« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/25

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله سوم/ مرکبات /تعریف مزاج و چگونگی ترکیب عناصر

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله سوم/ مرکبات /تعریف مزاج و چگونگی ترکیب عناصر

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۶۴، سطر سوم.

قال: «فَتَفْعَلُ الْکَیْفِیَّةُ فِی الْمَادَّةِ فَتکْسِرُ صَرَافَةَ کَیْفِیَّتِهَا وَ تَحْصُلُ کَیْفِیَّةٌ مُتَشَابِهَةٌ فِی الْکُلِّ مُتَوَسِّطَةٌ هِیَ الْمِزَاجُ»[1]

بیان کردیم که عناصر هر یک دارای کیفیتی هستند؛ کیفیت فاعله و کیفیت منفعله. اکنون هنگامی که ما این عناصر را با یکدیگر ترکیب می‌کنیم، در یکدیگر تأثیر و تأثر می‌گذارند. بدین معنا که یکی در دیگری تأثیر می‌گذارد و از دیگری متأثر می‌گردد. آن دیگری نیز به‌طور متقابل در اولی تأثیر گذاشته و از آن منفعل می‌شود. به این ترتیب، ترکیب میان عناصر حاصل می‌گردد و کیفیت‌ها در هم می‌شکنند و از آن شدتِ اولیه ساقط می‌شوند؛ در نتیجه، کیفیت متوسطی که نام آن «مزاج» است، حاصل می‌شود.

تعریف مزاج و چگونگی ترکیب عناصر

برای مثال، حرارتِ حاصل از «نار» (آتش) که در حد شدت است، با برودتِ حاصل از آب یا با برودتِ حاصل از خاک که هر دو در حالت شدت قرار دارند، با یکدیگر مخلوط و ممزوج می‌شوند. این‌که چه عنصری با چه عنصری ممزوج می‌گردد را بعداً بیان خواهیم کرد. در حال حاضر بنده بدون آن‌که دقتِ لازم را به کار ببرم، سخن می‌گویم؛ چرا که تبیینِ دقیق آن را باید در ادامه مطرح کنیم. این عناصر با یکدیگر مخلوط و ممزوج می‌شوند و آن شدتِ حرارت به سببِ وجودِ برودت کاسته می‌شود؛ همچنین شدتِ برودت نیز به واسطه وجودِ حرارت تقلیل می‌یابد. همین فرایند در رطوبت و یبوست نیز جاری است. قهراً یک حالت متعادل میان حرارت و برودت، و میان رطوبت و یبوست به وجود می‌آید که ما آن کیفیتِ معتدله یا حالت معتدله را «مزاج» می‌نامیم.

البته باید فعل و انفعال صورت بپذیرد؛ زیرا اگر انجام نشود، مزاج تشکیل نخواهد شد. برای مثال، اگر آب و خاک را با یکدیگر مخلوط نمایید، درست است که امتزاج حاصل می‌شود، اما فعل و انفعال در رطوبت و یبوست حاصل نمی‌گردد. چنانچه این فعل و انفعال حاصل شد و میان حرارت و برودت نیز فعل و انفعالی صورت گرفت، کیفیتی به نام مزاج تشکیل می‌شود. در غیر این صورت، اگر این فعل و انفعال انجام نپذیرد و تنها یک امتزاج ساده میان عناصر برقرار باشد، مزاج حاصل نمی‌گردد. بنابراین مزاج در صورتی حاصل می‌شود که عناصر با یکدیگر ممتزج گردند و کیفیت‌ها در هم اثر کنند و از شدت‌شان کاسته شود تا حالت تعادل پیش بیاید؛ آن‌گاه آن کیفیت متعادل را مزاج می‌نامند.

شرایط تحقق مزاج و تقسیم‌بندی انواع آن

در هر جسم مرکبی ما دارای مزاج هستیم. مزاج‌ها برخی دارای دوام هستند؛ مانند مزاج در جمادات، نباتات و حیوانات که دارای پایداری است، هرچند میزان این دوام در هر یک متفاوت است. اما برخی از مزاج‌ها فاقد دوام هستند. برای مثال، هنگامی که ذرات آب با ذرات هوا ممزوج می‌شوند، نوعی امتزاج و در پی آن مزاج شکل می‌گیرد، اما این حالت پایداری ندارد و بسیار سریع از بین می‌رود؛ از این رو به آن، برای نمونه، مزاج «سریع‌الزوال» گفته می‌شود. آن مزاجی که دارای دوام است را «تام» و مزاجی که دوام آن اندک است یا دوام ندارد را «ناقص» می‌نامند.

اکنون این پرسش مطرح می‌شود که چه چیزی در چه چیزی اثر می‌کند؟ کدام‌یک فاعل و کدام‌یک منفعل است؟ بیانی که بنده ارائه کردم چنین بود: کیفیتِ حرارت با کیفیتِ برودت، هر دو با یکدیگر فعل و انفعال انجام می‌دهند و از شدت آن‌ها کاسته می‌شود. کیفیت حرارت و کیفیت برودت، و همچنین کیفیت یبوست و کیفیت رطوبت با هم فعل و انفعال می‌کنند و شدت‌شان کم می‌شود. البته این سخنی که گفتم، از منظر دقیق علمی صحیح نبود؛ صرفاً برای تبیینِ ابتدایی مطلب، ناچار بودم بدین صورت سخن بگویم.

