هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
90/08/11
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین برهان حکما در باب حسن تکلیف و لزوم بعثت/مساله یازدهم در حسن تکلیف و بیان احکام آن /مقصد سوم در افعال باری تعالی
موضوع: مقصد سوم در افعال باری تعالی/مساله یازدهم در حسن تکلیف و بیان احکام آن / تبیین برهان حکما در باب حسن تکلیف و لزوم بعثت
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
کشفالمراد صفحه ۳۲۰، سطر هفدهم
«قال: و لأن النوع محتاج إلى التعاضد المستلزم للسنة النافع استعمالها في الرياضة و إدامة النظر في الأمور العالية، و تذكر الإنذارات المستلزمة لإقامة العدل مع زيادة الأجر و الثواب..»[1]
تبیین برهان حکما در باب حسن تکلیف و لزوم بعثت
در بیان گذشته، حسن تکلیف از مسلک متکلمین توضیح داده شد و اکنون آن مطلب بر مبنای حکما تبیین میگردد. حکما به این صورت وارد بحث میشوند که انسان، مدنیبالطبع است و در جامعهای که همه حضور دارند زندگی میکند؛ افراد به یکدیگر محتاجاند و با هم تعاون دارند تا یک زندگی کامل را به وجود آورند. هر کدام از اینها عملی انجام میدهد و مازاد عمل خویش را در اختیار دیگری میگذارد تا از مازاد عمل او استفاده کند؛ شخص اصلاً تنها به اندازه نیاز خود نمیکوشد، بلکه اضافه بر نیاز خویش تولید میکند تا این اضافه را در اختیار دیگران قرار دهد و از کاری که دیگری انجام داده است استفاده کنند.
به عنوان مثال، فرض کنید شخصی نان را به خیاط میدهد تا برایش لباس بدوزد، یا آن را تبدیل به پول میکند و با آن پول برای خود لباس تهیه میکند؛ خیاط نیز علاوه بر لباس خود، لباس دیگران را میدوزد و باز، دوخت لباس دیگران را در مقابل بعضی از کالاها و نیازها قرار میدهد یا پول آن را میگیرد و بعضی نیازها را با این پول میخرد. در نهایت مشاهده میشود که دادوستدی در جامعه برقرار است و به این ترتیب، افراد زندگیای را که کفایتشان کند به وجود میآورند.
# ضرورت قانون الهی و نفی قانونگذاری بشری
این مسئله اول بود؛ اما مسئله دوم این است که بشر دارای خواستههای مختلف و مزاجهای گوناگون است؛ هم خواستههایش مختلف است و هم مزاجهایش تفاوت دارد؛ قهراً ممکن است در بعضی امور، بین انسانها نزاعی وجود داشته باشد و برای حل آن، به قانونی نیاز است که بتواند این نزاع را برطرف کند یا جلوی وقوع نزاع را بگیرد.
وضع این قانون را نمیتوانیم به خود انسانها واگذار کنیم؛ زیرا هر کس به نفع خودش میخواهد قانون وضع کند. بنابراین، دوباره گرفتار همان محذوری میشویم که از آن فرار میکردیم؛ چرا که میخواستیم نزاع در جامعه نباشد و قانون وضع میکنیم که نزاع برطرف شود، اما میبینیم که وقتی قانونگذاری به آحاد مردم واگذار شود، باز نزاع برقرار میشود. قانون را باید کسی جعل کند که مورد احترام همگان باشد و نفعی را از آن قانون به سمت خودش جلب نکند؛ و او خداوند است و کسانی که خدا آنها را مأمور کرده است. آنها معمولِ قانون [و تحت تأثیر منافع آن] نیستند، بلکه مأمور به تبلیغ آیین و جعل قانون خدا هستند. پس برای اینکه نزاع در جامعه به وجود نیاید و جامعه، جامعهای حکمی باشد که معاونت مردم بدون درگیری واقع بشود، احتیاج به قوانینی است که ما از این قوانین تعبیر میکنیم به «تکالیف». ما اینچنین حسن تکلیف را بیان میکنیم که امری حسن است.
# اوصاف و ویژگیهای فرستاده الهی (نبی)
گفته میشود که خب، این امر محقق شد و تمام شد؛ اما گفته میشود آن کسی که تشریع میآورد باید از جانب خدا مؤید باشد؛ به طوری که بتواند با هر کس مناسبِ خود او سخن بگوید؛ یکی مثلاً عالم است و با استدلال قانع میشود، او را با استدلال قانع کند؛ یکی با خطابه قانع میشود، خطابه را در اختیار او بگذارد؛ یکی مثلاً با تألیف قلوب به راه میآید، او را تألیف قلوب کند؛ یکی احتیاج دارد به اینکه به زور برایش مطلبی تحمیل شود، آنقدر نیرو داشته باشد که بتواند او را بالاخره متقاعد و مطیع کند. بالاخره باید قوهای در کار باشد که با اعجاز از سوی خدا مؤید باشد تا بتواند همه مسائل را ارائه کند.
# ضرورت تشریع عبادات جهت استمرار یاد خدا
این مطلب تمام شد؛ پس تا اینجا نتیجه گرفتیم که تشریع، حسن است و موضوع تشریع هم باید خود همان باشد؛ اولاً آورنده تشریع است و ثانیاً مجری است؛ هر دو باید باشند تا هم قانون بیاید و هم تسویه اغراض بشود. هر دو نیز به وجود نبی وابسته است؛ اما این نبی بقای دائمی ندارد، بالاخره زمانی اجلش فرا میرسد و رحلت میکند. چه کار باید انجام شود که این تکالیف در ذهن بشر بماند و همیشه او به یاد اجرا و انجام این تکالیف باشد؟
میفرماید با مذکّری او را تذکر بدهد؛ یعنی به مکلف تذکر دهد که ای مکلف، تو در محضر عالم مافوقی هستی که فکر میکنی قادر است و اگر بخواهد تو را مؤاخذه کند، میتواند. به این ترتیب تو باید تکالیفی را که قبلاً جعل شده است اجرا کنی. او باید دائماً متذکر مکلف باشد تا این تذکر دائمی، او را ترغیب کند به انجام کار و انجام این تکالیف؛ و تذکر نیز از ناحیه عبادت درست میشود. پس در تکالیف، عبادت هم جعل شده است تا اینکه این عبادات بتوانند شاخص و مذکّر باشند. عبادات علاوه بر اینکه مذکّر هستند، فایدههای دیگری نیز دارند.
# فواید و کارکردهای عبادات
یکی از فایدههایشان این است که به انسان تمرین میدهد که در مقابل خلافها مقاومت کند و تسلیم کارهای مخالف نشود و در نتیجه، خود را از آلودگیها و رذایلی که طبیعت به وجود میآورد پاک کند و به این ترتیب به کمال لایقش برسد. عبادت یکی از سیاستهایش ریاضت دادن به شخص است؛ ریاضت دادنی که قوای حیوانی این شخص را تعدیل میکند تا هوس کارهای ناشایست نکند و قوه عاقلهاش را قوی میکند تا بر این قوای حیوانی مسلط شود؛ در نتیجه آلودگیهایی که از پیروی قوای حیوانی پیش میآید، پیش نیاید و کمالی که از ناحیه تسلط قوه عقلیه حاصل میشود، حاصل گردد. این خود امتیازی بزرگ است و امتیاز کمی نیست.
