« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/05

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل سوم/بقیه احکام اجسام/مساله ششم /تبیین محل نزاع در تناهی حرکات

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل سوم/بقیه احکام اجسام/مساله ششم /تبیین محل نزاع در تناهی حرکات

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۷۲، سطر پانزدهم.

« الرابع أن كل حادث يوصف بإضافتين متقابلتين هما السابقية و المسبوقية...»[1]

بحث در تناهی حرکات داشتیم. بحث اصلی ما این بود که اجسام حادث‌اند، چون مشتمل‌اند بر حوادث. به تعبیر دقیق‌تر، مشتمل‌اند بر حوادث متناهیه؛ یعنی مشتمل‌اند بر حرکت و سکون. حالا حرکت مورد بحث ماست که حرکت هم حادث است و هم متناهی.

حادث بودن حرکات را قبلاً اثبات کردیم. بعد وارد اثبات تناهی آن‌ها شدیم. همان‌طور که من قبلاً بیان کردم، دلیلی که خواجه آورده، یک صغری دارد و یک کبری. صغری این است که جسم مشتمل است بر حوادث. حوادث هم عبارت بود از حرکات و سکنات. ما ثابت کردیم که حرکات حوادث‌اند و متناهی‌اند تا صغرای دلیل خواجه اثبات بشود که می‌گفت جسم مشتمل است بر حوادث. بعد کبری را اضافه کردیم که هر چه که مشتمل بر حوادث است خودش حادث است؛ نتیجه گرفتیم که پس جسم حادث است.

کبری را من بیان کردم چون روشن بوده، مرحوم علامه اثبات نکردند. البته کبری در عبارت مرحوم علامه قبلاً بیان شد و اثبات هم نشد. در عبارت خواجه بعداً می‌آید، آنجا مرحوم علامه اثبات نمی‌کند، ادعا می‌کند بدیهی است. بعد هم نتیجه را خود خواجه می‌گیرد. الآن بحث ما این‌ها که دارم توضیح می‌دهم برای این است که معلوم بشود الآن بحث ما در صغری است. یعنی این دو صفحه و خرده‌ای که ما داریم می‌خوانیم بحث در صغری می‌کنیم. بعداً در متن بعدی خواجه کبری مطرح می‌شود، در متن بعدتر نتیجه می‌آید.

پس توجه داشته باشید که هنوز ما در صغرای دلیل داریم بحث می‌کنیم. صغرای دلیل این بود که جسم مشتمل است بر جزئیات حادثه‌ی متناهیه. جزئیات حادثه‌ی متناهیه را گفتیم حرکت. پس جسم مشتمل است بر حرکتی که هم حادث است هم متناهی. اشتمال جسم بر حرکت را قبلاً گفتیم توضیح دادیم در متن مرحوم علامه؛ حدوث حرکت را هم قبلاً گفتیم؛ حالا در تناهی حرکات داریم بحث می‌کنیم.

در تناهی حرکات هم گفتیم دلایلی اقامه شده، که دو دلیل ۱ و ۲ را که مرحوم خواجه نفرموده بود و علامه فرموده بود ما ذکر کردیم و رد کردیم. اما دلیل سوم و چهارم، دو دلیلی بودند که خواجه متعرض‌شان شده بود. ما دلیل سوم را که همان برهان تطبیق بود و قبلاً توضیحش را گذرانده بودیم بیان کردیم. حالا وارد دلیل چهارم می‌شویم که دومین دلیلی است که خواجه اقامه کرده. روشن است الآن چه می‌خواهیم بگوییم؛ همه‌ی مباحث را من بیان کردم الآن فهمیدید که بحث ما کجاست.

تبیین محل نزاع در تناهی حرکات

منظور از تناهی حرکات این است که این حرکاتی که برای افلاک هست، یا حرکاتی که برای اجسام است. ما حالا اجسام معمولی را نمی‌خواهیم اثبات کنیم که حادث‌اند، این‌ها را یقین داریم حادث‌اند. مهم آن اجسام فلکی است که فلاسفه می‌گویند قدیم‌اند، ما متکلمین می‌گوییم حادث‌اند. اثبات می‌خواهیم بکنیم حادث بودن حرکات فلکی را تا ثابت بشود که جسم فلک هم حادث است.

البته درست است که اجسام دیگر هم مشتمل بر حرکت‌اند و آن‌ها هم به خاطر اشتمال بر حرکت حادث‌اند، و ما هم در بحث‌مان که بحث عامی است آن‌ها را هم حادث می‌کنیم. اما خیلی برای ما مهم نیست چون در این اجسام عنصری ما مخالف نداریم، فلاسفه در این اجسام عنصری مخالف ما نیستند، آن‌ها هم قائل‌اند که اجسام عنصری حادث‌اند. بحث عمده در اجسام فلکی است، لذا ما اگر بحث را مطرح کنیم خوب است که در حرکات فلکی مطرح کنیم.

آیا حرکات فلکی بی‌نهایت‌اند یا نه؟ از طرف مابعد، ما می‌گوییم متناهی‌اند و فلاسفه می‌گویند نامتناهی‌اند. ما به مابعد یعنی مستقبل کار نداریم، اما در ماقبل چی؟ در ماقبل ما می‌گوییم ابتدا دارند حرکات، ازلی نیستند، فلاسفه می‌گویند ابتدا ندارند ازلی‌اند. الآن بحث ما در ماقبل است، در مابعد بحث نداریم؛ این‌ها را در جلسه قبل گفته بودم.

ما در ماقبل بحث داریم که این حرکتِ امروز، قبلش حرکتی بوده که حرکتِ دیروز بوده؛ قبل از آن حرکت هم حرکتِ دیگر بوده. همین‌طور هر چی برویم قبل باز هم می‌بینیم حرکت بوده. آیا به یک جا می‌رسیم که دیگر تمام می‌شود حرکت؟ یا اینکه نه هر چی برویم تمام نمی‌شود؟ فلاسفه می‌گویند هر چی بروید تمام نمی‌شود یعنی حرکت ازلی است و ابتدا ندارد، هر چی به قبل برگردید باز هم حرکت است باز هم حرکت است و به آخر نخواهید رسید. متکلمین می‌گویند نه، بله قبل از حرکت حرکت است خیلی هم طولانی ولی یک جا می‌رسیم تمام می‌شود که دیگر حرکت نیست یعنی شروع حرکت است. به قبلی می‌رسیم که دیگر خالی از حرکت می‌شود. و آن وقت شروع عالم است. عالم را خدا آفرید و حرکت را در افلاک قرار داد، وقت اولین حرکت شروع کرد ادامه داشت تا رسید به حرکتِ امروز. این حرف متکلمین است.

الآن متکلمین می‌خواهند استدلال کنند که حرکت بی‌نهایت نیست یعنی از طرف قبل بی‌نهایت نیست. البته از طرف بعد هم بحث هست منتها بیان می‌کنم چون خواجه در اینجا مطرحش نکرده توضیح لازم نیست بدهم.

