« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/12

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله هشتم /اثبات شکل و تحقیق ماهیت مکان

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله هشتم /اثبات شکل و تحقیق ماهیت مکان

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

اثبات شکل و تحقیق ماهیت مکان

مبحث: طبیعیات (شکل و مکان)

[مقدمه: طرح مسئله هشتم و نهم]

بحث ما در صفحه 151 سطر چهاردهم است.

«قال: و كذا الشكل و الطبيعي منه الكرة»[1]

در مسئله هشتم گفتیم دو مطلب را مطرح می‌کنیم:

۱. هر جسمی مکان دارد.

۲. هر جسمی شکل دارد.

بحث اول (مکان) مطرح شد و تمام شد. الان می‌خواهیم بحث دوم را مطرح کنیم و بیان کنیم که هر جسمی شکل دارد.

[سؤال : آیا کل عالم مکان دارد؟]

پاسخ: آیا از بحث مکان خارج شدیم؟ حالا می‌توانیم این سؤال را جواب بدهیم که آیا کل عالم مکان دارد یا ندارد؟

کل عالم یعنی عالم جسمانی؛ زیرا عالم مجرد و جسمانی با هم که مسلّم مکانی برایش نیست، به خاطر اینکه مجرد مکان ندارد. پس مرادتان اصلاً از کل عالم، کل عالم جسمانی است.

کل عالم جسمانی در موردش دو رأی است که مکان دارد یا ندارد:

۱. قول اول: یکی می‌گوید مکان «بُعدی» است که شیء آن بعد را اشغال کند. بنا بر این قول، کل عالم مکان دارد؛ چون کل عالم عبارت می‌شود از زمین و آبی که زمین را احاطه کرده، هوایی که آب را احاطه کرده، و نار، و بعد هم افلاکی را که طبقه به طبقه تا برسیم به آخرین طبقه افلاک (فلک نهم). این مجموعه مثل عالم جسمانی است. این عالم جسمانی بالاخره بُعدی را اشغال کرده، پس برایش مکان است. و بعدی که شیء اشغالش کند می‌شود مکان، و کل عالم (یعنی عالم جسمانی) بعدی را اشغال می‌کند، پس مکان دارد.

۲. قول دوم: ولی قولی گفته که مکان عبارت است از «سطحی» که احاطه کرده باشد شیء را. اگر مکان را عبارت از سطح محیط بگیریم، این عالم جسمانی وقتی به آن آخرِ آخر می‌رسد، دیگر تمام می‌شود؛ سطحی دیگر نیست که این جسم را احاطه کرده باشد. بنابراین کل عالم جسمانی مکان ندارد. بله اجزایش مکان دارد؛ یعنی هر کدام را از اجزا ملاحظه کنید، می‌بینید سطحی آن را احاطه کرده که مکان برایش است. ولی اگر کل عالم را ملاحظه کنید، سطحی که کل این عالم را احاطه کرده باشد نداریم. پس بنابراین مکان برای کل عالم نیست.

این در صورتی بود که مرادمان از کل عالم، کل عالم جسمانی باشد. بیان کردم بنا بر قولی مکان دارد، بنا بر قولی مکان ندارد. اجزای عالم که بنا بر هر دو قول مکان دارند، فقط کل عالم بنا بر یک قول مکان دارد.

اما اگر مرادش از کل عالم، عالم دنیا باشد (نه فقط عالم کون و فساد، نه فقط عالم ماده که فساد و کون با هم مراد باشد)، چون کل عالم دنیا باشد (هم از موجودات مادی و غیرمادی)، اگر کل را مراد کرده باشید، آیا مکان دارد یا ندارد؟

این بحث را صدرالمتألهین در یکی از کتاب‌هایش است که من احتمال می‌دهم کتاب «مبدأ و معاد» مطرح کرده باشد (حالا دقیق یادم نیست، می‌شود پیدایش کرد، ولی فکر می‌کنم کتاب مبدأ و معاد در آنجا مطرح کرده) و بیان کرده که کل عالم چون یک عالمِ «تام» است، مکان ندارد. هر عالم تامی لامکان است. بله اجزای عالم چون تام نیستند، مکان دارند؛ ولی کل عالم چون تام است، مکان ندارد.

آنجا که این بحث پیش می‌آید: آیا عالم آخرت مکان دارد یا ندارد؟ اگر مکان دارد و شما می‌گویید الان هم مثلاً بهشت و جهنم موجود است، مکانشان کجاست؟

جواب می‌دهد: مکان ندارند، چون عالم آخرت عالم تام است، مثل عالم دنیا می‌ماند. همان‌طور که عالم دنیا مکان ندارد، عالم آخرت هم مکان برایش نیست. ایشان اعتبارش این است که عالم اگر عالم تام باشد، خالی از مکان است.

حالا اگر عالم جسمانی و غیرجسمانی همه را با هم حساب کنید (عالم دنیا را که یک عالم تام است ملاحظه کنید)، باید دیگر اصلاً مکان نداشته باشیم. همان‌طور که عالم قیامت هم (که عبارت از بهشت و جهنم است) ایشان می‌گوید دیگر مکان ندارد.

در جایی بحث می‌کند، می‌گوید عالم قیامت الان موجود است، منتها چون در باطن این عالم است دیده نمی‌شود. باید این عالم که به صورت پرده روی آن باطن شده کنار برود، در هم بریزد تا آن عالم آخرت آشکار بشود و پیدا بشود.

بعد کسی اشکال می‌کند (یا اینکه دخل مقدر می‌کند) که اگر عالم آخرت الان موجود است، بهشت و جهنم الان موجود است، کجاست مکانش؟

جواب می‌دهد که عالم تام مکان ندارد. همان‌طور که عالم دنیا تام هست مکان ندارد، این جواب شماست.

[مطلب دوم: اثبات شکل برای اجسام]

حالا برویم سراغ بحث خودمان. از اینکه گفته شده همه اجسام مکان دارند و گفته شده که همه اجسام هم شکل دارند. اینکه همه اجسام مکان دارند بحث کردیم (حالا مکان چیست در مسئله بعدی که حالا مطرح می‌کنیم). ولی بالاخره اینکه هر جسمی مکان دارد، این بحث شد.

الان می‌خواهیم بحث کنیم که هر جسمی شکل دارد. این یک بحث است.

یک بحث دیگر هم در همین بحث می‌آوریم که شکل طبیعی چه نوع شکلی است و آیا متعدد است یا واحد؟

پس دو تا بحث را می‌خواهیم مطرح کنیم:

۱. اثبات کنیم همه اجسام شکل دارند.

۲. بیان کنیم که شکل طبیعی هم داریم و این شکل طبیعی چیست و چندتاست.

[تعریف شکل]

اما بحث قبل از اینکه وارد این بحث بشویم که آیا همه اجسام شکل دارند یا ندارند، باید شکل را تعریف کنیم و بیان کنیم که از چه مقوله‌ای است. و این هم یک مطلب دیگری است که اگر این هم نگاه بکنیم، می‌شود سه مطلب. مباحثی که ما الان می‌خواهیم مطرح کنیم سه تا می‌شوند. چطور؟

۱. بحث اول تعریف شکل است (شکل از چه مقوله‌ای است).

