« فهرست دروس
درس رساله عشق - استاد محمدحسین حشمت پور

96/08/10

بسم الله الرحمن الرحیم

فی وجود العشق/فصل پنجم /رساله عشق

 

موضوع: رساله عشق/فصل پنجم /فی وجود العشق

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است

رساله عشق ابن‌سینا، صفحه ۳۸۷، سطر هجدهم

«و قد يوجد أيضا واحد من الناس قبيح الصورة حسن الشمائل‌»[1]

مقدمه و مرور مباحث گذشته

بحث ما در عشق ظرفا و فتیان به وجوهِ حِسان بود. توضیح دادیم که این عشق دو قسمت است: مذموم و ممدوح.

عشق مذموم، عشقی است که حیوانی است و به فکر منفعت شهوانی می‌شود. ولی عشق ممدوح عبارت از این است که ما ملاحظه کنیم که حُسنِ آن ترکیبِ اعتدالی، مظهر حُسن الهی و مظهر عدالت الهی است. از این جهت ما به این وجه علاقه‌مند بشویم که خدا را نشان میدهدد؛ به اعتدالش عدالت خدا را نشان میدهدد و به جمالش جمیل بودن خدا را. این جهت ما به او علاقه پیدا می‌کنیم. این‌چنین عشقی می‌شود ممدوح و نطقی و عقلی.

بعد برای اینکه مطلبمان را تأیید کنیم، گفتیم که اگر انسانی زیبا باشد، چون خدا را بهتر از آن انسان زشت نشان میدهدد، جا دارد که ما محبتمان را به او عطا کنیم و به تعبیر دیگر نثارش کنیم (آن هم محبت باطنی خودمان را).

بعد هم کلام پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) را نقل کردیم که نشان می‌داد آن کلام که حُسنِ صورت کاشف از خوبیِ ترکیب است و خوبیِ ترکیب کاشف از حُسنِ سیرت است. بنابراین حُسنِ صورت با یک واسطه کاشف می‌شود از حُسنِ سیرت. و اگر ما به صورت زیبا علاقه‌مند باشیم، در واقع به آن سیرت زیبا علاقه‌مند شدیم. تا اینجا را جلسه قبل گفته بودیم.

استثنائات قاعده هماهنگی صورت و سیرت

بعد هم اشاره کردیم که در این مسئله استثنا هم وجود دارد. یعنی ممکن است ما در این مسئله نتیجه‌ای که گرفتیم این بود که صورت زیبا تناسب دارد با سیرت زیبا، و صورت زشت تناسب دارد با سیرت زشت (یعنی بین صورت و سیرت تساوی برقرار کردیم). حالا می‌خواهیم بگوییم استثنا هم وجود دارد. می‌بینید صورت زشت است ولی سیرت زیباست. گاهی هم برعکس، صورت زیباست ولی سیرت زشت است. این دو تا با هم هماهنگی ندارند. آن قاعده‌ای که ما الان بیان کردیم (که قاعده‌ای بود که اقتضا می‌کرد هماهنگی صورت و سیرت را)، این قاعده در همه جا صادق نیست. در بعضی جاها استثنا پیدا می‌کند که دو تا استثنا داریم.

استثنای اول: صورت زشت و سیرت زیبا

در استثنای اول، انسانی می‌شود قبيح الصورة ولی حَسن‌الشمائل (یعنی صورتش زشت ولی سیرتش زیبا). چه عاملی باعث شده که این انسان این‌چنین بشود و هماهنگی بین صورت و سیرت را از دست بدهد؟

ایشان می‌گوید عامل بدنی است یا عامل نفسانی است.

عامل بدنی: این است که این انسان ترکیبش ترکیبِ حَسنی بوده و به طور طبیعی داشته به سمت آن صورتِ حَسن می‌رفت. بعد یک عارض خارجی وارد شده (حالا یا در رحم مادر یا بعد از رحم مادر) و این انسان را زشت کرده. این صورتِ حَسن همراه بود با سیرتِ حَسن. اما صورتِ حَسن باقی نماند، بر اثر عارضی تبدیل شد؛ ولی سیرت همچنان که بود باقی ماند. درباره سیرت عارضی وارد نشد و سیرت همان‌طور که زیبا بود زیبا ماند، اما در مورد صورت عارضه‌ای وارد شد و صورتی را که باید زیبا بود و هماهنگ بود با سیرت، عوض کرد و صورت شد زشت. این یک عامل که این عامل، عامل بدنی است (یعنی بدنی که می‌خواست معتدل باشد، زیبا باشد، بر اثر یک عارض خارجی زشت شد، ولی سیرت همان‌طور که خوب بود خوب ماند).

عامل نفسانی: عامل دوم اینکه نه، از اول این صورت خدا زشت آفرید و قهراً سیرت هم زشت بود. ولی این آدم بعد از اینکه متولد شد و عالم شد به اطراف خودش، متوجه شد که سیرتِ ناپسند باعثِ اُفتِ اوست. تلاش کرد که خودش را به سیرتِ حَسن آراسته بکند و خویِ خوب را برای خودش تهیه کند. خودش را عادت داد به سیرتِ حَسن. آن حالتِ طبیعی سیرتِ ناپسند بود، اما چون دید این سیرتِ ناپسند باعثِ اُفتِ اوست و او را پیش مردم کوچک می‌کند و زینت او به این است که سیرتِ حَسن داشته باشد، به دنبال سیرتِ حَسن رفت و سیرتِ حَسن را در خودش به صورتِ عادت درآورد. حالا آن صورتِ زشت باقی مانده، آن صورتِ زشت را دیگر نگذاشته باقی بماند (سیرت زشت را)، خودش تبدیل کرده.

این دو تا عامل باعث می‌شود که انسانِ زشت را ما ببینیم که سیرتِ زیبا دارد. حالا یا عاملش بدنی است (که بدن باید زیبا می‌شد، زشت شد بر اثر عارض خارجی)، یا عاملش نفسانی است (که این خودش عادت داد به سیرتِ خوب، اگرچه سیرتش هم بد بود).

در این استثنا توجه کردید صورتش زشت، سیرت زیبا. استثنای دوم برعکس است که صورت زیباست ولی سیرتش زشت است. آن هم دو تا عامل دارد، منتها هر دو عاملش نفسانی است دیگر، عامل بدنی ندارد. آن ان‌شاءالله وقتی رسیدیم بحث می‌کنیم. پس دو تا استثنا داریم؛ استثنای اول توضیح داده شد، استثنای دوم را بعداً می‌گویم.

تطبیق با متن (صفحه ۳۸۷، سطر ۱۸)

«فقد یوجد ایضاً».

(پس گاهی یافت می‌شود همچنین).

«ایضاً» یعنی همان‌طور که پیدا می‌شود انسان زشت‌صورت و زشت‌سیرت، و همچنین پیدا می‌شود انسان خوش‌صورت و خوش‌سیرت (یعنی همان‌طور که صورت و سیرت هماهنگ یافت می‌شوند، حالا هماهنگ در خوبی یا هماهنگ در بدی)، همچنین صورت و سیرت ناهماهنگ هم یافت می‌شود.

«واحدٌ من الناس».

(یکی از مردم).

«قبیح الصورة حسن الشمائل».

(که صورتش قبیح است ولی شمائلش نیکوست).

«و ذلک لا یخلو من احد عذرین».

(و این خالی نیست از یکی از دو عذر).

یعنی این ناهماهنگی به خاطر یکی از دو عذر است: یک عذر بدنی و یک عذر هم نفسانی.

«اما ان یکون قبح صورته لم یحصل بحصول قبح اعتدالٍ فی اول ترکیب».

(یا اینکه باشد زشتی صورتش، حاصل نشده به حصولِ زشتیِ اعتدال در اولِ ترکیبش).

