90/02/21
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله دوم/ عناصر بسیط /احکام مشترک عناصر بسیط
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله دوم/ عناصر بسیط /احکام مشترک عناصر بسیط
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: احکام عناصر بسیط (نار)
صفحه ۱۵۹
[مقدمه: احکام مشترک عناصر بسیط]
صفحه ۱۵۹، سطر هفدهم:
« قال: و كل منها ينقلب إلى الملاصق، و إلى الغير بواسطة أو بوسائط.»[1]
بحثمان بر عناصر بسیط بود. میخواهیم احکام این عناصر را بگوییم. قبلاً بیان کردیم که چهار تا عنصر داریم و توضیح هم دادیم که عددشان را از مزاوجات کیفیات فعلیه و انفعالیه به دست میآوریم. و یکی از احکامشان را گفتیم و آن عبارت بود از اینکه اینها کرویشکلاند. حالا حکم دیگرش را میخواهیم بیان کنیم.
میخواهیم بگوییم که عناصر بسیط به همدیگر منقلب میشوند، تبدیل میشوند. اما با این توضیح:
عناصر همانطور که قبلاً اشاره شد به این ترتیب قرار گرفتهاند که زمین در مرکز است، روی زمین آب است، روی آب هواست و روی هوا آتش است. اگر دقت کنید میبینید که آتش ملاصق به هواست، چسبیده، ولی ملاصق با آب نیست، بلکه بین آتش و آب هوا فاصله است. هوا ملاصق با آب است، باز هوا ملاصق با زمین است (البته در قسمتهایی هوا ملاصق با زمین هست، در قسمت ملاصق با آب نه). و آنوقت آب ملاصق با زمین است در بعضی جاها؛ چون میدانید که آب کره تام نیست، همه زمین را فرا نگرفته، قسمتی از زمین از آب بیرون است. آن ملاصق با آن قسمتی از زمین که زیر آب است، ملاصق با آب است.
پس توجه میکنید که این کرات طوری قرار گرفتهاند که هر یکی با آن بعدی خودش یا هر یکی با قبلی خودش ملاصق است و با بعضی از کرات دیگر ملاصق نیست. مثلاً آتش ملاصق هواست، با آب و خاک ملاصق نیست. بین آتش و آب یک واسطه است که هوا باشد. بین آتش و خاک دو واسطه است که آب است و هوا. واسطه یعنی دو تا جمع میشود که جمع منطقی در واسطه برمیگردد.
خب حالا ایشان در عبارت میگوید که عنصری به ملاصق خودش منقلب میشود؛ مثلاً آتش به هوا منقلب میشود بدون واسطه. و ایشان به قول ایشان ابتدائاً آتش و هوا منقلب میشود و مبدل میشود. آتش به آب هم مبدل میشود، منتها با یک واسطه؛ یعنی اول تبدیل به هوا میشود، بعد هوا تبدیل به آب میشود. آتش تبدیل به خاک هم میشود، منتها با دو واسطه؛ یعنی اول آتش تبدیل به ملاصقش هوا میشود، بعد هوا تبدیل به آب میشود، بعد آب تبدیل به خاک میشود، تبدیل به زمین میشود. تا اینها را باید توضیح بدهم انشاءالله.
پس توجه کردید که در این عناصر این حکم جاری است که هر کدام به ملاصق خودش تبدیل میشود بدون واسطه، یعنی ابتدائاً؛ به یکی دیگر تبدیل میشود با یک واسطه، به یکی دیگر تبدیل میشود با دو واسطه. مثلاً همانجوری که مثال زدیم، آتش تبدیل به هوا میشود ملاصقاً با هم، چطوری تبدیل میشود؟ شما آتش را روشن میکنید، شعله میکشد، دود و موج ظاهر میشود، بعد هم تو هوا گم میشود؛ یعنی تبدیل شد به هوا. وقتی هم خاموش میشود باز هم میبینید تبدیل شد به هوا، یعنی دیگر آتشی در کار نیست، همان هواست. این در واقع تبدیل به هوا شده. تبدیل آتش به هوا خیلی راحت است، همیشه ما داریم میبینیم.
تبدیل هوا به آب، این هم ممکن است.
هوا را سرد میکنید تبدیل به آب میشود که این هم باز بعداً توضیح داده میشود.
بعد آب را میتوانید تبدیل به سنگ کنید و این به طور طبیعی دیده میشود که گاهی آبی از چشمه خارج میشود، یک مقداری سیلان پیدا میکند، جلوتر که رفت تبدیل به سنگ میشود، میبندد این آب و سنگ میشود؛ نه که یخ بزند، تبدیل به سنگ میشود. که این میگویند در چشمهها هست. گاهی سنگهای رنگی هم تبدیل به سنگهای رنگی میشود که گفته میشود نقل میشود که در بعضی چشمهها هست و کسی نقل میکرد که در قسمت آذربایجان اینجور چشمههایی هست که آب از چشمه خارج میشود، به یک مقداری میرود بعد تبدیل به تودههای سنگ میشود. این به صورت طبیعی اتفاق میافتد. حالا شاید بعضیها بگویند رسوباتش تهنشین میشود و آبش تبخیر میشود، ولی خب بالاخره هرچه آب است دیگر تبدیل به سنگ میشود. گاهی هم با صنعت این کار انجام میشود که کسانی که با علم شیمی سر و کار دارند آب را تبدیل میکنند به جنس زمین با صنعتی که دارند با آن فعل و انفعالاتی که ایجاد میکنند در مایعات.
این فرمایش مرحوم خواجه است و بعداً توضیح مرحوم علامه که البته بیش از این حرف دارد وقتی من این عبارت را خواندم توضیحات لازم را بیان میکنم.
صفحه ۱۵۹، سطر هجدهم:
« قال: و كل منها »؛ یعنی هر یکی از این عناصر بسیطه، «یَنقَلِبُ اِلَی المُلاصِقِ»؛ به آن عنصری که به هم چسبیدند منقلب میشود.
این را توضیح دادم برایتان، چون این عناصر روی هم قرار گرفتند و هر پایینی به بالایی ملاصق است و بالایی به پایینی ملاصق است. و گاهی بینشان واسطه است؛ مثلاً بین آب و آتش واسطه است، هوا واسطه است، ملاصق نیستند. گاهی هم دو تا واسطه است بینشان؛ یعنی مثلاً مثل خاک به آتش یا آتش و خاک دو تا واسطه دارند. هر یک به ملاصق خودش منقلب میشود «اِبتِداءً»؛ یعنی بدون واسطه. البته کلمه ابتدا نداریم ولی خب در معناش است.
« و إلى الغير»؛ و غیر الملاصق در اینجا ال بدل مضافالیه است، «وَ یَنقَلِبُ اِلَی غَیرِ المُلاصِقِ»؛ حالا یا با یک واسطه یا با دو واسطه. که این ها را توضیح دادم که:
گاهی عنصری به ملاصق دیگر واسطه نمیخورد، ابتدائاً تبدیل میشود. گاهی به غیر ملاصق تبدیل میشود، آنوقت اگر به غیر ملاصق تبدیل شد، گاهی با یک واسطه تبدیل میشود، یا با چند واسطه. آتش اگر بخواهد تبدیل به آب بشود با یک واسطه تبدیل میشود؛ یعنی اول تبدیل به هوا میشود، بعد هوا تبدیل به آب میشود. ولی اگر آتش بخواهد تبدیل به خاک بشود، تبدیل به سنگ بشود، با دو واسطه تبدیل میشود؛ اول باید آتش تبدیل به هوا بشود، بعد هوا تبدیل به آب بشود، بعداً هم آب تبدیل به سنگ بشود.
