« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/26

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراضاعتقادات/فصل دوم/مساله دوم/مرکباتمقدمه کتاب /حفظ صورتهای بسائطبیان ویژگی های علم کلام

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراضاعتقادات/فصل دوم/مساله دوم/مرکباتمقدمه کتاب /حفظ صورتهای بسائطبیان ویژگی های علم کلام

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۶۴، سطر نوزدهم.

قال: مع حفظ صور البسائط[1]

بدین معنا که کیفیات پس از ترکیبِ عناصرِ بسیط، منکسر می‌گردند، لکن «مع حفظ صور البسائط»؛ یعنی صُوَر باقی می‌مانند. کیفیاتِ عناصرِ بسیط زائل گشته یا منکسر می‌شوند، به این بیان که از شدت و حِدّتِ آن‌ها کاسته می‌شود، اما صُوَرِ بسائط باقی می‌مانند.

أقول: نقل الشيخ في هذا الموضوع في كتاب الشفاء؛ یعنی در همین مطلب و در همین موضوع که بحث در مرکبات عنصری است. معروض می‌دارد که کیفیت زائل می‌شود، یعنی شدتِ آن از بین می‌رود. شیخ در کتاب شفا در این موضوع نقل کرده است. بنده «موضوع» را از بحث در مرکبات عنصری عبارت گرفتم، لکن چنانچه جزئی‌تر نیز لحاظ شود، اشکالی ندارد؛ «فی هذا الموضوع» یعنی در این بحث که آیا صُوَرِ عناصر پس از ترکیب باقی می‌مانند یا خیر.

شایسته‌تر آن است که این معنای دوم برای «هذا الموضوع» اراده شود، نه آن معنای نخست که معنایی عام و وسیع است. نباید گفت «هذا الموضوع» یعنی بحث در مرکبات عنصری، بلکه باید گفت «هذا الموضوع» یعنی بحث در این مسئله که چنانچه عناصرِ بسیط با یکدیگر ترکیب شدند، صورت‌های بسیطِ خود را از دست می‌دهند یا خیر.

در این موضوع، ابن‌سینا ابتدا بیان داشته است که صورت‌های بسیط زائل نمی‌گردند. پس از آنکه نظر خویش را ابراز نموده، نقل کرده است که: «أنّ ههنا مذهباً غریباً عجیباً».

« هنا» یعنی در این بحث، مذهب دیگری وجود دارد که عجیب و غریب بوده و در مقابل مذهب ماست. آن مذهب بر این باور است که بسائط هنگامی که با یکدیگر جمع و ترکیب شدند و «تفاعلت» (یعنی در یکدیگر فعل و انفعال نموده و تأثیر و تأثر داشتند)، در چنین حالتی: « بطلت صورها النوعية». آن صور نوعیه‌ی بسیطِ آن‌ها باطل می‌گردد.

روشن است که هر یک از آن‌ها واجد یک صورت نوعیه هستند؛ همگی صورت جسمیه دارند، لکن علاوه بر صورت جسمیه، صورت نوعیه نیز دارند. صورت نوعیه‌ی آب، «صورت مائیه» و صورت نوعیه‌ی هوا، «صورت هوائیه» است و آن دو عنصر دیگر نیز صورت نوعیه‌ی مخصوص به خود را دارند؛ و این صورت نوعیه مقوّمِ ماده‌ی آن‌هاست.

این گروه مدعی شده‌اند که صور نوعیه‌ی این عناصر که مقوّم آن‌هاست، باطل می‌گردد و دیگر این عناصر آن صور نوعیه را نخواهند داشت. در عوض، یک صورت نوعیه‌ی جدید به تمام این عناصر اعطا می‌شود. پیش از این، هر یک به تنهایی صورت نوعیه‌ی خویش را داشتند، لکن اکنون صورت‌های نوعیه‌ی مخصوص به خودشان باطل گشته و صورت نوعیه‌ی جدیدی به آن‌ها افاضه می‌گردد که با مزاج مناسبت دارد.

چنانچه مزاجِ این مرکب به‌گونه‌ای بود که با صورت نوعیه‌ی معدنیه و جمادیه تناسب داشت، صورت نوعیه‌ی جمادی به این مرکب اعطا می‌شود. اگر این مزاج با نفس نباتی و صورت نباتی مناسب بود، به این مرکب صورت و نفس نباتی داده می‌شود. چنانچه مزاجِ مرکب با نفس و صورت حیوانی مناسبت داشت، صورت حیوانی یا انسانی افاضه می‌گردد.

«و حَدَثَت صورَةٌ أُخری» که این صورتِ دیگر نیز نوعیه بوده و با مزاجِ این مرکب متناسب است. بدین معنا که اگر مزاجِ مرکب به حد اعتدال بسیار نزدیک باشد، صورت انسانی افاضه می‌شود. اگر اندکی از حد اعتدال کاسته و دورتر شود، صورت حیوانی؛ چنانچه باز هم از حد اعتدال خارج شود، صورت نباتی و در صورت خروجِ بسیار، صورت معدنی اعطا می‌گردد.

شایان ذکر است که مرکبات عنصری واجد مزاج هستند. این مزاج هر اندازه به اعتدال نزدیک‌تر باشد، نفس و صورتِ قوی‌تری به مرکب افاضه می‌گردد. هرچه از اعتدال دورتر باشد، صورت ضعیف‌تری اعطا می‌شود. صورت ضعیف، صورت معدنی است، سپس نباتی، پس از آن حیوانی و در نهایت انسانی. صورت انسانی از همگی قوی‌تر است؛ از آن سو که بنگریم، انسانی قوی‌ترین، سپس حیوانی اندکی ضعیف‌تر، نباتی ضعیف‌تر و معدنی از همه ضعیف‌تر است. مزاج مرکب به هر نحو که باشد، صورت افاضه شده متناسب با آن مزاج خواهد بود که بحث مفصل آن در متن آتی خواهد آمد ان‌شاءالله.

