« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/30

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل سوم/بقیه احکام اجسام /مساله سوم/ بقای اجسام

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل سوم/بقیه احکام اجسام /مساله سوم/ بقای اجسام

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[ ادامه‌ی فصل سوم: در بقیه‌ی احکام اجسام]

[مسئله سوم: بقای اجسام]

«الْمَسْأَلَةُ الثَّالِثَةُ فِی أَنَّ الْأَجْسَامَ بَاقِیَةٌ. قال: وَ الضَّرُورَةُ قضت بِبَقَائِهَا.»[1]

درباره‌ی اعراض گفته می‌شود که باقی نیستند. بعضی‌ها معتقدند که اعراض باقی نیستند بلکه دم‌به‌دم از طریق علل تجدید می‌شوند. یک لحظه این عرض موجود می‌شود، بعد معدوم می‌شود، دو مرتبه از ناحیه‌ی علت ایجاد می‌شود و تجدید می‌شود. این عرضی که الان به نظر شما می‌آید که روی این جوهر به طور مستمر باقی است، این در واقع باقی نیست بلکه دائماً تجدید می‌شود و با تجدید شدن به نظر می‌رسد که مستمراً باقی است. درباره‌ی عرض بعضی این حرف را زدند و مدعی شدند و حالا دلیل هم آوردند.

اما درباره‌ی اجسام تقریباً همه معتقدند که اجسام باقی‌اند. یعنی این‌طور نیست که این جسم این لحظه موجود بشود، دوباره معدوم بشود، دو مرتبه تجدید بشود و باز همین‌طور معدوم بشود و تجدید بشود و به نظر ما مستمر برسد. بلکه اجسام واقعاً مستمر است.

در مقابل بقیه، نَظّام معتقد است که جسم هم مستمر نیست. جسم هم مثل اعراض تجدید می‌شود. برای این مدعا دلیلی آورده. مرحوم علامه دلیل را نقل می‌کنند و به ابطال دلیل ایشان نمی‌پردازند. می‌فرمایند که بدیهی است که این حرف باطل است. احتیاجی به این نیست که ما بطلانش را بیان کنیم. بعد توجیه می‌کنند که شاید نظر نَظّام چیزی دیگری باشد غیر از آنی که ظاهر کلامش افاده می‌کند، که اگر چیزی دیگر باشد می‌شود حرف مقبولی قرارش داد، ولی ظاهرش حرف مردودی است.

[استدلال نَظّام بر عدم بقای اجسام]

حالا استدلال نَظّام را توجه کنید. نَظّام می‌گوید که اجسامی که در این دنیا هستند، همگی با برپایی آخرت معدوم می‌شوند و باقی نمی‌مانند. این برای ما که به معاد قائلیم ثابت است. اجسام این دنیا باید همه از بین بروند تا آخرت برپا بشود.

خب حالا مثلاً این جسم که در این دنیا هست، می‌خواهد در وقتی که آخرت برپا شد از بین برود. چطوری از بین می‌رود؟ فاعل اعدامش می‌کند؟ یا فاعل ضدی بر این جسم را می‌سازد؟ یا راه دیگری برای اعدام این جسم هست؟ چه می‌شود که این جسم از بین می‌رود؟

بیان می‌کند که فاعل نمی‌تواند اعدام کند. چون فاعل کارش ایجاد است، اعدام نیست. البته این حرف را ما قبول نداریم. کار فاعل هم ایجاد است هم اعدام. هم می‌تواند ایجاد کند هم می‌تواند اعدام کند. ولی حالا نظر او را داریم نقل می‌کنیم.

نظام می‌گوید فاعل کارش اعدام نیست، نمی‌تواند اعدام کند. فقط کارش ایجاد است. پس معدوم شدن این جسم از طریق فاعل نمی‌تواند باشد.

