی که انجام میشود،
سوال:
پاسخ: لطفِ من به خودم است؟ آیا من باید به خودم لطف کنم؟ لطف معنای لغوی ندارد که به خودم لطف بکنم؛ لطف یعنی مقرب، یعنی ایجادِ چیزی که مقرب است؛ من این را ایجاد کنم، خدا هم باید آن عللِ مقربه را ایجاد کند؛ خدا توفیق را ایجاد میکند، من عملِ عبادیِ مأمورٌبه را بجا میآورم.
اول خدا تشریع میکند، با تشریع تمکن درست میشود؛ حالا لطفی از جانبِ خدا میآید که همان توفیق است، و لطفی از جانبِ بنده میآید تا حرکت کند؛ یعنی باید حرکت کند، مثلاً نماز خوانده شود. نماز خواندن، حاصلِ لطفی است که من بجا میآورم. به طور کلی، من موظفم که خدا را اطاعت کنم، ولی چهجوری اطاعت کنم؟
به همین نماز؛ نماز خودش تکلیف است؛ وجوبِ نماز تکلیف است، وجوبِ نماز تشریع است؛ بر من آن وجوب را آورده و گفته است: لطفِ تو این است که از این طریق اطاعت کنی؛ آن طریق برای من واجب شده، و آن واجب شدن تکلیف است.
سوال:
پاسخ: بله، آن عملی که من میکنم، آن تشریع نیست، بلکه امتثال است. توجه کردید؟ وجوبِ آن نماز میشود تکلیف، و خودِ نماز میشود لطفی از جانبِ من که خدا بر من آن را واجب میکند و اعلام مینماید که این راهِ اطاعتِ من است؛ چون ما موظفیم طاعتِ خدا را بجا آوریم، اما چطور باید بجا آوریم را نمیدانیم؛ خدا با تعلقِ وجوب به آن کارهایی که من باید انجام بدهم، تکلیف میکند. حالا بعد از تکلیف، نوبتِ دو چیز است: یکی توفیق است و یکی هم حرکتِ مکلف و انجامِ طاعت.
صنفِ سوم از اقسامِ سهگانه لطف (فعلِ شخصِ ثالث)
اما سوم؛ سومین لطف، لطفی است که نه مربوط به مکلِّف است و نه مربوط به مکلَّف؛ بلکه مربوط به شخصِ ثالث است. خب تکلیف در صورتی به من تعلق میگیرد که آن شخصی که وظیفهاش لطف است، لطف را انجام داده باشد. در چنین حالتی من مکلف میشوم. پس مکلِّف باید بداند که آن کار انجام میگیرد، آن وقت من را تکلیف کند. مثلاً فرض کنید زوال شمس انجام بشود تا نماز واجب گردد. خب، مکلِّف که ما را تکلیف میکند، باید عالم باشد که آن شیء یعنی خورشید، این کار را انجام میدهد تا تکلیف کند. اگر فرض کنید آن شخصی که لطف به گردنش است کارش را انجام ندهد؛
سوال:
پاسخ: اصلاً خورشید به زوال نرسد، یا مثلاً پیامبر ابلاغ رسالتش را انجام ندهد؛ حالا مثال هر چه بزنید از همین قبیل.
اگر خورشید کارش را انجام ندهد، مکلِّف من را تکلیف نمیکند؛ تکلیفش این است که پس از زوال نماز بخوان، وقتی زوالی نشد، نمازی نیست. پس در قسمِ سوم، شرطِ تکلیف این است که مکلِّف بداند که آن شخصِ ثالث کارِ خود را انجام میدهد، آن وقت تشریع کند؛ اگر میدانست که آن شخصِ ثالث کارش را انجام میدهد، تشریع میکند. این قسم آسان است. سه قسم شد: یکی لطفِ مربوط به خدا، یکی لطفِ مربوط به بنده، و یکی لطفِ مربوط به شخصِ ثالث. لطفِ مربوط به خدا بر خودِ خدا واجب است؛ لطفِ مربوط به بنده بر خدا واجب است که اعلام کند و واجب گرداند؛ و لطفِ مربوط به غیر، انجامش شرطِ تکلیف است؛ یعنی اگر خدا میداند که آن شخص کار را انجام میدهد، تکلیف میکند.