۲. بحث دوم اثبات شکل برای همه اجسام.

۳. بحث سوم تعیین شکل طبیعی.

شکل را اینجا تعریف کردند: چیزی که یک حد یا چند حد او را احاطه کرده باشد، این شکل است.

بعضی هم گفتند: هیئتی است که از احاطه یک حد یا چند حد به وجود می‌آید.

پس بعضی‌ها شکل را تعریف کردند به تعریفی که در آن تعریف، هیئت بودن و کیفیت بودنِ شکل اخذ نشده. بعضی‌ها تعریف کردند به تعریفی که در آن هیئت بودن و کیفیت بودنِ شکل اخذ شده. و این گروه دوم از مقوله «کیف» می‌دانند. گروه اول برایش یا مقوله قائل نیستند یا از مقوله «کم» می‌دانند.

ایشان (یعنی مرحوم خواجه و شارح) می‌فرمایند حق این است که شکل از مقوله کیف است. اما کیف مختص به کم. چون کیف چهار قسم دارد: کیف محسوس داریم، کیف نفسانی داریم، کیف استعدادی داریم، و آخری هم کیف مختص به کم داریم.

کیف مختص به کم مثلاً انحناء. انحناء یک کیفیت است، اما مربوط به خط است یا مربوط به سطح. سطح جسم یا خطی که کناره‌های جسم را تشکیل می‌دهد، این ممکن است منحنی باشد. می‌بینید که انحناء وصفی است برای یک کمیت (یعنی مختص به کم است). استداره همین‌طور، استقامت هم همین‌طور؛ این‌ها کیفیات مختص به کم‌اند.

شکل هم گفتند همین است؛ یعنی کیفیتی که از احاطه یک حد یا چند حد به وجود می‌آید.

حالا این یک حد یا چند حد، توجه کنید توضیح بدهم. هر دو تعریفی که کردیم در این مطلب مشترک‌اند؛ هر دو دارند «احاطه یک حد یا احاطه چند حد». تنها در یکی هیئت بودنِ شکل مأخوذ است، در یکی مأخوذ نیست. حالا آن توضیح داده شد.

اما این مسئله که احاطه یک حد است یا احاطه چند حد، این هم باید توضیح داده بشود.

می‌فرماید که «کره» را ملاحظه کنید؛ کره یک سطح مدور است که احاطه کرده به جسم. یعنی این جسم محدود است به یک حد. وقتی از درون جسم شما شروع می‌کنید می‌آیید به بیرون جسم، جسم در آن بیرونش تمام می‌شود. حد یعنی منتها، آنجا تمام می‌شود. آن که تمام‌کننده این جسم است و منتهای این جسم است، یک حد بیشتر نیست (یعنی فقط یک سطح مستدیر است).

اما «مکعب» را ملاحظه کنید؛ مکعب به ۶ تا حد منتهی می‌شود. یعنی از درون مکعب که بیایید بیرون، به انتهای این مکعبِ ظاهرِ مطرح می‌رسید، می‌بینید که ۶ تا حد این شکل را احاطه کرده (دو تا در بالا و پایین، چهار تا هم در اطراف). این را می‌گوییم حدود متعدد احاطه‌اش کرده.

کره را یک حد احاطه کرده، و مکعب را چندین حد احاطه کرده.

یا «مخروط» را دو تا حد احاطه کرده: یک حد همان سطح مخروط است، یک حد هم قاعده مخروط است. این دو تا حد کل جسم مخروط را احاطه کردند.

در «استوانه» سه تا حد احاطه کرده: یکی آن دایره زیر است، یکی دایره بالاست، یکی هم آن تنه مدورِ خود استوانه است. این سه تا سطح او را احاطه کرده است.

بعضی‌ها به دو حد محاط‌اند، بعضی‌ها به سه حد محاط‌اند، بعضی‌ها به یک حد محاط‌اند، بعضی‌ها هم رسیدیم به ۶ تا حد. مراتب مختلف است دیگر.

این آنچه که یک شکل (یک حد یا چند حد) احاطه کرده باشد، این می‌شود شکل بنا بر تفسیر اول. و هیئتی که از احاطه یک حد یا چند حد تشکیل شده باشد و به وجود آمده باشد، آن هیئت هم اسمش شکل است بنا بر تعریف دوم. و چه تعریف اول را انتخاب کنید چه تعریف دوم، روشن شد.

این بحث اولمان بود که تعریف شکل چیست.

[اثبات شکل برای همه اجسام]

بعد بیان می‌کنیم که هر جسمی باید شکل داشته باشد. ما جسم بی‌شکل نداریم.

دلیل بر این مطلب که هر جسمی باید شکل داشته باشد این است که:

اگر جسم نامتناهی باشد، خب مسلّم شکلی ندارد؛ که آخر ندارد که ما آخرش را ملاحظه کنیم ببینیم با یک حد ختم شده یا با چند حد ختم شده. پس برای جسم نامتناهی ما شکل نداریم.

برای جسمی که متناهی است، حتماً شکل هست؛ چون بالاخره این جسم یک‌جوری تمام شده. اینجا که تمام شده، شکل درست شده. حالا یا یک حد پیدا کرده یا چند حد پیدا کرده، علی ایّ حال بالاخره شکل خواهد داشت.

پس این‌طور می‌گوییم که: اگر جسم نامتناهی بود، شکل ندارد؛ و اگر جسم متناهی بود، چون پایان دارد و پایانش سطحی است (حالا یا یک سطح یا چند سطح)، بالاخره شکل خواهد داشت.

این‌طور قیاس تشکیل می‌دهیم: با توجه به اینکه در جای خودش ثابت کردیم که ما جسم نامتناهی نداریم، همه‌شان متناهی‌اند. این‌طور می‌گوییم:

«کل جسمٍ متناهٍ» (هر جسمی متناهی است).

«و کل متناهٍ مشکلٌ» (و هر متناهی‌ای شکل‌دار است). یعنی فله شکل (دارای شکل است).

نتیجه می‌گیریم: «کل جسمٍ مشکلٌ» (هر جسمی شکل‌دار است). یعنی له شکل.

خب پس باید شکل داشته باشد. این مطلب دوم.

[شکل طبیعی و قطری]

اما مطلب سوم: شکل تقسیم می‌شود به «شکل قطری» (قسری) و «شکل طبیعی».

بیان خواهیم کرد که شکل طبیعی فقط یکی است و آن «کره» است. این ان‌شاءالله وقتی رسیدیم بیان می‌کنم. من این دو مطلبی را که در خارج بودم توضیح دادم، مطلب سوم را خب توضیحی دارد، آن ان‌شاءالله وقتی رسیدیم بیان می‌کنم که هر جسمی که شکل دارد، یا شکل قطری دارد یا شکل طبیعی، و شکل طبیعی فقط یکی را اقتضا می‌کند. این ان‌شاءالله بیان می‌شود.

[تطبیق با متن کتاب]

حالا یک‌بار توجه کنید. صفحه ۱۵۱، سطر چهاردهم.

