« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/17

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تعریف نفس و تحلیل مفردات آن

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تعریف نفس و تحلیل مفردات آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۸۱، سطر نوزدهم.

« المسألة الثانية في النفس الناطقة

قال: و أما النفس فهي كمال أول لجسم طبيعي آلي ذي حياة بالقوة.»[1]

مسئله دوم درباره دومین جوهر مجرد، یعنی «نفس» است.

مسئله اول درباره عقل بود و مسئله دوم درباره نفس است.

پیش از آنکه وارد خصوصیات نفس شویم، نفس را تعریف می‌کنیم. ابتدا نفس تعریف می‌شود، سپس معلوم می‌گردد که با مزاج و بدن تفاوت دارد. بعداً بیان می‌شود که مجرد است و حادث. خصوصیات دیگری نیز ذکر می‌شود؛ سپس گفته می‌شود کارهای نباتی‌اش چیست، کارهای حیوانی‌اش چیست و احساس چگونه است. این‌ها مباحثی است که در پیش داریم.

تعریف نفس و تحلیل مفردات آن

پیش از پرداختن به این مباحث، نفس را تعریف می‌کنیم: «کمالٌ اول لجسمٍ طبیعیٍ آلیٍ ذی حیاةٍ بالقوة». مفردات این تعریف باید معلوم شوند تا خود تعریف روشن شود و از طریق شناخت تعریف، نفس معلوم گردد.

۱. وجه تسمیه نفس به «کمال»

نخستین مفردی که در این تعریف آمده، کلمه «کمال» است. نفس به لحاظی «صورت» است، به لحاظی «کمال» است و به لحاظی «قوه».

* نفس از این جهت که مبدأ فعل است، «قوه» نامیده می‌شود.

* از جهت اینکه به ماده تعلق می‌گیرد و از اجتماع او با ماده، نبات یا حیوان یا انسان تشکیل می‌شود، «صورت» است. زیرا صورت آن چیزی است که به ماده تعلق می‌گیرد و با انضمام ماده، مرکبی را که جسم است می‌سازد. نفس نیز همین‌طور است؛ به جسم تعلق می‌گیرد (که جسم به‌منزله ماده اوست) و با انضمام به جسم، مرکبی را که نبات، حیوان یا انسان است می‌سازد. پس به این مناسبت نفس می‌شود صورت.

* و «کمال» است، زیرا جنسی را که ناقص است کامل می‌کند. نفس هم این‌چنین است؛ آن جسم را کامل می‌کند. یا چون نفس به‌منزله فصل است و فصل کمالِ جنس است، از این جهت کمال نامیده می‌شود.

پس توجه کردید که سه اسم برای نفس داریم که هر کدام به مناسبتی است: به نفس «قوه» می‌گوییم زیرا خصوصیات قوه را دارد؛ «صورت» می‌گوییم زیرا خصوصیات صورت را دارد؛ و «کمال» می‌گوییم زیرا خصوصیات فصل را دارد که فصل هم کمال جنس است.

از میان این سه اسم، در تعریف، «کمال» را انتخاب کردیم و گفتیم «کمال اول». چرا از بین این سه اسم، کمال را انتخاب کردیم؟ زیرا قوه و صورت هر دو حلول می‌کنند (علی‌الخصوص صورت؛ حال ممکن است برخی قوه‌ها حلول نکنند). صورت در ماده حلول می‌کند، ولی نفس حلول نمی‌کند، اگر نفس انسانی باشد که حلول نمی‌کند. تعریف ما اختصاص به نفس نباتی یا نفس حیوانی که حلول می‌کنند ندارد، بلکه نفس انسانی را هم که حلول نمی‌کند شامل می‌شود. پس ما باید کلمه‌ای را بیاوریم که موهمِ حلول نباشد؛ لذا قوه و صورت را نیاوردیم و کمال را انتخاب کردیم.

تا اینجا تفسیر کمال روشن شد و معلوم شد که کمال از اسم‌هایی است که می‌تواند در این تعریف به نفس اشاره کند. آن دو تای دیگر هم می‌توانند اشاره کنند ولی نقص دارند، لذا انتخاب نشده‌اند.

قیود تعریف: کمال اول، جسم طبیعی، آلی

سپس می‌گوییم «کمال اول» و قیود بعدی را می‌آوریم.

