96/08/08
بسم الله الرحمن الرحیم
فی وجود العشق/فصل پنجم /رساله عشق
موضوع: رساله عشق/فصل پنجم /فی وجود العشق
عشق ظرفا و فتیان به اوجه حسان و مقدمات آن
(شرح رساله عشق ابنسینا - صفحه ۳۸۳)
[مقدمه: ورود به فصل پنجم و طرح مقدمات چهارگانه]
«الفصل الخامس فى عشق الظرفاء و الفتيان للأوجه الحسان». [1]
این فصل پنجم است. دیدید که بحث مربوط میشود به انسان. قبلاً عشق نباتات و حیوانات و اینها را گفتیم، اکنون این فصل مربوط میشود به عشق انسان؛ منتها عشق «ظرفا» و «جوانان» به «اوجه حسان» (یعنی صورتهای زیبا).
در این هنگام ایشان میفرمایند ما چهار مقدمه ذکر میکنیم، بعد از ذکر مقدمات به بحث میپردازیم. مقدمات را من میخواستم همهشان را بگویم و با هم مقایسهشان کنم سپس توضیح بدهم، ولی تصمیم بر این شد که اول هر مقدمه را در جای خود توضیح بدهم، بعداً اگر لازم شد برگردم و یک توجهی به کل آن بکنم.
[مقدمه اول: تأثیر انضمام قوه عالی به قوه دانی]
اولین مقدمهای که ذکر میکنیم این است که قوههای نفسانی ما اینچنیناند که اگر به آنها قوه بالاتری ضمیمه شود و با این قوه نفسانی همراهی کند، این قوه نفسانی جلای بیشتری پیدا میکند و میتواند فعالیت بیشتری انجام بدهد. فعالیت بیشترش ممکن است «کمی» باشد، میتواند «کیفی» باشد. یعنی مثلاً تا حالا دو اثر داشت، حالا سه اثر پیدا میکند؛ این تفاوت کمی است. قبلاً اثرش اینقدر استحکام نداشت، حالا استحکام پیدا میکند؛ این کیفی است (زیاده کیفیه).
پس گاهی یک قوه نفسانی مشغول کار خودش است و فعالیت خودش را انجام میدهد، ولی وقتی یک قوه بالاتر با آن ضمیمه شد و با آن همراهی کرد و کمکش کرد، این [قوه] زیاده پیدا میکند؛ یا زیاده در کمیت، یا زیاده در کیفیت. مثالهای متعددی نیست، اینها بر این مطلب فکر میکنم من اصل مطلب را گفتم تقریباً روشن است، به مثال زیاد [نیاز] نداریم. مثال را هم به هر کدام که رسیدم توضیح میدهم.
میفرماید که گاهی از اوقات طوری میشود که آدمی که به آن قوه به تنهایی امید نداشت که به مقصد برسد و نتیجه را عاید ما بکند، بعد از اینکه این قوه را همراه میکند و قوه [بالاتر] کمک میکند، امید پیدا میکند که با توجه به این قوه بالاتر بتواند [به مقصد برسد]. این هم باز یک اضافه کیفی است.
گاهی میبینیم که قوه بالاتر به قوه پایینتر کمک میکند، نه در اینکه حالا فعل قوه پایینتر عالیتر بشود یا به لحاظ کمی زیادتر بشود، بلکه کمک میکند تا از آن قوه پایینتر دفاعی شده باشد و قوه پایینتر که دارد مبتلا به ضرر میشود، از ابتلا به ضررش جلوگیری میشود. اینها همه توضیح داده میشوند.
پس توجه میکنید که یک قوه نفسانی ممکن است فعلی داشته باشد (دوباره دارم تکرار میکنم)، یک قوه نفسانی ممکن است فعلی داشته باشد، بعد قوه بالاتری با او ضمیمه بشود و همراهی کند، باز این قوه بالاتر این قوه پایینتر رونق پیدا میکند، آراستگی و جلا پیدا میکند و چه بسا که فعلش لطیفتر بشود، زیادتر بشود، یا مثلاً در وقت فعل اگر بخواهد مبتلا به ضرری بشود جلوی آن ضرر گرفته میشود. اینها همه اثر همراهی قوه بالاتر و قوه پایینتر است که در مثالها انشاءالله روشنتر [میشود].
[متنخوانی: صفحه ۳۸۳]
صفحه ۳۸۳ هستیم، سطر هشتم.
«الفصل الخامس فى عشق الظرفاء و الفتيان للأوجه الحسان»؛ فصل پنجم در عشق ظرفا و فتیان (ظرفا و فتیان یعنی انسانهای ظریف و انسانهای جوان). اینها عشق دارند «فی الاوجه الحسان» (یعنی صورتهای زیبا). میخواهیم حالا آن را رسیدگی کنیم.
«يجب أن تقدم امام غرضنا »؛ «أَمامَ» یعنی در مقابل، در جلوی (یعنی قبل از). «أَمامَ غَرَضِنا» مقدم کنیم در این فصل مقدمات چهارگانهای را. یعنی قبل از اینکه به بحث از غرضمان بپردازیم و غرضی را که همین عنوان فصل نشان میداد مطرح کنیم، قبل از این خوب است ما چهار مقدمه [ذکر] کنیم. «أَمامَ غَرَضِنا» (این جلوتر از غرض، جلوتر از آن پرداختن به غرضمان و توضیح مقصودمان) خوب است که چهار مقدمه بدهیم. فى هذا الفصل مقدمات أربع
[شرح مقدمه اول: افزایش بها و کمال قوه دانی]
«(إحداهما) »؛ مقدمه اول این است که:
«ان كل واحد من القوى النفسانية »؛ هر یک از قوای نفسانیه (حالا چه این قوای نفسانیه قوای ادراکی باشند، چه قوای عملی مثل شهوت و غضب باشند)، این کل واحد از این قوا:
«مهما انضم اليها قوة أعلى منها فى الشرف»؛ هر زمان که به این قوه نفسانی قوه بالاتر از خودش ضمیمه شود. بالاتر از خودش یعنی بالاتر در مکان؟ بالاتر در چه چیز؟ میفرماید بالاتر در شرف. میدانید که قوا به لحاظ شرافت اختلاف دارند، با هم تفاوت دارند. مثلاً قوه هاضمه یک قوه نفسانی است، مربوط به قوه نباتی است؛ ولی قوه مدرکه قوه حیوانی است، بالاتر از آن است، شریفتر از آن است. قوه نطقیه از همه اینها شرفش بیشتر است. قوههایی که شرفشان بیشتر است، اگر ضمیمه شدند با آن قوههایی که از نظر شرافت پایینترند:
«احتازت»؛ یعنی به دست میآورد (این قوه نفسانی که پایینتر است).
«بِانْضِمامِها إِلَیْها»؛ با ضمیمه شدن آن قوه اشرف به این قوه پایینتر، این قوه پایینتر به دست میآورد:
«و سريان البهاء اليها زيادة صقولة و زينة» (یعنی به ضمیمه شدن آن قوه فوق به این قوه مادون و به سریان پیدا کردن بها و نورانیت آن قوه فوق به این قوه مادون). چون بالاخره آن قوه مافوق به لحاظ شرافت و به لحاظ بها و نورانیت فوق این یکی است، و اگر این قوه شریفتر ضمیمه شد، بهایش را و آن نورانیتش را سرایت میدهد به این قوه پایینتر. با ضمیمه شدن این قوه بالاتر به این قوه پایینتر و سریان و جریان بها و نورانیت آن قوه بالاتر «إِلَیْها» (یعنی به این قوه)، سریان آن قوه بالاتر «إِلَیْها» (به این قوه پایینتر)، «احْتازَتْ» (یعنی به دست میآورد این قوه پایینتر) «زيادة صقولة ». «زيادة صقولة » مفعول «احْتازَتْ» است. آن «بِانْضِمامِها إِلَیْهاو سريان البهاء اليها زيادة جمله معترضه است. «احْتازَتْ» (این قوه مادون) «زيادة صقولة » (صقالت یعنی جلا، آراستگی، شیوایی).
«وَ زینَةٍ»؛ زینت عطف تفصیلی است به صقالت. یعنی قوه مادون بر اثر اینکه آن قوه شریفتر به آن ضمیمه شد، «احْتازَتْ» (یعنی به دست میآورد) «زيادة صقولة » (یعنی آراستگی و جلایی، یا به تعبیر بهتر زینتی).
«حتى تصير بذلك أفاعيلها البارزة عنها زائدة»؛ «أَفاعیلُها» اسم «تَصیر» است، «زائِدَةً» خبرش است. «حَتّی» یعنی آن قوه مادون زینت به دست میآورد به این حد (در این حد) که تأثیر آن قوه مادون «بِذلِکَ» (یعنی با این سریان، قوه مادون تأثیر و افاعیلش «بِذلِکَ» یعنی به وسیله این سریان و این انضمام) و افاعیل این قوه مادون (یعنی کارهای این قوه مادون)، تأثیر و افاعیلی که بارز از آنها میشوند (از این قوه مادون)، تأثیر و زائد هستند، اضافه میشوند. اضافه میشوند بر «ما» (یعنی بر افاعیلی که) «على ما يكون لها بانفرادها» (یعنی به تنهایی). اگر این قوه مادون به انفرادها بود (تنها بود) چه افاعیلی صادر میکرد؟ حالا که با این ضمیمه هست، افاعیل زائدی صادر میکند و آشکار میکند.
[انواع زیادت در افعال قوه دانی]
حالا این افاعیل زیادتش به چیست؟
«إِمّا بِالْعَدَدِ»؛ یا زیاده این فعل قوه مادونی بعد از ضمیمه شدن به عدد است. یعنی آن وقتی که این قوه مادون تنها بود مثلاً ۲ فعل انجام میداد، حالا که این قوه فوقش ضمیمه شده به لحاظ عدد زیاده پیدا کرده (یعنی ۳ فعل، ۴ فعل دارد انجام میدهد).
«وَ إِمّا بِحُسْنِ الْإِتْقانِ»؛ و یا این زیاده به عدد نیست، بلکه به کیفیت است. به این است که این قوه مادون قبل از اینکه این ضمیمه را پیدا کند، آن کارش حسن اتقان نداشت (یعنی محکم نبود، مستحکم نبود)، اما حالا که این ضمیمه برایش حاصل شده، الان محکم شده، اتقان پیدا کرده. «بِحُسْنِ الْإِتْقانِ» یعنی فعل، فعل متقنی شده، فعل محکمی شده.
«وَ لُطْفِ الْمَأْخَذِ»؛ مأخذ یعنی آن جا که این فعل از آن گرفته میشود، و در اینجا یعنی مصدر. مصدر که این فعل را صادر میکند الان لطیفتر شده. قهراً وقتی مصدر لطیفتر بشود و مأخذ لطیفتر بشود، پیداست که فعل از نظر کیفیت مرتبه بالاتری پیدا میکند.