این عذر بدنی را می‌خواهد بگوید. این‌طور نبود که وقتی خدا می‌خواست این را بیافریند، اعتدالش را به هم ریخت و یک اعتدالِ ناپسندی برایش درست کرد تا او یک جسمِ نامعتدل و زشتی بشود؛ بلکه از اول خدا معتدل آفرید و او داشت می‌رفت به سمت زیبایی، منتها عارضه بیرونی آمد او را منحرف کرد، حالش هم به زشتی برد.

«لم یحصل بحصول قبح اعتدالٍ فی اول ترکیب». در اولی که داشت مرکب می‌شد و ازش ساخته می‌شد، قوه اعتدال برایش حاصل نشد (اعتدالِ قبیح برایش حاصل نشد) تا این اعتدالِ قبیح باعث بشود صورت قوی رو (زشت بشود). اعتدالش از اول روبه‌راه بود، داشت به سمت زیبایی می‌رفت و داشت صورتِ زیبا می‌گرفت.

«داخلاً ».

(در حالی که داخل در آن باشد).

یعنی در حالی که این قبح داخل در ترکیب باشد. این‌طور نبود قبح از خارج بر این ترکیب وارد شد، نه داخل در این ترکیب باشد و طبیعی برای این ترکیب به حساب بیاید.

« بل بفساد عارضا خارجا ».

(بلکه به فسادِ عارضیِ خارجی).

بلکه این قبحِ صورت به خاطر فسادی بود، به خاطر فساد بود در حالی که آن فساد عارض بود و خارج از ذاتِ آن شیء بود. این شیء ذاتاً فاسد آفریده نشد، در داخلِ ترکیبش بی‌اعتدالی رخ نداد، بلکه فسادی که عارض بود و از خارج وارد شد، اعتدالی را که داشت انجام می‌گرفت به هم ریخت و این زشت شد، در حالی که جهت زیبایی می‌شد.

اما سیرت چون هماهنگِ آن صورتِ زیبا بود، همچنان باقی ماند. عارضه خارجی برای این سیرت پیدا نشد، سیرت بدون آسیب به همان صورتِ قبلش باقی ماند.

این عامل اول بود که عامل بدنی بود.

« و إما أن يكون حسن الشمائل لا بحسب الطباع ».

(و یا اینکه باشد نیکوییِ شمائلش، نه به حسب طبع، بلکه به حسب عادت).

عامل دوم این است که این آدم از اول زشت آفریده شد، در اولِ ترکیبش هم اعتدال بود (معتدل نبود)، برای از اول زشت آفریده شد و لذا شمائلش هم زشت بود. اما این بعداً اصلاح کرد شمائلِ خودش را بر اثر تمرین و تلاشی که داشت.

فرض دوم این است که حُسنِ شمائل و حُسنِ سیرتِ این انسان طبیعی نبود، بلکه به حسبِ اعتیاد بود. یعنی خودش این‌چنین عادت داد، ریاضت کشید، این‌چنین عادت داد.

شاگرد: شمائل؟

استاد: شمائل همان سیرت است. شمائل امور معنوی که در انسان هستند مقابل صورت

تا اینجا یک استثنا توضیح داده شد و برای این استثنا دو تا توجیه آورده شد: یک توجیهی که برایش عامل بدنی دخالت کرد، توجیه دیگر عامل نفسانی دخالت کرد.

استثنای دوم: صورت زیبا و سیرت زشت

« و كذلك ».

(و همچنین).

استثنای دوم است. می‌خواهد بگوید ممکن است انسانی صورتِ زیبا داشته باشد ولی سیرتش زشت باشد. این را برایش دو تا عامل ذکر می‌کنند که هر دو عامل نفسانی است. عامل بدنی ذکر نمی‌کنند. چون اگر اینکه الان مثلاً زیبا درآمده، این‌طور نیست که عارض خارجی رو به سمت زیبایی ببرد. زیبایی از آن اولِ خلقت هست. عارض خارجی به سمت زشتی می‌برد، به سمت زیبایی نمی‌برد. بنابراین عامل بدنی که این را زیبا کرده باشد وجود ندارد، بلکه عامل نفسانی وجود دارد.

یعنی باید برویم صورتش (صورت کار نداشته باشیم)، این آدم صورتش خوب که ترکیبِ اولیه با اعتدال آفریده شده و زیبا آفریده شده، باید سیرتش هم زیبا باشد. اما سیرت زیبا درنیامد، سیرت خراب درآمد. این چرا؟ دو تا عامل ذکر می‌کند:

عامل اول: اینکه عارض خارجی بدون اختیار وارد شد و این انسان را بد کرد. عوامل بیرونی دخالت کردند. مثلاً فرض کنید که تربیت‌های ناشایستی که خانواده بر او بار کردند یا جامعه بر او بار کرد. یا مثلاً غذاهایی که خورد، مثلاً حرارت بدنش را بالا برد، آن را تبدیل کرد به یک آدم عصبانیِ و بد اخلاق. یا مثلاً فرض کنید رطوبت بدنش را بالا برد، او را تبدیل کرد به یک انسانِ شل و ول که به هیچ کاری اعتنا نمی‌کند و همه کارها را (کارهای خوب را) رها می‌کند، دنبال کار انسانی نیست. بالاخره یک عامل پیش آمد بدون اختیار که سیرتِ این را به هم می‌زد. این یک عامل.

عامل دوم: اینکه نه، عامل به اختیار نبود (بی‌اختیار نبود)، خودِ این آدم خودش را به بدی عادت داد. مثلاً ملاحظه کردید اگر بخواهد سیرتِ خوب داشته باشد، این اطرافیان ازش سوءاستفاده خواهند کرد. گفت من آدمِ عصبانی می‌شوم، آدمِ خشن می‌شوم که همه از من بترسند و همه مثلاً ملاحظه کنند. بداخلاقی را شروع کرد، یواش یواش هم عادت شد. آدمِ بدسیرت شد که با اختیارش این کار را کرد.

در این استثنای دوم ما دیگر عامل بدنی نداشتیم که عامل بدنی از خارج این آدم را که اعتدال بگذارد (اعتدال یک چیز طبیعی است برای همه مرکبات، لازم نیست عامل خارجی بیاید). این اعتدال به طبیعی حاصل شد و این شد زیبا. سیرتش هم زیبا بود. اما یا به عامل بدون اختیار و یا با عامل اختیار (که اختیاری که عادت بود)، سیرت عوض شد. مثل سیرتِ زشت، آن صورتِ زیبا همراه شد با سیرت زشت، به خاطر اینکه از این راه می‌آید.

تطبیق با متن

«و کذلک».

(و همچنین).

«کذلک» را آوردن اینکه بفرمایید این جدا از قبله، این یک استثنای دیگری است.

شاگرد: ببخشید اینکه سیرت هم می‌تواند روی صورت مؤثر باشد؟

استاد: نه سیرت روی صورت مؤثر نه مؤثر نیست. اصلاً بحث ما این نبود. بحث ما این بود که این دو تا هماهنگ‌اند با هم، نه که یکی بر دیگری تأثیر می‌کند. گفتیم که خداوندی که آن صورت را زیبا می‌آفریند و معتدل می‌آفریند، سیرت را هم زیبا می‌آفریند. و حالت طبیعی برای انسان این است که صورت زیبا بشود، سیرت زیبا باشد. گاهی از اوقات ممکن است اتفاقی بیفتد، سیرت زشت باشد، صورت زشت باشد. پس این‌طور نیست که تأثیر و تأثری در کار نیست، همراهی در کاره. یعنی این صورت و سیرت با هم همراه‌اند، با هم هماهنگ‌اند. اینکه در دیگر این تأثیر تأثیر بحث نداشتیم.

