90/02/17
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/ در اجسام /تقسیم هفت فلک به اقتضای حرکات مختلف به اجسام متعدد
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/ در اجسام /تقسیم هفت فلک به اقتضای حرکات مختلف به اجسام متعدد
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: هیئت و افلاک
صفحه ۱۵۶، سطر نوزدهم:
« ثم إن كل فلك من هذه الأفلاك السبعة ينفصل إلى أجسام كثيرة يقتضيه اختلاف حركات ذلك الكواكب في الطول و العرض و الاستقامة و الرجوع و السرعة و البطء و البعد...»[1]
لازم داشتیم و ابتدائاً به اجسام فلکی پرداختیم و توضیح دادیم که افلاک بعضیها کلیاند و بعضی جزئی؛ مجموعاً ۲۴ فلک. اما کواکب سیار هفت تا داریم و ۱۰۲۰ و خوردهای [کواکب ثابت].
مطالبی درباره نحوه قرار گرفتن افلاک کلیه ذکر کردیم و اسم این افلاک را هم با کوکبی که داشتند، گفتیم. حالا میخواهیم به قسمتی از این افلاک کلیه بپردازیم. هر کوکبی یک فلک کلی دارد که در جوف این فلک کلی، افلاک جزئیه قرار گرفتهاند. افلاک جزئیه را میخواهیم توضیح دهیم.
[اشکال: نحوه پی بردن به وجود افلاک]
قبل از اینکه وارد توضیح آن افلاک جزئیه بشویم، این سؤال مطرح میشود که باید جواب داده بشود. سؤال این است که چگونه ما به وجود این افلاک پی بردیم؟ این سؤالی که ما جواب دادیم میپردازیم. به بحث درباره آن سه فلکِ گفتهشده در جلسه قبل میپردازیم تا توضیح دهیم. یکی «ممثل» بود، یکی «خارج مرکز» بود و یکی هم «تدویر». این سه تا را بحث میکنیم.
و بعد همانطور که خواجه افلاک را شمرد، ما میشمریم؛ گفت 24 است،ما هم می گوییم کواکب 24 است. ما کواکب ثوابت را میگوییم تعداد ۱۰۲۰ و خوردهای هستند. بعد هم اشکال میکنیم که به چه دلیل افلاک 24 تا باشد؟ شاید بیشتر باشد. و یک اشکال مهمی هم داریم که در کلمات خیلیها مطرح شده و آن این است که این ۱۰۲۰ و خوردهای کوکب ثابت به یک فلکی که همان فلک هشتم است قناعت میکنند یا هر کدام فلک مجزا دارند؟
اگر هر کدام فلک مجزا داشته باشند، تعداد افلاک بیست و چهار تا نیست؛ ۱۰۲۰ و خوردهای اضافه میشود و این سوالی است که برای خیلیها بدون پاسخ مانده است. گروهی معتقدند که همه این هزار و خوردهای ثوابت به همین یک فلک، به همین یک فلک هشتم متصلاند؛ گروهی هم معتقدند برای هر کدامشان فلکی موجود نیست. در هیچکدام دلیلی بر یکی از دو طرف اقامه نمیتوانند بکنند. بنابراین این مبهم همچنان مبهم مانده و خواهد بود.
البته امروزه مطالمشخص شده که تقریبا چه کیفیتی دارند. اینها دارای زمین هایی هستند، برای کواکب سیاری هستند که فرض میکردیم. مثل خورشید که دارای زمین و مشتری و عطارد است و دورش میزنند، چون آنها هم همینطورند. مثلاً برای همین تعداد سیاره میچرخد یا اینکه تعداد دیگر؟ این روشن نیست. علی ای حال اینطور نیست که همه را در یک طرف جمع کنیم، ولی تمام شد؛ باید برای هر کدام فلک قائل باشیم، نه یک فلک. چون هر کدامشان خورشیدند، دارای سیارات فراوان؛ و برای هر کدام باید سیاری باشد. پس هر کدام از این ثوابت برای خودشان یک فلک یا چند فلک، برای سیاراتشان هم چند [فلک]؛ خیلی زیاد میشود، ۱0۲۰ چند برابر ۱0۲۰ تا بیشتر میشود.
علیایحال این مسئله روشن نیست. مرحوم علامه اشکال می کند که مسئله روشن نیست. آخر اشاره میکند شما گفتید فلک بالایی به فلک پایینی چنان چسبیده که وسطش خالی نیست؛ به چه دلیل؟ شاید وسطش خالی است، یک فلک دیگر بینشان باشد. نه ۲۴ تا، وسط این ۲۴ تا فلک پر کرده باشد. احتمال این را هم می دهید؟ بالاخره دلیل قاطعی در مسئله وجود ندارد. پس این که خواجه گفته درست است، ولی این را ما به عنوان حداقل قبول میکنیم؛ نمیتوانیم بگوییم مازادی نداریم، شاید مازادی داشته باشد.
[سه محور اصلی بحث]
خب متوجه شدید، الان ما سه بحث پیش رو داریم:
۱. چرا و به چه دلیل این افلاک را اثبات کردیم؟
۲. افلاک هر کوکبی چه افلاکی هستند؟ گفت: ممثل، خارج مرکز، تدویر.
۳. آیا به همین افلاکی که شما شمردید قناعت کنیم یا بیش از این است؟
این مباحث را الان در پیش میگیریم.
[مبحث اول: استدلال بر وجود افلاک از طریق حرکات]
مبحث اول این است که ما از طریق اختلاف حرکات، وجود افلاک را کشف کردیم.