«وَ رَجاءِ الاِنْتِهاءِ إِلَی الْغَرَضِ»؛ این هم یک زیاده در کیفیت است. زیاده اول این بود که این فعل اتقان پیدا میکند (محکمتر میشود)، زیاده دوم اینکه لطف مأخذ پیدا میکند (یعنی مصدرش و آن مأخذش، منشأش لطیفتر میشود و قهراً وقتی منشأ لطیفتر شد خود فعل هم لطیفتر میشود). سومین کیفیت که زیاد میشود این است که وقتی که این به ما این کار انجام میداد، ما امیدی نداشتیم که ما را به مقصد برساند؛ ولی حالا که ضمیمه را به دست آورده، با کمک این ضمیمه امید بیشتر داریم که ما را به مقصد برساند. «وَ رَجاءِ فى الاِنْتِهاءِ إِلَی الْغَرَضِ»؛ امید در اینکه منتهی شود به غرض و مقصد این قوه. شاید قبل از این زمان منتهی به غرض نمیشد (منتهی به مقصد نمیشد)، ولی حالا که این ضمیمه برایش حاصل شده، امید اینکه منتهی به غرض بشود بیشتر است. یا اصلاً قبلاً امید نبود، حالا امید پیدا شده؛ یا اگر هم قبلاً امید بود، حالا آن امید بیشتر شده.
[علت تأثیر قوه عالی بر دانی: تأیید و دفع ضرر]
«إِذْ کُلُّ واحِدَةٍ مِنْها لَها قُوَّةُ تَأْییدٍ وَ تَقْوِیَةٍ»؛ چرا این زیاده اتفاق میافتد؟ چرا این زینت و آراستگی برای این قوه مادون پیدا میشود؟ زیرا هر یک از قوای فوق میتوانند این قوه مادون را تأیید کنند و علاوه بر این میتوانند ضررهایی را که متوجه به این قوه مادون است زائل کنند تا این قوه مادون بدون ابتلا به ضرر بتواند کارش را به راحتی و به خوبی انجام بدهد.
«إِذْ کُلُّ واحِدَةٍ مِنْ علاها »؛ هر یک از قوایی که عالیاند نسبت به قوه مادون (قوههای عالیه). یعنی قوههایی که عالی دارند در این قوه. « لها » (برای این قوای مافوق و عالی) « قوة » (یک): «عَلی تَأْییدِ السّافِلِ وَ تَقْوِیَتِهِ»؛ قوه دارند (یعنی نیرو دارند) بر اینکه سافل را (یعنی قوه مادون را) تأیید کنند و تقویت کنند او را. دوم اینکه: «وَ ذَبِّ الضَّرَرِ عَنْهُ»؛ «ذَبّ» کنند (ذَبّ یعنی دفع)، دفع کنند ضرر را «عَنْهُ» (از این سافل). اگر این قوه مافوق به کمک نیاید، ممکن است این سافل مبتلا به ضرر بشود. این قوه مافوق دفاع میکند از این قوه مادون و ضرر را از این قوه مادون دفع میکند.
خب حالا اگر تقویتش کرد یا ضرر از آن دفع کرد، چه اتفاقی میافتد؟ میفرماید لازم میآید که قوه مادونیت بیشتری پیدا کند و کارهایش کاملتر بشود. چون هم تأیید میشود، هم گاهی از اوقات ضرری که باعث کمکاری یا بیکاری این قوه میشود، آن ضرر برطرف میشود. آن قوه میتواند بر اثر تأیید و دفع ضرری که از ناحیه قوه عالیتر انجام میگیرد، میتواند فعل بهتری را ارائه بدهد.
«تَأْییداً وَ ذَبّاً»؛ مفعول مطلق است برای تأیید و ذبی که قبلاً ذکر شد. یعنی یک نوع تأییدی، یک نوع دفاعی که:
« يوفيها من جهة قبولها زيادة بهاء و كمال »؛ «یُوفیها» یعنی تمام میکنند این قوه مادون را (قوه سافله را) از جهت اینکه این قوه سافله قبول میکند. «مِنْ جِهَةِ قَبولِها» (یعنی چون قوه سافله حالت قابلیت دارد، قبول میکند) «یُوفیها زِیادَةَ بَهاءٍ وَ کَمالٍ». این «زِیادَةَ بَهاءٍ وَ کَمالٍ» مربوط به «یُوفیها» است، به «قَبولِها» نگیرید. یعنی از جهت اینکه این قوه مادون قابلیت دارد و قبولکننده است، «یُوفیها» (یعنی آن قوه مافوق تمام میکند این قوه مادون را) «زِیادَةَ بَهاءٍ وَ کَمالٍ» (یعنی بها و کمال این قوه مادون را زیاد میکنند و او را به کمال میرسانند).
[استعانت قوه دانی از عالی در تصرفات]
خب مطلب بعدی: میشود گفت مافوق میتواند در تصرفاتی که قوه مادون دارد، قوه مادون را استعانت کند (یعنی کمک کند) به طوری که قوه مادون بتواند کارش را بهتر ارائه دهد.
«وَ كذلك تَصْریفاتُها إِیّاها فی وُجوهِ الاِسْتِعاناتِ مِمّا یُفیدُها الْحُسْنَ وَ السَّناءَ»؛ همچنین هست تصریفات آن قوه مافوق (یعنی انتقال دادن، جوربهجور کردن، تحول ایجاد کردن). كذلك تَصْریفاتُها این قوه مافوق «إِیّاها» (این قوه مادون را) به انواع استعانات (به انواع کمکها). بالاخره وقتی که قوه مافوق ضمیمه میشود به قوه مادون و قوه مادون را در انتقالات و افعالش کمک میکند، قهراً یک نوع استعانتی نسبت به این قوه مادون دارد. تصریفاتی که این قوه مافوق «إِیّاها» (این قوه مادون را) دارد در نحوههای مختلف استعانت و کمک، از چیزهایی است که (این تصریفات و آن وجوه استعانات از چیزهایی است که) «یُفیدُها الْحُسْنَ وَ السَّناءَ»؛ افاده میکند این قوه مادون را حسن و ثنا را. حسن یعنی زیبایی،لسَّناءَ یعنی علو، برتری. حالا یعنی الان یک بهایی به این قوه مادون داده میشود که قوه مادون بتواند کارهایش را بهتر انجام بدهد.
[مثالهای تأیید و دفع ضرر]
تا اینجا توضیح کلی بود، حالا میخواهد مثال بزند. با مثال این مسئله را بیان کنیم.
«کَتَأْییدِ الشَّهْوانِیَّةِ مِنَ الْحَیَوانِ لِلنَّباتِیَّةِ»؛ هم مثال به تأیید میزند، هم مثال به ذب (دفاع) میزند.
قوه نباتی کارش تغذیه بدن است، یا اضافه بر تغذیه رشد بدن، یا اضافه بر این دو تا ایجاد نسخه برای تولید مثل. این کارهای نباتی است. قوه حیوانی به کمک قوه نباتی میآید؛ یعنی قوه حیوانی که قوه ادراکی است، درک میکند که چه غذایی در اختیار قوه نباتی قرار بدهد تا قوه نباتی کار ترمیمش یا کار رشدش یا کار تولیدش قویتر و لطیفتر باشد. اگر این ادراک قوه حیوانی نبود، آن قوه نباتی هر نوع غذایی را جذب میکرد و ممکن بود کارش درست نتیجه بدهد، ممکن هم بود ضعیف نتیجه بدهد. اما وقتی قوه حیوانی ضمیمه میشود و با آن همراهی و همکاری میکند، به انحای مختلف به آن کمک میرساند؛ از جمله اینکه درک میکند چه نوع غذایی در اختیار قوه نباتی قرار بدهد تا قوه نباتی کارش را بهتر انجام بدهد.
«کَتَأْییدِ الشَّهْوانِیَّةِ مِنَ الْحَیَوانِ لِلنَّباتِیَّةِ»؛ شهوانیه که مربوط به قوه حیوانی است، تأیید میکند نباتی (یعنی قوه نباتی) را. مثالها را ما در انسان داریم پیاده میکنیم، در حیوانات هم این حرف هست، منتها حالا ما چون بحث در انسان است مثال را در انسان پیاده میکنیم. یعنی قوه شهوانی از حیوان (حیوانی که مثلاً انسان است)، این قوه شهوانی انسان میتواند قوه نباتیاش را تأیید کند. «الشَّهْوانِیَّةِ» من قوه ادراکیه را مثال زدم، آن هم درست است، ولی مثال چیزی میزند به سر شهوانی میزند؛ یعنی اشتهای حیوان به سمت غذا که آن غذا را انتخاب میکند و این غذاچه بسا چون بحث قوه نباتیه را در مقصدش بیشتر خواهد [گفت]. مثال زدم به قوه ادراکی که میدانم قوه شهوانیه هر دو داشته باشد.
مثال بعدی، این مثال مال تأیید. مثال بعدی مال ذب (دفاع). مثلاً فرض کنید قوه نباتیه اگر یک غذایی را استفاده کند برای مثلاً ترمیم آن قسمتهای تحلیلرفته بدن، چه بسا که این غذا مانع رشد باشد و باعث «ذبول» بشود. ذبول در مقابل نمو؛ یعنی غذا خورده میشود برای اینکه بدن نمو پیدا کند، رشد پیدا کند، حالا این غذایی انتخاب میکند که به جای رشد باعث ذبول میشود. ذبول غیر از لاغری استها؛ ذبول با لاغری فرق میکند، همانطور که چاقی با رشد فرق میکند. رشد یعنی به طور متناسب نمو کردن (یعنی اقطار به طور متناسب رشد کنند)، اما چاقی اینطور نیست؛ چاقی ممکن است نامتناسب باشد. مثلاً یک انسان که چاق میشود در قد که بلند نمیشود، فقط در عرض و عمق بزرگ میشود؛ این نامتناسب است. یا لاغری اینطور است؛ لاغری ممکن است قدش کوتاه نشود، ولی عرضش یا عمقش کم بشود. این را به آن میگویند لاغری، آن را به آن میگویند چاقی. آنجایی که نامتناسب باشد در اقطار ثلاثه اتفاق نیفتد (هم در طول، هم در عرض، هم در عمق اتفاق نیفتد، بلکه در بعضیها اتفاق بیفتد) به آن میگویند چاقی یا لاغری. اما اگر در هر سه به تناسب اتفاق بیفتد میگویند نمو، مقابلش میگویند ذبول. ذبول بالاخره حالا ما ذبول را یک نوعی از لاغری قرار میگیریم (البته لاغری نیست ولی یک نوع لاغری است).
خب حالا غذا ممکن است طوری به دست قوه نباتیه برسد که باعث ذبول بدن بشود، یا حتی باعث ضرر بدن بشود، بدن را مریض کند. اما وقتی قوه حیوانیه کنار این قوه نباتیه قرار میگیرد، از این قوه نباتیه دفاع میکند و نمیگذارد که قوه نباتی منشأ ذبول بدن بشود یا باعث ضرر زدن به بدن بشود. این هم یک نوع دفاع است. آن اولی تأیید بود، این دومی دفاع. آن اولی میگفت چه غذایی بگیریم که برای ترمیم بدن نافعتر باشد، برای رشد بدن بهتر باشد؛ این میگوید چه غذایی بگیریم که ضرر نداشته باشد.