دلیل چهارم را می‌خواهیم اقامه کنیم بر این مدعا که حرکتِ ماضی بی‌نهایت نیست. حرکت‌های گذشته به یک ابتدایی می‌رسند.

دلیل چهارم: برهان تضایف (ابتکار خواجه نصیر)

بیان مطلب این است که ما هر حرکتی را که ملاحظه کنیم یا هر حادثی را که ملاحظه کنیم، اختصاص به حرکت ندارد؛ متصفش می‌کنیم به دو صفت: یکی به اینکه سابق است، یکی به اینکه مسبوق است. این حادث مابعد دارد، یعنی یک حادثی هم بعدش می‌آید. حوادثی که تدریجی باشند منظور ماست نه یک حادثه‌ای بود و تمام شد. حادثی که قبلش هم حادث بود بعدش هم حادث بود، مثلاً نسل انسانی. نسل انسان را ملاحظه کنید، این پسر حادث شده، قبلش پدر بوده، قبل از این پدر موجود بوده، قبل از پدر پدربزرگ بود.

این انسان را به سمت ماضی نگاه کنید می‌بینید که قبلش حوادثی از سنخ خودش بودند. بعدش هم حوادثی هست. این بچه اگر فرزنددار بشود حوادثی هم بعد از خودش هست. وقت هر کدام از این انسان‌ها را ما متصف می‌کنیم به سابق و مسبوق. این پسر را می‌گوییم سابق است بر پسر خودش، مسبوق است نسبت به پدر خودش. پس همین زید هم متصفش می‌کنیم به اینکه سابق است نسبت به نسل بعدی، هم می‌گوییم لاحق است یعنی مسبوق است نسبت به نسل قبلی.

حرکت هم همین‌طور. هر حرکتِ دورانی فلک را که ملاحظه کنید حرکتِ امروز مسبوق است بر حرکتِ دیروز و سابق است بر حرکتِ فردا. پس این یک حرکت دو تا وصف دارد، هم سابقٌ هم مسبوقٌ، مثل زید که دو تا وصف داشت. خب حرکات را ما ردیف می‌کنیم، نه ما ردیف می‌کنیم ردیف هستند. این حرکات ردیف شده را همه را متصف می‌کنیم به سابق، چون هر کدامشان سابق بر مابعدشان‌اند. یک سلسله درست می‌شود که در این سلسله همه متصف‌اند به سابقٌ. دوباره همین حرکات را ملاحظه می‌کنیم متصف‌شان می‌کنیم به مسبوق، چون مسبوق هم هستند، همان‌طور که سابق‌اند مسبوق هم هستند.

دو تا سلسله درست می‌شود؛ یک حرکت است، یک سلسله حرکات است، منتها وقتی ما دو تا صفت به آن می‌دهیم دو تا سلسله درست می‌شود. یکی سلسله‌ی مرکب از سوابق، یکی سلسله‌ی مرکب از مسبوقات. حالا اگر این دو سلسله متناهی باشند، آخر سلسله‌ی سابق اولِ سلسله‌ی مسبوق است. اگر این دو سلسله متناهی باشند و ما این دو تا را یعنی دو سلسله را یکی حساب کنیم، در هم ادغام کنیم. تمام حلقات این سلسله‌ی واحده متصف‌اند به اینکه هم سابق‌اند هم مسبوق، به جز حلقه‌ی اول و حلقه‌ی آخر. حلقه‌ی اول متصف است به سابق دیگر متصف به مسبوق نیست چون قبلش چیزی نیست. حلقه‌ی آخر متصف است به مسبوق و متصف به سابق نیست چون بعدش چیزی نیست. حلقه‌ی وسط، حلقات وسط هم متصف‌اند به سابق هم متصف‌اند به مسبوق. این در صورتی است که متناهی باشد هر دو حلقه، هر دو سلسله.

اما ما این دو سلسله را جدا می‌کنیم، یعنی سابقش را از مسبوقش جدا می‌کنیم که هم‌ادغام نمی‌کنیم. جدا می‌کنیم و می‌گوییم نامتناهی‌اند. یک سلسله‌ی سوابق داریم یک سلسله‌ی مسبوقات، همه هم نامتناهی‌اند. دیگر نمی‌توانیم بگوییم آخرین سلسله‌ی سابق اولِ سلسله‌ی سابق که بگوییم اولی متصف است به سابق و متصف به مسبوق نیست. این سلسله همه سلسله‌ی سوابق است، همه حلقات سوابق است اصلاً در آن مسبوق وجود ندارد. آن سلسله‌ی دیگر هم همه در آن مسبوق وجود دارد سابق در آن وجود ندارد.

بیان کردم دو تا سلسله را که یکی کنید آن وقت متصفش کنید، این یک سلسله را متصف کنید حلقاتش را به دو وصف، آن وقت آن آخری و اولی دو تا وصف ندارند یک وصف دارند. اولی فقط سابقون دارد آخری فقط مسبوقون دارد؛ ولی این وسط هم سابقون دارد هم مسبوقون. ولی ما این کار را نکردیم، یعنی دو تا سلسله را ادغام نکردیم، جدا کردیمشان. سلسله‌ی سابق‌ها جدا، سلسله‌ی مسبوقون جدا. البته توجه کنید حلقات همان حلقات است، یکی است، وصف‌شان را دو تا قرار می‌دهیم. یعنی این حلقاتی که حرکت تشکیل دادند یک بار متصف‌شان می‌کنیم به سابق، یک بار متصف‌شان می‌کنیم به مسبوق. وقت یک وقت سلسله‌ی سوابق درست می‌شود یک وقت سلسله‌ی مسبوقات درست می‌شود.

خب توجه کردید که ما دو تا سلسله داریم. سلسله‌ی مسبوق‌ها اگر متناهی باشند، در طرف آخر یک دانه اضافه بر سوابق دارند. چون طرف آخر آن‌ها دیگر اطلاق سابق به آن نمی‌شود، اطلاق مسبوق می‌شود اطلاق سابق نمی‌شود. سلسله‌ی سوابق از طرف اول یک دانه اضافه دارند، که آن متصف به سابق می‌شود متصف به مسبوق نمی‌شود. ما الآن بحث را در طرف آخر نداریم بحث در طرف اول داریم؛ بنابراین سلسله‌ی مسبوق و سلسله‌ی سابق را که ملاحظه کنید از آن طرفی که مورد نظر ماست یعنی طرف سابق، طرفِ قبل، می‌بینید سلسله‌ی سوابق یکی بیشتر دارد. سلسله‌ی لواحق یکی کمتر دارد، لواحق یعنی مسبوق‌ها.