اولاً باید بدانیم که در حرکتهای دورانی ما نمیتوانیم معتقد بشویم که حرکت، حرکت طبیعی است. حرکت طبیعی حتماً باید به خط مستقیم باشد؛ زیرا طبیعت در حرکت طبیعی به هدف نهایی میرسد و وقتی به هدف نهایی رسید [آرام میگیرد]. اما در حرکتهای دورانی که این دوران هم ادامه دارد، متحرک به هر نقطهای از این دایره برسد و آن نقطه را بخواهد هدف قرار بدهد، نمیتواند؛ زیرا که اگر آن نقطه هدفش باشد، باید باز به آنجا برسد، بایستد، ادامه ندهد. در حالی که میبینیم هیچوقت طبیعت با رسیدن به محل طبیعی پیش نمیرود [بلکه متوقف میشود]. به اینکه به محل طبیعی رسید آرام میگیرد؛ متحرک اینطور است. اصلاً سنگ وقتی به محل طبیعی خودش که زمین است برسد، آرام میگیرد؛ دیگر دوباره بالا نمیآید خودبهخود، مگر قاسری باشد. پس هر حرکت طبیعی، هر متحرک به حرکت طبیعی وقتی به مقصد رسید باید آرام بگیرد، نباید حرکت را ادامه بدهد. در حالی که متحرک به حرکت دورانی وقتی به هر نقطهای که مقصدش شده میرسد، دو مرتبه حرکت را ادامه میدهد. معلوم میشود مقصدش نیست.
کل نقاطی دارد، هیچکدام مقصدش نیست؛ به آنجا میرسد، عبور میکند. پس حرکت دورانی نمیتواند طبیعی باشد؛ حتماً حرکت دورانی باید نفسانی باشد که با اراده انجام بشود. متحرک مرید وقتی به آن میرسد، دوباره میبیند هنوز کارش تمام نشده، به حرکت ادامه میدهد. این که در هر فلکی باید حرکت، حرکت دورانی باشد و حرکت دورانی هم مربوط به نفس است؛ پس در هر فلکی باید حرکت، حرکت نفسانی باشد. این مطلب اول.
[مبحث دوم: قاعده الواحد و تعدد افلاک]
مبحث دوم: نفسی که حرکت میدهد این فلک را، فقط میتواند به یک حرکت این فلک را حرکت بدهد، نه به حرکات متعدد دست یابد. اختلاف اجزا ندارد، لذا نمیتواند با هر جزئش نوع حرکت ایجاد کند. او بسیط است، واحد است و مصدر یک نوع حرکت میشود. بنابراین حرکتهای مختلف در هر کوکبی یک فلک می خواهد، اصلاً [با] یک فلک نمیشود همه حرکتهای این کوکب را توجیه کرد. باید [برای] هر حرکتی از حرکات مختلف این کوکب، یک فلک گذاشته بشود. چون حرکتها مختلفاند، افلاک مختلف درست میشود. ما از طریق حرکات مختلف کوکب کشف میکنیم که این کوکب دارای افلاک مختلف است.
به هر مقدار که کارمان راه بیفتد اکتفا میکنیم. اگر مثلاً سه تا حرکت برای این کوکب بود، سه تا فلک قائل میشویم؛ دیگر فلک چهارم لازم نداریم. به قول خواجه «انا لا نثبت فی الافلاک فضلا». ما در افلاک زیادی اثبات نمیکنیم، همان مقدار که حاجت داریم [کافی است]. پس اینکه ما افلاکی را معتقد شدیم به خاطر حرکاتی است که مشاهده کردیم. چون حرکات مختلف مشاهده کردیم، فهمیدیم افلاک مختلف با این نفوسی که مدبر افلاکاند وجود دارند. آن نفس این فلک را به این نحو حرکت میدهد و کوکب به این نحو حرکت میکند. همین نفس یا نفس دیگر، فلک دیگر، همین کوکب را به نحو دیگر حرکت میدهد؛ کوکب به نحو دیگر حرکت میکند. و هکذا.
[انواع حرکات کواکب]
حکات کوکب که مختلف است چگونه است؟ بعضی کوکبها حرکت در عرض دارند، حرکت در طول دارند. حرکت استقامتی و رجوعی دارند که این را جلسه قبل هم اشاره کردم. بعضی کوکبها گاهی سریع حرکت میکنند، گاهی بطئی حرکت میکنند. بعضی کوکبها یا همه کوکبها گاهی اوج پیدا میکنند؛ جوری حرکت میکنند که به سمت [نقطه] دور باشند. گاهی حضیضاند یعنی جوری حرکت میکنند که به زمین نزدیک بشوند. این حرکات مختلف برای بعضی کواکب یا شاید همهشان هست.
خب این حرکات مختلف با افلاک مختلف انجام میشود. اصلاً باید افلاک مختلف داشته باشیم. لذا هر کوکب را مشتمل می کنیم بر چند فلک. حداقل افلاکی که داریم همین سه تا است که فرض کردم. البته برای غیر شمس؛ برای شمس دو تا فلک داریم، یکی ممثل، یکی خارج مرکز. چند تا گفتیم؟ تدویر ندارد. البته بعضیها میگویند خارج مرکز ندارد، تدویر دارد؛ اختلافی است مسئلهاش. اما حداقل افلاکی که ما برای کواکب داریم سه تا باست. چرا؟ چون میتوانند تبعی باشند. علتش هم اختلاف حرکات است.
[توضیح حرکات طولی و عرضی]
حالا اختلاف حرکات را توضیح میدهیم. مطلبش معلوم شد، این اختلاف حرکات را توضیح میدهیم. گاهی فلک حرکت عرضی دارد، این باید توضیح داده شود. گاهی هم حرکت طولی دارند، این هم باید توضیح داده بشود. طول و عرض چیست که یک حرکت طولی، یک حرکت عرضی داشته باشد؟
توجه کنید، در فلک هشتم ما یک منطقه، یعنی یک دایرهای داریم به صورت کمربند؛ «منطقه» یعنی کمربند که در این منطقه بسیاری از ستارهها واقعاند. فلک هشتم را فرض کنید مثل این اتاق؛ البته کره. کل دیوار و کف و سقف این اتاق را پر ستاره کنید. مقعر این فلک هشتم این است. مقعر فلک هشتم همین طور است. بعد دور تا دور تا وسط این دیوارها را بگیرید از بالا به پایین؛ این دو تا وسط دیوار، این منطقه میشود. یک همچین وضعی در مقعر فلک هشتم برقرار است.
