« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/27

بسم الله الرحمن الرحیم

قصد دوم/جواهر و اعراض /فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /مسئله دهم: ابطال تناسخ

 

موضوع: قصد دوم/جواهر و اعراض /فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /مسئله دهم: ابطال تناسخ

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مسئله دهم: ابطال تناسخ

«الْمَسْأَلَةُ الْعَاشِرَةُ فِی إِبْطَالِ التَّنَاسُخِ»[1] .

بحث مهمی که درباره نفس مطرح می‌شود، یکی از مباحث مهم، تناسخ است.

آیا نفس می‌تواند از بدنی مفارقت کند و به بدن دیگری تعلق بگیرد یا خیر؟

انتقال نفس از بدنی به بدن دیگر به‌طور مطلق، «تناسخ» نامیده می‌شود. ولی گاهی از اوقات، انتقال‌های خاص با اسم‌های خاص مطرح می‌شود. انتقال نفس از بدن انسان به بدن انسان، «نسخ» است یا تناسخ. انتقال نفس از بدن انسان به بدن حیوان، «مسخ» است یا تماسخ. انتقال نفس از بدن انسان به بدن گیاه، «فسخ» است یا تفاسوخ. انتقال نفس از بدن انسان به جماد، «رسخ» است یا تراسخ.

همه این‌ها را با هم تناسخ هم می‌گویند. جدا جداش بکنید، تناسخ است و تماسخ و تفاسخ و تراسخ. جدا نکنید، همه را تناسخ می‌گویند.

(سؤال شاگرد: یک معنای عام دارد یک معنای خاص؟)

استاد: یک لفظ عام دارد، یک لفظ خاص. الفاظ خاص دارد، یک لفظ عام هم دارد که همه این معانی را شامل می‌شود.

تناسخ گاهی نزولی است، گاهی صعودی. یعنی گاهی از بدن انسان وارد بدن حیوان می‌شود یا نبات یا جماد که نزول می‌کند؛ این را تناسخ نزولی می‌گوییم. از بدن حیوان وارد نبات می‌شود، از نبات وارد جماد می‌شود؛ این‌ها می‌شود نزولی. یک وقت صعودی است؛ از نبات نفسی می‌آید وارد بدن انسان می‌شود یا از حیوان نفس وارد بدن انسان می‌شود؛ این می‌شود صعودی.

هر دو قسم، چه نزولی چه صعودی، تناسخ مُلکی است. تناسخ ملکی یعنی تناسخی که در همین عالم می‌خواهد اتفاق بیفتد، در همین عالم مُلک می‌خواهد اتفاق بیفتد.

یک تناسخ دیگر هم داریم، تناسخ ملکوتی است. که تناسخ ملکوتی این است که انسانی که در این‌جا به صورت انسان زندگی می‌کرده، در آخرت به صورت حیوان محشور شود. این تناسخ ملکوتی است، یعنی باطنش ظاهر شود.

تناسخ ملکوتی را شرایع الهی همه انظار می‌کنند که تناسخ ملکوتی داریم. موجودی که در این‌جا به صورت انسان است، در آخرت به صورت اعمالش ظاهر می‌شود، که دیگر انسان نیست. این تناسخ ملکوتی، که مقبول است. فلاسفه اسلامی هم قبولش دارند، متکلمین هم قبولش دارند.

سخن بر سر تناسخ ملکی است. تناسخ ملکی را نوعاً مسلمین قبول ندارند. این‌که می‌گویم نوعاً، به خاطر این‌که شیخ اشراق در «حکمة الاشراق» تناسخ را بحث مفصل کرده ولی جواب نداده است. بعضی‌ها احتمال دادند که شاید شیخ اشراق از بین مسلمین طرفدار تناسخ هست. ولی قطب شیرازی که شارح اوست، آن‌جا مطلب را طوری توضیح می‌دهد که ثابت می‌کند شیخ اشراق هم طرفدار تناسخ نیست. علی‌أی‌حال در بین مسلمین کسی قائل به تناسخ نیست. تناسخ ملکی منظورم هست. تناسخ ملکوتی را فقط بیان کردم که خلط نشود، آن را کنار بگذارید، آن را قبول داریم. تناسخ ملکی را قبول نداریم چه صعودی باشد چه نزولی باشد.

البته توجه کنید، در تناسخ قائلین به تناسخ معتقدند که نفس از بدن انسانی وارد بدن مولود می‌شود. هیچ‌گاه از بدن کهنه وارد بدن کهنه نمی‌شود. وارد بدن نو می‌شود، یعنی بدن مولود. این نظریه تناسخی است. تناسخی نمی‌گوید از بدن یک پیرمرد نفس خارج می‌شود به بدن یک پیرمرد دیگر تعلق می‌گیرد، کسی این را نگفته است. گفتند از بدن پیرمرد خارج می‌شود به بدن مولود تعلق می‌گیرد یعنی به بچه. این نکته را توجه داشته باشید، در استدلالی که بر علیه تناسخ می‌کنیم این نکته به کار می‌آید.