تحلیل ماهیت فاعل و منفعل در فعل و انفعال عناصر

گاهی ممکن است شما به جای آن‌که بگویید کیفیت‌ها در هم اثر می‌کنند، بگویید که جسمِ «بارد» (سرد) در جسمِ «حار» (گرم) اثر می‌کند؛ یعنی نه فقط کیفیت آن، بلکه کل این جسمِ بارد در کل آن جسمِ حار اثر می‌گذارد. این فرض نیز ناصحیح است. زمانی می‌گویید حرارت در برودت اثر می‌کند (یعنی تأثیر کیفیت در کیفیت)؛ زمانی دیگر می‌گویید خیر، جسمِ حار و جسمِ بارد در هم اثر می‌کنند؛ که در این حالت دیگر بحثِ کیفیت را مطرح نمی‌کنید، بلکه کلِ آن‌چه دارای حرارت است با کلِ آن‌چه دارای برودت است، یعنی صاحبِ حرارت با صاحبِ برودت در تعامل است. به عبارت دیگر، مجموعه محلِ حرارت و خودِ حرارت، در کنارِ مجموعه محلِ برودت و خودِ برودت، به عنوانِ یک مجموعه با هم فعل و انفعال می‌کنند. این سخن نیز صحیح نیست.

پیش‌تر بیان کردیم که فعل و انفعال مستلزم وجودِ یک فاعل و یک منفعل است. اگر این دو در هم فعل و انفعال کنند، بدین معناست که شیء اول هم فاعل است و هم منفعل، و شیء دوم نیز هم فاعل است و هم منفعل. شیء اول در شیء دوم اثر می‌کند، پس فاعل است؛ سپس شیء دوم در شیء اول اثر می‌کند، پس دومی فاعل و اولی منفعل است. در این صورت، هر یک از آن‌ها را که بنگرید، هم فاعل خواهد بود و هم منفعل. حال چه بگویید کیفیت‌ها فاعل و منفعل هستند، و چه بگویید صاحبِ کیفیت‌ها به انضمامِ کیفیت‌ها فاعل و منفعل هستند، در هر دو صورت ناصحیح است.

امتناع اجتماع فاعلیت و انفعال در شیء واحد

اما چرا ناصحیح است؟ به عبارت دقیق‌تر، اگر فاعل و منفعل را یک چیز واحد در نظر بگیرید، غلط است؛ یعنی این رطوبت (کیفیت رطوبت) هم فاعل باشد و هم منفعل، که این امری ناصحیح است. یا این جسمِ رطب هم فاعل باشد و هم منفعل، که این نیز غلط است.

علتِ این ناصحیح بودن چیست؟ زیرا این جسمِ اول که مثلاً رطب است، قصد دارد در جسمِ دوم که یابس (خشک) است اثر بگذارد و متقابلاً آن جسمِ یابس نیز می‌خواهد در این جسمِ رطب اثر کند. این دو با هم در یکدیگر اثر می‌کنند، یا این‌که یکی ابتدا اثر می‌کند و دیگری پس از آن.

چنانچه قائل شوید که یکی ابتدا اثر می‌کند و دیگری بعداً، آن شیء اول که در دومی اثر گذاشته است، دومی را مغلوب کرده و دومی منفعل شده است. در آن هنگام، دوباره این شیء مغلوب می‌خواهد در غالب اثر بگذارد؛ در حالی که مغلوب نمی‌تواند در غالب اثر کند. این مغلوب از آن غالب شکست خورده و مرتبه‌اش تنزل یافته است؛ حال چگونه می‌تواند دوباره غلبه کرده و به مرتبه بالاتر برود؟ در این صورت لازم می‌آید شیء اول نسبت به شیء دوم، هم والاتر باشد و هم فروتر؛ و شیء دوم نیز نسبت به اولی، هم والاتر باشد و هم فروتر. هم غالب باشد و هم نباشد؛ هم مغلوب باشد و هم نباشد. این یک تناقض و امری باطل است.

بررسی تضاد منطقی در توالی غلبه و مغلوبیت

اگر هر دو با هم فعالیت را آغاز کرده و بر هم تأثیر بگذارند، لازم می‌آید که یک شیء در یک آن، هم غالب باشد و هم مغلوب. یعنی در یک زمانِ واحد، شیء اول هم غالب باشد و هم مغلوب، و در همان زمان شیء دوم نیز هم غالب باشد و هم مغلوب؛ که این نیز باطل است. بنابراین، در صورتی که فاعل، منفعل نیز بشود، چنانچه فاعلیت و انفعال او در دو زمان رخ دهد، لازم می‌آید آن‌که غالب شده بود دوباره مغلوب شود؛ یعنی مغلوبِ شیء دوم گردد. و شیء دوم که مغلوب شده بود، بر اولی غالب شود. بدین معنا که هر یک نسبت به دیگری ابتدا غالب شود و سپس مغلوب گردد.

اما اگر هر دو با هم شروع به تفاعل و فعل و انفعال کنند، لازم می‌آید که هر دو به‌طور هم‌زمان هم غالب باشند و هم مغلوب؛ که این امر هم باطل است و هم فرضِ اول را ابطال می‌کند. یعنی تفاوتی ندارد که یکی ابتدا غالب شود و سپس مغلوب گردد، یا این‌که هر دو با هم غالب و مغلوب شوند؛ در هر دو صورت تناقض ایجاد می‌شود و ناصحیح است. پس نمی‌توانیم بگوییم فاعل، منفعل نیز هست. همان که فاعل است همان منفعل است، این غلط است. حال چه کیفیت را مد نظر قرار دهیم و بگوییم این کیفیتی که فاعل است، منفعل نیز هست، و چه صاحبِ کیفیت را ملاحظه کنیم و بگوییم اونی که فاعل است، منفعل نیز هست؛ در هر دو حالت، لازمه‌اش اجتماع غالب و مغلوب است.

یا مستلزمِ صیرورت و تبدیل شدنِ غالب به مغلوب و مغلوب به غالب است که هر دو باطل می‌باشند. هم اجتماع غالب و مغلوب در شیء واحد در زمان واحد باطل است؛ و هم این‌که یک شیء نسبت به شیء دیگر در زمان واحد هم غالب باشد و هم مغلوب، باطل است. همچنین این‌که شیء غالب نسبت به چیز دیگری مغلوب گردد نیز باطل است.