در این منطقه ستارهها قرار گرفته که این ستارهها را جمع میکنیم، میبینیم به شکل مثلاً گوسفند هستند؛ اسم مجموعه را میگذاریم «حمل». یک مجموعه ستارهها را نگاه میکنیم، به نظرمان میآید شکلگاو هستند اسمش را میگذاریم «ثور».
یک مجموعه دیگر به نظرمان میرسد که دو تا انسان متصلاند که توأماناند، دو تا هستند، دست در گردن هم انداختند؛ اسمش را میگذاریم «توأمان» یا اسمش را میگذاریم «جوزا». به همین ترتیب یکی به شکل ماهی، اسمش را میگذاریم «حوت»؛ یکی به شکل ترازو، اسمش را میگذاریم «میزان»؛ یکی به شکل عقرب، اسمش را میگذاریم «عقرب». ۱۲ تا برج اینجوری پیدا میکند. خود این منطقه دایره است، به ۳۶۰ درجه تقسیم میشود. ۱۲ قسمت قرارش میدهیم، هر قسمت میشود ۳۰ درجه. هر ۳۰ درجه اسمش یک برج است.
خورشید اول نوروز در اولین [درجه] حمل شروع میکند؛ یعنی ۱۰ درجه اول ۳۰ روز طول میکشد. ۳۰ درجه حمل را طی میکند، وارد ثور میشود که باز اردیبهشت است. ۳۰ درجه هم آن بازه دارد، ۳۰ روز هم وقتی [طول میکشد]. همینطور تا تمام منطقه طی میشود که 360 درجه است. بقیه ستارهها همیناند. آنها که دور زمین میزنند، محاذی میشوند با این منطقه.
گاهی میگویند «قمر در عقرب» است؛ یعنی الان قمر در دوری که دارد میزند محاذی است با عقرب. به طوری که از قمر یک خطی بکشید میخورد به عقرب. از زمین تا قمر خطی میکشید، بعد از قمر یک خط فرضی ادامه میدهید تا به [فلک هشتم]؛ میبینید این خط مماس شد بر عقرب. میگوییم مثلاً در حمل است یا قمر [در عقرب است]. خورشید مثلاً در برج حمل است، در مورد اول سال [در حمل است].
[حرکت در عرض]
خب روشن شد که همه سیارات افلاکشان با این منطقه البروج، که همان محلی است که ۱۲ برج است، تمام سیارات با این منطقه در وقت دور زدن ارتباط پیدا میکنند، محاذی میشوند، ارتباط برقرار میکنند. اما ارتباطشان به این نحو است که تمام وقت اگر خطی از آن سیاره به فلک هشتم متصل کنید، میبینید این خط میافتد روی یک برجی. در خورشید [اینطور] شد؛ خورشید محاذی این منطقه دور زمین میچرخد، به طوری که هر روزی از روزهای سال، هر ساعتی از ساعات روز، شما خطی از خورشید به سمت فلک هشتم بفرستید، میبینید روی یک برجی از برجهاست، روی درجهای از درجات برج میشود. پس خورشید همیشه محاذی با فلک البروج است.
اما ماه اینجور نیست، بقیه سیارات اینجور نیستند. گاهی ماه شمال منطقه البروج است، گاهی جنوب منطقه است، گاهی روی منطقه است. فاصلهای که ماه از منطقه البروج دارد «عرض ماه» میشود. عرض هر کوکبی فاصله آن کوکب از منطقه است. عرضی کند [حرکت میکند]، هیچ فاصلهای نداریم، همیشه محاذیایم. عرض ماه گاهی اندازهگیری میشود، گاهی هم بگذرد. ماه وقتی دارد دور میزند، گاهی محاذی با منطقه است؛ خورشید نیست، خورشید همیشه محاذی است. اما ماه گاهی محاذی منطقه است، گاهی محاذی نیست. آن وقتی که محاذی است عرضش صفر است. آن وقتی که محاذی نیست عرض پیدا میکند.
حالا عرضش چند درجه است؟ بستگی به این دارد که چقدر فاصله از [منطقه دارد]. کوکب، فاصله آن کوکب از منطقه [را عرض گویند]. بعد کوکب وقتی دارد میچرخد، این دایره عرض را طی میکند. از وقتی میآید با منطقه، عرضش صفر است؛ بعد کمکم عرضش زیاد میشود، دوباره میرود به سمت صفر شدن. این طرف منطقه میآید به طرف [زیاد] شدن، دوباره دور میزند. از طرف شمال میآید تا میزند؛ از صفر شروع میکنیم تا ۱۸۰ درجه پیش میرود، میرسد دوباره به صفر. دوباره از صفر میرود ۱۸۰ درجه میشود. پس این حرکت، حرکت عرض است. حرکت عرض یعنی حرکت کوکب روی دایره عرض. دایره عرض شد عرض کوکب، یعنی فاصله کوکب از منطقه. البته عرض بلد هم داریم، آن الان مورد بحث ما نیست. عرض اقلیم هم یک جوری یک قسم عرض کوکب است. پس کوکب گاهی حرکت فیالعرض دارد.