« و كذلك قد يوجد حسن الصورة قبيح الشمائل ».

(و همچنین گاهی یافت می‌شود کسی که او نمکین‌صورت است ولی زشت‌سیرت).

انسانی پیدا می‌شود که حسن الصورة (صورت زیباست) ولی قبيح الشمائل (شمائل و سیرتش بد است).

« و ذلك أيضا لا يخلو من عذرين ».

(و آن هم خالی نیست از یکی از دو عذر).

این استثنای دوم هم مثل قبل «لا یخلو من احد عذرین» (یعنی یک جفت عذر دارد). منتها فرقش این است که آن استثنای قبلی یک عذرش بدنی بود یکی نفسانی بود، این استثنای دوم هر دو عذرش نفسانی است، هیچ‌گونه بدنی نیست.

« إما أن يكون قبح الشمائل عارضا بعوارض في الطباع بعد استحكام التركيب ».

(یا اینکه باشد زشتی شمائلش به خاطر عارضی که عارض شده بعد از استحکام ترکیبش).

اینکه یکون قبح شمائل این آدم (یعنی بدسیرتی‌اش) عارضی است، به خاطر عوارضی که در طبیعت این انسان پیدا شده بعد از اینکه ترکیبش محکم شده. یعنی ترکیبش کامل شده و معتدل بوده و زیبا شده، صورتِ زیبا پیدا کرده، بعداً یک عارضی پیدا می‌شود سیرت را عوض می‌کند. نه اینکه از اول وارد بشود صورت را عوض کند. صورت بدون عارض پیش رفته و حالت اعتدال و زیبایی پیدا کرده، تمام شده، ترکیبش مستحکم شده و به آخر رسیده. و لذا صورت زیبا آفریده شده. سیرت هم باید زیبا می‌بود، اما زیبا نشد. چرا زیبا نشد؟ به خاطر عارضی که بعد از استحکامِ ترکیب وارد شد. ترکیب را به هم نزد، ولی سیرت را به هم زد و سیرت را که قرار بود خوب باشد زشت کرد. این عامل اول (عامل غیر اختیاری).

« أو يكون ذلك لاعتياد قوى ».

(و یا اینکه باشد آن به خاطر عادتی قوی).

عامل دوم: «و اما ان یکون ذلک» (یعنی این قبح شمائل) به خاطر اعتیاد قوی بوده. آن عامل اول عامل غیر اختیاری بود (عارضی که از خارج می‌شد)، این عامل دوم که عادت است، عامل اختیاری بود. این شخص خودش را عادت داد که بدسیرت باشد.

این بحث تمام شد.

روشن شد که ما انسان‌ها به صورت‌های زیبای انسانی (نه صورت‌های زیبای حیوانی یا نباتی، آن‌ها را ما علاقه داریم منتها آن‌ها مورد بحث ما نیستند، مورد بحث ما صورت زیبای انسانی است)، ما انسان‌ها به صورت زیبای انسانی علاقه داریم. نه علاقه حیوانی، بلکه علاقه نطقی و عقلی. به این معناست که او را مظهر واضح‌تر برای خدا داریم می‌بینیم. حالا بگوییم مظهر کامل‌تر یا نگوییم کامل‌تر، بگوییم لااقل واضح‌تر.

شاگرد: با توجه به در واقع متن ابن‌سینا و برداشت اینا اساساً از عشق این که عشق اصلاً در تضاد با عقل نیست که برعکس در واقع عشق در واقع درباره عشق عقلانی داستان اینا صحبت می‌کنن. یعنی هیچ

استاد: ما عشق حیوانی نپذیرفتیم، عشق حیوانی رو نپذیرفتیم، ایشون گفت خطاست. عشق عقلی باشد، عشق عقلی همین چیز نیست. پس عشق با عقل تضاد ندارد. آن عشقی که با عقل تضاد دارد عشق حیوانیست. چون مردم آن عشق حیوانی هم شهوت غذاییه، خود شهوت غذا هم به عقل تضاد دارد اگه تربیت نشده باشد. اگه تربیت نشده باشن به عقل تضادن. عشقی که مربوط به آنه، به آن قوه حیوانیست، آنم با عقل تضاد دارد. بحث ما در عشق مخفی هیست، در عشق انسان نیست، آن دیگه تضاد ندارد.

پیامدهای سه‌گانه عشق به صورت حَسن

حالا آخرین مطلبی که می‌خواهیم بگوییم که تا اول فصل ششم ادامه پیدا می‌کند، این است که این عشقِ صورتِ حَسن سه پیامد دارد. همین عشقی که ما گفتیم خوب است، ممدوح است (مذمومش کار نداریم، مذموم خوب نیست). این چیزی که این محب یا عاشق می‌خواهد با محبوب:

۱. معانقه: معانقه کند. معانقه را حالا بعداً توضیح میدهدیم. معانقه یعنی به عنوان عنق به عنق ،گردن به گردن. الان ما صورت به صورت می‌گوییم معانقه، این درست نیست. صورت به صورت معانقه نیست، گردن به گردن معانقه است. وقتی که این شخص گردنش رو به گردن این شخص دیگه اتصال میدهد به او میگوید که بعضی از افراد دیده شده که اینطوری معانقه می‌کند یعنی معنای لغوی معانقه رو حفظ می‌کند.

پس یکی از پیامدهای این عشق معانقه است. یعنی عاشق می‌خواهد با معشوق معانقه کند. ابن‌سینا معانقه تفسیر می‌کند. تفسیرش تقریباً اتصال صورت به صورت نیست، اتصال عنق به عنق نیست، بلکه اتصال به قول خودش «نَسیم به نَسیم» است. نسیم یعنی قلب، قلب به قلب. یعنی این دو تا همدیگر را به سینه می‌چسبانند. عاشق و معشوق، عاشق معشوق را به سینه می‌چسباند، قلب او را به قلب خودش متصل می‌کند. این منظورش از معانقه با توضیحاتی که بعداً داده می‌شود این است که سینه به سینه.

۲. تقبیل: پیامد دوم آن که عاشق دوست دارد معشوق را ببوسد.

۳. مباضعه: پیامد سوم عاشق دوست دارد معشوق را به قول ایشان «مباضعه» کند. مباضعه آن آخرین عمل است که حالا یا اسمش را لواط می‌گذاریم یا زنا می‌گذاریم یا اگر حلال باشد زناشویی می‌گذاریم.

بعد ایشان می‌گوید این سه تا امر اتفاق می‌افتد. انسانی که عاشق است نسلت به معشوق، یکی از این درخواست‌ها، یکی از این چیزها را میخواهد. حالا باید ببینیم یکی یکی بحث کنیم.

ایشان آن آخری را اول بحث می‌کند که عاشق می‌خواهد با معشوق آن آخرین عمل را انجام دهد. می‌گوید اگر این به صورت لواط باشد که درست نیست، چون این آخرین عمل به قصد حیوانی انجام بشود فقط لذت برایش مطرح است. اما اگر به قصد انسانی مطرح بشود، تولید نسل مطرح است. در لواط تولید نسلی نیست، اصلاً راهی برای اصلاحش نیست. اگر عاشق نسلت به معشوق این درخواست را داشت، این درخواست زشت بوده، چون فقط لذت حیوانی است و آن خواسته انسانی که تولید نسل است در این موجود نیست، این را کنار میگذارد.

اما اگر بخواهد با جنس مخالف باشد، ایشان می‌گوید این شدنی است، چون تولید نسل می‌شود. اما اگر حرام باشد (یعنی زنا باشد)، این تولید نسل قبیح است، فرزند را از زنا می‌کند و قبیح است. تنها راهش منحصر است به زناشویی.