در برهان تطبیق ما تطبیق می‌کردیم بین حلقات، در این برهان احتیاج به تطبیق نداریم خودبه‌خود تطبیق حاصل است. یعنی این را دقت کنید دو تا سلسله داریم یکی سابق یکی مسبوق. فرض کنید آخر هر دو متناهی است. شما می‌خواهید این دو تا را یعنی دو تا سلسله را با هم تطبیق کنید به طوری که حلقات‌شان موازی باشند. موازی هم باشند، حلقه‌ای از این سلسله با حلقه‌ای از این سلسله موازی باشد، چکار می‌کنید؟ آخرین حلقه‌ی سلسله‌ی مسبوق‌ها را می‌گیرید و آخرین حلقه‌ی سلسله‌ی سابقه‌ها را می‌گیرید. آخرین حلقه‌ی سلسله‌ی سابقه‌ها که بخواهد بشمردش می‌گویید اول. از آخر شروع کنید بروید جلو آخرین حلقه‌ی سلسله‌ی سابقه‌ها می‌شود اولین حلقه. در مسبوق هم همین‌طور بگویید اولین.

آیا اولین سابق را با اولین مسبوق می‌توانید موازی کنید یا نه؟ موازی نمی‌شود. اولین سابق با اولین مسبوق موازی نمی‌شود اولین سابق با دومین مسبوق موازی می‌شود. چرا؟ چون آخرین مسبوق دیگر وصف سابق ندارد، فقط وصف مسبوق دارد. بنابراین اولین سابق را نمی‌توانید بر اولین مسبوق منطبق کنید. اولین مسبوق سابق نیست پس سابق را نمی‌توانید به آن منطبق کنید. اولین سابق را بر دومین مسبوق منطبق می‌کنید. یعنی دومین مسبوق سابقاً هم هست آخرین سابق است یا از این طرف اولین سابق است.

این تطبیق هم دست شما نیست خودبه‌خود تطبیق شده هست، لازم نیست شما تطبیقش کنید. شما نمی‌توانید اولین سابق را بر اولین مسبوق تطبیق کنید. حتماً اولین سابق باید بر دومین مسبوق تطبیق بشود، پس تطبیق دست شما نیست، یک تطبیق واقعی است. قهراً حلقات بعد هم تطبیق می‌شوند. پس توجه می‌کنید در این دلیل احتیاج به تطبیق اعتباری نیست، تطبیق واقعی حاصل می‌شود. خب پیش می‌رود، هر دو سلسله پیش می‌روند.

سلسله‌ی مسبوق‌ها از طرف بدایت کمتر از سلسله‌ی سابق‌ها دارند. کم دارد دیگر چون بیان کردم اگر هر دو سلسله از طرف ابتدا متناهی باشند، شما یک دانه در سلسله‌ی سابق حلقه‌ای دارید که در سلسله‌ی مسبوق آن حلقه نیست. سابق‌ها بیشتر می‌شوند، از طرف بدایت حساب کنید سابق‌ها بیشترند، مسبوق‌ها کمترند. خب وقتی مسبوق‌ها کمتر بودند، مسبوق‌ها زود تمام می‌شود، زودتر از سابق‌ها تمام می‌شود. مسبوق که تمام شد متناهی شد، سلسله‌ی مسبوق‌ها متناهی شد، می‌رویم سراغ سلسله‌ی سابق‌ها، سابق‌ها یک دانه بیشتر دارند از مسبوق‌ها.

خب بر سلسله‌ی متناهی که سلسله‌ی مسبوق‌هاست یک دانه اضافه کنید نامتناهی می‌شود؟ نه، هنوز هم متناهی‌ست. پس سلسله‌ی سابق‌ها متناهی می‌شود. سلسله‌ی مسبوق‌ها بخاطر اینکه کم دارند باید یک جا تمام بشوند که کمتری‌شان ظهور کند. پس سلسله مسبوقات تمام می‌شوند، سلسله‌ی سابق‌ها هم یک دانه بعد تمام می‌شود. یعنی سابق‌ها هم یکی اضافه دارد یا به اندازه‌ی متناهی اضافه دارد بر مسبوق‌ها، پس اگر مسبوقات تمام بشود سابق‌ها هم تمام خواهد شد.

بنابراین هم سلسله‌ای که از مسبوق‌ها تشکیل شده هم سلسله‌ای که از سابق‌ها تشکیل شده هر دو متناهی‌اند. بنابراین حرکت‌ها همه متناهی‌اند. حلقات حرکت باید متناهی باشد، چه شما با وصف مسبوقون ملاحظه‌شان کنید چه با وصف سابقون ملاحظه‌شان کنید علی‌أی‌حال هر دو متناهی‌اند. بنابراین حرکت نمی‌تواند تا بی‌نهایت برود، اگر بخواهد تا بی‌نهایت برود مسبوق و سابق یکی می‌شوند در حالی که مسبوق کمتر از سابق است و سابق بیشتر از مسبوق است.

آن طرف را داریم بیان می‌کنیم، این طرفِ نهایت مسبوق‌ها بیشترند، اما به آن طرفِ نهایت کار نداریم، به طرفِ بدایت کار داریم یعنی به طرفِ ماضی کار داریم نه به طرفِ مستقبل. در طرفِ ماضی سابق‌ها بیشترند، در طرفِ مستقبل مسبوق‌ها بیشترند و ما به طرفِ مستقبل کاری نداریم، به طرفِ ماضی کار داریم که سابق‌ها بیشترند، وقت مسبوق‌ها زودتر تمام می‌شوند سابق‌ها هم یک خورده بعد از مسبوقات تمام می‌شوند بنابراین هر دو تمام می‌شوند. پس در طرفِ بدایت حرکت بی‌نهایت نیست بلکه متناهی است یعنی شروع دارد اولین حرکت داریم، این‌طور نیست که حرکت ازلی باشد و اول نداشته باشد. استدلال تمام شد.

پاسخ به اشکالات و توضیحات تکمیلی

توجه کردید در استدلال ما یک سلسله از حلقات حرکت درست کردیم این را توجه کنید؛ دوباره دارم این قسمت را تکرار می‌کنم همه‌اش را تکرار نمی‌کنم، همین قسمت را دوباره تکرار می‌کنم. که ما یک سلسله از حلقات حرکت داریم که حلقه‌ی آخر را به مسبوق متصف می‌کنیم، حلقه‌ی اول را هم به سابق متصف می‌کنیم، بین اول و آخر را به دو صفت متصف می‌کنیم هم به سابق هم به مسبوق. بعد این دو صفت را جدا می‌کنیم به این صورت که یک بار این سلسله را ملاحظه می‌کنیم با وصف سابقونِ تنها، یک بار ملاحظه می‌کنیم با وصف مسبوقونِ تنها.

دو تا سلسله درست می‌شود، یک سلسله بیشتر نیستا حلقات حرکت یکی بیشتر نیست، ولی وقتی وصف آوردیم یک بار با وصف سابقون ملاحظه‌شان می‌کنیم، یک بار با وصف مسبوقون ملاحظه می‌کنیم آن وقت دو تا سلسله درست می‌شود. این دو تا سلسله به بیانی که گفته شد خودبه‌خود با هم تطبیق می‌کنند احتیاج به تطبیق ما نیست. تطبیق که می‌کنند به سمت قبل می‌روند. مسبوق چون کمتر است باید زود تمام بشود، زودتر از سابق تمام بشود. خب مسبوق تمام می‌شود متناهی‌ست، سابق هم یک خورده بعدش تمام می‌شود متناهی‌ست.