«قال: و كذا الشكل و الطبيعي منه الكرة.».

این واژه «شکل» عطف بر آن «مکان» است. (و لکل جسمٍ مکانٌ طبیعیٌ، و کل شکلٍ...).

«کل جسمٍ له شکلٌ» (هر جسمی برایش شکلی است).

منتها جسم مکان طبیعی داشت، مکان‌های طبیعی به تعداد جسم‌ها متعدد می‌شدند. اما هر جسمی شکل طبیعی ندارد، بلکه شکل طبیعی فقط یک چیز است.

« و كذا الشكل و الطبيعي منه الكرة ».

(و طبیعی از این اشکال، فقط کره است).

که این را بیان نکردیم، ان‌شاءالله وقتی رسیدیم توضیح می‌دهم.

پس مکان لکل جسمٍ هست (این مذهب اول). و کل شکلٍ (یعنی شکل هم لکل جسمٍ هست، این مذهب دوم).

اما مکان را گفتیم برای هر جسمی وجود دارد (هر جسمی دارای مکان طبیعی است). شکل را می‌گوییم که این‌طور نیست که هر جسمی شکل طبیعی داشته باشد، بلکه بعضی اجسام شکل طبیعی دارند، بعضی‌ها قطری دارند. شکل طبیعی فقط یک چیز است (کره). که ان‌شاءالله توضیح می‌دهیم.

« أقول: قيل في تعريف الشكل أنه ما أحاط به حد واحد أو حدود ».

این تعریف شکل است. این مطلب اول است که شکل را تعریف می‌کنیم به دو تعریف. در یک تعریف شکل به عنوان کم معرفی می‌شود، در تعریف دیگر به عنوان کیف (هیئت) معرفی می‌شود. هیئت همان کیف است. و ما آن تعریف دوم را ترجیح می‌دهیم.

« أنه ما أحاط به حد واحد أو حدود ».

(گاهی تفسیر می‌شود شکل به اینکه: چیزی است که به او یک حد احاطه کند، یا حدود متعدد).

مثل کره که یک حد به آن احاطه دارد؛ یا حدود متعدد احاطه کند مثل مکعب، مخروط، استوانه که چند حد به آن احاطه دارد.

پس کره را می‌گوییم (چون یک حد به آن احاطه دارد)، مخروط و استوانه و مکعب را هم می‌گوییم (چون چند حد احاطه دارد).

این یک تعریف بود که خود کره می‌شود شکل، خود مکعب و آن مخروط و استوانه می‌شود شکل.

اما در تعریف تحقیقی، خود این‌ها را شکل نمی‌بینیم؛ هیئتی که از این احاطه به وجود آمده شکل می‌نامیم.

« و في التحقيق أنه من الكيفيات المختصة بالكميات ».

(و در تحقیق: همانا شکل از کیفیات مختص به کمیت است).

که مختص به کمیتش را توضیح دادم: کیفیتی است که عارض بر کمیت می‌شود، مثل انحناء که عارض بر خط می‌شود یا عارض بر سطح می‌شود (و خط و سطح هم کم‌اند). ایشان می‌فرماید شکل هم یکی از کیفیات مختص به کمیت است و عارض بر کم می‌شود.

« و هو هيئة إحاطة الحد الواحد أو الحدود بالجسم ».

(و آن عبارت است از هیئتِ احاطه کردنِ یک حد یا چند حد به جسم).

وقتی یک حد یا چند حد جسمی را احاطه می‌کنند، از این احاطه هیئتی درست می‌شود که ما آن هیئت را شکل می‌نامیم.

این هم توضیحات تمام شد. خب این بحث اول ما بود که تعریف شکل چیست.

اما بحث دوم:

«و هو» (و شکل).

« و هو طبيعي و قسري ».

(یا طبیعی است و یا قسری).

شکل گاهی طبیعی است، گاهی قسری (که در مطلب دوم توضیح دادم، در مطلب سوم توضیحش را بیان می‌کنم).

شکل یا طبیعی است یا قسری، و هیچ جسمی خالی از این نیست (یعنی یا شکل طبیعی دارد یا شکل قسری دارد). پس هیچ جسمی خالی از شکل نیست.

چرا هیچ جسمی خالی از شکل نیست؟

«لانّ کل جسمٍ متناهٍ على ما يأتي ».

(زیرا هر جسمی متناهی است).

این صغری. که این صغری در جای خودش ثابت شده (به زودی در کتاب ما می‌آید، در جای خودش هم توضیح داده شده) که برهان داریم بر تناهی ابعاد و ثابت می‌کنیم که ابعاد عالم متناهی‌اند و ما جسم نامتناهی نداریم. یعنی کاری به این‌هایی که در مرایا و به منظر ما هستند و مشاهده‌شان می‌کنیم که خب پیداست که این‌ها متناهی‌اند؛ کل عالم جسم است، این کل عالم که جسم است، این را سر و ته آن را ما پیدا نکردیم، احتمال می‌دهیم نامتناهی باشد. برای تناهی این هم استدلال می‌کنیم و ثابت می‌کنیم که ابعاد عالم هم متناهی است، همان‌طور که ابعاد این اجسامی که در حضور ما هستند متناهی‌اند. پس ما جسم نامتناهی نداریم (چه آن‌هایی که می‌بینیم، چه آن‌هایی که نمی‌بینیم). این به جای خودش ثابت می‌کنیم.

پس صغری ثابت می‌شود: « لانّ کل جسمٍ متناهٍ ».

« و كل متناه مشكل بالضرورة ».

(و هر متناهی‌ای شکل‌دار است).

این هم کبری. به چه دلیل؟ (به خاطر ضرورتِ احاطه حد یا حدود به آن).

چون چیزی که متناهی است، تمام می‌شود. جسمی که تمام می‌شود، بالاخره آنجایی که تمام می‌شود سطحی به وجود می‌آید. این سطح یک شکلی دارد، یک‌جور خاصی تمام می‌شود. یک‌جور خاصی تمام شد، یک شکلی هم پیدا می‌کند. پس معلوم است که اگر متناهی بود، شکل دارد.

صغری و کبری را ضمیمه کنید، نتیجه می‌شود که:

«فکل جسمٍ ذو شکلٍ».

(پس هر جسمی صاحب شکل است). یعنی فله شکل.

مطلب دوم هم تمام شد.

[اثبات کروی بودن شکل طبیعی]

« فإذا فرض خاليا عن جميع العوارض ».

(و هرگاه فرض کنی جسم را خالی از همه عوارض).

مطلب سوم این است که من می‌خواهم توضیح بدهم.

جسم گاهی با عوارض بیرونی همراه است. این عوارض بیرونی در این جسم (یعنی در شکل‌گیری این جسم) اثر می‌گذارد. مثلاً فرض کنید که گِلی می‌خواهد خشک بشود. این گِل به وسیله انسانی ساخته شده، یا فرض کنید باد او را در یک جا جمع کرده. علی ایّ حال یک عاملی باعث شده که این گِل جمع بشود و بعد خشک بشود و حالا قبل از خشک شدن و بعد از خشک شدن یک شکلی پیدا کند.