پس ایشان این پیامد سوم را اجازه میدهدد که عاشقی با معشوقش این پیامد سوم را داشته باشد. ولی نه پیامد مذکر با مذکر، بلکه پیامد مذکر با مؤنث. آن هم از طریق حلال. نه از طریق حرامش. این حالا چه انسان چه مرد است با همسرش، چه با کنیزش (چون آن‌وقت کنیز هم مطرح بوده، حالا مثل کنیز نیست فرقی نمی‌کند). اگر بخواهد تولید نسل کند، چه همسر باشد چه کنیز، ایرادی ندارد.

پس این پیامد سوم مجاز است، منتها با این شرایط. این گفته شد.

اما پیامد اول و دوم آیا آن مجاز هست یا مجاز نیست؟ این را بعداً بحث می‌کنیم. این را بگوییم که این‌ها با شرایط اجازه میدهدد که حالا شرایط باید انجام شود.

شرایط صحت عشق و مباضعه

قبل از اینکه من به متن بپردازم، ایشان می‌فرماید که ما قبلاً گفتیم این عشق (عشق به صورت زیبا) منحصراً نطقی نیست. چون عشق نطقی به معقولات است، اصلاً به محسوسات نیست، به کلیات است، به جزئیات نیست. و این صورت زیبا امر محسوس است و جزئیات هست. پس نمی‌توانیم بگوییم این توجه به صورت زیبا عشق نطقی است.

عشق حیوانی هم که رد کردیم در جلسه رد کردیم، گفتیم این‌ها ناپسندید.

بعد قبول کردیم که این عشق اشتراکی باشد. گفتیم اشتراکی باشد یعنی قوه حیوانیه با قوه ناطقه دوتایی با هم شریک می‌شوند، مجموعاً تقاضا می‌کنند این‌چنین عشق ممدوحی را.

حالا شرکت باید به چه صورت باشد؟ این را عرض کنیم. ما در جلسه گذشته توضیح ندادیم که شرکت در چه هست.

ممکن است این دو تا با هم مساوی باشند (قوه ناطقه و قوه حیوانی هر دو سهم مساوی داشته باشند). این هم شرکت است.

ممکن است قوه حیوانی قوی‌تر عمل کند.

ممکن است قوه ناطقه قوی‌تر عمل کند. این هم باز شرکت است. چون از کار عکسشه همه شرکت است.

کدام شرکت اینجا امضا شده است؟ ایشان می‌گوید حصه حیوانیه نباید اضافه باشد. حصه حیوانیه در این شرکت نباید اضافه بر ناطقه باشد. بعد بیان می‌کند مساوی هم نباشد. بعد بیان می‌کند که حصه ناقص برای حیوانیه کافی است. آن حصه ناقص این است که حیوانیه وسیله شود برای ناطقه، وسیله بشود شرکت در این حد که باب حیوانی بشود وسیله برای ناطقه.

پس توجه کردید؛ اگر شرکت به این صورت باشد که حصه حیوانیه زاید شود (که این باشد)، در چنین حالتی حیوانیه ناطقه را به خدمت خواهد گرفت. و این خلاف طبیعت ناطقه است. ناطقه اینکه حاکم باشد، نه محکوم، نه مغلوب. طبیعت حیوانیه اینکه مغلوب باشد. پس نمی‌توانیم بگوییم حیوانیه غلبه کند و ناطقه را به خدمت بگیرد. شرکتی این‌جوری را نمی‌پذیریم. شرکت مساوی را نمی‌پذیریم. فقط شرکتی که در او قوه حیوانیه حالت ابزاری داشته باشد می‌پذیریم که قوه حیوانیه ابزار باشد.

اینکه قوه ناطقه بخواهد داشته باشد، قوه ناطقه چی می‌خواهد؟ تولید نسل. این قوه حیوانیه وسیله می‌شود برای اینکه تولید نسل. البته لذت هم هست، ولی لذت مقصود اصلی نیست. مقصود آلی است (آلی با الف است آقای دکتر).

( شاگرد: تولید در واقع محصول یا هدف در واقع این نه لذت هم هست حیوان هم برای حیوان هم تولید

استاد: برای حیوان تولید نسل می‌کنند ولی آن‌ها غرضشان تولید نسل نیست. ایشان این را گفت قبلاً، آن‌ها غرضشان فقط لذت است. تولید نسل یک چیزی است که به طور طبیعی حاصل می‌شود در حیوانات. آن‌ها با قصد و غرض نمی‌آیند سراغ تولید، آن‌ها دنبال لذت‌اند، بعد تولید نسل به طور طبیعی حاصل می‌شود. ولی ما حیوان ناطق که انسان است، از اول نقشه می‌کشد برای تولید، یعنی از اول تو غرضش هست. ایشان هم غرض آلی یعنی ابزاری است مقدمیه درجه اصلی نیست تولید مثل غرض اصلی هست).

(شاگرد: یکی بخشی در واقع برای این قائل نمیشود حالا غیر از اینکه در واقع که به دست تولید بشود در واقع یعنی معاشقه با معشوق با معشوق زمینی اتفاقاً اتصال با معشوق الهی این این وجه رو نمیشود در نظر گرفت نی این فاس میشه برای مثبت واحد

استاد: ببین عشق این یعنی عشق الهی‌ست یا عشق الهی در فصل بعدی میاد بگوییم عشق این آدم عاشق به آن معشوق است به خاطر نزدیکی این معشوق است به خداوند چون اعتدال دارد چون زیبایی دارد همین است که در جلسه قبل می‌گفتیم. اما بالاخره الان این عاشق و معشوق پیدا شدند، عشقشون هم توجیهش هم نیست گفته شد. اما این عاشق آرام نمی‌شود. مگر آن عمل انجام بشود. آن عمل بخواهد انجام بشود اگر به نفس قصد حیوانی و لذت انجام بشود به منزله ناپسند است. باید به قصد انسانی انجام بشود. به قصد انسانی هم با شرکت حیوانی. حیوانی هم گفتیم چه حدی شرکت باید شرکت داشته باشد. اینا دیگه توضیحات کنیم تا این به این صورت باشد خلاف این باشد با چی؟ اگر بخواهد مثلاً فرض کن حیوانی خالص بشود باطل است. بخواهد برای تولید نسل نباشد مرد با مرد باشد این باطل است. به خاطر تولید نسل از راه زنا باشد این هم باطل است. منحصراً باید تولید نسل از طریق همسر یا کنیز است. این حرفهای است که ایشان میزند که هم حرفش عقلیه هم شرعیه. یعنی هم با عقل دارد مطابقت میدهد و هم شرع را به‌عنوان مؤید می‌آورد. این‌گونه هم شرع موافقت دارد و هم عقل موافقت دارد. خلافش که ما گفتیم نمی‌شود؛ هم عقل مخالفت دارد و هم شریعت مخالفت دارد. مثلاً [ارتباط] مرد با مرد، یا مرد با زن به‌طور حرام؛ این را نه عقل اجازه می‌دهد و نه شرع اجازه می‌دهد. شرع اجازه نمی‌دهد که روشن است؛ عقل هم اجازه نمی‌دهد. عقل می‌گوید تولید مثل می‌خواهد بکند؛ این مرد که با مرد تولید مثل نمی‌شود. پس این این را بگذار کنار، مرد با مرد حرام، تولید مثل می‌شود؟ [خیر] ولی بحث بیشتر از استفاده‌اش، آن هم عقل اجازه نمیدهد

[تحلیل ماهیت مباضعه و قصد تولید مثل]