«وَ احتَجّوا»؛

به استدلال توجه فرمایید. عبارت مرحوم علامه بسیار مجمل است و این اختصار، مطلب را دشوار نموده، لکن اصل مطلب دشوار نیست.

«احتجوا» یعنی کسانی که قائل به زوال صورت بسیط از عنصرِ مرکب شده‌اند، این‌گونه استدلال نموده‌اند: آن‌ها معتقدند برای مثال «جزء ناری» (چرا که در این مرکب، اجزاء ناری، ترابی، مائی و هوائی وجود دارد و مرکب از چهار عنصر است)، هر یک از این عناصر، جزئی از مرکب هستند.

اکنون در مورد جزء ناری سخن می‌گوییم؛ سایر اجزاء نیز وضعیتی مشابه دارند، لکن بحث را به عنوان نمونه بر جزء ناری متمرکز می‌کنیم و شما می‌توانید همین بحث را در سایر اجزاء نیز جاری سازید. این جزء ناری پس از ورود به مرکبِ حیوانی، برای مثال به «گوشت» مبدل می‌شود. از آنجا که عناصرِ نار، ماء، هوا و خاک را گرد آورده‌ایم، این مرکب که از گوشت، پوست، استخوان و امثال آن آفریده شده، تکوین یافته است. شما قائل بودید که این عناصر پس از ترکیب، اجزاء ناری، ترابی، هوائی و مائیِ آن‌ها به همین اجزاء مذکور یعنی لحمی، عظمی (استخوان)، جلدی (پوست) و امثال آن مبدل می‌گردد.

اکنون فرض بر این است که جزء ناری به جزء لحمی مبدل گشت. پرسش این است که به چه سبب جزء ناری به لحم مبدل شد؟

پاسخ آن است که حرارت اصلی خویش را از دست داد، وگرنه چنانچه حرارت اصلی باقی می‌ماند، آن جزء همچنان ناری بود. آن حرارت از آن سلب گشت و مهیای تبدل به گوشت شد؛ چرا که با وجود آن حرارت، تبدل صورت نمی‌گرفت. خلاصه آنکه شرایطی فراهم گردید که از جمله‌ی آن‌ها، زوال یا اعتدالِ آن حرارت بود. شرایطی فراهم شد که جزء ناری، برای مثال به گوشت مبدل گشت.

در اینجا جزء ناری را به عنوان مثال برای «مبدل» و گوشت را به عنوان مثال برای «مبدلٌ‌الیه» انتخاب کردیم. حال می‌توان به جای گوشت، استخوان، پوست یا مخلوطی از آن‌ها را فرض نمود؛ در هر صورت یک مبدل و یک مبدلٌ‌الیه وجود دارد. جزء ناری را مبدل و جزء لحمی را مبدلٌ‌الیه فرض کردیم.

پرسش این است که چه شرایطی حادث گشت که جزء ناری به جزء لحمی مبدل شد؟ شرایطی به وقوع پیوست که از جمله‌ی آن‌ها کاهش و اعتدالِ حرارتِ جزء ناری بود تا امکانِ تبدل به جزء لحمی فراهم گردد. این سخنی است که همگی بر آن اتفاق نظر داریم؛ هم قائلین به زوال صورت ناری معتقدند جزء ناری به جزء لحمی مبدل شده است و هم ما که معتقد به بقای صورت هستیم، بر این تبدل اذعان داریم.

اکنون ملاحظه کنید مستدل چه می‌گوید. مستدل کسی است که درصدد اثبات این مطلب است که جزء ناری دیگر واجد صورت ناری نیست. وی به ما می‌گوید: چنانچه صورت ناریِ جزء ناری محفوظ بماند و تنها کیفیت آن دگرگون گشته و در عین حال (در حال ترکیب) به لحم مبدل شود، بدین معناست که جزء ناری در حال ترکیب شرایطی می‌یابد که به جزء لحمی مبدل گردد در حالی که صورت ناری‌اش هنوز محفوظ است.

مستدل می‌گوید اگر چنین وضعیتی برقرار باشد که جزء ناری با حفظ صورتِ ناریت، لکن با از دست دادن کیفیت، شرایطِ تبدیل به گوشت را پیدا کند، ما جزء ناری را در حالت انفراد (خارج از ترکیب) ملاحظه می‌کنیم. همان شرایطی را که در حال ترکیب بر این جزء ناری حاکم بود، در حال انفراد بر آن وارد می‌سازیم؛ در این صورت باید به جزء لحمی مبدل گردد، در حالی که چنین نمی‌شود.

چرا چنین نمی‌شود؟

زیرا در حال انفراد، صورت ناری محفوظ است و مانع از تکوینِ لحم می‌گردد. پس ناگزیر باید صورت ناری را زائل نمایید تا به لحم مبدل گردد. در مرکب، صورت ناری زائل می‌شود که این جزء ناری به لحم مبدل می‌گردد. چنانچه در حین ترکیب زائل نگردد، باید حکمِ انفراد بر ترکیب نیز جاری باشد؛ یعنی همان‌گونه که در حال انفراد صورت ناری موجود است، اگر در حال ترکیب نیز موجود باشد، باید در انفراد نیز با فراهم شدن شرایط به لحم مبدل گردد، در حالی که هرگز در حال انفراد چنین تبدلی رخ نمی‌دهد.

چرا چنین نمی‌شود؟

زیرا صورت ناری محفوظ بوده و مانع است. پس چنانچه در ترکیب، این جزء ناری به جزء لحمی مبدل گشت، باید دانست که صورت ناری را از دست داده است؛ چرا که با فقدان صورت ناری توانسته است مبدل گردد. اگر صورت ناری محفوظ می‌ماند، همان‌گونه که در حال انفراد تبدل صورت نمی‌گرفت، در حال ترکیب نیز نباید صورت می‌پذیرفت؛ لکن چون در حال ترکیب تبدل واقع شده، معلوم می‌گردد صورت ناری زائل گشته است.