این کل استدلال است که مبتکرش خواجه است. که یک نوع برهان تطبیق است ولی یک تطبیق قهری است، تطبیق اعتباری نیست. در تطبیق اعتباری ممکن است بعضی‌ها خدشه کنند ولی در تطبیق قهری کسی نمی‌تواند بگوید خدشه کنند.

این دو تا سلسله با هم تطبیق می‌کنند، منتها کاری که ما کردیم این بود که این سلسله را با وصف مسبوقون با همین سلسله با وصف سابقون جدا کردیم. یک سلسله بود، دو تا وصف به آن دادیم جداش کردیم، و این دو تا وصف هم دو تا وصف واقعی بودند از جدا کردنش هم مشکل نداشت، بنابراین دو تا سلسله درست شد به بیانی که گفته شد هر دو متناهی شد.

(سؤال شاگرد): استاد اینجا عنوان متعدد است ولی سلسله در واقع یکی است، اصلاً تطبیق صورت نمی‌گیرد.

(جواب استاد): همین را بیان کردم دیگر، یک سلسله بیشتر ندارید از نظر ذات ولی از نظر صفت دو تا دارید. ما سلسله‌ی سابق‌ها درست کردیم سلسله‌ی مسبوقات درست کردیم. یعنی ذات با این صفت و ذات با آن صفت؛ نمی‌توانید بگویید فرق ندارد. ذات‌ها فرق نمی‌کند ولی وقتی صفت را شما اضافه می‌کنید تفاوت حاصل می‌شود. با قطع نظر از صفت بله سلسله یکی‌ست و حلقاتش هم ذات‌اند، همه‌شان یعنی یک ذات بیشتر نیست، هر حلقه‌ای یک ذات است و سلسله از یک ردیف ذوات تشکیل شده. اما وقتی شما همین یک ردیف ذوات را یک بار متصف به سابق می‌کنید، یک بار متصف به مسبوق می‌کنید، با توجه به وصفِ سابق یک سلسله تشکیل می‌شود، با توجه به وصفِ مسبوق یک سلسله دیگر تشکیل می‌شود. خب دو تا سلسله درست می‌شود. وقتی دو تا سلسله درست شد با هم مقایسه می‌کنیم به بیانی که گفته شد.

توجه می‌کنید شما که می‌فرمایید یک سلسله دارید ذات را ملاحظه می‌کنید، ذاتِ خالی را. من که بیان می‌کنم دو تا سلسله داریم ذات و وصف را ملاحظه می‌کنم. ذات با صفتِ سابق فرق می‌کند با ذات با صفتِ مسبوق. فرق‌شان اعتباری نیست، هرگز که این صفتِ واقعی‌ست. یعنی فرق بین صفت‌هاست. وقتی صفت را شما به این ذات ضمیمه می‌کنید می‌شود ذات با این صفت، وقتی صفتِ دیگر را ضمیمه می‌کنید می‌شود ذات با صفتِ دیگر و ذات با این صفت با ذات با صفتِ دیگر فرق می‌کند، اگرچه ذات‌ها فرق نمی‌کند ولی وقتی اوصاف را هم قید کردید فرق می‌کند.

اینم که بیان کردیم هر کدام از این ذات‌ها متصف به دو صفت می‌شوند علتش روشن است. چون هر کدام از این ذات‌ها را با دو چیزی که دو طرفش است می‌سنجیم. این ذات را با آن قبلی می‌سنجید می‌گویید مسبوق است، با بعدی‌اش می‌سنجید می‌گویید سابق است. به همین ذاتی که وسط قرار گرفته دو تا صفت می‌دهید. با قبلی‌اش می‌سنجید به این ذات صفتِ مسبوقون می‌دهید، با بعدی می‌سنجید به این ذات صفتِ سابق می‌دهید. ذاتِ وسطی را دو تا صفت به آن می‌دهید چون با دو چیز می‌سنجید، یکی با قبلش یکی با بعدش. با قبلی‌اش می‌سنجید به این ذاتِ وسط می‌گویید مسبوقون، با بعدی‌اش می‌سنجید به این ذاتِ وسط می‌گویید سابقون. و چون دو طرف دارد واقعاً دو طرف دارد پس وصفِ سابقون که به آن می‌دهید وصف واقعی‌ست وصفِ مسبوقون هم که به آن می‌دهید وصف واقعی‌ست. با اوصاف واقعی شما این ذوات را متعدد می‌کنید دو تا سلسله درست می‌شود.

(سؤال شاگرد): استاد اگر دو تا سلسله درست کنید آن یکی کمتر است وقتی تطبیق کردیم این سلسله‌ها، بعد کلیت این سلسله الف بگوییم سابق و سابقِ بر کلیت این سلسله ب یعنی دو تا سلسله‌ای که هیچ وصفی وسط نباشد. یعنی نسبت به همدیگر کلیت این سلسله‌ها با هم سابق و مسبوق باشند.

(جواب استاد): نه آخر آن فرض را اصلاً نداریم. شما می‌فرمایید مجموعِ سلسله‌ی سابق‌ها را با مجموعِ سلسله‌ی مسبوق‌ها، این را یک قرار بدهیم آنم یک قرار بدهیم. نه، یکپارچه‌اش کنید. شما اینطوری می‌فرمایید دیگر، یعنی سلسله‌ی سابق‌ها را یکپارچه کنیم قطع‌قطعه نکنیم، حلقه‌حلقه نکنیم، یک خطِ مستقیم کنیم مثلاً به صورتِ یک خط. سلسله‌ی مسبوق‌ها را هم حلقه‌حلقه نکنیم که تیکه‌تیکه بشود و ذواتی ردیف بشود، همه را به صورتِ یک خط متصل کنیم.

(شاگرد): دیگر وسطی نمی‌ماند دیگر یعنی کلیت سابق‌ها سابق بر کلیت مسبوق‌ها.

(جواب استاد): دارم همین را بیان می‌کنم. شما هیچی در وسط قرار نمی‌دهید. بیان می‌کنم دیگر ذوات را به هم متصل می‌کنید دیگر وسطی نیست، یک ذاتِ اول و آخر دارد. آن سلسله هم یک ذاتِ اول و آخر دارد. آن وقت بحثِ شما این است که یکی از این سلسله‌ها را نسبت به دیگری سابق کنید، یعنی بگویید آن سلسله‌ی سابق سابق است بر سلسله‌ی مسبوق. اینطوری دارید می‌فرمایید دیگر. این فرض درست نیست یعنی از بحثِ ما بیرون است.

بحثِ ما این است که همان ذواتی که سابق‌اند همان ذوات مسبوق‌اند. پس نمی‌توانید شما بگویید این سلسله بر این سلسله مقدم است یا مؤخر است. سلسله خودِ همان است. سابق و مسبوقش را بگیرید یکی می‌شود. آن وقت با قطع نظر از سابق و مسبوق نمی‌توانید بگویید این سلسله سابق است بر آن است. با وصف شما وقتی می‌خواهید بگویید این سلسله سابق است بر آن است سلسله را با قطع نظر از سابق و مسبوق می‌بینید. سابق و مسبوق که وصفِ افرادش بود، وصف حلقه‌هاش بود. شما که گفتید حلقه‌هاش را از من بردید، کردیدش یک خط.