«وَ ذَبِّ الْغَضَبِیَّةِ َعنْها»؛ غضبی هم باز یکی از قوای حیوانیه است که همیشه ضررها را دفع میکند. شهوانی منافع را جذب میکند، غضبی ضررها را دفع میکند. حالا اگر یک وقتی این قوه نباتیه بخواهد مبتلا به ضرر باشد، قوه غضبی است که میآید جلوی ضرر را میگیرد. «ذَبّ» یعنی دفع. دفع میکند غضبیه «عَنْها» (یعنی از این نباتیه دفاع میکند).
«فی أَمْرٍ نَقَصَ مادَّتَها دونَ مُنْتَهاها الْغَریزِیِّ»؛ عبارت توجه کنید. دفاع میکند غضبیه از این نباتیه در امری که این امر ناقص کرده ماده نباتیه را. ماده نباتی یعنی آن مادهای که دست قوه نباتیه میآید تا این قوه نباتیه روی آن فعالیت کند برای ترمیم بدن یا برای رشد بدن یا برای تولید مثل از آن استفاده کند. که این یک ماده نباتیه یعنی مادهای که قوه نباتی دارد تصرف میکند و آن را آماده میکند برای ترمیم یا تغذیه بدن. یک امری در این ماده دخالت کرده و این ماده را ناقص کرده، نگذاشته این ماده به غرض خودش و به منتهای غریزی خودش برسد. منتهای غریزی تولید غذا، منتهای غریزی ایجاد رشد و امثال آن که اینها منتهاست، غریزی هم هست (چون قوه نباتیه به طور غریزی کار میکند، به طور ارادی کار نمیکند). وقتی منتهای غریزی دارد، یعنی یک مقصد طبیعی دارد که به سمت آن مقصد روانه است. این مادهای که در قبضه نباتی میگیرد تا در آن تصرف کند، این ماده هم دارد به سمت آن مقصد طبیعی و غریزی منتقل میشود. امری پیدا میشود که این ماده را ناقص میکند، که این ماده بعد از اینکه ناقص شد دیگر نمیتواند به منتهای غریزی برسد، قبل از منتها توقف میکند، مقصد اصلی قوه نباتی حاصل نمیشود. در چنین جایی قوه حیوانیه و قوه غضبیه به کمک میآید و قوه نباتیه را از این ضرر خلاص میکند؛ یعنی چنان دفاع میکند که کسی به این ضرر مبتلا نشود.
«وَ ذَبِّ الْغَضَبِیَّةِ عَنْها» (یعنی دفع کردن غضبیه، دفاع کردن غضبیه از این قوه نباتیه) «فی أَمْرٍ» (درباره امری که) «نَقَصَ مادَّتَها» (این امر ماده نباتی را ناقص کرده) «دونَ مُنْتَهاها الْغَریزِیِّ» (یعنی قبل از اینکه این ماده به منتهای طبیعی خودش برسد، نقصی پیدا کرده که نمیتواند به منتهای طبیعی برسد). «دونَ» در اینجا به معنی قبل است، به معنای نرسیده به. مادهاش ناقص شده در حالی که نرسیده به منتهای غریزی (یعنی قبل از وصول به منتهای غریزی و طبیعی خودش متوقف شده). در چه چیز ماده را ناقص کرده؟
«فَذَبولٍ»؛ ذبول حاصل شده. یعنی ماده را مبتلا به ذبول کرده.
«أَوْ إِضْرارٍ لَها»؛ این «لَها» مربوط به هر دو است (هم مربوط به ذبول است، هم مربوط به اضرار). ضمیرش هم به ماده برمیگردد. یعنی ماده را مبتلا به ذبول کرده آن امر (آن امری که ایجاد نقص کرده ماده را مبتلا به ذبول کرده) یا اضرار به این ماده وارد کرده. خب حالا قوه غضبی حیوان میآید به دفاع از این ماده یا به دفاع از آن قوه نباتیه و کار را اصلاح میکند. این مثال هست که در این مثالش از قوه حیوانیه شهوانیهاش تأیید کرد نباتیه را، غضبیهاش از نباتی دفاع شد که تأثیرش گذشت.
[تأثیر قوه نطقیه بر قوای حیوانی]
مطلب بعدی این است که قوه نطقیه ما (یعنی قوه عقل ما) قوه حیوانیمان را تأیید میکند. مثلاً فرض کنید که ما قوه حیوانیه شهویه است یا که غضبیه است. قوه غضبیه میخواهد دفاع کند، این عقل نقشه میکشد: چطور دفاع کنیم که موفقتر باشید؟ یا شهوت میخواهد منافع را به دست بیاورد، عقل نقشه به او میدهد، میگوید اینگونه وارد کار بشو که سود بیشتری پیدا کنی. یعنی این قوه نطقیه قوه حیوانیه را (چه شهویه، چه غضبیه، و حتی که مدرکهاش را) موفق میکند به مقصودش. این هم کمکی است که از قوه عالی نسبت به قوه دانی واقع میشود.
«و الاضرار لها و كتوفيق النطقية للحيوانية »[2] ؛ نطقیه یعنی ناطقه، یعنی عاقله. قوه عاقله انسان توفیق میدهد « للحيوانية » (موفق میکند قوای حیوانیه را مثل شهوت و غضب را) در مقاصدشان. میدانید که انسان هم قوه نباتی دارد، هم قوه حیوانی دارد، هم قوه نطقیه، هم اینکه حالت معدنی دارد که مرکب از تفرق حفظ میکند؛ همه اینها برای انسان هست. این میگوید قوه حیوانی (یعنی قوه حیوانی که در انسان هست). عرض کردم اصلاً بحثهای اینها ممکن است خیلیاش مطلق باشد، ولی چون در فصلی که بحث میکنیم ناظر به انسان است، بیشتر مثالها را با انسان تطبیق میکنیم. مثل توفیق دادن (موفق کردن) نطقیه (توفیق یعنی موفق کردن است). خب این نطقیه حیوانیه را در فى مقاصدها مقاصدش [موفق میکند]. این حیوانیه دارد که:
« كافادتها لها اللطافة و البهاء »؛ ضمیر «أَفادَتْها» به نطقیه برمیگردد، ضمیر «لَها» به حیوانیه. مثل اینکه این قوه نطقیه به این قوه حیوانیه لطافت عطا میکند و بها عطا میکند (بهای نورانیت).
« فى الاستعانة بها »؛ در آنجا که این قوه حیوانیه استعانت پیدا میکند به آن قوه نطقیه.
«فی أَغْراضِها»؛ در اغراض این قوه حیوانیه. قوه حیوانیه در اغراض خودش استعانت میکند به قوه نطقیه. آنجا که استعانت میکند به قوه نطقیه، قوه نطقیه به این قوه حیوانیه لطافت و بها عطا میکند و افاده میکند.
[آفت سرکشی قوه دانی: غرور و استقلالطلبی]
«وَ لِهذا ما»؛ این «وَ لِهذا ما» توجه کنید. تا اینجا ما همش از قوه عالیه تعریف کردیم، تمجید کردیم که به کمک قوه دانیه میآید و جای تمجید هم دارد. و بعد هم از قوه دانیه باز تعریف کردیم، گفتیم قوه دانیه قدر این را میبیند و از افاداتش استفاده میکند و کار خودش را منظمتر و زیادتر میکند. که قوه دانیه، قوه مادون از قوه مافوق دارد استفاده میکند.
حالا میخواهیم بگوییم قوه دانیه بعد از اینکه کمک از قوه عالیه گرفت، گاهی هم سرکشی میکند. گاهی چنان سرکشی میکند که به قوه عالیه میگوید به تو احتیاج ندارم، آن کاری که خودم میکنم درست است، تو نسبت به من کمکاری میکنی. حتی متهم میکند اینها را. الان میخوانیم که قوه دانیه بعد از اینکه کمک عالیه را گرفت و یک لطافت پیدا کرد، شروع میکند به سرکشی کردن و اعتراض کردن به قوه عالیه که تو کمکاری میکنی، برو کنار خودم کار انجام بدهم. چه بسا که نتواند کار را رها کند، ولی بالاخره آن غرورش (حالا غرور طبیعیها، غرور طبیعی دارد) غرورش باعث میشود که قوه عالیه را کنار بزند. و این آفتی است که برای قوه مادون اتفاق میافتد و شری است که در وجود انسان تحقق پیدا میکند. ولی این شر آورد دیگر، بالاخره قوه مادون طبیعتش اینطور است. یعنی خداوند اینطور نیست که خداوند شر داده باشد؛ خدا این قوه مادون را برای خیراتش آفریده، ولی گاهی این قوه مادون که دارای خیرات اینگونه شرور هم دارد. اما چون خیراتش بیشتر بوده، شرورش کمتر بوده، خود این قوه مادون را به خاطر خیراتش آفریده. دریغ داشته که به خاطر شر قلیل این قوه مادون را نیافریند، زیرا اگر نیافریند به خاطر شر قلیل، خیر کثیر از دست خواهد رفت. به خاطر اینکه آن خیر کثیر از دست نرود، به آن شر قلیل رضایت داده و این قوه مادون را با تراکم این شر قلیل آفریده که گفته بدون خیرات کثیر از آن صادر بشود. حالا شر قلیل هم چیزی [نیست].
بعد ایشان مثال میزند. مثال میزند مثل عبدی که مولا به او میگوید کمکت میکنم و شروع میکند به کمک کردن. با کمک مولا فعلش را دارد انجام میدهد. حالا فعلی هم که خود مولا به او گفته انجام بده. بعد یک مدتی در دلش غرغر میکند، میگوید اگر این نبود من کارم انجام میشد، این بالا سر من ایستاده و بالاخره کار من را به [تأخیر میاندازد]. میآید شایدم گاهی از اوقات به مولا بگوید خب مثلاً باز تعارفات: «دست شما درد نکند، بفرمایید من کار را انجام میدهم». مولا را که رد کرد، خودش تنهایی شروع میکند به کار. چه بسا که این کار را به تمام (به آخر) نرساند. درست حال قوه مادون مثل حال این عبد است که نسبت به قوای مافوق خودش بیاعتنایی میکند و سرکشی میکند، همانطور که آن عبد نسبت به مافوق خودش که مولا بود سرکشی کرد. اینها مطلبی است که ایشان در اینجا میگوید، البته با مثال و بیانات دیگر که من اینها را وقتی که دارم میخوانم توضیح میدهم انشاءالله.
«وَ لِهذا ما»؛ «ما» بارها عرض کردم «لِهذا ما» در عبارت ابنسینا زیاد آمده، «ما» هم «ما»ی زائده است. «لِهذا ما» یعنی به این جهت. به این جهت است که:
« توجد »؛ تو مییابی.
