هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
90/08/02
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی تفصیلی آیات مورد استدلال اشاعره و پاسخ به آنها/مساله ششم در فاعلیت عبد /مقصد سوم در افعال باری تعالی
موضوع: مقصد سوم در افعال باری تعالی/مساله ششم در فاعلیت عبد /بررسی تفصیلی آیات مورد استدلال اشاعره و پاسخ به آنها
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[صفحه ۳۱۱، سطر نوزدهم]
«قال: و السمع متأول و معارض بمثله و الترجيح معنا.»[1]
۱. مقدمه و محل نزاع در مبحث افعال عباد
بحث ما در باب افعال عباد بود و اینکه آیا این افعال واقعاً منسوب به عباد هستند یا اینکه در واقع کار خداوند بوده و تنها از مجرای عباد ظاهر میشوند. اشاعره معتقد بودند که این افعال همگی کارهای خداوند هستند و انسان در انجام این کارها مجبور است؛ ولی ما [امامیه] معتقدیم که این افعال، کارهای خود ما هستند و نسبت آنها به ما، نسبتی حقیقی و «نسبت الی ما هو له» است.
ما برای عقیده خود، یک دلیل اقامه کردیم که عبارت بود از ضرورت و بداهت.
اشاعره نیز برای مدعای خود هشت دلیل عقلی اقامه کردهاند که دلایل عقلیشان خوانده شد؛ البته دلایل زیادتری از اینها هست که هشت مورد از آنها در اینجا ذکر شد. آنان چندین دلیل نقلی نیز دارند که دلایل نقلیشان را هم میخوانیم؛ دلایل نقلی آنان تماماً آیات قرآن است.
در پاسخ به ادله نقلی اشاعره میگوییم:
• اولاً: آن دلایلی که شما آوردهاید، قابل تأویل هستند، تأویل برده میشوند و توجیه میگردند؛ به طوری که نمیتوان از آنها جبر را استفاده کرد.
• ثانیاً: آیات دیگری داریم که آنها دلالت بر اختیار عباد میکنند و سدّ راه [دیدگاه جبر] قرار میگیرند؛ ما میان آن آیات و آیاتی که شما به آنها استدلال کردهاید، معارضه برقرار میکنیم.
• ثالثاً: ترجیح این متعارضین نیز با طرف ما است؛ یعنی دلایلی داریم که آن دلایل، این نقلیات را ترجیح میدهند. این دلایل هم بعداً ذکر خواهد شد إنشاءالله؛ مثلاً ما مکلف شدهایم و تکلیف، تشویق بر اختیار میکند و امثال اینگونه مباحث که إنشاءالله در وقت خود به آنها وصول و بحث میکنیم.
پس ما اولاً دلایلی را که آقایان اقامه کردهاند ذکر میکنیم؛ سپس این دلایل را تأویل میبریم به طوری که دلالت بر جبر نکنند؛ پس از آن، آیاتی را که معارض با آیاتِ استدلالشده توسط آنهاست ذکر میکنیم و در نهایت نیز ترجیحی را که قول ما را تأیید میکند میآوریم. اینها تمام مباحثی است که در بحث جاری ما وجود دارد. آیات را من از روی متن میخوانم و همزمان توضیح میدهم؛ محل شاهد را نیز اگر احتیاج به تأویل داشته باشد، تأویل میبرم و نیازی نیست که بخواهیم از خارج وارد آن شویم.
تبیین عبارت مصنف و پاسخ اجمالی به شبهات نقلی جبرگرایان
در صفحه ۳۱۱ سطر نوزدهم هستیم.
«قال: و السمع متأول.»؛ یعنی دلایل سمعی و دلایل نقلی که در قرآن رسیده است، آنها قابل تأویل هستند، تأویل برده میشوند و توجیه میگردند، به طوری که دیگر دلالت بر جبر نمیکنند.
«وَ مُعَارَضٌ بِمِثْلِهِ»؛ و با مثل خودشان که دلایل نقلی دیگر است معارضه میکنند. میدانیم هنگامی که معارضه حاصل شد، نه به آن طرف میتوانیم استدلال کنیم و نه به این طرف؛ زیرا هر دو با هم تعارض میکنند و قانون علمی و اصولیِ تعارض، تساقط است، مگر آنکه ترجیحی در کار باشد؛ که اگر ترجیح وجود داشت، به طرف ترجیحیافته متمایل میشویم.
در اینجا نیز «وَ التَّرْجِيحُ مَعَنَا»؛ یعنی ترجیح با ماست. بدین معنا که معلوم میشود قول به اختیار، قول حق است؛ زیرا دلایلی داریم که آنها اختیار را اثبات میکنند. آنها را اگر ضمیمه کنیم به این دلایل نقلی، دلایل نقلی ما ترجیح داده میشود. گذشته از اینکه بیان کردیم اصلاً آن دلایل نقلی که آقایان به آنها استدلال کردهاند، قابل مخدوش شدن است و اصلاً دلالتی ندارد.
أقول: هذا جواب عن الشبه النقلية بطريق إجمالي
از این لحاظ، این پاسخِ مصنف به شبهات نقلی، جوابی اجمالی است که تفصیل آن را ما باید ذکر کنیم.
و تقريره أنهم قالوا قد ورد في الكتاب العزيز ما يدل على الجبر كقوله تعالى
تقریر این جواب چنین است:
«إنَّهُمْ قالوا»؛ اشاعره گفتهاند که در کتاب عزیز [قرآن کریم] آیات مفصلی بر این مدعا دارند. ما چهار آیه از این آیات را ذکر میکنیم، نه همهشان را.
بررسی تفصیلی آیات مورد استدلال اشاعره و پاسخ به آنها
#آیه اول: عمومیت خالقیت حقتعالی
نخستین آیه، آیه ۱۶ سوره رعد است: ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ﴾[2] . [البته شارح یا مصنف آدرس آیات را نداده است، ولی خب ممکن است احتیاج باشد و من برخی از آنها را ذکر میکنم؛ نمیدانم کتاب شما آدرس دارد یا ندارد، ظاهراً شما آدرس ندارید].
دلالت این آیه در دیدگاه آنان روشن است: خدا خالق همهچیز است و ﴿کُلِّ شَيْءٍ﴾ افعال ما را نیز شامل میشود؛ پس خدا خالق افعال ما هم هست.
ظاهر این آیه در بدو امر دلالت بر جبر میکند، ولی وقتی خوب دقت کنیم، از آن جبر استفاده نمیشود. خدا خالق همهچیز هست، حتی خالق افعال ما، و منافاتی ندارد که در عین خالقیت او بر افعال ما، خود ما نیز فاعل افعالمان باشیم.
بله، ورود دو علت مستقل بر یک معلول واحد محال است و قهراً نمیشود که هم ما فاعل مستقل باشیم و هم خدا فاعل مستقل؛ یعنی یک فعل واحد با دو فاعل مستقل ثابت نمیشود، و فرض نیز این است که هیچکداممان هم کمک یکدیگر نیستیم تا جزء علت باشیم؛ ولی در طول هم قرار گرفتن این دو علت میتواند ممکن باشد. خدا خالق همه اشیاء است و در نسبت با افعال ما، خالق و فاعل بعید است، و ما نیز فاعل [قریب] هستیم. فاعلها در طول هم میتوانند قرار بگیرند، بیآنکه هر دو علت تامه یا هر دو مؤثرِ مستقلِ همعرض باشند که فعل از هر دو صادر شده باشد.