تطبیقِ اقسامِ سهگانه با متنِ مصنف
قال المصنف:
«قال: فإن كان من فعله تعالى وجب عليه و إن كان من المكلف وجب أن يشعره به و يوجبه و إن كان من غيرهما شرط في التكليف العلم بالفعل..»
اگر آن لطف از فعلِ او تعالی باشد (این قسمِ اول است)،«وَجَبَ عَلَيْهِ»؛ یعنی این لطف بر خدا واجب است.
قسمِ دوم:«وَإِنْ كَانَ مِنَ الْمُكَلَّفِ»؛ یعنی اگر لطف از مکلَّف باشد،«وَجَبَ عَلَيْهِ تَعَالَى»؛ واجب است بر خداوند متعال؛ در نسخهای «وجبَ علیه تعالی» آمده است.«أَنْ يُشْعِرَهُ بِهِ وَيُوجِبَهُ»؛ یعنی واجب است بر خدا که اعلام کند این لطف را به آن بنده و آن را بر بنده واجب کند تا بنده انجامش دهد.
قسمِ سوم:«وَإِنْ كَانَ مِنْ غَيْرِهِمَا»؛ اگر نه از جانبِ خدا باشد و نه مکلَّف، شرط میشود در تکلیف که مکلِّف علم به انجامِ آن داشته باشد تا تکلیف کند؛ شرطِ تکلیف کردنِ او این است که او عالم باشد به اینکه آن شخصِ ثالث این کار را انجام میدهد، آن وقت تکلیف کند بالفعل. بالفعل در اینجا به معنای بالفعلِ فلسفی نیست، بلکه به معنای وقوعِ فعل است؛ یعنی علم داشتن به انجامِ آن کاری که به عهده شخصِ ثالث است.
خب، فعلِ همان شخصِ ثالث بوده است؛ بله، که در مثالِ ما زوالِ خورشید بود. شرط این است که مکلِّف بداند که این شخصِ ثالث کار و لطفی را که باید انجام دهد، انجام میدهد، آن وقت تکلیف میکند.
سوال:
پاسخ: مکلِّف که خداست، بله؛ علمِ مکلِّف شرط است در تکلیفی که بر عهده عبد میگذارد؛ مکلِّف باید عالم باشد که این فعل انجام میشود، بعداً تکلیف کند. اگر فرض کنید وجوب را معلق کند بر یک چیزی که هیچوقت انجام نمیشود، اصلاً تکلیف لغو است و تکلیف نمیکند.
أقول: لما ذكر وجوب اللطف شرع في بيان أقسامه و هو ثلاثة:
مصنف در بیانِ اقسامِ لطف میفرماید سه قسم است: الأول أن يكون من فعل الله تعالى فهذا يجب على الله تعالى فعله لما تقدم اول این است که لطف از فعلِ الله تعالی باشد، که انجامش بر خدا واجب است به همان دلیلی که گذشت، چون مخلِّ غرض است؛ الثاني أن يكون من فعل المكلف فهذا يجب على الله تعالى أن يعرفه إياه و يشعره به و يوجبه عليه دوم این است که لطف از فعلِ مکلَّف باشد؛ حالا چنین لطفی، واجب است بر خدا که آن را به آن بنده معرفی کند و او را مطلع سازد و آن را بر بنده واجب کند؛ زیرا مقربِ طاعت است، ولی باز وجوبِ اعلام و ایجاب بر خداست.