شاگرد: من در واقع خودِ قصد است. حال شما ببینید، یک وجه هست که شما یک وجهش در واقع قصد تولید [نیست] یک وسط می‌تواند قصد تولید نباشد، ولی در حال حیوانی و نمی‌دانم لواط و این‌ها هم نباشد؛ در هیچ‌کدام از آن بدها نباشد. قصد تولید نباشد، آن مباضعه چه نوع مباضعه‌ای است؟ یعنی مباضعه‌ای باشد که در واقع در نزدیکی به معشوق الهی باشد اتفاقاً در او

استاد: قصد چه باشد؟

شاگرد: یعنی خیلی ولی نتیجه مثلاً تولید نباشد، یا قصد تولید نباشد. آیا چنین وجهی می‌شود لحاظ کرد به لحاظ عقلی؟

استاد: که بگوییم من می‌خواهم نزدیک‌ترین وضع را با این معشوقم داشته باشم،

شاگرد: که وضع مشروع و حلال

استاد: در معشوق و حلال هم داشته باشم؛ آن هم نه به قصد حیوانی، بلکه به قصد انسانی. قصد انسانی هم تولید مثل نیست، ولی بلکه می‌خواهم مثلاً بیشتر به آنچه مظهر واضح است نزدیک باشم. این را می‌فرمایید؟ چیزی بالاخره تولید مثل را هم می‌داند آنجا قصد می‌کند. قصد تولید نسل دارد.

حال اگر قصد تولید نسل ندارد، قصد درست کنیم که انسانی باشد؛ آن‌ها اشکال ندارد. به کسی که قصد انسانی باشد، قصد حیوانی نباشد. آن سه تا امری که گفتیم که فقط شهوت و لذت باشد که حیوانیِ خالص [بود]، آن را نپسندید. اشتراکی باشد ولی به صورت لواط دربیاید یا به صورت زنا دربیاید؛ این دو تا را نپسندید. این دوتا را گفتیم باطل است. این سه تا کنار گذاشته بشوند، بقیه‌اش درست است. پس بقیه‌اش به قصد تولید مثل باشد. این یک قصد است. یک قصد دیگر هم بتواند انسان داشته باشد - حال من نمی‌دانم می‌شود یا نه، شما می‌فرمایید می‌شود - اگر یک قصد دیگر هم بتواند داشته باشد، بله، آن را اگر انسانی باشد اشکال ندارد؛ به شرطی که حلال با حلال باشد.

[پیامدهای سه‌گانه عشق به صورت حسنه]

حالا عبارتها را بخوانیم : « و عشق الصورة الحسنة قد تتبعه أمور ثلاثة »؛ عشق صورت حسنه گاهی به دنبالش سه چیز می‌آید [که] امنیت [ندارد] یعنی این همان عشقی را که ما اجازه دادیم، نه همان عشقی که باطل نیستیم [دانستیم]، آن عشقی که اجازه دادیم به دنبالش سه تا امر می‌آید:

یک: «(أحدها) حب معانقتها »؛ یعنی حبّ معانقه با این صورت.

دوم: «(و الثاني) حب تقبيلها »؛ بوسیدن این صورتِ حسن.

سوم: «(و الثالث) حب مباضعتها ».

ایشان از این سومی شروع می‌کند، می‌گوید: «فأمّا حبّ المباضعة » - بعد در هفت هشت خط بعد می‌گوید «و أمّا المعانقة و التقیبل»؛ در پنج خط آخر صفحه مانده می‌گوید «أمّا المعانقة و التقبیل» که اینجا درباره اولی و دومی بحث می‌کند که من از خارج توضیح ندادم - وقتی به حال حبّ مباضعه [می‌رسد] « فاما حبّ المباضعة فمما يتعين عنده ان هذا العشق »؛ از چیزهایی که متعین است در نزد این‌چنین حبی، این است یعنی این چه در چنین حبی این مطلب متعین است که: «أنّ هذا العشق لیس إلّا خاصّاً بالنفس الحیوانیّة»؛ عشقی که عشق مباضعه است، عشقی نیست مگر عشقی که اختصاص به نفس حیوانی دارد. دارد قبیح را ذکر می‌کند ها؛ بعداً درستش می‌کند. «لیس إلّا خاصّاً بالنفس الحیوانیّة و ان حصتها فيه زائدة »؛ حصّه‌اش، یعنی حصّهٔ نفس حیوانی، بهرهٔ نفس حیوانی. حصتها (یعنی حصه نفس حیوانی، بهره نفس حیوانی) فیه (یعنی در این عشق) زائده است. شرکت دارد با ناطقه، الان حصه حیوانی بر حصه نلطقه دارد اضافه میشود.

[غلبه نفس حیوانی و عدم خلوص عشق]

«و أنّها»؛ در صورتی که این نفس حیوانی، حصّه‌اش زاید باشد، این نفس حیوانی در مقام شریک است؛ شریک است با نفس ناطقه. با نفس دارد شرکتی این تأثیر می‌گذارد. شریک یعنی می‌گوید نه و کفو و مساوی نیست؛ « بل المستخدم»؛ مستخدم به صیغه فاعل بخوانید. یعنی این نفس حیوانی دارد استخدام می‌کند نفس نطقی را، نفس نطقی را به خدمت می‌گیرد. نفس شرکتش به این صورت است. « لا على مقام الآلة »؛ نه اینکه نفس حیوانی مقام آلت و ابزار پیدا کند. باید نفس حیوانی نسبت به نفس [ناطقه] این‌چنین باشد؛ نفس حیوانی نسبت به ناطقه باید بر مقام آلت باشد، یعنی ابزار برای نفس ناطقه باشد. نه مستخدم باشد، نه مستخدم باشد که اضافه داشته باشد، نه شریک مساوی باشد، بلکه باید آلت یعنی پایین‌تر از نفس ناطقه باشد.

اگر بخواهد حبّ مباضعه به این صورت دربیاید که اختصاص به نفس حیوانی پیدا کند، یا حصّهٔ نفس حیوانی اضافه شود و نفس حیوانی از آلت بودن و ابزار بودن دربیاید، « و ذلك قبيح جدا »؛ این قبیح است. « بل لن يخلص العشق النطقى »؛ عشق نطقی باید خالص بشود تا ما اجازه‌اش بدهیم. عشق حیوانی اجازه نمیدهیم. بعد عشق نطقی چه‌جوری خالص می‌شود؟ ایشان می‌گوید باید عشق حیوانی پنهان بشود. نمی‌گوییم از بین برود، چون شرکت را قبول کردیم، نمی‌گوییم عشق حیوانی از [بین برود] دارد می‌گوید باید پنهان بشود، کامل پنهان بشود. یعنی آنچه که ظاهر می‌شود، آنچه که قصد ماست، آنچه که هدف ماست [و] به سمتش می‌رویم، آن امر انسانی باشد، نه این امر حیوانی.

« بل لن يخلص العشق النطقى ما لم تنقمع القوة الحيوانية غاية الانقماع »؛ انقماع به معنی پنهان شدن. مادامی که قوه حیوانی پنهانِ کامل نشود، عشق نطقی خالص نمی‌شود. بالاخره عشق نطقی ممغلوب می‌شود، مخلوط می‌شود با حیوانی؛ آن‌وقت می‌شود عشق ناپسند.

[حکم مباضعه در شرع و عقل]

«و لذلک»؛ و لذلک یعنی اگر و لذلک یعنی چون شناختی با وجود عشق حیوانی خالص نمی‌شود و عشق حیوانی ایجاد امر ناپسند می‌کند، به این جهت است که: « بالحرى أن يتهم العاشق »؛ پس سزاوار است که عاشق را متهم کنیم « اذا راود معشوقة بهذه الحاجة »؛ اگر مراوده داشته باشد با معشوقش با این خواسته، یعنی با خواسته حیوانی یا با خواسته‌ای که حیوانیتش غلبه دارد و زیادت دارد. اگر با این خواسته با معشوقش مراوده کند، باید این را متهمش کنیم و بگوییم این آدم ناشایسته‌ای است، این آدم منحرف شده و از مسیر عشقی که پسندیده است خارج شده.