« أقول: هذه العناصر الأربعة كل واحد منها ينقلب إلى الآخر»؛ هر یک میتواند به دیگری منقلب شود. «اِمّا اِبتِداءً»؛ حالا یا ابتدائاً یعنی بدون واسطه، « كصيرورة النار هواء »؛ مثل اینکه نار هوا شود. «اَو بِواسِطَةٍ واحِدَةٍ»؛ یعنی با یک واسطه، « كصيرورتها ماء بواسطة انقلابها هواء »؛ مثل اینکه نار آب شود. اما به واسطه انقلاب آن هوا، یعنی انقلاب هواست. یعنی اینطور نیست که مستقیم آتش تبدیل به آب بشود، بلکه اول تبدیل به هوا میشود، بعد هوا تبدیل به آب میشود. پس آتش به آب تبدیل شد با یک واسطه، یعنی با واسطه هوا.
« أو بوسائط»؛ یا اینکه منقلب میشود یکی به دیگری نه ابتدائاً و نه به واسطه واحد، بلکه به دو واسطه.
« كصيرورتها أرضا »؛ مثل اینکه نار خاک شود، سنگ شود، زمین شود. به دو واسطه: « بواسطة انقلابها هواء »؛ یکی به واسطه انقلاب آن نار به هوا، «وَ انقِلابِ الهَواءِ ماءً»؛ و بعداً انقلاب هوا به آب، «وَ انقِلابِ الماءِ اَرضاً»؛ و بعداً انقلاب آب به زمین. که آتش منقلب شد به زمین اما با دو واسطه: یکی وساطت هوا، یکی وساطت ماء.
[سؤال شاگرد: خب این آبش چی میشه؟ فرو می رود در زمین؟]
پاسخ: نه زمین تبدیل زمین نمیشود، آن نمیشود حساب کرد. فرو رفتن غیر از تبدیل شدن است.
توجه کنید مرحوم علامه عبارت خواجه را توضیح داد ولی تعبیر خواجه را حفظ نکرد. خواجه تعبیر به ملاصق کرد، تعبیر به غیر ملاصق کرد، ولی مرحوم علامه در وقت توضیحش ملاصق و اینها را نگفت، همهاش مثال زد. در یک مثال کلمه ابتدا به کار آورد، در یک مثال به واسطه واحد، در یک مثال به دو واسطه. عبارت خواجه را عوض کرد ولی عبارت مطلب را توضیح داد. بعد میگوید: «وَ الاَصلُ فیهِ»؛ یعنی قانون در چنین انقلابی. اینجا چنین میگوید قانون همان عبارت خواجه است. یعنی اول توضیح عبارت را آورد، بعد خود عبارت را میگوید.
نگویید این «وَ الاَصلُ فیهِ»؛ تکرار همان مسئله قبل است؟]
بله تکرار مسئله قبل است، ولی مسئله قبل توضیح بود، حالا آن توضیح را جمع کرده که قاعده دارد ارائه میدهد. همان قاعده ارائه داد، یعنی الان دارد عبارت خواجه را تفسیر میکند. یعنی همان قاعدهای که خواجه گفت قبلاً، یعنی در ابتدای قاعده را با پیاده کردن بر مثال توضیح داد. به صورت قاعده بیانش نکرد، به صورت مثال بیان کرد. حالا میگوید «وَ الاَصلُ فیهِ»؛ یعنی قانون بر این مثالهایی که من زدم، یعنی اگر بخواهم این مثالها را جمع کنم، شکل قانونی بدهم، باید اینجوری کنم؛ همان بیان خواجه را میگوید.
«وَ الاَصلُ فیهِ»؛ در توجیه انقلاب عناصر این است که چنین گفته شود: «أن غالب الأمر انقلاب العنصر إلى ملاصقه كانقلاب النار هواء ابتداء»؛ اگر عنصری بخواهد به ملاصقش تبدیل شود، ابتدائاً تبدیل میشود. «وَ اِلَی البَعیدِ بِواسِطَةٍ»؛ و به غیر ملاصق که از آن تعبیر میکنیم به بعید، اگر بخواهد تبدیل بشود با واسطه تبدیل میشود. حالا واسطه یکی بیشتر باشد.
«وَ الاَصلُ فیهِ»؛ یعنی قانون در این تبدل و انقلاب این است که « أن غالب الأمر انقلاب العنصر إلى ملاصقه كانقلاب النار هواء ابتداء »؛ غالب این است که عنصری به ملاصقش تبدیل شود ابتدائاً، مثل انقلاب نار و هوا. بله غالب الامر اینطور است، یعنی ممکن است گاهی اتفاق نیفتد، گاهی تبدیل اتفاق نیفتد، پیش نیاید سبب برای تبدیل. تبدیل به ملاصق میشود گفت تبدیل اتفاقی نمیافتد، باید تبدیل به ملاصق اتفاق بیفتد. بله تبدیل به غیر ملاصق اتفاق میافتد، البته با گذراندن تبدیل مناسب. آنجوری که غیر ملاصق میخواهد تبدیل بشود، حتماً باید ملاصق تبدیل مناسب کند؛ یعنی اول باید ملاصق تبدیل بشود این شکل این عنصر به ملاصقش، بعداً تبدیل بشود به غیر مناسب. آنجایی که تبدیل به غیر ملاصق برایش صورت میگیرد، حتماً باید تبدیل به ملاصق انجام بشود، بعد تبدیل به غیر مناسب.
«وَ اِلَی البَعیدِ بِواسِطَةٍ»؛ و انقلاب عنصر است به بعید با واسطه. تا اینجا ادعا بود. اول ادعا کرد و با مثال بیان کرد، ادعا کرد به صورت قاعده بیان کرد. حالا میخواهد دلیل بیاورد. دلیلش دلیلهای تجربی است، یعنی دلیلهای شهودی است که دلیل عقلی لازم نیست. زیاد ایشان را ارجاع میدهد به تجربههایی که خودمان در طول عمرمان داریم. میگوید این تجربهها دلیل بر حقانیت ادعای ماست. تجربه دیگر مجبور که به گفت خواجه گفتن ندارد، اشاره هم کردند.
« و يدل على انقلاب كل واحد منها إلى صاحبه »؛ و دلالت میکند بر انقلاب هر یک از این عناصر به عناصر دیگر، « ما يشاهد من صيرورة النار هواء عند الانطفاء »؛ دلیل ما شاهد است، یعنی مشهودات خود که مشاهده میشود. یعنی ادله عقلی نداریم، دلیل آن دلیل شهودی و تجربه است. آن چیزی که مشاهده میشود عبارت از اینهاست دیگر، مشاهدات را ذکر میکند:
۱. « صيرورة النار هواء عند الانطفاء »؛ ما میبینیم آتش تبدیل به هوا میشود وقتی آتش خاموش میشود. حین خاموش شدن، وقتی آتش خاموش میشود میبینید که تبدیل به هوا شد.
۲. « و صيرورة الهواء نارا عند إلحاح النفخ »؛ میگوید هوا را گاهی تبدیل به آتش میکنیم. چطور؟ در کوره زغال را میگذاریم و اینها را سرخش میکنیم و نه که مشتعلش کنیم، بعد میدمیم که کوره البته با فوت نمیشود، با آن وسیلهای که هست که به آن میگویند دمه، با آن میدمند به هوا پیدا میشود.
میبینید که این زغال سرخ شده مشتعل میشود. مشتعل میشود یعنی چی؟ یعنی هوایی که مجاور این زغال بود تبدیل به آتش میشود. هوا تبدیل به آتش میشود، یعنی آن زغال هوا را آماده میکند، آن دمیدن هم که پشت سرش میآید آن قوه موجود در هوا را فعلیت میدهد. قوه هوا قوه دارد که آتش شود. این عامل که دمیدن است آن قوه را به فعلیت تبدیل میکند، یعنی هوا میشود آتش.
« و صيرورة الهواء نارا عند إلحاح النفخ »؛ در وقتی که دمیدن را اصرار میکنیم، یعنی دمیدن پیدرپی و شدید را انجام میدهیم، در چنین حالتی آن هوا تبدیل به آتش میشود.