ببینیم می‌تواند فاعل ضدی را بیافریند، ضدی را ایجاد کند. خب کار فاعل ایجاد کردن است، اشکالی ندارد که ضد را ایجاد کند. ضد را ایجاد کند و بفرستد سراغ این جسم، آن ضد این جسم را از بین می‌برد. این شدنی است؟ می‌گوید این هم نمی‌شود.

چون ممکن است این جسم آن ضد را از بین ببرد. خب بالاخره این دو تا ضدند، اگر ضدند مساوی‌اند. چه ترجیحی است که این ضدی که آفریده شده آن جسم را از بین ببرد؟ شاید آن جسم برگشت این ضد را از بین برد. شاید هم هر دو مساوی بودند نتوانستند همدیگر را از بین ببرند. چه ترجیحی دارید که این ضد آن جسم را از بین ببرد؟ پس این هم راه صحیحی نیست که بگوییم ضد جسم را از بین می‌برد.

فاعل نتوانست جسم را از بین ببرد، ضد نتوانست از بین ببرد، ولی بالاخره قیامت برپا می‌شود این جسم باید از بین برود. نمی‌تواند باشد. چطوری باید از بین برود؟ نظام برای توجیه از بین رفتن این‌طور می‌گوید: می‌گوید اصلاً جسم بقا ندارد. لحظه به لحظه باید تجدید بشود. وقتی که زمان قیامت نزدیک می‌شود و می‌خواهد قیامت واقع بشود، آن فاعلی که این جسم را دم‌به‌دم تجدید می‌کرد دیگر تجدیدش نمی‌کند. وقتی تجدید نکرد جسم اعدام نمی‌شود، به وجود نمی‌آید. خودبه‌خود از بین رفته، دوباره تجدید نشده.

پس توجه کردید دارد توجیه می‌کند که چگونه جسم از بین می‌رود. جسم در قیامت باید از بین برود، جسم دنیایی. راه اعدامش نیست، نه فاعل می‌تواند اعدام کند نه ضد می‌تواند اعدام کند، باید یک راهی برای معدوم شدنش درست کنیم، راه معدوم شدنش را این‌طوری توجیه کرده: که این جسم بقا ندارد، دائماً باید تجدید بشود تا بقا پیدا کند. در وقتی که قیامت می‌خواهد برپا بشود خداوند این جسم را تجدید نمی‌کند. تجدید که نشد خودبه‌خود که معدوم شد دیگر دوباره رویش را... رو نمی‌آوردش، دوباره ایجادش نمی‌کند و این از بین می‌رود.

پس توجه می‌کنید قائل شده به عدم بقای جسم تا بتواند معدوم شدن اجسام را در وقت قیامت توجیه کند.

مرحوم علامه می‌فرماید باطل است و باز هم باطل هم هست. احتیاج هم نداریم ما به دلیلش بپردازیم دلیلش را ابطال کنیم. البته دلیل اول را بیان کردم، ابطالش به این است که فاعل همان‌طور که می‌تواند ایجاد کند می‌تواند اعدام کند. جسم را خودش اعدام می‌کند. دیگر ناچار نیستید شما بگویید جسم استمرار ندارد، مثل عرض می‌ماند؛ این‌ها را لازم نیست بگویید. خودِ فاعل جسم را اعدام می‌کند.

[نقد و بررسی کلام نَظّام]

«الْمَسْأَلَةُ الثَّالِثَةُ فِی أَنَّ الْأَجْسَامَ بَاقِیَةٌ.»

مصنف گفته «الضرورة قضت ببقائها». ضرورت و بداهت حکم کرده به اینکه اجسام باقی می‌مانند. در مقابل ضرورت نمی‌شود حرف زد. نَظّام در مقابل ضرورت حرف زده. حرفش در مقابل ضرورت است و باطل است. دلیلش هم قابل استماع نیست. بر فرض ما نتوانیم دلیلش را باطل کنیم، چون حرفش مخالف ضرورت است، باید کنار گذاشت. ولو دلیلش را نتوانیم باطل کنیم تا چه برسد به اینکه باطلش هم می‌کنیم.

