« فهرست دروس
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید:
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند:
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/08/03

بسم الله الرحمن الرحیم

آیات دال بر مذمت بندگان بر کفر و معاصی و توبیخ آنان/مساله ششم در فاعلیت عبد /مقصد سوم در افعال باری تعالی

 

موضوع: مقصد سوم در افعال باری تعالی/مساله ششم در فاعلیت عبد /آیات دال بر مذمت بندگان بر کفر و معاصی و توبیخ آنان

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

صنف چهارم: آیات دال بر مذمت بندگان بر کفر و معاصی و توبیخ آنان

 

الرابع الآيات الدالة على ذم العباد على الكفر و المعاصي و التوبيخ على ذلك[1]

پیش از این بیان شد که اشاعره به آیاتی استدلال کرده‌اند تا از طریق آن‌ها مسأله جبر (یعنی عدمِ تأثیرِ قدرت و اراده انسان در فعلِ خویش) را اثبات نمایند. ما آن آیات را توضیح دادیم و سپس مطرح ساختیم که این آیات معارض‌هایی دارند. در مقام مقایسه میان آیات مورد استدلال اشاعره و آیات معارض، بیان کردیم که آیات معارض به ده صنف تقسیم می‌شوند؛ سه صنف از آن‌ها را قرائت کردیم و اکنون صنف چهارم را آغاز می‌کنیم.

در صنف چهارم، آیاتی را بررسی می‌کنیم که بندگان را بر کفر و معصیت مذمت و سرزنش کرده‌اند. این آیات دلالت بر این دارند که کفر از خودِ انسان صادر می‌شود؛ کفر فعلِ اختیاریِ انسان است، نه اینکه فعلِ خدا باشد و صرفاً از مجرای انسان صادر شود (به نحوی که انسان صرفاً محلِ صدورِ فعل باشد)، بلکه انسان فاعلِ حقیقیِ این فعلِ قبیح است؛ زیرا مذمت و توبیخِ صادرشده از حکیم، تنها بر فاعلِ فعلِ قبیح وارد می‌شود، نه بر موجودی که هیچ نقشی در فاعلیت ندارد. حکیم هیچ‌گاه مذمت را بر شخصی که فاعل نیست وارد نمی‌کند. اگر کسی فاعلِ شر باشد، سزاوار مذمت است و آیات نیز دقیقاً او را مذمت می‌کنند. آیات را قرائت و تفسیر می‌کنیم.

سوال:

[پاسخ]: بله، در صنف دوم، مدح مؤمنین، مذمت کفار و نیز وعد و وعید با هم مطرح بودند؛ اما در این صنف (صنف چهارم)، ما صرفاً مذمت بر کفر و معاصی را داریم و مسأله وعد و وعید در میان نیست. تفاوت این صنف با صنف دوم در همین نکته است؛ چراکه در آیات صنف دوم، محوریتْ بر جزا، پاداش و تهدید به مجازات بود، اما در آیات صنف چهارم، تمرکزِ محض بر مذمتِ کفر و معصیت است.

صنف چهارم، آیاتی هستند که دلالت بر مذمت بر کفر و معاصی دارند؛ چه کسانی که مرتکب معصیت می‌شوند و چه کسانی که کافرند. این امر اختصاصی به مؤمنین ندارد؛ کفار نیز مرتکب معصیت می‌شوند، زیرا همان‌گونه که مکلف به اصول هستند، مکلف به فروع نیز می‌باشند. بنابراین، آنان نیز نافرمانی می‌کنند و البته بزرگ‌ترین معصیتشان همان کفر است. کفار هم بر کفرشان و هم بر معصیتشان مذمت می‌شوند و مؤمنین نیز بر معصیتشان. «توبیخ علی ذلک» یعنی سرزنش بر هر یک از کفر و معاصی.

نمونه‌هایی از آیات صنف چهارم:

۱. قول خدای متعال در آیه ۲۸ سوره بقره:

﴿كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ﴾[2]

این آیه در مقام مذمت است؛ استفهامی است توبیخی و اعتراضی، و روشن است که کفر باید از خودِ آنان صادر شده باشد تا توبیخِ خداوند درباره آنان معنا پیدا کند.

۲. آیه ۹۴ سوره اسراء:

﴿وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَى إِلَّا أَنْ قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَرًا رَسُولًا﴾[3]

هنگامی که هدایت برای مردم آمد، آنان را از ایمان آوردن باز نداشت مگر این بهانه که گفتند: آیا خدا بشری را به عنوان رسول فرستاده است؟ مانعِ ایمان آوردنِ آن‌ها همین بهانه بود؛ زیرا معتقد بودند رسول حتماً باید فرشته باشد. در اینجا ملاحظه می‌کنید که منع از ایمان و ایمان نیاوردن به خودِ آنان نسبت داده شده است؛ مفادِ «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا» این است که آنان ایمان نیاوردند و این ایمان نیاوردن و کافر شدن به خودِ بشر نسبت داده شده است، نه به خداوند.

۳. آیه ۳۹ سوره نساء:

﴿وَمَاذَا عَلَيْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ﴾[4]

یعنی چه زیان و ضرری به آنان وارد می‌شد اگر به خدا و روز قیامت ایمان می‌آوردند؟ اگر ایمان می‌آوردند، معلوم بود که ایمان آوردن فعلِ خودِ آنان است؛ افزون بر این، کفر نیز که همان عدمِ ایمان است، کارِ خودِ آن‌هاست و خدا آنان را بر آن مذمت می‌کند. این استفهام گرچه صوری است، اما در واقع افاده مذمت می‌کند.

۴. آیه ۷۵ سوره ص (که خطاب به شیطان گفته می‌شود):

﴿مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ﴾[5]

امتناع از سجده و ترکِ سجده به خودِ شیطان نسبت داده شده است و شیطان مورد خطاب و توبیخ قرار گرفته است. کسانی که قائل به جبر هستند معتقدند هیچ موجودی غیر از خدا فاعل نیست و همه موجودات صرفاً مجرای فعلِ الهی هستند، که از جمله آن‌ها خودِ شیطان است؛ اما اگر ما ثابت کنیم که شیطان مختار است، به راحتی می‌توانیم مختار بودنِ انسان را نیز ثابت کنیم؛ زیرا اگر حتی یک موجودِ مختار غیر از خداوند در عالم اثبات شود، قاعده عام و ادعای کلیِ اشاعره باطل می‌گردد.