توجه فرمایید، بنده بار دیگر دلیل را تکرار می‌کنم.

مطلب ظاهراً منقح شده است، لکن جهت جمع‌بندی مجدداً تکرار می‌نمایم. مستدل بر این مطلب که در حال ترکیب، عناصر بسیط صورت بسیطه‌ی خود را از دست می‌دهند، این‌گونه اقامه‌ی دلیل می‌کند: اگر در حال ترکیب، صورت محفوظ بماند (مثلاً جزء ناری که در ترکیب وارد شده، صورت ناری‌اش باقی بماند و به سبب فراهم شدن شرایطی از جمله اعتدال حرارت، به جزء لحمی مبدل گردد؛ یعنی صورت باقی بماند و حرارت تعدیل شود و سپس تبدیل به لحم صورت گیرد)، لازم می‌آید که همین جزء ناری در زمان انفراد نیز که صورت ناری‌اش محفوظ است، چنانچه آن شرایط برایش فراهم گشت، به جزء لحمی مبدل شود؛ در حالی که این جزء ناری در حال انفراد به لحم مبدل نمی‌گردد و تنها در حال ترکیب چنین می‌شود.

در حالی که در هر دو حالت فرض بر این بود که کیفیتِ آن معتدل گشته است. پس چه تفاوتی میان این جزء ناری که حرارتش معتدل شده و در حال ترکیب است، با آن جزء ناری که حرارتش معتدل گشته و در حال انفراد است، وجود دارد؟ تفاوت در چیست که آن که در حال ترکیب است به گوشت مبدل می‌شود، لکن آن که در حال ترکیب نیست، خیر؟ تفاوت در این است که در حالت ترکیب، صورت زائل گشته و در حالت منفرد، صورت زائل نگشته است. شما که قائل به حفظ صورت در حال ترکیب هستید، چه تفاوتی میان حالت ترکیب و انفراد قائلید؟ و این تفاوت را چگونه توجیه می‌کنید که در حال انفراد تبدل به لحم رخ نمی‌دهد، اما در حال ترکیب رخ می‌دهد؟

چنانچه قائل شوید صورت در یکی محفوظ و در دیگری زائل است، سخن ما ثابت می‌گردد و این امر می‌تواند تفاوت مذکور را توجیه نماید، لکن شما چنین نمی‌گویید. بنابراین ناگزیر باید تبدل را نه در حال انفراد و نه در حال ترکیب داشته باشید، در حالی که مشاهده می‌کنیم در حال ترکیب تبدل وجود دارد. معلوم می‌گردد در حال ترکیب واقعه‌ای رخ می‌دهد که در حال انفراد مفقود است و آن واقعه، زوالِ صورت در حال ترکیب است. پس در حال ترکیب صورت زائل می‌گردد و باقی نمی‌ماند.

به استدلال ایشان توجه فرمودید؟ مکرراً تکرار شد تا کاملاً منقح گردد.

به عبارت توجه کنید؛ چنانچه مطلب از خارج روشن باشد، عبارت نیز چندان دشوار نخواهد بود. هرچند عبارت مجمل است، لکن با تبیینِ معنا، ابهام آن مرتفع می‌گردد.

«و احتجوا»؛ یعنی همین گروهی که مذهبشان عجیب بوده و معتقدند صور عناصر در حین ترکیب زائل می‌گردد، استدلال نموده‌اند که عناصر چنانچه بر طبایع خود باقی بمانند («طبایع» جمع «طبیعت» است و طبیعت به معنای صورت نوعیه می‌باشد. در بسائط، طبیعت با صورت نوعیه واحد است، لکن در مرکبات گفته شده که صورت نوعیه با طبیعت تفاوت دارد و طبیعت، بخشی یا «کالجزء من الصورة النوعیة» است. اما در بسائط، طبیعت با صورت نوعیه یکی است). بنابراین « بأن العناصر لو بقيت على طبائعها» یعنی «لو بقیت علی صُوَرِها النوعیة».

اگر عناصر بر طبیعت خویش (یعنی بر صورت نوعیه‌شان) باقی بمانند و در حال ترکیب، صورت نوعیه‌شان زائل نگردد،

الجزء الناري مثلا بالصورة اللحمية[2] به‌گونه‌ای که برای مثال جزء ناری (که عرض شد به عنوان نمونه انتخاب شده است)، با وجود آنکه جزء ناری است (یعنی صورت از دست نداده تا از ناریت خارج شود)، متصف به صورت لحمیه گردد. شما چنین می‌گویید؛ این گروه به ما می‌گویند که شما معتقدید جزء ناری با وجود ناری بودن و عدمِ سلبِ صورت ناری از آن، صورت لحمی می‌پذیرد.

به عبارت توجه فرمودید؟

بار دیگر عبارت را معنا می‌کنم تا ابهامی باقی نماند. اگر عناصر بر صور نوعیه‌ی خویش باقی بمانند، به‌گونه‌ای که جزء ناری با حفظ ناریتِ خویش، متصف به صورت لحمیه گردد،

« أمكن أن يعرض للنار بانفرادها عارض ينتهي بها إلى أن تصير حرارتها إلى ذلك الحد الذي حصل لها عند كونها جزءا من المركب» که برای ناری که در انفراد است (یعنی در ترکیب وارد نشده و مستقل است)، عارضی پدید آید و شرایطی فراهم شود که این عارض، نار را به حدی از حرارت برساند که در حال ترکیب بدان می‌رسد؛ یعنی حالت اعتدالی بیابد. عارضی بر این نارِ منفرد عارض گردد که منتهی شود به اینکه حرارتِ شدیدِ این نارِ منفرد، خفیف گشته و به همان حدی برسد که حرارت برای نار « عند كونها جزءا من المركب» حاصل می‌گردد.