«اقول المشهور عند العقلاء ذلک». ذلک یعنی این است که جسم باقی است. استمرار دارد. نه اینکه لحظه به لحظه احتیاج به تجدید داشته باشد، لحظه به لحظه منتفی بشود بعد هم احتیاج به تجدید داشته باشد. مثل عرض نیست، البته عرض را هم بعضی‌ها گفتند که تجدید می‌شود.

درباره‌ی اعراض قائل به تجدد امثالند، یعنی این عرض از بین می‌رود مثلش دوباره تجدید می‌شود. باز آن از بین می‌رود مثلش تجدید می‌شود و همین‌طور این تجدد امثال باعث می‌شود که عرض به نظر برسد مستمر است. بعضی در مورد عرض این‌چنین گفتند. حالا نَظّام در مورد جسم می‌خواهد همین را بگوید.

(شاگرد: این نظر مشهور استاد راجع به عرض که...)

پاسخ: راجع به عرض مشهور است تقریباً، گفته شده. این‌طور نیست که حالا کسی نگفته باشد. در مورد جسم فقط نَظّام گفته، ولی در مورد عرض گروهی گفته‌اند.

«المشهور عند العقلاء ذلک». مشهور عند العقلاء همین است که جسم باقی می‌ماند. ولی «نُقِل عن النظّام» خلاف این مشهور. یعنی او قائل شده به عدم بقای جسم. خلاف مشهور یعنی گفته جسم باقی نیست. دلیلش چیست؟ «بناءً منه».

یعنی بنا گذاشته، بنایی است از این نَظّام بر اینکه، یعنی این قولش را مبنی کرده بر این مسئله که ممتنع است استناد عدم به فاعل. یعنی نمی‌توانیم عدمِ جسم را به فاعل نسبت بدهیم و بگوییم فاعل این عدم را بر جسم اجرا کرد، یا فاعل این جسم را اعدام کرد. این را نمی‌توانیم بگوییم. چرا؟ چون فاعل کارش ایجاد است، کارش اعدام نیست. پس نمی‌توانیم بگوییم این جسم را فاعل اعدام کرد.

و همچنین «انّه لا ضدّ للاجسام». اجسام هم ضد ندارند. بر فرضم ضد برایشان قرار بدهیم، آن ضد نمی‌تواند این‌ها را معدوم کند. شاید آن‌ها برگردند ضد را معدوم کنند. اگر ضد بخواهد این‌ها را معدوم کند ترجیح بلامرجح است. پس اولاً اجسام ضد ندارند، تضاد بین اجسام نیست، تضاد بین کیفیات است که این را خواندیم. بین اجسام تضاد نیست. اولاً اجسام ضد ندارند که ضد باطلشان کند. بر فرضم ضد داشته باشند ضد نمی‌تواند آن‌ها را باطل کند به بیانی که گفته شد.

و از طرفی، پس ببینید جسم معدوم نمی‌شود، نه از ناحیه‌ی فاعل نه از ناحیه‌ی ضد. و از طرفی واجب است فناء اجسام یوم القیامه. اجسام یوم القیامه باید همه‌شان فانی بشوند. پس حتماً باید معدوم بشوند. و فاعل نمی‌تواند معدومشان کند. ضد یا نیست یا اگر هم هست نمی‌تواند معدوم کند.

پس اجسام چطوری معدوم می‌شوند؟ برای اینکه توجیه کند معدوم شدن‌شان را گفته از اول این‌ها باقی نمی‌مانند. بلکه بقاشان به تجدید کردن‌شان است. وقتی خدا تجدیدشان نکند دیگر از بین رفتند. اعدام را این‌طوری توضیح داده، معدوم شدن جسم را این‌طوری توجیه کرده.

«فالتزمَ». ملتزم شده نَظّام به اینکه اجسام باقی نیستند بلکه « و أنها تتجدد حالا فحالا ». یعنی تجدید می‌شود یواش‌یواش. یعنی این زمان تجدید می‌شود دوباره خود‌به‌خود معدوم می‌شود زمان بعد دوباره تجدید می‌شود. «کالاعراض غیرالقاره».