۵. آیه ۴۹ سوره مدثر:

﴿فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ﴾[6]

که متعلق به معترضین و اعراض‌کنندگان است؛ پیش از این آیه نیز ذکرِ اعراض‌کنندگان آمده و «مُعْرِضِينَ» حال است برای ضمیرِ «لَهُمْ». مراد از «تَذکِرَه» نیز قرآن است؛ یعنی چه شده است آن‌ها را که در حال اعراض از تذکره (قرآن) هستند و به آن ایمان نمی‌آورند؟ این آیه نیز همان‌طور که توجه دارید، استفهامی توبیخی است و ایمان نیاوردن و اعراض کردن را به خودِ این انسان‌ها نسبت می‌دهد.

۶. آیه ۷۱ سوره آل‌عمران:

﴿لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ﴾[7]

چرا حق را با تحریف مخلوط می‌کنید؟ اختلاط حق و باطل به معنای تحریفِ حق است و چون این کار را خودشان انجام می‌دهند، توبیخ می‌شوند که نشان می‌دهد فعلْ کارِ خودِ آن‌هاست.

۷. آیه ۹۹ سوره آل‌عمران:

﴿لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ﴾[8]

یعنی «لِمَ تَمْنَعُونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ»؛ چرا مردم را از راه خدا بازمی‌دارید؟ این منع کردن و بازداشتن، کاری است که به خودِ آنان نسبت داده شده است. این نسبت‌ها همگی نشان می‌دهند که فعل از بشر صادر می‌شود و انسان در افعالِ خویش مختار است. این توضیحِ مربوط به صنف چهارم بود.

 

صنف پنجم: آیات دال بر تخییر و تهدید

 

الخامس الآيات الدالة على التهديد و التخيير[9]

صنف پنجم، آیاتی هستند که دلالت بر صدور فعل از انسان و اختیار او دارند؛ بدین نحو که دلالت بر «تخییر» می‌کنند. در این آیات به انسان گفته می‌شود: «اگر می‌خواهی این کار را انجام بده و اگر می‌خواهی آن کار را.» البته این تخییر در مقام «تهدید» است، نه اینکه از نظر تشریعی واقعاً او را در انتخاب کفر و ایمان آزاد بگذارد؛ مثلاً بگوید اگر می‌خواهی مشرک باش و اگر می‌خواهی مؤمن باش. این تخییر، تخییری تشریعی نیست که واقعاً مختار به کفر باشد، بلکه او عقلاً و شرعاً مکلف به ایمان و پرهیز از کفر است، اما لفظِ تخییر در اینجا افاده تهدید و تخویف می‌کند. حال اگر انسان در انجام کار اختیار نداشته باشد، توبیخ و تهدیدِ او بی‌معنا خواهد بود.

البته ممکن است گفته شود که این دسته پنجم با دسته دوم وجوه اشتراکی دارد؛ زیرا در دسته دوم نیز مباحث مربوط به تهدید، بشارت و مانند آن مطرح بود. لیکن تفاوت در این است که در صنف دوم موضوعات گوناگونی از جمله وعید و تهدید مطرح بود، اما در صنف پنجم، آیاتی مد نظر هستند که به نحو خاص دلالت بر تخییری دارند که مفیدِ معنای تهدید است.

# نمونه‌هایی از آیات صنف پنجم:

۱. قول خدای متعال در آیه ۲۹ سوره کهف:

﴿فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ﴾[10]

هر کس می‌خواهد ایمان بیاورد و هر کس می‌خواهد کافر شود. واضح است که این تخییر، رافعِ تکلیف و التزام ما به ایمان نیست؛ یعنی چنین نیست که مجاز باشیم میان ایمان و کفر هر کدام را خواستیم برگزینیم، بلکه ما موظف به ایمان آوردن هستیم. این تخییر و تهدید نشان می‌دهد که ما امکان و تواناییِ ایمان آوردن و کفر ورزیدن، هر دو را داریم و هر دو فعل می‌تواند از ما صادر شود، منتها ما را تهدید می‌کنند که راه کفر را انتخاب نکنیم و فقط مسیر ایمان را برگزینیم و این امر نشان می‌دهد که انتخاب در اختیارِ خودِ ماست.

سوال:

[پاسخ]: بله، در اینجا کاملاً مشخص است که آیه در مقام تهدید است؛ نه اینکه ما را به اختیارِ تشریعیِ خود واگذار کرده باشد تا بگوییم مجازیم هر کدام را خواستیم انتخاب کنیم. تفاوت در این است که مثلاً آیه ﴿إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ﴾ جنبه خبری دارد، اما در این آیه لحنْ جنبه امر و دستور («فَلْيُؤْمِنْ»، «فَلْيَكْفُرْ») دارد.

حال آیا معنا دارد که خداوند به کفر دستور دهد؟ خیر، معنا ندارد؛ پس این امرْ صیغه امرِ تهدیدی است. مطلب روشن است که در اینجا تهدید اراده شده است؛ زیرا اگر بخواهیم آیه را حمل بر حقیقت کنیم و تهدید را از آن استفاده نکنیم، معنایش این می‌شود که خدا به کفر امر کرده است، در حالی که خداوند هرگز به کفر امر نمی‌کند.

سوال:

پاسخ: از سوی دیگر، برداشتی که برخی مطرح کرده‌اند مبنی بر اینکه: «هر کس را که خدا بخواهد، پس باید ایمان بیاورد و هر کس را که خدا بخواهد، پس باید کافر شود»، گرچه ادعا شده، اما ظاهر آیه این است که مشیت («شَاءَ») منسوب به خودِ انسان است.