علاوه بر این، عبادت باعث میشود که انسان متوجه عالم ملکوت و عالم بالا بشود و چون آن عالم، حسنِ محض است، انسان وقتی متوجه آن عالم شد، سعی میکند که از حسنِ آنجا تقلید کند؛ زیرا انسان اینگونه آفریده شده است که اگر با چیزی مأنوس باشد، آن چیز در او اثر خواهد گذاشت؛ اگر مأنوس با امور دنیوی باشد، امور دنیوی در او اثر میگذارند و او را به پستی میکشند، و اگر مأنوس به عالم قدس و عالم بالا باشد، در او اثر میگذارند و او را به سمت کارهای حسن دعوت میکنند. پس عبادت این فایده را دارد که او را متوجه عالم بالا میکند.
سومین فایدهای که برای عبادت هست، این است که عبادت شخص را به خیر و شر دنیایی و اخروی آگاه میکند؛ یعنی متذکر خیر و شر میشود و باعث میشود که شخص به امید خیرات اخروی و به جهت پرهیز از شرور اخروی، سعی کند که دنیا و جامعه خودش را جامعهای صالح قرار دهد و این باعث میشود که جامعه ما جامعهای صالح و دنیای ما هم دنیایی مرفه و آباد باشد.
میفرماید علاوه بر تمام اینها که گفتیم، ثواب و اجر موعود مطرح است که از این وعدههای فراوان و وجودشان باخبرریم، اما از کموکیف مشخصشان اطلاعات دقیقی نداریم. پس با این بیان که توضیح داده شد، بر مبنای فلاسفه، حسن تکلیف معلوم شد.
خلاصه این مسئله را من به طور مختصر تکرار میکنم:
انسان، مدنیبالطبع است و در جامعه زندگی میکند و احتیاج به معاونت با یکدیگر دارد؛ در این معاونتها گاهی نزاعی به وجود میآید. باید جهت حفظ نظام، قوانینی وضع شود و این قوانین را خود آحاد جامعه نمیتوانند جعل کنند وگرنه دوباره نزاع باقی میماند. پس باید خدا جعل کند و به وسیله رسول ابلاغ کند و رسول هم باید قدرت اجرا داشته باشد. جهت این امر باید برای زمانی که رسول هست و یا زمانی که رسول میرود، تدبیری کرد؛ بالاخره وقتی رسول نیست که اجرا کند، عبادات وضع شدهاند تا انسان به یاد خدا بیفتد و در خلوت هم مراقبت کند، همانطور که در جامعه مراقبت میکند و این عبادت باعث میشود که اعمال فردی و اجتماعی انسان منضبط شود. گذشته از این، عبادت -چنانکه گفتیم- باعث تصفیه نفس، تسلط عاقله و مغلوب شدن قوای حیوانی میشود که اصل غرض است و از همین طریق انسان به کمال نائل میشود. علاوه بر این گفتیم عبادت
عبادت باعث میشود که انسان متوجه عالم ملکوت باشد؛ البته عبادتی که با توجه و حضور قلب انجام گیرد، نه عبادتهایی که از آغاز با حواسپرتی شروع شده و تا پایان با همان وضع ادامه مییابد؛ چرا که چنین عبادتی امکان ندارد انسان را متوجه عالم ملکوت سازد.
همانطور که پیشتر اشاره شد، عبادت باعث میشود انسان به جهت نیل به ثوابهای کثیر و بهرهمندی از خیرات اخروی و نیز هراس از شرور اخروی، سعی کند جامعه را منظم سازد؛ با این امید که به خیرات نائل آید و از شرور نجات یابد. به این ترتیب، جامعه دنیوی او نیز صالح و بسامان میگردد و افزون بر این، ثواب و اجر الهی نیز عاید وی میشود. اینها تمام مطالبی بود که در تبیین حسن تکلیف بر مبنای فلاسفه بیان شد؛ در حالی که پیش از این، حسن تکلیف بر مبنای متکلمین توضیح داده شده بود. این مطالب، حدود یک صفحه توضیح پیرامون این مسئله بود که به اختصار عرض شد.
# شرح و تبیین عبارات مصنف (قدس سره)
«قال: و لأن النوع محتاج إلى التعاضد »
تکلیف حسن است به همان جهاتی که گذشت. ما مجدداً تکرار میکنیم: تکلیف حسن است، زیرا «نوع» یعنی نوع انسان، محتاج به تعاضد و تعاون است؛ یعنی «عضد به عضد» (بازو به بازو) بودن، تا کارهای لازم در جامعه را با همیاری یکدیگر انجام دهند.
المستلزم للسنة النافع
این تعاضد، مستلزم «سنّت» یعنی قانون است؛ به این بیان که روابط اجتماعی نیازمند قانون است و باید قانونی در کار باشد تا این تعاضد را از نزاع و مفاسد مصون بدارد. پس تعاضد مستلزم سنت، یعنی مستلزم قانون است. اگر تعاضد و تعاونی در کار است، باید برای این روابط اجتماعی و تعاضدات قانونی باشد؛ چرا که اگر قانون نباشد، این روابط گاه به نزاع کشیده میشود که مایه فساد جامعه است. پس این تعاضد، مستلزم سنت (قانون) یعنی همان تکالیف است.
# تبیین تقابل قوه عاقله و قوای حیوانی در ریاضت نفس
سپس میفرماید: «النافعُ استعمالُها في الرياضة»؛ یعنی قانونی که به کار بستن آن نافع است. به کار بستن این قانون در ریاضت نفسانی نافع است. ریاضت یعنی تمرین دادن نفس و به کمال رساندن آن.
چنانکه معروض افتاد، انسان دارای قوه عاقله و قوای حیوانی است. قوای حیوانی چون مادی و دنیوی هستند، انسان را به سمت دنیا متمایل میکنند؛ در مقابل، قوه عاقله جنبه ملکوتی دارد و انسان را به سمت ملکوت و آخرت مایل میسازد. این دو قوه درون وجود انسان با یکدیگر در تعارض و کشمکش دائمی هستند تا یکی بر دیگری غالب شود. اگر قوای حیوانی غالب گردد، انسان از مقام انسانیت تنزل کرده و وارد مرتبه بهایم میشود؛ اما اگر قوه عاقله غلبه پیدا کند، انسان مقام حقیقی انسانی را مییابد؛ همان مقامی که برای نیل به آن خلق شده است. در این حالت، قوای حیوانی مغلوب و فرمانبردار میگردند؛ و به قول حکما، «مشایع» قوه انسانی میشوند، یعنی با آن همراهی و همکاری میکنند.