[حرکت در طول]
اما طول کوکب: فاصله هر کوکب تا اولین درجه حمل را «طول کوکب» میگویند. کوکبی الان محاذی جوزاست، روی درجه ۳۰ جوزا است. از اول حمل چقدر [فاصله دارد]؟ برج اولش یک است، آخرش ۳۰ درجه. بعد برج دوم هم، برج ثور را اضافه کنیم به آن ۳۰ درجه قبل، ۶۰. ۳۰ درجه هم برج سوم است، میشود ۹۰ درجه. اگر کوکبی روی درجه سیام جوزاست، طولش چند است؟ یعنی فاصلهاش از اول حمل. اگر مثلاً گفتیم که روی درجه پانزدهم ثور است، فاصلهاش یا طولش ۴۵ درجه است؛ ۳۰ درجه مال حمل، ۱۵ درجه هم مال ثور، میشود مجموع ۴۵ درجه طول. اینکه این کوکب ۴۵ درجه [طول دارد]، پس طول کوکب یعنی فاصله کوکب تا ابتدای برج اول، برج حمل. خب حالا کوکب باز گاهی طولش کم و زیاد میشود؛ یعنی روی قوس طول حرکت میکند. این میشود حرکت فیالطول. پس کوکب گاهی حرکت فیالعرض دارد، گاهی حرکت فیالطول دارد. حرکت فیالعرض، حرکت شمالی و جنوبی است.
[حرکت استقامت، رجعت و اقامت]
حالا حرکت استقامت و آنجا را میخواهم توضیح بدهم. این را جلسه قبل هم توضیح دادم. کوکب گاهی حرکت استقامتی دارد. حرکت استقامت را عبارت میگیریم از حرکت کوکب به توالی، یا علی اصطلاح «التوالی»؛ یعنی «مِنَ المَغرِبِ اِلَی المَشرِق». گفتند حرکت یاست [استقامت] یعنی «مِنَ المَغرِبِ اِلَی المَشرِق». حرکت استقامتی توالی است، مغرب الی المشرق. حرکت رجعت چیست؟ خلاف این است، خلاف؛ یعنی «مِنَ المَشرِقِ اِلَی المَغرِب». پس هر حرکتی که «مِنَ المَغرِبِ اِلَی المَشرِق» باشد، «الی التوالی» است؛ و هر حرکتی که «مِنَ المَشرِقِ اِلَی المَغرِب» باشد، «الی خلاف التوالی» یا «علی خلاف التوالی» است. حرکت استقامتی «مِنَ المَغرِبِ اِلَی المَشرِق» یعنی علی التوالی. حرکت رجوعی «مِنَ المَشرِقِ اِلَی المَغرِب» یعنی خلاف توالی. این را در جلسه گذشته توضیح دادم که شما ملاحظه میکنید کواکب خمسه متحیره، یعنی زحل و مشتری و مریخ و عطارد و زهره، این پنج تا را ملاحظه میکنید که در بخشی از سال به سمت مغرب حرکت میکنند و در بخشی از سال به سمت مشرق حرکت میکنند و در بخشی از سال به نظر میرسد که متوقف هستند.
خب متوقف بودنشان که حرکت نیست؛ اسم متوقف بودنشان را میگوییم «اقامت». آن که حرکت نیست، مرحوم علامه دارد حرکتها را میشمارد، جا ندارد اقامت را بشمارد. چون اقامت حرکت نیست، اقامت سکون است؛ استقامت حرکت است. لذا از بین حرکاتی که برشمردند، استقامت را ذکر کردند، اقامت را نمیشمارند. استقامت بیان کردم حرکت الی توالی، یعنی من المغرب الی المشرق؛ و رجعت حرکت خلاف توالی، یعنی من المشرق الی المغرب.
[سرعت، بطء، اوج و حضیض]
سرعت، این دیگر روشن است، خیلی توضیح نمیخواهد. بعضی حرکت سریع است، بعضی حرکت بطئی دارد.
«بعد و قُربُ فی الاَرض»: کوکب از زمین دور میشود، آن وقتی که دیگر دور باشد میگویند در حال «اوج» است. به زمین نزدیک میشود، آن وقتی که کاملاً نزدیک میشود میگویند در حال «حضیض» است. در بین این دو تا دیگر نه حضیض است، بین الاوج و الحضیض است. پس کوکب میبینید گاهی حرکت میکند طوری حرکت میکند که به زمین نزدیک شود، یا طوری حرکت میکند که از زمین دور شود. این یک نوع حرکت دیگری است غیر از حرکت استقامتی. این هم باید جدا باشد و برایش [فلکی] باشد. اتفاقاً هم دارد، «حامل» همین است؛ فلکی است که اوج و حضیض را توجیه میکند. میگویند کوکب دور شد از زمین در نهایت دوری، پس اوج پیدا کرد؛ یا نزدیک شد به زمین در نهایت نزدیکی، پس حضیض پیدا کرد. اینها حرکات مختلف کوکباند.
و توضیح دادم که به خاطر اینکه هر فلکی جسم است یک نوع حرکت تولید میکند، وقتی ما میبینیم کوکب انواع مختلفی از حرکات دارد، میفهمیم که افلاک متعدد دارد که هر فلکی اقتضای یک نوع از آن حرکتهای مختلف کوکب هست. پس توجه کردید افلاک را از طریق حرکت کوکب [کشف] میکنیم و اگر حرکت کوکب مختلف شد، افلاک مختلف و متعدد است.
[تطبیق متن]
صفحه ۱۵۶:
« م إن كل فلك من هذه الأفلاك السبعة...»؛
هر فلکی از این هفت فلکی که مربوط به سیارات هستند،
« ینفصل إلى أجسام كثيرة »؛
منقسم میشوند به اقسام کثیرهای.
يقتضيه اختلاف حركات ذلك الكواكب في الطول و العرض و الاستقامة و الرجوع و السرعة و البطء و البعد و القرب من الأرض
یعنی افلاکی که اقتضا میکند این انفصال را، یعنی تقسیم شدن کلی افلاک به جزئیه را اقتضا میکند، اختلاف حرکات است. اینجور حرکاتی که در طول دارند، حرکاتی که در عرض دارند، حرکتی که استقامتی هست، حرکت رجوعی هست، حرکت سریع، حرکت بطئی، حرکت به سمت دور شدن از زمین، حرکت به سمت نزدیک شدن به زمین؛ اینها همه انواع حرکتی است که کواکب انجام میدهند و ما برای هر کدام از اینها باید فلکی را در نظر بگیریم. به این جهت هست که هر کوکب صاحب چند فلک است.