# [تحلیل مبنایی معارضه و مرجع ضمیر «شاء»]

سوال:

پاسخ: بسیار خوب، حتی با فرض وجود آن احتمالات، این آیات می‌توانند با آیات مورد استدلال مجبّره معارضه کنند. غرض اصلی ما در اینجا صرفاً اقامه دلیلِ مستقل نیست، بلکه ایجاد و اثبات معارضه میان آیاتی است که آنان به آن‌ها استدلال کرده‌اند و آیاتی که ما مطرح می‌کنیم. ما بطلانِ جبر را پیش از این به ضرورت و بداهت ثابت کرده‌ایم؛ لذا از این آیات لزوماً به عنوان تنها دلیلِ بطلانِ جبر استفاده نمی‌کنیم، بلکه آن‌ها را به عنوان معارض در برابر دلایل اشاعره قرار می‌دهیم. البته اگر آیه‌ای علاوه بر معارضه، قابلیت دلیلیت مستقل بر عدم جبر را نیز داشته باشد، مانعی در استفاده از آن نیست.

هدف اساسی این است که آیات مورد استدلالِ اشاعره را با آیاتی که ظاهرشان عدمِ جبر است معارض قرار دهیم. حال اگر در آیه‌ای مانند ﴿فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ﴾، ضمیرِ فاعل در فعل «شَاءَ» را به «الله» برگردانیم، آیه مؤیدِ جبر خواهد بود و اگر ضمیر را به «بشر» برگردانیم، دال بر عدمِ جبر و اختیار خواهد بود. از آنجا که هر دو احتمال مطرح شده است، برخی ممکن است بگویند آیه هم می‌تواند بر جبر دلالت کند و هم بر عدمِ آن، و در نتیجه بر اساس تعارضِ این دو برداشت، آیه از دلیلیت ساقط می‌شود.

اگر ضمیرِ «شَاءَ» بر اساس یک قول به «الله» برگردد و بر اساس قول دیگر به «عباد»، تعارض رخ می‌دهد؛ اما اگر اثبات کردیم که ضمیر قاعدتاً باید به «عباد» بازگردد و احتمال بازگشت آن به «الله تعالی» را خلافِ سیاق و خلافِ ظاهر دانستیم، در این صورت آیه دلیلیتِ تام پیدا می‌کند و معارضِ عدله مجبره خواهد بود. پس اگر آیه را مجمل بگذاریم، با آیات آن‌ها تعارض و تساقط می‌کند و دیگر برای آنان قابلِ استدلال نخواهد بود، و اگر ظاهرِ آن را اخذ کنیم، دلیل بر عدمِ جبر است.

سوال:

پاسخ: ظاهر آیه اقتضا دارد که ضمیر به عباد بازگردد؛ زیرا اگر ضمیر به «الله» بازگردد، معنای عبارت چنین می‌شود: «هر کس را که خدا بخواهد، باید ایمان بیاورد»، یعنی اگر خدا خواست که ایمان بیاوریم، حتماً باید ایمان بیاوریم و اگر خواست کافر شویم، حتماً کافر شویم؛ که این بازگشت دادن به مشیتِ الهی، اثبات‌کننده جبر است. گرچه در این فرض نیز لفظِ ایمان به بشر نسبت داده شده، اما چون منشأ و علتِ تامه صدورِ آن مشیتِ الهی فرض شده، فعلْ اضطراری خواهد بود.

سوال:

پاسخ: اگر مشیت الهی منشأِ تام و علتِ موجبه فعل قرار گیرد، اسنادِ فعل به انسان مجازی خواهد بود؛ زیرا فعل در حقیقت فعلِ انسان نیست، بلکه صادر از مشیتِ الهی است. ما نمی‌توانیم هم بگوییم فعل تماماً از مشیتِ خدا صادر شده و هم اینکه کارِ خودِ ماست؛ زیرا مستلزمِ تواردِ علتین بر معلولِ واحدِ شخصی است که محال می‌باشد. پس برای اینکه نسبتِ ایمان به بشر حقیقی باشد، نباید آیه را بر جبر حمل کرد؛ بلکه باید ظاهرِ سیاق را حفظ نمود و ضمیر را به «عباد» بازگرداند. مرجعِ ضمیر در «شَاءَ»، همان موصولِ «مَنْ» (مَنْ شَاءَ مِنَ العِبادِ) است.

سوال:

پاسخ: اگر بخواهیم ضمیر را به «الله» برگردانیم، ناچاریم تقدیر بگیریم: ﴿مَنْ شَاءَ اللهُ إِيمانَهُ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ اللهُ كُفْرَهُ فَلْيَكْفُرْ﴾؛ در حالی که تقدیر گرفتن خلافِ ظاهر است. ظهورِ لفظیِ آیه و اصلِ عدمِ تقدیر، اقتضا دارد که ضمیر به «عباد» بازگردد، از این رو، احتمال بازگشت ضمیر به «الله» مرجوح است.

سوال:

[پاسخ به اشکال ادبی در آیه]: برخی اشکال می‌کنند که اگر ضمیر به «الله» برگردد، با صیغه امرِ «فَلْيُؤْمِنْ» سازگار نیست؛ زیرا معنای آن این می‌شود: «هر کس را که خدا اراده کند، پس باید ایمان بیاورد»، که در اینجا امرِ تکلیفی یا تکوینی با مشیت الهی تداخل پیدا می‌کند.

سوال:

پاسخ: اگر تعبیر آیه به صورت مضارعِ خبری مانند «یُؤمِنُ» بود، این توجیه آسان‌تر بود، اما اکنون که صیغه امرِ «فَلْيُؤْمِنْ» به کار رفته است، صیغه امر دلالت بر این دارد که کار از روی اختیار و تکلیف از مکلف خواسته شده است. در هر صورت، حتی اگر قرینه‌ای هم در میان نباشد و احتمالات متعارض تلقی شوند، آیه از دلیلیت برای طرفین ساقط می‌شود؛ اما همان‌گونه که بیان شد، ترجیح قاطع با بازگشت ضمیر به عباد است.

سوال:

پاسخ: در خصوص بازگشت ضمیر به «الله» بدون ذکرِ لفظ جلاله در سیاقِ نزدیک نیز باید گفت که از نظر قواعد عربی، لازم نیست حتماً مرجعِ ضمیر پیش از آن صریحاً ذکر شده باشد؛ چرا که بازگشت ضمیر به خداوند متعال به جهت وضوحِ ذهنی شایع است، هرچند در اینجا نیازی به این تکلف نیست و ظاهرِ عبارت کاملاً مستغنی از تقدیر است.