حرارت برای نارِ منفرد بسیار شدید است، لکن هنگامی که جزئی از مرکب می‌گردد، حرارتِ غیرشدید برای آن حاصل می‌شود و به حدی از حرارت معتدل می‌رسد. حال چنانچه نارِ منفرد را به واسطه‌ی عارضی به همین حد از حرارت رساندیم، یعنی به همان حد حرارتی که جزء ناری در حال ترکیب می‌یابد که حرارتی معتدل است، باید «فَتَصیرُ النارُ البسیطةُ لحماً». باید نارِ بسیط در حال انفراد نیز لحم گردد، همان‌گونه که در حال ترکیب لحم می‌شد.

به عبارت توجه فرمودید؟

بار دیگر عبارت را معنا می‌کنم. مطلب از خارج منقح است، عبارت را نیز بار دوم معنا می‌کنم تا ابهامی باقی نماند. اگر عناصر بر صور نوعیه‌ی خویش باقی بمانند، به‌گونه‌ای که جزء ناری با حفظ ناریتِ خویش، متصف به صورت لحمیه گردد، «امکَنَ» که برای ناری که در انفراد است (یعنی در ترکیب وارد نشده و مستقل است)، عارضی پدید آید و شرایطی فراهم شود که این عارض، نار را به حدی از حرارت برساند که در حال ترکیب بدان می‌رسد؛ یعنی حالت اعتدالی بیابد. عارضی بر این نارِ منفرد عارض گردد که منتهی شود به اینکه حرارتِ شدیدِ این نارِ منفرد، خفیف گشته و به همان حدی برسد که حرارت برای نار « عند كونها جزءا من المركب » حاصل می‌گردد.

حرارت برای نارِ منفرد بسیار شدید است، لکن هنگامی که جزئی از مرکب می‌گردد، حرارتِ غیرشدید برای آن حاصل می‌شود و به حدی از حرارت معتدل می‌رسد. حال چنانچه نارِ منفرد را به واسطه‌ی عارضی به همین حد از حرارت رساندیم، یعنی به همان حد حرارتی که جزء ناری در حال ترکیب می‌یابد که حرارتی معتدل است، باید «فَتَصیرُ النارُ البسیطةُ» (ناری که تنها و بسیط است) به لحم مبدل گردد. ناری که اجزاء دیگر در کنار آن ترکیب نشده‌اند و همچنان منفرد و بسیط مانده است، باید لحم گردد؛ چرا که شرایط تبدل به لحم برای آن فراهم شده است. دارا بودن صورت ناری نیز مانعی ایجاد نمی‌کند، زیرا به زعم شما، نار در زمان ترکیب نیز واجد آن صورت است. پس صورت ناری مزاحم نیست؛ حرارتِ مزاحم نیز زائل گشته و حرارت معتدل جایگزین شده است. پس شرایط تبدل به لحم فراهم گشته، همان‌گونه که در حال ترکیب فراهم می‌گردد. بنابراین باید همان‌گونه که این جزء ناری در حال ترکیب به لحم مبدل می‌شود، در حال انفراد نیز مبدل گردد، در حالی که چنین نمی‌شود.

از اینجا باید دریافت که در جزء ناریِ منفرد، صورت ناری محفوظ است و مانع از وقوع تبدل می‌گردد، لکن در جزء ناری که در حال ترکیب است، آن صورت (یعنی مانعِ تبدل) موجود نیست؛ لذا جزء ناری مبدل گشته و به جزء لحمی تبدیل می‌شود. این استدلال ایشان است.

ابن‌سینا به این استدلال پاسخ می‌دهد.

وی می‌فرماید آنچه شما فرض می‌کنید، «تبدل» نیست. شما چه فرض نمودید؟ فرض کردید که صورتِ جزء ناری زائل گشته و صورت دیگری جایگزین آن شود؛ یعنی صورت ناری برود و صورت لحمی بیاید. این تبدل نیست؛ زوالِ صورت و حدوثِ صورت دیگر، در اصطلاح «کون و فساد» است، نه تبدل.

شما اکنون مدعی هستید که صورت ناری «فاسد» گشته و صورت لحمی «کائن» شود؛ این کون و فساد است. مانند زمانی که صورت مائی فاسد و صورت هوائی کائن می‌شد. هنگامی که آب به هوا مبدل می‌گشت، صورت مائی باطل و صورت هوائی کائن می‌شد؛ فسادی رخ می‌داد و کونی پدید می‌آمد و بر این واقعه نام «کون و فساد» می‌نهادند، نه تبدل. شما اکنون صورتِ جزء ناری یا سایر اجزاء را باطل (یعنی فاسد) می‌کنید و سپس می‌گویید یک صورت مرکب مانند صورت لحمی تکوین می‌یابد. پس صورتی را ازاله و صورتی را احداث نموده‌اید که این «کون و فساد» است و دیگر «تبدل» نخواهد بود.

این «مزاج» نیست. مزاج آن است که شما صورت ناری و سایر صورت‌ها را محفوظ نگاه دارید و قائل شوید که یک کیفیت متوسط پدید آمده است؛ یعنی کیفیت را دگرگون سازید. شما کیفیت را دگرگون نمی‌کنید، بلکه صورت را تغییر می‌دهید. تغییر صورت، کون و فساد است؛ لذا قول شما باطل است. شما درصدد تبیین مزاج و پیدایش کیفیت متوسط بودید، لکن صورت را باطل نمودید (یعنی کون و فساد ایجاد کردید). پس سخن شما باطل است؛ چرا که بحث ما در کون و فساد نیست، بلکه بحث در این است که جزئی به جزء دیگر مبدل شود، نه اینکه صورت جزئی فاسد گشته و صورت دیگری به آن افاضه گردد که این از محل بحث خارج است.