« فأثبتوا لكل كوكب فلكا ممثلا»[2] (پاراگراف بعدی)،
« و أثبتوا أيضا فلكا خارج المركز عن مركز الأرض» (پاراگراف بعدی)،
« و أثبتوا فلكا آخر» یعنی تدویر.
چون حرکات مختلف بوده، ثبت لکل کوکب سه تا فلک: یکی فلک ممثل، یکی فلک خارج [مرکز]، یکی هم فلک تدویر.
« فأثبتوا لكل كوكب فلكا ممثلا »؛
سوال: نه این بالا تا این [حد]، یعنی هر کوکبی، هر کوکبی نه، کوکب سیار.
پاسخ: نه کوکب همان جسم مستنیر یا منیر؛ اینکه روشن است کوکب که روشن نیست، چون فضای آن فلک هشتم، درست است که فلک دور زمین [احاطه] کرده ولی کوکب احاطه زمین نکرده. کوکب یک بخشی از فلکش است که اشغال کرده. در آنجا که گفت «سَبْعَة» یعنی فلک؛ در هر فلکی یک کوکب داریم. در اینجا هم میگوییم «لِکُلِّ کَوکَبٍ فَلَکاً»؛ هر کوکبی فلک دارد یا فلکی به خاطر کوکب دارد. اینطور نیست فلک مشتمل بر کوکب باشد، یا کوکب را در جوف خودش داشته باشد. فرض کنید فلک مشتمل است بر کوکب و کوکب درون فلک است به صورت یک میخ ثابت است. کوکب حرکت نمیکند، کوکب در زمینه فلک حرکت نمیکند و لازم است فلک را بشکافد و فلک قابل خرق و التیام نیست. البته نیست که فلک قابل خرق و التیام باشد، بنابراین نمیتواند در فلک حرکت کند و الا فلک را میشکافد؛ یعنی فضا را برای فلک درست میکند، امر محال لازم میآید. فلک حرکت میکند چون محال است از کوکب [حرکت مستقل]. پس محال است کوکب در فلک به صورت یک میخ کوبیده شده حرکت نمیکند؛ فلک حرکت میکند، کوکب به تبع خودش میگردد.
[فلک ممثل]
«فَلَکاً مُمَثَّلاً»؛ چرا ممثل گفته؟ با آوردن «فَلَکِ البُروج» مرحوم علامه فهمانده که این فلک ممثلِ فلکهای ممثل، همه موازین با فلک البروجاند. در همین که اصلاً ممثلاند، یعنی شبیهاند به فلک البروج. چون شباهتی به فلک البروج دارد به آن میگفتیم این ممثل است. البته در حرکت هم بعضیها گفتند ممثل به فلک البروج، یعنی شبیه به فلک البروج. از همه قبول دارند، اما بعضی گفتند ممثل نامیدیمش به خاطر اینکه حرکتش به مثال حرکت فلک البروج است؛ همانطور که منطقه البروج علی توالی حرکت میکند، این افلاک ممثل هم علی توالی حرکت میکنند. مثل است به فلک البروج در حرکت، در نحوه حرکت، نه در اندازه حرکت. فلک البروج خیلی [سریع] حرکت میکند؛ یعنی درستتر گفتم، همین فلک یک بار دور خودش، دور زمین میچرخد یا دور خودش میچرخد. در هر صورت ممثلها شبیه به فلک البروج نیستند در کیفیت حرکت، که حرکت کند؛ شبیه به منطقه البروج [است]، یعنی همانطور که منطقه البروج حرکتش علی توالی است، اینها هم حرکتشان علی توالی است.
« مركزه مركز العالم »؛
این ممثل مرکزش مرکز عالم است. مرکز خارج مرکز، مرکز عالم نیست. مرکز عالم زمین است، یا مرکز زمین مرکز این مسئله برای زمین است؛ یعنی همانی که مرکز فلک ممثل هست. توجه کردید من در جلسه پیش گفتم ممثلها موازین مثل لایههای پیاز، در ضخامتشان در دل هم هستند و یا خودشان رو هماند؛ به طوری که الان میگوییم، به طوری که مقعر هر بالایی چسبیده به محدب هر پایینی، و محدب هر پایینی متصل است به مقعر هر بالاییاش و بین مقعر و محدبشان فاصله نیست. این نحوه ی قرار گرفتن ممثل است که ممثل مثل لایههای پیاز روی هم چیده شده.
ایشون میفرماید:
«یُماسُّ بمحدبه مقعر ما فوقه » این ممثل به محدبش با مقعر مافوقش،
«وَ یُماسُّ»
و بمقعره محدب ما تحته همین ممثل به مقعرش با محدب ماتحتش.
یعنی آن فلک ممثل در هر کوکبی محدب دارد، مقعر دارد؛ محدبش وصل است به مقعر فلک بالایی، مقعرش وصل است به محدب فلک پایینی.
«وَ هُوَ»
یعنی ممثل فلک است، یعنی
«الفَلَکُ الکُلِّی»؛ فلک کلی هر کوکبی همین ممثل میشود.
البته بعضی گفتند مراد از کلی ممثل است، وقتی گفتند مجموع افلاک یک فلک کلی است؛ بعضی گفتند خود ممثل فلک الکلی است. چرا؟
« المشتمل على سائر أفلاكه إلا القمر فإن ممثله محيط بآخر يسمى المائل »؛ چه این فلک کلی مشتمل است بر بقیه افلاک هیئت، یعنی افلاک کوکب. تمام ممثلها مشتمل بر افلاک جزئیهاند.
یعنی چی؟ یعنی همه افلاک جزئیه در ثخن، یعنی ضخامت ممثل آمدند؛ هیچکدام بیرون نیستند. در ثخن یعنی ضخامت ممثل. حال که اشاره کرد که بقیه افلاک در جوف ممثل قرار دارند، نه در ضخامت ممثلش؛ یعنی ممثل هم احاطه کرده بقیه افلاک مربوط به هم را. ممثل بقیه کواکب را احاطه نکرده، بقیه افلاک آن کوکب را. و چه مشتمل بر بقیه افلاک آن کوکب است.