۲. آیه ۴۰ سوره فصلت:

﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾[11]

هر کاری که می‌خواهید انجام دهید. روشن است که این تخییر به معنای اباحه و رخصتِ مطلق برای انجام هر عملی نیست، بلکه صیغه امر در اینجا برای «تهدید» است. نفسِ تهدید و نسبت دادنِ فعل به مشیتِ مکلفین در عبارتِ ﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾، دلالت بر این دارد که افعال کارِ خودِ ماست و ما در انجام آن‌ها مختاریم.

۳. آیه ۳۶ و ۳۷ سوره مدثر:

﴿نَذِيرًا لِلْبَشَرِ لِمَنْ شَاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ﴾[12]

عبارتِ «لِمَنْ شَاءَ» بدل است از «لِلْبَشَرِ»؛ یعنی «نَذیرًا لِلْبَشَرِ، نَذیرًا لِمَنْ شَاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ». تقدم و تأخر در اینجا به معنای پیشی گرفتن در اعمالِ خیر (مانند ایمان) یا عقب ماندن و تأخر گزیدن از کار خیر (مانند کفر) است. این پیامبر ترساننده و انذاردهنده برای بشر است و همچنین هشداردهنده است برای هر کس از شما که بخواهد در طریقِ خیر تقدم یابد یا تأخر گزیند. مشیت، تقدم و تأخر همگی در این آیه به خودِ ما نسبت داده شده‌اند و لحنِ آیه نیز متضمنِ تهدید است. پیامبر انذاردهنده همه شماست؛ چه کسانی که راه تقدم را برمی‌گزینند و چه کسانی که راه تأخر را.

سوال:

پاسخ: همچنین اگر «نَذیر» را صفتِ فعلی به معنای مُنذِر بگیریم، فعلِ انذار به پیامبر نسبت داده شده است؛ از این جهت نیز می‌توان آیه را دال بر بطلانِ جبر دانست، زیرا فعل به فاعلِ مختار (پیامبر) نسبت داده شده است، هرچند این جنبه از آیه از سنخ صنف پنجم (که تخییرِ توأم با تهدیدِ مکلف است) نبوده و متعلق به صنف اول (اضافه فعل به فاعلِ آن) می‌باشد.

۴. آیه ۵۵ سوره مدثر:

﴿فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾[13]

ضمیر در «ذَكَرَهُ» به قرآن بازمی‌گردد؛ یعنی هر کس بخواهد از قرآن پند می‌گیرد و متذکر می‌شود. این امر نیز جنبه تهدید دارد؛ گرچه ظاهرِ عبارتْ کار را به مشیتِ ما واگذار کرده است، اما در واقع تکلیفی است که ترکِ آن مستوجبِ عقاب خواهد بود و این حالتِ تهدید و انذار، نشان‌دهنده اختیارِ ما در پذیرش تذکر است.

۵. آیه ۱۹ سوره مزمل و آیه ۲۹ سوره انسان:

﴿فَمَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا﴾[14]

مرجعِ «إِلَى رَبِّهِ»، به سوی رضوان و رضای پروردگار است. اتخاذِ سبیل نیز به معنای پذیرشِ انذار، ایمان آوردن و اطاعتِ حق است؛ یعنی هر کس بخواهد، راهی به سوی رضای الهی اتخاذ می‌کند و با طاعت و ایمان، خود را به تقربِ الهی می‌رساند. معنای آیه این نیست که امرْ دل‌بخواهی است و تساویِ طرفین اراده شده باشد؛ بلکه همه موظف به طیِ این مسیر هستند و آیه در مقام تهدیدِ کسانی است که از اتخاذِ این سبیل امتناع می‌ورزند.

سوال:

پاسخ: این معنای تهدید از سیاقِ آیات به‌خوبی فهمیده می‌شود و نیازی به تصریحِ لفظی ندارد؛ همان‌گونه که مخاطبِ آگاه با مواجهه مستقیم با این آیات، لحنِ تهدیدآمیزِ آن را درک می‌کند.

۶. آیه ۳۹ سوره نبأ:

﴿فَمَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ مَآبًا﴾[15]

«مَآب» به معنای مرجع و محلِ بازگشت است؛ یعنی هر کس بخواهد، با طاعتِ الهی مرجعی به سوی پروردگارش اتخاذ می‌کند تا طاعتْ او را به تقربِ الهی بازگرداند و اگر انحرافی داشته تدارک کند. این آیه نیز متضمنِ تهدیدِ کسانی است که برای خود مرجع و مآبی به سوی پروردگارشان فراهم نمی‌کنند.

۷. آیه ۱۴۸ سوره انعام:

﴿سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا أَشْرَكْنَا وَلَا آبَاؤُنَا﴾[16]

مشرکان می‌گویند: اگر خدا می‌خواست، نه ما مشرک می‌شدیم و نه پدرانمان. خداوند این کلامِ آنان را به عنوان یک بهانه باطل ذکر کرده و آنان را تهدید می‌کند؛ چرا که آنان نباید این‌گونه احتجاج می‌کردند، بلکه وظیفه داشتند شرک نورزند. البته اگر مشیتِ قاهره و تکوینیِ الهی بر این تعلق می‌گرفت که هیچ‌کس شرک نورزد، کسی مشرک نمی‌شد؛ اما از آنجا که خداوند امور را به اختیارِ خودِ انسان‌ها واگذار کرده است، آنان با سوءِاختیارِ خود مشرک می‌شوند و سپس بهانه می‌آورند که اگر خدا می‌خواست، ما شرک نمی‌ورزیدیم. خداوند این سخن را رد کرده و آنان را تهدید می‌کند که این کلام عذرِ موجهی نیست و نباید تقدیر و مشیت را بهانه جبرِ خود قرار دهند.

سوال:

پاسخ: (کتاب شریف المطالب العالیة فخر رازی، جلد دهم که آخرین جلد این اثرِ گران‌سنگ است، تفصیلاً به همین مباحث اختصاص دارد و دلایل عقلی و نقلیِ هر دو طرف – اشاعره و معتزله – را همراه با پاسخ‌های آن‌ها مطرح ساخته است. فخر رازی گرچه بر مذهب اشعری است و گرایش به نوعی جبر کلامی و جبر فلسفیِ مبتنی بر علیت دارد و در اثبات آن تلاش می‌کند، اما در این بخش تمامی ادله و پاسخ‌ها را گرد آورده است).