سوال:
پاسخ: بله، درست است؛ من مصدرِ لطفم، اما واجب کردنش با اوست؛ یعنی او بر من واجب میکند. بر او واجب است که بر من واجب کند. این تفاوتِ قسمِ اول و دوم است. در قسمِ اول میگوییم خودِ لطف بر خدا واجب است؛ در قسمِ دوم میگوییم اعلام و ایجابِ لطف بر خدا واجب است؛
سوال:
پاسخ: در قسمِ اول، خودِ لطف بر خدا واجب است؛ در قسمِ دوم، اعلام و واجب کردنِ لطف بر خدا واجب است، نه خودِ لطف.
شرحِ تفاوتِ قسمِ اول و دوم از اقسامِ سهگانه لطف
سوال:
پاسخ: در قسمِ اول، خودِ لطف بر خدا واجب است؛ در قسمِ دوم، اعلام و واجب کردنِ لطف بر خدا واجب است، نه خودِ لطف. قسمِ اول لطفی است که بر خدا واجب است؛ قسمِ دوم لطفی است که ایجادش بر مکلَّف واجب است، اما اعلام و ایجابش بر خدا واجب است. در قسمِ اول، کارِ خودِ خدا مقرب و محصل است؛ در قسمِ دوم، کارِ بنده مقرب است.
صنفِ سوم از اقسامِ سهگانه لطف (فعلِ شخصِ ثالث)
اما قسمِ سوم:
«وَإِنْ كَانَ مِنْ فِعْلِ غَيْرِهِمَا»
اگر لطف از فعلِ غیر باشد،
«فَهَذَا مِمَّا يُشْتَرَطُ فِي التَّكْلِيفِ بِهِ الْعِلْمُ»
یعنی شرط میشود در تکلیف که مکلِّف علم به انجامِ آن داشته باشد؛ مکلِّف باید عالم باشد که آن شخصِ ثالث لطفِ خود را انجام میدهد، آن وقت تکلیف کند. اگر معلوم نیست که آن شخصِ ثالث لطف را انجام میدهد، شرطِ تکلیف حاصل نیست و مکلِّف تکلیف نمیکند؛ زیرا با وجودِ آن فعلی که غیر انجام میدهد، شرطِ تکلیف حاصل میشود. شرطِ تکلیف این است که مکلِّف بداند این کار انجام میشود وگرنه تکلیف لغو خواهد شد.
سوال:
پاسخ: بله، در مثالِ ما، زوالِ شمس زوالِ خورشید است که مربوط به نماز است؛ و تکلیفی که به آن تعلق گرفته، همان نماز است؛ و آن شخصِ ثالث همان خورشید است که کارِ خود را انجام میدهد.
سوال:
پاسخ: حالا در مثالِ ما ظرف است؛ در مواردی ممکن است ظرف نباشد، بلکه شرایطِ دیگر باشد.
سوال:
پاسخ: بله، یک بعضی شرایطِ دیگر؛ حالا حتماً لازم نیست ظرف باشد؛
سوال:
پاسخ: این مثالی که بنده زدم برای تقریبِ به ذهن بود و الا شاید در بعضی جاها عسر و حرج داشته باشد. کلامِ مصنف و حرفهایی که مربوط به مذهبِ خودش بود تمام شد.
سوال:
پاسخ: در قسمِ سوم مکلَّف من نیستم، خدا هم نیست، بلکه کار مربوط به غیر است؛ کسی دیگر دارد انجام میدهد. خب، با اذنِ خداست، همه کارها با اذنِ خداست؛ آن کار هم انجام میشود به اذنِ خدا؛ پس نهایتِ امر را ببینیم چه میگویند.