مگر فلاسفه نمیگویند افعالی که از عقل اول صادر شده، همگی از خدا هم صادر شدهاند؟
یا افعالی که از نفوس فلکی صادر میشوند، از خدا هم صادر شدهاند؟
تمام این سلسله علل که در طول هم قرار گرفتهاند، همگی مصدر برای فعلی میشوند که میخواهد از آن آخرین علت صادر شود. پس هیچ ایرادی ندارد که بگوییم ما هم فاعلیم و خدا هم فاعل است؛ لکن این فاعلیتها در طول هم است؛ او فاعل بعید است و ما فاعل قریب.
البته قبلاً اشاره کردم که ملاصدرا علاوه بر اینکه خدا را فاعل بعید میداند، فاعل قریب هم میداند؛ میگوید ما فاعل قریبیم و خدا هم فاعل قریب است و هم فاعل بعید. اما اینکه چگونه این مطلب را توضیح میدهد تا اجتماع دو مؤثر مستقل در فعل واحد لازم نیاید، مطلبی است که در جای خود بحث میشود و چون مورد بحث فعلی من نیست، آن را مطرح نمیکنم. پس این دلیلی که آقایان به آن استدلال کردهاند، توجیه شد.
#آیه دوم: انتساب خلق اعمال به خدا
آیه بعدی، آیه ۹۶ سوره صافات است: ﴿وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ﴾[3] ؛ که این آیه دیگر صریح است؛ آیه قبلی به اطلاقش یا به عمومش شامل افعال ما میشد، اما این آیه اصلاً صریح در افعال ماست. یعنی خدا شما و آنچه را که عمل میکنید آفریده است؛ همانگونه که شما در آفرینش خود دخالت نداشتید و خدا شما را خلق کرد، در اعمال خود نیز دخالت ندارید و خدا اعمالتان را خلق میکند. خب پیداست که ظاهر این آیه در بدو امر دلالت بر جبر میکند؛ خالق تمام اعمال ما خدا میشود، همانگونه که خالق خود ما خداست. ﴿مَا تَعْمَلُونَ﴾ نیز بر این معنا دلالت دارد؛ یعنی همانطور که خدا شما را خلق کرد و شما در خلق خود دخالت نداشتید، افعالتان را هم خلق کرد و شما در افعالتان دخالت ندارید.
پاسخ این است که خدا شما و جوهر افعال شما را خلق کرده است؛ افعال ما یک جنبه جوهری دارند و یک جهت و عنوان؛ آن جهت است که به فعل عنوان میدهد. مثلاً فرض کنید که ما راه میرویم؛ جوهر این راه رفتن را خدا خلق کرده است، زیرا همهچیز در این عالم مستند به خداست. همهچیز ممکنالوجود است و ممکن بالذات باید به واجبالوجود ختم شود. اگر این ممکن، مستند به ممکنِ قبل از خود باشد و آن ممکنِ قبل از خود نیز مستند به ممکنی دیگر باشد، این سلسله نمیتواند تا بینهایت ادامه پیدا کند و تسلسل لازم میآید؛ بلکه در نهایت باید به واجبالوجودی منتهی گردد که دیگر مستند به چیز دیگری نباشد. همه موجودات ممکنالوجودند و از جمله آنها افعال ما هستند؛ پس افعال ما باید به خدا ختم شوند و جوهر فعل ما را خدا ساخته است.
اما این راه رفتن، اگر به سمت معصیت باشد یا به سمت طاعت، این عنوانی است که من به این فعل دادهام. اصل فعل و قدرت جاری در آن را خدا درست کرده و جوهرش مال اوست؛ اما عناوینی که فعل به خود میگیرد و جهاتی که پیدا میکند، همگی به دست من است و من با اختیار خودم این فعل را عصیان یا طاعت قرار میدهم. پس من نیز در این امر نقش و دخالت دارم؛ بنابراین این آیه هم نمیتواند دلالت بر جبر کند؛ یعنی قدرت من سلب نمیشود. درست است که خدا افعال ما را خلق کرده، ولی قدرت و اختیار من سلب نشده است.
#آیه سوم: مهر نهادن بر دلها (مسأله ختم قلوب)
دلیل سوم آنها، آیه ۷ سوره بقره است: ﴿خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ﴾[4] ؛ خدا بر دلهای آنها مهر زده و نمیگذارد ایمان بیاورند. خب پس این هم جبر است و کفرشان جبری میشود؛ چون خدا راه ایمان را بر آنان بسته و آنها را کافر قرار داده است. پس کفر، صادر از جانب خداست نه صادر از خودِ آنها، و کارِ خداست.
در پاسخ به استدلال به این آیه، من دو وجه را نقل میکنم:
وجه اول: ﴿خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ﴾ یعنی خدا مهری بر دلهای آنها زده و علامتی بر دلهایشان نهاده است تا ملائکه با این علامت، آنها را بشناسند. زیرا وقتی وارد صحرای محشر میشویم، ملائکه از کجا میفهمند که ما مؤمن هستیم یا کافر؟ بدون اینکه سؤال و جوابی بکنند، کفار را میگیرند و به جهنم میبرند و به مؤمنان احترام گذاشته و سلام میکنند؛ مأمور به این کار هستند. اما ملائکه از کجا تشخیص میدهند؟ خدا علامتی برای مؤمن قرار داده که فرشته آن را تشخیص میدهد، و علامتی هم برای کافر قرار داده که فرشته تشخیص میدهد. آن علامت، همان مهر است؛ مهری که ما نمیبینیم ولی ملائکه آن را میبینند. پس منظور آیه این نیست که من اینها را مجبور به کفر کردم، بلکه مقصود این است که خدا علامتی بر دلهای آنها نهاده و این را علامتی برای شناخت ملائکه قرار داده است. اشکالی هم ندارد؛ علامتها ممکن است متعدد باشند.
در ادامه میفرماید: ﴿وَ عَلَى سَمْعِهِمْ ۖ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ﴾؛ شاید این غشاوه و پرده مربوط به ابصار باشد و شاید هم مربوط به سمع باشد. بخش اول آیه یعنی ﴿خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ﴾ پایان میپذیرد و سپس ﴿وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ﴾ مطرح میشود که پرده بر چشمان است.
سوال:
پاسخ: خب، شما در بحث لغوی فرمودید «ختم» در همه جا به معنای مهر زدن است، ولی در اینجا به آن معنایی که علامتِ صِرف باشد نیست...
سوال:
پاسخ: این «ختم» یعنی پایان آن، و این هم یعنی پایان. بله، این هم یک معناست؛ اما شما از کجا این سخن را میفرمایید؟
سوال:
پاسخ: آن هم نوعی علامت است؛ مگر مهرهایی که میزنند علامت نیست؟
سوال:
پاسخ: مهری که ما در پایین برگه میزنیم، علامتِ این است که این نامه متعلق به من است. پس آنچه شما میفرمایید یکی از محتملات است و آنچه ما بیان میکنیم نیز یکی از محتملات.