مثل اعراض غیرقاره که دائماً تجدید می‌شوند. اعراض غیرقاره مثل مثلاً فرض کنید که زمان مثلاً. زمان دائماً تجدید می‌شود. خب این لحظه زمان از بین می‌رود لحظه بعدی دوباره زمان ایجاد می‌شود. حالا حرکت را هم اگر عرض بگیریم همین‌طور. حرکت هم می‌بینید این قسمت از حرکت الان معدوم شد دوباره قسمت بعدی تجدید شد. باز قسمت بعدی معدوم شد باز دوباره قسمت بدترش تجدید شد. حرکت با تجدید قطعات همین‌طور ادامه پیدا می‌کند. زمان هم همین‌طور.

همان‌طور که در اعراض غیرقاره، یعنی اعراضی که ثبات ندارند، قرار ندارند. همان‌طور که در اعراض غیرقاره ما تجدید اعراض را داریم و عرض خود‌به‌خود باقی نمی‌ماند، در اجسام هم نَظّام همین را گفته. گفته اجسام قرار ندارند، دائماً یا لحظه به لحظه باطل می‌شوند بعد هم تجدید می‌شوند. به این ترتیب معدوم شدن اجسام را توجیه کرده.

مرحوم علامه می‌فرماید «و المحققون علی خلاف ذلک». یعنی خلاف حرف نَظّام را گفتند. دلیل‌شان چیست؟ می‌فرماید «و اعتمادهم علی الضرورة فیه». اعتمادشان بر ضرورت در این بقاست که ضرورت و بداهت حکم به بقای جسم می‌کند. و نَظّام دارد مقابل ضرورت حرف می‌زند. حرف مقابل ضرورت قابل استماع نیست، اگرچه دلیل هم داشته باشد و دلیلش هم درست باشد؛ درست باشد یعنی ما نتوانیم باطلش کنیم. چون در مقابل ضرورت حرف می‌زند اصلاً لازم نیست به دلیلش بپردازیم و ابطال کنیم، با اینکه دلیلش هم باطل است به بیانی که عرض کردم. خب تمام شد این بحث.

[توجیه کلام نَظّام]

«و قیل انّ النظّام». این از نَظّام نقل شده، این قولی که الان گفتیم که نَظّام می‌گوید جسم باقی نیست بلکه دم‌به‌دم تجدید می‌شود؛ این را از نَظّام نقل کردند. ممکن است ناقل اشتباه نقل کرده باشد. می‌خواهیم الان این کلام نَظّام را توجیه کنیم. نَظّام یک حرف دیگری می‌زده ناقل جور دیگر توضیح توجیه کرده و نقل کرده. این را توجه کنید حالا کار به نَظّام نداریم. به طور کلی جسمی آفریده می‌شود.

خب بالاخره جسم سخت است، سفتی، به این آسانی از بین نمی‌رود. آیا می‌توان گفت فاعلی که این جسم را حادث کرد دیگر لازم نیست این جسم را ابقاء کند؟ جسم در حالت بقا احتیاج به فاعل ندارد؛ می‌شود این را گفت؟

قبلاً بیان کردیم که معلول هم در حال حدوث احتیاج به علت دارد هم در حال بقا احتیاج به علت دارد؛ پس بقای این جسم وابسته به علت است همان‌طوری که حدوثش وابسته به علت است. بنابراین نمی‌توانیم بگوییم این جسم در بقا بی‌نیاز از علت است. بلکه دائماً در حال بقا باید فاعل به این جسم وجود افاضه کند تا این جسم بتواند باقی بماند. لحظه‌ای اگر وجود از جانب فاعل به این جسم افاضه نشود این جسم از بین می‌رود. چرا؟ چون معلول است. معلول دائماً احتیاج به علت دارد، نه فقط در حال حدوث احتیاج داشته باشد.