پس این‌که فاعل به خودیِ خود منفعل شود، یا منفعل به خودیِ خود فاعل گردد، غلط است. بنابر این، فاعل باید چیزی باشد و منفعل چیزی دیگر. حال به این جسم می‌نگریم؛ این جسم دارای چه مؤلفه‌هایی است؟ ماده دارد و صورت دارد. بگوییم مثلاً ماده‌اش منفعل و صورتش فاعل باشد؛ بدین طریق میان فاعل و منفعل تفکیک قائل شویم.

یا مثلاً بگوییم این جسم دارای ماده و کیفیت است؛ پس کیفیت را فاعل و ماده را منفعل در نظر بگیریم، که در این صورت نیز مسئله حل می‌شود. یا این‌که صورت را فاعل و ماده را منفعل بپنداریم، یا کیفیت را فاعل و ماده را منفعل انگاریم؛ در هر دو حال، میان فاعل و منفعل مغایرت ایجاد می‌کنیم. این‌که فاعل و منفعل یک چیز واحد باشند، ابطال شد. این‌که همان کیفیت هم فاعل باشد و هم منفعل، غلط است. این مجموعه که جسم است، خواه بارد باشد یا حار، اگر هم فاعل باشد و هم منفعل، غلط است. البته توجه داشته باشید که ممکن است این شیء نسبت به شیء دوم فاعل باشد و نسبت به شیء سوم منفعل؛ که این مورد اشکالی ندارد.

اما بحثِ کنونی ما بر سر این است که این شیء نسبت به همان شیء دوم، هم فاعل باشد و هم منفعل؛ نه این‌که نسبت به شیء دوم فاعل و نسبت به شیء سوم منفعل باشد. اگر فاعلیتِ آن به قیاس با یک شیء و انفعالِ آن به قیاس با شیء دیگر باشد، بلامانع است؛ اما اگر بخواهد نسبت به یک شیء واحد هم فاعل باشد و هم منفعل، این دارای اشکال است.

اکنون ما مسئله را چنین تصویر می‌کنیم که این دو کیفیت در هم تفاعل می‌کنند؛ یعنی کیفیتِ اول نسبت به کیفیتِ دوم هم فاعل است و هم منفعل، و متقابلاً کیفیتِ دوم نیز نسبت به کیفیتِ اول هم فاعل است و هم منفعل. این‌گونه تصویر کردن ناصحیح است.

مگر آن‌که فاعلیتِ آن نسبت به چیزی و انفعالِ آن نسبت به چیز دیگری باشد که در این صورت اشکالی ندارد، اما این فرض در بحثِ ما مصداق نمی‌یابد؛ بلکه آن فرضی که دارای اشکال است، در بحثِ ما در حالِ وقوع است. برای آن‌که این مشکل بروز نکند، عرض کردیم که باید فاعل و منفعل را از یکدیگر مغایر و جدا سازیم. بگوییم اونی که فاعل است منفعل نیست، و اونی که منفعل است فاعل نمی‌باشد. حال یا باید بگوییم فاعل «صورت» است و منفعل «ماده»، یا بگوییم فاعل «کیفیت» است و منفعل «ماده». یکی از این دو فرض را باید برگزینیم.

اگر بگوییم فاعل صورت است و منفعل ماده، اشکالِ دیگری پدید می‌آید که ان‌شاءالله توضیح خواهیم داد. افزون بر آن‌که لازم می‌آید مغلوب به غالب تبدیل شود یا غالب و مغلوب با هم جمع شوند، اشکالِ دیگری نیز پیش می‌آید اگر قائل شویم که صورت فاعل است و ماده منفعل. پس ناچاریم آخرین راه را برگزینیم و آخرین فرض را بپذیریم که بگوییم «کیفیت» فاعل است و «ماده» منفعل. جنابِ خواجه نصیرالدین طوسی نیز همین مسیر را پیموده و فرموده است که کیفیت فاعل و ماده منفعل است.

اما توجه فرمایید که چگونه اگر بگوییم صورت فاعل است و ماده منفعل، اشکال پدید می‌آید؟

این اشکال در برخی موارد بروز می‌کند که اکنون بیان می‌کنم؛ مانند زمانی که شما آبِ گرم را با آبِ خنک مخلوط می‌کنید. در اینجا امتزاجِ دو آب رخ می‌دهد. حرارتِ آن آبِ گرم، برودتِ آبِ سرد را می‌کاهد و برودتِ آبِ سرد نیز حرارتِ آبِ گرم را تقلیل می‌دهد. طبعاً از این امتزاجِ دو آب، یک آبِ نیم‌گرم یا ولرم و معتدل حاصل می‌شود. در وقوعِ این پدیده شکی نیست و عملاً چنین اتفاقی می‌افتد. حال بنگریم که چه رخ داده است؟ اگر بگوییم صورتِ آبی که سرد است، در ماده‌ی آبی که گرم است اثر گذاشته و ماده‌ی آبِ گرم منفعل شده و از کیفیتِ حرارتیِ خود کاسته است؛ تا این‌جا از یک منظر صحیح به نظر می‌رسد.

پذیرش فاعلیت کیفیت و حصول کیفیت متشابه

در اینجا آبِ سرد صورتش فاعل شده، یعنی برودت را تأثیر داده است. در چه چیزی تأثیر گذاشته؟ در ماده‌ی آبِ گرم. و ماده‌ی آبِ گرم که برودت را پذیرفته، از آن حرارتِ شدید افتاده و حرارتش کم شده است. اما آیا آبِ گرم نیز به همین شیوه عمل کرده است؟ آیا صورتِ آن، حرارت را در ماده‌ی آبِ سرد تأثیر داده و اثر گذاشته است؟ خیر! زیرا صورتِ آب اصلاً اقتضای حرارت ندارد. این آب اگر هم گرم شده، به «قسر» گرم شده است. صورتِ آب مقتضیِ برودت است. آن آبِ بارد صورتش اقتضای برودت کرده که امری صحیح است و اشکالی ندارد؛ اما آبِ حار صورتش اقتضای حرارت نمی‌کند.