لذا ایشون میگوید: «اِلَّا القَمَر»؛ یعنی الا کوکب قمر که ممثلش محیط است به یک فلک دیگر که آن فلک دیگر «مائل» نامیده میشود. آنوقت مائل مشتمل است بر بقیه افلاک، نه ممثل مشتمل باشد. بیان میکنم شکلش کشیده بشود تا کاملاً معلوم بشود. همین که دارم توضیح میدهم تا حدی معلوم میشود، اما به طور کامل اگر بخواهد معلوم بشود باید شکل کشیده بشود که در فلک قمر، مائل احاطه کرده بقیه را؛ یعنی بقیه در جوف مائل قرار میگیرند، نه در جوف ممثل.
[فلک خارج مرکز]
« و أثبتوا أيضا فلكا خارج المركز عن مركز الأرض
این مرکز عن مرکز الارض بیان میکند که چرا این فلک خارج المرکز شده. این فلک فلکی است که مثل ممثل نیست. ممثل مرکزش مرکز عالم است، ولی این فلک مرکزش خارج از مرکز زمین، یعنی خارج از مرکز عالم است.
البته من اینجا یک نکته بگویم، مطلب که یادم هست قبلاً هم گفتم که ممثل را گفتم به چه جهت ممثل گفتند؛ سومش هم اضافه کنم. ممثل را ممثل گفتند چون مانند فلک البروج است در اینکه مرکز همهشان زمین است. فلک البروج مرکزش زمین است، این ممثلها هم مرکزشان زمین است. از این جهت هم ممثل فلک البروج، یعنی شبیه فلک [البروج است]. پس ممثل را سه جور معنا کردند یا میگوید دو جور: یکی ممثل است از جهت کیفیت حرکت، یکی ممثل است از جهت مرکز. اما فلک خارج دیگر ممثل از فلک البروج نیست، چون مرکزش مرکز عالم نیست.
یک دایرهای را تصور بکنید، یک دایره بزرگ است و یک دایره کوچک را موازی این دایره بزرگ درون این دایره بزرگ قرار میدهیم. موازی میدانید یعنی چی؟ یعنی مرکز یکیاش [یکی است]. خب این دو تا دایره یک کره میسازند با ضخامتی که عبارت از فاصله بین دایره بزرگ و کوچک است. این ضخامتش است. بین آنوقت درون لایه کوچک جفت است.
کرهای درست میشود که درون دایره کوچک را جفت میدهیم و فاصله بین دایره بزرگ و دایره کوچک را ضخامت میکنیم. دایره بزرگ محدب این کره است، دایره کوچک مقعر است. این تصویر کردید؟ این تصویر شد، مشکلی نیست.
الان یک دو تا دایره میگویم درست کنید، باید یکی کوچکی درون هم قرار میگیرد. دایره بزرگ این دستگاه دوم را، آن دو تا دایره اول دستگاه اول حساب کنید، این دو تا دایره دوم دستگاه دوم حساب کنید. این دایره بزرگِ دستگاه دوم را در یک نقطه مماس کنید با دایره بزرگ دستگاه اول؛ یعنی محدب دستگاه دوم، یعنی محدب این کره دوم با محدب کره اول در یک نقطه تماس میکنند. مقعرها را هم همین کار کنید؛ مقعر کره دوم را در یک نقطه متصل کنید با مقعر کره اول. ببینید چطوری این دو تا کره در درون هم قرار میگیرند. کره اول مرکزش زمین است، کره دوم اینطور نیست. چون برای مماس شدن اگر محاذی بودند، موازی بودند، مرکزشان زمین بود؛ مرکز آن کره اول، محدب و مقعرش زمین است.
چرا؟ چون محدب و مقعرش موازی است. اما این کره دومش با کره اول موازی نیست، مرکزها مختلف است. مرکز کره اول زمین است، مرکز کره دوم خارج از این مرکز زمین است، یک مرکز دیگر است. این را به آن نحوه جفت کردن تحلیل کنید، برایتان کاملاً روشن میشود. شکل کشیده بشود خیلی راحت فهمیده میشود.
پس توجه کردید که خارج المرکز با ممثل، ممثل شد کره اول، خارج شد کره دوم. ممثل شد دستگاه اول، خارج شد دستگاه دوم. این با کره دوم در دو نقطه تماس دارند:
یکی دو نقطهای است که محدبها را به هم وصل میکند، یکی هم دو نقطهای است که مقعرها را به هم وصل میکند. دو نقطهای که محدبها را به هم وصل میکند «نقطه اوج» است. نقطهای که مقعرها را به هم وصل میکند «نقطه حضیض» است.
کوکب وقتی که آن نقطه اوج میآید، دورترین فاصله را با زمین پیدا میکند. وقتی که نقطه حضیض میآید، نزدیکترین فاصله را با زمین پیدا می کند.
من تمام آنچه را که در عکس ممکن است گفته شود دارم به زبان میگویم، ولی اگر عکس را نشان بدهم خیلی راحتتر معلوم میشود که دارم با زبان میگویم. شما باید خودتان تصویر کنید. تصویر کمی سخت است ولی بالاخره قابل تصویر کردن هم هست.
« و أثبتوا أيضا فلكا خارج المركز عن مركز الأرض »؛
از مرکز اثبات کردند ایضاً برای هر کوکبی فلکی را که مرکزش از مرکز زمین خارج است. این مرکز یک مرکز دیگر دارد. همانطور که من تصویر کردم اگر تصویر بکنید، متوجه میشوید که وسطش خالی است.
« ينفصل عن الممثل »؛ در شش کوکب،زحل ، مشتری و مریخ و..
« او المائل » در یک کوکب.