« توجد القوة الحسية و الشوقية فى الانسان »؛ قوه حسیه و شوقیه را در انسان که:
«قَدْ تَتَعَدّی طَوْرَها»؛ گاهی تجاوز میکند از طور خودش. طور یعنی آن شأنی که دارد، آن حالتی که دارد. طور همین طوری که ما در فارسی هم میگوییم «اینطور»، «آنطور». این از طور خودش بیرون میآید (یعنی باید اینگونه باشد، باید اینگونه باشد، یک طور دیگر باشد). از شأن خودش و از طور خودش میآید تعدی میکند از طورش.
«فی أَفاعیلِها»؛ در افعالش.
« قد يتعدى طورها فى أفعالها حتى أنها قد تتعاطى فى أفاعيلها مقاصد لن يقوم بالوفاء بها الا صريح »؛ در کارهای خودش این قوه مادون کارهایی را دست به دست میکند که بدون کمک نطق (قوه نطقی) نمیتواند انجامش بدهد و مناسب انجامش نیست. ولی در عین حال، در عین حال بدون کمک گرفتن از قوه نطقیه، بلکه مستقلاً به این کارها میپردازد و در این کارها موفق [نمیشود].
مثلاً فرض کنید این قوه واهمه ما. قوه واهمه ما آنجور که [باید باشد] تمام میشود، باید با کمک قوه [عاقله] و با کمک قوه ناطقه جلو برود و ادراکات نطقی را بپذیرد. اما گاهی میبینیم که میگوید نه، قوه ناطقه اشتباه کرده؛ ما هرچه را ببینیم قبول داریم، هرچه نبینیم قبول نداریم. قوه ناطقه ندیده را قبول میکند، من قبول ندارم. میبینید قوه ناطقه به واهمه دارد کمک میکند که واهمه کارش را انجام بدهد در محسوسات (مثلاً در ریاضیاتی که امر محسوس است). قوه واهمه کار میکند، منتها تحت اشراف عقلیه. خب خوب هم کار میکند. یک جا میرسد که قوه واهمه میخواهد سرکشی بکند و به قوه ناطقه هم بگوید خب همه [را] خلش میکنیم، یک نیرو میکنیم، من به تنهایی اقدام میکنم و میبینم هر چیزی که در جهان موجود است محسوس است. تو معتقد به خدا هستی؟ من به خدایی [اعتقاد] ندارم. خدا که دیده نمیشود، حس نمیشود، شنیده نمیشود، محسوس نیست، پس موجود نیست. ببینید اینجا سرکشی میکند و خودش را از قوه ناطقه جدا میکند، حکم نمیکند که آن حکم [درست] میشود. اینجور جاها باید قوه ناطقه تحت تنبیه، این را اشاره بکنم، نسخه قوه واهمه تحت تنبیه ناطقه است، ولی تحت تنبیه نمیبیند، سرکشی میکند، تازه به قوه ناطقه [میگوید] اینه تا اشتباهی.
«حَتّی إِنَّها»؛ این قوه.
«قَدْ تَتَعاطی فی أَفاعیلِها مَقاصِدَ»؛ در افاعیلش دست به دست میکند اغراضی را که:
«لَنْ یَقومَ بِالْوَفاءِ بِها إِلاَّ النُّطْقُ الصَّریحُ»؛ نمیتواند به آن وفا کند جز قوه نطقی صریح. قوه نطقی صریح (یعنی قوه عاقله) میتواند به آن اغراض وفا بکند، واهمه از عهده آن اغراض برنمیآید؛ ولی با وجود این واهمه جرأت میکند و این اغراض را با افاعیلش دست به دست میکند (یعنی پهلو میدهد تا قرار بگیرد در جایی که نمیتواند).
[مثال قوه واهمه و سرکشی آن]
« و مثل ذلك فى القوة الوهمية »؛ همینجور کردم ایشان مثال میزند. و مثل این اتفاق در قوه وهمیه [است].
« فان القوة النطقية قد تستصرفها »؛ گاهی این قوه واهمه را مورد تصرف قرار میدهد.
« فى بعض وجوه درك مطلوبها »؛ در بعضی از ادراکات مطلوب وهمیه (یعنی وهمیه میخواهد مطلوب را درک بکند، قوه نطقیه کمکش میکند). یا ضمیر مطلوب بعدی آن به قوه نطقیه. خب نطقیه میخواهد در بعضی از مطالب و اغراضش که مثلاً بحث در ریاضیات است، قوه وهمیه را به کار بگیرد و به کار هم میگیرد. قوه وهمیه هم اطاعت میکند و مقصد قوه عقلیه را در ریاضیات برآورده میکند.
« بوجه استعانة »؛ به وجه استعانت (یعنی به این صورت که کمک میگیرد). حالا قوه نطقیه کمک میگیرد از قوه واهمه، یا قوه واهمه را کمک میکند تا خب به آن نتیجه برسد.
« فتستفيد »؛ خب تا اینجا خوب دارد پیش میرود، همه چی طبق مقصود دارد انجام میشود. اما یکدفعه این قوه واهمه سرکشی میکند و همه کار به هم میریزد.
« فتستفيد »؛ این قوه واهمه من انعطاف النطقية عليها (از اینکه نطق شده بر این واهمه و انعطاف نشان داده و کمک به این واهمه رسانده) « فتستفيد » (قوه واهمه از این انعطافی که علیها بر خودش شده) « فتستفيد من انعطاف النطقية عليها زيادة قوة و جسور » (و جسوره). یعنی زیاده غرور کسب میکند، جسارت کسب میکند و پرستیشه را شروع میکند.
« حتى أنها تتراءى بنيل المطلوب »؛ حتی اینکه واهمه نشان میدهد و نمایش میدهد به اینکه میل به مطلوب پیدا کرده «دونها » (یعنی بدون ناطقه). مناسبه یعنی ناطقه به مطلوب رسیده، اینطور نمایش میدهد. «تَتَراءی» یعنی خودنمایی میکند به اینکه من نایل به مطلوب شدم «دونَها» (بدون احتیاج به این ناطقه).
خب تا اینجا خیلی جسارتش هم مهم نیست، قدرشناسی نکرده، میگوید من اگر از او رسیدم به کمک ناطقه [نبود]. ولی فقط کار ناشناسی است، نه قدرناشناسی، خسارتی وارد نکرده. ولی از این بعد گفت خسارت هم وارد میکند که [میگوید] برو کنار، من کار خودم را انجام میدهم، کارش را خراب میکردم و اینجا ضرر میزند. پس یک بار قدر ناطقه را نمیشناسد، خب آنجا ضرری نمیزند، کار ناطقه را به خودش نسبت میدهد. یک بار نه، ناطقه را کنار میزند و خودش مشغول فعلی میشود، اینجا ضرر وارد میکند. لذا ایشان میگوید:
« بل تتعصى عليها »؛ گاهی عصیان میکند بر ناطقه.
« و تتحلى بشيمها »؛ و مزین میشود این واهمه به عادات این ناطقه و به علامات این ناطقه.
« و علامتها و تدعى دعواها »؛ ولی ادعای خودش را میکند (از آنجوری است ولی به خودش [نسبت] میدهد).
« و تتوهم فوزها بتصور المعقولات »؛ و گمان میکند که دسترسی پیدا کرده به تصور معقولات. تصور معقولات کار واهمه نیست، کار عاقله است؛ اما این خیال میکند که خودش این کارها را کرده. یعنی واقعاً خیال میکند که خودش تصور معقولات کرده.
« ما يسكن اليه النفس و يطمئن اليه الذهن »؛ یعنی این توهم به حدی است که آرام میگیرد به این توهم نفس، و «یَطْمَئِنُّ» به این توهم ذهن. ببین ذهن آرام میشود، آن نفس دلخوش میکند، ساکن میشود، اضطراب دیگر ندارد. در حالی که این آرامش از ناحیه واهمه نبوده، از ناحیه عاقله بوده و در واقع توهم آرامش است. توهم آرامش است یعنی واقعاً ممکن است واهمه اشتباه کرده باشد تا بعداً این آرامش را هم بخورد.
[مثال عبد و مولا]
مثال میزند: « كعبد السوء يوعز اليه مولاه »؛ مثل بنده بدی که:
«یُوعِزُ إِلَیْهِ مَوْلاهُ»؛ «یُوعِزُ إِلَیْهِ» دو معنا دارد: یک اینکه اشاره میکند به او مولایش، یکی اینکه مولا به او انجام یا ترک کاری را فرمان میدهد (اشاره میکند یا فرمان میدهد). «یُوعِزُ إِلَیْهِ مَوْلاهُ» (اشاره میکند به او مولایش) «بِإِعانَتِهِ» (به اینکه من کمک میکنم به تو).
«فَیَسْتَعینُ بِهِ»؛ پس استعانت میکند به او.
«فی أَمْرٍ وَرَدَ عَلَیْهِ»؛ در یک امری که بر تو وارد شده.
« باعانته فى سانحة له مهمة عظيمة الفائدة عند النيل فيرى أنه ظفر »؛ و بر تو وارد شده که مهم است، عظیمالفایده است اگر به آن برسی (خیلی استفاده خواهی برد). این دستور میدهد که دنبال این کار برود و من هم کمکت میکنم، یا اشاره میکند به او که من در این امر به تو کمک میکنم. مولا به عبد این را میگوید و میگوید برای تو خیلی مهم است، تو به آن برسی برایت فایده دارد.
« فيرى »؛ اما آن عبد خیال میکند که:
« أنه ظفر بالمطلوب دون مولاه »؛ فکر میکند که او دسترسی به مطلوب پیدا کرده بدون کمک مولا. فکر میکند که خودش اقدام کرد و خودش بله زحمت کشید و به اینجا رسید.
« و ان مولاه قاصر عن ذلك »؛ و گمان میکند که مولای من کوتاهی کرد. رسیدن به این مقصود [را] خودم انجام دادم، آن هم کوتاهی کرد. نمیگوید به من کمک کرد، میگوید آن کوتاهی کرد، آنجایی که باید عمل کند نکرد.
« بل هو المولى فى الحقيقة »؛ بلکه گمان میکند خود این عبد، گمان میکند که خودش مولاست. یعنی میگوید که در این مسئله نه مولا به من کمک نکرد، بلکه من مولایم در واقع.
« من غير أن يكون ظفر البتة بالمرام »؛ در حالی که آن مقصود مولا را نتوانسته باز به دست بیاورد، هنوز مقصود مولا را به دست نیاورده. اینگونه دارد به خودش اعتماد میکند. «مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکونَ» (این وهم ظفر بالمرامی که زهم این من غیر ان یکون عبد ظفر) «وَ یَکونَ» دسترسی پیدا کرده باشد به مرامی که:
« الذي تكلف مولاه تحصيله »؛ مولا او را تکلیف کرده به اینکه آن مرام را تحصیل کند. هنوز به آن مرامی که مولا تکلیفش کرده تحصیل کند نرسیده. با این همه اینطور دارد خود را بزرگ حساب میکند، چون مولا قاصر است، من مولا هستم، آن باید برود کنار، کار را به من واگذار کند تا من به نحو احسن انجامش بدهم.
«وَ لا یَشْعُرُ بِهِ»؛ شعور هم پیدا نکرده به اینکه نتوانسته به مرام برسد. نه تنها به مرام نرسیده، حتی اطلاع پیدا نکرده که به مرام نرسیده. همه دارد غرور دارد، افتخار میکند، به خودش اعتماد پیدا میکند.