(شاگرد): از نظر ذات متصف‌اید به حکم کل، آن را می‌خواهم عرض کنم نمی‌شود گفت.

(جواب استاد): دارم همین را بیان می‌کنم من متوجه هستم شما چی می‌فرمایید. یک کلی درست می‌کنیم که از سوابق درست شده. این کل را می‌گوییم ذاتِ واحد. کله ش می‌کنیم کلِ با هم ملاحظه می‌کنیم ذاتِ واحد. یک کلِ دیگر درست می‌کنیم که از مسبوقات درست شده، آنم می‌گوییم ذاتِ واحد. شما می‌فرمایید این سلسله‌ی سابق‌ها که ذاتِ واحد است نسبت به سلسله‌ی مسبوق‌ها سابق یا لاحق؟ این از بحثِ ما بیرون است، ما با این کاری نداریم. ما حلقه‌ها را می‌گوییم نسبت به هم سابق‌اند یا لاحق، نه آن کلِ سلسله. کلِ سلسله‌ی سابق‌ها و کلِ سلسله‌ی مسبوق‌ها سبقت ندارد چون سلسله‌ی سابق‌ها و سلسله‌ی مسبوق‌ها ذات‌شان یکی است.

وصفِ سابق و مسبوق هم که مال حلقه‌ها بود. شما حلقه‌ها را برداشتید، پس وصف سابق و مسبوق از بین رفت. دو تا ذات شد، دو تا ذات هم بعد از اینکه وصف‌هاشان جدا شد می‌شوند یک ذات که از اول هم یک ذات بود. با وصف ما این دو تا را از هم جدا کردیم. وصف را که برداشتید دو تا ذات یکی می‌شود. وقت دو تا ذات می‌شود یکی، بگویید سابق یا مسبوق؟ چیزی که بر خودش سابق نیست چیزی که نسبت به خودش مسبوق نیست. پس دیگر نمی‌توانید این سلسله را متصف کنید به سابق و مسبوق. متصفش می‌کنید به سابق و مسبوق نه به لحاظِ خودِ سلسله باشد به لحاظِ حلقه‌هاش است. حلقه‌ای را نسبت به حلقه‌ای می‌گویید سابق است یا مسبوق است. اما خودِ سلسله نسبت به سلسله، نسبت به خودش که نمی‌تواند سابق و مسبوق بشود.

توجه می‌کنید چی بیان می‌کنم؟

اگر این دو تا سلسله را کل کردید یعنی وصف سابق و مسبوق را برمی‌دارید. وقتی وصف سابق و مسبوق برداشته شد این دو سلسله‌ای که به وسیله‌ی این دو وصف مجزا شده بودند حالا می‌شوند یکی. یعنی در واقع یک سلسله دارید. وقت نمی‌توانید یک سلسله را بگویید سابقِ بر خودش یا بگویید مسبوقِ بر خودش. نمی‌توانید بگویید. اصلاً دیگر بحث سابق و مسبوق از بین می‌رود و دلیل دیگر اجرا نمی‌شود. شما باید حلقه‌ها را حفظ کنید. و وقتی حلقه‌ها را حفظ کردید سابق صفت می‌شود برای حلقه‌ها، آن وقت سلسله می‌شود مرکب از سوابق. مسبوق صفت می‌شود برای حلقه‌ها سلسله مرکب می‌شود از مسبوقات. این درست است، پس بحث اینجاست.

آنی که شما فرض می‌کنید یک چیز دیگر می‌شود. اولاً نسبت دادن به این غلط است بگویید سابق است بر خودش یا مسبوق است نسبت به خودش اولاً، ثانیاً بر فرض درست باشد این دیگر نمی‌تواند نتیجه‌ی مطلوب ما را بدهد و ما چنین دلیلی را اقامه نمی‌کنیم. یعنی دلیلی که به آن صورت شما تصویر می‌کنید را تصویر نمی‌کنیم. ما دلیل را به آن صورتی که خودمان تصویر کردیم تصویر می‌کنیم و آن دلیل نتیجه‌ی مطلوب ما را خواهد داد.

تطبیق با متن کتاب

صفحه ۱۷۲، سطر پانزدهم.

«الرابع»، چهارمین دلیل بر اینکه حرکات در ماضی بی‌نهایت نیستند. حرکات در ماضی بی‌نهایت نیستند، به مستقبل کار نداریم.

«أنّ کلّ حادثٍ»، دلیل چهارم این است که هر حادثی که در بحث ما حرکت است متصف می‌شود به دو اضافه‌ی متقابلِ هم. دو اضافه‌ای که مقابل هم‌اند مثل ابوت و بنوت. مثل سابقیت و مسبوقیت، این‌ها اضافاتِ مقابل هم‌اند. اما اخوت و اخوت اضافه‌های مقابل نیستند. هر حادثی متصف می‌شود به دو اضافه‌ی متقابل، که در ما نحن فیه آن دو اضافه‌ی متقابل سابقیت و مسبوقیت است. اضافات متعدد می‌تواند وجود داشته باشد اما سابقیت و مسبوقیت در ما نحن فیه مطرح است. ممکن است یک حادثی را شما متصف کنید به فوقیت و تحتّیت که هم فوق باشد هم تحت باشد. این کفی که ما رویش نشستیم به لحاظِ آن اتاقِ زیرین می‌شود سقف، به لحاظِ آن سقف می‌شود کف، هم تحت است هم فوق است. یک شیء متصف شد هم به فوقیت هم به تحتّیت، یعنی به دو اضافه‌ی متقابل. اما فوقیت و تحتّیت در اینجا مورد بحث ما نیست. آن اضافه‌ی متقابل، دو اضافه‌ی متقابلی که در اینجا مورد بحث ماست سابقیت و مسبوقیت است. «هما» سابقیت و مسبوقیت.

چرا هر حادثی متصف به این دو می‌شود؟ زیرا که هر یک از حوادثِ غیرمتناهیه، «یکون سابقاً» بر مابعدش، لذا متصف به سابقون می‌شود. «و یکون لاحقاً» لما قبله، لذا متصف به مسبوقیت می‌شود. هر حادثی که وسطِ دو تا حادث قرار گرفته نسبت به حادثِ قبل بسنجیدش متصفش می‌کنیم به مسبوقیت. نسبت به حادثِ بعد بسنجیدش متصفش می‌کنید به سابقیت. و سبق و لحوق هم دو اضافه‌ی متقابل‌اند، پس سابقیت و مسبوقیت دو اضافه‌ی متقابل‌اند.

«و إنّما صحّ اتصافُه»، یعنی اتصافِ کل حادث، «بهما»، یعنی به سابقیت و مسبوقیت؛ چرا توانستیم متصف کنیم این حادث را به هر دو صفت؟ زیرا که با دو چیز سنجیده شد. این حادث با دو چیز سنجیده شد، یک بار با قبلش سنجیده شد لذا متصف شد به مسبوقیت، یک بار با بعدش سنجیده شد متصف شد به سابقیت.