یادتان هست که ممثل در آن ۶ تا کوکب مشتمل بر خارج مرکز است، ولی در قمر ممثل مشتمل بر خارج مرکز نیست، مائل مشتمل است. به خاطر اینکه گفته ممثل، آن ممثل اشاره دارد به آن ۶ تا کوکب و مائل اشاره به [قمر]. یعنی در ۶ تا کوکب این خارج المرکز از ممثل جدا میشود، در این [قمر] خارج المرکز از مائل جدا میشود. جدا میشود یعنی چی؟ یعنی بریده میشود. شما ضخامت ممثل را ببرید، برش بزنید، قسمتی از آن جدا میشود، میشود فلک خارج؛ یا خود مائل را یک قسمتش را ببرید، آن قسمت میشود فلک خارج مرکز. ممثل یا مائل مشتمل است خارج را.
حالا دارد بیان میکند که ممثل با خارج مرکز چه رابطهای دارد.
میگوید: « یتماس محدباهما »؛ یعنی محدب ممثل با محدب خارج، یا در قمر محدب مائل با محدب خارج. ضمیر «مُحَدَّبُهُما» را به ممثل و مائل برنگردانید؛ به ممثل و خارج المرکز در کواکب غیر قمر، و به مائل و خارج المرکز در قمر برگردانید.
ضمیر «مُحَدَّبُهُما»، «مُقَعَّرُهُما»؛ این ضمیرها به ممثل و خارج المرکز یا به مائل و خارج المرکز برمیگردد. به ممثل و مائل برگردانده نمیشود.
« یتماس محدباهما »؛
یعنی محدب این ممثل و خارج المرکز در یک نقطه، مقعرشان هم با هم تماس دارد در یک نقطه. بنابراین تماسشان الان نقطه، در دو نقطه با هم تماس دارند: یکی یک نقطه در محدبشان، یک نقطه در مقعرشان. آنوقت در محدبشان که با هم تماس میگیرند، دورترین نقطه از زمین را میسازند؛ در مقعرشان که تماس میگیرند، نزدیکترین نقطه زمین را میسازند.
«یسمى الأبعد عن الأرض أوجا »؛
آنی که دورترین فاصله را با زمین دارد اوج نامیده میشود.
« و الأقرب منه حضيضا. »؛ «اَقرَبُ مِنهُ» یعنی «اَقرَبُ مِنَ الاَرضِ حَضیضاً». آنی که نزدیکتر است به زمین، «مِنها» به ارض برمیگردد. «مِن» و اینکه از مهندسی [لفظی]، اما شاید به اعتبار کوکب یا به اعتبار فلک مذکر آورده. به هر جهت بالاخره زمین است.
[فلک تدویر]
« و أثبتوا فلكا آخر يسمى فلك التدوير غير محيط بالأرض »؛ فلک دیگری را هم برای هر کوکبی اثبات کردند که این فلک، فلک تدویر است و محیط به زمین نیست. میبینید که در این مرکز خارج، جسم محیط به زمین است ولی زمین مرکزش نیست. اما تدویر اصلاً محیط به زمین نیست. تدویر من در جلسه قبل توضیح دادم.
در خارج المرکز، فضایی مثل ساعتی که بردن فراز زمین در جوف مقعر بزرگ، متوجه میشوید که فاصله زمین را پر کرده، یک دور زمین را گرفته. یعنی این تدویر که مثل اتاق است. توجه کنید خارج المرکز نصف مقعر و محدب را، دو تا سطح خارج المرکز مینامید. تدویر کره توپر را ندارید، همهاش یک محدب است؛ محدب دارید، یکورش پر است، پره مثل یک گوتی [توپی] که داخلش پر هست، فقط محدب دارد، این مقعر ندارد. هر یک طرف محدبش به سطح بالایی خارج مرکز وصل شده، قسمت دیگر طرف مقابل، سطح طرف مقابل همان قسمت، یعنی قسمت دیگر از محدب این تدویر به مقعر خارج مرکز وصل شده. یعنی تمام ضخامت خارج مرکز را پر کرده، به طوری که میگویند «لَق» میکند [غلت میخورد] در خارج. نه چنان خارج در خارج مرکز قرار گرفته که خارج مرکز را باز کنید که خارج به طرف مقعر یا محدبش اضافه میشود. درست در این ضخامت خفته. البته نه همه خارج مرکز را پر کرده؛ از ضخامت اینچنین است که با محدبش به محدبش، با دو سطح خارج مرکز، با دو [نقطه]؛ یعنی با سطحی که محدب است و سطحی که مقعر است. اینچنین در کار مرکز قرار گرفت. پس دو تا نقطه تماس پیدا کردیم: یک نقطه تماس با محدب که بالا قرار گرفته، یک نقطه تماس با مقعر که پایین قرار گرفته. آنی که بالاست، نقطهای که بالاست میگویند «ذروه»؛ آنی که پایین است «حضیض». از حضیض دو معنا [داریم]: یک حضیض به معنای نقطه تماس مقعر خارج مرکز و مقعر ممثل، این یک معنای حضیض بود. یک معنای حضیض هم به معنای نقطه تماس محدب تدویر با مقعر خارج مرکز.
« و أثبتوا فلكا آخر يسمى فلك التدوير غير محيط بالأرض »؛
یعنی علاوه بر آن محدب، فلک دیگری هم اثبات کردند که ما فلک تدویر [مینامیم]. فلک تدویر ما بگوییمش این فلک تدویر محیط زمین نیست، بلکه « بل هو في ثخن الخارج المركز » یعنی ضخامت خارج است. به این صورت که «یُماسُّ» محدب این فلک تدویر با دو سطح خارج المرکز، یعنی با سطح مقعر و محدب تماس دارد « يماس محدبه سطحيه على نقطتي »؛ دو نقطه تماس دارد. این تدویر با خارج المرکز دو نقطه تماس دارد: این نقطه بالا که با محدب خارج مرکز تماس [دارد]، یک نقطه پایین که با مقعر خارج مرکز تماس [دارد]. « تسمى الأبعد ذروة »؛ از آن نقطه بالا نام برده میشود «ذُروَة» یا «ذِرْوَة». ذروه هم خوانده شده. و یک دیگر « و الأقرب إلى الأرض حضيضا » زمین است که اقرب زمین نامیده میشود «حضیض».