۳. « و صيرورة الهواء ماء عند حصول البرد في الجو »؛ هوا را میشود تبدیل به آب کرد. ببینید مجاور را دارد به مجاور تبدیل میکند، ملاصق را به ملاصق تبدیل میکند. و شما میتوانید غیر ملاصق را هم به غیر ملاصق تبدیل کنید؛ همان را اول تبدیل به هوا کنید، بعد هوا را تبدیل به آب کنید.
«وَ صَیرورَةِ الهَواءِ ماءً»؛ این در چه وقتی حاصل میشود؟ «عِندَ حُصولِ بَردٍ»؛ وقتی که در هوا سرما حاصل میشود، آن بخارات معلق در هوا که به صورت ابرند منعقد میشوند و آن ابر منعقد شده ابر بارانی میشود و باران میبارد. هوا که به صورت بخار بود منعقد میشود و باران میبارد. باران آن آبی است که تبدل یافته از هواست، تبدل یافته از بخارات موجود در هواست.
اما به شرط که اینطور گفتم: «وَ صَیرورَةِ الهَواءِ ماءً عِندَ حُصولِ بَردٍ»؛ وقتی که یعنی هوا سرد میشود و انعقاد، انعقاد سحاب، آن قطره باران محقق میشود. چون همه که تبدیل به باران نمیشوند، بعضیهایش تبدیل به باران میشود.
« و انعقاد السحاب الماطر من غير وصول بخار إليه »[2] ؛ بدون اینکه بخاری به این ابر برسد. که اگر بخار به ابر برسد دوباره ابر گرم میشود و از آن حالت انعقاد درمیآید. دیگر بخار به آن نمیرسد، بخارها در آن طبقات زیرین هوا محبوس میمانند، آن ابری که منعقد شده همچنان به انعقاد خودش ادامه میدهد و تبدیل به باران میشود.
۴. « و صيرورة الماء هواء عند إسخانه، »؛ بیان کردیم سومی را دارد میگوید، دومی عکس اولی بود، چهارمی عکس سومی است.
«وَ صَیرورَةِ الماءِ هَواءً»؛ آب را میشود تبدیل به هوا کرد. « عند إسخانه »؛ وقتی گرمش میکنیم. آب را گرم میکنیم تبدیل به بخار میشود. بخار را اگر دو مرتبه بیشتر گرم کنید، آن ذرات ریز آبی که در آن هست خشک میشود و کل بخار تبدیل به هوا میشود.
۵. « و صيرورة الماء أرضا كما يعقد أهل الحيل المياه الجارية أحجارا صلبة »؛ این آب تبدیل به زمین میشود. بیان کردیم به صورت طبیعی در بعضی چشمهها اتفاق میافتد که مرحوم علامه آن را مثال نمیزند، مثال صناعی میزند که خود بشر دخالت میکند و آب تبدیل به سنگ میکند.
« كما يعقد أهل الحيل المياه الجارية أحجارا صلبة »؛ اهل حیل یعنی کسانی که شیمی میدانند، شیمیا بلدند که در مایعات فعل و انفعال ایجاد میکنند. اینها میبندند آبهای جاری را، میبندند اهداف سلمه، سنگهای سفت میکنند. یعنی با آن علومی که بلدند، با آن علمی که بلدند فعل و انفعال ایجاد میکنند تا این آب تبدیل میشود به سنگ سفت.
۶. « و صيرورة الأرض ماء كما يتخذون مياها حارة »؛ گاهی هم میبینیم خاک تبدیل به آب شد، یعنی آن اجزای زمینی تبدیل شدند به آب. مثلاً فلزی را در مایعی حل میکند، بعضی مایعات فلز را میخورند و فلز در آنها حل میشود. همین فلزی که تا حالا جامد بود، با حل شدن در این مایع روان شد. روان بود یعنی چی؟ یعنی تبدیل به آب میشود، تبدیل به مایع میشود. پس ارض تبدیل شد به ماء.
« و صيرورة الأرض ماء كما يتخذون مياها حارة »؛ آبهای داغی را میگیرند، یعنی هم «مِیاهٍ حارَّةٍ»؛ یعنی آبهای داغی را فراهم میکنند، همین اهل حیل.
« و يحلون فيها أجسادا صلبة حجرية حتى تصير مياها جارية »؛ حل میکنند در این آبهای داغ اجسادی را از آن فلزات نمیگوید، میگوید جامداتی را که سختاند و حالت سنگی دارند، اینها را حل میکنند. « حتى تصير مياها جارية »؛ تأثیر آن اجساد که زمینی هستند تأثیر میاه جاری میشوند، یعنی زمین تبدیل به آب میشود.
پس همه این عناصر قابلاند که به یکی به یکدیگر تبدیل شوند؛ بعضیها به طور طبیعی، بعضی صناعی. البته آنجاهایی هم که طبیعی باشد میتواند به صورت صناعی عمل کنید. یعنی مثلاً آب با خورشید گاهی داغ میشود تبدیل به هوا میشود، گاهی ما با آتش گرمش میکنیم.
یا فرض کنید بخار گاهی به صورت طبیعی در هوا تبدیل به ابر میشود و ابر هم منعقد میشود میشود ابر بارانزا، گاهی هم ما بخاری را در با یک دستگاهی تبرید میکنیم تبدیل به آب میشود. این گاهی مستند انجام میشود، گاهی جای طبیعی است. بالاخره تبدیل عنصری به عنصر دیگر را ما در عالم داریم، چه به صورت طبیعی چه به صورت صناعی. و ۶ تا مثال زدیم، بیش از این هم مثال داریم ولی احتیاجی نیست گفته بشود. چون مثلاً تبدیل آتش به زمین را مرحوم علامه نفرمود، تبدیل آتش به زمین. در حالی که در بین مثالهایش تأثیر نداشت، ولی چون اول تبدیل آتش را به هوا، بعد هوا را به آب، آب را به زمین؛ این را درست است صریحاً در عبارت نیاورد، ولی وقتی مثالها را شما با هم ترکیب کنید این نمونهها از آن درمیآید. نمونههایی که مرحوم علامه رویش تصریح نکرد. پس میشود گفت با این مثالی که مرحوم علامه زده همه نمونهها قابل استفادهاند، ولو به همهشان تصریح نشد.
[سؤال شاگرد: این تصریح بشود باز هم بخار به آن نرسد؟]
پاسخ: اگر بخار به ابر برسد، دوباره از حالت انعقاد در میاد. چون بخار گرم است، از حالت انعقاد درمیآید. یک ذره بخار به آن برسد به طوری که انعقادش را به هم نزند، آن ضرری ندارد. ولی بخاری که به سمت هوا میرسد، آن به ابر میرسد، به ابر از بارانزا بودن میاندازد. یک بخار خاصی است، بخار شدید زیادی است.
[احکام اختصاصی عناصر: نار]
قال: فالنار حارة يابسة شفافة متحركة بالتبعية لها طبقة واحدة و قوة على إحالة المركب إليها
حالا که احکام کلی عناصر را، احکام مشترک عناصر را گفتیم (گفتیم همهشان کرویاند، مشترک بین همهشان؛ گفتیم همهشان قابل انقلاب به یکدیگرند، این هم مشترک بود)، بعد از اینکه احکام مشترک را بیان کردیم، حالا میخواهیم حکمهای مخصوص را بیان کنیم. لذا چهار تا عنصر جدا و جدا ذکر میکنیم و برای هر کدام احکام مخصوصش را میآوریم. از بالا شروع میکنیم، نار را اول میرویم، بعد هوا، بعد آب، آخر سر هم زمین.
در مورد نار ۶ تا حکم مرحوم خواجه ذکر میکنند که مرحوم علامه هم توضیح میدهد. من این ۶ تا را در عبارت خواجه میخوانم و معنا میکنم، بعد توضیح یکییکی در عبارت علامه می آورم. میگویند:
«فَالنّارُ»؛ نار ۶ تا حکم دارد:
۱. «حارَّةٌ»؛ گرم است، این روشن.