«و إنّما صحّ اتصافه بهما» صحیح است اتصاف به این حادث بهما یعنی به سابقیت و مسبوقیت، «لأنّهما» یعنی سابقیت و مسبوقیت «أُخِذا بالنسبة إلی شیئین». یعنی اگر این ذات را متصفش می‌کنید به سابقون بخاطر مابعدش است، و اگر متصفش می‌کنید به مسبوقون بخاطر ماقبلش است.

این عبارت چی می‌خواهد بگوید؟ می‌خواهد بگوید جمع نقیضین نکردید. جمع متقابلین نکردید در این ذاتِ واحد که وسطِ دو حادث قرار گرفته اجتماعِ متنافیین نشده. چون نگفتیم سابق است نسبت به این و مسبوق است نسبت به همین. گفتیم سابق است نسبت به چیزی، مسبوق است نسبت به چیزی دیگر. یعنی سابق و مسبوق از دو چیز استفاده کردیم. نگفتیم این حادث نسبت به حادثِ دوم هم سابق است هم مسبوق که نتوانند این دو مقابل جمع بشوند. نسبت به دو چیز سنجیدیم و با سنجشِ نسبت به یکی سابقون درست شد با سنجشِ نسبت به دیگری مسبوقون درست شد. یعنی سابق و مسبوق نسبت به یک چیز نبود که تناقضی داشته باشند.

اگر این شیء نسبت به یکی هم فوق بود هم تحت بود اجتماع متنافیین لازم می‌آمد. اگر نسبت به یکی هم سابق بود هم مسبوق بود اجتماع متنافیین لازم می‌آمد. اما الآن نسبت به دو چیز سابق و مسبوق است، لذا اجتماع متنافیین نشده. پس این عبارت را دارد توضیح می‌دهد که اگر دو اضافه متقابل‌اند و در یک جا جمع شدند اجتماع متقابلین نشده، آخه اجتماع متقابلین باطل است. ایشان می‌گوید نه آن امر باطل اینجا اتفاق نیفتاده. زیرا که سابق و مسبوق به نسبت الی شیئین نه الی شیء واحد.

«إذا عرفت هذا...»

شاگرد: مراد از حوادثِ غیرمتناهی همان حرکاتِ فلکی است.

پاسخ: حوادث غیرمتناهی می‌خواهد حرکتِ فلک باشد، می‌خواهد انسان‌هایی باشند که ردیفِ هم‌اند. فرقی نمی‌کند منتها چون بحث ما در حرکت بود ما مثال به حرکت زدیم. و الا لزومی ندارد فقط بگویید این قانون در حرکت است، این قانون در غیر حرکت هم جاری می‌شود. هر حادثی که وسطِ دو تا حادث قرار می‌گیرد نسبت به یکی مسبوق است نسبت به یکی سابق است، چه حرکت باشد چه غیر حرکت. منتها بحث ما در حرکت بود لذا بحث را در حرکت تطبیق کردیم.

«إذا عرفت هذا...» تا اینجا ما درباره‌ی تناهی و عدم تناهی بحثی نکردیم. فقط درباره‌ی اتصافِ حادث به سابقون و مسبوقون بحث کردیم. یعنی ثابت کردیم که هر حادثی که وسط دو تا حادث قرار گرفته می‌تواند هم متصف شود به سابق هم متصف شود به مسبوق. این تا حالا این مطلب را گفتیم. حالا که این مطلب گفته شد می‌خواهیم دو تا سلسله درست کنیم، تطبیق کنیم، به نتیجه‌ی مطلوب برسیم.

«إذا عرفت هذا»، یعنی وقتی این مقدمه‌ای را که گفتیم شناختید، « فنقول إذا اعتبرنا الحوادث الماضية» را، نه حوادث مستقبله را. حوادث مستقبله را بخواهیم اعتبار کنیم همین حرف هست منتها ما به آن کاری نداریم چون مورد بحث‌مان نیست.

ما در حوادث ماضیه با فلاسفه اختلاف داریم، در حوادث مستقبله کاری نداریم با هم اختلاف نداریم. بر آن هم اختلاف داریم ولی باهاشان بحث نداریم، در ماضی اختلاف دارند. فیلسوف می‌گوید سوابق نامتناهی‌اند، حوادث. فیلسوف می‌گوید حوادث نامتناهی‌اند نسبت به قبل، متکلم می‌گوید حوادث نسبت به قبل متناهی‌اند. پس اختلاف و نزاع در قبل است، یعنی در ماضی است. وقتی در همین ماضی اختلاف و نزاع حاصل شده، نسبت به آن موضعِ اختلافی سوابق بیشتر از لواحق‌اند. ایشان به جای اینکه بگوید نسبت به ماضی سوابق بیشتر از لواحق‌اند، گفته نسبت به مورد نزاع که همان ماضی است سوابق بیشتر از لواحق.

«إذا عرفت هذا فنقول: إذا اعتبرنا حوادث ماضیة»ای را که «مبتدئةً من الآن»، یعنی حوادثی که از حالا شروع کنیم برویم عقب یعنی برویم قبل. نه از ازل شروع کنیم بیاییم تا حالا؛ از حالا برویم قبل. یعنی ابتدای سلسله را از حالا قرار بدهیم. آن وقت برویم حلقه‌های قبلش را ببینیم تا بی‌نهایت می‌روند یا نمی‌روند.

«اعتبرنا» این حوادث را دو بار. «تارةً» یعنی تارةً اعتبرنا، «من حیث أنّ کلّ واحدٍ منها سابق، و تارةً» یعنی و تارةً اخری اعتبرنا، «من حیث هو بعینه لاحق». یعنی حوادث ماضیه را هر کدامش را، تک‌تکش را ملاحظه می‌کنیم یک بار از این جهت که سابق است، یک بار از این جهت که لاحق، سابقاً وصف خودِ همین است لاحق هم وصف خودِ همین است.

«تارةً من حیث أنّ کلّ واحدٍ منها» یعنی کل واحدٍ من الحوادث سابق است، «و تارةً من حیث هو بعینه» یعنی همانی که متصف به سابق شده همانم لاحق است. پس هر یک را که حساب کنید هم متصف به سابقون هست و همان خودش باز متصف به لاحقون یا مسبوقون هست. لاحق و مسبوق یکی است فرقی نمی‌کند.