سوال:
پاسخ: بله، آن دیگر ربطی به کارِ خودِ خدا ندارد؛ بلکه خدا علم دارد که آن کار انجام میشود؛ مثلاً نمازِ صبح و استطاعتِ حج؛ یعنی تکلیف میکند ما را. شرطِ تکلیف چیست؟ مثلاً استطاعت؛ استطاعتِ حج حاصل میشود؛ و خدا به ما تکلیف میکند؛ علم دارد که استطاعت حاصل میشود؛ البته اینجا وجوبِ حج را معلق میگذارد بر همان لطفی که میخواهد انجام بشود؛ یک وقت هم ممکن است مطلق بگذارد. انقدر این تیکه آسان است که نیازی به شرحِ زیادی ندارد و نباید یک کلمه هم از آن حذف شود. در خیلی از کتابهای دیگر هم اصلاً اشاره به تفاوتِ بین خودِ لطف و وجوبِ لطف شده است.
سوال:
پاسخ: نه، میخواهم بگویم واضح است. حالا ما داریم مثال میزنیم.
بررسی شبهاتِ اشاعره بر وجوبِ لطف
خب، اشاعره با سه دلیل، وجوبِ لطف را رد میکنند؛ نه خودِ لطف را؛ عرض کردم خودِ لطف را آنها قبول دارند، وجوبش را قبول ندارند.
# شبهه اولِ اشاعره
دلیلِ اولشان این است که اگر کاری واجب باشد، مشروط به دو چیز است: یکی وجودِ مصلحتِ ملزمه، و دیگری نبودِ مفسده. اگر مصلحت داشته باشد اما در کنارش مفسده هم باشد، واجب نمیشود؛ در صورتی کار واجب میشود که اولاً مصلحت داشته باشد و ثانیاً مفسده نداشته باشد. اشاعره میگویند مصلحتش را قبول داریم، اما مدعی میشویم که مفسده هم در کنارش هست؛ و این مفسده مانعِ وجوب است.
اشعری بیان نمیکند مفسده چیست، فقط میگوید مصادیقِ قبح ناشناخته است؛ چه بسا یکی از مصادیقِ قبح در اینجا باشد و تو علم به نبودِ آن نداشته باشی. پس شاید در همان موضعی که تو در لطف مصلحت میبینی، مفسده یعنی قبحی هم در کنارش باشد و تو خبر نداشته باشی؛ و وقتی قبح بود دیگر وجوب ثابت نمیشود. نمیخواهد بگوید قطعاً قبح هست، برای او کافی است که احتمالِ قبح را مطرح کند؛ لازم نیست قبح را اثبات کند؛ زیرا با احتمالِ قبح، دیگر نمیتوانیم آن مصلحت را مصلحتِ ملزمه بدانیم.
ما میگوییم باید مصلحت باشد و علم به عدمِ قبح داشته باشیم. اشعری میگوید تو که علم به عدمِ قبح نداری؛ پس مصلحت خالی از قبح نیست و احتمال دارد با قبح همراه باشد؛ و اگر با قبح همراه بود، مصلحتْ دیگر ملزمه نیست و موجبِ وجوب نمیشود. این حرفِ اشعری است.
جوابِ ما این است که ما موظفیم از هر قبحی پرهیز کنیم؛ اگر مصادیقِ قبح را نمیشناختیم، این وظیفه منتفی بود؛ در حالی که ما موظفیم از تمامِ قبائح احتراز کنیم. معلوم میشود بشر قبائح را میشناسد، لذا تکلیف شده است که از قبح احتراز کند. بنابراین تمامِ مصادیقِ قبح پیشِ ما معلوم است و ما هیچکدام را در اینجا (یعنی در موردِ لطف) نمیبینیم؛ پس مصلحتی است بدونِ مفسده، و مصلحتِ بدونِ مفسده میشود ملزمه، و وقتی ملزمه شد وجوب میآید. و تمامِ وجوهِ قبح در فرضِ لطف منتفی است؛ بنابراین لطف مصلحت دارد و مفسده ندارد، در نتیجه مصلحتْ ملزمه گشته و خودْ واجب میشود.
قال: و وجوه القبح منتفية و الكافر لا يخلو من لطف و الإخبار بالسعادة و الشقاوة ليس مفسدة.