۸. آیه ۲۰ سوره زخرف:

﴿وَقَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَاهُمْ﴾[17]

اگر [خدای] رحمان می‌خواست، ما آن‌ها (بت‌ها) را عبادت نمی‌کردیم. خداوند این کلام را نیز به عنوان بهانه‌ای باطل رد کرده و آنان را تهدید می‌کند. خداوند به آنان فرمان داده بود که غیرِ او را عبادت نکنند، اما آنان به راهِ شرک رفتند و برای توجیهِ فعل خود، ادعا کردند که چون خدا مانعِ تکوینیِ ما نشده، پس راضی به این امر بوده است. آیه درصددِ نفیِ این بهانه‌تراشی‌ها و تهدیدِ مشرکان است. حتی اگر این محاجه مربوط به آخرت باشد، باز هم دلالت بر ابطالِ جبر دارد؛ زیرا نشان می‌دهد که آنان درصددِ عذرتراشیِ باطل برای افعالِ اختیاریِ خود بوده‌اند.

 

صنف ششم: آیات دال بر حث و شتاب کردن در انجام افعال پیش از فوات فرصت

السادس الآيات الدالة على المسارعة إلى الأفعال قبل فواتها[18]

صنف ششم، آیاتی هستند که دلالت بر حثّ و شتاب کردن در انجام افعال پیش از فواتِ فرصت دارند. در این آیات دستور داده شده است که پیش از پایان یافتنِ مهلت و فوتِ وقت، افعالِ شایسته را انجام دهیم؛ لذا این سرعت و مبادرت، دلالت بر این دارد که افعال کارِ خودِ ماست و از ما خواسته شده است که پیش از ضایع شدنِ فرصت، بدان‌ها مبادرت ورزیم.

[فرق صنف اول و ششم]: صنف اولِ آیات، فعل را به ما نسبت می‌داد؛ اما در صنف ششم، سرعت و مبادرت در فعل از ما خواسته شده است.

# نمونه‌هایی از آیات صنف ششم:

۱. آیه ۱۳۳ سوره آل‌عمران:

﴿وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ﴾[19]

انسان نمی‌تواند مستقیماً به خودِ مغفرت شتاب کند (چون مغفرت فعلِ خداست)؛ بلکه مراد «سَارِعُوا إِلَى مَا يُوجِبُ المَغْفِرَةَ» است؛ یعنی شتاب کنید به سوی آنچه موجب مغفرت می‌شود که عبارت است از انجام طاعات، توبه یا اداء فرائض. طلبِ سرعت و مبادرت در این امور، دال بر اختیاری بودنِ این افعال است.

۲. آیه ۳۱ سوره احقاف:

﴿أَجِيبُوا دَاعِيَ اللَّهِ﴾[20]

دعوت‌کننده الهی را اجابت کنید. مراد از داعیِ الهی، پیامبر اکرم (ص) است که مردم را به ایمان دعوت می‌کند؛ یعنی او را با اطاعت کردن اجابت کنید. امرِ به اجابت، ناظر به فعلِ خودِ ماست و نشان می‌دهد که اجابتْ کارِ اختیاریِ انسان است.

۳. آیه ۲۴ سوره انفال:

﴿اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ﴾[21]

اجابت کردنِ خدا و پیامبر به وسیله طاعت، فعلِ اختیاریِ ماست که از ما درخواست شده است. شتاب و سرعت در عمل که در آیه «سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ» مطرح شد، به معنای مبادرت به اسبابِ مغفرت (یعنی توبه، طاعت یا ادای فرائض) است و همگی گویای صدورِ فعل از سوی ماست.

۴. آیه ۵۵ سوره زمر:

﴿وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ﴾[22]

از بهترین چیزی که از جانب پروردگارتان به سوی شما نازل شده است (یعنی قرآن) پیروی کنید. پیروی کردن از قرآن در اختیارِ ما و فعلِ ماست که به آن مکلف شده‌ایم.

۵. آیه ۵۴ سوره زمر:

﴿وَأَنِيبُوا إِلَى رَبِّكُمْ﴾[23]

با توبه و انابه به سوی پروردگارتان بازگردید و تسلیمِ او شوید. انابه و بازگشت به سوی خدا کارِ ماست که انجامِ آن از ما خواسته شده است.

 

صنف هفتم: آیات دال بر ترغیب به استعانت از خدا و پذیرش الطاف الهی

السابع الآيات التي حث الله تعالى فيها على الاستعانة به و ثبوت اللطف منه

صنف هفتم، آیاتی هستند که ما را ترغیب به کمک گرفتن (استعانت) از خدا می‌کنند، و نیز آیاتی که دلالت بر این دارند که لطف الهی شامل حال ما می‌شود و ما باید از این لطفِ حق بهره ببریم و آن را ضایع نسازیم. برخی آیات استعانت را به ما نسبت می‌دهند و برخی دیگر، بهره‌مندی از الطاف الهی را از ما می‌خواهند که همگی نشان‌دهنده توانایی و فاعلیتِ ماست؛ چرا که ترغیب به این امور، تنها در فرضِ فاعلیتِ مختارِ مکلف معنا دارد.

در صنف هفتم، خدای متعال بشر را به استعانت و کمک‌خواهی از پروردگار ترغیب نموده و همچنین به پذیرش و استفاده از الطافِ ثابتِ الهی تحریض فرموده است؛ «حَثَّ اللهُ تَعَالَى فِيهَا العِبَادَ عَلَى الِاسْتِعَانَةِ بِهِ وَعَلَى قُبُولِ لُطْفِهِ الثَّابِتِ». این ترغیبی است بر اینکه ما منحصراً از خداوند یاری بجوییم. در روایت آمده است که وقتی بنده آیه شریفه ﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ﴾[24] را قرائت می‌کند، خداوند می‌فرماید: «بنده من ابتدا مرا تمجید کرد و اکنون از من یاری می‌جوید، و برای بنده من است هر آنچه طلب کرده است» (وَلِعَبْدِي مَا سَأَلَ). آیات بعدی نیز مانند ﴿اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ﴾[25] همگی در مقام درخواست و دعا هستند که ابتدا با تمجید آغاز شده و سپس با طلب ادامه یافته‌اند.