خب پس مطلب اختلافی شد، یعنی تناسخ ملکی اختلافی شد. گروهی گفتند حاصل می‌شود، گروهی گفتند حاصل نمی‌شود. ما معتقدیم که تناسخ ملکی باطل است. بر این ادعایمان باید دلیل اقامه بکنیم که وقتی رسیدیم دلیل را عرض می‌کنم.

دلیل زیاد است، یکی‌اش در این‌جا می‌آید. در شرح اشارات، نمط هشتم، دو تا دلیل آمده، یکی‌اش همین است که این‌جا می‌آید، یکی دیگرش دلیل بسیار مفصلی است. در اول جلد نه اسفار، دلیل سومی هم آمده که این‌ها را بعداً خودتان مراجعه می‌کنید.

دلیل اسفار را من مختصراً توضیح می‌دهم، این‌جا مطرح نیست، فقط مختصراً بیان می‌کنم.

اسفار می‌گوید که این نفس که تعلق گرفته به بدن مولود، سیر تکاملی کرده تا این مولود شده پیرمرد. سیر تکاملی کرده و کامل شده است. در خیلی از چیزهایی که بالقوه بوده، بالفعل شده است. حالا اگر بیاید و در بدن یک مولود وارد شود، لازم می‌آورد که تمام آن بالفعل‌ها دوباره بالقوه شود. و هیچ‌گاه موجودی از فعلیت به قوه منتقل نمی‌شود؛ از قوه به فعلیت می‌آید اما هیچ‌گاه موجودی از فعلیت به قوه نمی‌رود. چون حرکت همیشه به سمت کمال است نه به سمت نقص. حرکت‌ها حرکت تکاملی هستند، حرکت تناقصی ما نداریم.

بله اگر حرکت قسری باشد، ممکن است. کرمی دستی وارد شده، بالقسر این سیب را به سمت گندیدگی می‌برد، یعنی از کمال به سمت فساد می‌برد. این حرکت، حرکت قسری است، این مورد بحث ما نیست. حرکت طبیعی و حرکتی که قاسری در آن نباشد همیشه به سمت کمال است. هیچ‌گاه از فعلیت ما به قوه نمی‌آییم بلکه از قوه به فعلیت می‌رویم. تناسخ از فعلیت به قوه آمدن است پس باطل است. این استدلالی است که صدرا دارد در اول جلد نه اسفار.

سوال: بله در شواهد هم هست که این استدلال؟

پاسخ: الان شواهد یادم نیست، شاید باشد. باید مراجعه شود، مراجعه کنید می‌بینید که هست.

(سؤال شاگرد: استاد ببخشید، ما می‌توانیم در تناسخ از آیات و روایات استفاده کنیم؟)

استاد: کدام آیات و روایات؟

(شاگرد: مثلاً حالا اسم نمی‌برم... یکی از فیلسوفان بزرگ معاصر گفته ما هیچ دلیلی بر تناسخ نداریم الا آیه و روایت. گفته مستند آیه و روایت است.)

استاد: آیه‌ی چه؟

(شاگرد: حالا ذکر نکرده...)

استاد: آیه و روایتی که به نفع تناسخ باشد نداریم. آن تناسخ ملکوتی است، آن اشکالی ندارد.

(شاگرد: خب مسخ...)

استاد: مسخ آن اشکالی ندارد، آن که خداوند بفرماید به انسان بگوید «﴿کونوا قردة خاسئین﴾[2] » بشوید، مشکلی ندارد. آن مورد بحث ما نیست. تناسخ بدون دستور الهی، به‌طور طبیعی بخواهد انجام شود آیه و روایتی بر علیه ش نداریم. اگر داشتیم خیلی راحت بود. دلیل عقلی می‌خواهیم بیاوریم. البته در فلسفه دلیل روایی و آیه به کار ما نمی‌آید. در کلام چرا. الان ما داریم کلام می‌خوانیم. به آیه قرآن و این‌ها تمسک نمی‌کند. چون این‌جا بحث کلامی است ولی بحث کلامی است که بالاخره از فلسفه دارد استفاده می‌کند. در فلسفه هم اصلاً آیه و روایت به‌عنوان دلیل مطرح نمی‌شود. حکم عقلی بیان می‌شود، استدلال عقلی بیان می‌شود. بر فرض ما آیه و روایت داشته باشیم در این‌جا از آن استفاده نمی‌کنیم و من ظاهراً به نظرم می‌رسد نداریم. حالا بر فرض هم داشته باشیم استفاده نمی‌کنیم از آن. بله در علم کلام خالص استفاده می‌کنیم، در علم فلسفه استفاده نمی‌کنیم. در این علم هم که الان ما داریم مبحث فلسفی را مطرح می‌کنیم ولو علم کلام است، باز هم استفاده از آیه و روایت نمی‌کنیم.

صفحه ۱۹۱ سطر ششم.

«الْمَسْأَلَةُ الْعَاشِرَةُ فِی إِبْطَالِ التَّنَاسُخِ»[3] .

قال المصنف: «وَ لَا تَصِیرُ مَبْدَأَ صُورَةٍ لِآخَرَ وَ إِلَّا بَطَلَ مَا أَصَّلَهُ مِنَ التَّعَادُلِ». من استدلال را نگفتم، چون استدلال هنوز بیان نشده این عبارت را نمی‌توانم معنی کنم. باشد استدلال که مطرح شد این عبارت معنی می‌شود.