دو تا دلیلِ بعدی را نمیخوانم؛ «الْأَخْبَارُ»؛ و اخبار به سعادت و شقاوت؛ این دو تا را فعلاً نمیخوانم تا بعداً توضیح دهم.
شرحِ متنِ مصنف در خصوصِ شبهاتِ اشاعره
قال الشارح:
«أقول: لما ذكر أقسام اللطف شرع في الاعتراضات على وجوبه مع الجواب عنها و قد أورد من شبه الأشاعرة»
یعنی چون مسلکِ امامیه و معتزله را در وجوبِ لطف ذکر کرد، شروع نمود در ذکرِ اعتراضاتِ اشاعره بر وجوبِ لطف و جواب از این اعتراضات. «شُبَهُ الْأَشَاعِرَةِ ثَلَاثٌ»؛ سه تا شبهه اشاعره را در اینجا ذکر کرده است. البته اشاعره بیش از اینها شبهه دارند، اما مصنف به سه تا اشاره کرده است. ما در توضیحِ شبهه دوم، دو وجهِ آنها را ذکر میکنیم؛ میگوییم شاید مصنف این شبهه را اراده کرده است؛ پس شبهه دوم را نازل بر دو شبهه آنها میگیریم و در نتیجه چهار شبهه اشاعره در اینجا بررسی میشود.
شبهه اول که اشاعره گفتند این است:
«اللُّطْفُ إِنَّمَا يَجِبُ»
زمانی که خالی باشد از تمامِ جهاتِ مفسده و هیچ حیث مفسدهای در آن نباشد؛ صرفِ وجودِ جهاتِ مصلحت در وجوب کافی نیست مادامی که جهاتِ مفسده منتفی نشود. وجودِ مصلحت اگر در کنارش مفسده باشد، مصلحتِ ملزمه نخواهد بود و باعثِ وجوب نمیشود؛ پس هم مصلحت و هم انتفاءِ مفسده لازم است.
سوال:
پاسخ: آنها به طور کلی میگویند تکلیفی بر خدا نیست. ما باید از اشاعره بپرسیم مفسده کجاست؟ آنها احتمال میدهند و خودشان هم تعیین نمیکنند؛ میگویند شاید قبحی در کار باشد؛ اگر بگوییم قبح کجاست، میگویند نمیدانیم، شاید باشد. اصلاً قبح را اثبات نمیکنند و ادعا نمیکنند که قبیح است؛ بلکه میگویند احتمالِ قبح هست و با همین احتمال میخواهند استدلالِ ما را مخدوش کنند؛
سوال:
پاسخ: بله، اگر احتمالِ قبح پیش بیاید، مصلحت از آن صفا و بیمعارض بودن میافتد و در نتیجه نمیتواند ملزم و مقتضیِ ایجاب باشد. همین اندازه که احتمال را اظهار کنند، قوتِ دلیلِ ما مخدوش میشود. ما باید جلوی احتمال را ببندیم.