این آب، حرارت را عاریتاً و به قسر دریافت کرده است و به حسبِ طبیعتِ صورتِ خود، واجدِ این حرارت نیست؛ بنابراین، صورت نمی‌تواند فاعلِ حرارت در آن آبِ دیگر باشد. در حالی که شما صورت را فاعل می‌پندارید. می‌گویید صورت فاعل است و ماده منفعل. این سخن از یک سو درست است؛ اما از سوی دیگر، آبِ گرم چه می‌کند؟ ماده‌ی آبِ گرم برودت می‌پذیرد که صحیح است، اما آیا صورتش حرارت می‌دهد؟ مگر صورتِ آن حرارت است که بخواهد حرارت بدهد؟ صورتِ آب که واجدِ حرارت نیست؛ صورتِ آب مقتضیِ برودت است نه حرارت. پس صورتِ آبِ گرم نمی‌تواند حرارت ببخشد.

جایگاه ماده و هیولا در اجسام بسیط و مرکب

بله، «کیفیتِ» آبِ گرم در آبِ سرد تأثیر می‌گذارد. کیفیتِ آن اثرگذار است؛ زیرا واجدِ حرارت است، خواه این حرارت به قسر باشد یا به طبیعت. به هر روی، اکنون این آبِ گرم دارای حرارت است، یعنی کیفیتِ حرارت را دارد و این کیفیت در آن آبِ سرد اثر می‌کند. اما «صورتِ» این آبِ گرم نمی‌تواند اثرگذار باشد، زیرا صورتِ آب مقتضیِ حرارت نیست، بلکه مقتضیِ برودت است. تمامِ آب‌ها صورت‌شان مقتضیِ برودت است. این آبی هم که می‌بینید گرم شده، به قسر چنین شده است. کیفیتِ حرارت را واجد است، اما صورتش مقتضیِ حرارت نیست. پس از یک سو صورت فاعل و ماده منفعل گشت، اما از سوی دیگر ماده منفعل شد و صورت فاعل نگشت.

پس نمی‌توانید صورت را از هر دو سو فاعل و ماده را از هر دو سو منفعل بدانید. این فرض که صورت فاعل و ماده منفعل باشد، در برخی موارد ابطال می‌شود؛ بنابراین نمی‌توانیم به این فرض معتقد باشیم. ناچار باید آن فرضِ باقی‌مانده را بپذیریم که «کیفیت» مؤثر و «ماده» متأثر است. یعنی کیفیت فاعل و ماده منفعل است؛ این سخن دیگر نقضی ندارد. در آن مواردی هم که آبِ سرد و گرم را مخلوط می‌کنیم، می‌توانیم بگوییم کیفیت فاعل و ماده منفعل است. کیفیتی که در آبِ سرد است فاعل، و ماده‌ی آبِ گرم منفعل است. کیفیتی که در آبِ گرم است فاعل، و ماده‌ی آبِ سرد منفعل است؛ در اینجا هیچ مشکلی پدید نمی‌آید.

ضرورت مغایرت فاعل و منفعل از منظر منطقی

صورت را نمی‌توانیم فاعل بدانیم مگر آن‌که آن را فاعلِ برودتش بگیریم نه فاعلِ حرارت. اما کیفیت را می‌توان فاعل دانست؛ زیرا این آب کیفیتِ حرارت را دارد و آن دیگری کیفیتِ برودت را دارد. آن برودتش را در این، و این حرارتش را در آن تأثیر می‌دهد. به همین سبب می‌گوییم هنگامی که عناصر مرکب می‌شوند، کیفیتِ هر یک در ماده‌ی دیگری تأثیر می‌گذارد. آن‌گاه این شیء به واسطه‌ی کیفیتش فاعل و به واسطه‌ی ماده‌اش منفعل می‌گردد. آن شیء دیگر نیز به واسطه‌ی کیفیتش فاعل و به واسطه‌ی ماده‌اش منفعل می‌شود. در این حالت، فاعل و منفعل در یک جا جمع نمی‌شوند تا مشکلِ پیشین پدید آید.

همچنین کیفیت قصد دارد فاعل باشد نه صورت؛ پس مشکلِ آن فرضی که می‌گفت صورت فاعل و ماده منفعل است نیز بروز نمی‌کند. این فرضِ اخیر که مطرح کردیم، هیچ‌یک از اشکالات را ندارد و فرضی صحیح است. جنابِ خواجه نیز همین فرض را برگزیده است، اما مرحوم علامه بر این فرض نیز اشکال وارد می‌کند و آن را نمی‌پذیرد که هنگامی که به اشکالِ ایشان رسیدیم، عرض خواهم کرد.

اکنون در صفحه ۱۶۴، سطر سوم هستیم. مصنف می‌فرماید:

«فتفعل الکیفیة فی المادة». یعنی کیفیت در ماده اثر می‌کند، نه صورت. در هر یک از این عناصر، پس از ترکیب، کیفیتِ هر عنصری در ماده‌ی عنصرِ دیگر تأثیر می‌گذارد.

دقت فرمایید که عبارت را چگونه معنا می‌کنم: کیفیتِ هر عنصری در ماده‌ی عنصرِ دیگر اثر می‌گذارد، نه آن‌که کیفیتِ هر عنصری در ماده‌ی خودش اثر کند.

«فتکسر» یعنی آن کیفیتی که اثرگذار است، «صرافة» کیفیتِ خالصی را که در آن ماده هست، می‌شکند؛ آن ماده‌ای که در آن عنصرِ دیگر قرار دارد. این کیفیتِ این عنصر در ماده‌ی عنصرِ دیگر اثر می‌گذارد و کیفیتِ خالصِ آن ماده‌ی عنصرِ دیگر را می‌شکند؛ یعنی از شدتِ آن می‌کاهد. برای مثال، کیفیتِ آب در ماده‌ی «نار» اثر می‌کند.