سوال:
پاسخ: با وجود احتمالاتِ متعدد، وجه استدلال تغییر میکند؛ ما نمیخواهیم بگوییم لزوماً و حتماً همان معنایی که ما گفتیم اراده شده است، اما به محض اینکه احتمال دهیم معنای مورد نظر ما اراده شده باشد، قابلیت استدلال بر جبر از این آیه سلب میشود. نمیخواهیم بگوییم لزوماً آنچه ما میگوییم درست است و آنچه شما میگویید غلط؛ بلکه ممکن است حق با شما باشد یا با ما؛ اما همین اندازه که احتمال صحت دیدگاه ما وجود داشته باشد، برای ابطال استدلالِ خصم [اشاعره] کافی است.
وجه دوم: پاسخ دوم این است که خدا بشر را طوری ساخته که اگر به سمت خیر برود، به آن عادت میکند؛ به گونهای که نمیتواند آن امور معنوی را به آسانی کنار بگذارد. و اگر به سمت شر برود، باز به آن عادت میکند و دیگر نمیتواند به آسانی از شر جدا شود؛ زیرا خدا نفس انسانی را اینگونه آفریده است.
وقتی میفرماید «بر دل کفار مهر زدم»، مقصود این است که من این دل را به گونهای آفریدهام که دیگر نتواند به آسانی [تغییر مسیر دهد]؛ نه اینکه تکتک آنها را جداگانه گرفته و بر دلشان مهر زده باشم، بلکه ساختار همگان را اینگونه قرار دادهام. هرکس کار خوب کند، نفس او چنان میشود که به آن عادت میکند و این عادت برای او امتیاز محسوب میشود؛ و هرکس کار بد کند، باز به آن عادت میکند و این عادت برای او عقوبت میگردد. خدا میفرماید همه اینها را من مقرر کردهام؛ یعنی من انسان را اینگونه ساختم که اگر به سمت شر برود، به آسانی بازنگردد. او با اختیار خودش شر را انتخاب میکند، اما وقتی وارد مسیر شد، گویی در سرازیر قرار گرفته است و با اینکه قدرت برگشت دارد، ولی برنمیگردد.
پس منظور آیه این نیست که من به صورت تکوینی دل او را بستهام و راه را بر او گرفتهام تا دیگر به ایمان بازنگردد؛ بلکه خدا این اثر وضعی را به خود نسبت داده است. در حالی که خدا به طور خصوصی بر دل شخص خاصی مهر نزده، بلکه چون نفس عامِ بشری را اینگونه با قابلیتِ عادتپذیری آفریده، این اثر را به خود نسبت میدهد.
این پاسخ بسیار مهمی است و در تفسیر بسیاری از آیات دیگر نیز از این جواب استفاده میکنیم. در کلام امام رضا (ع) آمده است که: «الْخَتْمُ هُوَ الطَّبْعُ عَلَى قُلُوبِ الْكُفَّارِ عُقُوبَةً عَلَى كُفْرِهِمْ[5] »؛ یعنی ختم بر دلها، عقوبتی است بر کفر آنها، نه اینکه خدا ابتدا آنها را کافر کرده باشد؛ بلکه آنها کافر شدند و خدا به عنوان عقاب در همین دنیا راه را بر آنها بست.
چگونه بست؟ به همین صورتی که ذکر شد؛ یعنی بالاخره بشر اینگونه است که اگر کاری را تکرار کند – چه کار خیر و چه کار شر – زود به آن عادت میکند؛ و اگر آن را زیاد ادامه دهد، این عادت تمکن و رسوخ پیدا میکند؛ تا جایی که گاهی به حدی میرسد که دیگر برگشت از آن عادتاً ناممکن میگردد. این است که خدا میفرماید بر دل او مهر زدم.
سوال:
پاسخ: بله، ما نیز همین را میگوییم؛ او در ابتدا اختیار داشته اما از اختیارش سوءاستفاده کرده و در نهایت به حالتی رسیده که گویی اختیارش سلب شده است؛ و این قاعده مخصوص او نیست، بلکه در بقیه انسانها نیز وجود دارد. او در اول مسیر مختار بود، اما با سوءاختیار خود، خدا راه را بر او بست؛ از این باب که طبیعت انسان را اینگونه قرار داده است، نه از باب اینکه خدا به طور خاص این شخص را گرفته و دلش را مهر و گره زده باشد؛ بلکه این یک قانون کلی است که برای هرکسی که این مسیر را طی کند، دلش گره میخورد (چه در مسیر خوب شدن و چه بد شدن). و از این رو به ما سفارش شده است که خود را به کار خوب عادت دهید و کار بد انجام ندهید، زیرا به آن عادت خواهید کرد.
سوال:
پاسخ: این مربوط به زمانی است که شخص کار را به انتها رسانده باشد. ببینید، خدا نفس ما را نورانی آفریده است؛ ما هرگاه گناه میکنیم، لکه سیاهی در قسمتی از نفس ایجاد میشود و آن قسمت را تاریک میکند. گناه بعدی، قسمت بعدی را سیاه میکند؛ تا اینکه بالاخره اگر هنوز روزنه کوچکی روشن مانده باشد، امید بازگشت هست؛ اما اگر تمام این نفس را سیاه کردیم، دیگر امیدی به بازگشت نیست. آن کسانی که توبه میکنند و برمیگردند، هنوز بر دلشان ختم نخورده است، یعنی کل نفسشان تاریک نشده و روزنهای باقی مانده است. توجه کنید این افرادی که بازمیگردند، معمولاً یک عادت خوب یا یک کار خیری در جایی دارند که همان کار خوب بالاخره سبب نجاتشان میشود.
اما آن کسی که تمام راهها را خودش بر روی خود بسته است، برگشتش بسیار دشوار یا ناممکن است. ابتدا گفتم برگشت برای او سخت است، اما الان توضیح میدهم که فراتر از سختی، در واقع دیگر نمیتوانند برگردند؛ هرچند به ظاهر بر آنها اتمام حجت میشده است. ما که کلامی نافذتر از کلام پیامبر (ص) نداریم؛ ایشان با چه نصایح بلیغی آنها را نصیحت میکرد، اما تأثیر نمیکرد؛ در حالی که کلام عادی ما گاهی اثر میکند، کلام پیامبر فوقالعاده نافذ بود، به گونهای که کفار گوشهایشان را میگرفتند تا نشنوند چون از تأثیر این کلام میترسیدند. با وجود این، کلام حضرت در برخی اصلاً اثر نمیکرد؛ این نشان میدهد آنها به جایی رسیده بودند که امکان برگشت برایشان نبود. اگر امکان برگشت بود، خداوندِ ارحمالراحمين توفیق برگشت به آنها میداد. ﴿خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ﴾[6] یعنی کار به حدی رسیده که دیگر قابل برگشت نیست؛ و وقتی مهرِ ختم زده شد، دیگر تغییر مسیر ممکن نخواهد بود.
