« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

97/02/25

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول در امور عامه/فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /دلیل چهارم بر اصالت وجود (مراتب نامتناهی در حرکت اشتدادی و امتناع انحصار نامتناهی بین حاصرین)

 

موضوع: مقصد اول در امور عامه/فریده اول در وجود و عدم/غرر در اصالت وجود /دلیل چهارم بر اصالت وجود (مراتب نامتناهی در حرکت اشتدادی و امتناع انحصار نامتناهی بین حاصرین)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حکمت، شرح منظومه، صفحه دوازده، سطر ششم:

و الرابع قولنا (كون المراتب‌) أي مراتب الشديد و الضعف الغير المتناهية كما دل‌ عليه قولنا (في الاشتداد) لأن الاشتداد حركة و الحركة متصلة و كل متصل يمكن أن يفرض فيه حدود غير متناهية (أنواعا) لكل منها ماهية متحصلة (استنار للمراد). بيانه أن مراتب الشديد و الضعيف في الاشتداد كالاستحالة أنواع متخالفة عندهم. و تلك‌ المراتب غير متناهية حسب قبول المتصل انقسامات غير متناهية. فلو كان الوجود اعتباريا و كان في الوحدة و الكثرة تابعا للمنتزع منه أعني الماهيات و هي هنا غير متناهية متأصلة كان أنواع غير متناهية بالفعل محصورة بين حاصرين المبدإ و المنتهى بخلاف ما إذا كان للوجود حقيقة. فإنه كخيط ينظم شتاتها و لا ينفصم به متفرقاتها فكان هنا أمر واحد. كما في الممتدات القارة أو غير القارة حيث إن كثرتها بالقوة[1] .

بحثمان در اثباتِ اصالتِ وجود بود. سه دلیل بر این مدعا اقامه کردیم، حالا دلیلِ چهارم را می‌خواهیم بخوانیم.

دلیل چهارم: مراتب نامتناهی در حرکت اشتدادی

دلیلِ چهارم را من با چند مقدمه ذکر می‌کنم.

مقدمه اول: پیوستگی حرکت اشتدادی و انقسام‌پذیری نامتناهیِ بالقوه

مقدمه اول این است که یک رنگی را فرض کنید که دارد شدید می‌شود، مثلاً از سفیدی می‌رود به سمتِ سیاهی. قهراً در این بین مراتبی پیدا می‌کند؛ مثلاً اول سفید است، بعد یک‌خرده کدر می‌شود، بعد دو مرتبه کدرتر می‌شود، تا بالاخره آخرِ سر دیگر کاملاً کدر می‌شود، می‌شود سیاه. این الان از اول که حرکت کرد تا وقتی که به مقصد که سیاهی است رسید، مراتبی را طی کرد. این مراتب متناهی‌اند یا نامتناهی؟

مراتب، مراتبِ اشتداد هستند؛ یعنی این رنگ دارد به سمتِ اشتداد می‌رود، می‌رود که شدید بشود. پس اسمِ این مراتب را می‌گذاریم مراتبِ اشتداد. در ضمن، این رنگ استحاله هم دارد می‌شود؛ یعنی از حالتی به حالتِ دیگر [می‌رود]. پس می‌توانید اسمش را بگذارید استحاله، هم اشتداد و هم استحاله. این استحاله یا این اشتداد مراتب دارد. چند مرتبه دارد؟ می‌فرمایند: بی‌نهایت! حالا باید بیان کنیم که چطور مراتب بی‌نهایت‌اند؟ از سفیدی تا سیاهی بی‌نهایت مرتبه وجود دارد.

بیانِ این مطلب این است که اشتداد یا استحاله یک نوع حرکت است. این رنگ در آن حالتش شروع می‌کند به حرکت کردن تا به آخرین حالت برسد. حالت‌ها را مدام عوض می‌کند تا به آخرین حالت برسد، پس دارد حرکت می‌کند. حرکت یک امرِ متصل است. تا اینجا روشن است که دارد حرکت می‌کند، حرکتش معلوم است. بالاخره این رنگ دارد از این حالت به حالتِ دیگر منتقل می‌شود، تدریجاً هم منتقل می‌شود. انتقالِ تدریجی می‌شود حرکت؛ انتقالِ دفعی حرکت نیست ولی انتقالِ تدریجی حرکت است. و این هم دارد انتقالِ تدریجی پیدا می‌کند، پس دارد حرکت می‌کند. این یک مطلب.

مطلبِ دوم اینکه حرکت، متصل است. حرکت امری است متصل، اگرچه اجزایش باقی نمی‌ماند، ولی امرِ متصل است. این‌طور نیست که در بینِ حرکت، سکونی اتفاق بیفتد، این متحرک یک زمان بایستد، بعد یک مرتبه شروع کند به حرکت. حرکت این رنگ مستمر است و متصل. این هم دو مطلب. پس اولاً حرکت است، ثانیاً اتصال است.

مطلبِ بعدی این است که در بحثِ اینکه ما «جزء لا یتجزّی» نداریم گفته‌اند هر امر متصلی را می‌توانی تقسیم کنی و ریز کنی، و هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسی که جزئی به دستت برسد که تجزیه نشود؛ بلکه هر چقدر هم جزء کوچک بشود، دو مرتبه تجزیه می‌شود. در جای خودش ثابت شده که جزء لا یتجزّی نداریم، جزئی پیدا کنید که تجزیه نشود نداریم. به هر جزئی که برسید هر چقدر هم کوچک باشد باز هم قابلِ تجزیه است. پس این حرکت تجزیه می‌شود، و هیچ‌وقت این تجزیه توقف پیدا نمی‌کند؛ چون قرار شد که جزء لا یتجزّی نداشته باشیم. هر چقدر هم ریز کنید، باز ریزتر می‌شود، باز قابلِ تجزیه می‌شود. پس تجزیه تا بی‌نهایت می‌تواند ادامه پیدا کند، و با هر جزئی، مرتبه‌ای حاصل می‌شود.