أقول: «اخْتَلَفَ النَّاسُ هَاهُنَا» یعنی در باب تناسخ.

(سؤال شاگرد: آیا ناس که می‌آید در کشف المراد منظورش اهل سنت است؟)

استاد: خیر، اختلف الناس یعنی مردم، کاری به شخص خاصی نداریم. اختلف الناس هاهنا. این‌که حالا مسلمین که قبول ندارند تناسخ را، چه اهل سنت چه غیر اهل سنت. ناس یعنی کل مردم، بینشان اختلاف است و الا بین مسلمین که اختلافی نیست، همه تناسخ را رد می‌کنند.

«فَذَهَبَ جَمَاعَةٌ مِنَ الْعُقَلَاءِ» مثلاً مثل هندوها، بودایی‌ها، این‌ها رفتند «إِلَی جَوَازِ التَّنَاسُخِ فِی النُّفُوسِ». تناسخ در نفوس یعنی چه؟ « بأن تنتقل النفس التي كانت مبدأ صورة لزيد مثلا إلى بدن عمرو و تصير مبدأ صورة له ».

مبدأ صورت را دو گونه معنا می‌کنیم، که در عبارت خواجه هم آمده، این معنایی که می‌کنیم آن هم روشن می‌کند. یک وقت می‌گوییم مبدأ صورت، اضافه مبدأ به صورت اضافه بیانیه است. مبدئی که عبارت از صورت است، خب نفس خودش صورت است. انسان مرکب است از بدن و نفس؛ بدن می‌شود ماده انسان، نفس می‌شود صورت انسان. پس در انسان مبدئی است که آن مبدأ عبارت از صورت است.

یک وقت نه، نفس را مبدأ صورت می‌گیریم. مبدأ صورت یعنی چه؟ نفس بالاخره دارای قوایی است. یکی از قوا آن صورت ترکیبی است که به آن می‌گوییم صورت نوعیه انسان و آن حلول می‌کند در بدن انسان. نفس می‌شود مبدأ آن صورت.

(سؤال شاگرد: اضافه بیانیه شد دومی چه شد آقا؟)

استاد: دومی این شد که نفس مبدأ قوای خودش است. نفس در جای خودش گفته شده که مبدأ قواست. یکی از قوای نفس همین صورت نوعیه است که طبیعت است و در بدن انسان حلول می‌کند. نفس مبدأ این می‌شود؛ مبدأ قوه باصره است، مبدأ قوه ذائقه است، مبدأ چه است و چه است و مبدأ صورت است. نفس مبدأ صورت است. صورت یعنی صورت طبیعیه، یعنی صورت نوعیه. نفس مبدأ آن است. شاید آن اولی راحت‌تر باشد، توجیه اولی که کردم.

خب تناسخ را دارد معنی می‌کند: انتقال نفس از زید به عمرو، به‌طوری که این نفس همان علاقه‌ای که با زید داشت همان علاقه را با عمرو برقرار کند. همان رابطه، علاقه یعنی رابطه، همان رابطه‌ای که با زید داشت همان رابطه را با عمرو برقرار کند. رابطه‌اش با زید چه بود؟ بدنش را تدبیر می‌کرد و در بدن تصرف می‌کرد؛ همین کار را هم در بدن عمرو انجام بدهد.

«وَ یَکُونَ بَیْنَهُمَا» یعنی بین این نفس و بدن عمرو، «یَکُونَ بَیْنَهُمَا مِنَ الْعَلَاقَةِ کَمَا»، کمای کما مبهم است، من العلاقه بیانش می‌کند. منتها بیان مقدم است بر مبین. غالباً بیان را بعد از آن امر مبهم می‌آورند، این‌جا قبل آورده است.

«یَکُونَ بَیْنَهُمَا»، یعنی یکون بین نفس جدا شده و بدن عمرو، از علاقه «یَکُونَ بَیْنَهُمَا مِنَ الْعَلَاقَةِ، کَمَا»، مثل علاقه‌ای که «کَانَ بَیْنَ» بدن اول یعنی زید و بین این نفس جدا شده. بین نفس جدا شده و بدن زید چه رابطه‌ای بود؟ همان رابطه بین نفس جدا شده و بدن عمرو برقرار شود. تناسخ این است که انتقال حاصل شود و علاقه قدیم با بدن دیگری تجدید شود. این را به آن می‌گوییم تناسخ. این را «ذَهَبَ جَمَاعَةٌ مِنَ الْعُقَلَاءِ».

«وَ ذَهَبَ أَکْثَرُ الْعُقَلَاءِ إِلَی بُطْلَانِ هَذَا الْمَذْهَبِ وَ الدَّلِیلُ عَلَیْهِ» یعنی دلیل بر بطلان تناسخ این است.

توجه کنید دلیل بر بطلان را بیان کنم.