#آیه چهارم: ضیق صدر و سلب توفیق
آیه چهارم، آیه ۱۲۵ سوره انعام است: ﴿وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً﴾[7] ؛ کسی که خدا بخواهد گمراهش کند، دلش را تنگ میکند. «حَرَج» یعنی شدتِ ضیق و تنگیِ مفرط. «حَرَجاً» تأکیدی بر همان «ضَيِّقاً» است؛ تأکیدی که معنای مضاعفی را در تنگی افاده میکند. خدا دارد انسانی را که بخواهد گمراه کند، دلش را تنگ میکند؛ خدا این کار را میکند و او هم گمراه میشود، پس اختیار دست من نیست. خدا برای هرکسی که بخواهد شرح صدر میدهد و برای هرکه بخواهد ضیق صدر ایجاد میکند؛ و آن کسی که ضیق صدر پیدا کرد، خدا دلش را بسته و راه را بر او سد کرده است؛ پس اختیار از آن شخصی که شرح صدر یافته یا دچار ضیق صدر شده سلب گردیده و بدون اختیار به سراغ این امور میرود. خب، این ظاهر آیه است که اشاعره با آن بر جبر استدلال و خصومت میکنند.
پاسخ این است که خدا لطف خود را از این شخص دریغ میکند، توفیق را از او سلب مینماید؛ زیرا او خود مقدمات سلب توفیق و ضیق قلب خویش را فراهم کرده است. همان پاسخی که در آیه قبلی داده شد، در اینجا نیز جاری است؛ یعنی او مقدمات را فراهم کرده و خدا هم سلب توفیق نموده است، و با سلب توفیق دیگر ایمان محقق نمیشود. آن راههایی را که خدا برای دیگران باز گذاشته بود، ابتدا برای این بنده هم باز گذاشته بود؛ پیامبر راه را برایشان توضیح داد و به آنها عقل ارزانی داشت و خلاصه همهچیز را به آنها ابلاغ فرمود. این گروهی که دعوت حق را قبول کردند، خدا به آنها شرح صدر عطا میکند، یعنی راه را برایشان آسان و هموار میگرداند؛ و گروهی که قبول نکردند، دلشان را تنگ میسازد.
پس مقدمه کار را خودمان باید شروع کنیم؛ شروع کار از ماست، وقتی ما شروع کردیم، خدا شرح صدر میدهد، و اگر از آن طرف شروع کردیم، خدا ضیق صدر ایجاد میکند. پس خدا الطاف زائد بر حدِ انسان را از او منع میکند، یعنی دیگر به او لطفی نمیکند؛ وقتی میبیند او به طرف خیر نمیرود، راه شرح صدر را به رویش باز نمیکند، نه اینکه راه را به طور ابتدایی بر او ببندد؛ وقتی راه آسان نشد، پیمودن آن سخت میگردد، چون همهچیز و تمام توفیقات از جانب خداست. آخرین جزء علت تانه برای انجام کار، اراده من است؛ مقدمات را خودم فراهم میکنم و اراده من میآید و آن را کامل میکند، که همین اراده، آخرین جزء علت است که منتهی به فعل من میشود؛ اما ابتدای کارها باید از خود بنده آغاز شود و تشویق و حرکت اولیه را او باید انجام دهد. خب، این چهار آیه را بررسی کردیم.
۴. تبیین مراتب ادراکی نفس (عقل، قلب و سرّ)
سوال:
پاسخ: میدانید که نفس ما با قوه قلب تعقل میکند. قوه عاقله در لسان روایات و نقلیات، «قلب» نامیده میشود؛ و عرفا میگویند اگر عقلت را لطیف و پاکسازی کردی، به درجه قلب وارد میشوی. قلب همان عقل لطیفشدهای است که آلودگیهایش پاک شده است؛ و اینچنین قلبی، قوه ادراکی انسان است؛ ادراک حقایق و ادراک حقیقتِ حق را این قوه انجام میدهد. اگر انسان بخواهد ادراکش مستقیم و کاملتر شود، باید این صدر – یعنی قلبی که محل آن صدر است – منشرح و باز شود.
وقتی میگوییم صدر، شرح صدر پیدا کرد، یعنی قوه ادراکیِ صدر – که محل قلب است – منشرح شده است. اگر گفتیم انشراح پیدا کرد، باز هم معنایش این است که قوه ادراکی انسان ارتقا یافته و این قوه ادراکی حقایق را خوب درک میکند؛ زیرا آلودگی نیست و ادراکاتش تمیز و بیشائبه است و مستقیماً بر روی حق واقع میشود و انحرافی پیش نمیآید. اما اگر انسانی منحرف شد، خدا قلب او را ضیق میکند؛ یعنی آن قوه فهمی را که هر عقلی دارد، به تدریج از او سلب میکند، و وقتی این قوه گرفته شد، دیگر حقیقت را درک نمیکند. او مدام به زیان خود اقدام میکند و مانند حیوانی میشود که باطن امور را نمیبیند و حقیقت و ملکوت عالم برایش روشن نمیگردد.
پس توجه کردید که تنگ کردن دل به معنای محدود ساختن بالاترین و مهمترین قوه ادراکی یعنی قلب است. قلب، مهمترین قوه ادراکی در بشر است و انسان با قلب خود ایمان میآورد. البته همین قلب دوباره ممکن است تقویت شود، که در این صورت اسم آن «سرّ» میشود. عرفا نوعاً میگویند ما با سرّ خودمان همه آن غیوب را مشاهده میکنیم. سرّ یعنی همان عقلی که چندین بار لطیف شده است؛ و میگویند فلاسفه نمیتوانند این حقایق را مشاهده کنند، زیرا در مرتبه عقلِ بحثی باقی ماندهاند. البته ما از مرتبه عقل فراتر رفتهایم، نه اینکه وارد قوه دیگری شده باشیم، زیرا قوه دیگری نداریم؛ بلکه همین قوه عاقله را تلطیف و تقویت کردهایم تا به مرتبه سرّ و شهود ارتقا یابد؛ یعنی حقیقت را خوب مشاهده کنیم. حالا اینکه چگونه آن را تلطیف کردهایم، در جای خود بحث میشود که قوه عاقله را چگونه میتوان تلطیف کرد؛ زیرا این قوه هم کماً و هم کیفاً قابل تلطیف و ارتقا است. چون بحث ما در این موضوع نیست، از آن عبور میکنیم.
سوال:
پاسخ: پس در ابتدا ما خودمان با سوءاختیار شروع کردیم، خطا کردیم و منحرف شدیم؛ بعد از آن، خدا آن توفیقات خاصی را که به دیگران میداد از ما دریغ کرد و در نهایت بر اثر نیامدن توفیق، قوه ادراکی قلب ما به تدریج ضعیف شد. این کار را خودمان انجام دادهایم؛ همانگونه که خودمان میتوانیم این عقل را تقویت و تلطیف کنیم و آلودگیها را از آن پاک سازیم که در این صورت، معارف حاصل میشود؛ اما ما این کار را نکردیم و بر آلودگیها افزودیم. این قلب ما که جایگاه معارف الهی بود، پر از آلودگی شد و دیگر معرفتی در آن حاصل نمیگردد. انتساب این امر به خدا به چه معناست؟ به این معنا که خدا این ظرف ادراکی را به گونهای آفریده است که اگر آلودگی در آن ریخته شود، پر میشود و دیگر جایی برای حقایق باقی نمیماند. ما خودمان این کار را کردیم؛ یعنی خدا نوعِ این ظرف را طوری ساخته که با آلودگیها پر و تنگ میشود، و دیگر توفیقی نیز به آن افاضه نمیکند. وقتی توفیق افاضه نشد، آلودگیها پاک نشده و باقی میمانند و دل دچار ضیق و تاریکی میگردد.