[سرکشی قوه شوقیه و ضرورت وجود آن]
تا اینجا مثال تمام شد. ما این بود که قوه واهمه از قوه عاقله استفاده میکند، ولی قبل این استفاده را نمیداند، گاهی هم قوه عاقله را کنار میزند به اشتباه میافتد. حالا میخواهیم بگوییم قوه شوقیه هم همینطوری است. الان قوه واهمه قوه مدرکه بود، قوه شوقیه قوه عامله است، آن هم همینطور است. گاهی از اوقات از مافوق استفاده میکند، ولی هیچ قدر نمیبیند، بلکه گاهی اعتراض علیه مافوق میکند.
« و كذلك الحال فى القوة الشوقية من الانس »؛ قوه شوقیه از انسان هم، قوه شوقیه از انسان میپرد، گاهی از اوقات این خط برایش هست.
خب حالا این یک ضرری است که قوه واهمه گاهی مبتلا به غرور میشود (غرور غریزی)، یا قوه شوقیه گاهی مبتلا به غرور و افتخار میشود و دست از استمداد میکشد و خودش مستقل وارد عمل میشود. این یک خطری است برای انسان، یک شری است در محدوده وجود انسان. آیا نمیشد خداوند این شر را نیافریند؟ اول که این شر بالاخره مال این قوه هست، یعنی ذاتی این قوه است. این قوه این حالت را دارد و به همین جهت سلام ضرر میشود. منتها استفادههایی که این قوه میرساند با کمک قوای مافوق خودش، خیلی بیشتر از ضرری است که گاهی وارد میکند. و خداوند هم به خاطر همان استفاده زیاد، از این ضرر کم چشم پوشیده. گفته این قوه واهمه را من خلق میکنم؛ اگر که این قوه واهمه در بعضی جاها شر تولید کند، همان خیراتش بالاخره قابل توجه است.
« و هذا أحد علل الفساد »؛ این تکبر غریزی، این احساس بینیازی، این اعتماد به خویشتن داشتن که برای قوای مادون پیش میآید، یکی از علل فساد است.
« الا أنه ضرورى الوجود »؛ ولی این فساد باید باشد. یعنی قوه واهمه باید آفریده بشود، قوه واهمه هم ذاتیاش همین است. قوه شوقیه هم باید آفریده بشود، ذاتیاش هم همین است. چاره نیست. «ضَرورِیُّ الْوُجودِ» یعنی نمیشود از این قوه گرفت، این قوه حالش این است؛ مگر این قوه را تبدیل کنیم به قوه عاقله، آنوقت هم قدرشناس میشود، همانجوری که احترام کمک دارد دنبال کمک میآید. اما قوه واهمه به خاطر آن حالات سرکشی که دارد، این وضعش هست.
«الا أَنَّهُ»؛ یعنی این فساد ضروری الوجود است.
«فی وَضْعِ الْمَطْلوبِ فيه الخير »؛ در وضعی که در آن وضع خیلی مطلوب است. یعنی خداوند این واهمه را وضع کرده، خلق کرده و در خلق او خیر را اراده کرده و طلب کرده؛ ولی در این مطلوب که واهمه است، این شر ضروری الوجود است، نمیتواند [نباشد].
«لَیْسَ لَهُ مِنَ الْحِکْمَةِ»؛ «لَهُ» یعنی «لِلّهِ تَعالی». و حکمت خداوندی ایجاب نمیکند که:
«تَرْکُ الْخَیْرِ الْکَثیرِ»؛ خیر کثیری را که از واهمه صادر میشود ترک بکند (یعنی واهمه را نیافریند).
«لِعادِیَةِ شَرٍّ یَسیرٍ»؛ به خاطر عادیت شرورانه (تجاوز شرورانهای) که برای این واهمه هست. به خاطر آن تعدی و تجاوز شرورانهای که برای [واهمه] است. که این شر یسیر است: «بِالْإِضافَةِ إِلَیْهِ»؛ به اضافت الی [الخیر]. شر که از این راه حاصل میشود یسیر است (یعنی اندک است) بالقیاس الیه (یعنی خیر). و چون اندک است، اگر خداوند به خاطر این شر اندک واهمه را نیافریند، خیر کثیری که از واهمه صادر میشود ترک کرده، و ترک خیر کثیربه خاطر نجات از شر قلیل، خود این ترک خیر کثیر شر [کثیر است]. یعنی به جای اینکه رو شر قلیل دست بشود، خیر کثیری از بین میرود که خود همین از بین رفتن خیر کثیر میشود شر کثیر. به جای شر قلیل، شر کثیر درست میشود. خب خداوند حکمتش اقتضا میکرد چنین دست پیش نیاید، لذا واهمه را به خاطر آن خیر کثیرش پذیرفت، خلق کرد و آن شر قلیلش هم نتیجه گرفت. ترك خير كثير لأجل عادية شر بسير بالاضافة اليه
[جمعبندی مقدمه اول]
این مقدمه اول بود. خلاصه مقدمه اول این شد (۲ تا مطلب شد): اینکه قوه مادون ضمیمه شود به قوه مافوق، قوه مافوق کمک میکند به قوه مادون و کار قوه مادون زیادتر میشود (هم به لحاظ کمی، هم به لحاظ کیفی). گاهی هم قوه مافوق از قوه مادون دفاع میکند، تأیید میکند. اینها سه مطلبش گفت. و گاهی هم قوه مادون سرکشی میکند و تعالی بشر میشود. این مطالبی است که ما در این مقدمه اول گفتیم.
[مقدمه دوم: تأثیر نفس ناطقه بر نفس حیوانی در انسان]
حالا باز مقدمه دوم میشویم. مقدمه دوم به مقدمه اول خیلی نزدیک است. گاهی هم ممکن است فکر کنیم که همان مقدمه اول است. ولی من مقدمه دوم را بخوانم، تمامش بکنم، فرقش را با مقدمه اول ذکر بکنم. چون فرقش خیلی ضعیف است، آدم فکر میکند که فرقی بین مقدمه نیست.
در مقدمه دوم ایشان میگوید انسان که دارای [نفس] حیوانی است، اگر نفس حیوانیاش را تنها بگذارد، نفس حیوانی فعالیتها یا انفعالاتی را موجب میشود. ولی اگر این نفس ناطقه به کمک این نفس حیوانی بیاید و نفس حیوانی را کمک بکند، نفس حیوانی [بهتر] میتواند که افعالی و انفعالاتی داشته باشد. حالا افعال بهتر به انفعالات. دقت میکنید این خیلی نزدیک به مقدمه قبلی است. مقدمه قبل در مورد کل قوا بود، اینجا در مورد انسان است؛ آن از قوه ناطقهاش و قوه حیوانیاش، این دو تا با هم.
خب من حالا به فرق مختصر اشاره کردم، چون اگر اشاره نمیکردم این تستن شنونده بود که چطور این مقدمه را ایشان اضافه کرد با اینکه قبلاً گفت. حالا تفصیل بیشتری انشاءالله میدهم، شاید لابلای حرفهایم فرق بین این مقدمه و مقدمه قبل معلوم شد، دیگر لازم نشد که در آخرش دوباره یک بحث طولانی مطرح کنم. بعد ایشان مثال میزند، مثالهای متعدد که این مثالها همینطور که عرض کردم باید در خوانده باشد، همه چیزی توضیح داده میشود.
« (و الثانية) »؛ مقدمه دوم این است که:
« ان الانسان قد يصدر عن مفرد نفسه الحيوانية »؛ مفرد یعنی تک، یعنی از نفس حیوانی است که تک است (یعنی ناطق به کمکش نیامده). انسان گاهی از نفس حیوانی تنها (از نفس حیوانی تنهاییش) افعالی صادر میشود. این یک.
« أفعال و تنفعل بمفردها انفعالات كالاحساس »؛ گاهی هم حیوانی تنهایش انفعالاتی را میپذیرد. هم افعالی را صادر میکند نفس حیوانیاش، هم انفعالات میپذیرد. میدانید که اصلاً حرکتی که حیوان میکند فعل است، اما ادراکی که حیوان دارد، احساسی که حیوان دارد انفعال است. این حیوان افعالی دارد، انفعالاتی دارد (یعنی حرکاتی دارد، احساساتی دارد) که همه اینها تحت تدبیر عقل بهتر انجام میشود، ولی به تنهایی هم میتواند مسیر این کار را انجام بدهد.
« كالاحساس »؛ تخیل که نوع انفعال است.
«وَ التَّخَیُّلِ»؛ این هم یک نوع فعل است.
«وَ الْمُباضَعَةِ»؛ آمیزش جنسی، این فعله.
« و المواثبة »؛ یعنی حمله بردن، پرخاش کردن، این هم فعله.
«وَ الْمُحارَبَةِ»؛ جنگیدن.
اینها کارهایی که از قوه حیوانی در میآید. حالا بعضیهایش کار است، بعضیهایش انفعال است؛ بعضیهایش فعل است، بعضیهایش انفعال است. اینها از مفرد نفسانیه (از نفس حیوانی انسان به تنهایی) در میآید. اما:
« الا أن نفسه الحيوانية »؛ الا اینکه نفس حیوانی انسان (نفس انسان بنده). الا آن نفس حیوانی انسان:
« لما اكتسبت من البهاء بمجاورة الناطقة »؛ چون کسب کرده « لما اكتسبت » (چون چیزی که عبارت هست از بها). این «مِنَ الْبَهاءِ» بیان «ما» است. «لِما» نمیخوانیمها، « لما اكتسبت » میخوانیم. آنوقت «مِنَ الْبَهاءِ» بیان «ما» میشود. به خاطر آنچه که کسب کرده که عبارت از بها و روشنی است. این از کجا کسب کرده؟ «بِمُجاوَرَةِ النّاطِقَةِ» (با سببیت، یعنی به سبب اینکه همسایه قوه ناطق است). چون همسایه قوه ناطقه است، کسب کرده از قوه ناطق بها را. این نفس حیوانی انسان:
« تفعل »؛ خبر نفس. « الا أن نفسه الحيوانية »؛ یعنی همین افاعیل و کارهای حیوانی را انجام میدهد.
«بِنَحْوٍ أَشْرَفَ»؛ منتها به نوع اشرف. اثر حیوانی تنهایی که قوه ناطق دارد این کارها را انجام میدهد، حیوانی که در انسان هست و مجاور قوه ناطقه است نیز این کارها را انجام میدهد؛ ولی کاری را که قوه حیوانی انسان انجام میدهد به نحو اشرف [است].