پس این‌طور شد: این شیئی که دارد استحاله می‌شود، یا به تعبیرِ دیگر اشتداد پیدا می‌کند، مثلاً این رنگی که دارد استحاله می‌شود یا اشتداد پیدا می‌کند، با حرکت دارد این چنین عملی را انجام می‌دهد و حرکت امرِ متصل است و امرِ متصل را بی‌نهایت می‌شود تقسیم کرد. نتیجه می‌گیریم: پس این اشتداد به مراتبِ بی‌نهایت تقسیم می‌شود. تا اینجا روشن است. اشتداد به مراتبِ بی‌نهایت تقسیم می‌شود؛ یعنی شما بی‌نهایت مرتبه دارید. از وقتی که این رنگ از سفیدی راه می‌افتد تا به سیاهی برسد، بی‌نهایت مرتبه دارید.

منتها توجه کنید که مراتب بالقوه هستند. درست نگفتم! تجزیه‌ها بالقوه هستند، این درست است. تجزیه‌ها بالقوه‌اند؛ چون ما تجزیه نکرده‌ایم، بلکه می‌توانیم تجزیه کنیم و تا بی‌نهایت ادامه بدهیم. این اجزاء بالقوه هستند، بالفعل نیستند. این بالقوه بودن را یادتان باشد! آخرِ دلیل، همه‌شان را بالفعل می‌کنیم، آن وقت است که محذور پیش می‌آید. اگر بالقوه بمانند هیچ اشکال ندارد. الان از این‌طرفِ اتاق تا آن‌طرف یک امرِ متصل است، می‌توانیم آن را تقسیم کنیم. چقدر می‌توانیم تقسیم کنیم؟ این هم بی‌نهایت. الان از اینجا تا آنجا بی‌نهایت اجزاء وجود دارد، ولی اجزاء همه اجزای فرضی‌اند، همه بالقوه‌اند، بالفعل نیستند. اگر بالفعل باشد و بی‌نهایت جزء سرِ راهِ من باشد، من از این‌طرفِ اتاق راه بیفتم آن‌طرفِ اتاق بخواهم برسم، بی‌نهایت زمان طول می‌کشد و هیچ‌وقت به آخر نخواهم رسید! در حالی که من با دو سه قدم این اتاق را طی می‌کنم. چرا؟ چون اجزایش فرضی است، اجزایش بالفعل نیست، اجزاء بالقوه است. اگر بالفعل باشد، من هر جزء را باید طی کنم، طفره نمی‌توانم بکنم؛ دانه دانه اجزاء را باید طی کنم. بی‌نهایت اجزاء است، بی‌نهایت زمان طول می‌کشد تا طی بشود. اما وقتی اجزاء فرضی باشند یا به تعبیرِ دیگر بالقوه باشند، دیگر اجزای فرضی که لازم نیست طی بشوند! مثلاً قدم من هر کدام نیم متر باشد، با چند تا نیم متر این اتاق تمام می‌شود، چند تا قدم بردارم تمام می‌شود و به آخرش می‌رسم.

پس اینجا اجزای بی‌نهایتی که برای این سفیدیِ حرکت‌کننده به سمتِ سیاهی داریم، این اجزاء بالقوه هستند.

شاگرد: یعنی اگر اجزاء بالفعل بشوند، دوباره ما نمی‌توانیم از این‌طرف اتاق به آن‌طرف اتاق برویم؟

استاد: نه! اگر اجزاء این مسافت اتاق بالفعل باشند، شما باید جزء‌جزء را طی کنید، طفره جایز نیست، نمی‌توانید جا بیندازید، جزء‌جزء را باید طی کنید؛ ولو خیلی هم نزدیک به هم هستند، باید قدم بردارید از این جزء به جزء بعدی، جزءِ بعدی، جزءِ بعدی، بی‌نهایت جزء داریم، بی‌نهایت باید قدم بردارید.

شاگرد: این یک متر مسافت را ما در گذرش بحث می‌کنیم، می‌گوییم مثلاً یک ثانیه دو ثانیه طول می‌کشد. اما بحث بعدی ما در این است که تجزیه‌های یک متر را می‌شود به بی‌نهایت تقسیم کرد؟ هم بالقوه قابلیت دارد، بر فرض قوه هم نباشد چه بسا از اجزای ریز بی‌نهایتی تشکیل شده باشد، بالفعل هم باشد. آن بحثِ گذر کردن بالفعل یک بحثِ جداست، بحثِ تقسیمش به بی‌نهایت یک بحث جداست، اصلاً ربطی به هم ندارند.

استاد: ربط دارد! اگر شما اجزاء داشته باشید، باید تمامِ اجزاء را طی کنید. اینکه شما می‌گویید من دارم طی می‌کنم و آن دارد تجزیه می‌شود، تجزیه فرضی است. اگر تجزیه بالفعل باشد، شما باید همه را طی کنید!

شاگرد: اگر بالفعل باشد ما فرض می‌گیریم که اجزای ریزی...