« و أبطله الشيخ بأن ذلك يكون كونا و فسادا لا مزاجا »؛ یعنی این تصویری که شما ارائه دادید و گفتید صورت نوعیه‌ی این عناصر بسیط باید در حال ترکیب زائل گردد و سپس صورت جدیدی که همان صورت ترکیبی است «مناسباً لِذلک المرکب» افاضه شود، این سخن شما «یکون کوناً و فساداً لا مزاجاً». در حالی که بحث ما در باب مزاج است، نه کون و فساد. مقصود ما این است که کیفیات منکسر گشته و کیفیت متوسط پدید آید، نه اینکه صورتی فاسد و صورتی دیگر کائن شود. آنچه شما بیان داشتید کون و فساد بود، در حالی که مورد بحث ما مزاج است؛ پس شما از موضوع خارج شده‌اید. این پاسخی است که شیخ به آن‌ها داده است.

توجه فرمایید که فعلاً به استدلال آن‌ها نپرداخته، بلکه اصل مبنای ایشان را ابطال می‌نماید. مبنای آن‌ها بطلان صورت است؛ شیخ می‌فرماید اگر صورت باطل و صورتی دیگر حادث شود، کون و فساد خواهد بود و از بحث ما خارج است.

این اعتراضی بر اصل مبنای آن‌هاست. اما استدلال آن‌ها را چگونه پاسخ می‌دهد؟ متعاقباً پاسخ خواهد داد. فعلاً اصل مبنا را ابطال نموده و سپس بر حقانیت قول ما اقامه‌ی دلیل می‌کند.

می‌پرسیم: آیا کیفیتِ این عنصر منکسر شده است یا خیر؟

قطعاً منکسر شده است، زیرا در غیر این صورت مزاجی حاصل نمی‌گردد. باید کیفیتِ تمامی این چهار عنصر منکسر شود تا کیفیت متوسط دیگری به نام مزاج متولد گردد. پس انکسار حتماً حاصل و موجود است. هنگامی که این اجزاء با یکدیگر ترکیب می‌شوند، انکسار موجود است. انکسار، اثرِ «کاسر» است؛ یعنی عاملی باید آن کیفیت را کسر نموده و بشکند تا آن کیفیت منکسر (شکسته) گردد. هر انکساری نیازمند کاسر است. هیچ امری خودبه‌خود منکسر نمی‌شود و انکسارش باقی نمی‌ماند؛ باید کاسری این انکسار را ایجاد و حفظ نماید.

چنانچه در این مرکب، انکسارِ عناصر موجود است، پس باید کاسرِ عناصر نیز موجود باشد. کاسر چیست؟ کاسر همان صورتِ نوعیه‌ی عنصرِ دیگر است. صورت نوعیه‌ی عنصرِ نار، کاسرِ برودتِ آب است و صورتِ نوعیه‌ی آب، کاسرِ حرارتِ نار. هنگامی که منکسر (یعنی کیفیتی که تقلیل یافته) موجود است، کاسر نیز (که صورت نوعیه‌ی عنصر دیگر است) باید موجود باشد. پس نمی‌توان گفت کاسر (یعنی صورت نوعیه) زائل می‌گردد.

به این استدلال توجه می‌فرمایید؟

این استدلالی است که ابن‌سینا بر مدعای خویش اقامه می‌کند. پس فعلاً استدلال آن‌ها را رد ننموده، بلکه ادعای ایشان را ابطال و مورد اشکال قرار داده است. سپس شیخ بر حقانیت قول خویش اقامه‌ی دلیل نمود؛ بدین بیان که صورت نوعیه باید باقی بماند، زیرا صورت نوعیه کاسر است و چون منکسر موجود است، وجود کاسر نیز ضروری است؛ و چون کاسر همان صورت نوعیه است، پس صورت نوعیه نباید زائل گردد. این استدلالی است که ابن‌سینا بر مدعای خویش می‌آورد. پس مدعای ایشان را با استدلال رد و مدعای خویش را با استدلال اثبات می‌کند و متعاقباً به ردّ احتجاج آن گروه می‌پردازد (عرض شد که احتجاج هنوز رد نشده و در ادامه رد خواهد شد).

« و لأن الكاسر باق مع الانكسار فالطبائع باقية مع انكسار الكيفيات ».

واژه‌ی «لأنّ» را متعلق به مابعد لحاظ می‌کنیم. گاه حکمی را بیان کرده و می‌گوییم «لأنّ کذا»، و گاه می‌گوییم «چون چنین است، پس فلان حکم برقرار است»؛ اکنون شق دوم مد نظر است. نمی‌گوییم فلان حکم را داریم «لأنّ کذا»، بلکه می‌گوییم «لأنّ کذا» پس فلان حکم ثابت است. در اینجا چنین می‌فرماید: چون کاسر همراه با انکسار باقی است، پس معلوم می‌شود طبایع (یعنی صور نوعیه) که کاسر هستند، با انکسار کیفیات باقی می‌مانند. با وجود آنکه کیفیاتِ موجود در عناصر منکسر می‌گردند، کاسر که همان صورت نوعیه‌ی عنصرِ فاعل است، باقی می‌ماند. چرا؟

زیرا هنگامی که منکسر باقی است، کاسر نیز باید باقی باشد. کاسر همان صورت نوعیه‌ی عنصر دیگر است؛ عنصری که درصدد تأثیرگذاری در عنصری است که کیفیتش منکسر شده است. طبیعت نوعیه و صورت نوعیه‌ی آن کاسر باید باقی باشد. پس صورت نوعیه در مرکب محفوظ می‌ماند، وگرنه با زوال آن، کاسر زائل می‌گردد و با زوال کاسر، منکسر از بین می‌رود؛ و از بین رفتن منکسر یعنی آن کیفیتی که منکسر شده بود، مجدداً به حالت نخستین بازمی‌گردد. و چون کاسر با وجود انکسار باقی است، پس طبایع (یعنی صور نوعیه‌ی این مرکبات و عناصر بسیط که در مرکب به کار رفته‌اند) باقی هستند. یعنی هنگامی که کیفیت در آن عنصر دیگر شکست، معلوم می‌شود صورت نوعیه در این عنصر اولی ثابت است که این صورت نوعیه ثابت، کیفیت آن عنصر دیگر را بر اثر ترکیب می‌شکند.