این یک حرفی است که گفته شده. حکما این را می‌گویند همه هم قبول دارند، مگر گروه کمی که مخالفت کردند. و الا نوعاً معتقدند که هر شیئی که معلول است همان‌طور که در حدوثش احتیاج به علت دارد در بقایش هم احتیاج به علت دارد، از جمله جسم. جسم هم معلول است پس همان‌طور که در حدوث احتیاج به علت دارد در بقا هم احتیاج به علت دارد. یعنی چی؟ یعنی در بقا هم باید عامل و علت به او وجود افاضه کند تا او بتواند باقی بماند. این حرف حکماست. شاید نَظّام این را می‌گفته. شاید هم نَظّام منظورش این بوده.

یعنی منظورش این بوده که جسم باقی است، نه که باقی نیست. باقی است ولی در حال بقا هم احتیاج به علت دارد. این را گفته آن ناقلی که برای ما حرف نَظّام را نقل کرده خوب نقل نکرده. گفته نَظّام می‌گوید جسم باقی نیست، دم‌به‌دم احتیاج به ابقاء دارد. در حالی که آن را نگفته، گفته جسم باقی است همان‌طور که بقیه گفتند این جسم باقی در حال بقا احتیاج به علت دارد؛ آن هم گفته در حال بقا احتیاج به علت دارد. اگر علت به آن مدد نرساند این جسم از بین می‌رود. این را بقیه هم گفتند همه این را قبول دارند.

شاید نَظّام این را گفته، منتها این ناقل برای ما این‌طوری نقل کرده که نَظّام می‌گوید جسم باقی نیست، دائماً خود‌به‌خود منتفی می‌شود و دائماً باید فاعل تجدیدش کند. در حالی که این نبوده کلام نَظّام. کلام نَظّام این بوده که جسم باقی است و وجود را وجودِ علت او را ابقاء می‌کند نه اینکه این خودش از بین می‌رود دوباره علت تجدیدش می‌کند. علت تجدیدش نمی‌کند، ابقاءش می‌کند. یعنی همان وجود را استمرار می‌دهد. نه اینکه آن وجود از بین برود دو مرتبه علت تجدیدش کند.

خلاصه ما می‌خواهیم بگوییم نَظّام شاید تجدید جسم را نگفته، استمرار وجودِ اولیه‌ی جسم منظورش بوده که علت آن وجود اولیه‌ی جسم را که جسم با آن وجود حادث شد، آن علت این وجود را ادامه می‌دهد که جسم باقی بماند. نمی‌خواهد نَظّام بگوید که این جسم منتفی می‌شود دوباره وجود جدیدی ایجاد جدیدی تعلق می‌گیرد و این جسم را دوباره موجود می‌کند. این را نمی‌خواهد بگوید، بلکه همانی را می‌گوید که بقیه گفتند.

« و قيل إن النظام ذهب إلى احتياج الجسم حال بقائه إلى المؤثر فتوهم الناقل أنه كان يقول بعدم بقاء الأجسام.» این منظورش بوده که این را بقیه هم گفتند.

«فَتَوَهَّمَ النَّاقِلُ» که کلام ایشان را نقل می‌کرد، توهم کرد کأنه یعنی نَظّام «کَانَ یَقُولُ» به اینکه جسم باقی نمی‌ماند. در حالی که نَظّام نگفته بود جسم باقی نمی‌ماند، نَظّام گفته بود جسم باقی می‌ماند ولی در حال بقا علت باید بالا سرش باشد. این را بقیه هم گفتند اختصاص به نَظّام ندارد.

خب پس توجه کردید مسئله سوم این بود که جسم باقی می‌ماند «بِالْبَدَاهَة» و مثل عرض نیست که با تجدد امثال باقی بماند. این خودش باقی می‌ماند. نَظّام در مسئله مخالف بود، قولش را نقل کردیم و رد کردیم، بعد هم توجیه کردیم گفتیم شاید هم مخالف نبود شاید هم همان حرف دیگران را می‌زد ناقل برای ما خوب نقل نکرده بود.

ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


logo