۵. تبیین ماهیت سلب توفیق و عدم منافات آن با اختیار
سوال:
پاسخ: خیر، مقصود ما نفی اختیار نیست؛ ما در اینجا از راه دیگری وارد میشویم:
سوال:
پاسخ: خدا موظف نیست ابتدائاً به همه توفیق بدهد، و عدم افاضه توفیق ملازم با جبر نیست؛ زیرا سلب توفیق به معنای مجبور ساختن بنده بر کفر نیست. کسی که توفیق ندارد، درست است که توفیقِ انجام کار خیر را نیافته، ولی خدا او را بر ترک آن مجبور نساخته است. سلب توفیق، سلب قدرت نیست؛ شما گمان میکنید خدا وقتی خلق کرد، قدرت را از او گرفته است؟ خیر، قدرت را از او نگرفته است. توفیق یعنی فراهم آوردن وسایل خیر. خدا این وسایل خیر را برای بنده فاقدِ صلاحیت فراهم نمیکند؛ هرچند امکان عقلیِ انجام کار همچنان باقی است.
سوال:
پاسخ: فرض کنید ما میخواهیم درس بخوانیم؛ اگر خدا بخواهد توفیق بدهد، موانع و مزاحمتها برطرف میشود، بدن ما سالم میگردد، حواسمان جمع میشود، دغدغههایمان مرتفع میگردد، استاد شایسته در اختیارمان قرار میگیرد و کتابهای خوبی برای ما فراهم میشود؛ بالاخره تمام این وسایل فراهم میگردد. اما اگر خدا نخواهد، این وسایل را فراهم نمیکند؛ ولی قدرت درس خواندن از ما گرفته نشده است. من با همین بیوسیله بودن هم اگر انسان بسیار باهمتی باشم، میتوانم به دنبال کار بروم؛ اما آن همت و توفیقی که بخواهد مرا با سهولت به سمت کار سوق دهد، وجود ندارد. آن زمانی که خدا توفیق داد، من نرفتم؛ حالا که توفیق از من گرفته شده، این امر موجب سلب اختیار من نمیشود، بلکه تنها سلب توفیق است و سلب توفیق، سلب اختیار نیست.
و الجواب أن هذه الآيات متأولة.[8]
جواب این آیات واضح است; این آیات تأویل میشوند و توجیهشان همان است که برخی از آنها را عرض کردیم.
« و قد ذكر العلماء تأويلاتها في كتبهم »؛ علما تأویلات دقیقی برای این آیات ذکر کردهاند.
۶. دستهبندی آیات معارض و دال بر اختیار عباد
« و أيضا فهي معارضة بمثلها » جواب بعدی مصنف این است که این آیاتی که شما ذکر کردید، معارض به مثل خودشان هستند؛ این آیات معارض دارند. یعنی آیات دیگری داریم که نفی جبر میکنند و با این آیات معارضه مینمایند. حتی اگر ما نتوانیم از این آیات شما جواب تفصیلی بدهیم، همان آیاتِ معارض کافی هستند که استدلال شما به این آیات را بر جبر باطل کنند. بنابراین هر دو دلیل ساقط میشوند؛ هم اینها و هم آنها. تازه ما دلایل بیشتری هم داریم؛ البته اکنون دلایل بیشتری را ذکر میکنیم، والا آنها هم ادعاهای زیادی دارند.
و نیز اصحاب ما این آیاتِ معارض را دستهبندی کردهاند؛ « و قد صنفها أصحابنا على عشرة أوجه »؛ یعنی اصحاب ما این آیاتِ دال بر اختیار را صنفبندی و دستهبندی کردهاند، به طوری که ده صنف برای آنها شمردهاند و هر صنفی نوعی دلالت خاص دارد؛ ولی همهشان در نهایت اثبات اختیار میکنند. همه در اصلِ دلالت شریکاند، ولی در دلالت ظاهری با هم اختلافهایی دارند که در وقت خود روشن میشود.
#صنف اول: آیات دال بر اسناد حقیقیِ فعل به عبد
« أحدها الآيات الدالة على إضافة الفعل إلى العبد »؛ آیاتی است که در آنها، فعل به عبد اسناد داده شده و این اسناد نیز حقیقی است؛ زیرا قرینهای بر مجاز بودن نداریم و تمام این اسنادها را حمل بر حقیقت میکنیم. در نتیجه میفهمیم که واقعاً و حقیقتاً فعل میتواند به عبد اسناد داده شود، یعنی از عبد صادر گردد؛ پس عبد، مختار و صاحبِ اثر خواهد بود.
این آیات را ذکر میکنیم:
آیه اول: آیه ۷۹ سوره بقره است: ﴿فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ﴾[9] ؛ وای بر کسانی که کتاب را با دست خودشان مینویسند؛ یعنی این کتاب از جانب خدا نازل نشده، بلکه خودشان مینویسند و میگویند از جانب خداست. خب، در اینجا میبینید که نسبت کتابت به خودِ یهود داده شده است.
این موضوع تا چندین سال قبل برای بسیاری از مسلمین روشن نبود؛ اما تحقیقات نشان داد که کلِ توراتِ اصلی از بین رفته است و اینگونه نبوده که یهود صرفاً بخشهایی از آن را تحریف کرده باشند. توراتِ اصلی کلاً مفقود شد و بعدها یهودیان شروع به نوشتن کتاب از پیش خود کردند؛ داستانها را از حافظه خود استخراج نموده و نوشتند و مطالبی را به آن ضمیمه ساختند و در نهایت این کتاب را به خدا نسبت دادند؛ در حالی که تمام کلمات آن نوشته خودشان است. این برخلاف انجیل است که بخشهایی از آن سخن خدا بوده و بخشهایی تحریف یا اضافه شده است؛ اما در مورد تورات، آنها خودِ کتاب را با دست خود نوشتند، نه اینکه فقط یک یا دو آیه را تغییر داده باشند. بعدها خودِ دانشمندانِ یهود تحقیق کردند و اعلام نمودند که توراتِ اصلی از بین رفته و این توراتی که اکنون در دست است، آن تورات نازلشده بر حضرت موسی (ع) نیست و کلام او نمیباشد.
سوال:
پاسخ: بله، این کلام درستی است.