استاد: فرض می‌کنیم. فرض که تأثیری ندارد! اگر فعلیت داشته باشد باید دانه دانه طی کنید.

شاگرد: اگر این فرش صد گره داشته باشد، من باید هر صد گره را بشمرم و بروم؟

استاد: بله، و الّا طفره لازم می‌آید.

شاگرد: اگر اجزاء بالفعل باشند، هویت اتصالی هم از بین می‌رود. حال آنکه ما این را یک اتصال می‌دانیم.

استاد: بله، آن درست است. ما می‌گوییم قابلِ تجزیه هستند تا بی‌نهایت. اگر این قابلیت را فعلی کنید، دیگر نمی‌توانید تا تهِ آن بروید. و هیچ‌وقت فعلی نمی‌شود! اینکه شما دارید می‌بینید که می‌توانید از این طرف اتاق تا آن طرف اتاق با چند قدم بروید، این به خاطرِ این است که اجزاء فعلی نیستند. اگر اجزاء فعلی بودند، باید حرکت می‌کردیم. مثلاً فرض کنید هر جزئی به اندازه این قالی بود، الان این قالی جزءِ فعلی است؛،یک قالیِ دیگر آن‌طرف بیندازید، شما باید این قالی را طی کنید، قالیِ بعدی را هم طی کنید. نمی‌توانید این طرف بپرید و سه تا قالی را رد کنید.

شاگرد: شما می‌فرمایید لازمه اجزاء داشتن یک متر این است که یک متر بشود ده متر یا ده متر بشود صد متر؟

استاد: نه، این را نمی‌گویم. شما درباره اجزای بالفعل توجه نمی‌کنید! شما دارید اجزاء را بالقوه می‌گیرید. می‌گویید بالفعل می‌گیرم، ولی بالفعلش نمی‌کنید، همان بالقوه را تصور می‌کند.

شاگرد: امروزه می‌گویند اتم باید از اجزائی تشکیل شده باشد، اجزائش هم از اجزائی تشکیل شده باشد. باشد! چه اجزاء فرضی و بالقوه داشته باشد و چه حقیقی داشته باشد، یک متر یک متر است، این یک متر هم در یک ثانیه یا دو ثانیه طی می‌کنیم. دو مقوله جدایی هستند و این‌ها نباید با هم...

استاد: حالا فرض کنید این حرفِ من باطل باشد - که باطل هم نیست، در جای خودش ثابت می‌شود - بر فرض هم باطل باشد ربطی به بحث ما ندارد. من خواستم بیان کنم که اگر این مکان را شما به بی‌نهایت تقسیم کنید نمی‌توانید طی کنید. خواستم یک مطلبی را به عنوانِ تشبیه بگویم که واضح‌تر بشود، حالا مخفی‌تر شد! این تشبیه را رهایش کنید، برویم سراغِ بحثِ خودمان. البته در جای خودش اثبات می‌شود این مطالب، منتها اینجا جایش نیست. شما می‌فرمایید آنجا که اثبات شده باطل است، خب باید آنجا برسیم بعد ببینیم باطل هست یا نیست. الان این مطلب را در بحثِ ما دخالت بدهید و من بخواهم بحث کنم خیلی طول می‌کشد. این‌ها مطالبی است که در پیش هست، ما در طبیعیات این بحث‌ها را داریم، چرا الان بحث کنیم، می‌گذاریم برای آنجا.

این مقدمه اول روشن شد که اگر بخواهد شیئی به سمتِ اشتداد حرکت کند، باید مراتبِ بی‌نهایت داشته باشد؛ منتها عرض کردم این مراتبِ بی‌نهایت بالقوه‌اند نه بالفعل. این مقدمه اول تمام شد، توضیحش را هم گفتم. چون اشتداد به صورتِ حرکت است و حرکت متصل است و متصل قابلِ تجزیه تا بی‌نهایت است، پس مراتبی که با تجزیه این حرکت انجام می‌شود، بی‌نهایت مرتبه است؛ منتها بی‌نهایت مرتبه بالقوه. اگر تقسیمِ ما بالفعل شد، این مراتب بی‌نهایت بالفعل می‌شوند. این مقدمه اول.

مقدمه دوم: تنوع ماهوی مراتب در فرض نفی تشکیک در ماهیت

مقدمه دوم: این مراتب را با هم مقایسه کنیم. هر مرتبه‌ای نوعی است جدا از مرتبه قبل و جدا از مرتبه بعد؛ یعنی شما در هر مرتبه‌ای، نوعی از این رنگ را دارید. وقتی این رنگ سفید است، این یک نوعی است؛ وقتی خاکستری شد، نوعِ دیگر است؛ وقتی زرد شد، نوعِ سوم است؛ سرخ شد، نوعِ چهارم است؛ سبز شد، نوعِ پنجم است؛ بنفش شد، نوعِ ششم است؛ سیاه شد، نوعِ هفتم است. این‌ وسط هم انواع است، اسم نداریم که بگوییم! بینِ سفیدی و خاکستری چقدر رنگ هست، منتها ما اسم برای آن‌ها نداریم. انواع زیادند، حالا من چند تا را اسم بردم. هر کدام نوعِ مستقل‌اند؛ سفیدی نوعی است، خاکستری نوعِ دیگر، زرد نوعِ سوم تا آخر. پس هر کدام از این مراتب هم نوع‌اند، این هم مقدمه دوم.

پس در حینِ اشتداد، ما انواعِ بی‌نهایت داریم.