۲. «یابِسَةٌ»؛ خشک است.
خشک یعنی سفت، یا خشک یعنی به چیز دیگر نمیچسبد. این را بعداً بیان میکند. یا خشک به معنی سفت نیست، خشک به معنی سفت نیست، خشک به معنای این است که به دیگر نمیچسبد. آنی که رطوبت داشته باشد قابل هست که به دیگر بچسبد، اما یابس نمیچسبد.
۳. «شَفّافَةٌ»؛ شفاف هست، یعنی بیرنگ است. شما آتشهایی را میبینید که رنگ سرخ دیده میشوند، اینها مخلوط دارند، آتش خالص نیستند. آنهایی که آبیرنگاند، آنها مخلوط دارند. البته گفته میشود مخلوط آتش آبی کمتر از مخلوط آتش سرخ است، و لذا آتش آبی را میگویند داغتر از آتش سرخ است چون خالصتر است.
اینکه هر شعلهای را نگاه کنید [رنگ] ندارد، یکخورده بالاترش را نگاه کنید آبی، بالاترش را نگاه کنید قرمز است، یکخورده بالاترش دود میزند سیاه. ولی آن بیخ شعله رنگ ندارد. به قول اینها اصول شعله، اصول جمع اصل، اصل بیخ شعله رنگ ندارد، خالص خالص است. و ما بحثمان بر خالص است. این احکامی که داریم ذکر میکنیم برای نار خالص است، نه برای ناری که مخلوط است. ناری که مخلوط است حکمش ممکن است عوض بشود. پس شفاف است.
۴. «مُتَحَرِّکَةٌ»؛ متحرک است. «بِالتَّبَعِیَّةِ»؛ به تبعیت حرکت میکند. چطوری حرکت میکند؟ باید توضیح بدهیم. حرکت میکند به تبعیت، یعنی به تبعیت حرکت فلک. خودش حرکت مستقل و ذاتی ندارد، به تبع فلک حرکت میکند که این انشاءالله توضیح میدهد.
۵. «لَها طَبَقَةٌ واحِدَةٌ»؛ یک طبقه بیشتر ندارد. هوا را بعداً بیان میکنیم که چند طبقه دارد، این یک طبقه بیشتر ندارد. چون هرچه وارد این طبقه میشود تبدیلش میکند به آتش، همه را تبدیل میکند به آتش، طبقه باقی نمیگذارد، همه طبقه میشود آتش.
۶. «وَ لَها قُوَّةٌ»؛ یعنی و لها قوة علی احالة المرکب الیها. ضمیر «الیها» به نار برمیگردد. ضمیر «لها» هم همینطور.
برای نار این نیرو هست که مرکب را به خودش تبدیل کند، یعنی تبدیل به آتش کند. هر مرکبی را که در اختیار آتش قرار میدهی میسوزاندش، میریزدش و تبدیلش میکند به آتش. حتی اگر فلز را در این بگذاری ذوب میکند به آتش. حالا ممکن است آخر سر تفالهای از آن باقی بماند، ولی بالاخره این مقدار سوخته تبدیل به آتش شده. مدت مشتعل بوده، شعله میکشیده، بعداً دیگر سوختش تمام شده، آتش دیگر تبدیل به آتش نشده، یک تفالهای ازش مانده.
توجه ۶ تا حکم داشت، مرحوم علامه میفرماید که « أقول: لما فرغ من الأحكام المشتركة بين العناصر »؛ وقتی مصنف وارد شد از بیان احکامی که مشترک بین عناصر بود، « شرع في البحث عن الكيفيات المختصة بكل عنصر عنصر »؛ شروع کرد در بحث از کیفیاتی که اختصاصی در هر عنصر دارد. این کیفیت مخصوص نار چیست؟ کیفیت مخصوص هوا چیست؟ کیفیت مخصوص آب یا زمین چیست؟ اینها را شروع کرد و ضمناً احکام دیگر را هم میگوید، تنها کیفیت نمیگوید.
« و بدأ بالنار و ذكر من أحكامها ستة: »؛ از نار شروع کرد، یعنی از آن کراتی که به ترتیب قرار گرفتند، از بالاترین کره شروع کرد، از نار شروع کرد. بعد آمد به کره بعدی که هواست، بعد آمد به کره بعدی که آب است، آخر سر هم به کره زمین که آخری است. « و بدأ بالنار و ذكر من أحكامها ستة »؛ و ذکر کرد از احکام نار شش تا را.
[حکم اول: حرارت]
گفت حکم اول این است که نار حارّ است.
میفرماید به چه دلیل حارّ است؟ شما که کره نار را ندیدید و نتوانستید لمسش کنید، چطوری میگویید حارّ است؟
ایشان میفرماید نارهایی که در نزد ما هستند، با اینکه خالص نیستند (ما این را میدانیم نارهایی که عندنا هستند داغاند)، با اینکه مخلوط دارند، با آن مخلوط تا حدی خنکش میکند، بالاخره مخلوط دارند. مخلوطشان خاک است، خاک داغ نیست؛ یا مخلوطشان هواست، هوا داغ نیست. ولی میبینید که آتش با وجود این دو مخلوطی که هیچکدامشان داغ نیستند، باز هم داغ است. آتش با وجود این دو مخلوط داغ است. خب اگر آتشی خالص باشد، این دو مخلوط را نداشته باشد، به طریق اولی داغ است، داغتر هم هست. ما با کمک تجربهای که نسبت به این نار موجود عندنا داریم که ضمیمه اینکه نار بالا را خالص میدانیم، ثابت میکنیم که نار بالا هم حرارت دارد.
« الأول: أنها حارة و الحس يدل على حرارة النار الموجودة عندنا، »؛ و حس دلالت میکند بر حرارت ناری که موجود است عندنا.
أما النار البسيطة التي هي الفلك الأثير
و اما نار بسیط، آن چراغ فرمان همین طبیعت ناری را دارد، مخلوطها را هم ندارد. اگر طبیعت ناری را دارد پس داغ است، مخلوط را ندارد یعنی این داغی کم نشده. بنابراین اگر نار بالا داخل نار خالصی که در بالای عناصر است، به طریق اولی حارّ است. چون خالص است، چیزی که خنکش کند درش وجود ندارد. آن نامیدهای که فلک اثیر اطلاق میشود، خود آتش را به آن میگویند فلک اثیر یا کره اثیر. البته گاهی بر افلاک هم اثیر گفته میشود، اثیر بر افلاک هم اطلاق شده، داریم به کره نار الان نشان دارد اصطلاح میکند.
« نها كذلك لوجود الطبيعة خالية عن العائق و لبساطتها »؛ یعنی نار بسیط هم حارّ است، کذلک یعنی حارّ است مثل نار موجود عندناست. چرا حارّ است؟ «لِوُجودِ الطَّبیعَةِ»؛ چون مقتضی حرارت را دارد که همان ماهیت باشد، صورت ناریه باشد.
« خالية عن العائق »؛ و مانع از حرارت را که آن مخلوطات است ندارد. هم دارای مقتضی است، هم فاقد مانع است. چیزی که مقتضی را دارد و مانع را ندارد، قطعاً موجود است؛ یعنی حرارتی که مقتضیاش هست، مانعش نیست، قطعاً موجود است. پس نار خالص موجود در فوق حرارت دارد. اما به آنهایی که اثیر نامیده میشود، آن هم حرارت دارد به این دلیل: «لِوُجودِ الطَّبیعَةِ»؛ طبیعت یعنی آن صورت ناریه که مقتضی حرارت است موجود است، پس مقتضی موجود است. «خالِیَةً عَنِ العائِقِ»؛ در حالی که خالی از عایق است، یعنی مانعی که باعث خنکیاش بشود در آن وجود ندارد. فقط مقتضی تنهاست، پس باید حرارت شدید باشد. حرارت هست، آن هم شدید.