البته یک وقتی شخص ادعای ابطالِ استدلال را دارد که باید اثبات کند، اما یک وقتی احتمال میدهد که همین احتمال برای مخدوش کردنِ مصلحتِ ملزمه کافی است؛ لذا در خیلی جاها ما صغری و کبری را تشکیل میدهیم، طرف میآید و میگوید من صغری را قبول ندارم؛ هیچ دلیلی هم نمیآورد که چرا قبول ندارد؛ همین اندازهای که منع و انکار کرد، ما که مستدل هستیم موظفیم صغری یا کبرای انکارشده را اثبات کنیم. به او گفته نمیشود تو دلیل بیاور، مگر اینکه بگوید صغری باطل و مردود است؛ اگر بگوید مردود است، باید دلیل بیاورد؛ اما اگر فقط منع و انکار کند و احتمالِ خلاف دهد، وظیفه ما اثباتِ صغری است. در هر حال، ما میخواهیم بگوییم اگر لطف مصلحتِ ملزمه دارد، پس بر خدا واجب است؛ اشعری میگوید در صورتی مصلحتْ ملزمه است که خالی از مفسده باشد و تو از کجا میدانی مفسدهای در کار نیست؟
سوال:
پاسخ: اشعری میگوید لطف در صورتی واجب است که واقعاً مصلحت داشته باشد و واقعاً مفسده نداشته باشد؛ یعنی در واقع و نفسالامر. ما اصلاً کاری نداریم، خودِ خدا باید مصلحت و مفسده را تشخیص دهد و از این حیث مشکلی پیش نمیآید؛ اما اشعری میگوید تو که میگویی ارسالِ نبی واجب است چون لطف است، شاید در واقع مفسدهای در کار باشد و اصلاً لطف نباشد؛
سوال:
پاسخ: یعنی ممکن است واقعاً مصلحتِ تامه نداشته باشد و در نتیجه واجب نباشد. قهراً دارد وجوبِ لطف را منتفی میکند. اما ظاهرِ عبارتِ مصنف این است که لطف با اینکه لطف است، اگر از مفسده خالی باشد واجب میشود و اگر مشتمل بر مفسده یا محتملالمفسده باشد واجب نخواهد بود.
سوال:
پاسخ: ما که بحث میکنیم، برای این است که وجوبِ واقعی را اثبات کنیم. وجوب بر خداست، اما ما داریم خبر از واقع میدهیم؛ خبرِ ما در صورتی درست است که در واقع مصلحت باشد و مفسده نباشد؛ اگر مصلحت باشد و مفسده نباشد، واقعاً وجوب هست. اما اگر مفسده باشد، وجوب نیست. اشعری میگوید تو از کجا میدانی مفسدهای نیست تا از وجوبِ واقعی خبر دهی؟
سوال:
پاسخ: اشعری میگوید: از کجا واجب است؟ اگر واقعاً مفسدهای باشد، لطف واجب نیست؛ و اگر واقعاً مفسده نباشد، لطف واجب است. تو که داری خبر میدهی که لطف واجب است، از کجا میدانی مفسدهای در کار نیست؟ بحث بر سرِ مقامِ اثبات است؛ میگوید تو که حکم میکنی به اینکه وجوب هست، از کجا فهمیدی؟ باید کشف شده باشد بر تو که مصلحت هست و مفسده نیست، تا وجوبِ واقعی ثابت باشد و تو از آن خبر دهید. اما تو که نمیدانی مفسده هست یا نیست، پس وجوبِ واقعی را نمیدانی، پس چرا خبر میدهید؟ این کلِ حرفِ اشعری است. میگوید تو که نمیدانی در واقع مصلحت و مفسده چگونه است، چرا خبر از وجوب میدهید؟
مصنف میفرماید:
«قَالُ: إِنَّمَا يَجِبُ إِذَا خَلَا منْ جِهَاتِ الْمَفْسَدَةِ»
یعنی زمانی واجب است که از جهاتِ مفسده خالی باشد؛ صرفِ وجودِ جهاتِ مصلحت کافی نیست در وجوب، مادامی که مفسده منتفی نگردد. اشعری میگوید: ممکن است لطفی که شما واجب میدانید، مشتمل بر جهتِ قبحی باشد که آن را نمیدانید؛ و در واقع واجب نباشد، پس چرا آن را واجب میدانید؟
«فَلَا يَكُونُ وَاجِباً»
پس واجب نخواهد بود.