شاگرد: بی‌نهایت یعنی قابل شمارش نیست؟

استاد: نه، واقعاً! بی‌نهایتی که واقعاً بی‌نهایت است، نه اینکه فقط قابلِ شمارش نباشد؛ چون هر چه شما تقسیم کنید، دو مرتبه جا دارد که تقسیم کنید.

شاگرد: وهمی یا عقلی؟

استاد: وهمی و عقلی هم هست. دیگر این‌ها در بحثِ جزء لایتجزّی گفته شده است که گاهی از اوقات تقسیمِ حسیِ ما تمام می‌شود، وسیله برای تقسیمِ حسی نداریم، می‌رویم سراغِ تقسیمِ وهمی. در تقسیمِ وهمی، وهمِ ما می‌گوید که این طرف سفید است، آن طرف سیاه است؛ این دست راست است، آن دست چپ است. یک جاهایی می‌رسیم که وهم هم دیگر نمی‌تواند تصور کند، ولی عقل می‌تواند دخالت کند. عقل بدونِ اینکه نگاه کند می‌گوید قابلیتِ تقسیم هست، ولی تقسیم تا بی‌نهایت می‌رود. حالا بله حسّی‌اش تا یک جا توقف می‌کند، بعد وهمی‌اش توقف می‌کند، ولی عقلی‌اش تا آخر می‌رود. تا آخر ندارد، می‌رود دیگر.

پس این دو مقدمه روشن شد. این‌طور شد:

مقدمه اول: مراتبِ اشتداد بی‌نهایت‌اند.

مقدمه دوم: هر مرتبه‌ای نوعی است جدا از مرتبه قبل و مرتبه بعدش.

پس اگر مراتب بی‌نهایت شدند، انواع هم بی‌نهایت می‌شوند. دو مقدمه را کنارِ هم جمع کنید، نتیجه می‌گیرید که انواع بی‌نهایت می‌شوند. در یک حرکتِ اشتدادی که مراتب بی‌نهایت شدند، چون هر مرتبه‌ای نوعِ جدا هستند، پس انواع بی‌نهایت می‌شوند. بنابراین در یک حرکتِ اشتدادی شما انواعِ بی‌نهایت دارید.

انواعِ بی‌نهایت از چه؟ از رنگ. رنگ چیست؟ ماهیت. رنگ ماهیت است دیگر، کیف است، کیف هم ماهیت است. پس در یک مراتب اشتدادی، شما بی‌نهایت ماهیت دارید! تا اینجا روشن است.

شاگرد: بالقوه دیگر؟

استاد: بله، بالقوه.

اگر ماهیت را اصیل حساب کردید و انتزاعی نبود، بی‌نهایت ماهیتِ بالفعل پیدا می‌کنید! مشکل اینجاست! اگر اعتباری بود، هر کدام را انتزاع کردید حاصل می‌شود. مراتب را می‌نشینید انتزاع می‌کنید: از این مرتبه یک ماهیت انتزاع می‌کنید، از آن یکی یک ماهیت انتزاع می‌کنید، از آن یکی همین‌طور، صد تا هزار تا ماهیت انتزاع می‌کنید، دیگر خسته می‌شوید و رها می‌کنید، تا بی‌نهایت نمی‌روید! چون با انتزاعِ شما این ماهیت‌ها درست می‌شوند، هر وقت انتزاع کردید ماهیت پدید می‌آید، انتزاع نکردید نیست. چقدر انتزاع می‌کنید؟ به اندازه محدود. چقدر می‌توانید انتزاع کنید؟ بی‌نهایت می‌توانید، اما «می‌توانید» یعنی بالقوه، می‌شود بالقوه. اگر انتزاعی باشد، آن مقداری که شما انتزاع کردید، بالفعل می‌شود، آن مقداری که انتزاع نکردید بالقوه می‌ماند، دیگر اشکالی ندارد.

اما اگر ماهیت اصیل باشد، این دیگر به انتزاعِ من و شما نیست! ماهیتِ اصیل خودش هست، شما انتزاع بکنید یا نکنید، و بی‌نهایت ماهیت پیدا می‌شود، همه هم محصور بین الحاصرین! اولی که شروع کردیم سفید بود، آخری که رسیدیم سیاه بود، این دو طرف بسته است. بی‌نهایت ماهیت می‌خواهید بگذارید بین دو طرف بسته! این می‌شود بی‌نهایتِ محصور بین حاصرین، که باطل است! بی‌نهایت باید دو طرفش باز باشد، دو طرفش را ببندید متناهی می‌شود، نمی‌تواند بی‌نهایت بشود.

پس لازم آمد بی‌نهایت ماهیت داشته باشیم که این بی‌نهایت ماهیت بین دو حاصر محصور بشوند، بین دو دیوار (یکی سفیدی، یکی سیاهی). بی‌نهایت ماهیت بین سفیدی و سیاهی هستند، و علاوه بر اینکه ما بی‌نهایت در خارج نداریم، گذشته از این، «بی‌نهایتِ محصور بین حاصرین» تناقض است! از یک طرف می‌گویید بی‌نهایت، از یک طرف می‌گویید دو طرفش بسته است یعنی متناهی است؛ پس این هم متناهی است هم نامتناهی.

پس روشن شد که اگر ماهیت را اصیل بگیرید، در مواردِ اشتداد به مشکل بر می‌خورید.

تحلیل اصالت وجود و انتزاعی بودن ماهیات در حرکت اشتدادی

حالا بیاییم وجود را اصیل بگیریم و ماهیت را اعتباری بگیریم. این را اشاره کردم منتها می‌خواهم کامل‌تر توضیح بدهم.