صفحه ۱۸۱، سطر نوزدهم. مسئله دوم درباره نفس ناطقه است.

خواجه فرمود: «اما النفس» تعریفش این است که «کمالی است اول برای جسمی که طبیعی باشد» (نه صناعی). کمال جسم یعنی کمال بدن است. جسمی که طبیعی باشد و این جسم دارای اعضا و آلات و ابزار باشد («آلی»)، و جسمی باشد که صاحب حیات باشد بالقوه («ذی حیاة بالقوة»). یعنی بتواند حیّ شود، که اگر نفس به آن تعلق گرفت زنده شود. مثل سنگ نباشد که نفس نمی‌تواند به آن تعلق بگیرد؛ چرا؟ چون سنگ قابلیت حیات ندارد. حیات بالقوه را ندارد که نفس به آن تعلق بگیرد و حیات بالفعل پیدا کند. اما بدن انسان یا بدن حیوان یا حتی بدن درخت، این قابلیت حیاتِ مناسب را دارد (هر کدام مناسب خودشان). پس «ذی حیاة بالقوه» است؛ یعنی بالقوه صاحب حیات است و بعد از اینکه نفس به آن تعلق گرفت، بالفعل صاحب حیات می‌شود.

شرح و بسط تعریف (بر اساس کلام شارح)

«أَقُولُ: هَذَا هُوَ الْبَحْثُ عَنْ أَحَدِ أَنْوَاعِ الْجَوْهَرِ».

یکی از انواع جوهر را که جوهر مجرد است مورد بحث قرار می‌دهیم و شروع در بحث هم از همین‌جاست.

«وَ هُوَ الْبَحْثُ عَنِ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ».

نفس ناطقه یعنی نفس انسانی.

ما از نفس حیوان و نبات در اینجا بحثی نداریم، ولی چون نفس ناطقه انسان هم بُعد حیوانی دارد و هم بُعد نباتی، به مناسبت از نفس حیوانی (که دارای حرکت به اراده و احساس است) بحث می‌کنیم. همچنین از نفس نباتی (که قوه تغذیه و تنمیه و تولید دارد) بحث می‌کنیم. هم تغذیه می‌کند (غذا را به بدن می‌رساند)، هم تنمیه می‌کند (باعث رشد بدن می‌شود) و هم تولید به عهده اوست (یعنی تولید مثل). این‌ها خصوصیات نفس نباتی‌اند. آن احساس و حرکت به اراده هم خصوصیات نفس حیوانی است. تعقل خصوصیات نفس انسانی است.

ما در اینجا از نفس انسانی که نفس ناطقه است (یعنی نفس عاقله است) بحث می‌کنیم، به مناسبت بحث در آن دو تای دیگر هم می‌شود. بحث در نباتی که ربط به انسان ندارد در اینجا نداریم؛ بحث از حیوانی که ربط به انسان ندارد باز نداریم. بحث از حیوان و نباتی داریم که از قوای نفس ناطقه به حساب می‌آید. از طریق این بحث، خصوصیات نفس حیوانی و نفس نباتی هم ظاهر می‌شود و دیگر لزومی ندارد درباره نفس نباتی و حیوانی بحث مستقلی داشته باشیم.

«وَ قَبْلَ الْبَحْثِ عَنْ أَحْكَامِهَا شَرَعَ فِي تَعْرِيفِهَا»[2] .

مصنف قبل از اینکه از احکام نفس بحث کند، شروع کرد در تعریف نفس. «وَ قَدْ عَرَّفَهَا»؛ حکما این نفس را تعریف کردند به اینکه نفس «کمال اول است لجسم طبیعی آلی ذی حیاة بالقوة».

تفاوت اخذ جسم به‌مثابه «ماده» یا «جنس»

از «لِأَنَّ الْجِسْمَ»؛ بیان می‌کند که چرا نفس را کمال گفتیم. نفس را می‌توانیم کمال بگوییم، صورت بگوییم، قوه بگوییم، ولی ما نفس را کمال گفتیم. (البته در اینجا مرحوم علامه قوه بودن نفس را مطرح نمی‌کند، فقط صورت بودن و کمال بودنش را مطرح می‌کند و در بین این دو تا می‌گوید چرا کمال را انتخاب کردیم؛ زیرا صورت حلول می‌کند در ماده و نفس انسانی حلول نمی‌کند. دیگر به بحث در قوه نپرداخته، در حالی که ابن‌سینا در علم‌النفسِ شفا قوه را هم مطرح کرده و آنجا توضیح داده که چرا ما قوه را انتخاب نکردیم).