«وَ لِبَساطَتِها»؛ این دلیل دیگر است از حرارت نار. همین دلیلی که من از خارج میگفتم. دلیل اول را صریحاً نگفتم، اما دلیل دوم را گفتم.
«وَ لِبَساطَتِها»؛ یعنی اینکه هیچ مخلوط ندارد. وقتی مخلوط نداشت، حرارت برایش حاصل است. چون این مخلوط هست که حرارت را ممکن است کم کند یا حتی ممکن است مثلاً حرارت را از بین ببرد. ولی وقتی مخلوط وجود نداشت و این نار یکدست بود، دیگر حرارتش هم کم نمیشود، حرارت برایش هست به همان درجه عالیه.
« فإن الحرارة موجودة في النار التي عندنا مع امتزاجها بالضد »؛ با اینکه ممتزج به ضد است، یعنی ممتزج به چیزهایی که باردند، حرارت ندارند بلکه برودت دارند. با اینکه ممتزج به ضد است، یعنی ممتزج با باردهاست، با وجود این میبینیم که داغ است.
« فكيف بالنار الصرفة »؛ چگونه آن وقتی که خالصاً نار است حرارت نداشته باشد؟ اگر ناری که مخلوط شده با باردها حرارت دارد، آن ناری که صرف است و مخلوط با باردها نشده به طریق اولی حرارت دارد. پس ثابت شد که ناری که در فوق ماست، این حکم اول را یعنی حرارت را دارد.
[حکم دوم: یبوست]
« الثاني: أنها يابسة و هو معلوم بالحس أيضا إن عني باليبوسة ما لا يلتصق بغيره، »؛
یعنی نار کیفیت دیگرش یبوست است. یبوست به چه معناست؟ میفرماید که یبوست را معنا میکند همانطور که اشاره کردم: یکی شیئی را میگوییم یابس که نچسبد به جای دیگر، مجاور بشود اما ملاصق نشود. روغنی را شما با هر چیز دیگری که مقرون کنید میبینید میچسبد، نمیشناسد؛ معلوم میشود یابس نیست. اما یک معنای دیگر برای یبوست داریم که سفتی و سختی است. گفته میشود که سنگ یابس است، یعنی نقشی را دیر قبول میکند، سخت نقشی را که قبول میکند. آتش اینچنین نیست. پس یبوست دو معنا دارد: یک معنایش برای آتش حاصل است، یک معنایش از آتش منتفی است. اگر ما معنای اول را اراده کنیم، حکم میکنیم که نار یابس است. اگر معنای دوم یبوست را اراده کنیم، حکم میکنیم که نار یابس نیست.
« أنها يابسة و هو معلوم بالحس أيضا »؛ یعنی در حرارت همانطور که حرارت بالحس معلوم است، یبوست نار هم به حس معلوم است. یعنی ما خودمان حس میکنیم که این نار به چیز دیگر نمیچسبد.
« إن عني باليبوسة ما لا يلتصق بغيره »؛ میشود اینجا یبوست را تفسیر کنیم به عدم ملاصقه به غیر. اگر تفسیر کنیم از یابس چیزی را که به غیرش ملتصف نمیشود و نمیچسبد، اگر از یابس این معنا را اراده کنیم، میتوانیم بگوییم نار یابس است.
« أما إن عني بها ما يعسر تشكله بالأشكال القريبة »؛
اما اگر تفسیر شود به یبوست به عسر تشکل، اشکال چیزی که چیزی است که تشکل کردنش با اشکال مشکل باشد، سخت باشد، نتوانید اشکال را بر آن وارد کنیم مگر به سختی.
« بالأشكال القريبة »؛ یعنی اشکالی که با هم نزدیک و قابلاند که به همدیگر تبدیل بشوند، یعنی یک چیز بدندیدنی قرار میگیرد. اگر مرادمان از یابس این باشد، « فالنار ليست يابسة بهذا المعنى. »؛ پس آتش یابس به این معنا نیست.
مطلب دوم تمام شد.
[حکم سوم: شفافیت]
مطلب سوم این است که آتش شفاف است، یعنی بیرنگ است.
دلیل بر اینکه بیرنگ است این است که ما با اینکه میدانیم آتش بین زمین و بین افلاک فاصله است، میبینیم که ما کواکب در افلاک را میتوانیم مشاهده کنیم. پس معلوم میشود که این وسط بوده مانع دید ما نشده، بلکه مثل شیشه بوده که آن طرفش را میتوانستیم ببینیم. نار شفاف است. اگر نار ملون بود نمیگذاشت ماورای خودش که افلاک باشند یا کواکب باشند دیده شود. در حالی که ما کواکب را میبینیم، پس معلوم میشود نار مانع از رؤیت نشده، یعنی بیرنگ بوده، شفاف بوده است.
«الثّالِثُ: اَنَّها شَفّافَةٌ»؛ آتش شفاف است.
«وَ اِلّا»؛ یعنی اگر شفاف نبود بلکه ملون بود،
« لحجبت الثوابت عن الأبصار »؛
در حد ثوابت، یعنی آن ستارههای ثابت را از ابصار میپوشاند، نمیگذاشت آنها را ببینیم. در حالی که نپوشانده و اجازه رؤیت داده، پس معلوم میشود ملون نیست بلکه شفاف است. این دلیل اول بود که به صورت قیاس استثنایی آمد:
«وَ اِلّا»؛ یعنی اگر شفاف نبود، این مقدم، « لحجبت الثوابت عن الأبصار »؛ این تالی. بعد میگوییم تالی باطل است چون مانع دیدن ابصار نیست. نتیجه میگیریم پس مقدم یعنی شفاف نبودن هم باطل است، چرا شفاف است.
« و لأن النار كلما كانت أقرب إلى الشفافية كانت أقوى كما في أصول الشعل »؛ این دلیل دوم است. نار شفاف هست به دلیل اینکه هرچه شفافتر میشود، هرچه شفافتر میشود حرارتش قویتر میشود، ناریتش قویتر میشود. معلوم میشود که آن نار اصلی که حرارتش بیش از همه است، شفافیتش بیش از همه است.
ما این نارهایی که در دستمان است نگاه میکنیم، هرچه شفافتر بشود بیشتر هم آتش سرخ حرارت دارد. یکخورده شفافش میکنیم، از سرخیاش میبریم به سمت آبی بودن میبریم، میبینیم داغتر شد. بیشتر شفافش میکنیم که کاملاً آبیاش هم از دست بدهد، بیرنگ بشود، میبینیم دیگر خیلی قوی شد، مثل اصول شعله، ریشه شعلهها.
خب پس توجه میکنید که هرچه هرچه نار شفافتر میشود، قویتر میشود. ناری که فوق ماست خیلی قوی است، پس شفافیتش زیاد است. قویتر از بقیه نارهاست، پس شفافتر از بقیه نارهاست. چون بین شفافیت و قوت رابطه مستقیم برقرار میگیرد. هرچه نار شفافتر میشد قویتر میشد. خب این رابطه مستقیم برقرار است. اگر رابطه مستقیم برقرار است، میتوانیم از شفافیت به حرارت برسیم، از حرارت هم به شفافیت برسیم. میگوییم هر آتشی که حرارتش بیشتر است شفافتر است، یا هر آتشی که شفافیتش بیشتر است داغتر است. در اصول شعله هم همینطور است. شما اصول شعله را ملاحظه کنید، حرارتش بیشتر است، شفافیتش بیشتر است. پس هر جا که ناریت قویتر شد، شفافتر خواهد بود. ناری که فوق این عناصر است از همه نارها قویتر است، پس از همه شفافتر است.
« كما في أصول الشعل »؛ کما که اصول شعله. از اینجا نتیجه میگیریم که هرچه که آتش قویتر بشود شفافتر میشود.
« و لأن النار كلما كانت أقرب إلى الشفافية كانت أقوى »؛ قوتش از همه بیشتر است، یعنی از همه نارها بیشتر است، « الشفافية كانت أقوى »؛ پس شفافیتش هم از همه نارها بیشتر است. بنابراین ثابت شد که کره نار شفاف است.