وجود را اصیل بگیرید. ماهیت‌ها از وجود انتزاع می‌شوند. وجود یک امرِ مستمرِ ذومراتب است که مراتبش تشکیکی است، و این‌چنین نیست که هر مرتبه‌ای را بتوانید نوع حساب کنید. هر مرتبه‌ای نوع نیست، یک امرِ مستمرِ ذومراتب است، مراتبش هم انواع نیستند، چون اگر انواع بشوند از هم جدا می‌شوند. انواع نیست، بلکه یک وجودِ ذومراتب است.

آن وقت از این قسمت آن شما یک ماهیت انتزاع می‌کنید. حالا این ماهیت را به صورتِ زنگوله وصل کنید به همان قسمت از وجود. وجود قسمت‌بندی نمی‌شود، حالا داریم تصویر می‌کنیم. این ماهیت را از این مرتبه انتزاع کنید و آن را آویزان کنید به وجود، یک خرده آن‌طرف‌تر ماهیتِ دیگر انتزاع کنید و آویزان کنید به وجود، همین‌طور آویزان کنید به وجود. وجود می‌شود مثلِ نخ تسبیح، ماهیت می‌شود مثلِ دانه‌های تسبیح.

آن وقت شما با این وجود، ماهیت‌ها را منظم می‌کنید. چند ماهیت دارید؟ هزار تا‌یش را انتزاع کردید و آویزان کردید، بقیه‌ را که انتزاع نکرده‌اید، پس بقیه را ندارید، در قوه‌ هستند، در فعلیت نیستند. شما دیگر چیزی و ماهیتِ دیگری ندارید، فقط همین هزار تاست که انتزاع کرده‌اید. یک نخِ متصلِ مستمر دارید، این همه هم انتزاع‌شده دارید، ولی این انتزاع‌شده‌هایتان محدودند، پس مشکلی پیش نمی‌آید. وجود از این سر تا این سر مستمر است و امر واحد، منتها واحدِ مستمر. حتی متعدد هم نیست! پس بی‌نهایت که هیچ، حتی متعدد هم نیست، یک امرِ مستمر است. وجود را نمی‌گوییم متصل است، بلکه می‌گوییم یک امرِ مستمرِ محدود و واحد است.

هر کدام از ماهیت‌ها را که انتزاع کردید آویزان می‌کنید به آن، آن هم که انتزاع نکرده‌اید که وجود ندارد، در خارج وجود ندارد، در ذهنِ شما هم وجود ندارد. پس یک وجودِ خارجی شما دارید که مستمر است و واحد. ماهیت‌های انتزاع‌شده هم محدودند، ماهیت‌هایی هم که انتزاع نشده‌اند که اصلاً وجود ندارند، نه در ذهنِ شما هستند نه در خارج. چه مشکلی پیش می آید؟ هیچ!

پس اگر وجود را اصیل بگیرید هیچ مشکلی ندارید. اما اگر ماهیت را اصیل بگیرید، چون ماهیتِ اصیل باید بالفعل بشود و دیگر ربطی به ما ندارد که ما انتزاعش کنیم، چون مراتب بی‌نهایت‌اند و هر کدام انواع هستند [نامحدود را محصور کرده‌اید به حاصرین]. اگر آن‌ها را انواع قرار نمی‌دادیم مشکل نداشتیم، ولی انواع‌اند. یعنی چه؟ یعنی از هم جدا هستند، این نوع از آن نوع جداست. جدا که می‌کنید، هر کدام می‌شوند مستقل؛ مستقل که شدند بی‌نهایت مرتبه شما دارید، بی‌نهایت مستقلات جمع شده‌اند، همه هم در درونِ دو دیوار، یکی این‌طرف یکی آن‌طرف. نامحدود را محصور کرده‌اید به این حاصرین. روشن شد استدلال؟

اگر ما ماهیت را اصیل بگیریم به این مشکل می‌خوریم، اگر وجود را اصیل بگیریم و ماهیت را انتزاعی بگیریم مشکلی نداریم؛ چون ماهیت‌هایی که انتزاع می‌شوند بالفعل می‌شوند، ماهیت‌هایی که انتزاع نمی‌شوند همچنان بالقوه می‌مانند و انتزاع‌شده‌ها محدودند، آن وقت محدود بینِ حاصرین محدود شود اشکالی ندارد.

شاگرد: مثال یک متر که شما زدید می‌خواستید محذوریت را مطرح کنید.

استاد: بله. محذوریت مطرح شد دیگر.

شاگرد: مثالی که زدید عین ممثل دارد می‌شود.

استاد: کدام مثال است؟ مثالی که مکان را طی کردیم؟ آن را گفتم بگذارید کنار!

شاگرد: همین است دیگر، محذوریت برای ما...

استاد: من دیگر نمی‌خواهم طی کنم! در ماهیت که دیگر طی کردن نیست که حالا شما اشکال کنید، آن طی کردن را من همین‌طور گفتم که مطلب روشن بشود، نمی‌دانستم مخفی می‌شود! ببینید، الان مراتب دارید. اگر این مراتب اصیل باشند وجودِ خارجی دارند.

شاگرد: اینجا هم طی کردن است دیگر، جوهر شیء دارد این مراتب را طی می‌کند. جوهر شیء این سیب است که دارد رنگ‌ها را طی می‌کند و می‌خواهد از سفیدی به زردی برسد.