 

# نمونه‌هایی از آیات صنف هفتم:

۱. آیه ۹۸ سوره نحل:

﴿فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ﴾[26]

پناه بردن به خدا از شرِ شیطان، فعلی است که پیامبر و مکلّفین هنگام قرائت قرآن یا انجام امور به آن ترغیب شده‌اند. ترغیب به استعاذه، نشان می‌دهد که پناه بردن، فعلِ اختیاریِ خودِ بنده است.

۲. آیه ۱۲۸ سوره اعراف:

﴿اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا﴾[27]

از خدا یاری بجویید و صبر پیشه کنید. در این آیه، امر به استعانت و صبر شده است و چون استعانت و صبر فعلِ ماست، ترغیب به آن‌ها نشان‌دهنده اختیارِ ما در انجامِ این افعال است.

۳. آیه ۱۲۶ سوره توبه:

﴿أَوَلَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ﴾[28]

مرجع ضمایر در این آیه منافقین هستند؛ آیا منافقین نمی‌بینند که در هر سال یک یا دو بار امتحان می‌شوند؟ (مثلاً با مواجهه با جهاد در رکاب پیامبر و مشاهده معجزات و نصرت‌های الهی). آنان با اینکه سالی یک یا دو بار تأیید و یاریِ پیامبر از سوی خدا را مشاهده می‌کنند، باز هم بر نفاقِ خود اصرار ورزیده، نه توبه می‌کنند و نه پند می‌گیرند. این امتحانات برای متوجه ساختنِ آنان است تا بدانند پیامبر مؤیّد از جانب حق است و در نتیجه توبه کرده و ایمان بیاورند؛ اما توبه نمی‌کنند. عبارتِ ﴿ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ﴾ ترغیب به اقدام بر فعلِ خیر (توبه و تذکر) و بهره‌مندی از لطفِ الهی (وجودِ پیامبر و آیاتِ حق) است.

۴. آیه ۳۳ سوره زخرف:

﴿وَلَوْلَا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفًا مِنْ فِضَّةٍ﴾[29]

یعنی اگر بیمِ آن نبود که همه مردم امتِ واحدی در کفر شوند و همگی به سمت کفر متمایل گردند، من برای کسانی که به خدای رحمان کفر می‌ورزند، ثروت‌های بی‌شمار دنیوی قرار می‌دادم؛ به‌گونه‌ای که سقفِ خانه‌هایشان را از نقره و طلا می‌ساختند. اما از آنجا که مؤمنین یا کسانی که در شرفِ ایمان هستند، با مشاهده ثروتِ انبوهِ کفار ممکن بود دچار تزلزل شده و کفر را عاملِ غنا بپندارند و به کفر متمایل گردند، خداوند این کار را نکرد تا ایمانِ بندگان حفظ شود. این نشان‌دهنده لطف و ترغیبِ الهی به حفظِ ایمان است تا بندگان با اختیارِ خود راهِ کمال و طاعت را بپویند.

۵. آیه ۲۷ سوره شوریٰ:

﴿وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ﴾[30]

اگر خداوند رزق را برای بندگانش به‌طور نامحدود بسط می‌داد (که البته خدا بخیل یا ناتوان نیست و قدرت بر این کار دارد)، این امر به ضررِ خودِ انسان تمام می‌شد و طغیان می‌کرد؛ چرا که انسان با دستیابی به ثروت بی‌حد، طغیان کرده و یادِ خدا را که منشأ کمالِ حقیقی اوست به فراموشی می‌سپارد. در نتیجه، مرگ گریبان او را می‌گرفت در حالی که توشه‌ای برای آخرتِ خود نیندوخته است. این ممانعت از بسطِ رزق، خود نوعی لطف الهی برای صیانت از افعالِ اختیاریِ انسان است.

۶. آیه ۱۵۹ سوره آل‌عمران:

﴿فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ﴾[31]

به برکتِ رحمتِ الهی است که تو با آنان نرم‌خو شدی. اولاً نرمیِ خلقِ پیامبر از رحمتِ الهی است، و ثانیاً این نرم‌خویی به عنوانِ نوعی لطف، زمینه‌ساز و ترغیب‌کننده آنان به پذیرش ایمان است. ارسال پیامبر با خلقِ نرم برای این است که مکلفین با اختیارِ خود ایمان بیاورند، که این خود حاکی از انتسابِ اختیاریِ ایمان به خودِ مکلّف است.

۷. آیه ۴۵ سوره عنکبوت:

﴿إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ﴾[32]

در اینجا بازدارندگی از فحشا و منکر به نماز نسبت داده شده است؛ اما مقصود ما در این صنف این است که آیه ما را به اقامه نماز ترغیب می‌کند و می‌گوید نماز بخوانید تا از فحشا و منکر مصون بمانید. چون انسان ذاتاً مایل به آلودگی به فحشا و منکر نیست، به اقامه نماز ترغیب می‌شود. اگر نماز گزاردن فعلِ اختیاریِ ما نبود، ترغیب به آن معنا نداشت.

 

صنف هشتم: آیات دال بر استغفار انبیاء و انابه آنان

الثامن الآيات الدالة على استغفار الأنبياء

صنف هشتم، آیاتی هستند که دلالت بر استغفار و انابه انبیاء علیهم‌السلام دارند. استغفار کارِ انسان است؛ آنان عملی انجام داده‌اند که در پیِ آن استغفار نموده‌اند. البته اعمالی که انبیاء از آن‌ها استغفار می‌کنند، ذنب و گناهِ اصطلاحی نیست؛ بلکه ترکِ اولیٰ یا توجه به خلق و التفات از حضورِ محض است که آن را برای خود خطیئه شمرده و استغفار می‌کنند (حسناتُ الأبرارِ سيئاتُ المقرَّبين[33] ).

# نمونه‌هایی از آیات صنف هشتم:

۱. آیه ۲۳ سوره اعراف:

﴿رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا﴾[34]

این آیه دلالت دارد بر اینکه ما به خودمان ستم کردیم (که انتسابِ فعل به خود است) و سپس استغفار می‌نمایند.