«کانت»، کانت جوابِ اذا است. «إذا اعتبرنا» حوادث ماضیه را به این دو نوع اعتبار، «کانت السوابق و اللواحق المتباینتان بالاعتبار». سلسله‌ی سوابق و سلسله‌ی لواحق که از هم جدا هستند بالاعتبار. بالاعتبار یعنی متباینتانِ اعتباری است، یعنی بالاعتبار از هم جدا هستند ذات‌شان جدا نیست. به اعتبار اینکه سابق‌اند و لاحق از هم جدا هستند. یعنی به اعتبارِ سابق و به اعتبارِ لاحق این اعتبارها از هم جدا هستند. و وقتی این اعتبارها به آن ذاتِ واحد تعلق می‌گیرند ذوات را هم جدا می‌کنند. ذوات به لحاظِ ذات‌شان و حقیقت‌شان جدا نیستند یک ذات‌اند، اما با عنوانِ سابقون و همچنین با عنوانِ لاحقون متعدد می‌شوند. پس تباین و تعدد و مغایرت‌شان اعتباری‌ست. اعتباری‌ست یعنی به لحاظِ آن صفتِ، نه به لحاظِ ذات. اگرچه سابق و مسبوق دو وصفِ حقیقی‌اند و به خاطر اینکه دو وصفِ حقیقی‌اند دو سلسله درست می‌کنند که اگر هر کدام از آن سلسله‌ها را با وصفِ حقیقی بگیرید جدا می‌شوند از هم حقیقتاً. ولی به لحاظِ ذات ملاحظه کنید جدا هستند از هم اعتباری.

توجه می‌کنید چی بیان می‌کنم؟ اگر بگویید این حلقه به وصفِ سابقیت با خودِ همین حلقه به وصفِ مسبوقیت این‌ها واقعاً از هم جدا هستند. اما اگر این ذات را ملاحظه کنید، نه با وصف سابقیت و لاحقیت، برایش خودِ ذات را ملاحظه کنید برایش اعتبار کنید سابقیت و لاحقیت را این دو تا می‌شود به اعتبار، یعنی به اعتبارِ دو صفت.

«کانت السوابق» یعنی سلسله‌ای که از سوابق تشکیل شده، «و اللواحق» یعنی سلسله‌ای که از لواحق تشکیل شده «المتباینتان بالاعتبار»، این دو سلسله‌ای که از هم جدا هستند منتها به کمکِ اعتبار از هم جدا هستند ذات‌شان یکی است. اعتبار یعنی عنوان‌شان، وصف‌شان فرق می‌کند، «کانت» این دو سلسله «متطابقتین فی الوجود». تطبیق در وجود دارند به همان نحوی که بیان کردیم. دیگر لازم نیست ما تطبیق‌شان بدهیم. «فی الوجود» یعنی در خارج، نه در ذهن. در ذهنِ ما تطبیق ممکن است داشته باشند ولی ما به تطبیق ذهنی کاری نداریم احتیاج نداریم و از آن نمی‌توانیم استفاده کنیم. لذا تطبیق در خارج برایمان مهم است.

ایشان هم می‌فرمایند متطابقتین فی الوجود یعنی در خارج. در خارج این دو سلسله با هم مطابق‌اند. و دیگر احتیاج نیست که ما وهم‌مان را بفرستیم این دو تا را با هم تطبیق کنند.

« و لا يحتاج في تطابقهما إلى توهم تطبيق»، لازم نیست که ما تصورِ تطبیق بکنیم و تطبیق را با وهم‌مان برای این دو سلسله درست کنیم. این دو سلسله با قطع نظر از تطبیقِ وهمی ما در خارج خودشان تطبیق دارند.

«و مع ذلک»، یعنی در با وجود اینکه تطبیقِ قهری و خارجی بین‌شان هست، «یجب» که سوابق اکثر از لواحق باشند. سوابق باید اکثر از لواحق باشند.

در کدام طرف؟ در طرفِ ماضی.

در طرفِ ماضی سوابق باید بیشتر باشند، در طرفِ مستقبل بیان کردم لواحق بیشترند. لذا ایشان می‌گوید که لازم است که سوابق اکثر از لواحق باشد در آن جانبی که «وقع فیه النزاع» یعنی نزاعِ بین متکلمین و فلاسفه در قبل است یعنی در ماضی است. در این است که حوادث در ماضی بی‌نهایت‌اند یا متناهی. در مستقبل کاری ندارند با هم اختلاف نمی‌کنند. در ماضی اختلاف دارند. فیلسوف می‌گوید سوابق نامتناهی‌اند حوادث، فیلسوف می‌گوید حوادث نامتناهی‌اند نسبت به قبل، متکلم می‌گوید حوادث نسبت به قبل متناهی‌اند. پس اختلاف و نزاع در قبل است یعنی در ماضی است. وقت در همین ماضی اختلاف و نزاع حاصل شده، نسبت به آن موضعِ اختلافی سوابق بیشتر از لواحق‌اند یعنی نسبت به ماضی سوابق بیشتر از لواحق‌اند. ایشان به جای اینکه بگوید نسبت به ماضی سوابق بیشتر از لواحق‌اند، گفته نسبت به مورد نزاع که همان ماضی است سوابق بیشتر از لواحق.

« جب كون السوابق أكثر من اللواحق في الجانب الذي وقع فيه النزاع» در آن جانبی که «وقع فیه النزاع» یعنی در جانبِ ماضی، نه در جانبِ مضارع. « و إلى هذا أشار بقوله...»

خب قبل از اینکه « و إلى هذا أشار بقوله » را بخوانیم، برمی‌گردم عبارتِ خواجه را تطبیق می‌کنم. چون عبارتِ خواجه یادتان هست در جلسه گذشته تطبیق نشد.

«قال: و أمّا تناهی جزئیاتها»، تناهی جزئیاتِ حرکت. تناهی جزئیات حرکت و سکون را ما گفتیم. این‌طور گفتیم: اجسام جزئیات‌شان متناهی و حادث‌اند زیرا خالی از حرکت و سکون نیستند، و بعد گفتیم «و کلٌ منهما حادثان» یعنی هر یک از حرکت و سکون حادث‌اند. حالا می‌گوییم و اما اضافه کردیم که متناهی هم هستند. حالا بعد از اینکه ثابت کردیم حدوث‌شان را می‌گوییم «و أمّا تناهی جزئیاتها» یعنی جزئیاتِ حرکت. البته سکون هم هست ولی چون سکون مورد بحث نیست مطرحش نمی‌کنیم. می‌گوییم که تناهی جزئیات حرکات، جزئیات حرکات یعنی این حرکتِ امروز و دیروز و فردا و این‌ها، این‌ها جزئیات‌اند. اصلِ حرکت، حرکتِ کلی است یعنی حرکتِ فلک، می‌شود حرکتِ کلی. ولی حرکتِ امروزِ فلک می‌شود جزئی، حرکتِ دیروزِ فلک می‌شود جزئی، حرکتِ فردای فلک می‌شود جزئی. ما الان جزئیات را می‌خواهیم با هم بسنجیم ببینیم آیا این جزئیات می‌توانند نامحدود و نامتناهی باشند یا نه.

ایشان می‌فرماید اما تناهی جزئیاتِ حرکات به خاطر این است که وجودِ ما لایتناهی محال است، اولاً ضد تطبیق؛ این اشاره دارد به دلیل سوم که جلسه گذشته خواندیم. و ثانیاً «لِوصف»، اشاره دارد به همین دلیل که همین جلسه داریم می‌خوانیم.

«لِوصفِ کلِ حادثٍ بالاضافتینِ المتقابلتین». این‌ها توضیح داده شد معلوم است. قبل از اینکه من توضیح بدهم این متن زود روشن نمی‌شد. با این توضیحاتی که بیان شد متن روشن شده حالا داریم معنی‌اش می‌کنیم. متصف است هر حادثی به دو اضافه‌ی متقابل یعنی به سابقیت و مسبوقیت.