استاد: از سفیدی رفته به سیاهی رسیده، حالا که کار تمام شده، دارند تحلیلش می‌کنند که چه اتفاقی افتاده است. از سفیدی رفته به سیاهی رسیده است. چه اتفاقی افتاده؟ مراتبی طی کرده است. همه آن مراتب انواع بودند و از هم جدا بودند، همه هم بی‌نهایت و اصیل بودند، به استخراج و انتزاعِ من هم کار نداشتند، خودبه‌خود موجود بودند. اشکال پیش می‌آید دیگر!

شاگرد: این اصیل بودن، با بالقوه بودن جمع نمی‌شود؟

استاد: نه. اگر ماهیت اعتباری باشد، با انتزاعِ من وجود می‌گیرد، بدونِ انتزاعِ من نیست. اما اگر اصیل باشد، چه من دخالت کنم چه نکنم موجود است. معنای اصیل همین است. اگر ماهیت اصیل باشد، در خارج موجود است، چه من انتزاع بکنم چه نکنم. آن‌وقت بی‌نهایت انواع داریم، پس بی‌نهایت ماهیت باید داشته باشیم. اما اگر انتزاعی باشد، هر چقدر من انتزاع کنم در ذهنِ من حاصل است، و بی‌نهایت را هم که انتزاع نمی‌کنند، پس بی‌نهایت نه در خارج است نه در ذهن من.

شاگرد: اگر ماهیت اصیل باشد، یعنی ما ماهیتِ بالقوه نمی‌توانیم داشته باشیم؟

استاد: این مراتب که همه وجود گرفته‌اند و وجود دارند؛ آخر اصیل است! بالقوه یعنی انتزاعی، یعنی نیست ولی می‌تواند باشد. اما اگر اصیل باشد یعنی هست! «بالقوه» یعنی چه؟ یعنی می‌تواند باشد، «اصیل» یعنی هست. پس اصلاً بالقوه ندارید، همه‌اش بالفعل است، چون اصیل است! به کلمه «اصیل» توجه کنید. اصیل یعنی چه؟ یعنی تحقق دارد. «بالقوه» یعنی می‌تواند تحقق داشته باشد. اینجا «می‌تواند» نیست، تحقق دارد.

شاگرد: مراتب را به گردن وجود می‌اندازیم؟

استاد: مراتب در وجود، ایجادِ انواع نمی‌کند. وجود، واحد است، حتی دو تا هم نیست. وجودِ واحد داریم که ماهیاتِ متعدد به آن آویزان شده‌اند و از آن انتزاع می‌شوند. آن وقت این ماهیت‌های متعدد بی‌نهایت نیستند. چرا؟ چون با انتزاع درست می‌شوند، و انتزاعِ من تعدادش محدود است. پس ماهیت‌هایی که موجود می‌شوند، آن هم در ذهن، محدودند؛ در خارج که اصلاً نداریم، در ذهن داریم، در ذهن هم محدود است. برخلافِ اینکه ماهیت اصیل باشد؛ اگر اصیل باشد در خارج هست، این دیگر در اختیارِ من نیست که انتزاعش کنم، هست. چون مراتب بی‌نهایت‌اند، انواع بی‌نهایت‌اند؛ انواع هم که ماهیت‌اند، پس ماهیت‌ها بی‌نهایت‌اند. بی‌نهایتِ بالفعل‌اند نه بی‌نهایتِ بالقوه. بی‌نهایتِ بالقوه که اشکال ندارد، بی‌نهایتِ بالفعل‌اند که اشکال دارد.

شاگرد: اگر در خارج فعلیت دارد، ماهیت هم که متحد با اوست باید نحوه‌ای...

استاد: بله، بالقوه. ماهیت متحدِ با وجود است. شما می‌توانید از این وجود، مدام ماهیت انتزاع کنید. می‌توانید انتزاع کنید ولی انتزاع‌شده نیست. در خارج شما یک وجود دارید با یک ماهیت.

شاگرد: بسترِ انتزاع هست.

استاد: بله، بسترِ انتزاع هست.

شاگرد: همین بستر باید طی بشود یا نه؟

استاد: بالقوه است. چون بالقوه است، طی‌شدنش اشکال ندارد.

شاگرد: منشأش که بالقوه نیست، بالفعل است.

استاد:منشأش که واحد است، منشأش اصلاً دو تا نیست، منشأش وجود است دیگر. وجود هم واحد است اصلاً دو تا نیست. این ماهیت که انتزاع می‌شود، این متعدد می‌شود. چند تا می‌شود؟ به اندازه‌ای که انتزاع کنید، نه بی‌نهایت.

شاگرد: اگر یک جهتی در آن نباشد، چطور متعدد از واحد انتزاع می‌شود؟ پس لحاظ می‌شود منشأهای مختلف.

استاد: آن را قطع می‌کنید، انتزاع می‌کنید! در فرضتان قطع می‌کنید، انتزاع می‌کنید. این در بدایه خوانده‌اید دیگر. در بدایه این‌طور است: ماهیت‌ها را چطور انتزاع می‌کنید؟ وجودی که دارد مستمر دارد می‌رود، یک جا فرض می‌کنید و قطعش می‌کنید، از قبل و بعد می‌بُرید و از اینجا ماهیت را انتزاع می‌کنید. دوباره وقتی خواستید بروید قسمت بعد، همین‌طور از قبل و بعد قطعش می‌کنید انتزاع می‌کنید.

شاگرد: پس خودبه‌خود صلاحیت قطع شدن را دارد.