[مثالهای برتری افعال حیوانی در انسان]
بعد مثال میزند. که قوه حیوانیه حیوان در محسوسات میگردد پیدا میکند که مثلاً غذا خوشسیر باشد. مثلاً در علف، علف یا محسوسات دیگر میگردد، بو میکشد، یک علفی که مثلاً مناسب طبعش است انتخاب میکند، میخورد، سیر میشود. اما انسان به همان محسوس توجه میکند و از در آن محسوس یک علفی را انتخاب میکند که شاید این حیوان اصلاً آگاه نسبت به آن علف نبوده. این انسان آن عمل را به کمک قوه ناطقهاش پیدا میکند، از بین محسوسات جدا میکند و انتخاب میکند. مثلاً فرض کنید که حالا مثال بدهم، شاید مثال من خوب نباشد، گیاهان دارویی. شما گفتم گیاهان دارویی را انسان در بین همین گیاهان جستجو میکند که شاید حیوان اصلاً متوجه این گیاه نشود، ولی انسان میگردد محسوسات این را پیدا میکند. پس قوه حیوانی انسان دارد ادراک میکند یا دارد حرکت میکند به این گیاه میرسد، به این گیاه میرسد که حیوانات دیگر اصلاً متوجهش نیستند. این متوجه میشود، ترکیبش را به دست میآورد، خاصیتش را به دست میآورد، بعد هم انتخابش میکند به عنوان اینکه مثلاً داروی فلان درد باشد. خب این الان ببینید، خب این حیوانی دارد کار انجام میدهد، در از بین محسوسات چیزی انتخاب میکند؛ قوه حیوانی غیر انسان هم دارد انتخاب میکند. منتها این کجا، آن کجا؟ این خیلی اشرف و لطیف انتخاب میکند.
« هذه الأفاعيل بنوع أشرف و ألطف فتتأثر »؛ نسخه «فَتَسْتَأْثِرُ» دارد، اینجا «فَتَتَسَرُّ» دارد، خوب نیست. «فَتَسْتَأْثِرُ» یعنی انتخاب میکند قوه حیوانیه انسانی. قوه حیوانی انسانی انتخاب میکند:
«مِنَ الْمَحْسوساتِ»؛ «ما» دارد، فعلت عیبی ندارد، ولی «مِنَ الْمَحْسوساتِ» که در نسخه دیگر هست بهتر است. فعل محسوس هم خوب است. «فَتَسْتَأْثِرُ» گفتم خوب نیست، جایش باید «فَتَسْتَأْثِرُ» باشد. اما بعد از «فَتَسْتَأْثِرُ» میتوانید چه بیاورید؟ میتوانید «مِنْ» بیاورید، البته «مِنْ» بهتر است. انتخاب میکند از محسوسات (یعنی این قوه حیوانی انسان انتخاب میکند از محسوسات):
«ما کانَ»؛ یعنی محسوسی را که:
« ما كان على أحسن مزاج »؛ کان علی احسن مزاج (یعنی کیفیت عالی دارد). مزاج عرض کردم کیفیت متوسطه، کیفیت عالی دارد.
« و أقوم تركيب و نسبة مما لا تتنبه »؛ ترکیبی با قوام دارد. یعنی این محسوسی که انتخاب میکند، محسوس به جایی انتخاب میکند، اقوم و ترکیب و نسبت ترکیب با قوام دارد و نسبت به اشیا مثلاً تأثیر بیشتری دارد. ترکیب و تناسبی که در اجزای این هست بیش از ترکیب و تناسبی است که مثلاً در گیاهان دیگر است. اینها همه را انسان تشخیص میدهد و انتخاب میکند.
«مِمّا»؛ «مِمّا» بیان آن محسوسات. یا «ما کانَ عَلی حُسْنِ نِظامِهِ» (ما کان علی حسن مزاجه). یعنی آن گیاهی که از گیاهانی است که:
« الحيوانات الأخر له[3] »؛ حیوانات دیگر اصلاً متوجه این گیاه نمیشوند.
« فضلا عن أن يستأثرها »؛ تا چه برسد به اینکه انتخابش کنند. اصلاً حیوانات دیگر متنبه و آگاهی به این گیاه نمیشوند و این گیاه را نمیشناسند که چه برسه به اینکه انتخابش کنند.
البته در بعضی امور دیده میشود که حیوانات واقعاً گیاه که داروی دردشان است تشخیص نمیدهند، ولی احیاناً دیده هم شده که تشخیص میدهند. میبینید که با همین گیاه میرود خودش را مداوا میکند. یک حیوانی هست گفته میشود یک پرنده هست پایش خیلی نازک است، پای خیلی نازک دارد. بر اثر نازکی پا غالباً پایش را میشکند و این حیوان یک چوب خاصی میرود پیدا میکند، میآید کنار پای شکستهاش میگذارد، بعد با علف دور این چوب پایش را میبندد، پانسمان میکند. خب این الان ببینید عقلش به اینجا میرسد. ابنسینا این چیزها در زمانش مشهود نبوده، امروزه اینها را دیدند. اگر در زمانش این چیزها مشهود بود، اینجور به قوه حیوانی خالی اهانت نمیکرد. الان دارد بیان میکند که قوه حیوانیه خالی قوه نطق ندارد، حتی آگاه به این مسائل نیست. در همین ما مراجعه میکنیم، نه تنها آگاه است، خیلی ظریف هم انجام میدهد.
[مثال قوه متخیله و تصرفات لطیف آن]
« و كذلك يتصرف بقوة المتخيلة »؛ مثلاً یک مثال دیگر میزنیم. این قوه متخیله که قوه حیوانی انسان است، گاهی میبینید که تصرفاتی میکند که قوه عاقله اینها را میپسندد. مثلاً وقتی میخواهیم با قیاس تشریف بدهیم (قیاس منطقی)، همین قوه متخیلهمان را میفرستیم در مخازن صور و معانی که ادراک شدند، میگوییم که برو یک چیزی پیدا کن که هم به درد این موضوع بخورد، هم به درد آن محمول بخورد تا من آن را حد وسط قرار بدهم و در قیاس به کار ببرم. خب متخیله میرود بالاخره یک چیزایی پیدا میکند، میآورد در اختیار قوه عاقله میگذارد. قوه عاقله اگر پسندید به عنوان حد وسط انتخاب میکند، نپسندید خیر، میگوید این کافی نیست، برو یکی دیگر پیدا کن. آنی را بالاخره پیدا میکند. این قوه متخیله انسان که قوه حیوانی اوست، اگر تحت اشراف عقل کار نکند، هنری از آن برنمیآید که مثل شما ببینید در حیوانات نظر نمیآید. پس معلوم میشود قوه ناطقه قوه حیوانیه را طوری سامان میدهد که در حیوانات دیگر آن سامانه نیست.
« و كذلك يتصرف »؛ پس است انسان قوه متخیلهاش که قوه حیوانیاش هست، در اموری تصرف میکند.
« في أمور لطيفة بديعة »؛ در امور لطیفه بدیعه (شگفتانگیز).
« حتى يكاد يضاهى »؛ صریح یعنی این خب متخیله تصرفات لطیف میکند به طوری که نزدیک است که شبیه بشود به:
« بذلك صريح العقل »؛ یعنی به خاطر این تصرفش شبیه عقل صریح (با عقل خالی). این مثالی که زدم همینطوری بودا، والا مثال ابنسینا نیست اینها. میگوید قوه متخیله گاهی تصرفات لطیف میکند، چون تحت اشراف عاقله است، چنان تصرفات لطیف میکند که ما توقع داریم این تصرف از عقل صادر بشود، ولی حالا میبینیم از خیال انسان [صادر شده].
«وَ یَتَخَیَّرُ لِمُوافَقَةِ أَهْلِ الْجَمالِ وَ کَمالِ الاِعْتِدالِ»؛ ببینم چیزی در نسخه نیفتاده؟ «وَ یَتَخَیَّلُ لِمُوافَقَةِ أَهْلِ الْجَمالِ وَ کَمالِ الاِعْتِدالِ». این یک تخیر میگیریم برای «یُضاهِی». یعنی قوه متخیله تصرف میکند در امور لطیفه بدیعه، بدیعه یعنی شگفت انگیز میشود به طوری که به حال شباهت پیدا میکند خیال به توسط اینچنین تصورش و تصرفش شباهت پیدا میکند به عقل صریح. یعنی کارهای لطیف انجام میدهد، همانجور که عقل صریح هم کارهای لطیف انجام میدهد.
« و يتخير »؛ یعنی کار او (کار خیال و تصرف خیال) انتخاب میشود.
« لموافقة أهل الجمال و الكمال و الاعتدال »؛ یعنی به خاطر اینکه کارش و تصرفش موافق اهل جمال و کمال اعتدال است. چون کارش موافق اینهاست، انتخاب هم میشود. یعنی نه تنها کارش خودش را (یعنی خود خیال را) شبیه عقل میکند، بلکه کارش هم اختیار میشود، انتخاب میشود، اهل کمال انتخابش میکنند.
[مثال قوه غضبیه و تدبیر عقل]
کتاب ما دارد « و الخيال فى الأفاعيل الغضبية »، ولی این اشتباه است. عبارت این است: «وَ یَحْتالُ فِی الْعَقائِدِ الْغَضَبِیَّةِ». این «یَحْتالُ» انسان. ببینید گاهی از اوقات انسان میخواهد مثلاً کاری بکند که بر خصمش غلبه کند. این کار قوه غضبی است، کار قوه غضبی است که غلبه کند. و قوه غضبیه میخواهد کار را انجام بدهد، عاقل برایش حیله میکند و برایش نقشه میکشد که چگونه عمل کن تا بر خصمت بهتر و زودتر غلبه کنی.
«وَ یَحْتالُ»؛ یعنی نقشه میکشد، حیله میکند، چارهاندیشی میکند.
«وَ یَحْتالُ»؛ یعنی این عقل انسانی چارهاندیشی میکند در کارهای غضبی.
«حِیَلاً»؛ این «حِیَلاً» مفعول مطلق برای آن «یَحْتالُ» است. حیلی را (یعنی چارههایی را) متنوعه (چارههایی گوناگون) که:
«یَسْهُلُ لَهُ بِها»؛ آسان میشود برای انسان به این حیلهها و چارهها.
« حيلا متنوعة يسهل له بها احراز التغلب و الظفر »؛ به دست آوردن پیروزی. «تولد» و «جفن» هر دو به یک معناست (غلبه، پیروزی) که قوه غضبیه پیروز میشود به وسیله این چارهها.
[مشارکت قوه ناطقه و حیوانیه در استقراء و تفکر]
بعد میفرماید گاهی از اوقات هم میبینید که از انسان کارهایی صادر میشود که با اشتراک قوه نطقیه و حیوانیه صادر کرده. یعنی این دو تا قوه با هم مشارکت میکنند، کار انجام میشود. چطوری؟ قوه حیوانیه که قوه احساس است، شری را میبیند، بار دوم شری میبیند، بار سوم میبیند، بار چهارم میبیند، یک تجربه کلی به دست میآید. این تجربه کلی را قوه عاقله به دست میآورد. قوه حاسه افراد را، قوه عاقله تجربه کلی به دست میآورد. یا مثلاً در استقراء؛ در استقراء قوه حاسه این فرد را میبیند، آن فرد را میبیند، آن فرد را میبیند، بعد که این افراد را در اختیار عاقله قرار داد، عاقله یک حکم کلی صادر میکند. همانطور که ملاحظه میکنید، این استقراء و حکم کلی که صادر میشود با کمک حس و عقل با همدیگر (یعنی با مشارکت این دو تا) حاصل میشود. و این در حیوانات نیست؛ حیوانات فقط میبینند، ولی نمیتوانند از این استقراء یک حکم کلی استخراج و استنباط کنند.