«لِأَنَّ الْجِسْمَ إِذَا أُخِذَ بِمَعْنَى الْمَادَّةِ»؛ اگر جسم را به معنای ماده بگیریم، نفس به‌منزله صورت است و اگر جسم را جنس قرار دهیم، نفس به‌منزله فصل است؛ و چون فصل کمال است، پس نفس هم کمال است.

تفاوت ماده و جنس قرار دادن جسم چیست؟ جسم را هر دو جور می‌توانیم ملاحظه کنیم: هم به‌عنوان اینکه ماده است، هم به‌عنوان اینکه جنس است. اما جنس گرفتن و ماده گرفتن آن به چه صورت است؟

ماده عبارت است از امری که «به‌شرط‌لا» است و جنس عبارت است از امری که «لابه‌شرط» است. مثلاً شما حیوان را ملاحظه کنید؛ گاهی این حیوان را «به‌شرط‌لا» اخذ می‌کنید، می‌شود ماده؛ گاهی «لابه‌شرط» اخذ می‌کنید، می‌شود صورت [جنس].

گاهی این‌چنین می‌گویید: حیوان عبارت است از جسمِ نامیِ متحرکِ بالارادهِ حساس.

این چهار قید: جسم، نامی، متحرک بالاراده، حساس.

بعد این را می‌بندید، دورش را حصار می‌کشید و می‌گویید فقط همین، اضافه بر این نه (به‌شرط‌لا). یعنی به شرطی که اضافه بر این نداشته باشد. این اصطلاحاً می‌گویند ماده است.

و چون به‌شرط‌لا ملاحظه‌اش کردید، چیز دیگری نمی‌توانید به آن حمل کنید. ضاحک، ناطق و امثال ذلک به آن حمل نمی‌شود، چون قرار شد فقط همین چهار تا باشد، مازاد بر این نباشد. البته مازاد را اگر حمل کنید به عنوان خارجی حمل می‌کنید که غریبه و بیرون از این حیوان است. آن چیزی که می‌توانیم حمل کنیم که غریبه نباشد بلکه ذاتی باشد، همین چهار تاست. بقیه هر محمول دیگری بخواهد حمل شود، محمول غریبه و اجنبی به حساب می‌آید (مثلاً به‌عنوان عارض حمل می‌شود، اما به‌عنوان ذاتی و جزو ذات حمل نمی‌شود). در چنین حالتی گفته می‌شود که حیوان، ماده اخذ شده است.

گاهی حیوان را این‌طور اخذ می‌کنیم: جسمِ نامیِ متحرکِ بالارادهِ حساس، هر چیز دیگر هم می‌خواهی ضمیمه کن (لابه‌شرط می‌گذاریم). قیدی برایش نمی‌آوریم که حتماً چیزی را لحاظ نکن. شرطی برای اضافه کردن و شرطی برای اضافه نکردن نداریم. در چنین حالی این حیوان می‌شود حیوانِ مأخوذِ لابه‌شرط و «جنس» نامیده می‌شود. آن‌وقت هر چه برایش حمل کنید می‌تواند داخلش قرار بگیرد؛ یعنی قابل حمل است.

در ماده حملی صورت نمی‌گیرد (مگر اینکه به‌عنوان یک امر عارضی). ماده «به‌شرط‌لا»ی از حمل است؛ یعنی صورتی را دیگر نمی‌شود بر آن حمل کرد. چون ماده جزو مرکب است، صورت جزو دیگر است؛ اجزاء را نمی‌شود بر هم حمل کرد. ماده را به‌شرط‌لا می‌گیرید قابل حمل نیست، صورت را هم به‌شرط‌لا می‌گیرید آن هم قابل حمل نیست؛ یعنی هیچ‌کدام بر هم حمل نمی‌شوند. اما اگر لابه‌شرط شد، جنس می‌شود. جنس که شد، جزو دیگر که فصل است قابل حمل است. می‌گویید «حیوانِ ناطق» یا مثلاً «حیوانِ صاهل».