استاد:صلاحیت دارد بله.

شاگرد: همین می‌شود بالقوه دیگر!

استاد: بالقوه اشکال ندارد! شما بی‌نهایتِ بالقوه داشته باشید، شما الان در همین اتاق بی‌نهایت بالقوه را دارید، هیچ اشکالی درست نمی‌کند. بی‌نهایتِ بالقوه مشکل ندارد، بی‌نهایتِ بالفعل سنگین است!

شاگرد: مشکل اینجاست که فرمودید اصیل بودن با بالقوه بودن جمع نمی‌شود. الان وجود چطور اصیل است در حالی که می‌شود آن را تکه‌تکه لحاظ کرد و از آن یک ماهیتی انتزاع کرد؟

استاد: وجود هم بالقوه نیست، وجود واحد است. وجود را که نمی‌توانید انتزاع کنید، ماهیت را می‌توانید از آن انتزاع کنید. وجود که واحد است، چطور می‌خواهید انتزاع کنید؟ یک دانه واحدِ خارجی دارید؛ چه چیزی را می‌خواهید انتزاع کنید؟ ماهیت را می‌خواهید انتزاع کنید، نه وجود را! وجود که هست، یک دانه هم هست. ماهیت را می‌خواهید انتزاع کنید، چند تا ماهیت؟ هر چقدر انتزاع کردید، که محدود است!

شاگرد: همین وجودی که اصالت دارد قابلیت دارد که ما...

استاد: قابلیت یعنی بالقوه دیگر! تکرار نکنید! قابلیت یعنی بالقوه. پس برای وجود می‌توانید اجزای بالقوه درست کنید، اشکالی ندارد. البته اجزاء هم نمی‌شود درست کنید، وجود واحدِ مستمر است. حالا بر فرض که بتوانید اجزاء درست کنید، می‌توانید درست کنید نه اینکه اجزاء دارد! عرض می‌کنم اگر پای بالقوه پیش بیاید، اشکالی نیست. یک بی‌نهایتِ بالقوه که محدودِ بالفعل باشد، چه اشکالی دارد؟ نامحدودِ بالفعل اشکال دارد، نه نامحدود بالقوه. مثال زدم دیگر! این مثال سرتاسرش چند جزء در آن هست؟ بی‌نهایت! ولی اجزاء بالفعل‌اند؟ نه! بالقوه‌اند؟ اشکالی ندارد! آن را بالفعل کنید اشکال دارد. بی‌نهایتِ بالفعل عیب دارد، بی‌نهایتِ بالقوه عیب ندارد.

شاگرد: پس چطور است که مُدرِک‌های متعدد دارند از یک وجودِ واحد یک صورت می‌گیرند؟ در هر مقطع من دارم یک ماهیت می‌گیرم، دیگران هم همان را دارند می‌گیرند. اگر صرفاً کار ذهن است...

استاد: همان را می‌گیرند یا یک شخصِ دیگر را می‌گیرند؟

شاگرد: سنخش یکی است...

استاد: چه می‌شود؟ اشکالش چیست؟

شاگرد: الان نیست دیگر. الان ما همه داریم یک سنخ می‌گیریم. این نشان می‌دهد که در خارج یک منشأِ واقعی هست که اصیل هم هست...

استاد: منشأِ واقعی هم اصیل است و هم وجود است. شما ماهیت را از ماهیت انتزاع می‌کنید؟! شما دارید ماهیت را از ماهیت انتزاع می‌کنید! می‌گویید در خارج یک ماهیتی هست که من در ذهنم انتزاع می‌کنم! نه، در خارج ماهیت نیست، در خارج وجود است. شما از وجود ماهیت انتزاع می‌کنید. وجود هم در مرآی و منظرِ من هست، در مرآی و منظرِ شما هم هست، من هم می‌توانم ماهیت را انتزاع کنم، شما هم می‌توانید. شما دارید ماهیت را از ماهیت انتزاع می‌کنید، این اشتباه است!

شاگرد: وجود که در همه‌جا مساوی است. وجودِ دیوار با وجود میز، وجود است، اما چرا ما همه از این، وجودِ میز انتزاع می‌کنیم...

استاد: نه، وجود ماهیت با وجود میز مساوی نیست. مفهوماً مساوی‌اند، مصداقاً نه! هیچ‌وقت وجود میز وجودِ انسان نیست. بله، در مفهومِ وجود مشترک‌اند، مفهومِ وجود مشترکِ معنوی است دیگر. در مفهومِ وجود همه با هم مشترک‌اند، در مصداقِ وجود هیچ چیزی با هیچ چیزی مشترک نیست.

شاگرد: چه چیزی باعث تمایزشان شده است؟

استاد: خودِ وجود تمایز دارد، وجود تشخصش ذاتی است، لازم نیست تمایز به آن بدهیم.

شاگرد: ماهیت به آن تشخص داده است دیگر! پس ماهیت هم باید یک نحوه تقرری در خارج داشته باشد که...

استاد: تقرر و این‌ها را که از بحثش گذاشتیم. ما اصالتِ وجود که گفتیم، گفتیم ماهیت هم در خارج هست، منتها چه‌جور در خارج هست؟ این‌ها همه بیان شد. ما قبول داریم که ماهیت در خارج هست، منتها چه‌جوری در خارج هست، آن محلِ بحث است.

شاگرد: بالتبعِ بالقوه هم داریم؟ بنا بر یک نظر گفتیم که ماهیت بالتبع هست در خارج. اگر بالتبع است باید فعلیت داشته باشد...