هر شکلی که هست، این شکل که از طریق عوارض بیرونی و عوامل بیرونی حاصل شده، شکل حتماً شکل (قسری) است. یعنی شکلی است که طبیعی نیست، با قسر (یعنی تحمیل) بر این وارد شده و این که با تحمیلی که از خارج شده این شکل را پیدا کرده. این شکل را می‌گویند شکل قسری که یک عامل خارجی دارد (یعنی غیر از خودِ طبیعتش یک عاملی هست).

حالا عامل خارجی یعنی عامل ذات جسم نباشد، ولی همیشه همراه جسم باشد. مثلاً فرض کنید که ما آبی را توی ظرفی قرار دادیم. خب این ظرف الان همیشه همراه جسم است، ولی عامل بیرونی است، در جسم دخالت ندارد. این دارد دائماً به این جسم شکل می‌دهد. وقتی که این جسم را از این ظرف خالی کردید، شکل عوض می‌شود. ولی مادامی که این ظرف و این شکل و این جسم همراه این جسم است، شکلش را از این گرفته. این شکل، شکل قسری است.

خب این چطور شکلی است؟ شکلی است که از بیرونِ جسم تحمیل می‌شود. حالا بیان کردم بیرونی که همیشه همراه جسم است، یا بیرونی که ممکن است گاهی باشد گاهی نباشد (مثلاً مثل تأثیری که انسان می‌گذارد). تأثیر علی ایّ حال اگر تأثیر بیرونی وجود داشت، حتماً آن جسم شکل قسری پیدا می‌کند.

اما اگر جسمی را از همه عوارض خارج کردیم، خالی کردیم، آن جسم را فقط به طبیعتی که دارد واگذار کردیم، هیچ دخالتی غیر از طبیعت وجود نداشت. این جسم چه شکلی پیدا می‌کند؟

این جسم می‌تواند از اشکال مختلف به وجوه مختلف بپذیرد؟ خیر. چرا؟ چون یک طبیعت دارد و یک طبیعت یک اثر دارد، نه بیشتر.

این‌چنین جسمی چون دارای یک طبیعت هست و عوامل خارجی درش تأثیر نمی‌گذارد، یک مؤثر بیشتر ندارد و آن یک مؤثر شکل «بسیط» می‌سازد.

حالا شکل بسیط چیست؟ شکل بسیط «کره» است.

چرا بسیط است؟ چون توجه می‌کنید سطوح مختلف ندارد، خطوط مختلف ندارد. آن مکعب را ملاحظه کنید، ۶ تا سطح دارد، چندین حد دارد، حتی رأس دارد، زاویه دارد. این‌ها جنبه‌های مختلفِ کثرت است که در مکعب می‌بینید. در کره که این‌ها نیست؛ فقط یک دانه سطح است. خطوط نیست، سطوح نیست، زوایا نیست، رؤوس نیست. این‌ها هیچ‌کدام وجود ندارد. پس کره شکل بسیط است.

شکل بسیط را ممکن است طبیعتِ واحده بسازد. طبیعت واحده بیش از یک اثر نمی‌تواند داشته باشد، و چون بیش از یک اثر ندارد، پس شکل بسیط می‌سازد. چون شکل بسیط است، بنابراین آنجایی که عوامل بیرونی در جسم دخالت نکنند، حتماً آن جسم کره خواهد بود (یعنی شکل طبیعی خواهد داشت).

شکل طبیعی یعنی شکلی که مقتضای طبیعتش است، نه از قتل و عوامل بیرونی آمده باشد، بلکه از طبیعتش آمده باشد.

شکل طبیعی چیست؟ شکل طبیعی شکلی است که خود طبیعتِ جسم اقتضا کند آن شکل را. و چون طبیعت واحد است، قهراً واحدی را (یعنی شکل واحدی را) اقتضا می‌کند، و آن شکل واحد کره هست.

جسم طبیعی حتماً باید به شکل کره دربیاید. یعنی جسمی که شکلش طبیعی است، باید به صورت کره دربیاید. ولی جسمی که شکلش را طبیعتش و قواسر بیرونی و عوامل بیرونی می‌سازند، آن شکل ممکن است کره نباشد؛ بلکه نه ممکن است، بلکه اصلاً کره نیست. زیرا که هر کدام از این مؤثرها اثری در این جسم می‌گذارند و قهراً این جسم به سطوح مختلف، خطوط مختلف، زوایا تقسیم می‌شود و نتیجتاً شکلش دیگر کره نخواهد بود.

خب مطلب را جمع کنید: معلوم شد که همه اجسام شکل دارند (حالا یا طبیعی یا قسری). و معلوم شد که طبیعی فقط یک شکل است و آن عبارت از کره است. بقیه اشکال همه‌شان قسری هستند (حالا یا یک قاسر اثر گذاشته یا چند قاسر اثر گذاشته). علی ایّ حال برای همیشه شکل طبیعی نیست، بلکه شکل قسری است.

[تطبیق با متن]

« فإذا فرض خاليا عن جميع العوارض ».

(و هرگاه فرض کنی جسم را خالی از همه عوارض).

این تفریع بر گذشته است. حالا که معلوم شد هر جسمی شکل دارد (یا شکل طبیعی و یا شکل قطری)، بنابراین اگر جسمی را از تمام عوارض بیرونی خالی کردیم، فقط طبیعتش را ملاحظه کردیم:

« لم يكن له بد من شكل فيكون طبيعيا ».

(چاره‌ای نیست از اینکه باشد برای او شکلی).

او هم ناچار باید شکلی داشته باشد. او هم که نمی‌تواند بی‌شکل باشد. اصلاً نباید بی‌شکل باشد، چون متناهی است و قرار شد که هر متناهی شکل داشته باشد.

« فيكون طبيعيا ».

(و می‌باشد آن شکل، طبیعی).

چرا؟ چون مستند به عوارض نیست، مستند به طبیعت است. چون فرض کردیم که اینجا خالی از عوارض است. وقتی خالی از عوارض شد، فقط طبیعتش مؤثر شد. قهراً آن شکلی که پیدا می‌کند می‌شود شکل طبیعی (یعنی شکل مستند به طبیعت).

« و لما كانت الطبيعة واحدة ».

(و طبیعت واحد است).

چون طبیعت واحد است و کثرت ندارد، امور مختلف را نمی‌تواند اقتضا کند. همیشه فاعل واحد فعل واحد دارد، ممکن نیست که فعل متعدد داشته باشد. پس طبیعت هم اگر واحد است و عوارضی همراه نیستند که اثر بگذارند، باید اثرش واحد باشد.

طبیعت در هر جسم یک طبیعت بیشتر نیست. هر جسم چند تا طبیعت که ندارد، فقط یک طبیعت دارد. و طبیعت هم اثر واحد دارد.

« لم تقتض أمورا مختلفة ».

(اقتضا نمی‌کند امور مختلف را).

این طبیعت امور مختلف را اقتضا ندارد، بلکه فقط یک اثر دارد، یک امر را اقتضا می‌کند (یعنی یک شکل اقتضا می‌کند). (بلکه اقتضا می‌کند شکلی بسیط را).