تا اینجا قول خصم را طرح نموده و احتجاج وی را ذکر کردیم؛ سپس در عبارت «أبطلَهُ الشیخُ» بیان داشتیم که شیخ اصل مدعای این گروه را ابطال نموده و در عبارت «لأنّ الکاسر» بر حقانیت مدعای ما اقامه‌ی دلیل کرد.

اکنون در عبارت « و نقض ما ذكروه »، درصدد ابطال احتجاج ایشان هستیم. اصل مبنای خصم با بیان ما مبنی بر اینکه «أنّ ذلک یکون کوناً و فساداً لا مزاجاً» ابطال گشت؛ اکنون می‌خواهیم دلیل ایشان را ابطال نماییم. دلیل آن‌ها را به «نقض» ابطال می‌کنیم؛ یعنی امری را به عنوان نقض بر آن‌ها وارد می‌سازیم که سخنشان را رد نماید.

آن‌ها چنین می‌گفتند: چنانچه نار (یعنی جزء ناری) صورت ناریت خویش را از دست ندهد و بر اثر فراهم شدن شرایط در حال ترکیب به لحم مبدل گردد، لازم می‌آید که در حال انفراد نیز با فراهم شدن آن شرایط به لحم مبدل شود؛ در حالی که در حال انفراد چنین نمی‌شود. پس معلوم می‌گردد که حالت ترکیب با حالت انفراد تفاوت یافته است. تفاوت در چیست؟ در اینکه در حال انفراد صورت ناریه موجود است، لکن در حال ترکیب خیر. پس باید صورت ناریه زائل گردد. این استدلال مستدل بود که مکرراً بیان شد.

اکنون مرحوم علامه می‌فرماید که این استدلال علیه خودشان تمام گشته و بر خودشان نقض می‌شود. ما چنین می‌گوییم: فرض کنید جزء ناری در مرکب وارد شده و صورتش نیز زائل گشته و شرایطی فراهم شده که به لحم مبدل گشته است. این را فرض نمایید؛ در حال ترکیب صورت زائل گشته و شرایط تبدل جزء ناری به جزء لحمی فراهم شده است. ما در حال انفراد نیز صورت را زائل می‌کنیم و آن شرایط را نیز فراهم می‌آوریم، همان‌گونه که شما گفتید. آیا باز هم جزء ناری به جزء لحمی مبدل می‌شود یا خیر؟ مسلماً خیر.

پس تفاوتی نمی‌کند؛ جزء ناریِ منفرد به جزء لحمی مبدل نمی‌گردد، خواه صورت نوعیه را محفوظ بدارید و خواه زائل نمایید. در حال ترکیب تبدل رخ می‌دهد و در حال انفراد خیر؛ ولو اینکه در هر دو حالت صورت را حفظ نمایید یا در هر دو حالت زائل کنید. معلوم می‌شود حفظ یا زوال صورت دخالتی در این امر ندارد. بنابراین چنانچه در حال ترکیب صورت باقی بماند، هیچ محذوری پیش نیامده و تبدل به صورت لحمیه صورت می‌پذیرد.

بار دیگر نقض را تبیین نمایم.

شما مدعی شدید چنانچه صورت نوعیه باقی بماند، تبدل به لحمیت ممکن نیست؛ و گفتید در حال انفراد صورت نوعیه باقی می‌ماند، لذا تبدل به لحم صورت نمی‌گیرد. سپس گفتید چون در حال ترکیب تبدل تحقق می‌یابد، معلوم می‌شود صورت نوعیه باقی نمی‌ماند؛ زیرا اگر باقی بماند، تبدل حاصل نمی‌شود. پس در جایی که تبدل حاصل شده، درمی‌یابیم که صورت نوعیه باقی نمانده است؛ یعنی در حال ترکیب صورت نوعیه زائل گشته است. این سخن شما بود. نتیجه‌ای که گرفتید این بود که اگر صورت نوعیه زائل گشت (که به زعم شما در حال ترکیب زائل می‌شود) و شرایطی فراهم شد که حرارت از آن شدت بیفتد، تبدل جزء ناری به جزء لحمی صورت می‌گیرد. این را پذیرفتید. ما می‌گوییم جزء ناری منفرد را ملاحظه می‌کنیم، صورت ناری را از آن سلب می‌کنیم (همان‌گونه که شما گفتید در حال ترکیب سلب می‌شود) و شرایط تبدل به لحم را برایش فراهم می‌آوریم؛ در این صورت باید تبدل رخ دهد، لکن باز هم رخ نمی‌دهد.

معلوم می‌شود که وجود یا عدم صورت ناریه تفاوتی ایجاد نمی‌کند. در حالت منفرد تبدل رخ نمی‌دهد، خواه صورت نوعیه‌ی نار را باقی بگذارید و خواه خیر. در حالت ترکیب تبدل رخ می‌دهد، خواه صورت نوعیه باقی باشد و خواه نباشد. پس تفاوتی که قائل شدید، «فارق» نیست و نقض بر شما وارد است. همان مطلبی را که بر ما وارد نمودید، ما بر شما وارد می‌کنیم. شما گفتید چنانچه قول شما حق باشد، باید جزء ناری منفرد به لحم مبدل شود و چون نمی‌شود، پس صورت نوعیه‌ی آن محفوظ نیست. ما به شما می‌گوییم که در حال انفراد صورت را سلب می‌کنیم و مشاهده می‌کنیم که لحم حاصل نشد؛ پس درمی‌یابیم که در حال ترکیب نیز چنانچه صورت را سلب کردیم، زمینه را برای لحم شدن فراهم نساخته‌ایم. در آنجا عامل دیگری موجب تکوین لحم گشته است. پس نقض بر شما وارد است و نمی‌توانید مدعی شوید صورت ناری در حال ترکیب زائل می‌گردد.