ما پیش از این گفتیم نفوس انسانی همه حادث‌اند و علت حدوث نفوس انسانی هم عقول‌اند که عقول قدیم‌اند، منتها قدیم بالغیرند. یا بروید بالاتر از عقول، علت حدوث این نفس انسانی خداست، خدا هم قدیم است، قدیم بالذات. حالا چه عقول را قبول کنیم چه قبول نکنیم، بالاخره خدا علت هست و خدا هم قدیم است.

قدیم، قدیم اثرش هم قدیم است، اثرش نمی‌شود حادث باشد و الا تخلف معلول از علت لازم می‌آید. یعنی لازم می‌آید علت موجود باشد معلول نداشته باشیم. اگر علت قدیم است معلول هم باید قدیم باشد. مگر این‌که، مگر این‌که معلول متکی نباشد بر این علت به‌تنهایی، متکی باشد بر این علت و چیزی دیگر و آن چیزی دیگر هنوز نیامده باشد. اگر علت تامه باشد معلول نمی‌تواند تخلف کند، اثر حتماً باید بعد از علت تامه بیاید. نمی‌تواند فاصله بیفتد. مگر این‌که علت، علت تامه نباشد.

پس وقتی علت قدیم است و اثر حادث است، می‌فهمیم که علت، علت تامه نبوده است. یک چیزی دیگر در حدوث اثر دخالت داشته و آن چیزی دیگر در این‌جا استعداد است؛ استعداد افاضه این نفس باید در یک بدنی حاصل شود تا نفس افاضه شود. چون استعداد حادث است، پس نفس هم حادث می‌شود و الا آن جزء علت که فاعل است قدیم است. آن جزء علت قدیم است، اگر آن علت تامه بود احتیاج به استعداد نبود، اثر در قدیم حاصل می‌شد. اما چون احتیاج به این استعداد هست و استعداد در قدیم حاصل نبوده بلکه بعداً خواهد آمد، لذا نفس هم بعداً خواهد آمد.

تفصیلش این است که، تفصیل دادم منتها دوباره دارم به بیان دیگر تکرار می‌کنم. خداوند علت فاعلی است برای نفس، بدن علت قابلی است برای نفس. تا بدن و استعداد گرفتن نفس در بدن حاصل نباشد، فاعل نفس را افاضه کند فایده ندارد. چون چیزی نیست که این نفس را قبول کند. باید وقتی فاعل افاضه می‌کند قابلی هم قبول کند. باید قابلی هم قبول کند. پس این نفس وابسته به دو جزء علت است؛ یکی جزء فاعلی یکی جزء قابلی. اگر جزء فاعلی قدیم است، چون جزء قابلی حادث است نفس حادث می‌شود زیرا وقتی جزء قابلی آمد تازه علت می‌شود علت تامه. وقتی علت، علت تامه شود معلول حتماً باید بیاید، نفس باید حتماً بیاید.

از این بیانی که کردیم معلوم شد که بدن مستعد، نفس را دریافت می‌کند. به‌محض این‌که بدن مستعد شد، فاصله نمی‌افتد نفس عطا می‌شود. چون تا بدن مستعد درست شد علت می‌شود علت تامه. علت که علت تامه شد، معلول حتماً باید بیاید، نفس باید حتماً بیاید. تا این‌جا مطلب روشن است که وقتی بدنی آماده شد، استعدادش را کامل کرد، نفس باید به آن تعلق بگیرد. تخلف معنی ندارد.

خب، مولودی متولد می‌شود یا در رحم مادر قابلیت نفس گرفتن را پیدا می‌کند. همان وقت به او نفس داده می‌شود. همین‌طور است دیگر، در بدن مادر، در رحم مادر نفس عطا می‌شود. نفس به این بدن عطا می‌شود چون استعداد گرفتن نفس را پیدا کرده است. بعد این مولود متولد می‌شود، یا قبل از تولد، نفسی از بدنی جدا می‌شود، نفس مستنسخه یعنی جدا شده. این عبور می‌کند تا یک بدنی پیدا کند. به قول شما ملاحظه می‌کند در فلان رحم بدن آماده‌ای هست، می‌رود به آن بدن تعلق می‌گیرد. آن بدن نفس خودش را گرفته بود، نفس مناسب را گرفته بود. الان نفس جدیدی هم که نفس مستنسخه است وارد شود. این بدن می‌شود دو‌نفسه. و ما در مسئله هشتم یعنی در دو مسئله قبل ثابت کردیم که نفس و بدن متساوی‌اند. اگر بدن یکی است نفس هم باید یکی باشد. اگر نفس یکی است بدن هم باید یکی باشد. الان دیدیم که یک بدن دو تا نفس. غلط است دیگر. با آن مبنای قبلی‌مان، با آن‌چه که ما قبلاً ثابت کردیم، با اصلی که ما تأسیس کردیم نمی‌سازد. اصلی که ما اصل قرارش دادیم، قانون قرارش دادیم، این بود که بدن و نفس باید مساوی باشند. الان بدن و نفس مساوی نیست، پس معلوم می‌شود ایراد دارد. تناسخ مستلزم اجتماع دو نفس در یک بدن است و اجتماع دو نفس در یک بدن باطل است. تا این‌جا مطلب روشن است.