به تعبیر دقیق‌تر، یک شکل اقتضا می‌کند. حالا شکل بسیط.

« و لا شكل أبسط من الاستدارة ».

(و ساده‌تر و بسیط‌تر از کره نیست).

شکلی که بسیط‌تر از کره باشد ما نداریم.

پس ببینید صغری و کبری درست کرد:

۱. طبیعت واحد است و شکل بسیط اقتضا می‌کند (این یک مقدمه).

۲. و شکل بسیط کره است (این هم مقدمه دوم).

پس طبیعت کره اقتضا می‌کند.

« فيكون الشكل الطبيعي هو المستدير و باقي الأشكال قسري. ».

(پس می‌باشد شکل طبیعی، کره).

شکل طبیعی شکل کره است (شکل مستدیر). و باقی‌ها قسری‌اند. باقی شکل‌ها قسری‌اند و از طریق عوارض و دخالتِ هم طبیعت و هم عوارض (هم‌دست هم شدند و شکلی را به وجود آوردند) حاصل شده‌اند.

[نکته: رد دایره بودن شکل طبیعی]

البته توجه کنید؛ ما گفتیم شکل طبیعی کره است. ممکن است کسی بگوید شکل طبیعی دایره هم هست، چون دایره هم بسیط است، آن هم یک حد بیشتر ندارد (یک خط مدور).

این دایره‌ها توجه داشته باشید، این‌ها جسم نیستند. دایره شکل مستقلی نیست. شما در عالم وجود شکل مستقلی به نام دایره پیدا نمی‌کنید. شکل به صورت کره است. کره را وقتی قطع کنیم، آن محل تقاطع دایره درست می‌شود. دایره سطح است و ما سطحِ جدای از جسم در بیرون (مستقل) نداریم. آنچه که ما داریم جسم است، سطح هم وابسته به جسم است.

شما می‌توانید بگویید در این کره سطوحی هست، هر سطحی هم دایره است. اما دایره مستقلِ از کره که در خارج داشته باشید، ندارید. حتی آن خطی که روی این کاغذ می‌کشید و می‌گویید حالا یک دانه دایره کشیدم، نگاه می‌کنید می‌بینید که دایره نیست. بالاخره این کاغذی که رویش شما این را کشیدید، یک عمقی دارد، طول و عرضی دارد، جسم است. آن هم سطح نیست. سطح آنی است که هیچ عمقی نداشته باشد، فقط طول و عرض داشته باشد.

شما یک دایره‌ای در بیرون پیدا نمی‌کنید که هیچ عمقی نداشته باشد و فقط طول و عرض داشته باشد. تمام دوایری که شما در بیرون پیدا می‌کنید همه جسم‌اند. حالا یا جسمی است که بهش می‌گویند کره (قسمتش دایره است)، یا نه جسم‌های دیگر است (قسمتی‌اش دایره است، مثلاً مخروط قاعده‌اش دایره است، استوانه آن سر و ته آن دایره است). ولی این دایره‌ها جدای از جسم نیستند.

پس ما غیر از کره جسمی نداریم که بسیط باشد. دایره که جسم نیست که بخواهد بسیط باشد. دایره متصل به جسم وجود دارد، منفصل از جسم وجود ندارد.

پس حرف خواجه که فرمود «و الطبیعی منها کرةٌ» درست است. یعنی طبیعیِ هر شکل فقط کره است. دیگر ما شکل طبیعی دیگر غیر از کره نداریم.

حتی از این هم بالاتر؛ بعضی‌ها می‌گویند که شکل طبیعی فقط دایره است. این‌ها اشتباه می‌کنند. یعنی شنیدند مطلب را ولی اشتباهاً نقل می‌کنند. به آن گفته شده شکل طبیعی کره است، آن‌ها به جای کره می‌گویند دایره. و من این را شنیدم که بعضی‌ها می‌گویند شکل طبیعی دایره است. این را اشتباه کردند؛ یعنی مطلب را درست شنیدند، آنجا خودشان وارد نشدند، خودشان خرابش کردند.

بحثمان در این مسئله هشتم تمام شد که بیان کردیم هم بحث در مکان داشتیم هم بحث در شکل داشتیم.

[مسئله نهم: تحقیق ماهیت مکان]

حالا وارد مسئله نهم می‌شویم.

« المسألة التاسعة في تحقيق ماهية المكان‌ »[2]

(مسئله نهم در تحقیق ماهیت مکان).

می‌خواهیم مکان را بیان کنیم، ماهیت مکان را تشریح کنیم.

(سؤال: مستدیر؟

پاسخ: بله، البته به دایره مستدیر گفته می‌شود، ولی الان بحث ما در جسم مستدیر است. کره جسم مستدیر است. دایره که جسم مستدیر نیست، دایره مسطح است و سطح مستدیر اصلاً مورد بحث ما فعلاً نبود. بله، نه در اینجا به معنای طلب استداره نیست، به معنای طلب دوران نیست.).

[طرح بحث]

می‌خواهیم ببینیم ماهیت مکان چیست.

ابتدا مکان را تفسیر می‌کنیم. بعد هم بر تفسیری که کردیم استدلال می‌کنیم. و بعد اشکالی که بر دلیلمان وارد است رد می‌کنیم. بعد هم دو دلیل بر علیه تفسیری که ما قبول نکردیم (و رقیب خودمان) می‌آوریم.

توجه کنید؛ مکان به تفسیرهای متعددی تفسیر شده. ما از بین آن تفسیرها فقط دو تا را انتخاب می‌کنیم و آن دو تا را اینجا ذکر می‌کنیم: یکی را حق می‌دانیم، یکی را باطل.

آن حق را ابتدا مطرح می‌کنیم (یعنی دلیل اقامه می‌کنیم). بعد اشکالی که بر آن شده برطرف می‌کنیم. بعد می‌پردازیم به آن تعریف دیگری که به نظر ما باطل است و دلیل بر بطلانش می‌آوریم.

کلی که ما در این مسئله داریم همین است:

۱. ابتدا تبیین ماهیت مکان (یعنی ذکر تعریف مکان که ما گفتیم از بین تعاریف شده دو تا را انتخاب می‌کنیم و دو تا را می‌آوریم، یکی‌اش هم قبول می‌کنیم). این بحث اول ماست.

۲. بحث دوم ما: بر آنی که قبول کردیم استدلال می‌کنیم.

۳. بحث سوم: بر آنی که ما قبول کردیم اشکالی وارد می‌شود، آن اشکال را دفع می‌کنیم.

۴. بحث چهارم: آنی که قبول نکردیم را با دو دلیل رد می‌کنیم (آن تعریفی که برای مکان قبول نکردیم با دلیل رد می‌کنیم).

در این مسئله خواجه در اینجا که می‌خواهد شروع کند، می‌گوید:

«و المعقول من الاول».

در مسئله قبل (که مسئله هشتم بود) دو مطلب آورد: یکی مکان، یکی شکل.