پس اگر کلی را ماده اخذ کنید قابل حمل نیست و اگر جنس فرض کنید و لحاظ کنید قابل حمل هست. جسم هم همین‌طور است، مثل حیوان است. می‌توانید جسم را به‌شرط‌لا قرار دهید تا ماده شود یا لابه‌شرط بگیرید که جنس شود. جسم را این‌طور می‌گوییم: «جوهرٌ قابلٌ للابعاد الثلاثه». اگر به‌شرط‌لا گرفتید که چیز دیگر قبول نکند، می‌شود ماده. اگر لابه‌شرط گرفتید که بتواند چیز دیگر قبول کند، می‌شود جنس.

اگر جسم را به‌عنوان ماده ملاحظه کنید، آن نفس می‌شود «صورت» این ماده و با هم دو جزو می‌شوند کنار هم که بر هم حمل نمی‌شوند، ولی دو جزو هستند که مرکب را می‌سازند (مرکب را که حالا انسان است یا حیوان یا نبات). اما اگر این جسم را جنس فرض کنید، مثل همه جنس‌ها می‌شود ناقص؛ صورت می‌شود «کمال» او. همان‌طور که فصل می‌شود کمال جنس، صورت هم که جانشین فصل است، او هم می‌شود کمال برای جسم.

به این بیان معلوم شد که جسم را می‌شود دو جور اخذ کرد، قهراً نفس را هم می‌شود دو جور اخذ کرد. اگر جسم را ماده اخذ کنید نفس می‌شود صورت، اگر جسم را جنس فرض کنید نفس می‌شود کمال (یعنی فصل). و گفتیم در بین این دو تا، کمال را انتخاب می‌کنیم، به‌خاطر اینکه صورت حلول می‌کند در ماده و نفس اگر نفس انسانی باشد حلول نمی‌کند.

«لِأَنَّ الْجِسْمَ إِذَا أُخِذَ بِمَعْنَى الْمَادَّةِ كَانَتِ»؛ نفسی که منضم می‌شود به جسم (که از اجتماعشان نبات تحقق پیدا می‌کند اگر نفس نباتی باشد، یا حیوان اگر نفس حیوانی باشد، یا انسان اگر نفس انسانی باشد)، اگر جسم به معنی ماده اخذ شود،

«كَانَتِ النَّفْسُ صُورَةً». نفس صورت به حساب می‌آید.

«وَ إِذَا أُخِذَ»؛

یعنی اگر جسم به معنای جنس اخذ شود،

«كَانَتِ» این نفس «كَمَالاً».

چرا کمال گفته می‌شود؟ زیرا طبیعت جنس ناقص است قبل از آمدن فصل، و فصل کاملش می‌کند؛ پس فصل کمال است. نفس انسان هم فصل انسان است، نفس حیوان هم فصل حیوان است، نفس نبات هم فصل نبات است؛ پس نفس می‌شود فصل و چون فصل کمال است، بنابراین نفس هم می‌شود کمال.

«وَ قَدْ عَرَّفُوا النَّفْسَ بِالْكَمَالِ دُونَ الصُّورَةِ».

نفس را به کمال تعریف کردند نه به صورت. زیرا که نفس انسانی حلول در بدن ندارد،

«فَلَيْسَتْ صُورَةً لَهُ». صورت برای انسان نیست، در حالی که «هِيَ كَمَالٌ لَهُ».

کمال انسان هست. پس ما اگر بخواهیم نفس را تعریف کنیم به تعریفی که جامع باشد (هم شامل نفس انسانی شود، هم شامل نفوس دیگر)، باید از لفظ کمال استفاده کنیم.

تفاوت کمال اول و کمال ثانی

بعد از کمال، آمده «کمال اول». کمال را تقسیم می‌کنند به دو قسم: یکی کمال اول، یکی کمال ثانی.

* کمال اول: همان صورت نوعیه اشیاء است که با آن صورت نوعیه، شیء حاصل می‌شود. مثلاً کمال اول انسان، صورت نوعیه انسان است. کمال اول هر چیزی صورت نوعیه اوست؛ یعنی همانی که اولین کمال به حساب می‌آید و با آن کمال، شیء محقق می‌شود و نوعیت خود را پیدا می‌کند (به قول ایشان «یتنوّع به الشیء»). کمال اول کمالی است که منوّع (نوع‌ساز) است.