« اللهم الا أن تكون هذه الحاجة منه بضرب نطقى »؛ مگر اینکه این خواسته منه از این بضرب نطقى، یعنی به نوعی «نطقی»؛ به نوع نطقی باشد. یعنی هدف، هدفِ نطقی باشد، هدف هدفِ عقلی باشد. نطقی یعنی عقلی. اگر هدف، هدف عقلی بود اشکال ندارد. هدف عقلی چیست؟ همان تولید مثل است. گفتیم هدف تولید مثل است. عشق مرد به مرد خارج می‌شود، چون آنجا که تولید مثلی نیست. عشق مرد و زن باقی می‌ماند؛ اما حرامش هم باز خارج می‌شود. می‌ماند فقط حلالش. یعنی « أعنى ان قصد به توليد المثل »؛ که این حاجت کی این خواسته به نوع نطقی‌اش مطرح است؟ أعنى زمانی که قصد به توليد المثل فرض کنید به این عشقش تولید مثل را، اگر با این عشق قصد تولید مثل دارد، آن‌وقت این خواسته، خواسته نطقی می‌شود، خواسته انسان می‌شود.

«و ذلک»؛ یعنی تولید مثل «فی الذکر محال »؛ و در یعنی در مرد با مرد محال است. پس نمی‌تواند این مباضعه به صورت لواط در میاد. «و فی الأنثی المحرّمة بالشرع قبيح »؛ در زنی که به وسیله شریعت حرام شده، قبیح است. یعنی [تولید] مثل می‌شود، اشکالی ندارد، می‌شود؛ ولی قبیح است، کار نادرست است. پس آن کار درست - یعنی مباضعه‌ای که در این عشق حَسَن وجود دارد - چیست؟

« بل لا ينساغ »؛ یعنی جایز نیست «و لا یُستحسن»؛ نیکو نیست « الا لرجل فى امرأته أو فى مملوكته »؛ مگر مباضعه برای مرد در همسرش یا در کنیزش. اگر این بر همسر یا کنیز باشد اشکالی ندارد. تولید مثل « بل لا ينساغ »؛ یعنی تولید مثل « و لا یُستحسن » می‌گویند « لا ينساغ » این جایز نیست، « و لا یُستحسن » این نیک نیست، مگر اینکه این تولید از ناحیه مرد که مرتبط باشد با زنش یا مرتبط باشد با کنیزش شود. در این‌چنین حالتی این مباضعه‌شان مطلوب [است] و عشق به این مباضعه و به این مباضعه هم دیگر ناپسند نیست، که علی‌الاصول پسند شد.

تا اینجا ایشان آن سومین پیامد عشق صورت حسنه را توضیح داد و با یک شرطی اجازه‌اش داد که اگر آن شرط حاصل نباشد، تمام موارد دیگر ممنوع [است]. فقط همان یک مورد زن یا دو مورد با همسر یا با کنیز؛ این دو مورد مجاز است، در بقیه مجاز [نیست].

[تحلیل معانقه و تقبیل]

و أما المعانقة و التقبيل ؛ معانقه و تقبیل دو حالت دارد: یکی حالت حیوانی دارد که شخص معانقه می‌کند یا می‌بوسد برای لذت، و لذت حیوانی. این که ما قبلاً گفتیم این پسندیده نیست؛ اصلاً مطرحش هم نمی‌کند. یک معانقه و تقبیلی داریم برای تقارب و اتحاد، که این عاشق و معشوق به هم نزدیک باشند و با هم به نحوی متحد بشوند. آن را با شرط اجازه می‌دهد. پس ببینید دو تا معانقه و تقبیل اینجا مطرحی است: یکی حیوانی، یکی هم غیرحیوانی.

ابن سینا غیرحیوانی را مطرح می‌کند. غیرحیوانی هم باید مطرح بشود، مطرح نمی‌کند، برای اینکه بحثش روشن شده از قبل. از قبل ما گفتیم حیوانی‌ها ممنوع است، دیگر حالا می‌خواهد تقبیل باشد، می‌خواهد معانقه باشد، می‌خواهد مباضعه باشد، هرچه حیوانی‌اش را ممنوع کرد. پس از اینجا روشن است تقبیل و معانقه حیوانی ممنوع است، که این یک بحثی است که ابن سینا اصلاً به او نمی‌پردازد. البته در ذهن مطرح می‌شود، می‌گوید همت به فحشا و همت به فسق و فجور و کذا و این‌ها، این‌ها در ضمن مطرح می‌کند، ولی اینکه به صورت یک بحث مستقل مطرح کند و ردش کند، نه این‌طور نیست. فقط همین عدل حسنش را مطرح می‌کند.

این‌طور می‌گوید؛ می‌گوید مراد عاشق و معشوق تقارب و اتحاد [است]. و تقارب و اتحاد را توضیح می‌دهد. می‌گوید که نفس هر انسانی دلش می‌خواهد به لحاظ لامسه معشوقش را لمس کند، به لحاظ باصره معشوقش را ببیند. حالا مثلاً فرض کنید انسان نباشد معشوق ما؛ یک گل، یک حیوان، مثلاً یک طوطی را دوست داریم، فرضاً می‌خواهیم دستمالی‌اش کنیم، خوشمان آمد که بگیریمش دست، نازش کنیم این‌ها می‌خواهیم ببینیمش. یعنی انسان، نفس انسان این‌چگونه است که به آن محبوب خودش هم دلش می‌خواهد لمساً مرتبط باشد، هم به او می‌خواهد بصراً مرتبط [باشد]. و مبدأ این دلخواهی همان قلب است. پس در واقع این دلش می‌خواهد قلبش با قلب آن متصل باشد. قلب این عاشق با قلب معشوق متصل باشد. این را به او می‌گوییم تقارب و اتحاد. این اشکال ندارد، تا اینجایش اشکال ندارد. منتها گاهی همین قلب به قلب چسباندن - که حالا به صورت تقبیل یا به صورت معانقه ممکن است ظهور پیدا کند - همین گاهی یک عارضه خطرناکی پشتش است که اسمشان این معصیت یعنی شهوترانی، این را ایشان می‌فرماید باز ممنوع است. اگر این معانقه و تقبیل این پیامد خطرناک را نداشته باشد، اشکالی ندارد؛ ولی اگر این پیامد در او باشد اشکال دارد. حتی پیامد اگر تحریض کند میل انسان را - نه حالا عمل را - به سمتی سوق بدهد، حتی میل انسان را تهییج کند، شهوات انسان [را] تهییج کند، آن هم اشکال [دارد]. همانی که شریعت دارد می‌گوید، ایشان هم دارد بیان می‌کند؛ منتها با رنگ عقلی، با لسان [فلسفی]. توجه می‌کنید؟

بعد شاهد می‌آورد؛ می‌گوید انسان اولادش را می‌بوسد، صورت به صورت اولادش می‌زند. این در واقع همان تقارب و اتحاد است، با آن پیامد خطرناک نیست. و اگر کسی این کار را نکند با فرزندش، می‌گویند آدم بی مروتی است، ملامتی هم می‌کنند. پس این‌جور اتحاد و تقارب‌ها، این‌جور تقبیل و معانقه‌ها اشکال ندارد؛ به شرطی که آن پیامد فاسد در او نباشد، به قول ایشان فحشا و فساد در او نباشد.