[حکم چهارم: حرکت تبعی]
حکم چهارم این است که نار به تبعیت فلک حرکت میکند.
این دو تا مطلب است:
• یکی اینکه نار حرکت میکند،
• یکی آن که به تبع فلک حرکت میکند.
هر دو مطلب باید اثبات بشود: هم حرکت نار، هم تابع حرکت فلک بودن حرکتش.
اما حرکت نار را اینطوری ثابت کردند که شهاب حرکت میکند و جایگاه شهاب کره نار است. اگر شهاب در کره نار حرکت میکند، کشف میکنیم که نار هم دارد حرکت میکند. شهاب عبارت هست از به قول قدیمیها عبارت است از مجموعه دود و هوا و اینها که با هم مخلوط شدند و به سمت بالا رفتند. این دود وقتی وارد کره نار میشود مشتعل میشود و حرکت میکند. دیدید که وقتی هوا را ملاحظه میکنید میبینید که یک آتشی به سرعت رد شد.
امروزه میگویند این سنگهای سرگردانی است که وارد جو زمین میشوند و چون سریعاً در جو حرکت میکنند مشتعل میشوند و بعد هم که از جو بیرون رفتند خاموش میشوند.
توجیه دیروز این بود که دخان و هوا و اینها با هم مخلوط، بخار و اینها با هم مخلوط میشوند میروند بالا. وقتی وارد کره نار میشوند مشتعل میشوند، حرکتشان را ما میبینیم.
البته خواجه در اشارات بیان میکند که در واقع شهاب حرکت نمیکند، الان هم مرحوم علامه اشاره میکند. مرحوم خواجه در اشارات میگوید این دود متراکم که وارد کره نار میشود مشتعل میشود. مشتعل که شد شعله ش دیده میشود.
چرا؟ چون مخلوط دارد. خالص میشود چون دود و اینها مخلوط است. در وقتی که آتش مخلوط بشود رنگی میشود. آن آتش بالا بسیار است، آن مخلوطها را همه را تبدیل به آتش میکند، همه را مشتعل میکند، همه را تبدیل به آتش میکند و همه میشود آتش خالص. وقتی آتش خالص شد میشود دیگر دیده نمیشود. شهاب اول دیده میشود، بعداً دیده نمیشود. آن اول که دیده میشود به خاطر اینکه رنگی است یا به خاطر اینکه مخلوط دارد. مخلوطش دارد میسوزد، آن مخلوط است که دارد میسوزد دیده میشود. وقتی آن مخلوطات که سوختند تبدیل به آتش خالص میشوند، آتش خالص رنگ ندارد، رنگ این شهاب از بین میرود. وقتی رنگش از بین رفت دیگر دیده نمیشود. وقتی شفاف شد دیگر دیده نمیشود.
امروزیها میگویند وقتی خاموش شد دیگر دیده نمیشود. سنگ وقتی آمد در جو مشتعل میشد، وقتی رفت بیرون خاموش میشود. خاموش میشد دیده نمیشود. آنها میگویند این مجموعه متراکم وقتی تبدیل به آتش شد دیگر دیده نمیشود. تا وقتی مشتعل شده دیده میشود، وقتی تبدیل به آتش خالص شد دیگر دیده نمیشود.
حالا ما آن نظر دیروزی را داریم بیان میکنیم. شهاب حرکت میکند در نار. قبل از اینکه به کره نار برسد شهاب نیست، وقتی وارد کره نار شد شهاب میشود و حرکت میکند. حرکت نشان میدهد که آتش دارد حرکت میکند، که این شهاب موجودی دارد حرکت میکند. پس حرکت آتش را، یعنی کره را، به توسط حرکت شهاب ما کشف میکنیم.
تا اینجا مطلب روشن است که حرکت شهاب باعث کشف از حرکت نار میشود. پس کره نار متحرک است.
مطلب دوم ما این بود که حرکتش حرکت تبعی است، یعنی به تبع حرکت میکند. این را باید ثابت کنیم. این را اینطوری ثابت میکنند که نار ملاصق فلک است، یعنی این نیست که مستقل باشد، چسبیده. هر قسمت از نار چسبیده به قسمتی از فلک. وقتی فلک حرکت میکند، این قسمتهای چسبیده را هم با خودش حرکت میدهد. اگر آتش آنجا آزاد بود، چنانچه اینجا آزاد است، اگر در آنجا آزاد بود به فلک نچسبیده بود، خودش میتوانست حرکت درآید بکند. اما حالا که به فلک چسبیده، وقتی فلک حرکت میکند او را با خودش حرکت میدهد.
مثل اینکه مثلاً فرض کنید یک سنگ آسیا را شما رنگ زدید، وقتی این سنگ دارد میچرخد آن رنگ هم دارد میچرخد. آتش برای فلک قمر اینچنین است، یعنی به منزله رنگ چسبیده به فلک. بنابراین وقتی فلک قمر حرکت میکند، این آتش هم به تبع حرکت میکند.
البته فلک قمر حرکتی دارد به تبع فلک الافلاک، نه فلک قمر. همه افلاک یک حرکتی دارند به تبع فلک الافلاک که هر شبانهروز یک بار دور زمین میچرخد. که فلک الافلاک سریعترین فلک است، یک ۲۴ ساعت کل دور زمین را میزند. بقیه افلاک حرکات کند دارند؛ مثلاً خورشید ۳۶۵ روز یک دور زمین را میزند، ماه ۲۹ روز یک دور میزند، بعضیها کمتر از ۳۶۰، بیشتر. بالاخره هر فلکی یک مدت مخصوصی طول میکشد تا دور بزند. ولی فلک الافلاک ۲۴ ساعته دور میزند و همه افلاک را هم ۲۴ ساعت یک بار دور زمین میچرخاند. که این حرکتها برای افلاک حرکتهای تبعیاند، حرکت مستقل هر کدام زمان مخصوص دارد. حرکت تبعیشان هم ۲۴ ساعت یک بار است. کره نار به حرکت تبعی حرکت میکند، هر ۲۴ ساعت یک بار دور زمین میزند. حرکت استقلالی هم ندارد. بقیه افلاک حرکت مستقل هم دارند علاوه بر حرکت تبعی، ولی کره نار فقط حرکت تبعی دارد. البته به فلک نهم نچسبیده، چون مجاور فلک قمر است، یعنی مجاور فلک اول است. ولی فلک اول به تبع فلک نهم ۲۴ ساعت دارد میزند. این آتش هم که به فلک اول (فلک قمر) چسبیده، آن هم به تبع فلک قمر و نتیجتاً به تبع فلک نهم یک دور زمین میچرخد. در هر زمانی که از کره نار حرکت دارد، آن هم حرکت تبعی.
« الرابع: أنها متحركة بالتبعية و هو حكم ظني لأنهم لما رأوا الشهب متحركة حكموا بحركة كرة النار ثم طلبوا العلة »؛
حکم چهارم نار این است که نار متحرک است به تبعیت، یعنی به تبع حرکت فلک. کدام فلک؟ به ظاهر فلک اول، در باطن فلک الافلاک. در واقع به تبع فلک الافلاک میچرخد، ولی در ظاهر به تبع فلک قمر میچرخد که خود فلک قمر هم به تبع فلک الافلاک دور زمین میچرخد.
اینکه ما گفتیم نار حرکت تبعی دارد، حکم ظنی است، استدلال برهان عقلی برایش نداریم، دلیل خطابی برایش داریم.
همینی که الان میخوانیم که بیان کردم: «لِاَنَّهُم»؛ یعنی منجمین، « لما رأوا الشهب متحركة »؛ چون دیدند که شهاب حرکت میکند و جایگاه شهاب هم به بیانی که کردند نار است، فهمیدند و حکم کردند به اینکه نار هم حرکت میکند. برای شهاب حرکت مستقل قائل نبودند، گفتند که این شهاب در کره نار است، اگر دارد حرکت میکند در واقع کره نار دارد حرکت میکند که شهاب باهاش دارد حرکت میکند.