* کمال ثانی: عبارت است از آنچه که از شیئی که کمال اول دارد صادر می‌شود، یا بر شیئی که کمال اول دارد عارض می‌شود. بعد از اینکه شیء کمال اولش را پیدا کرد و نوع خاص شد، اموری را صادر می‌کند یا اموری را به‌عنوان عارض می‌پذیرد؛ همه این‌ها را می‌گوییم کمال ثانی. مثلاً وقتی انسان صورت نوعیه را پیدا کرد و شد انسان، کتابت می‌کند؛ کتابت می‌شود کمال ثانی او. یا بعضی از عوارض را می‌پذیرد؛ آن عوارض می‌شوند کمال ثانی او. پس کمال ثانی یعنی کمالی که بعد از کمال اول حاصل می‌شود (چه دوم باشد، چه سوم، چه دهم).

نفس چیست؟ کمال اول است یا کمال ثانی؟ نفس نوع‌ساز است. نفس انسانی می‌آید نوع انسان درست می‌کند، نفس صاهل می‌آید نوع فرس درست می‌کند. پس کمال اول‌اند. لذا در نفسی که تعریف کردیم گفتیم «انها کمال اول»؛ یعنی نوع‌ساز است نه کمال ثانی (منشأ کمال ثانی است).

«وَ اعْلَمْ أَنَّ الْكَمَالَ مِنْهُ أَوَّلٌ»؛ (منه یعنی بعضه). کمال اول است «وَ هُوَ الَّذِي يَتَنَوَّعُ بِهِ الشَّيْءُ».

چیزی است که نوعیت شیء به اوست. مثل فصول که تماماً کمال اول‌اند (فصول همان صورت‌های نوعیه‌اند).

«وَ مِنْهُ»؛ یعنی بعضی از کمال، ثانی است.

«كَمَالٌ ثَانٍ وَ هُوَ مَا يَعْرِضُ لِلنَّوْعِ بَعْدَ كَمَالِهِ»؛

آنچه چیزی است که عارض نوع می‌شود بعد از کمال نوع. عبارت است از صفات این نوع، چه صفات لازمه‌ای که از آن منفک نمی‌شوند، چه صفات عارضه‌ای که احیاناً آن‌ها را دارد و گاهی از اوقات آن‌ها را از دست می‌دهد. مثلاً «قوه کتابت» صفت لازمه است که همیشه هست، اما «فعلیت کتابت» صفت عارضه است که گاهی هست و گاهی نیست.

«فَالنَّفْسُ مِنَ الْقِسْمِ الْأَوَّلِ»؛

یعنی کمال اول است. به همین جهت در تعریفش قید اول آوردیم.

توضیح قیود «جسم طبیعی» و «آلی»

بعد داریم «لِجِسْمٍ طَبِيعِيٍّ».

قید طبیعی برای اخراج صناعی است. هیچ جسم صناعی نفس ندارد. صندلی و میز هر چقدر هم دقیق ساخته شوند نفس ندارند. جسم طبیعی است که می‌تواند نفس بگیرد.

«وَ هِيَ كَمَالٌ» یعنی نفس کمال است «لِجِسْمٍ طَبِيعِيٍّ» (غیر صناعی مثل سریر و غیره).

«وَ لَيْسَتْ كَمَالاً لِكُلِّ طَبِيعِيٍّ»؛

نفس کمال هست ولی کمال برای هر جسم طبیعی نیست.

حتی بسائط (عناصر چهارگانه: آتش، خاک، آب، هوا) هیچ‌کدامشان نفس ندارند. حتی از مرکبات هم بعضی‌ها نفس ندارند (جماد نفس ندارد).

«بَلْ هِيَ كَمَالٌ لِجِسْمٍ طَبِيعِيٍّ آلِيٍّ».

نفس کمال است برای جسم طبیعی که آن جسم طبیعی «آلی» باشد.

آلی باشد یعنی چه؟

یعنی « تصدر عنه أفعاله بواسطة الآلات». افعال این جسم از این جسم صادر شود به‌توسط آلات.

«وَ مَعْنَاهُ كَوْنُهُ ذَا آلَاتٍ».

یعنی معنای اینکه جسم آلی باشد این است که دارای آلات و ابزار باشد که از این جسم به‌توسط این ابزار (یا بدون توسط این ابزار) افعال حیات صادر شود.