«الاول» یعنی مکان. شکل را به خاطر اینکه ساده بود در ذیل مکان مطرح کرد، و الا جا داشت که شکل خودش یک مسئله مستقلی بشود. اما ایشان این شکل را در ضمن مکان مطرح کرد چون بحث چندانی ندارد، دیگر برایش یک بحث جدایی تشکیل نداد. این را ملحقش کرد به بحث در مکان. چون در مکان گفت هر جسمی مکان دارد و هر شکلی هم مکان داشت (از این جهت این دو تا با هم مناسبت پیدا کردند). شکل و مکان با هم مناسبت پیدا کردند؛ همان‌طور که مکان عام بود، شکل هم عام بود. از جهت عمومیت با هم شباهت داشتند، لذا این را دنبال آن آورد و دیگر به بحث شکل برنمی‌گردد چون آسان است.

اما بحث مکان را مطرح می‌کند. می‌گوید مکان چیست؟ که تعریف نکرد. خود خواجه هم تعریف نکرد، ما تعریف کردیم (چون آسان بود تعریفش هم نکرد). اما ما تعریف کردیم مکان را. خود خواجه دارد تعریف می‌کند، چون مکان احتیاجی به تعریف دارد، در تعریفش هم اختلاف هست. لذا جا دارد که اصلاً ما واردش بشویم که شکل رهایش نکنیم تا وارد بحث می‌شود.

[دو تعریف عمده برای مکان]

و دو تا تعریف برای مکان ارائه می‌دهد. این دو تا تعریف را توجه کنید که عرض کنم:

۱. تعریف اول (نظریه افلاطون و متکلمین): یک تعریفی از افلاطون نقل می‌شود و نزدیک به تعریفی است که متکلمین کردند. آن را خواجه انتخاب می‌کند.

مکان عبارت است از «بُعدی» که به وسیله جسم اشغال می‌شود. بعدی که به توسط جسم اشغال می‌شود، مکان نامیده می‌شود (حساب می‌شود).

مثلاً کتابی را ما در یک جا می‌گذاریم، این یک بعدی را اشغال می‌کند. آن بعد می‌شود مکان این کتاب. ما که یک جا نشستیم یا ایستادیم، بعدی را اشغال می‌کنیم. آن بعد می‌شود مکان ما. و هکذا بقیه چیزها همین‌طور. این یک تعریف.

۲. تعریف دوم (نظریه ارسطو و مشاء): یک مقداری دقیق است. تعریف ارسطو و مشاء. تعریفشان این است: «سطح باطنیِ حاوی که مماس است با سطح ظاهریِ محوی»، مکان نامیده می‌شود.

مثلاً شما آبی را در یک دانه ظرفی بریزید. آن ظرف می‌شود «حاوی». آن آبی که درون ظرف است می‌شود «محوی». حاوی همان محیط است، محوی همان محاط است.

آن‌وقت این حاوی که ظرف است، دو تا سطح دارد: یکی سطح بیرونی (همان‌جایی که شما دستش می‌زنید)، یکی سطح درونی (آنجایی که آب با آن تماس دارد). سطح درونیِ حاوی، آن که آب به آن تماس دارد.

و آب هم همین‌طوری؛ آب یک داخلی دارد، یک بیرونی دارد. بیرون همان سطح ظاهری و بیرونیِ محوی نامیده می‌شود (محوی که همان آب است). سطح بیرونی همان سطحی است که با آن درون کاسه تماس دارد.

آن سطح درونیِ کاسه (که حاوی است) تماس دارد به سطح بیرونیِ آب (که محوی است). آن سطح درونیِ حاوی که مماس است با سطح بیرونیِ محوی، مکانِ محوی به حساب می‌آید.

یعنی مکانِ محوی کل این کاسه نیست، بعدی هم که در این کاسه است نیست؛ بلکه همان سطحی است که با آب تماس گرفته، که آن سطح درونیِ حاوی است که مماس است با سطح بیرونیِ محوی. این می‌شود مکان. این محلی است (یعنی مکان این‌ها).

خود ما را توجه کنید؛ نشستیم رو زمین و دورمان را هوا احاطه کرده. هوا آن قسمتی است که به بدن ما متصل است (سطح درونی هواست). زمین هم همین‌طور؛ این سطح درونی زمین احاطه کرده به سطح بیرونی ما (سطح بیرونی ما یعنی پوست ما) و مماس با بدن ماست. این قسمت از هوا و آن قسمت از زمین که تماس با بدن ما دارند و بدن ما را احاطه کردند (یعنی نه همه زمین و همه هوا، آن سطح این هوا و سطح این زمین که بدن ما را احاطه کردند)، مکان ما هستند.

توجه می‌کنید؛ این گروه دوم به «سطح» تفسیر می‌کنند نه به «بُعد». گروه اول می‌گفت آن بعدی که این جسم اشغال می‌کند مکان است؛ گروه دوم نمی‌گوید بعد مکان است، می‌گوید آن سطحی که احاطه کرده به این جسم، مکان این جسم است.

این دو تعریف. همین حالا باید وارد مطلب بعدی می‌شویم که استدلال بر تعریف اول است. چون خواجه تعریف اول را قبول می‌کند (که مکان آن بعدی است که اشغالش می‌کند). آن را قبول می‌کند، آن‌وقت استدلال بر تعریف اول هم هست. بعد هم دفاع می‌کند، بعد هم تعریف دوم را رد می‌کند.

[تطبیق با متن]

« قال: و المعقول من الأول البعد فإن الأمارات تساعد عليه ».

(و آنچه تعقل می‌شود از اولی).

یعنی از آن دو چیزی که در مسئله قبل گذشت (یکی مکان، یکی شکل). آنچه که تصور می‌شود و به عقل ما می‌رسد از آن اولی (یعنی از آن مکان)، این است که بگوییم مکان «البعد» است (نه سطح نیست، بلکه بعد است).

« الأمارات تساعد عليه ».

(پس امارات و ادله‌ای مساعدت دارند بر اینکه مکان بعد باشد).

اشاره نمی‌کند به ادله. مرحوم علامه اشاره می‌کند. ایشان فقط می‌گوید امارات ساعد علیه (یعنی ادله مساعدت می‌کنند برای اینکه مکان بعد باشد).

رو کلمه «المعقول» هم توجه کردیم. المعقول یعنی آنچه که تعقل می‌شود من الاول (یعنی از مکان) این است که مکان بعد است.

« أقول: الأول يعني به المكان ».

(می‌گویم: به اول، مکان را قصد می‌کند).

خواجه گفت اول، مکان یعنی کلمه اول در اینجا کنایه از این مکان است.

« لأنه قد تبين أن الجسم يقتضي بطبعه شيئين ».

(زیرا روشن شد در مسئله گذشته که جسم اقتضا می‌کند به طبعش دو چیز را).

«المکان و الشکل».

(مکان را و شکل را).

خب مکان شد اول، شکل شد دوم. حالا که در این عبارت می‌گوید معقول من الاول، مرادش مکان است.

خب پس باید هم مکان را توضیح بدهد هم شکل را. ایشان می‌گوید من درباره شکل توضیح نمی‌دهم چون بحث آسانی بوده، به همان نقطه و بحث اکتفا می‌کند. وقتش را درباره مکان قرار می‌دهد.