۲. آیه ۸۷ سوره انبیاء:

﴿سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾[35]

از قول حضرت یونس (ع) آمده است که من قصور و ترکِ اولیٰ کردم؛ چرا که شایسته بود در میانِ قوم خود می‌ماندم و آنان را مجدداً به استغفار دعوت می‌کردم و دیارِ خود را ترک نمی‌نمودم. خروجِ او از شهر گناه نبود، بلکه ترکِ اولیٰ بود؛ او گمان می‌کرد عذاب حتمی است و نمی‌دانست قومش بخشوده می‌شوند، زیرا سابقه نداشت قومی که در آستانه عذاب قرار گرفته‌اند، توبه‌شان پذیرفته و عذاب از آنان برداشته شود. لذا با گمانِ نزولِ عذاب خارج شد و خداوند او را به سببِ این عجله عتاب فرمود و او استغفار کرد.

۳. آیه ۱۶ سوره قصص:

﴿رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي﴾[36]

از قول حضرت موسی (ع) است که اعتراف به قصور و طلبِ غفران است. در مورد حضرت داوود (ع) نیز استغفار و انابه مطرح است. وجهِ استدلال در همگی این آیات مشترک است؛ زیرا استغفار و اعتراف به ظلمِ به نفس، حاکی از اختیار و فاعلیتِ خودِ شخص است.

۴. آیه ۴۷ سوره هود:

﴿قَالَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ﴾[37]

پس از آنکه حضرت نوح (ع) عرضه داشت که فرزندم از اهلِ من است و تو وعده نجاتِ اهلِ مرا داده بودی، خداوند فرمود: ﴿إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ﴾؛ او از اهلِ تو (که شایسته نجات باشند) نیست و نباید چیزی را که بدان علم نداری از من بخواهی. حضرت نوح متوجه شد که در محضرِ کبراییِ پروردگار، دچارِ نوعی قصور و ترکِ اولیٰ گشته است (که البته این امر برای افراد عادی اصلاً قصور به شمار نمی‌آید، اما برای پیامبر در آن مرتبه رفیع، تقصیر محسوب می‌شود)؛ لذا سریعاً استغفار کرد و گفت: ﴿رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ﴾؛ پروردگارا! به تو پناه می‌برم از اینکه چیزی را که بدان علم ندارم از تو درخواست کنم. این استعاذه و استغفار گواه بر فاعلیتِ اختیاریِ اوست.

 

صنف نهم: آیات دال بر اعتراف کفار و عصاة به کفر و نافرمانی خویش

التاسع الآيات الدالة على اعتراف الكفار و العصاة بنسبة الكفر إليهم [38]

صنف نهم، آیاتی هستند که دلالت بر اعتراف کفار و عصاة به کفر و نافرمانیِ خود دارند. در عرصه قیامت، اگر کفر فعلِ خدا بود و نه بنده، کفار می‌توانستند احتجاج کنند که «تو ما را کافر کردی» و عذر بیاورند؛ در حالی که آنان هیچ عذری نمی‌آورند، بلکه اعتراف می‌کنند که خود کافر بوده‌اند. این امر نشان می‌دهد که جبری در کار نبوده است. در این دسته از آیات، کفار و عصاة (نافرمانان) اعتراف می‌کنند که کفر و معصیت مستند به خودِ آنان بوده و از ایشان صادر شده است؛ آنان نمی‌گویند: «خدایا تو ما را کافر ساختی»، بلکه کفر را به خود نسبت می‌دهند.

# نمونه‌هایی از آیات صنف نهم:

۱. آیه ۳۱ سوره سبأ:

﴿وَلَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾[39]

اگر آیاتِ این بخش را ادامه دهید، به تعابیری مانند ﴿إِنَّا كُنَّا مُجْرِمِينَ﴾ (یا «كُنْتُمْ مُجْرِمِينَ») می‌رسید. این تعبیر اشاره دارد به اینکه آنان در پیشگاهِ پروردگار به جرم و گناهِ خود اعتراف می‌کنند و تمام اعضای آنان نیز بر این امر گواهی می‌دهند.

۲. آیه ۴۲ و ۴۳ سوره مدثر:

﴿مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ﴾[40]

چه چیز شما را به جهنم (سقر) درآورد؟ پاسخ می‌دهند: ما از نمازگزاران نبودیم. این اعترافِ صریح به ترکِ نماز از روی اختیار است و نشان می‌دهد ترکِ فعل مستند به خودِ آنان بوده است، نه به خداوند.

۳. آیه ۸ سوره ملک:

﴿كُلَّمَا أُلْقِيَ فِيهَا فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ قَالُوا بَلَى قَدْ جَاءَنَا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنَا﴾[41]

هرگاه گروهی از کفار به جهنم افکنده می‌شوند، نگهبانانِ دوزخ از آنان می‌پرسند: آیا انذاردهنده‌ای برای شما نیامد؟ پاسخ می‌دهند: آری، انذاردهنده آمد ولی ما تکذیب کردیم و عمل ننمودیم. این اعتراف نشان می‌دهد که فرستادنِ نذیر تحقق یافته و مخالفت و ترکِ طاعت، مستند به سوءِاختیارِ خودِ آنان بوده است.

 

صنف دهم: آیات دال بر تحسر، ندامت و تقاضای رجوع دوزخیان

العاشر الآيات الدالة على التحسر و الندامة على الكفر و المعصية و طلب الرجعة[42]

صنف دهم، آیاتی هستند که دلالت بر تحسّر، ندامت و پشیمانیِ کفار و گناهکاران بر افعال گذشته‌شان دارند. کفار بر کفرِ خویش و گناهکاران بر معاصیِ خود حسرت می‌خورند و تقاضا می‌کنند که خداوند آنان را به دنیا بازگرداند تا عملِ صالح انجام دهند. پشیمانی و حسرت بر کارهای گذشته و طلبِ بازگشت برای انجام عملِ صالح در آینده، نشان می‌دهد که آنان افعال را منتسب به خود می‌دانسته‌اند.