آن قوهای که تا کنون نگاهش به نامحرم بود و شخص را به گناه میکشاند، از این پس به خلقِ خدا نظر میکند و مبصرات و مخلوقات را به عنوان مخلوقی از مخلوقات و آیتی از آیات الهی در اختیار قوه عاقله قرار میدهد؛ و میگوید اکنون آیات الهی را بنگریم تا متوجه خدا شده و سیر تکامل را طی کنیم. همان قوهای که تا پیش از این مزاحم صعود نفس بود، اکنون آذوقه و کمال نفس را فراهم میسازد؛ یعنی آیات را در اختیار نفس قرار میدهد و به نفس میگوید در این آیات تفکر کن تا به واجب تعالی تقرب و تشوق پیدا کنی. یعنی همان قوهای که تا دیروز مزاحم بود، اکنون نه تنها از مزاحمت دست برمیدارد، بلکه مافوق آن، نفس را مشایعت و همراهی میکند. پس ریاضت نفس از طریق همین سنت و تکالیف به وجود میآید و اگر ما این قوانین را اجرا کنیم، نفس به این درجه و کمال واصل میگردد.
# کارکرد انذارهای تشریع در اقامه عدل و دوام نظر در امور عالیه
سپس میفرماید: «وإدامةِ النظر في الأمور العالية»؛ یعنی به کار گرفتن آن سنت این فایده را دارد که نظر و فکر ما را در امور عالیه مستمر میسازد. امور عالیه یعنی امور ملکوتی؛ یعنی باعث میشود که ما در امور ملکوتی و در عالم قدس فکر کنیم و دیگر وابسته و دلبسته به این عالم دنیا نباشیم. عرض شد که وقتی ما با عالم قدس مأنوس شدیم، سعی میکنیم از آن عالم تقلید کنیم و حسنات آن عالم را برای خود الگو قرار داده و در درون خود پیاده کنیم؛ بر خلاف اینکه اگر با دنیا مأنوس باشیم، امور دنیوی را در درون خود پیاده میکنیم. پس عبادت یا همان سنت، این فایده را نیز دارد که فکر در امور عالیه را تداوم میبخشد.
سپس میفرماید: «وتذكُّرِ الإنذارات»؛ این عبادت یا این سنت باعث میشود که ما آن تهدیدهایی را که شارع مقدس به ما ابلاغ فرموده است، همواره به یاد آوریم و بدانیم که اگر مخالفت و خلاف کنیم، این انذارها و تهدیدها روزی بر ما جاری گشته و ما را مبتلا میسازد. ما به خاطر ترس از این انذارها، سعی میکنیم عدل را در جامعه اقامه کنیم که منفعت این امر مستقیماً به خود ما برمیگردد. «الإنذارات» یعنی همان تهدیدهایی که به آنها اشاره شد؛ این عبادت باعث یادآوری انذارها میشود و تذکر انذارها مستلزم اقامه عدل است؛ یعنی ما را به اقامه عدل در جامعه و ایجاد جامعهای عادلانه وامیدارد که فایده آن به خود اهل جامعه بازمیگردد. اینها فوایدی بود که از عبادت حاصل میشد.
# تبیین مفهوم «زيادة الأجر والثواب»
سپس میفرماید: « المستلزمة لإقامة العدل مع زيادة الأجر و الثواب. »؛ در اینجا منظور از «زیاده» این نیست که پاداش قبلی افزون میشود؛ بلکه مقصود این است که علاوه بر فواید دنیوی پیشگفته، یک امر زائد و اضافی نیز عاید میگردد که همان اجر و ثواب اخروی در مقابل این ریاضتها است. پس واژه «زیادة» را به معنای امر زائد و افزوده بر منافع دنیوی بخوانید، نه صرفاً فزونی کمّیِ پاداش؛ مانند اینکه بگوییم: «ثُمَّ زادَ اللهُ تَعالی الأجرَ والثَّوابَ». یعنی اجر و ثواب اخروی به عنوان اثری زائد بر منافع و استفادههای پیشین، اضافه میشود.
# تحقیق القول در مدنیبالطبع بودن انسان
أقول: لما ذكر المصنف- رحمه الله- حسن التكليف على رأي المتكلمين شرع في طريق الإسلاميين من الفلاسفة فبدأ بذكر الحاجة إلى التكليف ثم ذكر منافعه الدنيوية و الأخروية
مصنف (رحمه الله) حسن تکلیف را بر رأی متکلمین و بر طریق حکماء اسلام تبیین میکند. ایشان بعد از ذکر نیاز به تکلیف، منافع دنیوی و اخروی آن را تبیین نمود؛ به این بیان که منافع دنیوی باعث اقامه عدل در جامعه میشود و منافع اخروی، انسان را به سمت خیرات سوق داده و او را موفق به کسب ثواب میسازد.
سپس میفرماید: «و تحقيقه»؛ یعنی تحقیق این حسن تشریع بر مبنای فلاسفه مسلمان این است که:
« أن نقول إن الله خلق الإنسان مدنيا بالطبع لا كغيره من الحيوانات، »
خداوند انسان را مدنیبالطبع آفرید؛ یعنی او را طوری خلق نمود که طبع و حقیقتش متمایل به زندگی در «مدینه» یعنی زندگی در اجتماع است. البته مدینه در اینجا اختصاص به شهر خاصی ندارد، بلکه مدینه به معنای اجتماع است؛ یعنی انسان در یک جامعه زندگی میکند. انسان، مدنیبالطبع است؛ یعنی خداوند سرشت و طبیعت او را بهگونهای قرار داده که به سمت زندگی در مدینه و اجتماع گرایش دارد. برخی قائل به «مدنی بالاضطرار» هستند؛ به این معنا که چون انسان تنهایی نمیتواند تمام کارهای خود را انجام دهد، ناچار است در جامعه زندگی کند. ما این مدنی بالاضطرار بودن را قبول داریم، اما میگوییم پیش از این اضطرار، طبیعت انسان نیز توسط خداوند متمایل به اجتماع آفریده شده است؛ چرا که خداوند میدانست انسان محتاج است، لذا این تمایل را در نهاد و خلقت او قرار داد.
از این رو، خود انسان ذاتاً متمایل به جامعه و اجتماع انسانی است. بسیار کم پیش میآید که فردی گوشهگیر باشد و دلش بخواهد تنها زندگی کند؛ چنین مواردی معمولاً ناشی از بروز برخی مشکلات در روحیه آنهاست؛ وگرنه نوع مردم روحیه خلقتیشان بر اجتماع استوار است. بنابراین، چنین نیست که صرفاً چون ناچارند در جامعه زندگی کنند به آن تن داده باشند، بلکه مایل به زندگی اجتماعی نیز هستند؛ هرچند در عین حال، اضطرار هم وجود دارد و نیازهایشان با زندگی اجتماعی برطرف میشود. با این حال، پیش از آنکه نوبت به اضطرار برسد، طبیعت آنها متمایل به جامعه است. پس منافاتی ندارد که انسان هم «مدنی بالطبع» (یا مدنی بالسرشت) باشد و هم به جهت عدم توانایی بر اداره انفرادیِ زندگی، «مدنی بالاضطرار» تلقی گردد؛ هر دو جنبه در او هست، اما مدنی بالطبع بودن بر جنبه اضطراری آن تقدم ذاتی دارد و این تمایل به جامعه، از همان خلقت اولیه در طبیعت انسان نهاده شده است.