«فتکسر» یعنی کیفیتِ آب، صرافت و خالص بودنِ کیفیتِ نار را می‌شکند. نار کیفیتش خالص است، یعنی حرارتِ محض است. آب که کیفیتش برودت است، در ماده‌ی نار تأثیر می‌گذارد و ماده‌ی نار آن حرارتِ شدیدی را که داشت، از دست می‌دهد.

« و تحصل كيفية متشابهة في الكل متوسطة هي المزاج.». کیفیتی حاصل می‌شود که در تمامِ ماده یکنواخت است. در ابتدا که آتش به تنهایی بود، کیفیتِ شدید داشت؛ آب نیز به تنهایی کیفیتِ شدید داشت. اما هنگامی که این دو را با هم مخلوط کردیم، یک ماده‌ی مرکب از همه‌ی آن‌ها پدید می‌آید که دارای کیفیتی یکنواخت است. از آنجا که کیفیت‌ها از آن شدتِ اولیه افتاده‌اند، اکنون کیفیتی میانِ حرارت و برودت، و میانِ رطوبت و یبوست حاصل شده است که کیفیتِ یکنواختی است. در همه‌ی این چهار ماده‌ای که با هم مخلوط شده‌اند، یکسان است. پیش از این، کیفیت‌ها در ماده‌ها شدید و متفاوت بودند، اما اکنون در این ماده‌ای که از چهار ماده و چهار جسم به دست آمده است، کیفیتی یکسان وجود دارد.

بدین معنا که نه حرارت شدید است و نه برودت؛ نه رطوبت شدید است و نه یبوست، بلکه امری بینابین است که در تمامِ ماده یکسان است.

لذا می‌گوید: «متشابهة فی الکل»؛ یعنی در تمامِ اجزایی که با هم ممزوج شده و آن مرکبِ عنصری را ساخته‌اند، این کیفیت در تمامِ این چهار جسم متشابه می‌گردد.

«متوسطة» یعنی کیفیتِ متشابه، متوسط و معتدل نیز هست. دیگر نمی‌توان گفت حرارتِ شدید یا برودتِ شدید یا رطوبت و یبوستِ شدید در کار است، بلکه باید گفت متوسط میانِ حرارت و برودت، و متوسط میانِ رطوبت و یبوست حاصل شده است. پس این کیفیت هم «متشابهه فی الکل» است، یعنی یکنواخت است.

این‌طور نیست که اکنون شما فرض کنید چهار تا جسم عنصری را که با هم مرکب کردید، در حال حاضر یک جسم مرکب درست شده باشد، چهار تا جسم بود ولی اکنون مخلوط شده و یکی شده است؛ تمام این یک جسمی که موجود است، نه بخش‌های آن، بلکه تمامش کیفیت متعادل دارد. این‌گونه نیست که بخشی فلان کیفیت را داشته باشد و بخشی دیگر کیفیت بالا یا پایین داشته باشد؛ بلکه همه‌ی بخش‌ها کیفیتِ متشابه و یکنواخت دارند و در تمامِ بخش‌ها نیز این کیفیت، متوسط است. یعنی کیفیت بالا را نمی‌توان یکنواخت نامید، کیفیت متوسط است که یکنواخت است. نه بالا است و یکنواخت، نه پایین است و یکنواخت؛ بلکه متوسط است و یکنواخت.

می‌خواهم بیان کنم بین متوسط بودن و یکنواخت بودن تفاوت است. کیفیت‌ها در حال شدت نیستند بلکه در حال توسط‌اند؛ این به معنای متوسط بودن است. متشابهند یعنی در تمام قسمت‌های این جسم یکنواختی دارند؛ نه این‌که در یک قسمت اندکی بالاتر و در قسمت دیگر اندکی پایین‌تر باشند. این‌چنین کیفیتی که اولاً در تمام ماده‌ی این اجسامِ اربعه یکنواخت است و ثانیاً متوسط می‌باشد، «مزاج» نامیده می‌شود. «هِیَ الْمِزَاجُ».

سوال: ببخشید، آیا جنابِ خواجه در جسمِ بسیط قائل به ماده هستند یا خیر؟

پاسخ: بله، در جسمِ بسیط همه‌ی آن‌ها قائل به ماده هستند. خیر، در جسمِ مرکب همه‌ی آن‌ها قائل به ماده می‌باشند. البته در این‌که ماهیتِ ماده چیست، اختلافِ نظر وجود دارد. آیا ماده همان صورتِ جسمیه است یا چیز دیگری است؟

این موضوع را به خاطر داشته باشید که پیش‌تر بیان کردیم کسانی که «هیولا» را منکر نیستند، می‌گویند ماده همان هیولا است؛ اما کسانی که ماده را منکرند، می‌گویند ماده همان صورتِ جسمیه است. این اختلاف را پیش از این بیان کردیم. خاطر مبارکتان هست که گفتیم یا خیر؟ ظاهراً بیان کردیم. بله، بیان کردیم که کسانی که به هیولا معتقدند، می‌گویند جسم مرکب است از هیولا، صورت جسمیه و صورت نوعیه؛ و هیولا تبدیل به ماده می‌شود. کسانی که منکر هیولا هستند، می‌گویند جسم بسیط است و مرکب از هیولا و صورت جسمیه و صورت نوعیه نیست، بلکه فقط صورت جسمیه است و صورت نوعیه ندارد و هیولا هم ندارد؛ بلکه به جای صورت نوعیه، کیفیت دارد.

پس کسانی که ماده، یعنی هیولا را قبول ندارند، ماده به معنای «قابل» را در جسم می‌پذیرند و می‌گویند خودِ همان صورت جسمیه، قابل است؛ خودش ماده است و نام آن را نیز گاهی هیولا می‌گذارند. به هر صورت در جسم ماده وجود دارد؛ ماده یعنی همان قابل. حال چه آن ماده که قابل است هیولا باشد و چه بنا بر قول منکرین هیولا، صورت جسمیه باشد.