# نمونه‌هایی از آیات صنف دهم:

۱. آیه ۳۷ سوره فاطر:

﴿وَهُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا﴾[43]

(توضیح تفسیری و ویرایشی: در برخی نسخه‌های چاپی پس از تعبیر «أَخْرِجْنَا»، لفظ «مِنْهَا» ذکر شده است؛ این لفظ در آیه شریفه وجود ندارد و باید حذف گردد). «يَصْطَرِخُونَ» یعنی فریاد و استغاثه سر می‌دهند؛ آنان در حالی که در دوزخ فریاد می‌زنند، می‌گویند: پروردگارا! ما را [از این آتش] خارج کن تا عملِ صالح انجام دهیم. این آیه دلالت دارد بر اینکه آنان نسبت به افعالِ گذشته خود پشیمانند و طلبِ بازگشت دارند.

۲. آیه ۹۹ سوره مؤمنون:

﴿حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا﴾[44]

این آیه نیز دلالت بر ندامتِ آنان از تفریط‌های گذشته و تقاضای بازگشت به دنیا برای انجامِ عملِ صالح دارد که هم نشان‌دهنده پشیمانی از افعال گذشته خودشان است و هم تمایل به فاعلیتِ اختیاری در آینده را نشان می‌دهد.

۳. آیه ۱۲ سوره سجده:

﴿وَلَوْ تَرَى إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسُو رُؤُوسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا﴾[45]

ای کاش می‌دیدی هنگامی را که مجرمان سر به زیر افکنده‌اند؛ این سر به زیرافکنی از روی خجلت و ندامت است. پشیمانیِ آنان از اعمال گذشته‌شان، دلیل بر آن است که خود را فاعلِ مختارِ آن افعال می‌دانسته‌اند.

۴. آیه ۵۸ سوره زمر:

﴿أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذَابَ لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ﴾[46]

ضمیر در این بخش به «نَفْس» بازمی‌گردد؛ یعنی نفسِ انسانی در آن هنگام که عذاب را مشاهده می‌کند، بگوید: ای کاش برای من بازگشتی به دنیا بود تا از نیکوکاران می‌شدم. این تمنای بازگشت برای انجام کارِ خیر، همراه با دیگر آیاتِ مشابه، همگی معارضِ آیاتی هستند که اشاعره بدان‌ها استدلال کرده‌اند.

 

بررسی وجه تعارض و ترجیح ادله عدلیه بر اشاعره

مصنف (خواجه نصیرالدین طوسی) در ادامه می‌فرماید با فرضِ تعارض میانِ این دو دسته آیات و حتی در صورتِ تساقطِ آن‌ها (سقوط از دلیلیت برای هر دو طرف)، ترجیح قاطع با دیدگاهِ ماست؛ زیرا ما وجداناً می‌بینیم که موردِ امر، نهی، تهدید، تبشیر و تکلیف قرار گرفته‌ایم. تمامیِ این امور نشان می‌دهند که ما فاعلِ افعالِ خویش هستیم. اگر ما فاعلِ مختار نبودیم، تشریع، امر، نهی، انذار و تبشیر لغو و بی‌معنا بود.

بنابراین، ترجیح با دیدگاهِ قائلین به عدل و اختیار (عدلیه) است؛ زیرا صحت و تمامیتِ تشریع و تکلیف، منوط به انتسابِ حقیقیِ افعال به مکلفین است. وعد، وعید، توبیخ، تهدید و تبشیر همگی فرعِ بر انتسابِ فعل به انسان هستند؛ اگر فعل منتسب به بنده نبود، ترغیب یا تهدیدِ او قبیح و لغو می‌بود؛ زیرا معنا ندارد خداوند بنده را بر فعلی که خودش تکویناً ایجاد کرده است، عقاب یا توبیخ کند، یا بر آن پاداش دهد. پس انتسابِ حقیقیِ فعل به بنده، امری است ثابت و روشن که بطلانِ جبر را مبرهن می‌سازد.

# حکمتِ اطنابِ مصنف در این مسأله

حال چرا مصنف (رحمه‌الله) این بحث را تفصیل داده است؟

« إنما يتم بإضافة الأفعال إلينا و كذا الوعد و الوعيد و التخويف و الإنذار و إنما طول المصنف- رحمه الله- في هذه المسألة لأنها من المهمات. »

مصنف به جهتِ اهمیت و عظمتِ فوق‌العاده این مسأله، بحث را تفصیل داده است؛ زیرا نزاعِ جبر و تفویض از مباحثِ بنیادین است. البته این حقیقت روشن است که نه جبرْ حق است و نه تفویض، بلکه حقیقت همان «أمرٌ بينَ الأمرَين» است که از ائمه هدی (ع) به ما رسیده است؛ اما جزئیات و تبیینِ حقیقتِ «أمرٌ بينَ الأمرَين» برای عامه مردم تفصیلاً بیان نشده است؛ چرا که معرفتِ تفصیلی به آن از وظایفِ تکلیفیِ عامه نبوده است. آنچه تکلیف بوده، نفیِ جبر و نفیِ تفویض است تا انسان نه خود را مجبور ببیند و تکالیف را واگذارد، و نه خود را مستقلِ تام بپندارد و رابطه فقرِ وجودیِ خود با مبدأِ متعال را فراموش کند.

ابهامِ نسبی در کنه و حقیقتِ امر بین الامرین، خود واجدِ مصلحت است؛ زیرا سبب می‌شود انسان همواره خود را مسئولِ افعالِ خویش دانسته و تنبلی و تقصیرِ خود را به گردنِ تقدیر و جبر نیندازد. ائمه (ع) بخلِ در بیان نداشته‌اند، بلکه ظرفیتِ مخاطبان در پذیرشِ مسائلِ دقیقِ مرتبط با قضا و قدر متفاوت بوده است. درباره حقیقتِ امر بین الامرین تا هفده قول نقل شده است که بسیاری از این اقوال، به نحوی جمع میانِ جبر و تفویض هستند. راهِ حلِ نهایی در مباحثِ غامضِ قضا و قدر این است که به اصولِ یقینی پایبند باشیم و در تفاصیلی که عقلِ عادی بدان راه ندارد، توقف کرده و علمِ آن را به اهلش واگذاریم؛ چرا که غرق شدن در این مباحث بدون داشتنِ مقدماتِ لازم، موجب تضییعِ وقت و فروافتادن در انحرافات علمی خواهد شد.

مباحث این بخش را در اینجا به پایان می‌بریم و ادامه‌ مباحث را به جلسات آینده واگذار می‌کنیم. ان‌شاءالله.

 


logo