# لزوم تعاضد در بقای اشخاص و تمامیت کمالات
خداوند انسان را آفرید، اما نه مانند حیواناتی که تنها زندگی میکنند و احتیاجی به جامعه ندارند. مصنف میفرماید:
« لا يمكن أن تبقى أشخاصه و لا تحصل لهم كمالاتهم إلا بالتعاضد و التعاون »
این استثنا («إلّا») هم به تعاضد مربوط است، هم به بقای اشخاص و هم به تمامیت کمالاتشان؛ گویی عبارت به این صورت منحل میشود که: بدون تعاون و همیاری، ممکن نیست اشخاصِ انسان باقی بمانند و کمالاتشان حاصل شود. چرا که هیچکس نمیتواند تمام مایحتاج خود را به تنهایی تحصیل کند و ناچار است از دسترنج و تولیدات دیگران استفاده کند. پس در صورت نبودِ تعاضد و تعاون، بقای اشخاص انسان ممکن نخواهد بود.
همچنین کمالات انسان نیز بدون تعاضد حاصل نمیشود؛ کمالات در اینجا مطلق است و شامل هر دو جنبه کمالات دنیوی و اخروی میگردد.
# تقسیم کار و تبادل مازاد تولید در جامعه
مصنف در ادامه میفرماید: « لأن الأغذية و الملبوسات »؛ چرا که غذاها و لباسهایی که انسان استفاده میکند، به صورت آماده در طبیعت یافت نمیشوند، بلکه اینها امور صناعی هستند که باید به دست اشخاص ساخته شوند و طبیعت آنها را آماده در اختیار انسان قرار نداده است. از این رو:
« أمور صناعية يحتاج كل منهم إلى صاحبه »[2]
یعنی هر فردی از انسانها به همنوع و رفیق خود در انجام کارها احتیاج دارد؛ احتیاج دارد به «فِي عَمَلٍ يَصْدُرُ عَنْهُ» یعنی به عملی که از همنوعش صادر میشود.
برای تبیین این مطلب، فرض کنید عمرو در عملی که انجام میدهد، آن عمل را به عنوان عوض قرار میدهد؛ و زید نیز عملی را که برای همنوع خود (مثلاً عمرو) انجام داده است، عوض قرار میدهد. به این ترتیب، زید عملی را که برای عمرو انجام داده است، بازمیدهد و آن را عوضِ کار او قرار میدهد و در مقابل، عمل عمرو را دریافت میکند. به عنوان مثال، اگر کار عمرو دوختن لباس و کار زید تهیه و پختن غذا باشد، زید عملِ خود را عوض قرار میدهد تا در مقابل عمل عمرو (که همان دوخت لباس است) قرار گیرد؛ یکی غذای دیگری را فراهم میسازد و آن دیگری لباس این را؛ و ناچارند با یکدیگر همکاری کنند تا معیشتشان تأمین گردد.
این روند ادامه دارد:
« حتى يتم كمال ما يحتاج إليه و اجتماعهم مع تباين شهواتهم »
تا کمال آنچه که به آن نیاز دارند تمام و کامل شود. ضمیر در «إلیه» به «ما یحتاج» برمیگردد؛ یعنی انسان به رفیقش محتاج است تا عمل کند و کمالِ آنچه هر یک از آنها به آن نیاز دارند، تمام شود و نیز کمال اجتماع و معیشت هر دو حاصل گردد؛ به این معنا که هم نیازهای فردیشان برآورده شود و هم جامعهشان، جامعهای کامل باشد. این مطلب اول بود که انسان، مدنیبالطبع است و ناچار است با دیگران همیاری داشته باشد.
# تبیین تقارن شهوات و تغایر امزجه
مطلب دوم مصنف این عبارت است:
« مع تباين شهواتهم و تغاير أمزجتهم و اختلاف قواهم المقتضية للأفعال الصادرة عنهم مظنة التنازع و الفساد »
خواستههای انسانها با یکدیگر تقارن دارد [یعنی به امور مشترکی تعلق میگیرد] و مزاجهایشان نیز با هم متفاوت و مغایر است؛ در نتیجه، خواستههای آنها گوناگون و متعدد میشود و قهراً این اختلاف در برخی جهات، به نزاع منجر میگردد. از این رو، باید جلوی نزاع گرفته شود. این مسئله دوم است؛ مسئله اول این بود که انسانها با هم تعاون دارند، و مطلب دوم این است که این تعاون گاهی به نزاع منجر میشود.
تنازع شهوات مشخص است؛ خواستههای انسانها مختلف است و به جهت همین اختلاف، نزاع رخ میدهد. یکی خواستهای دارد که به نفع خود اوست و دیگری خواسته دیگری دارد که آن هم به نفع خودش است، اما به ضرر همنوعش تمام میشود؛ و این امر در نهایت ایجاد درگیری میکند. چون خواستهها یکسان نیستند، درگیری به وجود میآید.
سپس نوبت به تغایر امزجه (مزاجها) در میان انسانها میرسد. «مزاج» چیست؟ مزاج، آن کیفیت متوسطی است که در مرکبات وجود دارد. قدما معتقد بودند وقتی عناصر اربعه (آب، باد، خاک و آتش) با یکدیگر ترکیب میشوند، آن کیفیاتی که در عناصر اربعه به صورت شدید وجود دارد (مثلاً آتش در نهایت حرارت، هوا در نهایت رطوبت، آب در نهایت برودت و خاک در نهایت یبوست است)، هنگام ترکیب شدن، این حرارت شدید آتش با برودت شدید آب و غیره، کسر و انکسار پیدا کرده و با هم فعل و انفعال میکنند؛ در نتیجه، حالت معتدلی پدید میآید که نه آن حرارت شدید اولیه است و نه آن برودت شدید. به این ترتیب، در مرکب یک حالت تعادل ایجاد میشود. تعادل میان این چهار کیفیت اصیل را که تمام کیفیات ثانویه از آنها ناشی میشوند، اصطلاحاً «مزاج» مینامند. مزاج، کیفیت متوسط بین کیفیات اولیه است.
# رابطه مزاج و تعلق نفس به بدن
حصول این مزاج معتدل، شرط تعلق نفس به بدن است. اگر بدن به این حد از اعتدال مزاجی برسد، نفس به آن تعلق مییابد. قبل از اینکه مزاج حاصل شود و مادامی که ماده حالت تعادل نیافته است، نفس به آن تعلق نمیگیرد. نفس از برودت شدید یا یبوست شدید ملول و پژمرده میشود، در حرارت شدید میسوزد و در برودت شدید از کار میافتد؛ لذا برای تعلق نفس، باید اعتدالی برقرار باشد و نفس نمیتواند در هر شرایطی به ماده تعلق یابد. به همین جهت، اگر بدن آماده شد و این مزاج در آن پدید آمد، قابلیت افاضه نفس را پیدا میکند و نفس به آن تعلق میگیرد. اگر این مزاج اندکی به هم بخورد، بیماری عارض میشود و اگر کاملاً به هم بخورد، مرگ عارض میگردد.