« و نقض ما ذكروه » (احتجاجی که ذکر کردند، نقض شده است) به اینکه همین « ما ذكروه » بر خودشان وارد است. این را بر ما وارد کرده بودند، لکن بر خودشان وارد می‌شود؛ زیرا مذهب ایشان این است که ناریتِ جزء ناری «عند امتزاجِهِ» باطل گشته و سپس «یتّصفُ بالصّورةِ اللحمیةِ». یعنی پس از انعدام و بطلان صورت ناریت، متصف به صورت لحمیه می‌گردد. اعتقاد ایشان چنین است که جزء ناری در حال ترکیب، صورت ناری‌اش سلب گشته و به لحم مبدل می‌شود. ما می‌گوییم همین عمل را در جزء ناری منفرد انجام می‌دهیم، لکن به لحم مبدل نمی‌گردد.

«فیجوزُ» (سخن ما این است): «فیجوزُ عُروضُ هذا العارِضِ» (همین عارضی که صورت ناریه را باطل نموده و کیفیت ناری را نیز منکسر می‌سازد)، ممکن است بر نارِ بسیط (یعنی ناری که منفرد است و عناصر دیگر با آن ترکیب نشده‌اند) عارض گردد و باید با عروض این عارض، نارِ بسیط نیز به لحم مبدل شود، در حالی که چنین نمی‌شود.

پس معلوم می‌گردد که وجود یا عدم صورت تفاوتی ایجاد نمی‌کند. خواه در این جزء منفرد صورت ناری را برداریم و خواه باقی بگذاریم، تبدل به لحم رخ نمی‌دهد. آیا مطلب منقح شد؟ اگر نیاز است تکرار کنم!

لأن مذهبهم أن الجزء الناري تبطل ناريته عند امتزاجه

مذهب این گروه این است که صورت ناریِ جزء ناری هنگامی که با عناصر دیگر ممتزج گشت، باطل می‌شود. این مذهب ایشان است. آنگاه «یتّصف بالصورةِ اللحمیةِ» (یعنی پس از فقدان صورت ناری، همین جزء ناری متصف به صورت لحمیه گشته و لحم می‌شود). اعتراضی که ما بر ایشان داریم، همان است که خود بر ما داشتند.

بدین‌گونه به ایشان می‌گوییم: «فیجوزُ عُروضُ هذا العارِضِ» (این عارضی که صورت ناریه را باطل نموده و شرایط تبدل به لحم را فراهم می‌سازد)، ممکن است بر «نارِ بسیط» (یعنی نار منفرد که با اجزاء دیگر ترکیب نشده) عارض گردد و باید با عروض این عارض، نارِ بسیط نیز به لحم مبدل شود؛ چرا که شما شرط تبدل به لحم را زوالِ صورتِ نار و انکسار کیفیتِ آن لحاظ نمودید. حال ما یک نارِ منفرد را ملاحظه کرده، صورتش را ازاله و کیفیتش را منکسر می‌کنیم؛ یعنی همان شرایطی را که شما برای تبدل به لحم قائلید، فراهم می‌آوریم. لازمه‌ی این امر آن است که این جزء ناری که بسیط بوده و با اجزاء دیگر ترکیب نشده، به لحم مبدل گردد، در حالی که چنین نمی‌شود.

آن‌ها پیش‌تر همین سخن را بر ما رانده بودند؛ گفته بودند چنانچه صورت ناری در حال ترکیب محفوظ بماند، این صورت در حال بساطت نیز محفوظ است، پس باید این نار با داشتن صورت ناری در حال انفراد نیز به لحم مبدل شود، همان‌گونه که در حال ترکیب می‌شد؛ در حالی که در حال انفراد چنین نمی‌شود. از اینجا نتیجه گرفتند که صورت نوعیه در حال ترکیب باید باطل گردد. اکنون ما بر ایشان نقض وارد می‌کنیم؛ می‌گوییم چنانچه صورت نوعیه در حال ترکیب باطل شود، ما در حال انفراد نیز شرایطی فراهم می‌آوریم که صورت نوعیه باطل گردد. با ابطال صورت نوعیه باید این نار به لحم مبدل شود، در حالی که نمی‌شود.

پس معلوم می‌گردد که زوال صورت نوعیه شرط نیست. همان‌گونه که شما قائل به زوال صورت نوعیه در بسیط نیستید، در مرکب نیز نباید باشید؛ چرا که مشاهده کردیم زوال صورت نوعیه در لحم شدن دخالتی نداشت. بنابراین چنانچه این جزء ناری در حال ترکیب به لحم مبدل می‌گردد، به سبب فقدان صورت نوعیه نیست. بلکه با زوال صورت نوعیه می‌تواند به لحم مبدل شود و با بقای آن نیز چنین است.

این نقضی بود که بر ایشان وارد کردیم. ممکن است ایشان در مقام پاسخ به نقض ما چنین بگویند: زوال صورت نوعیه به انضمامِ ترکیب، شرطِ تبدلِ نار به لحم است. ممکن است ترکیب را نیز ضمیمه نمایند و بگویند تنها زوال صورت نوعیه برای تبدل کافی نیست، بلکه زوال صورت به اضافه‌ی ترکیب لازم است. در آن صورت، در حالت انفراد اگر ما صورت نوعیه‌ی نار را زائل کردیم، هرچند شرط نخست (زوال صورت) حاصل است، لکن چون شرط دوم (ترکیب) حاصل نیست، تبدل جزء ناری به لحم رخ نمی‌دهد.

ملاحظه می‌کنید که ایشان در پاسخ به نقض ما می‌گویند تبدل صورت ناریه به صورت لحمیه یا جزء ناری به لحم، دو شرط دارد: یکی زوال صورت ناریه و دیگری حصول ترکیب. و در حال انفراد، هرچند شرایطی فراهم آورید که صورت نوعیه زائل شود و شرط نخست را تحصیل کنید، لکن چون شرط دوم یعنی ترکیب حاصل نگشته، تبدل تحقق نمی‌یابد. چنانچه چنین پاسخ دهند و ترکیب را برای تبدل لازم بشمارند، ما نیز پاسخ ایشان را رد می‌کنیم؛ می‌گوییم در حال ترکیب، صورت باقی است و ترکیب حاصل گشته، لذا تبدل واقع شده است. در حال انفراد، صورت باقی است لکن ترکیب حاصل نگشته، لذا تبدل رخ نمی‌دهد. همان سخنی را که ایشان گفتند، ما نیز می‌گوییم.