بعد حالا علت حرکت نار چیست؟ تا اینجا ثابت شد که نار حرکت میکند.
«ثُمَّ طَلَبوا العِلَّةَ»؛ یعنی طلب کردند علت حرکت نار را. چرا نار حرکت میکند؟
دلیلشان این بود که چون فلک حرکت میکند و نار هم به فلک چسبیده.
« فقالوا إن كل جزء من الفلك تعين مكانا لجزء من النار »؛
هر جزئی از فلک مکان جزئی از نار را تعیین میکند، که آن جزئی از نار فقط باید مکانش در این قسمت از فلک باشد، جزء دیگر مکانش در قسمت دیگر فلک باشد. همینجور اجزای نار و اجزای فلک با هم جفت شدند و جایشان معین بشود در فلک. وقتی فلک دارد حرکت میکند، این اجزای چسبیده را هم با خودش دارد حرکت میدهد.
« فإذا انتقل ذلك الجزء انتقل المتمكن فيه كالساكن في السفينة »؛ اگر این جزء از فلک (جزء یعنی جزء از فلک) انتقال پیدا کرد، « انتقل المتمكن فيه »؛ انتقال پیدا میکند آنی که مکان گرفته در این فلک یا در این جزء فلک. موجودی که در این جزء فلک مکان گرفته چیست؟ آتش است.
آتش هم حرکت میکند. مثل کسی که ساکن است در کشتی، آن شخصی که در کشتی نشسته با حرکت کشتی دارد حرکت میکند. خودش حرکت نمیکند، خودش در صندلی که نشسته ثابت است، ولی چون این کشتی دارد روی دریا نقل مکان میکند، این انسان هم به تبع نقل مکان میکند. همین وضع در آتش و فلک هست. چون فلک دارد حرکت میکند، این آتش هم که روی صندلی خاص فلک نشسته بود دارد حرکت میکند. این قسمت آتش دیگر که روی صندلی دیگر نشسته بود دارد حرکت میکند. حرکت از اجزای آتش که هر کدام در یک جای خاصی از فلک قرار گرفتند، مثل مسافرهایی هستند که روی صندلیهای کشتی نشستند. وقتی کشتی حرکت میکند، مسافران به عرض او حرکت میکنند. وقتی فلک حرکت میکند، آتش هم که در فلک قرار دارد و به فلک چسبیده، به طرف فلک حرکت میکند.
مرحوم علامه میفرماید: و هذا ضعيف
این دلیل ضعیف است.
برای اثبات چهارم (یعنی متحرک تبعی بودن) اقامه کردند، دلیلی است ضعیف.
دلیلی که ایشان میآورد این است که شهاب حرکت واحد ندارد. بیانی که ما کردیم این بود که شهاب حرکت ندارد، اما بیانی که ایشان میکند این است که شهاب حرکت واحده ندارد. کره نار به تبع فلک حرکت واحده میکند، چون فلک حرکت ۲۴ ساعتهای که دور زمین میکند حرکت واحده است. حرکت مستقل مثلاً کواکب خمسه که قبلاً گفتیم حرکت به سمت مشرق است، گاهی به سمت مغرب، گاهی هم به نظر میرسد که وایساده اصلاً حرکت نمیکند، گاهی حرکت اوج است، گاهی حرکت حضیض است؛ اینها را قبلاً اشاره کردیم. اما اینکه کواکب با حرکت استقلالیشان حرکتهای مختلف دارند، به حرکت تبعی فقط یک حرکت دارند و آن حرکتی است که فلک الافلاک میکند، حرکت شبانهروز یک دور به زمین میچرخد. نار هم چون حرکتش تبعی است، حرکت فلک الافلاک است، حرکات متعدد نیست، یک حرکت بیشتر نیست. در حالی که شهاب حرکتهای متعدد دارد. معلوم میشود که حرکتش به خاطر حرکت نار نیست. اگر حرکت شهاب به توسط حرکت نار بود، چون نار حرکت واحد دارد، شهاب هم حرکت واحد میداشت. در اینکه شهاب حرکتهای متعدد دارد، حرکتش به طرف حرکت نار نیست تا شما به کمک حرکت شهاب حرکت نار را نتیجه بگیرید و کشف بدهید. آن حرکت سرعت نفی شده است.
پس توجه کنید دلیلی که گروه اول آورده بودند بر حرکت نار، حرکت شهاب بود. مرحوم علامه میخواهد بفرماید که حرکت شهاب به حرکت نار ربطی ندارد، چون حرکت نار حرکت واحده است و حرکت شهاب حرکت مختلفه است. از اینجا میفرماید که شهاب به حرکت نار حرکت نمیکند تا از حرکت شهاب حرکت نار را کشف کنیم.
«وَ هذا ضَعیفٌ»؛ هذا یعنی این استدلال ضعیف است.
« لأن الشهب لا تتحرك إلى جهة واحدة »؛ شهابها حرکت واحد ندارند، « بل قد يكون إلى الشمال تارة و إلى الجنوب أخرى »؛ اگر اینطور است، پس حرکتش از حرکت نار نیست و نمیتواند کاشف از حرکت نار باشد.
خب از شهاب نتوانستند دلیل بیاورند بر حرکت. بعد گفتیم خود نار حرکت میکند، علت حرکتش را هم بیان کردیم، منتها گفتیم حرکتش استقلالی نیست، علت ظاهری حرکت فلک است. ایشان در آن علت هم خدشه میکند. همانطور که در کاشفیت حرکت شهاب از حرکت نار خدشه کرد، در علتی هم که برای حرکت نار ذکر کردند خدشه میکند. علت این بود که نار چسبیده به فلک، وقتی فلک حرکت میکند نار هم حرکت میکند. خب ما میگوییم که نار هم چسبیده به هواست، وقتی فلک حرکت میکند و نار را حرکت میدهد، نار هم با حرکتش باید هوا را حرکت بدهد. پس هوا هم با آب چسبیده، پس هوا با حرکتش باید آب را حرکت بدهد. و بعد هم آب با حرکتش باید زمین را حرکت بدهد. و روی زمین به مبنای قدیمیها ثابت شده حرکت نمیشود. پس اگر علت حرکت نار توجیهش این باشد که شما گفتید، باعث حرکت هوا و بعد هم آب و بعد هم زمین میشود. حالا حرکت هوا مشکل ندارد، ولی حرکت زمین مشکل است؛ ثابت شده که زمین حرکت نمیکند.
« و ما ذكروه من العلة فهو بعيد »؛
آن علتی که برای حرکت نار ذکر کردند برای اینکه ثابت کنند که نار به تبع فلک حرکت میکند، علتی ذکر کردند، این علت هم ضعیف است.
«وَ اِلّا»؛ یعنی اگر علت درست باشد و مجاورت نار با فلک باعث شود که فلک نار را حرکت دهد، خب مجاورت نار با هوا باعث میشود که نار هوا را حرکت دهد. آخر به زمین منتهی میشویم، لازم نیست که زمین حرکت کند باشد.
اما نظر شما «وَ اِلّا»؛ یعنی اگر این علت درست باشد، « لزم حركة كرة الهواء و الماء و الأرض »؛ لازم است که کره هوا حرکت کند، کره ماء هم حرکت کند. و این خلاف واقع است، چون واقع این است که حرکت نمیکند. این یک دلیل بر رد این علت.
دلیل دوم: شما گفتید که شما گفتید که فلک اجزا دارد و هر جزئی مکان جزئی از آتش را تعیین میکند. یعنی هر جزئی از فلک میشود مکان برای جزئی از آتش و در نتیجه آن جزء از آتش را یا مکان آن جزء از آتش را تعیین میکند. ما میگوییم فلک جزء ندارد که بخواهد هر جزئش مکان قرار بگیرد برای جزئی از آتش و به این ترتیب مکان اجزای آتش را تعیین کند. که اصلاً جزء در فلک نیست. ولی جزء، بله جزء فرضی دارد.