بنابراین، مزاج یک امر اصلی در بدن است. به همین علت است که قدما وقتی به هم میرسیدند، میپرسیدند: «مزاج مبارک سازگار است؟» مقصودشان از مزاج همین بود؛ یعنی مزاج از حالت اعتدال خود منحرف نشده و سالم باشد؛ چرا که مزاج سالم، تمام بدن را سالم نگاه میدارد و عقل سالم نیز در بدن سالم و مزاج معتدل است.
مزاجهای انسانها با هم متفاوت است؛ برخی مزاجها دارای حرارت شدیدتری هستند که اصطلاحاً به آنها «صفراویمزاج» میگویند؛ این افراد عصبی و هیجانی هستند چون حرارت بر بدنشان غالب است. برخی دیگر رطوبت و بلغم بر بدنشان غالب است که اینها افرادی شل، بیحرکت و خونسرد هستند که گویی توان حرکت ندارند. بنابراین، گروههای مختلف مردم، مزاجهای گوناگونی دارند و این مزاجهای گوناگون، رفتارهای آنها را متفاوت میسازد.
سوال:
پاسخ: گذشته از خواستهها که در حیطه اختیار ماست، مزاجهایی نیز در ما وجود دارد که خارج از اختیار ماست. این مزاجهای مختلف و خواستههای گوناگون، مایه بروز اختلاف میان انسانها میگردد؛ بهگونهای که اگر قانونِ کنترلکنندهای بر جامعه حاکم نباشد، جامعه دچار اختلال نظام میشود. پس هم اختلاف شهوات و هم اختلاف امزجه، زمینهساز اختلال نظام جامعه هستند.
تفاوت موضوعی خواستههای اختیاری و امزجه غیرارادی
باید توجه داشت که «خواستهها» امری اختیاری هستند، در حالی که «امزجه» (مزاجها) کیفیت بدنی و امری غیرارادی به شمار میروند؛ بنابراین، خواسته با مزاج تفاوت موضوعی دارد.
مصنف در ادامه میفرماید:
« و اختلاف قواهم المقتضية للأفعال الصادرة عنهم »
علاوه بر تباین شهوات و تغایر امزجه، انسانها در قوای خود نیز با یکدیگر اختلاف دارند. این اختلاف در قوا، افعال را گوناگون میسازد و حتی اخلاق را متفاوت میکند؛ مثلاً کسی که نیرومند است، قوایش مقتضی غرور است و آن که ضعیف است، تواضع نشان میدهد. در نهایت، همین تفاوتها اخلاق و اعمال انسانها را متفاوت میسازد. غرض از بیان این مقدمات این است که نشان دهیم اختلافات در جامعه بسیار زیاد است؛ و همین اختلافات، منشأ فساد و اختلال در اجتماع میگردد.
# تصحیح قرائت متن در باب مقتضی بودن اجتماع برای تنازع
در اینجا کلمهای در متن نیاز به تبیین دارد؛ اگر واژه «اجتماع» را به عنوان مبتدا بگیریم، عبارت اینگونه معنا میشود: «اجتماعِ این انسانها با وجود این اختلافات، مقتضیِ تنازع و فساد و وقوعِ فتنهها است.» یعنی خودِ جامعه با توجه به اختلافاتی که ذکر شد، به گونهای است که در آن، نزاعها، فتنهها و تصادم منافع واقع میشود.
عبارت مصنف چنین است:
«المقتضية للأفعال الصادرة عنهم مظنة التنازع و الفساد و وقوع الفتن»
حال که مقتضیِ فساد فراهم است، وضع قانون و سنت عادله واجب است؛ قانونی که اهل جامعه به وسیله آن متدین به شریعت شوند («يَتَدَيَّنُونَ بِهَا») تا نزاعی میانشان رخ ندهد و عدالت و تعادل در جامعه برقرار گردد.
# لزوم متمایز بودن واضع قانون و اثبات آن از طریق معجزه
این سنت و قوانین (که از آنها به تکالیف تعبیر میکنیم) را خودِ مردم نمیتوانند وضع کنند؛ زیرا در جعل قانون توسط مردم، باز هم خواستهها و امزجه شخصی دخالت میکنند و قوانینی وضع میشود که خودِ آن قوانین مایه درگیری و نزاع بیشتر میگردد. پس جهت رهایی از همان محذورِ تنازع که مخل نظام است، واجب است اسنادِ این سنت و قوانین به شخصی متمایز از دیگران صورت گیرد:
«فوجب استنادها إلى شخص متميز عنهم»
یعنی واجب است واضعِ قانون شخصی باشد که از بقیه مردم متمایز و دارای تشخص باشد. این تمایز به دو امر است:
1. «بِكَمَالِ قُوَاهُ»: یعنی قوای ادراکی و قوای انسانی او کاملتر و قویتر از دیگران باشد.
2. «وَلَهُ عَلَيْهِمْ انْقِيَادٌ وَطَاعَةٌ»: یعنی مردم مقتضیِ انقیاد و طاعت از او را داشته باشند تا به سمت او منقاد گشته و مطیع فرمان او شوند.
راه شناخت و تشخیص چنین شخصی چیست؟ مصنف میفرماید:
« و ذلك إنما يكون بمعجزات تدل على أنها من عند الله تعالى »
این تشخص و تمایز، تنها به وسیله معجزاتی حاصل میشود که دلالت بر الهی بودن او دارند؛ یعنی نشان میدهند که این سنت و معجزات از جانب خداوند متعال است. ضمیر در عبارت «أنّها»، هم به سنت و هم به معجزات بازمیگردد؛ زیرا معجزات مظهر قدرت خداوند بوده و دلالت دارند بر اینکه شریعتِ آوردهشده، همان سنت الهی است.
# تفاوت نفوس در پذیرش حق و لزوم تکثر روشهای ارشادی شارع
مسئله دیگر این است که انسانها در پذیرش خیر و شر، و رذائل و فضائل با یکدیگر متفاوتاند:
« ثم من المعلوم تفاوت أشخاص الناس في قبول الخير و الشر و الرذائل و النقصان و الفضائل بحسب اختلاف أمزجتهم و هيئات نفوسهم »
این تفاوت به دو عامل بستگی دارد:
1. حسبِ اختلافِ امزجه: که امری بدنی و مربوط به مزاج جسمانی آنهاست.
2. حسبِ اختلافِ هیئاتِ نفوس: که امری نفسانی بوده و بستگی به تربیت، محیط و شاکلهای دارد که در نفوسِ خود کسب کردهاند؛ یعنی تربیت خانوادگی و اجتماعی که بر نفس آنها عارض شده و آنها را به سمت صلاح یا فساد سوق میدهد.
چون انسان مرکب از جسم و روح است، تفاوتها گاه از ناحیه امزجه بدنی است و گاه از ناحیه هیئات نفسانی (که همان اخلاق و ملکات هستند)، و گاه از هر دو حیث.