خواجه تعبیر به هیولا نکرد بلکه تعبیر به ماده فرمود. گفت «تَفْعَلُ الْکَیْفِیَّةُ فِی الْمَادَّةِ». کیفیت در ماده اثر می‌گذارد. ماده یعنی همان جزء قابل. حال جزء قابل بنا بر قولی هیولا است و بنا بر قولی خودِ صورت جسمیه می‌باشد. پس هر جسمی ماده دارد؛ هم بنا بر قول به هیولا و هم بنا بر انکار هیولا. و خواجه می‌گوید کیفیت در ماده اثر می‌گذارد.

«أقول: لما ذکر المصنف أن المرکبات (یعنی مرکباتِ عنصری) إنما تحصل عند تفاعل هذه العناصر بعضها فی بعض».

فرمودند که مرکبات هنگامی حاصل می‌شوند که این عناصر در یکدیگر تفاعل کنند؛ یعنی برخی در برخی دیگر اثر بگذارند و از برخی دیگر اثر بپذیرند. تفاعل دارند، یعنی فعل و انفعال دارند؛ هم در برخی اثر می‌کنند و هم از برخی اثر می‌پذیرند.

هنگامی که این مطلب را بیان فرمود، «شرع فی کیفیة هذا التفاعل»؛ یعنی شروع به تبیینِ چگونگیِ این تفاعل کردند. این‌که این تأثیر و تأثر چگونه است. آیا خودِ آن که برای مثال فاعل است، همان نیز منفعل می‌گردد؟ یا میانِ فاعل و منفعل تفاوت وجود دارد؟ اگر تفاوت است، آیا فاعل صورت است و ماده منفعل، یا فاعل کیفیت است و ماده منفعل؟ این احتمالات در این مسئله وجود دارد و اکنون باید بررسی شود که کدام‌یک بر حق است.

«واعلم أن الحار والبارد» که در تقابل با یکدیگرند،

«أو الرطب والیابس» که باز هم متقابل هستند،

«إذ اجتمعا»؛ هنگامی که با هم جمع شوند و قصدِ ترکیب داشته باشند (در اینجا منظور کیفیت نیست، بلکه کل مجموعه است؛ حار و بارد یعنی آن جسمی که حرارت دارد و آن جسمی که واجد برودت است، یا رطب و یابس یعنی جسمی که رطوبت دارد و جسمی که دارای یبوست است)، این دو هنگامی که با هم جمع شدند و خواستند مرکبی بسازند،

«وفعل کل منهما فی الآخر»؛ یعنی هر یک در دیگری اثر گذاشت (چون بناست فعل و انفعال کنند یا به تعبیری دیگر تفاعل نمایند)،

«لم یخل»؛ خالی از این دو حالت نیست: یا «إما فعل أحدهما علی انفعاله مقدما» است؛ یعنی ابتدا فاعل می‌شود و سپس منفعل می‌گردد، «أو یقترنا»؛ یا این‌که فعل و انفعال با یکدیگر مقارن و همراه هستند.

«ویلزم من الاول»؛ یعنی از حالت اول که فعل بر انفعال مقدم باشد، یکی از این دو عنصر ابتدا در دیگری فاعل می‌شود و در مرتبه‌ی دوم، از آن دیگری منفعل می‌گردد؛ که در این صورت فعل و انفعال در دو زمان رخ می‌دهد.

از این فرضِ اول لازم می‌آید که « صيرورة المغلوب غالبا و هو محال، و من الثاني كون الشي‌ء الواحد غالبا مغلوبا دفعة واحدة و هو محال». این محال است که آن که غالب است با حفظ غلبه، مغلوب گردد و آن که مغلوب است با حفظ مغلوبیت، غالب شود.

سوال: غلبه می کند؟

پاسخ: بله، مگر این‌که متعلقِ غلبه و مغلوبیت تفاوت داشته باشد. پیش‌تر بیان کردم که اگر این شیء نسبت به اولی غلبه داشته باشد و نسبت به سومی مغلوب باشد، اشکالی ندارد. اما اگر نسبت به اولی غالب باشد و نسبت به همان اولی مغلوب نیز باشد، این ناصحیح است. ما در حال بحث درباره این هستیم که نسبت به اولی هم غالب باشد و هم مغلوب؛ و این را باطل می‌دانیم.

«ویلزم من الاول»؛ یعنی از این که یکی غالب باشد و سپس مغلوب شود، « صيرورة المغلوب غالبا و هو محال، و من الثاني كون الشي‌ء الواحد غالبا مغلوبا دفعة واحدة و هو محال ».

«و من الثانی»؛ یعنی و لازم می‌آید از دومی (ثانی این بود که فعل و انفعال‌شان مقارن باشد). این‌که این دو جسم با یکدیگر ممزوج شوند و در هم فعل و انفعال کنند و فعل و انفعال‌شان همراه با هم باشد، از این ثانی لازم می‌آید که یک شیء واحد، هم غالب باشد و هم مغلوب، «دفعة واحدة»؛ یعنی در زمان واحد. این نیز محال است. پس در نتیجه، این‌که فاعل و منفعل یک چیز واحد باشند غلط است؛ چه فاعل بر منفعل مقدم باشد و چه با هم مقارن باشند.

بنابر این، « فلم يبق إلا أن يكون الفاعل في كل واحد منهما غير المنفعل » (در هر یک از دو جسمی که با هم ترکیب می‌شوند) باید فاعل غیر از منفعل باشد. فاعل و منفعل حتماً باید مغایر باشند.

اکنون این دو مغایر چه هستند؟ یا صورت و ماده‌اند، یا کیفیت و ماده. این‌که صورت و ماده باشند دارای اشکال است؛ پس تنها آخرین فرض باقی می‌ماند که کیفیت و ماده باشند؛ یعنی فاعل کیفیت باشد و ماده منفعل.