اشاعره که آیه ﴿وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ﴾ را شاهد گرفتهاند، توجه نکردهاند که در خودِ آیه، عمل به ما نسبت داده شده است. آنها میگویند «خَلَقَکُمْ» خطاب به ذات ماست، اما «مَا تَعْمَلُونَ» یعنی کاری که شما صادر کردهاید؛ پس نسبتِ کار به ما داده شده است. البته اشاعره توجیه میکنند و میگویند چون ما فاعل مجازی هستیم، اسناد مجاز است و اسناد مجازی اشکالی ندارد؛ مانند اینکه بگوییم قلم نوشت، در حالی که کاتب نوشته است؛ این نسبت، مجازی است. آنها نسبت افعال به عباد را مجازی میگیرند. در حالی که ظاهر نسبت، دلالت بر حقیقت دارد؛ همینطور که میفرمایید این آیه دلالت بر نفیِ دیدگاه آنان میکند، ولی آنها آیه را حمل بر مجاز میکنند. ما نیز پاسخ میدهیم که حمل بر مجاز دلیل میخواهد و خلافِ ظاهر است؛ تا جایی که میتوانید باید کلام را حمل بر حقیقت کنید. ما نیز آیه را به گونهای توضیح دادیم که معنای حقیقی آن حفظ شود؛ گفتیم ما عمل میکنیم و خدا همان عمل ما را خلق میکند؛ ما فاعل مباشر هستیم و او فاعل بعید.
آیه دوم: آیه ۱۱۶ سوره انعام (و مشابه آن در یونس آیه ۲۳ و جاهای دیگر) است که چندین بار تکرار شده: ﴿إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ﴾[10] ؛ اینها فقط پیروِ ظن و گمان هستند. خب، در اینجا نیز نسبتِ «اتباع» به خودِ آنها داده شده که همان نسبتِ فعل به عبد است.
آیه سوم: آیه ۵۳ سوره انفال و آیه ۱۱ سوره رعد است: ﴿حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾[11] ؛ فعل «يُغَيِّرُوا» به عباد نسبت داده شده است. یعنی ما هیچ نعمتی را از امتی تغییر نمیدهیم مگر آنکه خودشان آن را تغییر دهند. این آیه میتواند اساسِ تفکر جبر را منهدم و ابطال کند؛ زیرا درست است که خدا دگرگونی ایجاد میکند، اما این دگرگونی، معلولِ تغییر از جانب خودِ آنهاست؛ آنها کاری انجام میدهند که به دنبال آن، ما وضعشان را تغییر میدهیم. پس معلوم میشود آن ﴿خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ﴾[12] و آن دیگری که میفرماید ضیق صدر ایجاد میکنیم و امثال ذلک، همگی پس از کارِ خودِ ما واقع میشوند; یعنی ما باعث میشویم که نفسمان تغییر کند و خدا هم در پیِ آن تغییر میدهد. این یک قانون کلی است که خودِ خدا مقرر فرموده و ما همین قانون را پاسخ بسیاری از شبهاتِ جبر در آیاتِ دیگر قرار میدهیم؛ حتی خودِ افراد باید تغییر را آغاز کنند تا بعداً مشمولِ توفیقِ الهی شوند.
آیه چهارم: آیه ۱۸ و ۸۳ سوره یوسف است: ﴿بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ﴾[13] ؛ سوّلت یعنی زینت داد. این کلام و جمله را حضرت یعقوب (ع) به فرزندانش میگوید؛ یک بار آن زمانی که حضرت یوسف (ع) را در چاه انداختند و بازگشتند، و بار دیگر آن زمانی که بنیامین – برادر تنی یوسف – را در مصر نگه داشتند و برگشتند. تسویل یعنی نفستان کار ناشایست را نزد شما زینت داد و به خاطر این زینت، شما آن کار را پسندیدید و انجام دادید؛ خودتان انجام دادید و نفستان عامل آن بود. در اینجا نمیفرماید خدا این کار را انجام داد، بلکه میفرماید نفستان آن را انجام داد؛ و هرچند این کلام، سخنِ حضرت یعقوب (ع) است، اما خداوند آن را رد نکرده، بلکه نقل و امضا فرموده است.
آیه پنجم: آیه ۳۰ سوره مائده است: ﴿فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ﴾[14] ؛ یعنی قابیل بعد از اینکه قربانیاش قبول نشد، نفسش قتل برادرش را برای او آسان و تزیین کرد؛ پس نفسِ قابیل کشتنِ هابیل را برایش آسان ساخت و او برادرش را کشت. باز در اینجا این کار به خودِ نفس نسبت داده شده است، نه اینکه خدا این کار را کرده باشد. در تمام این موارد، شاهدِ ما انتسابِ فعل به خودِ بنده است؛
سوال:
پاسخ: نفستان پسندیده و شما را به سمت این کار سوق داده است، یعنی نفستان این کار را کرده است. حالا کار نداریم که در جزییات چه شده، در اینجا میخواهیم بگوییم فعل به ما اسناد داده شده است؛ شاهدمان همین اسناد است. البته معلوم است که کار را خودشان انجام دادهاند؛ وقتی نفسشان تسویل کرده، خودشان مرتکب شدهاند؛ همین اندازه که خدا در این آیات، فعل را به عباد نسبت داده است، میفهمیم که این نسبت، نسبتی حقیقی است و واقعاً عباد خودشان فاعلِ کار خود هستند.
آیه ششم: آیه ۱۲۳ سوره نساء است: ﴿مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ﴾[15] ؛ کسی که کار بد کند، مجازات میشود. در اینجا کارِ بد را به خودِ بنده نسبت میدهد؛ هرکس کار بدی انجام دهد، به آن پاداش و جزای منفی داده میشود.
آیه هفتم: آیه ۳۸ سوره مدثر است: ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ﴾[16] ؛ هر نفسی در گرویِ اعمالی است که کسب کرده است؛ در گروی آن چیزی است که به دست آورده. یعنی در قیامت او را بازداشت میکنند تا ببینند پاسخ او نسبت به مکتسباتش چیست؛ خب، از مکتسبات معلوم میشود که شخص بالاخره کاری انجام داده است.
آیه هشتم: آیه ۲۱ سوره طور است: ﴿کُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ﴾[17] ؛ هر انسانی در گروی آن چیزی است که کسب کرده است؛ و بازداشتشدنِ او در گروی کسبِ خودش میباشد که مفاد این آیه نیز همان مفاد آیه قبلی است.
آیه نهم: آیه ۲۲ سوره ابراهیم است که از قول شیطان نقل میکند: ﴿مَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي﴾[18] ؛ من بر شما سلطنت و تسلطی نداشتم تا شما را به کاری مجبور کنم، مگر اینکه شما را خواندم و دعوت کردم؛ دعوت کردن یعنی تنها وسوسه کردن و فراخواندن، و شما با اختیارتان به من پاسخ دادید و دعوتم را پذیرفتید. نسبتِ استجابت و پذیرش را به خودِ عباد میدهد. الی غیر ذلک از این قبیل آیات که در قرآن بسیار زیاد است و در آنها فعل به عباد نسبت داده شده است؛ و چون این نسبت، نسبتی حقیقی است، لازم است بگوییم که فعل واقعاً از خودِ عباد صادر میشود.
سوال:
پاسخ: بحث بعدی ماست و إنشاءالله بعداً مطرح خواهیم کرد؛ من قبلاً اشارهای کردم به مبحث طاعت و معصیت، و در گذشته نیز گفته شد که امر و نهی الهی، اختیار را به طور فطری اثبات میکنند؛ آن موقع جایش نبود و من به مناسبت اشارهای گذرا کردم، حالا إنشاءالله بحث تفصیلیِ آنها در جای خود خواهد آمد.