حال که تفاوت اشخاص معلوم گردید:
« فوجب أن يكون هذا الشارع مؤيدا لا يعجز عن أحكام شريعته في جمهور الناس »
واجب است که شارع و قانونگذار از سوی خداوند مؤید باشد تا از استوار ساختن و محکم نمودن شریعت خویش در میان عامه مردم عاجز نماند. این احکامِ شریعت باید برای همگان استوار گردد؛ برای بعضی «بالبرهان» (از طریق استدلال عقلی)، برای برخی «بالموعظة»، برای عدهای با «تأليف القلوب» و برای برخی دیگر «بالإلجاء» (با اعمال قدرت و اجبار)؛ تا شارع بتواند با هر کس به شیوه مقتضی رفتار کرده و شریعتش را در میان همگان نافذ و محکم سازد.
# نقش عبادات در استمرار شریعت پس از رحلت پیامبر
نکته اساسی دیگر این است که زمان شریعتِ یک نبی، بسیار وسیعتر از زمان حیات دنیوی اوست؛ به عنوان نمونه، شریعت حضرت نوح (علیهالسلام) تا زمان بعثت حضرت ابراهیم (علیهالسلام) باقی بود، در حالی که خود ایشان حضور مادی نداشتند. پس زمان شریعت طولانیتر از زمان حیات است.
بنابراین، بعد از رحلت پیامبر، چه عاملی ضامن بقای دین اوست؟ فلاسفه میفرمایند: «عبادات». اگر عبادات تشریع شوند، آحاد مکلفین با انجام مستمر آنها، همواره به یاد پیامبر و فرستنده او (خداوند متعال) میافتند؛ در نتیجه، تصورِ تکلیف و قانونگذار همیشه در ذهن آنان زنده میماند و خود را ملزم به تبعیت از قانون میبینند، حتی اگر شخصِ قانونگذار در میان آنان حضور فیزیکی نداشته باشد. از اینجا فلسفه جعل عبادات و سنت ساختن آنها روشن میشود؛ عبادات وضع شدهاند تا نقش «مذکّر» (یادآور) را ایفا کنند.
البته این اثرِ یادآوری، تنها در عباداتی محقق میشود که با حضور قلب و حواسِ جمع انجام پذیرند. تأثیر عبادت منوط به توجه نفس است و عبادتی که بدون توجه باشد، فاقد اثر کمالی است و چه بسا تأثیری معکوس بر جا بگذارد؛ فهم این مطلب بسیار دقیق است، زیرا عبادتی که خالی از توجه باشد، نه تنها انسان را به کمال نمیرساند، بلکه میتواند مایه گمراهی و غرور کاذب شود. چنانکه در جامعه مشاهده میکنیم برخی افراد نماز میخوانند، اما در بازار و عرصههای اجتماعی به راحتی مرتکب انواع خلافها میشوند؛ این نشان میدهد که نمازِ بیتوجه نتوانسته در جان آنان اثر کند. نمازِ حقیقی آن است که با حضور قلب همراه باشد. به قول بزرگان، در اینگونه نمازهای بیتوجه، این تنها بدن ماست که اعمال نماز را بجا میآورد، اما آن رکن اصلی انسانیت (نفس ناطقه) که باید از طریق نماز صعود کند، بهرهای از آن نمیبرد.
حضور قلب در نماز و جامعیت آن
بسیار مهم است که انسان با تمام وجود خویش نماز بخواند، نه اینکه جزئی از وجود او نماز بگزارد و جزء دیگرش از نماز غافل باشد. متأسفانه گاهی چنین رخ میدهد که تنها جزئی از انسان، یعنی اعضا و جوارح ظاهری او، نمازی صوری میخوانند، در حالی که سایر قوای باطنی غافلاند؛ در این صورت، از چنین نمازی کمالِ حقیقی عاید نفس نمیگردد.
# لزوم استمرار عبادات در تمامی اعصار و احوال
پیش از این، به این مطلب اشاره شد که در زمان حیاتِ نبی نیز انسانها محتاجِ امرِ «مذکّر» (یادآور) هستند؛ همچنین در زمان اوصیاء (علیهمالسلام) که ادامهدهندگان راه انبیا هستند، باز هم نیاز به مذکّر وجود دارد. پس وجودِ تذکر هم در زمان خودِ نبی و هم در زمان اوصیاء جاری است؛ در نتیجه، تشریعِ عبادت اختصاصی به دورانِ بعد از حیات نبی ندارد، وگرنه پیش از رحلتِ ایشان عبادات واجب نمیشدند.
عبادت در تمامی زمانها واجب و ضروری است؛ چرا که انسان در همه احوال نیازمند یادآوری است؛ چه در زمانی که نبی حاضر است، چه در عهد حضور وصیّ، و چه در دورانی که هیچکدام به صورت ظاهر حضور ندارند. زمین هرگز نمیتواند از حجت الهی خالی باشد، اما حتی در زمان ظهور و حضور حجت نیز تکالیف عبادی پابرجا و مرغوباند. پس ما به عبادت به طور مطلق نیاز داریم، نه فقط برای زمانِ بعد از حیات؛ بلکه چه در زمان حیاتِ نبی، چه بعد از حیات وی، و چه وصیّ در جامعه ظاهر باشد یا نباشد، عبادت دائماً سودمند و واجب است؛ حضور انبیا و اوصیا نیز مکلفین را از انجام عبادات بینیاز نمیسازد.
# اضمحلال شریعت پیشین با تجدید سنن الهی
عبادت، مذکّرِ شریعت، فرستاده و ذات اقدس الهی است. مصنف در این باره میفرماید:
« و لما كان النبي لا يتفق في كل زمان وجب أن تبقى السنن المشروعة إلى وقت اضمحلالها و اقتضاء الحكمة الإلهية تجديد غيرها »
چون نبی در هر زمانی حضور فیزیکی ندارد، واجب است که سنتِ مشروعِ او تا زمان اضمحلال آن سنن پابرجا بماند؛ یعنی تا زمانی که شریعتِ جدیدی توسط پیامبر بعدی آورده و نصب شود. تا وقتی آن شریعتِ جدید نیامده، شریعتِ پیامبر قبلی باید پابرجا باشد؛ در حالی که خودِ نبی در همه زمانها حضور ندارد. پس واجب است این سنتِ مشروع تا زمانِ اضمحلال و منسوخ شدنِ این سنن باقی بماند؛ یعنی تا زمانی که حکمت الهی اقتضا کند و تجدیدِ غیرِ آن سنن را استدعا نماید تا شریعتِ دیگری در میان بشر وضع شود. تا آن زمان، باید سنت پیامبر قبلی محفوظ بماند.