اگر ترکیب را برای تبدل شرط نمایند، ما نیز چنین می‌کنیم. ایشان می‌گویند علت عدم تبدل جزء ناری به لحم در حال انفراد با وجود زوال صورت، فقدان ترکیب است. ما به ایشان می‌گوییم: بنابراین چنانچه در حال انفراد، جزء ناری با وجود داشتن صورت به سبب فقدان ترکیب مبدل نگشته است، پس معلوم شد دارا بودن یا نبودن صورت حائز اهمیت نیست، بلکه وجود یا عدم ترکیب ملاک است. ایشان می‌گویند با وجود ترکیب تبدل حاصل می‌شود و بدون آن خیر؛ ما نیز همین را می‌گوییم. پس تفاوتی نمی‌کند که صورت برای این جزء ناری باقی بماند یا خیر. اگر ترکیب حاصل باشد، تبدل باید صورت گیرد و اگر حاصل نباشد، خیر.

«فَإن شَرَطوا التَّرکیبَ»؛ چنانچه ترکیب را شرط نمودند (ظاهر عبارت مرحوم علامه این است که اگر تنها ترکیب را شرط کردند؛ بنده دو شرط قرار دادم: زوال صورت و ترکیب، لکن تعبیر علامه ناظر به شرط واحد یعنی ترکیب است).

پاسخ می‌دهیم که شما نیز مدعی شدید در حال انفراد تبدل حاصل نیست و ما می‌گوییم چون ترکیب حاصل نگشته است. شما بر ما اعتراض کردید که در حال ترکیب تبدل رخ می‌دهد و در حال انفراد خیر؛ ما در پاسخ می‌گوییم آنجا که تبدل حاصل نشد، به سبب عدم حصول ترکیب بود. پس همان اعتراض ایشان را بر خودشان وارد می‌کنیم. اگر پاسخ دادند که ترکیب شرط است، ما نیز همین پاسخ را به ایشان می‌دهیم. پس نقض خودشان را بر خودشان وارد می‌سازیم و چنانچه از نقض ما پاسخ دادند، همان پاسخ را علیه خودشان به کار می‌بندیم.

«فَإن شَرَطوا التَّرکیبَ»؛ اگر ترکیب را شرط کردند، «کانَ هُوَ جَوابَنا»؛ پاسخ ما نیز همین است که ترکیب شرط است.

پس در حال انفراد چون ترکیب نیست، تبدل نیز نخواهد بود. شما مدعی هستید شرط تبدل، ترکیب است؛ ما نیز می‌پذیریم. یعنی شرط تبدلِ جزء ناری به جزء لحمی، ترکیب است. چنانچه چنین گویید، ما به شما می‌گوییم آن زمان که به ما اعتراض کردید در حال انفراد به سبب وجود صورت تبدل نیست، ما می‌گوییم خیر، در حال انفراد تبدل نیست چون شرطِ ترکیب مفقود است. پس عدم تبدل در حال انفراد نه به سبب حفظ صورت ناری، بلکه به سبب فقدان ترکیب است. بنابراین چنانچه صورت ناری در حال ترکیب نیز محفوظ باشد، منافاتی با تبدل ندارد؛ چرا که در حال انفراد نیز مانع تبدل نیست، بلکه مانعِ تبدل در آنجا، نبودِ ترکیب است، نه بودِ صورت ناری. وجود صورت ناری منافاتی با تبدل ندارد، بلکه وجود ترکیب لازم است. فقدان ترکیب مانع تبدل می‌گردد.

اگر چنین باشد، نباید وجود یا عدم صورت نوعیه را در تبدل دخیل دانست، بلکه باید ترکیب را دخیل شمرد. از اینجا نتیجه گرفته می‌شود که خواه صورت ناری در حال ترکیب زائل گردد و خواه خیر، تبدل واقع می‌شود. در حال انفراد نیز خواه صورت ناری زائل نشود، تبدل حاصل نمی‌گردد. پس تفاوتی در زوال یا بقای صورت نیست. شما نمی‌توانید از استدلال خویش نتیجه بگیرید که صورت باید زائل گردد؛ زیرا حتی با عدم زوال صورت نیز مشاهده می‌کنیم وضعیت همان است که شما گفتید؛ یعنی در حال ترکیب تبدل هست و در حال انفراد نیست، خواه صورت زائل شود و خواه خیر. معلوم می‌گردد تنها عامل تبدل، ترکیب است که در حال انفراد مفقود است و ارتباطی به وجود یا عدم صورت ندارد. بنابراین وجود صورت تفاوتی ایجاد نمی‌کند؛ اگر ترکیب بود تبدل حاصل است و اگر نبود، خیر.

نتیجه آنکه مستدل مدعی بود زوالِ صورت در تبدل دخالت دارد، لکن ما در نهایت ثابت کردیم که زوالِ صورت دخالتی ندارد و به زعم شما ترکیب دخیل است. پس چنانچه ترکیب را شرط نکنند، نقضی که بر ما وارد کردند بر خودشان وارد می‌شود؛ و اگر ترکیب را شرط نموده و آن را پاسخِ نقض ما قرار دهند، ما نیز از همین پاسخ، جوابِ نقض ایشان را استخراج نموده و علیه خودشان به کار می‌بریم.

مبحث به پایان رسید. عبارت اندکی ابهام داشت که ان‌شاءالله مرتفع گشته و مطلب منقح شده باشد.

مبحث بعدی را در جلسه‌ی آتی پی خواهیم گرفت.

 


logo