#صنف دوم: آیات مشتمل بر مدح، ذم، وعد و وعید
الثاني الآيات الدالة على مدح المؤمنين على الإيمان و ذم الكفار على الكفر و الوعد و الوعيد كقوله تعالى[19]
دسته دوم از آیات، آیاتی هستند که دلالت میکنند بر اینکه خدا مؤمنان را مدح کرده و کفار را مذمت نموده است، و به بعضی وعده پاداش داده و بعضی را تهدید به مجازات کرده است. این مدح، مذمت، وعده و تهدید، همگی نشاندهنده آن است که ما خود فاعلِ افعالِ خویش هستیم؛ اگر ما فاعل نبودیم، مدح و ذم چه معنایی داشت؟ اگر فاعلِ کفر نبودیم، چرا ما را تهدید میکند؟ تهدید کردن به کاری که خودِ خدا آن را انجام میدهد یا وعده دادن به کاری که خودش آن را خلق میکند، قبیح و غیرعاقلانه است؛ پس مسلماً این وعد، وعید، مدح و ذم، نشان میدهد که فاعلِ کار خودِ ما هستیم.
آیاتی هستند که دلالت بر مدح مؤمنین بر ایمانشان و ذم کفار بر کفرشان دارند؛ و همچنین آیات دیگری که دلالت بر وعد و وعید میکنند (وعد یعنی بشارت دادن و وعید یعنی تهدید کردن).
آیه اول: آیه ۱۷ سوره غافر است: ﴿الْيَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ﴾[20] ؛ این آیه نوعی تهدید برای کفار و نوعی تبشیر برای مؤمنان است؛ مؤمنانی که کار خوب کردهاند پاداش نیکو میگیرند و کفار نیز به سزای عملشان میرسند.
آیه دوم: آیه ۷ سوره تحریم است: ﴿إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾[21] ؛ که در اینجا عبارتِ «مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» شاهد ما میشود؛ زیرا اولاً عمل را به خودِ ما نسبت داده (که مربوط به دسته اول است) و ثانیاً پاداش و جزا بر آن مترتر شده است که هم شامل وعد و هم شامل وعید میگردد.
آیه سوم: آیه ۳۷ سوره نجم است: ﴿وَإِبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّى﴾[22] ؛ یعنی ابراهیمی که وفا کرد به آن عهدها و تکالیفی که متوجه او شده بود و تمام مأموریتها را به انجام رساند؛ که از جمله آنها مأموریت ذبح حضرت اسماعیل (ع) بود که به آن نیز وفا کرد. خب، نسبت وفا در اینجا به حضرت ابراهیم داده شده که البته این بخش، فعلاً شاهد اصلی ما نیست؛ بلکه شاهد ما این است که خدا دارد ابراهیم (ع) را مدح میکند، و مدح الهی نشان میدهد که او کاری اختیاری انجام داده که شایستگی مدح را پیدا کرده است.
آیه چهارم: آیه ۱۶۴ سوره انعام است که در چندین جای دیگر قرآن (شاید ۵ یا ۶ بار) تکرار شده است: ﴿وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى﴾[23] ؛ یعنی هیچ نفسِ گناهکاری بارِ گناهِ نفسِ دیگری را بر دوش نمیکشد؛ گناه هرکسی مخصوص خود اوست و گناه دیگری را کسی دیگر متحمل نمیشود. خب، در اینجا نوعی تهدید و تذکر است؛ گمان نکنید چون رئیس و پیشوایی دارید، اگر او مشرک باشد بارِ گناهان شما را به گردن میگیرد؛ خیر، گناهان شما متعلق به خودتان است و آن رؤسای مشرک نیز خودشان گرفتار گناهان خویش هستند. آنها گناه شما را بر دوش نمیکشند؛ شما به طور جداگانه گناه دارید و عذاب میشوید، و آنها نیز به طور جداگانه عذاب میبینند. گناه شما به گردن آنها بار نمیشود؛ البته اگر آنها باعث انحراف شما شده باشند، گناهِ مجزایی برای گمراه کردنِ شما بر دوش میکشند، نه اینکه گناهِ مستقیمِ شما را به گردن بگیرند؛ بلکه برای آنها عذاب مضاعف خواهد بود: یکی گناهِ شرکِ خودشان و دیگری گناهِ منحرف کردنِ دیگران. خب، در اینجا نیز تهدید را مشاهده میکنیم.
آیه پنجم: آیه ۱۵ سوره طه است: ﴿لِتُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَى﴾[24] ؛ تا هر نفسی در برابر آنچه تلاش و کوشش میکند پاداش داده شود. یعنی طبق کوششتان به شما جزا داده میشود؛ خب، معلوم میشود کار متعلق به خود ماست که بر آن پاداش داده میشود. پاداش دادن در مقابل کاری است که با اختیار از فاعل صادر میشود، نه در مقابل کاری که خارج از اختیار او باشد.
آیه ششم: آیه ۹۰ سوره نمل است: ﴿هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾[25] ؛ استفهام در این آیه، استفهامِ انکاری است؛ یعنی شما جز در برابر آنچه عمل میکردید مجازات نمیشوید. در این آیات – که دیگر نیاز به توضیح بیشتر ندارد – علاوه بر دلالت بر جزا، اسنادِ فعل به عبد نیز وجود دارد (که البته اسناد مربوط به دسته اول بود، ولی ما اکنون در دسته دوم هستیم و میخواهیم استفاده دیگری ببریم که همان ترتب جزا بر عمل است). اگرچه استفاده اسناد نیز از این آیات برده میشود، اما جهتِ استدلال در اینجا پاداش و جزا است. خدا میفرماید من به شما جزا میدهم؛ جزا در مقابل عمل است. اگر من کار بد را با اختیار خود انجام نداده باشم، تهدید کردن یا عقاب نمودن معنا ندارد؛ و اگر کار خوب را با اختیار خود انجام نداده باشم، پاداشِ خوب دادن و جزای خیر دادن بیمعنا خواهد بود.
آیه هفتم: آیه ۱۶۰ سوره انعام است: ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾[26] ؛ این یک وعده است، تهدید نیست. خب، این وعده نشان میدهد کاری از من صادر شده است که در مقابل آن، خدا به من وعده ده برابر پاداش داده است.
آیه هشتم: آیه ۱۲۴ سوره طه است: ﴿وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي﴾[27] ؛ این آیه نیز تهدید است. هرکس از یاد من (که ذکر در اینجا به معنای قرآن گرفته شده است) اعراض کند، قطعاً برای او زندگیِ تنگ، سخت و فشارآوری خواهد بود. خب، این تهدید است.
آیه نهم: آیه ۸۶ سوره بقره است: ﴿أُولَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا بِالْآخِرَةِ﴾[28] ؛ این آیه مذمت است. خدا دارد کسانی را مذمت میکند که زندگی دنیا را به بهای آخرت خریدهاند؛ یعنی آخرت را فروخته و دنیا را خریدهاند، معامله کردهاند، خریدار دنیا و فروشنده آخرت بودهاند. خب، خدا در اینجا آنها را مذمت میکند.