# تکرار عبادات و تحکیم یاد خدا در نفوس
مصنف در ادامه میفرماید:
« ففرضت عليهم العبادات المذكرة لصاحب الشرع و كررت عليهم حتى يستحكم التذكير بالتكرير »
بر جمهور مردم عباداتی فرض شده است که یادآورِ صاحبِ شرع و فرستنده او (خداوند متعال) باشند. این عبادت نباید تنها یک بار در طول عمر انجام شود، بلکه باید به صورت مستمر تکرار گردد؛ به همین جهت است که مثلاً روزی پنج مرتبه نماز واجب شده، یا در هر سال یک ماه روزه مقرر گردیده است؛ عبادات «فُفرضت علیهم» (بر آنان اندازهگیری و مقدر شد) تا آن تذکر و یادآوری از راه تکرار، مستحکم و مؤکد گردد. با استمرارِ تکرار، این تذکر در نفسِ انسانها به شکل ملکه درآمده و مستحکم میشود.
# منافع سهگانه امتثال اوامر و نواحی الهی
مصنف میفرماید:
« فيحصل لهم من تلقي الأوامر و النواهي الإلهية منافع ثلاث: »
برای جمهور مردم در دریافتِ اوامر و نواهی الهی و امتثالِ آنها پناهگاه و ملاذی پدید میآید و از این رهگذر، سه منفعت بزرگ عایدشان میشود:
منفعت اول: ریاضت نفس و صیانت از قوای حیوانی
مصنف میفرماید:
« إحداها رياضة النفس باعتبار الإمساك عن الشهوات و منعها عن القوة الغضبية المكدرة لصفاء القوة العقلية، »
اولین منفعت، ریاضت و تمرین دادن نفس است؛ نفس با انقیاد در برابر تکالیف تمرین میکند و با این تمرین به کمال میرسد؛ به این اعتبار که خود را از شهوات حفظ میکند و از قوه غضبیهای که باعث تیره شدنِ قوه عاقله میگردد، منع مینماید.
در اصل، قوه عقلیه و انسانی ما صفا دارد؛ چون جنبه ملکوتی داشته و از عالم قدس آمده است؛ اما این قوای شهوانی و غضبی بدنی هستند که قوه عاقله را مکدّر میسازند. اگر ما بتوانیم قوای حیوانی خویش را رام سازیم، میتوانیم نفس خود را همانگونه که باصفا بوده است، باصفا حفظ کنیم و نگذاریم مکدر گردد. راهِ رام کردنِ نفس، همین ریاضت و جلوگیری از سرکشی شهوت و غضب است.
در بُعد عمل، دو قوه مزاحم (شهوت و غضب) برای قوه عاقله وجود دارد؛ چنانکه در بُعد نظر نیز یک قوه مزاحم به نام «واهمه» داریم. قوه واهمه در بعد نظر، مزاحم قوه عاقله است و اگر قوه عاقله بخواهد حکمِ صحیح صادر کند، واهمه احکام خلاف صادر میکند. در میان قوای عملی نیز دو قوه شهویه و غضبیّه مزاحم عاقله هستند. مرحوم علامه حلی هر دو را ذکر کرده است: «من القوّةِ الشهويّةِ... و من القوّةِ الغضبيّةِ». واژه «المکدّرتينِ» صفت است برای هر دو قوه؛ یعنی هر دو قوه باعث تیرگی و کدورت قوه عقلیه میشوند و غضب به تنهایی عامل آن نیست. پس به نفس ریاضت میدهیم تا تمرین کند که خود را از شهوات حفظ نماید و از قوه غضبیه نیز خود را منع کند تا بتواند صفای قوه عقلیه را حفظ کرده و صفا را فزونی بخشد.
چنانکه میدانید، حکما عبادت را برای عارف به عنوان تمرین همت معرفی میکنند؛ شیخالرئیس ابنسینا در مقاماتالعارفین میفرماید:
« و عند العارف رياضة ما لهممه أو قوى نفسه المتوهمة و المتخيلة ليجرها بالتعويد عن جناب الغرور »[3]
یعنی عبادت برای غیر عارف معامله است، اما برای عارف، تمرینی است جهت عالی ساختن همت نفس، تا نفس را با عادت دادن، از دار الغرور (دنیا) به سمت جناب قدس بکشاند و در سلک و جوار عالم قدس قرار دهد. این عبارتِ ابنسینا در نمط نهم اشارات است. شایان ذکر است مباحثی که در این باب مطرح میکنیم، در فصول دوم، سوم و چهارم از مقاله دهم الهیات شفا و همچنین نمط نهم اشارات آمده است.
منفعت دوم: ادامه نظر در امور عالیه و تفکر در نظام هستی
الثانية تعويد النفس النظر في الأمور الإلهية و المطالب العالية و أحوال المعاد و التفكر في ملكوت الله تعالى و كيفية صفاته و أسمائه
منفعت دوم عبادات، «ادامه نظر» است؛ اثر عبادت این است که نفس را عادت میدهد تا در امور الهی و مطالب عالیه تفکر کند، در احوال معاد بیندیشد و در ملکوت خدا و صفات و اسمای الهی تدبر نماید.
البته خودِ صفت به نحو کنه آن قابل تعقل نیست؛ زیرا صفات عین ذات الهی هستند و همانطور که تفکر در ذات ممکن نیست، تفکر در صفاتی که عینِ ذاتاند نیز مقدور نمیباشد. پس منظور از تفکر در صفات، تفکر در کیفیت و نسبتهای صفات است؛ مانند کیفیتِ تعلقِ صفتِ علم به معلومات، یا چگونگی فیضان وجود؛ زیرا خداوند خود مکیّفِ کیفیات است، نه اینکه دارای کیفیت عارضی باشد.
ابتدا فرمود در ملکوتِ خدا تفکر کنند، و نه در ذاتِ احدیت؛ زیرا معرفتِ کنه ذات میسر نیست. سپس تفکر در اسرار صفات را مطرح ساخت، و اکنون میفرماید در افعال او تفکر کنند که چگونه موجودات به نحو متسلسل و منظم، از مبدأ اعلی فیضان یافته و تحقق پیدا کردهاند.
بر اساس دیدگاه حکما، موجودات اینگونه نیستند که مستقیماً و بدون واسطه صادر شوند، بلکه معتقدند موجودات به ترتیب در نظام جهان قرار گرفتهاند. در رأس، واجب تعالی است که واجبالوجود بالذات است؛ و در بین ممکنات، اولین صادر عقول هستند، بعد نفوس، بعد صور (اعم از صور جسمیه یا نوعیه یا هر دو). از کلمات خواجه نصیرالدین طوسی در شرحِ اشارات برمیآید که صورت مطلق را اراده کرده است، و در الهیاتِ شفا نیز برمیآید که مرتبه چهارم، صورت جسمیه یا صورت نوعیه است. به این ترتیب، جهان مادی منظم گشته است؛ عقول در درجه عالی (مرتبه اول)، نفوس در مرتبه دوم، صور در مرتبه سوم و هیولا در مرتبه چهارم قرار دارد.