مثلاً توجه کنید از انسان افعالی صادر می‌شود که بعضی با واسطه آلات است (مثلاً دیدن به‌وسیله آلت چشم، یا تخیل به‌وسیله آلتی که قسمتی از مغز است).

اما بعضی از کارها هستند که کارهای نفس است که بدون آلت انجام می‌شود، مثل تعقل. تعقل بدون آلت انجام می‌شود. درست است مقدمات تعقل که احساس است با آلت انجام می‌شود، ولی خود تعقل بدون آلت انجام می‌شود. شما مطلبی را درک می‌کنید، حس می‌کنید، بعد آن مطلب را تخیل می‌کنید، بعداً یک‌دفعه می‌بینید در ذهنتان چیزی روشن شد و القا شد؛ متوجه صورتی می‌شوید که در ذهن افتاده است. این تعقل است؛ این بدون آلت است.

در احساس لازم است که شیء با ماده مقابل حاسّ قرار بگیرد. اما در تخیل احتیاج به حضور ماده نیست، ولی خصوصیات ماده هنوز همراه آن صورت هست. گاهی این حواشی ماده را هم دور می‌ریزید؛ زید دیگر با خصوصیات دیده نمی‌شود، زید فقط لُبّش که انسانیت است ملاحظه می‌شود. اینجا گفته می‌شود تعقل شد. تعقل تعلق می‌گیرد به شیء با حذف ماده و حذف حواشی ماده.

پس بعضی از افعال حیات (مثل تعقل) بدون واسطه انجام می‌شود، بعضی‌ها (مثل احساس) با واسطه حاصل می‌شود. پس جسم باید آلی باشد (ذو آلت باشد) تا اینکه کارهای موجود ذی‌حیات را بگوییم با این آلات انجام می‌شود (بعضی با آلات، بعضی بدون آلات).

نکته درباره نفوس فلکی:

ممکن است کسی بگوید این تفسیری که برای نفس کردیم، تفسیری است برای نفوس ارضیه (مثل نبات و حیوان و انسان). نفس فلکی جزو نفوس ارضیه نیست. البته آن را هم همین‌طور تعریف می‌کنیم؛ آن را هم آلی می‌گیریم، منتها برایش آلت لحاظ می‌کنیم. فلک اجزایی دارد (ممثل، خارج از مرکز، تدویر) که آلات مختلف دارد و با این آلاتش کار می‌کند.

«وَ مَعْنَاهُ»؛

یعنی معنای اینکه جسم طبیعی آلی باشد این است که «كَوْنُهُ ذَا آلَاتٍ» (جسم ذو آلات باشد) که «تَصْدُرُ عَنْهُ» (از آن موجود یا از این جسم، به‌توسط این آلات، گاهی هم به غیر توسط آلات صادر شود) «مَا» (یعنی فعلی که) «يَصْدُرُ مِنْ أَفَاعِيلِ الْحَيَاةِ».

«الَّتِي» (صفت افاعیل الحیاة است)؛

افاعیل حیات عبارت‌اند از: «التَّغَذِّي وَ النُّمُوُّ وَ التَّوْلِيدُ» (که این سه برای نفس نباتی‌اند)، «وَ الْإِدْرَاكُ وَ الْحَرَكَةُ الْإِرَادِيَّةُ» (برای نفس حیوانی است) «وَ النُّطْقُ» (برای نفس انسانی است).

قرائت واژه «آلی»:

این «آلی» را در تعریف دو جور می‌خوانیم:

۱. «کمالٌ اولُ لجسمٍ طبیعیٍ آلیٍ» (صفت برای جسم طبیعی باشد).

۲. «کمالٌ اولُ لجسمٍ طبیعیٍ آلیٌ» (مربوط شود به کمال اول؛ یعنی آن نفس آلی باشد).

پس در بحث ما هم جسم دارای آلت است و هم نفس دارای قوا و ابزار. می‌توانید «آلی» را صفت بگیرید برای جسم طبیعی، می‌توانید هم مربوط کنید به همان کمال اول.

توضیح «ذی حیاة بالقوة»

بعد در عبارت تعریف دارد «ذِي حَيَاةٍ بِالْقُوَّةِ». این را مرحوم علامه توضیح ندادند. من از خارج گفتم که:

بعضی جسم‌ها قابلیت دارند که حیّ بشوند با تعلق نفس، بعضی‌ها قابلیت ندارند. آن که قابلیت دارد حیّ بشود، او می‌تواند نفس بگیرد. آن‌وقت نفس برای چنین جسمی نفس است و کمال اول است.