[اتحاد و تقارب به عنوان غایت عشق]

« و أما المعانقة و التقبيل »؛ که پیامد اول و دوم بود « فاذا كان الغرض فيهما هو التقارب و الاتحاد »؛ اگر غرض در معانقه و تقبیل، تقارب و اتحاد باشد - یعنی عاشق بخواهد با معشوق قرب پیدا کند، اتحاد پیدا کند - ببینید این «فإذا کان» این عدل میخواهد، عدلش روشن است که مراد تقارب و اتحاد نباشد، مراد [شهوت] باشد، آنچه اجازه نمی‌دهد واضح است؛ لذا مطرحش نکرده. فقط همین عدل را مطرح می‌کند. پشت این «إذا» دیگر نمی‌آید «عدل» دیگر نمی‌آید. «فإذا کان الغرض فیهما »؛ اگر غرض در این معانقه و تقبیل، تقارب و اتحاد عاشق و معشوق باشد،

شاگرد: اینجا می‌شود گفت که در واقع چون اتحاد اتحاد بدن با بدن که ممکن نیست؛ نزدیکی بدن با بدن ممکن است، اما یک وقتی که می‌گوید اتحاد، انگار مرادش در واقع متحد شدن دو نفس است، نه در واقع دو بدن. فقط چون تقارب را ما برای بدن می‌توانیم اخذ کنیم، ولی اتحاد را نمی‌توانیم استفاده کنیم با توجه به دقتی که این‌ها توی الفاظ دارند.

درست است.

استاد: ولی اتحادی که در اینجا گفته می‌شود همان تقارب است آقا. منتها تقارب قلبی است. بعد هم تعبیر می‌کند «تدانی»؛ به آن‌ها تدانی، دو نفر نزدیک شدن، آن هم همان تقارب است. اتحاد در اینجا به آن اتحاد به آن معنایی که شما فکر می‌کنید نیست. همان‌طور که دو تا بدن متحد نمی‌شود، اصلاً نمی‌شود متحد بشوند.

شاگرد: اما کار در واقع اتحاد

استاد: ایشان اتحاد نفس را نمی‌گوید. نفس مبدأ این اتحاد است؛ یعنی علاقه به این اتحاد دارد. و این‌چنین نیست که بگوید نفس من با نفس آنجا متحد نیست، در نفسم اتحاد نیست. اینجا ما شما قبول کنید که آنجا هم معنای اتحاد توسعه بدهید. حالا اگر در معنای اتحاد دو نفس توسعه می‌دهید، در معنای اتحاد دو بدن توسعه بدهید. معمولاً داریم همین کار را می‌کنیم دیگر؛ اتحاد را معنای وسیع‌تری به او می‌دهیم، نه آن معنایی که الان شما چیز آن معنا نمی‌توانیم آنجا [بگوییم].

شاگرد: آره، نفس تو سطح طبیعیات بله مستقل است، وابسته نیست؛ اما تو سطح در واقع الهیاتی، نفس اصلاً باید یگانه باشد. اصلاً یک نفس

استاد: نمی‌شود

- نه، اصلاً در الهیات هم نمی‌شود یگانه باشد که مستقل است. اتحاد به معنای اصطلاحی‌اش اینجا صدق نمی‌کند؛ نه در بدن، نه در نفس، نظر شما. بالاخره باید توسعه بدهید. اگر در نفس اتحاد را توسعه دادیم، جا دارد در بدن توسعه می‌دهید؟ بحث هم بحث بدنی است، خودشان هم توضیح می‌دهد.

« فإذا کان الغرض فیهما »؛ دو خط نصفی جا بیندازید « فليسا بمنكرين فى ذاتهما »؛ این « فليسا بمنكرين فى ذاتهما » جواب «إذا» است. اگر مراد از معانقه و تقبیل، تقارب و اتحاد باشد، این معانقه و تقبیل فی‌ذاتهما منکر نیستند. منکر یعنی ناپسند. «فلیسا بمنکَرین»؛ این‌ها ناپسند نیستند. «فی ذاتهما»؛ منکر نیستند، ولی ممکن است پیامد فحشا داشته باشند، از آن جهت منکر بشوند. به لحاظ ذاتشان منکر نیستند، به لحاظ آن پیامدشان ممکن است منکر بشوند.

حالا در بین این شرط و جواب، ایشان توضیح می‌دهد که چگونه ممکن است عاشقی با معشوقی قصد تقارب و اتحاد داشته باشد؟ این را دارد توضیح می‌دهد. این‌طور می‌گوید: «و ذلک»؛ یعنی تقارب و اتحاد به این جهت است که « لان النفس تود »؛ دوست دارد که «أن تنال معشوقها»؛ به معشوقش برسد. « بحسها اللمسى »؛ یعنی به معشوق دست که بزند و ناز کند. عرض کردم معشوق می‌خواهد هرچه باشد؛ الان بحث ما در انسان است. اختصاص به انسان ندارد انسان در معشوقات همان‌طور هست که دلش می‌خواهد دست بزند. اصلاً بعضی عاشق کتاب‌اند، کتاب را دست می زند « و نيلها له بحسها البصرى »؛ و باز تودّ «أن تنال معشوقها» به اینکه برسد این نفس له به آن معشوق با حس بصری این نفس ، یعنی نفس با حس بصر به معشوق برسد. گاهی با حس لمس به معشوق می‌رسد، گاهی با حس بصر به معشوق می‌رسد؛ یعنی معشوق را ببیند یا لمسش کند.

شاگرد: اینجاست از نفس دارد صحبت می‌کند.

استاد: اینجا از نفس صحبت می‌کند. بله نفس است دیگر، مبدأ همین چیز ولی چه به چه می‌رسد؟ نفس می‌رسد؟ بدن به بدن می‌رسد. بدن به بدن می‌رسد.

شاگرد: آره ولی ولی عاملش، مبدأش نفس است.

استاد: بله مبدأش نفس است. یعنی نفس که عاشق است.

- آره چون نفس عاشق است. نفسی که حس می‌کنی همان دیگر حس می‌کند. حس می‌کند ابزار دارد، همه برای نفس است این کارها را می‌کند که بدن‌ها را به هم متصل کند، بدن‌ها با هم متحد بشوند، نه نفس متحد باشند. عامل نفس است، این حرف [را] قبول داریم؛ ولی اتحاد بین دو نفس می‌خواهم بگویم هست؟ اتحاد بین دو بدن [هست]. بحث ایشان در تقبیل و معانقه است؛ اتحاد دو نفس، تقبیل و معانقه نیست.

«فتشتاق»؛ یعنی فتشتاق آن نفس اینکه معانقه کند با آن معشوق خودِ الى معانقته این معانقه معروف. «و تنزع»؛ تنزع یعنی میل دارد، طلب می‌کند، تنزع و کشش دارد - اشتیاق دارد، الى با الی متعدی کرده، کشش اشتیاق دارد - این نفس به اینکه مخلوط شود « يختلط نسيم »؛ یعنی قلب آن به قلب آن بچسبد. « مبدإ فاعلية نفسانية و هو القلب بنسيم مثلها » نسیمی که مبدأ فاعلیت نفسانی است. قلب

شاگرد: یعنی اینجا دوباره با چسبیدن قلب به قلب قلب هم که در واقع همین در واقع قلب درون بدن می‌شود، همان است.

استاد: این مظهر آن قلب نفسانی است. آنی که در سینه است مظهر قلب نفسانی است

شاگرد: به همین قلب می‌گفتند.

استاد: ایشان دارد می‌گوید مبدأ فعالیت نفسانی، قلب به قلب بچسبد. بله آن در واقع آن دل باطنی به دل باطنی می‌چسبد، ولی در جاهای این دو تا باهم متحد میشوند

شاگرد: بله. یعنی می‌خواهم بگویم که دلالت اتحاد ممکن است که به در واقع اتحاد قرار باشد تقارب باشد.