« فلم يبق إلا أن يكون الفاعل في كل واحد منهما غير المنفعل » (در هر یک از دو جسم) غیر از منفعل باشد. آن‌گاه برای تبیین مغایرت، دو قول وجود دارد؛

قول اول: « فقيل: الفاعل هو الصورة و المنفعل هو المادة » که روشن است. اما « و ينتقض بالماء الحار إذا مزج بالماء البارد »؛ این قول با مثال آبی که دارای حرارت است، هنگامی که با آبی که واجد برودت است ممزوج شود و نتیجه‌ی این امتزاج اعتدال باشد، ابطال می‌گردد.

«واعتدلا»؛ یعنی معتدل شوند؛ به این معنا که سرمای شدید و گرمای شدید از میان برود و یک سرما و گرمای متوسط، یا کیفیتی میان حرارت و برودت پدید آید.

« فإن الفعل و الانفعال بين الحار و البارد هناك موجود »؛ در این فرضی که ما مطرح کردیم، فعل و انفعال میان حار و بارد وجود دارد و تأثیر و تأثر برقرار است. در حالی که « مع أنه لا صورة تقتضي الحرارة في الماء البارد. »؛ صورتی که بتواند در آب بارد اقتضای حرارت کند و آب بارد را حار سازد یا از آن برودت شدید بکاهد، وجود ندارد؛ ما کیفیت داریم اما صورت نداریم. صورت آب که مقتضی حرارت نیست، صورت آب در همه جا مقتضی برودت است نه مقتضی حرارت. پس این قول باطل می‌شود.

«وقیل الفاعل هو الکیفیة»؛ این کلام عطف بر آن «قِیلَ» قبلی است. اکنون که بنا شد فاعل با منفعل مغایر باشد، قول اول گفت فاعل صورت است و قابل ماده است و این دو با هم مغایرند. قول دوم می‌گوید فاعل کیفیت است و قابل یا منفعل، ماده می‌باشد.

فعل و انفعال به این کیفیت حاصل می‌شود؛ یعنی بدین نحو حاصل می‌گردد که کیفیتِ یک جسم در ماده‌ی دیگری اثر کند و بالعکس، کیفیتِ آن دیگری در این ماده‌ی اولی تأثیر بگذارد.

« و قيل الفاعل هو الكيفية و المنفعل هو المادة مثلا تفعل حرارة الماء الحار في مادة الماء البارد »؛ حرارت آبی که گرم شده است، «تَفْعَلُ» یعنی اثر می‌گذارد. حرارت آبی که گرم شده است در ماده‌ی آبی که سرد است اثر می‌گذارد و بالعکس.

«فتکسر البرودة التی هی کیفیة الماء البارد»؛ بر اثر تأثیر حرارت در ماده‌ی آب بارد، برودت شدیدی که در آب سرد بود می‌شکند یا کسر و کم می‌شود. «فتکسر البرودة التی هی کیفیة الماء البارد» آن‌گاه « و تحصل كيفية متشابهة متوسطة بين الحرارة و البرودة هي المزاج ». مشاهده می‌کنید که در این صورت مزاج حاصل می‌شود و هیچ‌کدام از آن دو مشکل نیز پیش نمی‌آید.

نه مشکل این است که مغلوب، غالب شود یا یک شیء واحد هم مغلوب باشد و هم غالب؛ و نه مشکل این است که صورت آب نمی‌تواند مقتضی حرارت باشد. چرا که ما دیگر نمی‌گوییم صورت مقتضی حرارت است، بلکه می‌گوییم کیفیت مقتضی حرارت است. پس این قول بدون اشکال است و چون اشکالی ندارد، آن را انتخاب می‌کنیم.

«و هذا اختیار المصنف رحمه الله». مصنف نیز همین اختیار را برگزیده است که توجه فرمودید؛ ایشان گفتند «الکیفیة تفعل فی المادة». ماده را منفعل و کیفیت را فاعل در نظر گرفتند.

مرحوم علامه می‌فرمایند «وفیه نظر»؛ یعنی در این کلام اشکال است.

دقت کنید، ماده‌ها هر یک (منظور ماده‌ی اجسام عنصری است) حامل دو کیفیت هستند؛ یکی کیفیت فعلیه و دیگری کیفیت انفعالیه.

این ماده‌ای که منفعل می‌شود، در چه چیزی منفعل می‌گردد؟ در آن کیفیتی که واجد آن است منفعل می‌شود. برای مثال، ماده‌ی آب دارای برودت است و می‌خواهد از ماده‌ی آتش منفعل شود. این ماده در چه چیزی از خود منفعل می‌گردد؟ در کیفیتش منفعل می‌شود. لذا کیفیت باید بشکند. انفعالِ خودِ ماده به تنهایی بی‌فایده است. باید ماده در کیفیتش منفعل شود تا آن کیفیت تقلیل یابد. حال کیفیت آن اولی (که برای مثال آب است) می‌خواهد در ماده‌ی دومی (که آتش است) اثر بگذارد، اما در واقع در کیفیت آن آتش اثر می‌گذارد. پس کیفیت این یکی در کیفیت آن دیگری اثر گذاشته و مؤثر و متأثر یکی شده‌اند. فاعل و منفعل یکی گشته‌اند.

پیش‌تر بیان کردیم که اگر فاعل و منفعل یکی باشند، یا لازم می‌آید که مغلوب، غالب شود و یا لازم می‌آید شیء واحد در آنِ واحد هم غالب باشد و هم مغلوب. همان اشکال قبلی بازمی‌گردد.

مصنف تلاش کرد که انفعال را به ماده منتقل کند و ما نیز پذیرفتیم؛ انفعال به ماده منتقل شد. اما در این ماده در واقع چه چیزی منفعل می‌شود؟ کیفیت آن منفعل می‌گردد یا خودِ ماده؟ مسلماً اگر خودِ ماده نیز منفعل شود، انفعال آن به کیفیت سرایت می‌کند و در نهایت کیفیت منفعل می‌شود. در غیر این صورت معنا ندارد که کیفیت بشکند و از شدت آن کاسته شود؛ تا زمانی که این کیفیتِ فاعله تأثیری در آن کیفیت نگذارد، آن کیفیت از شدت نمی‌افتد.