البته توجه کنید، بدن وقتی به‌وسیله نفس حیّ می‌شود، حیّ مجازی است، حیّ بالعرض است. یعنی حیات در واقع برای آن نفس است؛ بدن حیّ نیست، بدن به‌واسطه نفس حیّ شده است. به طوری که اسنادِ حیّ به نفس، اسناد «الی ما هو له» و اسناد حقیقی است؛ اسناد حیّ به بدن، اسناد «الی غیر ما هو له» و اسناد مجازی است.

حالا اینکه می‌گوییم «ذی حیاة بالقوه» است، کلمه حیات را مطلق گرفتیم؛ و الا اگر منظور از حیات، حیات بالذات و حقیقی و بلاواسطه باشد، اصلاً برای بدن نیست. ما در اینجا حیات را مطلق می‌گیریم (چه بالذات باشد چه بالعرض). منتها در جسم طبیعی حتماً همان‌طور که گفتیم حیات بالعرض است نه بالذات.

بحثمان در تعریف نفس تمام شد. مسئله سوم این است که نفس ناطقه عبارت از مزاج نیست. این را می‌گذاریم برای جلسه آینده ان‌شاءالله.

پاسخ به سؤال (درباره تعقل بدون احساس)

سؤال: فرمودید تعقل نیاز به مقدمات ظاهری دارد که انسان ماده را اول ببیند، بعد تخیل کند. اما مثل «عنقاء» که وجود خارجی ندارد، تعقل می‌شود در حالی که احساس نمی‌شود. پس این‌طور نیست که همیشه تعقلاتمان از احساسمان شروع شود.

پاسخ: تعقل گاهی از طریق مقدمات حسی است، گاهی از طریق مقدمات حسی نیست، بلکه مستقیم تعقل می‌شود (آن هم برای اوحدی من‌الناس که ملکه اتصال به عقل فعال پیدا کرده‌اند).

اما این مثال عنقایی که شما زدید، نقضی بر ما نیست. چون ما تعقل «امور واقعیه» را می‌گوییم که از طریق احساس می‌آید. اما مثل عنقاء که در واقع وجود ندارد، شما از آن یک صورتی پیش خودتان می‌سازید بعد آن صورت را تعقل می‌کنید. این احتیاج به احساس دیگر ندارد؛ چون بحث ما در صورتی است که بخواهیم یک امر واقعی را تعقل کنیم. اما یک امر ساختگی را اگر بخواهیم تعقل کنیم، کافی است که همان مفهوم ساخته‌شدنش را بیاوریم در ذهن.

آن قسمت دومی که گفتم احتیاج به مقدمات احساسی ندارد، برای کسی حاصل می‌شود که ملکه اتصال به عقل فعال را پیدا کرده باشد. عقل فعال تمام صور عقلیه علمیه را در خودش دارد. ماها وقتی می‌خواهیم تعقل کنیم باید با این عقل متصل بشویم.

کسانی هستند که ملکه اتصال پیدا کرده‌اند؛ این‌ها دیگر در وقتی می‌خواهند صورت‌های معقوله‌ای را که تا حالا درک نکرده‌اند تعقل کنند، لازم نیست از طریق احساس شروع کنند. این‌ها مستقیم با عقل فعال مرتبط می‌شوند و صورتی را که تا حالا احساس نکرده بودند، از همان بار اول در عقل فعال تعقل می‌کنند.

نمونه‌اش را در ائمه خودمان علیهم‌السلام داریم.

امام‌های ما به بعضی از جاها مسافرت نکرده بودند، حیواناتی را که مخصوصاً در آن منطقه زندگی می‌کردند ندیده بودند (با چشم ظاهری). اما می‌بینیم مثلاً از طاووس خبر می‌دهند. چرا خبر می‌دهند؟ چون این صورت طاووس را که در عقل فعال به وجود عقلی موجود است، همان‌جا دارند تعقل می‌کنند.

پس تعقل امور واقعی دو جور است: یا با احساس کردن و بعد تعقل کردن، و یا اینکه از اول مستقیماً تعقل کردن (که راه دوم برای همه نیست). اما امور ساختگی (مثل عنقاء) احتیاج به سبق احساس ندارند.

ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


logo