« و لما كان الشكل ظاهرا و كان طبيعيا ».

(و چون شکل ظاهر بود).

روشن بود، یک امر طبیعی بود.

«ذکره بعقب المکان».

(ذکر کرد آن را به دنبال مکان).

و برایش یک بحث مستقلی تشکیل نداد. او را دنبال مکان آورد و به همان اندازه هم که بحث کرد اکتفا کرد.

« ثم عاد إلى تحقيق ماهية المكان ».

(سپس بازگشت به تحقیق ماهیت مکان).

یعنی از اول بحث مکانش شروع کرد، حالا دارد بحث مکان را ادامه می‌دهد. این وسط بحث شکل را به عنوان اینکه یک بحث ظاهر و آشکاری بود آورد.

«و قد اختلف الناس فیه».

(و مردم اختلاف کردند در آن).

یعنی فی المکان. درباره مکان تعریف‌های مختلف و متعدد کردند.

« و الذي عليه المحققون أمران ».

(و آنچه بر آن هستند محققون، دو امر است).

محققون دو تا تعریف را ارائه دادند. بقیه تعریف‌ها خالی از تحقیق است و ما هم متعرض آن‌ها نمی‌شویم، فقط همین دو تا را ذکر می‌کنم.

« أحدهما البعد المساوي لبعد المتمكن و هذا مذهب أفلاطون ».

(یکی از آن دو: بعدی که مساوی باشد با بعد آن جسمی که در مکان است).

متمکن یعنی جسمی که در مکان است و صاحب مکان است (یعنی جا گرفته در مکان). آن بعدی که مساوی است با بعد آن جسم متمکن، می‌شود مکان برای این جسم متمکن.

یک بعد دیگر؛ هر جسمی یک بعد دارد و یک بعد را اشغال می‌کند. خودش یک بعد دارد، یک بعدی هم اشغال می‌کند. آن بعدی که اشغال می‌کند می‌شود مکانش. بعد خودش هم که می‌شود حجمش.

دیگر بعد، بعدی که ما در اینجا می‌گوییم منظور طول و عرض و عمق تنها نیستا؛ بعدی که می‌گوییم «بعد جوهری» است. بعد جوهری است که هم دارای طول است، هم دارای عرض، هم دارای عمق. می‌خواهد بگوید همان‌جوری که جسم دارای طول و عرض و عمق است، این مکانش هم که بعد است، آن هم باید دارای طول و عرض و عمق باشد. پس مراد از بعد در اینجا بعد جوهری است که صاحب طول و عرض و عمق هست، مثل خود جسم.

« و هذا مذهب أفلاطون ».

(و افلاطون به این نظر رفته است).

« و الثاني السطح الباطن من الجسم الحاوي المماس للسطح الظاهر من الجسم المحوي ».

(و دومین تعریفی برای مکان شده این است که: سطح باطنی از جسم حاوی که مماس است با سطح ظاهری از جسم محوی).

این را توضیح داده بودم. آن مکان عبارت است از سطح باطنی جسم حاوی. در فارسی ما اضافه می‌کنیم، در عربی چون کلمه «الباطن» الف و لام دارد اضافه‌اش نکرده، با «من» واسطه قرار داده (گفت سطح باطن و من جسم حاوی). ما در فارسی الف و لام نمی‌آوریم، راحت اضافه می‌کنیم، می‌گوییم سطح باطنِ جسمِ حاوی (سطح درونی جسم حاوی). ولی ایشان می‌گوید سطح درونی از جسم حاوی. حالا در فارسی می‌توانید «من» را بیندازید هم اضافه کنید، می‌توانید «من» را معنا کنید.

سطح باطنی جسم حاوی که مماس است با سطح ظاهری جسم محوی. اینجا می‌آید همان صورت قبلی. این‌چنین سطح باطن می‌شود مکانِ این جسم محوی.

« و هو مذهب أرسطو و أبي علي بن سينا ».

(و آن مذهب ارسطو و پیروانش است).

« و قد اختار المصنف الأول ».

(و اختیار مصنف، اولی است).

یعنی مذهب اول را انتخاب کرد.

« هو اختيار أبي البركات ».

(و ابوالبرکات بغدادی).

او هم این مذهب اول را انتخاب کرده، مکان را عبارت از بعد می‌داند.

«و مذهب المتكلمين قريب منه ».

(و مذهب متکلمین نزدیک به این حرف است).

متکلمین مکان را «بعد موهوم» می‌گیرند و افلاطون «بعد جوهری» گرفت. به هم نزدیک‌اند ولی با هم تفاوت دارند. حالا چرا بعد موهوم می‌گیرند، چه اشکالی در آن آمده که ناچارند بعد جوهری را عوض کنند با بعد موهوم، آن را کار نداریم. ولی بالاخره معتقدند که مکان عبارت است از بعد موهوم. یعنی شما یک فضای بعدی را توهم می‌کنید، آن بعد توهم شده شما را این پر می‌کند. آن بعد موهوم می‌شود مکان. البته متکلمین قریب به این هستند.

[استدلال بر نظریه بعد بودن مکان]

خب تا اینجا نقل مذاهب بود. حالا می‌خواهیم دلیل بیاوریم بر نظریه مصنف که مکان عبارت است از بعد.

دلیل این است: ایشان می‌فرماید که یک کوزه را که از آب پر است خالی کنید. می‌بینید دیوارهای کوزه طوری هستند که چیزی درشان جا می‌گیرد. یعنی بعد. آن بعد را ما حس می‌کنیم.

واقعاً هم آب اگر شما ریختید در این کوزه، کجا را این آب اشغال می‌کند؟ آن سطح را با سطح تماس پیدا می‌کند. ولی اصلاً کل این آب کجا رفته؟ درون جداره‌های کوزه جا گرفته و درون جداره‌های کوزه.

این آب درست است با سطح تماس دارد، ولی ما مکانِ سطحِ آب را که نخواستیم، مکانِ کلِ آب را خواستیم. مکان کل آب کدام است؟ مکان کل آب تمام فضایی است که این گل‌های کوزه احاطه‌اش کرده. کل آب در آن فضا وارد می‌شود. درست است سطحی از این آب با سطحی از این کوزه مماس است، ولی ما مکان سطح که نمی‌خواهیم، ما مکان آب را می‌خواهیم. آب مکانش همان فضایی است که پر کرده و آن فضا می‌شود مکان.

این خیلی دلیل سنگینی نمی‌خواست. همین‌طور ملاحظه کنید می‌بینید آن فضا را اگر پر کردید، آن فضا را اشغال می‌کنید. خالی کردید، یک جسمی که می‌تواند اشغالش کند. وقتی خالی می‌کردید از آب، حتماً هوا پرش می‌کند. این که خالیِ خالی نمی‌ماند، آب پرش می‌کند یا هوا پرش می‌کند. بنا بر این حال، این می‌شود مکان.

چندین بیان هم برای شناساندن مکان گفته شده که آن چندین بیانی را که دقت کنید، می‌بینید با همین بعدی که ما گفتیم سازگار است.