حالا یک اعتراضی این‌جا پیش می‌آید که این اعتراض را مرحوم علامه ذکر نکرده و آن اعتراض این است که چه اشکالی دارد؟ نفس مستنسخه به‌تنهایی به این بدن تعلق بگیرد. همین نفسی که از آن بدن دیگر جدا شده آن بیاید به این بدن مولود تعلق بگیرد. مولود دیگر نفس دیگر نداشته باشد. چه لزومی دارد اول به او نفس نو بدهیم که بعد این نفس کهنه بشود نفس دوم؟ از اول همین نفس کهنه را بگیرد، همین نفس قدیمی را بگیرد، چه اشکالی دارد؟

جواب این است که هر بدنی مناسبت دارد با نفسی. این نفس دوم نفس تحمیلی است، نفس مناسب که نیست. آن نفس اول نفس مناسب است. بدن وقتی که به حد نصاب رسید نفس مناسب خودش را می‌گیرد. آن دیگر معطل نمی‌شود که این نفس جدا بشود از نفس جدا شده به او برسد. هر بدنی نفس مناسب خودش را می‌گیرد چون که استعداد آن را دارد. وقتی بدنی را ترکیب می‌کنند به ترکیب خاص، استعداد خاص پیدا می‌کند، هر نفسی را که به آن قبول نمی‌کند، نفس مناسب خودش را قبول می‌کند. خب این نفس مناسب را گرفته، نفس دیگر که مناسب با بدن قبلی بوده با این ناسازگار است. این تحمیلاً به او می‌دهند، به‌طور طبیعی که قبولش نمی‌کند. به‌طور طبیعی نفس خودش را قبول می‌کند. پس نفس خودش لاجرم باید بیاید. این نفس مستنسخه هم می‌آید، قهراً دو‌نفسه می‌شود. و دو‌نفسه شدن باطل است پس تناسخ باطل است.

البته این‌جا مختصر مطرح شده، من هم مختصر توضیح دادم. در نمط هشتم اشارات مفصل مطرح شده آن‌جا من مفصل توضیح دادم. آن‌جا را مراجعه کنید توضیحات هم که بیان شده ببینید، آن‌جا کاملاً تمام راه‌های نفوذ در این دلیل را من بستم که هیچ‌جور مستشکل نتواند در این دلیل اشکال کند، در این دلیل اشکال کند.

«وَ الدَّلِیلُ عَلَیْهِ» یعنی دلیل بر بطلان تناسخ این است که ما بیان کردیم که نفوس حادث است ولی علت حدوثشان قدیم است. وقتی این سؤال پیش می‌آید که علت قدیم معلول حادث، این‌که تخلف معلول از علت است و باطل است. جواب داده می‌شود که این معلول به آن علت قدیم تنها اکتفا نمی‌کند، استعداد بدن را هم لازم دارد. پس باید صبر کنیم تا بدنی حادث شود، مستعد شود، بعد نفس جدید به او داده شود. نفسی برایش حادث شود. پس برای هر بدنی نفسی حادث می‌شود. زیرا که استعدادی موجود می‌شود و آن استعداد طلب می‌کند نفس خاص را، این نفس خاص طبق استعداد به این بدن داده می‌شود.

تا این‌جا معلوم شد که هر بدنی استعدادی دارد و نفس مناسب آن استعداد را هم دارد. حالا بعداً اگر نفس دیگری خواست منتقل بشود دو‌نفسه می‌شود. اول اثبات می‌کند ایشان که باید آن بدن تازه نفس خودش را بگیرد. نمی‌تواند نفس خودش را نگیرد، چون اصلاً نفس به خاطر آن دارد حادث می‌شود.

«فَلَا بُدَّ» خب اگر نفس حادث است علت حدوثش قدیم است معلوم می‌شود که این علت قدیم، علت تامه نیست. علت تامه بعداً درست می‌شود یعنی جزئی از علت هنوز باقی مانده که نیامده و آن جزء علت قابلی است یعنی بدن با استعداد.

«فَلَا بُدَّ مِنْ حُدُوثِ اسْتِعْدَادٍ» وقت حدوث نفس. در وقت حدوث نفس باید استعدادی درست بشود که این نفس تعلق می‌گیرد به این بدن مستعد.

«لِیَتَخَصَّصَ» وقت حدوثها، «لِیَتَخَصَّصَ ذَلِکَ الْوَقْتُ». چون علت قدیم در تمام اوقات می‌تواند این نفس را صادر کند. چرا در این وقت صادر کرده؟ باید جواب بدهیم چون استعداد الان آمده است. علت قدیم نسبتش به تمام اوقات یکسان است. اگر یک وقت خاصی تعیین می‌شود مخصص لازم دارد، مخصص هم همان استعداد است. پس باید استعداد باشد «لِیَتَخَصَّصَ ذَلِکَ الْوَقْتُ بِالْإِیجَادِ فِیهِ». باید استعدادی باشد تا این وقت اختصاص پیدا کند به ایجاد نفس در این وقت. یعنی باید وقت خاصی باشد که نفس در او حاصل شود. وقت خاص را استعداد تعیین می‌کند.