آیه دهم: آیه ۹۰ سوره آلعمران است: ﴿إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمَانِهِمْ﴾[29] ؛ در اینجا کسانی که بعد از ایمانشان کافر شدند، تهدید میشوند که عذابی سخت برای آنهاست. این تهدید نشان میدهد که اختیار در کار بوده و بنده با سوءاختیار خود مسیرِ کفر یا شر را انتخاب کرده و شایستگی تهدید و عقاب را پیدا نموده است.
#صنف سوم: آیات دال بر تنزیه حقتعالی از قبایح و مماثلت با افعال عباد
دسته سوم، آیاتی هستند که دلالت بر نفی جبر و انتسابِ حقیقی افعال به انسان دارند؛ آیاتی که خدا را از انجام قبایح تنزیه میکنند؛ بدین معنا که خدا این کارها را انجام نداده است، زیرا در کارِ خدا تفاوت و تناقض نیست و مفهومش این است که این تفاوت و نقص در کار شما وجود دارد. یا میفرماید ما به آنها ظلم نکردیم، بلکه خودشان به خودشان ظلم کردند. وقتی خدا ظلم را از خود سلب و نفی میکند، بدین معناست که این فعل بیفاعل نیست؛ و وقتی فاعلش خدا نباشد، فاعلِ دیگری دارد که همان عباد هستند.
اینها آیاتی هستند که دلالت بر تنزیه خدا و افعال او از مماثلت با افعال نفوس ما دارند؛ افعال خدا مانند افعال ما همراه با تفاوت، تهافت و اختلاف نیست. تفاوت یعنی عدم هماهنگی و تناسب؛ ما در بعضی از افعال و احوال خود دچار تهافت و تناقض هستیم؛ برخی از افعال ما با برخی دیگر مناسبت ندارد؛ امروز یک حالی داریم و به گونهای کار انجام میدهیم، فردا حالِ دیگری داریم و به گونهای دیگر عمل میکنیم؛ کارهای ما با هم مختلف و غیر یکدست است. ظلم نیز کارِ ماست نه کارِ خدا؛ خدا اینگونه کارهایِ مشابهِ افعال عباد را از خود نفی میکند؛ ظلم و تفاوت را از ساحتِ خود سلب مینماید. خب، این کارهای متفاوت یا ظالمانه، بالاخره فاعلی داشتهاند؛ و وقتی خدا فاعل آنها نباشد، عباد فاعل آنها خواهند بود.
آیه اول: قوله تعالی در آیه ۳ سوره ملک: ﴿مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ﴾[30] ؛ تفاوت یعنی عدم هماهنگی و تهافت. تمام کارهای خدا هماهنگ هستند؛ اگر شما در جایی بینظمی دیدید، ناشی از خطای دیدِ خودتان است، والا همه کارهای تکوینیِ حقتعالی در نهایتِ هماهنگی و اتقان است؛ به طوری که اگر یکی از آنها را جابهجا کنید، در کلِ نظام آشوب ایجاد میشود و در همه عالم تأثیر میگذارد؛ یعنی تمام کارهای خداوند در کلِ جهان به منزله یک فعلِ واحدِ هماهنگ است.
این مطلب را در دلیلی که بر توحید باریتعالی میآورند ذکر میکنند؛ تمام کارهای صادر شده از خدا، از عقول مجرده گرفته تا مادیات، در همین عالم ماده همگی با هم ارتباط دارند. ارتباط آنها چنان محکم است که کل عالم به منزله شخصِ واحد است، و شخصِ واحد نیازمندِ علتِ واحد است؛ پس مبدأ عالم واحد است. کل عالم نیاز به فاعلهای متعدد ندارد؛ چرا متکثر باشند؟ لذا به یک فاعل اکتفا میشود و بیش از یک فاعل نیز نمیتواند داشته باشد که آن فاعلِ واحد، خداست؛ و با این بیان توحید را ثابت میکنند. با این بیان که افعال خدا با هم هماهنگ و متناسب هستند؛ چنان تناسبی دارند که همهشان با هم به منزله یک فعلِ هماهنگِ واحدند. پس طبق آیه ﴿مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ﴾، در خلقِ خدا تفاوتی دیده نمیشود.
آیه دوم: آیه ۷ سوره سجده است: ﴿الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ﴾[31] ؛ در برخی دیگر از آیات نیز تعبیر خلقه را داریم، مانند: ﴿رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى﴾؛ در آنجا «خَلْقَهُ» دارد و در اینجا «خَلَقَهُ». خدا هرچه را که آفرید، نیکو و احسن آفرید. خب، پس این امورِ غیرِاحسن که در جهان هستند چیستند؟ خودِ انسانها آنها را پدید میآورند؛ خدا امور احسن را به خود نسبت میدهد، اما امور انحرافی، کفر (که حسن نیست) و ظلم (که حسن نیست) داخل در آیه ﴿الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ﴾ نیستند؛ یعنی خدا این امورِ قبیح را خلق نکرده است. خدا آنچه را که خلق کرده، احسن یعنی در بهترین و زیباترین وضعِ ممکن قرار داده است.
سوال:
پاسخ: در اینجا کلمه «أَحْسَنَ» فعل ماضی است؛ یعنی خدا هر شیء را حسن و نیکو قرار داد و هرچه را خلق نمود نیکو ساخت، نه اینکه صیغه افعلِ تفضیل باشد؛ اگر فعل ماضی معنا شود درست است، یعنی خدا هر مخلوقی را نیکو گردانید.
آیه سوم: آیه ۸۵ سوره حجر است: ﴿وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ﴾[32] ؛ یعنی ما آسمانها و زمین و آنچه را در میان آنهاست جز به حق نیافریدهایم. پس همه کارهای تکوینیِ ما حق و درست است؛ و اگر چیز غیرحقی [مانند گناه و باطل] میبینید، بدانید که مستقیماً مربوط به خدا نیست [بلکه از سوءاختیار بندگان ناشی میشود].
آیات دیگر: نظیر آیه ۴۰ سوره نساء: ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ﴾[33] ، آیه ۴۶ سوره فصلت: ﴿مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ﴾، آیه ۷۶ سوره زخرف: ﴿وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ﴾[34] و آیه ۴۹ سوره کهف: ﴿وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا﴾[35] ، همگی دلالت دارند بر اینکه خدا به اندازه ذرهای یا فتیلی (که همان الیافِ اندکِ شکافِ هسته خرما است) به کسی ظلم نمیکند.
خب، توجه دارید که تمام این آیات، ظلم را از ساحت خدا نفی و سلب میکنند؛ و اگر ظلمی در جهان رخ میدهد، چون پدیده است فاعل میخواهد، و چون فاعلش خدا نیست، حتماً باید فاعلش عباد باشند. بنابراین، این دسته سوم از آیات نیز دلالت کردند بر اینکه خدا افعالی مماثل با افعالِ قبیحِ عباد ندارد؛ پس عباد خودشان افعالی دارند و خدا نیز افعالی دارد و افعال خدا مماثل افعالِ عباد نیست؛ این هم دلالت میکند بر اینکه جبری در کار نبوده، بلکه افعال مستند به خودِ انسان است.
دسته چهارم و مابقی دستهها و نیز وجه ترجیح را در جلسه آینده بحث خواهیم کرد إنشاءالله.