[جمعبندی افلاک]
خب «اَثبَتوا فَلَکاً آخَرَ»؛ فی السبعه پس در هر هفت تا سیاره فلک دیگری را که تدویر نامیده میشود اثبات کردند، « عدا الشمس »؛ جز خورشید که تدویر ندارد، فقط خارج مرکز دارد. مرحوم علامه می فرماید: قول واحد هم همین است که شمس تدویر ندارد، فقط خارج مرکز دارد.
فإنهم أثبتوا لها فلكا خارج المركز خاصة.
در این منجمین اثبات کردند «لَها»؛ یعنی برای شمس فلک خارج المرکز به تنهایی را، دیگر تدویر که در درون خارج المرکز باشد قبول ندارند.
و أثبتوا لعطارد فلكين خارجي المركز
بیان کردم که ما دو تا فلک غیر از ممثل و تدویر داریم، که یکیشان «مائل» نامیده میشود و دومی «حامل» نامیده میشود. مائل و حامل؛ حامل مثل خارج مرکز است. مائل مشتمل است بر این حامل. حامل را حامل میگویند چون تدویر را حمل میکند. لذا بقیه افلاک خارج مرکز را حامل میگویند چون حاملی است. پس حامل یک اسم عام است، در همه افلاک هستم [هستند]، همه افلاک را حامل میگویند چون حاملی است. در قمر همینطور، یک حامل دارد، یک مائل دارد. از شمس هم آنقدر دو تا، همینطور هم دو تا خارج مرکز.
خارج مرکز را بیان کردم برای توجیه اوج و حضیض. حالا اگر یک کوکبی دو تا خارج مرکز داشت، معلوم میشود دو بار اوج زده، دو بار حضیض [داشته]. چون هر خارج مرکزی توجیه کننده اوج و حضیض کوکب است. وقتی اوج و حضیض دو تا باشد، خارج مرکز هر کدام [جداست]. جلسه قبل هم دو بار اوج و حضیض داریم، عطارد هم دو بار اوج و حضیض دارد؛ پس این دو کوکب سه تا [فلک] دارند. حالا به هر [حال] در اینجا کار نداریم، به اشاره دارد یکیشان را حامل میآورد، یکیشان را مدیر. اینکه فرق بینشان باشد، اسمشان را اینجا گذاشته.
« يسمى أحدهما المدير و الثاني الحامل »؛ دو تا فلک خارج المرکز را که یکیشان مدیر نامیده میشود و دومی حامل نامیده میشود.
[تعداد کل افلاک]
خب تا یک مطلب تمام شد. حالا میخواهیم افلاک را بشماریم.
بیان کردیم در وقت گذشته که فلک سیار داریم، فلکی داریم که کوکبش سیار است. هر کدام از این کوکب ها را بفرمایید که این فلکشان تقسیم میشود به سه فلک.
مثل خارج مرکز و تدویر. سه هفتا می شود 21 فلک. خورشی تغییر نداره و لذا یکی از این 21 کم می شود و می ماند 20 تا فلک. عطارد و قمر دو تا خارج مرکز دارند که دو تا به آن اضافه می شود و 22 فلک می شود. بعد هم فلک هشتم و نهم فلک کلی هم میآییم به این ۲2 تا، اضافه کنیم میشود ۲۴ تا. پس ۲۴ تا فلک درست است.
اما کواکب: کواکب سیار 7 تا است. [دو تایش را] نیره میگوییم که خورشید و قمر باشند؛ ۵ تای دیگرش را متحیره میگوییم که زحل و مشتری و مریخ و عطارد و زهره است.
پس 7 کوکب سیار داریم که این ۷ تا در ۷ تا فلک جای گرفتند. هزار و خوردهای یا ۱۰۲۰ و خوردهای کوکب ثوابت داریم که این هزار و خوردهای همه [در فلک هشتم جای دارند.
«فَالمَجموع»؛ یعنی مجموع افلاک
«مَعَ الفَلَکَینِ العَظیمَینِ»؛ فلک عظیم فلک هشتم و نهم. مجموع میشود ۲۴ تا، ۲۴ فلک که مشتمل هفت تا از این افلاک، هفت فلک از این افلاک منهای از این افلاک، مشتملاند بر پنج کوکب متحیره، دو کوکب نیره. دو کوکب نیره که البته این دو کوکب نیره را نگفتیم. پس در حقیقت ۷ تا سیار، ۷ تا کوکب سیار پیدا میکند که ۵ تایش متحیرند و دو تایش [دو تایش] نیره. پس این کوکبهای سیار بود که شمردیم.
اما فلک بروج مشتمل است بر ۱۰۲۰ تا خوردهای کوکبی که ثابتاند. فلک البروج دو تا اطلاق دارد: یکی بر منطقه اطلاق میشود و یکی بر کل فلک هشتم، «بُرج»؛ فلک هشتم «فَلَکاً» یعنی یک فلکی است که مشتمل بر بروج است. این فلک هشتم است. اینجا مراد همین فلک هشتم فلک البروج، یعنی فلک هشتم یحتوی بر ۱۰۲۰ و خوردهای [کوکب است]؛ نه فقط منطقه البروجش.
منطقه البروجش که همه هزار و خورده ای ستاره داخلش نیست. کل این فلک البروج که قسمتی از آن را منطقه تشکیل میدهد، کله ش مشتمل است بر ۱۰۲۰ و خوردهای کوکب.
« و كون الثوابت في فلك واحد غير معلوم »؛ اشکال مرحوم علامه است.
مطلب سوم است که می گذاریم جلسه آینده انشاءالله.