استاد: عرض می‌کردم به شرطی که اتحاد را توسعه بدهید

یعنی اتحاد به آن معنی اصطلاحی نگیرید. این اتحاد دو تا قلب باطنی یا اتحاد دو تا قلب ظاهری اتحاد هیچ‌وقت بین دو تا قلب حاصل نمی‌شود، مگر اتحاد به همان معنای چسبندگی، به هم چسبیدن، همان تقارب، همان تدانی. این‌طوری بر معنا الا اتحادی به معنی اصطلاحی - چه در اتحاد دو قلب نفسانی باشد، چه در اتحاد دو قلب جسمانی باشد - ممکن نیست. اتحاد اصطلاحی ممکن نیست.

شاگرد: بحث «قلب» با «دل» فرق دارد؟

استاد: نه با عربی قلب عربی دل است

شاگرد: نسیم که رو به معنای قلبش فقط می‌گرفتند

استاد: ایشان این چون می‌گوید «نسیم» دیگر، من لغت هم نگاه نکردم.چون ایشان ضمیر برگردانده هو القلب من لفت نگاه نکردم

شاگرد: با نسیم باد

استاد: نه، با «نسیم» کاری ندارد. چون ایشان خودش «نسیم» را قلب گرفت. می‌گوید اصلاً لغت هم مراجعه نکردم که گفتیم طبق نسیم قلب است دیگر. نسیمی که مبدأ فاعلیت نفسانی بود، این اختلاط پیدا کند. اختلاط اینجا تعبیر به اختلاط می‌کنم اختلاط پیدا کند با نسیمِ مثل خودش در معشوق. آن‌وقت « فتشتاق الى تقبيله »؛ دیگر این نفس عاشق اشتیاق پیدا می‌کند که معشوق را ببوسد.

آن یک جمله معترضه بود که روشن کرد که عاشق در پی تقارب و اتحاد با معشوق است؛ فقط روشن کرد. ولی آیا حالا آیا این جایز هست یا جایز نیست؟ که می‌فرماید: «فلیسا بمنکَرین»؛ یعنی این تقبیل و معانقه‌ای که به این قصد باشد - یعنی به قصد تقارب و اتحاد باشد که این‌چنین حالتی دارد که قصد تقارب و اتحاد می‌کند و در نتیجه اشتیاق پیدا می‌کند به بوسیدن معشوق - «فلیسا بمنکَرین»؛ یعنی این معانقه و تقبیل منکر نیستند. منکر یعنی زشت، زشت و ناپسند نیستند. «فی ذاتهما»؛ منکر نیستند. یعنی با قطع نظر از پیامد، اگر پیامدی نداشتند خودشان بودند منکر نبودند. بله اگر از ذات بگذرد، یک عوارضی پیدا بشود، یک پیامدهایی پیدا بشود، آن پیامدها باطل می‌شود و این ذات را هم آلوده می‌کند؛ ذات تقبیل و معانقه را آلوده می‌کند. آن را عارضه آلوده می‌کند و خود این دو تا اشکالی ندارد.

[حکم نهایی و تسمیه عاشق به «فتی ظریف»]

«لکن»؛ مقابلش ماست این تقبیل و معانقه «فی ذاتهما» - یعنی به خودی خود با قطع نظر از عوارض دیگر - منکر نیستند؛ « لكن استتباعهما بالعرض أمورا شهوانية فاحشة توجب التوقى عنهما ‌ »؛ لکن در پی داشتن این تقبیل و معانقه امور شهوانی فاحشه را - آن هم بالعرض در پی دارد نه بالذات. بالذات همان‌طور که گفت دنبال همان اتحاد و تقارب است. بالعرض یعنی بالاخره به صورت یک عارض خارجی، نه به صورت یک امر ذاتی - لکن به دنبال داشتن این معانقه و تقبیل امور شهوانی و فحشایی را، باعث می‌شود که ما «توقّی» کنیم؛ «عنهما» توقی یعنی پرهیز، پرهیز کنیم «عنهما» یعنی از این معانقه و تقبیل پرهیز کنیم. اگر در جایی احتمالی این را عارض داده می‌شود، باید معانقه و تقبیل پرهیز شود. بله، مگر انسان خیالش راحت باشد، بداند که این پیامد در او نیست؛ آن‌وقت اجازه دارد معانقه کند.

« الا اذا تيقن من متوليهما خمود الشهوة و البراءة عن التهمة »؛[2] متولی یعنی انجام‌دهنده این دو تا - دو تا یعنی معانقه و تقبیل - مگر اینکه از ناحیه انجام‌دهنده این تقبیل و [معانقه] یقین پیدا شود که شهوت خمود است، یعنی ساکت است، آرام است، طغیانی ندارد؛ و البراءة عن التهمة. یعنی بدانید که این شخصی که دارد این کار را می‌کند از اتهام بری است؛ یعنی طوری نیست که به او بتوانیم تهمت کار ناشایست و فحشا و فساد را وارد کنیم.

«و لذلک»؛ و لذلک یعنی به خاطر همین که معانقه و تقبیلی که این امور شهوانی و فحشایی را در پی ندارند امر ناپسندی نیستند - بلکه چه بسا پسندیده باشند - به همین جهت « لم يستنكر »؛ یعنی ناپسند شمرده نمی‌شود «تقبیل الأولاد»؛ بوسیدن اولاد ناپسند شمرده نمی‌شود. چون آن بوسنده عاشق ولد است و ولد معشوق اوست. او در این عشقش می‌خواهد تقارب و اتحاد [کند]؛ دیگر پیامدهای تقارب و اتحاد را در نظر ندارد و مطمئن است که با آن پیامدها گرفتار نمی‌شود. « و ان كان مبدأه مزعجا لتلك »؛ و اگرچه مبدأ این تقبیل آن تهمت را، آن شهوت را در جاهایی بوده برانگیزد، مزعجا از جا کنده ، تحریک‌کننده [است]، ولی این کار را در جای دیگر بکند، ولی اینجا نمی‌کند. چون اینجا نمی‌کند، پس ایرادی ندارد.

« اذ كان الغرض فيه »؛ یعنی در این تقبیل اولاد «التدانی و الاتحاد »؛ نزدیک شدن والد به ولد یا والده به ولد. غرض تدانی شدن، غرض اتحاد [است]؛ « لا الهم بالفحش و الفساد »؛ نه اینکه این عاشق و بوسنده که والد است یا والده است، همتی به فحشا و فساد داشته باشد.

بحث تمام شد.

ایشان نتیجه‌گیری می‌کند، می‌گوید: « فمن عشق هذا الضرب من العشق »؛ از در بحث اینکه عشق صورت حسنه کدامش خوب است، کدامش بد است، این‌ها همین مسئله‌اش آن خوبش را هم آوردیم، گفتیم سه تا پیامد گرفت، پیامدهایش را یکی حساب کردیم و هر سه تا پیامد را با شرایط اجازه دادیم، با شرایط اجازه [دادیم]. حالا می‌گوییم « فمن عشق هذا الضرب من العشق » هذا الضرب هر کس که این نوع عشق داشته باشد « فهو فتى ظريف و هذا العشق* تظرف و مروة* »؛ به او گفته می‌شود فتای ظریف. و به خود عشقش هم گفته می‌شود تظرّف و فتی. و ربط به همین جهت هم گفته بود عشق ظرفا، عشق عشق ظریف‌ها، عشق فتاها. که فتا و ظریف را هم در اول همین فصل - در بعد از اینکه چهار تا مقدمه ذکر کردیم - معنای [آن را] در جلسه گذشته ما فتا و ظریف را توضیح دادیم که این مربوط به آن چیست. حالا ایشان می‌فرماید به این انسانی که این نوع عشق دارد گفته می‌شود فتای ظریف، به خود عشقش هم گفته می‌شود تظرّف. و مروة

 


logo