« و قد يظهر أيضا من ذاته (انسان)آثار الأفاعيل بحسب اشتراك النطقية و الحيوانية »؛ فقط بارز میشود از ذات انسان آثاری (کارهایی) به اثر اشتراک نطقیه و حیوانیه. یعنی چون قوه نطقیه و قوه حیوانیه با هم مشترکاً فعالیت کردند، یک کارهایی از ذات انسان ظاهر میشوند که آن کارها از حیوانی که قوه نطقیه ندارند صادر نمیشود.
« كتصريف قوته النطقية قوته الحسية »؛ قوه نطقیه انسان قوه حسیه انسان را به کار میگیرند. تصریف یعنی او را منتقل میکند به اینور آنور، میگوید برو این موجود جزئی را ببین، حکمش را به من بگو، آن یکی جزئی دیگر را هم ببین، حکمش را بگو، آن همینطور حکم جزئیها را ببین، این جزئیهای مثل هم را ببین، بیا به من بگو تا من یک حکم کلی از آن به دست بیاورم. که این نتیجه استقراء است. استقراء به وسیله قوه حسیه انجام میشود، ولی حکم را قوه ناطقه صادر میکند.
« و قد يظهر أيضا من ذاته (انسان)آثار الأفاعيل بحسب اشتراك النطقية و الحيوانية »؛ کارهایی به اثر اشتراک قوه حسی و حیوانی (یعنی مشارکت به اثر این چیزها با هم، که دو تا با هم مشارکت کردند). مثل اینکه قوه نطقیه انسان (دلیل «قُوَّتِهِ» به انسان برمیگردیم) قوه نطقیه انسان قوه حسیه او را به کار میگیرد تا:
« لتنزع من الجزئيات بطريق الاستقراء أمورا كلية »؛ نزع کند و استخراج کند از جزئیات به وسیله طریق استقراء.
«فَتَسْتَنْبِطَ»؛ استنباط کند (استخراج کند) امور کلیه را. امور کلیه را استخراج کند.
مثال بعدی: قوه عقل انسان برای تفکرش از قوه متخیله استفاده میکند. عرض کردم این همان مثال قیاسی بود که گفتم که متخیله میگوید حد وسط را به دست من بده تا من قیاس بسازم که متخیله فعالیتش را شروع میکند. اینجا هم باز دو تا قوه با هم مشارکت میکنند؛ یعنی هم قوه ناطقه، هم قوه متخیله. آنجا قوه حسیه در استقراء (قوه حسیه با ناطقه کمک میکرد)، در قیاس قوه متخیله با ناطقه کمک میکند.
« و كاستعانته بالقوة المتخيلة فى تفكره »؛ و مثل کمک استعانت این قوه عاقله انسان (یا استعانت انسان) به قوه متخیلهاش در تفکرش. تفکر یعنی تشکیل قیاس. خب میخواهد تفکر کند، قیاس تشکیل بدهد، استعانت میکند به قوه متخیلهاش.
« حتى يتوصل بذلك الى ادراك غرضه فى الأمور العقلية »؛ تا به توسط کمک گرفتن از قوه متخیله برسد به اینکه غرضش در امور عقلیه را اجرا کند. غرضش در امور عقلیه همان نتیجهای است که از قیاس میخواهد بگیرد. برای رسیدن به آن نتیجهای که از قیاس میگیرد، کمک از این متخیله میکند که متخیله میگوید برای من آن حد وسط را جستجو کن و پیدا کن.
[مثال قوه شهوانی و بقای نوع]
مثال بعدی: مثال بعدی این است که قوه ناطقه انسان قوه حیوانیه میگوید (به قوه شهوانی حیوانیه میگوید) که به آمیزش جنسی بپرداز، نه برای اینکه مقصود اصلی لذت بردن باشد، بلکه در ضمن اینکه لذت میبری، مقصود اصلی استبقاء نوع است. میخواهی افراد نوعت باقی بمانند که بعد از اینکه خودت مردی، فرزندانت جانشینت بشوند که نوع انسانی باقی بماند. خب اینها حق میشود. خب حیوانی خالص میگوید این کار را بکن تا لذت ببری. اصلاً آن حیوان اینکه نسلش باقی بماند و نوعش برقرار باشد نیست. اما انسان اینطور نیست؛ انسان غرض اصلیش از ازدواج بقای نوع است، در ضمن بقای نوع لذت هم مقصودش است (مقصود به ذاتش نیست، مقصود بالعرضش است). ولی قصد اینها را چه کسی به قوه شهوانی انسان این دستور را میدهد؟ قوه ناطقه. پس قوه ناطقه در انسان قوه شهوی حیوانیاش را هم سمت جهت میدهد که غرضت چه باشد و به چه سمتی برود.
« و كتكليفه »؛ تکلیف میکند انسان (یعنی قوه عاقله انسان) قوه شهوانیه او را. این قوه شهوانیه از « القوة الشهوانية » مفعول اول «تَکْلیفِهِ» است. ضمیر «تَکْلیفِهِ» برمیگردد به عقل یا به انسان و این فاعل تکلیفه. یعنی این انسان یا عقل تکلیف میکند. چه را تکلیف میکند؟ قوه شهوانیه را. به چه تکلیف میکند؟
« المباضعة »؛ مباضعه مفعول دوم تکلیفه. یعنی به عهده قوه شهوانیه مباضعه را میگذارد. مباضعه یعنی آمیزش جنسی.
«مِنْ غَیْرِ قَصْدٍ ذاتِیٍّ إِلی مُفْرَدِ اللَّذَّةِ»؛ بدون اینکه قصد ذاتی به لذت تنها داشته باشد. «مُفْرَد» را من تنها معنا میکنم. قصد دارد به لذت، ولی قصد ذاتی ندارد؛ یعنی قصد اصلی و مقصود اصلی و هدف اصلیاش لذت بردن نیست، ولی در لذت هم مقصودش هست. اما قصد ذاتی به لذت تنها ندارد، بلکه قصدش این است که شبیه علت شود. همانطور که علت نسل این را ساخت، این هم علت ماده شود برای ساخته شدن فرزندش. یعنی مثل علتش فعالیت کند. علت این افراد را میسازد تا نوع باقی بماند، این هم معد میشود برای ساخته شدن افراد. پدر علت نیست، مادر علت نیست، معد است. علت خود خداست یا علیتی است که خدا به آنها دستور داده. آنوقت این انسان میخواهد شبیه آن علت شود، میگوید همانطور که علت دارد نوع ما را باقی میدارد به توسط این آمیزش، من هم میخواهم در این آمیزش علت ماده بشوم برای بقای نوع. از این جهت شبیه بشوم به علت.
« بل للتشبه بالعلة الأولى »؛ میخواهد شبیه خداوند بشود. در چه؟ در چه شبیه بشود؟
«فِی اسْتِبْقاءِ الْأَنْواعِ»؛ در اینکه میخواهد انواع را حفظ کند.
«خُصوصاً أَفْضَلَها»؛ خصوصاً افضل این انواع (آن انواع انسان). خدا میخواهد، ببینید خب این چه استبقاء کار خدا (علت اولی که خداونده) چیکار میکند؟ انواع را (انواع موجودات را) همه را ابقا میکند، بهخصوص افضل انواع را که نوع انسانی است. این کار خداست. حالا این انسانی که به قوه شهوانیاش تکلیف میکند که تو آمیزش داشته باش، به خاطر این است که از این جهت نمونه کار خدا را انجام بدهد. نه شبیه بشود یعنی مثل خدا بشود (خدا که مثل ندارد)، میخواهد نمونه کار خدا را انجام بدهد که خداوند اقدام میکند که او کند رو، این هم اقدام میکند که او کند رو. گفته خداوند از باب علت فاعلی، این از باب علت ماده. علت ماده هم در واقع علت نیست، فقط زمینهساز فعل فاعل (یعنی فعل یعنی کار فاعل را تمام میکند یا قبول قابل را تمام میکند)، الا خودش حالت علیت ندارد. از این جهت میخواهد نمونه خدا بشود، همانطور که خدا دارد ابقا میکند اینها را، این هم میخواهد یکجوری دخالت کند سهیم باشد. درباره این از حیوانات دیگر برنمیآید؛ حیواناتی که فقط صرفاً مرادشان (مطلوبشان) لذت بردن است، آنها اصلاً فکر بقایشان نیستند، شاید اصلاً متوجه نوعشان هم نباشند که فکر بقایشان [باشند]. و خصوصا أفضلها أعنى النوع الانسانى
[مثال قوه شهوانی و بقای شخص]
مثال بعدی: مثال بعدی این است که قوه ناطقه انسان به قوه شهوانیهاش (اما نه شهوانی جنسی، بلکه شهوانیهای که کارش خوردن است) تکلیف میکند که تو این غذا را بخور. برای چه؟ برای اینکه لذت ببری؟ خب بله لذت هم ببری، ولی اصل این است که خودت باقی بمانی، از بین نروی. توجه کنید آن مثال قبلی برای بقای نوع بود، این مثال برای بقای شخص است. میگوید برای اینکه خودت باقی بمانی غذا بخور، بیغذا نباش، میمیری. این را چه کسی میگوید؟ قوه عاقله میگوید. قوه عاقله به انسان میگوید غذا بخور، تکلیفش میکند به غذا خوردن. برای اینکه نمیرد، شخصش باقی بماند. بعد از آن لذت هم ببرد، ولی از تأثیر لذت بردن نیست. برخلاف حیوان که میخورد تا لذت ببرد و در ضمن باقی هم میماند، ولی آن قصدش باقی ماندن نیست، اصلاً نمیفهمد که با آن غذا ترمیم رفتهها را (تحلیل رفتهها را) ترمیم میکند و باعث بقای خودش میشود. اصلاً متوجه نیست که این کارش به بقائش منتهی میشود. اما انسان نه، انسان متوجه است که این کار باعث بقائش میشود، به خودش هم میگوید من این کار را انجام میدهم تا باقی بمانم.
« و كتكليفه إياها »؛ تکلیف میکند انسان (یا عقل انسان) «إِیّاها» (یعنی آن قوه شهوانیه را) تکلیف به مواضعه نمیکند (یعنی آمیزش)، بلکه تکلیف میکند به:
« المطعم و المشرب »؛ میگوید این طعام را بخور، این شراب را بخور (این آشامیدنی را، این خوراکی را بخور).
«لا کَیْفَ اتَّفَقَ»؛ نه اینکه تکلیف کند هرجور بخور.
«بَلْ عَلی وَجْهٍ الاصوب »؛ درست بخور که ضایع نشوی، خوبش را انتخاب کن و بخور که باعث سلامتت باشد، باعث رشدت باشد. به «کَیْفَ اتَّفَقَ» نخور (هرجور شد نخور)، بلکه انتخاب کن، اول مطالعه کن، مطالعه کرده بخور. بله، « عَلی وَجْهٍ الاصوب ».