«و یجب زیادةُ» آن سلسله‌ای که متصف است به «إحداهما»، یعنی سلسله‌ای که متصف است به سابقون باید اضافه داشته باشد. متصف به احداهما یعنی به احدی الاضافتین. یکی از دو اضافه سابقون بود، یکی از دو اضافه مسبوقون بود. آنی که متصف است به احدی الاضافتین یعنی به سابقیت، او باید اضافه داشته باشد «من حیث هو کذلک» یعنی از جهتِ که سابق است باید اضافه داشته باشد. و الا توجه دارید این سابق در عینِ اینکه متصف به سابقون متصف به مسبوق هم هست. می‌فرماید «من حیث هو کذلک» یعنی از این جهت که متصف به سابق است، از این جهت که متصف به احداهماست یعنی متصف به سابق است از این جهت اضافه دارد والا از جهتِ آن صفتِ دیگرش که متصف به مسبوقیت است اضافه ندارد.

«و یجب زیادةُ» آن سلسله‌ای که یا حلقاتی که متصف است به «إحداهما» یعنی متصف است به سابقون؛ از این جهت که متصف است به سابقون باید اضافه داشته باشد «علی المتصف بالأخری»، یعنی بر متصفِ به مسبوقیت. وقتی اضافه داشت یکی می‌شود زائد یکی می‌شود ناقص. وقت «فینقطع الناقص»، ناقص قطع می‌شود، قبل از زائد قطع می‌شود.

«و الزائد أیضاً»، زائد هم بعد از ناقص قطع می‌شود، پس هر دو قطع می‌شوند. قطع می‌شوند یعنی متناهی‌اند دیگر تا بی‌نهایت نمی‌روند. پس ثابت شد که دو سلسله‌ای که فرض کردیم نامتناهی‌اند بالاخره متناهی شدند. و ثابت شد که ما نامتناهی نداریم.

خب عبارتِ خواجه را که حالا متوجه شدید برویم سراغ شرحِ علامه. فرمود «و إلی هذا أشار بقوله»، به این مطلب که سوابق بیشتر از لواحق‌اند اشاره کرد مصنف به قولش گفت «و یجب زیادة المتصف بإحداهما». مرحوم علامه این عبارتِ خواجه را همین‌جا تقطیع می‌کند تا توضیح بدهد. توضیح می‌دهد می‌گوید «أعنی بإحدی الإضافتین و هو إضافةُ السبق». بعد در عبارتِ خواجه داشتیم «علی المتصف بالأخری»، این «علی المتصف بالأخری» را باز مرحوم علامه از خواجه نقل می‌کند، پشتش شرح می‌دهد «أعنی إضافة اللحوق». پس عبارت این‌طور معنی می‌شود: واجب است که متصف به احداهما یعنی متصف به احدی الاضافتین که آن احدی الاضافتین اضافه‌ی سبق است، واجب است که متصف به سبق یعنی سابق یعنی حلقاتِ سابق اضافه داشته باشند. واجب است زیادةِ این متصفِ به سبق، زیاده داشته باشد «علی المتصف بالأخری»، یعنی بر آنی که متصف است به اضافه‌ی دیگری یعنی به مسبوق. «أعنی إضافة اللحوق».

«فإذاً»، یعنی حالا که معلوم شد آن سلسله‌ی سابق باید بیشتر از سلسله‌ی لاحق باشد و در نتیجه سلسله‌ی لاحق می‌شود ناقص، «فإذاً» لواحق در ماضی قطع می‌شوند قبل از اینکه سوابق قطع بشوند. یعنی اول لواحق بخاطر کم‌بودن‌شان قطع می‌شوند، تا قطع شدن معلوم می‌شود متناهی‌اند. بعد هم سوابق قطع می‌شوند معلوم می‌شود آن‌ها متناهی‌اند. «فتکونُ» این لواحق «متناهیةً»، فتکون یعنی فتکون این سلسله‌ای که متصف به لواحق شده متناهیه، «و السوابق أیضاً تکون متناهیةً»[2] .

سوابق هم متناهی می‌شوند، چرا؟ چون سوابق بر لواحق به مقدارِ متناهی اضافه دارد، خیلی اضافه ندارد، یک مقدارِ متناهی اضافه دارد. پس مقدارِ متناهی که در سوابق هست به مقدارِ متناهیِ لواحق اضافه می‌کنیم، متناهی با متناهی جمع بشود نامتناهی درست نمی‌شود. پس اگر لواحق متناهی‌اند، آن اضافه‌ای را که سوابق دارد و قهراً متناهی است با لواحق که متناهی‌اند جمع می‌کنیم تعدادِ سوابق نامتناهی نمی‌شود.

«لأنّها» یعنی لأن این سوابق اضافه دارد بر لواحق به مقدارِ متناهی، و وقتی متناهی را اضافه کردیم به متناهی نامتناهی درست نمی‌شود.

مرحوم علامه می‌فرماید این وجه اخیر که وجه چهارم است «استنبطه المصنّف رحمه‌الله». مصنف با ذهن خودش استنباط کرده از جایی نگرفته، مخترعِ این وجه است. « و لم نعثر عليه في كلام القدماء.». ما متوجه نشدیم بر این وجه در کلام قدما. این قبل از خواجه هر چی گشتیم نبود چنین چیزی. معلوم می‌شود خود خواجه این وجه را ابتکار کرده و اعلام کرده.

پایان بحث صغری و اشاره به کبری

خب صغری تمام شد. تا اینجا ما صغرای دلیلی را که خواجه آورده بود توضیح دادیم.

خواجه گفت «کلٌ منهما حادث»، این‌طور گفت: اجسام مشتمل بر حرکت و سکون‌اند و «کلٌ من الحرکة و السکون حادث»، حادث‌اند. پس اجسام مشتمل بر حوادث‌اند، این صغری بود که تمام شد تا حالا توضیحش. بعد می‌گوید که و هر چیزی که مشتمل بر حوادث باشد حادث است، یعنی عبارتش این است: « قال: و الضرورة قضت بحدوث ما لا ينفك عن حوادث متناهية.». اگر چیزی منفک از حوادث متناهیه نشد یعنی مشتمل بر حوادث متناهیه شد، ضرورت یعنی بداهت حکم می‌کند که چنین چیزی خودش حادث است.

بعد هم در متن بعدی می‌گوید «فالأجسام حادثةٌ إذن»، نتیجه می‌گیرد.

متن اول این بود که اجسام مشتمل بر حوادث متناهی‌اند. متن دومی که الان «و الضرورة قضت» تا آخر، بیان می‌کند که هر چه که مشتمل بر حوادث متناهی است خودش متناهی‌ست. نتیجه می‌گیرد بعداً «فالأجسام حادثةٌ إذن» که اجسام حادث‌اند. کبری و نتیجه و توضیحش ان‌شاءالله جلسه‌ بعد.

 


logo