«وَ الِاسْتِعْدَادُ إِنَّمَا هُوَ بِاعْتِبَارِ الْقَابِلِ». استعداد در قابل حاصل می‌شود یعنی در بدن حاصل می‌شود. استعداد مربوط به نفس نیست، استعداد در قابل است. استعداد در قابل است، این قابل استعداد پیدا می‌کند تقاضا می‌کند نفس به او داده می‌شود. نفس مستعدله به او داده می‌شود.

«فَإِذَا حَدَثَ الْقَابِلُ» یعنی بدن و تمّ، و نصاب استعدادش تمام شد، حادث شده و تمام شد.

«وَجَبَ حُدُوثُ نَفْسٍ» تعلق می‌گیرد به این قابل. یعنی باید یک نفسی به او تعلق بگیرد چون استعداد گرفتن این نفس را داشت نفس هم به او تعلق گرفت.

«فَإِذَا حَدَثَ بَدَنٌ تَعَلَّقَ بِهِ نَفْسٌ تَحْدُثُ عَنْ مَبَادِیهَا». وقتی بدنی حادث شد استعدادش کامل شد، به این بدن تعلق می‌گیرد نفسی که از طرف مبادی این نفس حادث شده. مبادی یعنی علل. آن علتی که این نفس را افاضه کرده، نفس را در وقتی که این بدن مستعد شده افاضه کرده و افاضه می‌کند. پس هر وقت بدن کامل شد نفسی دریافت می‌کند. چه نفس مستنسخه بیاید چه نیاید، آن نفس مخصوص خودش را دریافت می‌کند.

حالا که این‌طور شد «فَإِذَا انْتَقَلَتْ إِلَیْهَا» یعنی الی این قابل، «فَإِذَا انْتَقَلَتْ إِلَیْهَا» یعنی انتقلت الی این قابل یعنی بدن، «نَفْسٌ أُخْرَی مُسْتَنْسَخَةٌ»، نفس دیگری که از آن نفس از بدن قبلی جدا شده و می‌خواهد به یک بدنی تعلق بگیرد، اگر منتقل شد الیها یعنی به این بدنی که نفس خودش را گرفته، نفس دیگری که مستنسخه است «لَزِمَ اجْتِمَاعُ نَفْسَیْنِ فِی بَدَنٍ وَاحِدٍ». لازم می‌آید که یک بدن دو نفس داشته باشد؛ یکی همان نفس اصلی خودش که طبق استعدادش دریافت کرده بود و یکی هم این نفس مستنسخه که نفس تحمیلی است.

در حالی که «قَدْ بَیَّنَّا بُطْلَانَهُ» یعنی بطلان این اجتماع را، بطلان اجتماع دو نفس در یک بدن را ما قبلاً بیان کردیم. در کجا بیان کردیم؟ در مسئله هشتم.

«قَدْ بَیَّنَّا بُطْلَانَهُ وَ وُجُوبَ التَّعَادُلِ». این وجوب التعادل عطف بر بطلان است لذا بیّنا سرش داخل می‌شود. قد بیّنا بطلان اجتماع را و بیّنا وجوب تعادل را در ابدان و نفوس. یعنی ابدان و نفوس باید با هم تعادل داشته باشند؛ اگر ده تا بدن داریم ده تا نفس، اگر ده تا نفس داریم ده تا بدن. نمی‌شود یک بدن دو تا نفس، همان‌طور که نمی‌شود یک نفس دو بدن.

«حَتَّی لَا تُوجَدَ» یعنی تعادل چنان واجب است که موجود نمی‌شود «نَفْسَانِ لِبَدَنٍ وَاحِدٍ». دو نفس در یک بدن موجود نمی‌شود. در تناسخ دو نفس برای یک بدن موجود می‌شود و این ممکن نیست، پس تناسخ ممکن نیست.

«وَ بِالْعَکْسِ»، این بالعکس دیگر ربطی به بحث تناسخ ندارد. همین‌طور برای تکمیل بحث ذکر شده است. بالعکس یعنی یک نفس هم نمی‌تواند به دو بدن تعلق بگیرد. تناسخی این را نمی‌گوید که یک نفس به دو بدن تعلق بگیرد، این مورد بحث تناسخ نیست. لذا بیان می‌کنم برای این‌که بحث کامل بشود این تیتر را آورده، و الا همان لا توجد نفسان لبدن واحد برای ابطال تناسخ کافی است. یعنی در تناسخ لازم می‌آید که دو نفس برای یک بدن جمع بشود، در حالی که دو نفس برای یک بدن باطل است، پس تناسخ باطل است.

بحث تناسخ هم تمام شد، به اختصار مطرح شد. و الا بحث تناسخ مفصل است. من یک مقداری را اشاره کردم. شیخ اشراق در تشریح تناسخ خوب وارد می‌شود، زیاد تشریح می‌کند و تقریباً تمام مطالب تناسخی‌ها را توضیح می‌دهد، حتی به اقوال نادر آن‌ها هم می‌پردازد، منتها جواب به آن نمی‌دهد. در اشارات جواب مستوفات‌تر از این آمده است. در اسفار باز بهتر از این‌ها. در شفا هم جواب مختصر آمده است. علی‌أی‌حال جاهای مختلف تناسخ مطرح شده، در بعضی جاها با تفصیل در بعضی جاها با اختصار. ولی همه این‌ها تقریباً در یک حدی شباهت دارند با هم.