متکلمین میگویند که فلک جزء ندارد. جزء فرضی که ایشان میفرماید، جزءهای فرضی با هم برابر است، یکسان است، اختلافی بینشان نیست. چون اختلافی بینشان نیست، پس نمیتوانند مکانهای مختلف برای آتش یا اجزای آتش قرار بگیرند. چون ایشان اختلافی نیست، نسبت هر جزء فرضی به این قسمت از آتش و به آن قسمت از آتش مساوی است. چطور اینکه نسبتش به همه مساوی است میتواند این جزء آتش را تعیین کند و از آن جزء دیگر جدا کند؟ اگر خودش معین نیست، چطوری میتواند آتش را معین کند؟ اگر اجزای فلک اجزای معینی نیستند، چطوری میتواند اجزای آتش را تعیین کند؟
« مع أن الفلك بسيط لا جزء له »؛ فلک بسیط است و برایش جزء نیست. جزء نیستش که میگوید جزء خارجی نیست، ولی جزء فرضی که هست. میتوانیم فلکی را که بسیط است با فرض خودمان تجزیه کنیم، با ذهنمان تجزیه کنیم، با فرضمان تجزیه کنیم و هر جزئی را از جزئی دیگر جدا بگیریم. ایشان میفرماید فرضاً اگر برای فلک اجزایی شود، تمام این اجزا با هم مساویاند.
« و لو فرض له أجزاء لكانت متساوية فكيف يصح اختلافها في كون بعضها مكانا لبعض أجزاء النار البسيطة و البعض الآخر مكانا للآخر. »؛ اگر متساوی است، پس تصور اختلاف این اجزا در اینکه بعضیهایشان مکان باشند به بعضی اجزای نار، و بعضی دیگر مکان باشند به جزء دیگر از اجزای نار که شما میگویید. شما میگویید که این اجزای فلک هر کدامشان مکان خاصاند برای جزء نار است. خب وقتی که این اجزا فرضی باشند و همه با هم مساوی باشند، نسبت هر جزء از اجزای فلک به تمام اجزای نار مساوی است. اگر نسبتش مساوی است، چطوری میتواند این نار را تعیین کند؟ چطوری میتواند مکانهای مختلف برای نارهای مختلف اجزا و اینها اختلاف از کجا میآید؟ اینکه مکان میشود برای این جزء با آن یکی که مکان میشود برای جزء دیگر است فرق میکند. و اینها نمیتوانست مکان را تعیین کند.
این فرق و اختلاف از کجا آمد؟ با اینکه اجزای فرضی فلک مساویاند، چگونه توانستند مختلف بشوند و در نتیجه آن اجزای آتشی را که در خودشان قرار میگیرند مختلف کنند؟ مکان آن اجزا را مختلف کنند. اگر با هم مساویاند نمیتوانند منشأ اختلاف بشوند.
پس توجه کردید مرحوم علامه هم حرکت هم حکایت کردن و کاشف بودن حرکت شهب از حرکت نار را رد کرد. هم آن علتی که برای تبعی بودن حرکت نار به حرکت فلک ذکر کردند رد کرد.
علتش را به دو بیان رد کرد:
• یکی اینکه اگر فلک بتواند نار را حرکت دهد، میتواند ما بعد نار یعنی هوا و آب و آتش هم حرکت، زمین هم حرکت بدهد؛ یعنی خلاف آن چیزی است که درباره زمین ثابت شده. این یک دلیل.
• دلیل دیگر اینکه فلک جزء ندارد که بتواند با جزئش مکان این جزء از نار را تعیین کند. جزء فرضی هم که قرار شد نسبتش به تمام اجزا مساوی باشد و نتواند مکانی از نار را تعیین کند.
خب این تمام شد. معلوم شد که حکم چهارم ضعیف است، دلیلش ضعیف است. حالا نمیخواهیم حکم چهارم را رد کنیم، ممکن است این حکم با یک دلیل دیگر اثبات بشود. با این دلیل این حکم نمیتواند اصلاح بشود.
[حکم پنجم: طبقه واحده]
اما حکم پنجم: حکم پنجم همانطور که گفتیم این است که یک طبقه بیشتر نیست.
بیان کردم هوا چند طبقه است که بعداً بحث میکنیم، اما نار یک طبقه بیشتر نیست.
چرا فقط یک طبقه س؟
علتش همانی است که گفته شد:
هر چیزی که وارد نار بشود بلافاصله با تأثیر نار مشتعل میشود و تبدیل به نار میشود. دیگر نار اجازه نمیدهد یک چیزهایی کنارش جمع بشوند طبقه جدید بسازند. همه را در خودش حل میکند، همان یک طبقهای که از اول بوده تا آخر همان یک طبقه باقی میماند. پس نار یک طبقه بیشتر ندارد، مثل هوا نیست که طبقات مختلف داشته باشد.
« الخامس: أنها ذات طبقة واحدة »؛
حکم پنجم این است که نار ذات طبقه واحده است، فقط یک طبقه است.
« و ذلك لقوتها على إحالة ما يمازجها »؛
و این یک طبقه داشتنش به این جهت است که قوت دارد، نیرو دارد، توانایی دارد بر اینکه متحول کند آنچه را که با خودش ممزوج میشود. یعنی هر چیزی که وارد کره آتش میشود تبدیل به آتش میشود، نمیتواند ذات خودش را حفظ کند و یک کنار نار یک طبقه دیگر بسازد.
« فلا يوجد في مكانها غيرها »؛
در مکان نار غیر نار چیزی یافت نمیشود. هرچه هست شده نار.
به همین جهت این یک طبقه بیشتر ندارد.
[حکم ششم: احاله مرکب]
السادس: أنها قوية على إحالة المركب إليها و ذلك ظاهر[3]
اما حکم ششم که آخرین حکم این است که: «اَنَّها قَوِیَّةُ اِحالَةِ المُرَکَّبِ اِلَیها». این را هم توضیح دادم. اینها توانایی دارد که هر مرکبی را به خود اینها متحول کند، یعنی هرچه در نار قرار میگیرد تبدیل به نار میشود. بعضی چیزها تبدیل به نار میشوند، از آنها تفالهای باقی نمیماند. بعضیها تبدیل به نار میشوند، مثلاً گازها وقتی وارد نار میشوند نار میشوند، هیچ هم ازشان باقی نمیماند.
ولی چوب وقتی وارد نار شد خاکسترش باقی میماند، تبدیلی به نار میشود خاکسترش باقی میماند. فلز وقتی وارد نار شد تبدیل به نار میشود، اکسیدش باقی میماند. هر کدام از اینها تفالههایی باقی میگذارند، ولی بالاخره تبدیل به آتش میشوند. پس آتش میتواند هر مرکبی را متحول کند به خود آتش. این حکم ششم.
«السّادِسُ: اَنَّها أنها قوية على إحالة المركب إليها »؛
آتش توانایی دارد اینکه متحول کند مرکب را «اِلَیها»؛ به سوی آتش. برخلاف آن سه تای دیگر، هیچکدام نمیتواند چیزی را متحول کند. هوا نمیتواند چیزی را به هوا [تبدیل] کند، آب همینطور، خاک همینطور. فقط نار که به خاطر توانایی داشتنش میتواند هر چیزی را که در آن قرار میگیرد ترکیب کند و بسوزاند.
و ذلك ظاهر
این مطلب کاملا روشن است.
خب توجه کنید بعد از اینکه ما احکام مشترکه عناصر را گفتیم، وارد احکام مختص شدیم.
الان از بین چهار تا عنصر احکام مختص نار را گفتیم، ۶ تا حکم داشت که همهشان بیان شدند. بعد وارد بحث در هوا میشویم. و احکام مختص هوا را بیان می کنیم.
ان شاءالله برای جلسه بعد.