و تقرير الجواب أن جهات القبح معلومة لنا [2]
تقریرِ جواب این است:
«وَجِهَاتُ الْقُبْحِ مَعْلُومَةٌ لَنَا»
جهاتِ قبح برای ما معلوم است. چرا معلوم است؟ زیرا ما مکلَّف به ترکِ این جهات هستیم؛ اگر معلوم نبود که مکلف به ترکِ آنها نبودیم؛ این مقدمه اول که جهاتِ قبح برای ما معلوم است، زیرا به ترکِ آنها مکلف هستیم و به آنچه تکلیف داریم علم داریم. مقدمه دوم:
« لأنا مكلفون بتركها و ليس هنا وجه قبح»
یعنی در آن موردی که لطف را واجب میبینیم، هیچیک از جهاتِ قبح وجود ندارد. و چون جهاتِ قبح معلوم است و ما این جهات را در اینجا نمیبینیم، پس قبح منتفی است؛ و وقتی قبح نبود و مصلحت بود، به اعترافِ خودِ شما وجوب ثابت میشود.
در اینجا ممکن است اشکالی پیش بیاید و آن اینکه: «شما از عدمِ علم به قبح، خواستید علم به عدمِ قبح را نتیجه بگیرید؛ یعنی چون ما عالم نیستیم که قبحی هست، دلیل گرفتید بر اینکه قبحی نیست.» در حالی که از عدمِ علم به قبح، علم به عدمِ قبح نتیجه نمیشود. اما ما اینگونه استدلال نکردیم؛ یعنی نباید بگویید عدمِ علم به قبح داریم، بلکه باید بگویید علم به عدمِ قبح داریم. مصنف میفرماید: ما از عدمِ علم نخواستیم علم به عدم را نتیجه بگیریم؛ ما اصلاً علم به عدم را داریم؛ یعنی ما عالمیم به عدمِ قبح.
«و ليس ذلك استدلالا بعدم العلم على العلم بالعدم.»
این بیانی که ما کردیم، استدلال به عدمِ علم بر علمِ به عدم نیست، بلکه ما مستقیماً علم به عدمِ قبح داریم؛ یعنی ما به علمِ به عدم استدلال کردیم، نه اینکه به عدمِ علم استدلال کنیم تا علمِ به عدم را نتیجه بگیریم. از اول، استدلالِ ما علمِ به عدمِ قبح بود؛ یعنی علم داریم به اینکه قبحی در کار نیست، چون همه جهاتِ قبح را میشناسیم؛ یعنی عدمِ مفسده در واقع محقق است، نه اینکه ما نیافته باشیم و عالم نشده باشیم تا دلیل بگیریم بر اینکه وجود ندارد؛
سوال:
پاسخ: به تعبیرِ شما، عدمِ وجدان را نخواستیم دلیل بر عدمِ وجود قرار دهیم، بلکه اصلاً خودِ عدمِ وجودِ مفسده را دلیل قرار دادیم؛ چون جهاتِ قبح محصور هستند.
سوال:
پاسخ: اشاعره اصلاً حسن و قبحِ عقلی را قبول ندارند و میگویند ما چیزی را عقلاً قبیح نمیدانیم؛ اما ما میگوییم عقلِ ما حکم میکند به حسن و قبح، و مصادیقِ قبح پیشِ عقلِ ما شناختهشده است. عقلِ ما رهنمون میشود که این حسن است و این قبیح.
سوال:
پاسخ: احتمال دارد مصنف با آنها مماشات کرده باشد؛ یعنی قبحِ عقلی را فرض گرفته و پاسخ داده باشد. در هر حال، عقل و شریعت مصادیقِ قبح را میشناسند. پیامبر فرموده است: آنچه را که لازم بود نهی کنم، نهی کردم و چیزی باقی نگذاشتم؛ هر چه قبیح بوده بیان کردم. پس قبحی باقی نمانده که شما ندانید و موظف باشید از آن پرهیز کنید. پس ادعای اشعری که میگوید قبحِ ناشناختهای ممکن است موجود باشد، باطل است؛ قبحِ ناشناخته نداریم، قبح را یا از طریقِ عقل میشناسیم و یا از طریقِ شریعت. خب، شبهه اولِ اشاعره کافی نبود و ثابت نکرد که لطف واجب نیست.
دلیلِ دومِ آنان برای جلسه آینده.