بعد از این‌که من جواب را توضیح دادم و عبارت مرحوم علامه را خواندم، متن مرحوم خواجه هم توجه کنید که بخوانم توضیح بدهم.

«وَ لَا تَصِیرُ مَبْدَأَ صُورَةٍ لِآخَرَ»، یعنی و نفس مبدأ صورت برای بدن دیگر نمی‌شود. لا تصیر ضمیرش به نفس برمی‌گردد. مراد از لآخر هم بدن آخر است. نفس که مبدأ صورت بود برای بدنی، مبدأ صورت نمی‌شود لآخر یعنی برای بدن دیگر. یعنی از بدنی منتقل به بدن دیگر نمی‌شود.

«وَ إِلَّا» یعنی اگر منتقل شود، دو نفس در یک بدن جمع خواهند شد در نتیجه «بَطَلَ مَا أَصَّلَهُ مِنَ التَّعَادُلِ». باطل می‌شود آن‌چه را که ما قانون قرار دادیم آن چیز را. که آن چیز عبارت بود از تعادل بین بدن و نفس و یا تساوی بین بدن و نفس که در مسئله هشتم تساوی را گفتیم «قیام البدنة علی التساوی». تساوی با تعادل فرق نمی‌کند. ما در مسئله هشتم ثابت کردیم تعادل را یعنی تعادل بین نفس و بدن را که بدن اگر یکی است نفس هم باید یکی باشد. اگر بدن دو تاست نفس هم باید دو تا باشد. و بالعکس اگر نفس یکی است باید بدن یکی باشد، اگر نفس دو تاست بدن باید دو تا باشد. این تعادل را ما به عنوان یک اصل به عنوان یک قانون ثابت کردیم. اگر تناسخ اتفاق بیفتد این اصل و قانونی که ما گفتیم باطل می‌شود. ولی چون اصل و قانونی که ما گفتیم درست است پس تناسخ باید باطل بشود. این هم فرمایش مرحوم خواجه که همان توضیحات مرحوم علامه را به عبارت مختصر ذکر کرده است.

(سؤال شاگرد: استاد این بالعکس برای دلیل نمی‌شود، چون که نفس قبلاً به یک بدن دیگر تعلق داشت، حالا به یک بدن دیگر تعلق...)

استاد: شما می‌فرمایید بالعکس درست باشد چون این نفس مستنسخه دو بدن دارد؛ یکی بدن قدیم یکی بدن جدید. توجه کنید جوابتان این است که دو بدن را در عرض هم ندارد. پس یک نفس به دو بدن تعلق نگرفته، به یک بدن تعلق گرفته بود تمام شد، دوباره به یک بدن جدید تعلق می‌گیرد. پس هیچ‌گاه دو بدنه نبوده است. بنابراین کلمه بالعکس در این‌جا عرض می‌کنم ربطی به تناسخ ندارد برای استکمال بحث آورده شده است. در تناسخ یک نفس به دو بدن تعلق نمی‌گیرد بلکه یک نفس قبلاً به بدنی تعلق داشته حالا به بدن دیگر تعلق می‌گیرد. دو بدن دارد منتها دو بدن در طول هم که در واقع این با اصلی که ما تأسیس کردیم با قانونی که ما گذاشتیم مخالفت ندارد. قانون می‌گوید در هر لحظه‌ای نفس و بدن باید متعادل باشند. در تناسخ هم به لحاظ بدن تعدد نیست، به لحاظ نفس تعدد است. یعنی بدن متعدد نیست، بدن واحد است، چون بدن متعدد در طول هم بودند، در عرض هم نبودند. بدن واحد است نفس متعدد می‌شود. پس نفس متعدد برای بدن واحد درست می‌شود، نه این‌که بدن متعدد برای نفس واحد باشد.

(سؤال شاگرد: استاد در باب تناسخ ملکوتی که مسخ است، یعنی در اصل این نفس از نفسی دیگر در ملکوت... اعمال ظاهر می‌شود؟)

استاد: خیر، نفس منتقل نمی‌شود در تناسخ ملکوتی. نفس منتقل نمی‌شود. آن نفسی که به صورت انسان بوده، صورت واقعی‌اش که حیوان کذایی است ظاهر می‌شود. و الا تبدیلی انتقالی نیست در نسخ ملکوتی.

ملاصدرا هم معتقد است که در دنیا انسان نوع واحد است، در آخرت که می‌شود انسان می‌شود جنس و دارای انواع مختلف. یک نوعش بهیمه است، یک نوعش سبع است، یک نوعش شیطان است، یعنی همین تناسخ ملکوتی را دارد می‌گوید. آن‌جا که انتقال به دار آخرت که می‌شود این موجودی که در این‌جا به صورت انسان بوده آن‌جا به صورت یک حیوان در می‌آید. دیگر انسان نیست. انسان آن‌جا جنس می‌شود شامل این بهیمه می‌شود. انسان را نوعی دیگر نباید دانست آن‌جا انسان جنسی است.