البته حکما نظام عالم را به گونهای دیگر نیز درجهبندی میکنند: اول عقول، دوم نفوس فلکی، سوم عناصر اربعه و چهارم عالم کون و فساد (عناصر مرکبه). با این حال، سلسله موجودات منظمشده از عالی به دانی همان عقول و نفوس است. عقول نیز همگی در یک درجه قرار نمیگیرند، بلکه مقطع عقول خود دارای درجاتی است؛ عقل اول در بالاترین درجه و عقل دهم در پایینترین درجه قرار دارد،پایینتر از عقول، واسطهها قرار میگیرند؛ در عقول و نفوس نیز نظام به همین ترتیب است؛ یعنی در بخش نفوس، اینطور نیست که همه نفوس با هم در مرتبهای مساوی قرار گرفته باشند، بلکه در آنجا نیز سلسلهمراتب و ترتیب محفوظ است.
همین امر در اجسام نیز جاری است؛ ممکن است بگوییم صورت جسمیه بیش از یکی نیست و جسم در کل عالم حقیقتِ واحدی است، اما صور نوعیه با یکدیگر اختلاف و تعدد دارند. اگر پرسیده شود: «چرا صورت جسمیه یا هیولا را واحد میدانید؟»، پاسخ این است که ما یک جسم مشترک بین اجسام عنصری داریم و به همین ترتیب، هیولای مشترکی در عالم داریم که واحد است.
پس معلوم شد در تمام این پنج مرتبه (عقول، نفوس، صور، جسم طبیعی و هیولا)، در درون خودشان نیز سلسلهمراتب برقرار است؛ یعنی بین عقول ترتیب است، بین نفوس ترتیب است، بین صور نوعیه ترتیب است، و بین اجسام و هیولا نیز مراتب برقرار است.
شایان ذکر است نفوسِ واقع در قوس نزول، نفوس فلکی هستند و شامل نفوس انسانی نمیشوند. آن پنج مرتبهای که ذکر شد (عقول، نفوس، صور، جسم طبیعی و هیولا)، مراتب قوس نزول هستند. اما هنگامی که نظام هستی میخواهد در قوس صعود بالا بیاید، عناصر با یکدیگر ترکیب میشوند و معدن، نبات و حیوان پدید میآیند. از اینجا به بعد، وسایط و حلقههای صعود آغاز میگردد:
- حلقه اول، جماد و معدن است.
- حلقه دوم، نبات است.
- حلقه سوم، حیوان است.
- حلقههای چهارم و پنجم به انسان منتهی میشود.
پس در قوس صعود نیز پنج مرتبه یا پنج حلقه داریم. نفس نباتی، نفس حیوانی و نفس انسانی مربوط به عالم صعود هستند و ربطی به قوس نزول ندارند؛ زیرا نفوس قوس نزول، نفوس فلکی هستند.
مصنف میفرماید:
« و تحقق فيضان الموجودات عنه تعالى متسلسلة في الترتيب الذي اقتضته الحكمة الإلهية »
یعنی تحقق فیضان موجودات از حقتعالی به نحو متسلسل و پیدرپی، در ترتیبی است که حکمت الهی آن را اقتضا نموده است. البته تفصیلِ این نظمِ صعود و نزول بسیار مفصلتر است و بنده به اختصار به آن اشاره کردم.
# براهین قطعیه و تفاوت دیدگاه حکما و متکلمین
مصنف در ادامه میفرماید:
«بِالْبَرَاهِينِ الْقَطْعِيَّةِ الخَالِيَةِ عَنِ الْمُغَالَطَةِ»
یعنی نظر و تفکر در ملکوت و افعال الهی باید مستند به براهین قطعیه باشد. این براهین باید قطعی و خالی از مغالطه باشند؛ زیرا قیاسهای ظاهری گاه به مغالطه آلوده میشوند. مصنف تصریح میکند که براهین باید قطعی و خالی از مغالطه باشند؛ البته برهان قطعی ذاتاً خالی از مغالطه است، زیرا قضیهای علمی است که متعلق علم یقینی واقع میشود.
میان متکلمین و حکما در تعریف امر قطعی اختلاف است؛ متکلمین میگویند امر قطعی و علمی، امری است که مطابق با واقع باشد؛ اما فیلسوف این تعریف را کافی نمیداند و شرط میکند براهین قطعیه اولاً یقینی باشند و ثانیاً از مغالطه پیراسته باشند.
# منفعت سوم: تذکر ثواب و عقاب اخروی و اقامه عدل
سومین منفعتی که انسان از عبادت میبرد این است:
« و الثالثة تذكرهم ما وعدهم الشارع من الخير و الشر الأخرويين »
یعنی متذکر شدنِ جمهورِ مردم به آنچه شارع از خیرات و شرور اخروی به آنان وعده داده است. در مورد خیر، واژه «وعده» و در مورد شر، واژه «وعید» به کار میرود؛ منتها در اینجا مصنف از باب غلبه، لفظ «وعده» را به کار برده و «وعید» را مستقلاً ذکر نکرده است؛ یعنی «وعد» را بر «وعید» غلبه داده است.
عبارت «تذكُّرُهُمْ مَا وَعَدَهُمُ الشَّارِعُ» به این معناست که متذکر شوند آنچه را که شارع به آنها وعده داده است؛ و این تذکر باید به گونهای در نفوس اثر کند که نظام زندگی آنان حفظ شود؛ حفظ نظامی که مقتضیِ تعادل و ترافد (یعنی تعاون و همیاری) میان آحاد جامعه است.
# تبیین مفهوم زیادت اجر و ثواب در کلام شارح
این موارد، امتیازات و فواید ذاتی عبادت بود. خواجه طوسی در متن فرمود: «مَعَ زِيَادَةِ الْأَجْرِ وَالثَّوَابِ»؛ و مرحوم علامه حلی در توضیح آن میفرماید:
« زاد الله تعالى لمستعملي الشرائع الأجر و الثواب في الآخرة. »
یعنی خداوند متعال به امتثالکنندگان و به کار گیرندگان شرایع و تکالیف، پاداش و اجر اضافه عطا میفرماید.
سپس علامه حلی میفرماید:
« فهذه مصالح التكليف عند الأوائل »
پس مصالحِ تکلیف نزد اوائل (یعنی قدمای فلاسفه) آشکار گردید؛ و متأخرین نیز در این مسلک از قدما پیروی کردهاند؛ بنابراین، این تبیین اختصاصی به قدما ندارد و متأخرین نیز همین سخن را گفتهاند. اما چون قدمای فلاسفه در این تبیین پیشگام بودهاند، مصالحِ تکلیف به آنان نسبت داده شده است.
آن منافعِ سهگانهای که پیشتر ذکر شد، استفادههایی هستند که انسان در همین دنیا از آنها بهرهمند میشوند و امور زندگی او را سامان میدهند (هرچند برخی از آنها مقدمه آخرت هستند)؛ اما «اجر و ثواب»، پاداشی محض و متعلق به آخرت است که ما در این دنیا از حقیقت، کموکیف و جزئیات دقیق آن بیخبریم و تنها به نحو اجمال میدانیم که پاداشی اخروی برای طاعات وجود دارد. به همین جهت، پاداشهای اخروی را به عنوان منافعِ زائد بر منافعِ دنیویِ تکالیف برمیشماریم.
ان شاءالله ادامه مباحث برای جلسات آینده پی گرفته خواهد شد.