« من غير قصد مجرد اللذة »؛ باز در اینجا این قوه عاقله اصلاً قصد لذت را (قصد ذاتیاش به لذت) نیست. غذا لذت خوردن، آشامیدنیها لذت دارند، ولی قصدش به لذت نیست. میگوید اینها را بخور تا شخصت باقی بماند. خب در جا لذت هم میبری.
«مِنْ غَیْرِ قَصْدٍ إِلی مُجَرَّدِ اللَّذَّةِ»؛ آنجا گفت «مُفْرَدِ اللَّذَّةِ»، اینجا میگوید «مُجَرَّدِ اللَّذَّةِ» (یعنی لذت تنها). لذت تنها مقصودش نیست.
«لکِنْ»؛ یعنی بلکه میگوید غذا بخور تا:
« لكن لاعانة الطبيعة المسخرة »؛ طبیعتی را که تسخیر شده تحت قدرت خداست اعانت کند.
«عَلَی اسْتِبْقاءِ شَخْصِ»؛ بر استبقاء شخص.
«أَفْضَلِ الْأَنْواعِ»؛ بر استبقاء شخص افضل انواع (یعنی شخص انسان). با اضافه بخوانید: شخصِ افضلِ انواع. برای اینکه میخواهد کمک کند بر استبقاء شخص افضل انواع، به او میگوید که (تکلیفش میکند که) تو غذا بخور، نه برای لذت بردن، اگرچه لذت هم از این [حاصل میشود]. این هم مثال دوم.
[مثال قوه غضبیه و دفاع از مدینه فاضله]
مثال دیگر، حالا مثال بعدی. مثال بعدی این است که عاقله انسان قوه غضبیه را تکلیف میکند که تو برو به جنگ تا این شهر که شهر فاضله است دست آن اراذلی که حمله کردند نیفتد که از فضیلت بیرون بیاید. خب ملاحظه کنید این قوه غضبی حیوان اگر بخواهد برود بجنگد، اصلاً در این فازها نیست، در فکر مثلاً غلبه است فقط. ولی قوه غضبی ما به فکر غلبه تنها نیست، میگوید غلبه پیدا کنم تا شهر را از فساد نجات بدهم، شهر را از اینکه به دست این گروه فاسد بیفتد نجات بدهم. پس ملاحظه میکنید این قوه غضبیه تحت تدبیر قوه ناطقه و مشارکت ناطقه دارد فعالیت میکند. اینچنین فعالیتی که از قوه غضبیه تنها برنمیآید.
« و كتكليفه القوة الغضبية »؛ مثل اینکه انسان تکلیف میکند (یا قوه عاقله انسان تکلیف میکند) قوه غضبیه را. این قوه غضبیه میشود مفعول اول تکلیف. در آن دو خط دو خط قبل هم خواندیم که «کتَکْلیفِهِ إِیّاها»؛ «إِیّاها» شد مفعول اول، «الْمَطْعَمَ وَ الْمَشْرَبَ» شد مفعول دوم. در اینجا قوه غضبیه میشود مفعول اول، «مُنازَعَةَ الْأَبْطالِ» میشود مفعول دوم. این قوه عاقله (یا انسان) قوه غضبیه را تکلیف میکند به چه تکلیف میکند؟ به نزاع کردن با شجاعان. «أَبْطال» جمع «بَطَل»، بطل یعنی شجاع. یعنی جنگیدن با شجاعان. میگوید با شجاعان بجنگ.
« و اعتناق القتال »؛ یعنی جنگ را به گردن بگیر.
« لاجل ذب »؛ به خاطر دفاع.
« عن مدينة فضيلة »؛ از مدینه فاضله. از مدینه فاضله دفاع کن.
« أو أمة صالحة »؛ یا از امت صالحه (از مدینه فاضله یا از اهالی شهر که صالحاند) دفاع کن تا به چنگ این انسانهایی که حمله کردند و مثلاً فاسقاند نیفتند.
پس قوه عاقله تکلیف میکند قوه غضبیه حیوانیه را به کاری که خود قوه غضبیه اگر تنها بود این کار را انجام نمیداد، ولی حالا با مشارکت عاقله این کار را انجام میدهد؛ یعنی دفاع میکند از شهر که شهر از فضیلت بیرون نیاید، یا دفاع میکند از امت صالحه که امت صالحه از صلاح خارج نشوند. این هم مثال دیگر.
[مثال قوه عالمه و شوق به آخرت]
مثال بعدی که آخرین مثال ایشان است. مثال آخر ایشان این است که خود قوه عالمه گاهی تصور میکند مقولات را برای رسیدن به ثواب اخروی و به خاطر اینکه در جوار رحمان واقع شود. اینها از حیوان درنمیآید، اینها از خالص عقل در میآید. یعنی عقل خالص به سمت تصور مقولات میآید تا با کسب مقولات آخرت را آباد کند و در جوار رحمان قرار بگیرد. این هم از کارهای دیگری است که از حیوانات در نمیآید، بلکه از قوه عاقله (یا از انسان) درمیآید.
« و قد تصدر منه أفاعيل عن صميم قوته »؛ یعنی از انسان (یا از عقل انسان) افاعیلی.
« قوته النطقية »؛ از قوه نطقیه فقط (دیگر مشابه با قوههای دیگر نیست).
« مثل تصور المعقولات »؛ طبق تصور معقولات.
« و النزاع الى المهمات »؛ و کشش به مهمات. «نِزاع» یعنی کشش، یعنی اشتیاق.
« و حب الدار الآخرة و جوار الرحمن »؛ و همچنین حب دار آخرت و جوار رحمان. اینها چیزهایی است که قوه نطقیهاش توجه دارد: یکی تصور معقولات، یکی کشش به سمت مهمات، یکی حب دار آخرت، یکی جوار رحمان.
خب «مَهَمّات» (آنچه که برای انسان و استوار انسان مهم است) نمیدانم شاید ملکات باشد. اینجا دارد «وَ نِزاعِ مَماتٍ»؛ یعنی کشش و نک... تمایل نک دارد تا وارد دار آخرت بشود. «مَهَمّات» ندارد. نمیدانم حالا نسخه دیگر را نگاه کنم. این نسخه یکی از نسخهها «مَمات» باشد از اینها هیچکدام از این متن به نظر من قابل اعتماد تا نیستند
[سؤال شاگرد]: بله،. هر کدام را باید... کدامشان بهتر «مَمات» داشت؟ اینه منظر جناب... کدام بهتر... اینجا تو...
[استاد]: خب الان باید اینجا کن مقایسه کن. اینجا هم داریم «مَمات»، نسخه دوم هم داریم «مَمات»، سومی داریم هم خاطره را نگاه کردن، چهارمش نگاه کنم. چهار تا نسخه من، یکیشون کار میکنم ولی حالا این یکی این لغت فعلاً چهار میرویم. چهارمی مشخص نیست «الْمُحَبّات» نوشته. این خیلی روشن نیست، حالا «مَمات» بگیرید، «مَهَمّات» بگیرید. «مَهَمّات» یعنی آنچه برای کمال انسانی [مهم است]. «مَمات» یعنی انسان تمایل به مرگ دارد تا به جوار رحمان برود، تا به دار آخرت بپیوندد. ظاهراً این ممات بهتر است
[سؤال شاگرد]: ما توجه واژههایی که بعدش آمدند، زیباییشناسی هم که در نظر...
[استاد]: ظاهراً «مَمات» بهتر از «مَهَمّات» است. آن پیش کردن چندین نسخه «مَمات» دارد.
[جمعبندی و مقایسه مقدمه اول و دوم]
خب رسیدیم به مقدمه سوم. مقدمه سوم را نمیتوانیم بخوانیم، میدانیم شاید. ولی قبل از اینکه من تعطیل کنم، باید ببینیم که چه فرقی شد بین این ثانیه و اولی (دو مقدمه). چون من به فرق مختصر اشاره کردم. در آن مقدمه اولی همه قوا رسیدگی شدند با قوه مافوقشان، ولی اینجا عاقله رسیدگی شد با تمام قوای دیگر. اینجا فقط عاقله را مقایسه کردیم، این هم فقط در انسان بود. آن مقدمه اول مطلق بود، فقط در انسان نبود (اگرچه من در انسان هم تفسیرش میکردم به خاطر اینکه بحث ما در انسان بود).
میشود هم یک جور دیگر تفاوت گذاشت بین این دو مقدمه: که مقدمه اول میگوید از قوه عالیه اگر به قوه دانیه [ضمیمه شود]، دانیه را ارزشمندتر میکند، لطیفتر میکند. و این مقدمه دوم به فعل قوه دانیه الان توجه میکند که فعل قوه دانیه ارزشمندتر میشود. الان توجه کنید به خود این دو مقدمه، ملاحظه میکنید که قوه غضبیه در انسان خب بهتره، قوه غضبیه درست دارد کار میکند. قوه قلب شهویه در انسان بهتر از قوه شهویه [حیوان] کار میکند. و همچنین سایر قواست؛ سایر قوا با کمک عقل دارند کار میکنند، پس فعلشان لطیفتر، ظریفتر، محکمتر میشود. دنبال زیاده فعل نیستیم، دنبال کیفیت فعلیم؛ یعنی فعل، فعل عقلانی میشود. ولی قوه مادون دارد کار میکند، ولی جنبه عقل دارد کار میکند. آن قبلیها میگفت قوه فعلشان ازدیاد پیدا میکند (یعنی مقدمه اول میگفت خب فعلش ازدیاد پیدا میکند، حتی ممکن است ازدیاد کیفیت پیدا کند)، ولی این میگفت عقلانی میشود. خب میگوید عقلانی میشود.
ببینید انسان شهوتش را مثلاً عقلانی میکند. اینکه میگویند شهوتش را از بین تمام مثالهای این را انتخاب کردند، به خاطر اینکه این بحث در عشق ظرفاست (اوجه الحسان). ظرفا به صورتهای زیبا عشق میورزند، نمود قوه شهویه میشود، ولی قوه شهویه تحت تصرف [عقل]. یعنی این توجهی که به صورت حسن میکند و علاقهای که به صورت حسن نشان میدهد، این به خاطر خالص شهوت نیست؛ این به خاطر آن دستور عقلی هست. همانطور که آمیزش (آمیزش جنسیاش) به خاطر لذت خالص نیست، عشقش با اوجه حسن هم به خاطر لذت خالص نیست. همانطور که در آمیزش یک قصد و غرض مهمی که استبقاء [نوع] میشود، در عشقش با اوجه حسن هم یک قصد دیگری تعقیب میشود. میخواهد اینها را بیان کند. من در بین این مثالهایی که ایشان زد، فقط شهوت را انتخاب کردم به خواست اینکه با عنوان فصل سازگار کرد.
خب این مطالبی است که مقدمتاً گفته شدند. حالا مقدمه سوم و چهارم را انشاءالله ضمیمه میکنیم و مقدمه میشویم که انشاءالله [در] جلسات [بعد]. ببخشید.