(سؤال شاگرد: اشکالی نیست؟ یعنی آن نفسِ آن می‌آید در نفس این، این مولود...)

استاد: در توضیح بحث گفتم که استعداد هر کدام از این ابدان استعداد خاصی بود، پس نفس خاص خودش را می‌طلبد. آن نفس مستنسخه مناسب این استعداد نیست. استعدادها تکرار نمی‌شوند. شما می‌فرمایید که چه اشکالی دارد استعدادها تکرار بشود؟

بیان می‌کنم ترکیب‌ها نسبت‌هایش فرق می‌کند و چون نسبت‌های مرکب‌ها فرق می‌کند یعنی از یکی می‌بینی یک ذره خاک بیشتر است، یک ذره آن یکی آب بیشتر است، بالاخره استعدادها ترکیب‌ها فرق می‌کند. وقتی ترکیب‌ها فرق کرد استعدادها فرق می‌کند. شما می‌فرمایید چه اشکالی دارد که ترکیب‌ها یکی بشود؟ جوابتان این است که لازم می‌آید دو تا انسان یکی بشوند. وقتی ترکیب‌ها یکی شد، نفس‌ها هم مناسب این ترکیب‌ها می‌شود، استعدادها یکی می‌شود، نفس‌ها یکسان می‌شود، بدن یکسان نفس یکسان، خب این دو تا انسان یکی می‌شوند. در حالی که ما می‌بینیم دو تا انسان یکی انسان نیستند بلکه تفاوت بینشان است. تفاوت در نفس دارند پس تفاوت در استعداد دارند پس تفاوت در ترکیب دارند. هرگز دو تا استعدادی یکسان نیست.

(سؤال شاگرد: پس از تفاوت ترکیب استمداد می‌گیریم به این‌جا که نفسم مختلف است؟)

استاد: نه من گفتم ترکیب‌ها مختلف است.

(شاگرد: نه ترکیب‌ها مختلف است چرا؟)

استاد: ترکیب‌ها مختلف است که اگر ترکیب‌ها یکی بشود دو انسان یکی می‌شود، خب دو انسان یعنی دو تا نفس یکی می‌شود دیگر. نه آن تناسخی هم نمی‌گوید که نمی‌گوید دو تا نفس یکی می‌شود. تناسخی نمی‌گوید که دو تا نفس یکی می‌شود. الان لازم می‌آید دو تا نفس یکی بشود دو تا انسان یک انسان بشوند. تناسخی می‌گوید آن انسان قبلی با این انسان بعدی یکی شده، نفس یکی و بدنی عوض شده. یکی البته نیستند، این ادامه آن است. ولی آن‌طور که شما دارید تصویر می‌کنید که استعدادهای دو تا مولود، اصلاً کار به تناسخ هم نداریم، استعداد دو تا مولود، ترکیب دو تا مولود، نفس دو تا مولود یکی بشود، خب این دو تا مولود می‌شوند یک آدم، نه دو تا آدم. کار اصلاً به تناسخ نداشته باش. از بحث تناسخ می‌آییم بیرون.

آیا ممکن است دو تا ترکیب بدنی در نتیجه دو تا استعدادی یکی شود و بالاخره به خاطر یکی بودن استعدادها دو تا نفسی هم که افاضه می‌شود به این دو بدن یکی بشود؟ دو تا بدن با دو تا نفس، هر دو بشوند یک انسان؟ که این نیست. پس اگر چنین است، نفس مناسب این برای خود همین است. این بدن فقط نفس مناسب خودش را می‌خواهد. نفس دیگر را قبول نمی‌کند مگر به‌اجبار به او بدهند، تحمیلی به او بدهند. نفسی که تقاضا می‌کند نفس مناسبش است و آن نفس مناسب طبق تقاضا به او داده می‌شود. خب اگر نفس دوم فرستاده بشود این دیگر متقاضی تقاضا نکرده، تحمیلاً به او داده می‌شود دو‌نفسه می‌شود. اشکال هست. نمی‌توانید بگویید نفس اول خودم را نده. نفس اول طبق استعداد و طبق تقاضاست هیچ‌گاه خدا بخل نمی‌کند آن تقاضا کرد به او می‌دهد. و آن هم تقاضا می‌کند، نفس مناسب خودش را تقاضا می‌کند. این نفس دیگر به خاطر سرگردانی به خاطر این‌که بدن نبوده آمده رفته در آن، به تقاضای این نیامده، به استعداد این نیامده، چون هیچ‌گاه این استعداد برای آن نفس نیست، برای نفس خودش است. بیان کردم ترکیب‌ها تکراری نیستند استعدادها تکراری نیستند پس نفس‌های مناسب، هر نفسی مناسب بدن خاصی است. هیچ‌گاه نفس دیگری مناسب این بدن نیست. مناسب این بدن نفس خود همین بدن است. خب نفس خود این بدن را به او می‌دهند، نفس مستنسخه هم می‌آید دو‌نفسه می‌شود. اشکال هست.

ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


logo