مثلاً گفتند که: آن چیزی که جسم در آن جا می‌گیرد. این شده مکان. خب آنچه که جسم در آن جا می‌گیرد، آن فضاست، نه فقط آن سطح.

یا گفتند: آن چیزی است که جسم برش مستقر می‌شود و به او تکیه می‌کند. بر فضا مستقر می‌شود و به او تکیه می‌کند.

یا گفتند: آن چیزی است که متصف به خلو و امتلاء می‌شود. آن فضاست که متصف می‌شود به اینکه خالی است یا پر است.

این‌ها همه دقت می‌کنیم با همان تعریفی که ما برای مکان داشتیم سازگار است (یعنی با بعد سازگار است، نه با آن تعریفی که سطح داشت).

این‌ها تمام دلایلی هستند که تعریف می‌کنند تعریف اول را.

« الدليل على ما اختاره المصنف ».

(و دلیل مصنف).

« ان المعقول من المكان ».

(این است که آنچه معقول می‌شود برای انسان از مکان).

آنچه حق می‌شود، آنچه تعقل می‌شود از مکان.

«انما هو البعد».

(همانا آن بعد است).

یعنی اگر ما به ذهن یک کسی که از این تعریف‌ها خالی است مکان را القا کنیم، بعد از آن بپرسیم چی فهمیدید؟ وقتی توضیح می‌دهد می‌گوییم باز بعد را فهمید. پس معقول از مکان همین بعد است.

« فإنا إذا فرضنا الكوز خاليا من الماء ».

(زیرا اگر فرض کنیم کوزه‌ای را که پر باشد از آب).

« تصورنا الأبعاد التي يحيط بها جرم الكوز ».

(تصور می‌کنیم ابعادی را در آن کوزه).

آن ابعادی که جرم کوزه (یعنی دیواره‌های کوزه) به آن احاطه کرده، آن را تصور می‌کنیم.

« بحيث إذا ملئ ماء شغلها الماء بجملتها ».

(به‌طوری که اشغال کرده آن ابعاد را آب به تمامیتش).

الان خالی است، ولی این‌طور می‌گوییم: اگر این بعد را آب پر کند (اگر کوزه را آب پر کند)، تمام این ابعاد را این آب پر می‌کند.

« شغلها الماء بجملتها »؛ ضمیر «شغلها» به ابعاد برمی‌گردد. « بجملتها» (همین‌طور) یعنی این ابعاد را به تمامها این آب پر می‌کند.

پس این ابعاد می‌شود مکان آب. چون آب همه ابعاد را پر کرده. آن‌طوری آب پر کرده که همه آب این ابعاد را پر می‌کند، نه فقط سطحش.

(سؤال: ارتباط مستقیم دارد با ابعاد؟

پاسخ: بله، ارتباط مستقیم دارد با دیواره. آنی که ارتباط مستقیم دارد با دیواره، سطح آب است، بله. ولی آنی که مرتبط است با ابعاد درون کوزه، همه آب است. همه آب مرتبط است با ابعاد درون کوزه است، ولی سطح آب رویش سطح را گرفته. و ما می‌خواهیم ببینیم این آب جایش کجاست، نه آن سطح بیرونی آب جایش کجاست. کل آب را که ملاحظه می‌کنیم، می‌بینیم که جایش همین بعدی است که اشغال می‌کند).

« و الأمارات المشهورة في المكان من قولهم ».

(و امارات مشهوره در مکان).

امارات را در متن عبارت از ادله گرفتم، مرحوم شارح عبارت از آن جملات این می‌گیرد که با آن جملات مکان تفهیم شده، مکان تبیین شده. آن جملاتی که تبیین‌کننده مکان‌اند، وقتی رسیدگی می‌کنیم همه‌شان را می‌بینیم با بعدی که ما گفتیم می‌سازند.

«و الامارات المشهورة فی المکان» مبتداست، «تساعد علیه» خبرش است. پس این وسط آن امارات را توضیح می‌دهد.

«من قولهم».

(از گفتارشان).

اماراتی که درباره مکان مشهور است که عبارت از این است که:

۱. « إنه ما يتمكن المتمكن فيه ».

(مکان آن چیزی است که جا می‌گیرد متمکن در او).

متمکن یعنی آن که مکان انتخاب می‌کند (یعنی جسمی که مکان دارد). مکان آن چیزی است که جا می‌گیرد متمکن در او. خب این دقت می‌کنید با بعد می‌سازد.

۲. « و يستقر عليه و يساويه و ما يوصف بالخلو ».

(و آنچه مستقر می‌شود متمکن بر او).

لذا من «علیه» را تکیه معنا کردم. مکان آنی است که متمکن بر او مستقر می‌شود. متمکن (نه سطح متمکن، متوجه؟) این هم در بعد مستقر می‌شود. ولی سطحش بر سطح آن مکان مستقر می‌شود، اما خودش در آن فضا مستقر می‌شود.

۳. «و ما یساویه».

(و آنچه مساوی است با او).

باز گفتند المکان ما یساویه. یعنی ما یساوی المتمکن. آن که مساوی متمکن است. یعنی بعدی که مساوی با بعد متمکن است. متمکن خودش بعد دارد، این که یک بعدی واقع می‌شود، بعد می‌شود مکان. آن بعدی که مکان است مساوی با آن بعدی است که خود متمکن دارد. پس مکان عبارت است از ما یساویه (یعنی ما یساوی المتمکن). که باز هم این را دقت می‌کنید با بعد می‌سازد.

۴. « و ما يوصف بالخلو و الامتلاء ».

(و آنچه توصیف می‌شود به خالی بودن و پر بودن).

گفتند مکان چیزی است که متصف به خلو و امتلاء می‌شود. گفته می‌شود که خالی است، گفته می‌شود که پر شد. و گفته می‌شود چطور است و گفته می‌شود خالی شد. این می‌شود این مکان. خب چیزی که متصف به پر شدن و خالی شدن می‌شود، همان بعد است، مکان می‌شود.

« يساعد على أن المكان هو البعد ».

(مساعدت دارد بر آن).

بنابراین امارات مشهوره در مکان (که عبارت از این چهار تا اماره بود) ساعد بر این مکان (بعد) است.

تا اینجا تعریف مکان را ذکر کردیم و آن تعریفی را هم که حق می‌دانستیم اثبات کردیم.

حالا از عبارت بعد می‌خواهیم شروع به مطالب دیگر کنیم. در این عبارتی که در پیش داریم («قال: و اعلم أن البعد.»)، اشکالی را که بر این تعریف منتخب وارد شده بحث می‌کنیم.

در آن دو عبارت دیگری که در متن می‌داریم و بعداً ذکر می‌کنیم، دو تا دلیل هم بر علیه آن تعریف مخالف خودمان می‌آوریم.

پس بعداً می‌خواهیم از تعریف خودمان دفاع کنیم (اشکالی که بر ما شده خارج کنیم). در آن متن دیگر می‌خواهیم دو اشکال در آن تعریفی که هست (سطح) وارد کنیم.

هر دو مطلب ان‌شاءالله می‌ماند برای جلسه بعد.

 


logo