پس باید این کیفیت در آن کیفیت اثر کند؛ قهراً ماده‌ای که انفعال پیدا کرد، در واقع کیفیتی که در این ماده موجود است انفعال یافته، نه خودِ ماده. آن‌گاه لازم می‌آید که از این عنصر، کیفیت فاعل شود و از آن عنصر دیگر، کیفیت منفعل گردد و بالعکس. در این صورت باز هم کیفیت‌ها هم فاعل هستند و هم منفعل. یک چیز واحد، هم فاعل می‌شود و هم منفعل. اشکال بازمی‌گردد که آیا فاعل بودن ابتدا رخ می‌دهد و منفعل بودن پس از آن، یا هر دو با هم؟ اگر بگویید فاعل بودن ابتدا اتفاق می‌افتد؛ یعنی ابتدا فاعل می‌شود و سپس منفعل، لازم می‌آید غالب، مغلوب شود. یا اگر ابتدا منفعل شود و سپس فاعل، لازم می‌آید مغلوب، غالب گردد. اگر هم با هم تأثیر و تأثر دارند، این کیفیت هم غالب است و هم مغلوب، و آن کیفیت نیز هم غالب است و هم مغلوب. این همان اشکال قبلی بود که در اینجا نیز پدید می‌آید.

مرحوم علامه می‌فرمایند

لأن المادة إنما تنفعل في الكيفية الفاعلة لا في غيرها و يعود البحث من كون المغلوب يصير غالبا أو اجتماع الغالبية و المغلوبية للشي‌ء الواحد في الوقت الواحد بالنسبة إلى شي‌ء واحد و هو باطل.

«وفیه نظر، زیرا ماده إنما تنفعل نه در ذاتش بلکه در کیفیت فاعله‌اش». این ماده در کیفیتش منفعل می‌شود و فرض بر این است که کیفیتش هم فاعل است. همین کیفیتی که از کیفیت جسم اول منفعل می‌شود، خودش در کیفیت جسم اول فاعل می‌گردد. لذا کیفیت را مقید به «فاعله» کردند. «المادة إنما تنفعل در کیفیتی که آن کیفیت فاعل بوده لافی غیرها» (در غیرِ کیفیت که منفعل نمی‌شود؛ در صورت و ماده که منفعل نمی‌شود، بلکه ماده در کیفیتش منفعل می‌گردد و لذا کیفیت می‌شکند و پایین می‌آید). اکنون که ماده در کیفیتش منفعل شد، «ویعود البحث»؛ یعنی اشکال بازمی‌گردد. بحث در اینجا به معنای اشکال است.

اشکال عبارت از این است که مغلوب، غالب گردد در جایی که فعل و انفعال در دو زمان رخ دهند؛ یا این‌که اجتماع غالبیت و مغلوبیت برای شیء واحد، در وقت واحد، نسبت به شیء واحد پدید آید، در صورتی که غالبیت و مغلوبیت در یک زمان واقع شوند.

به عبارت توجه فرمایید: «لازم می‌آید غالبیت و مغلوبیت هر دو برای شیء واحد حاصل شوند (این نکته اول)، در وقت واحد (این نکته دوم)، و نسبت به شیء واحد (این نکته سوم)». «بالنسبة الی الشیء الواحد» را بنده توضیح دادم؛ آن دو مورد دیگر نیز روشن است. این‌که اجتماع مغلوبیت و غالبیت برای یک شیء حاصل باشد، روشن است. در وقت واحد هم که روشن است؛ اما مورد سوم را پیش‌تر توضیح دادم.

این کیفیت که در آب موجود است، نسبت به شیء واحد (یعنی نسبت به آتش) هم فاعل می‌شود و هم منفعل. اگر نسبت به آتش فاعل می‌شد و برای مثال نسبت به زمین منفعل می‌گشت، اشکالی نداشت؛ اما نسبت به آتش، این کیفیت موجود در آب نسبت به هوا هم فاعل می‌شود و هم منفعل (یا نسبت به آتش هم فاعل است و هم منفعل) و این دارای اشکال است. پس اشکال بازگشت؛ لازم آمد یا مغلوب، غالب شود (در صورتی که اختلاف زمان میان فعل و انفعال باشد) یا اجتماع غالبیت و مغلوبیت برای شیء واحد در وقت واحد نسبت به شیء واحد حاصل گردد (در صورتی که فعل و انفعال مقارن باشند) که هر دو باطل است.

بنابر این، فرضی که جناب خواجه پذیرفته است، فرضی نیست که از هر دو اشکال مصون باشد؛ بلکه تنها از اشکال دوم مصون است که می‌گفت صورت آب نمی‌تواند مقتضی حرارت باشد در ماده‌ی آب دیگر. خلاصه اشکال دوم این بود. قول خواجه از این اشکال دوم مصون است اما از اشکال اول که همان صیرورت غالب به مغلوب یا اجتماع غالبیت و مغلوبیت است، مصون نمی‌ماند. در نهایت یکی از این دو اشکال بر آن وارد است. اشکال اول وارد است و اشکال دوم وارد نیست. اشکال به هر میزان که باشد، مطلب را از اعتبار ساقط می‌کند؛ پس کلام خواجه از میان رفته است چرا که دچار اشکال می‌باشد.

سوال: آیا پاسخ کلی برای این مطلب وجود ندارد؟

پاسخ: علامه در حال اشکال کردن است و خود پاسخی نمی‌دهد؛ مگر این‌که پاسخی در نظر داشته باشد و بیان کند. ایشان این اشکال را قابل پاسخ نمی‌دانند لذا پاسخی نمی‌دهند؛ مگر این‌که شخص دیگری غیر از علامه پاسخ دهد. خودِ علامه که اشکال وارد می‌کند، پاسخی نمی‌دهد؛ باید دید دیگران چه کرده‌اند.

خب مطلب به پایان رسید؛ وارد مبحث بعدی نمی‌شویم و آن را به جلسه‌ی آینده موکول می‌کنیم.

 


logo