استاد: خب فعلیت دارد، تعددش بالقوه است. ببینید، یک وجود دارید و یک ماهیت دارید؛ وقتی بخواهید متعددش کنید، باید انتزاع کنید. در خارج چطور؟ در خارج الان یک وجود دارید، خب این وجودِ واحد یک دانه ماهیت هم دارد دیگر، یک ماهیتی که یا به تبع یا به عرض موجود است. شما می‌خواهید متعددش کنید، چون وجود اصیل است و بخواهید ماهیت را متعدد کنید، باید بنشینید انتزاع کنید. اما اگر ماهیت اصیل بود، به انتزاعِ شما کار نداشت! شما ماهیت‌ها را در خارج متعدد نکنید. اگر وجود اصیل باشد، ماهیت هم واحد است؛ یک ماهیت از تمامِ این وجود انتزاع می‌شود. مگر اینکه شما وجود را جدا جدا لحاظ کنید، مدام از آن ماهیت انتزاع کنید؛ این با لحاظِ شماست. در خارج چطور؟ در خارج یک وجود است و یک ماهیت، حتی دو تا هم نیست.

دلیل، قوی است دلیلِ ضعیفی نیست.

مطلبش که روشن شد، حالا من از رو بخوانم. صفحه دوازده هستیم، سطر ششم:

«و الرابع»؛ دلیلِ چهارم در اصالتِ وجود و اعتباریتِ ماهیت این است، قولِ ماست. من اول شعر را معنا کنم، چون وسطش ایشان شرح داده، یک خرده قاطی شده است.

«كون المراتب في الاشتداد      أنواعا استنار للمراد»[2]

«(كون المراتب‌... أنواعا)» [3] ، «المراتب» اسمِ «کَون» است، «أَنْوَاعاً» خبرش است. «فِي الاِشْتِدَادِ» یعنی در یک مسیرِ اشتدادی. ببینید شعر را دارم معنا می‌کنم: اینکه در یک مسیرِ اشتدادی مراتب، انواع‌ هستند، «استنار للمراد»، مراد را که اصالتِ وجود باشد روشن می‌کند. همین که مراتب در مسیرِ اشتداد، انواع هستند، همین برای ما مراد را روشن می‌کند. مراد یعنی مطلوب، یعنی اصالتِ وجود. منتها چطور روشن می‌کند؟ با توضیحاتی که عرض شد. من خواستم فقط عبارت را معنا بکنم.

مراتب یعنی چه؟ «أي مراتب الشديد و الضعیف». بعد مراتب را متصف می‌کند به «الغير المتناهية». این صفت برای مراتب است، صفت برای شدید یا ضعیف نیست. مراتبِ غیرمتناهی که بعضی از آن‌ها شدید هستند، بعضی‌ از آن‌ها ضعیف هستند. یا این‌طور بگویید: مراتبِ غیرمتناهی که بعضی نسبت به بعضی شدیدند، نسبت به بعضی دیگر ضعیف.

«کما دل‌ عليه قولنا»؛ این، حالتِ تعلیل دارد. تعلیل از چیست؟ تعلیل از این است که چرا مراتب را تفسیر کردید به شدید و ضعیف؟ نه اینکه چرا نامتناهی گرفتید! چرا نامتناهی گرفتید را نمی‌خواهد بگوید. چرا مراتب را تفسیر کردیم به شدید و ضعیف؟ «كما دل‌ عليه قولنا (في الاشتداد)»، خودِ کلمه اشتداد این را می‌فهماند. می‌فهماند که مراتبی که ما داریم، مراتبِ ضعف و قوت است، مراتبِ ضعف و شدت است. حالا چرا می‌گویید غیرمتناهی؟ «لأن الاشتداد»؛ این، بیان برای غیرمتناهی بودنِ این مراتب است. آن «کما دل‌ عليه قولنا» بیان برای تفسیرِ مراتب به مراتبِ شدید و ضعیف است. این را دقت کنید.

خب چرا مراتب نامتناهی‌اند؟ «لأن الاشتداد حركة»،این یک مطلب؛ «و الحركة متصلة»،این دو مطلب؛ «و كل متصل يمكن أن يفرض فيه حدود غير متناهية» این سه مطلب. که هر سه را از خارج گفتم، دیگر ترجمه هم نمی‌خواهد، عبارت روشن است.

«(كون المراتب‌... أنواعا)»؛ اینکه مراتب انواع‌اند؛ یعنی هر مرتبه‌ای نوع است...

شاگرد: «لأن الاشتداد» فرمودید دلیل چیست؟

استاد: علت است برای «الغير المتناهية». آن «كما دل‌ عليه قولنا (في الاشتداد)»، علت است برای تفسیر مراتب به مراتب شدید و ضعیف. چرا مراتب را مراتب شدید و ضعیف گرفتیم؟ چون کلمه اشتداد دلالت می‌کند؛ چرا نامتناهی گفتیم این مراتب را؟ چون اشتداد حرکت است تا آخر.

خیلی از این عبارت‌ها اگر به هم وصل بشوند خیلی مطلب راحت فهمیده می‌شود. یعنی شما باید بدانید که این عبارت به کجا مربوط است، اگر بدانید به کجا مربوط است، نصف مشکل حل است، شاید هم بیش از نصف. لذا در ادبیات عبارات خیلی باید توجه کنید، و همیشه در وقتی که عبارتی را می‌خوانید، خودتان را جای نویسنده بگذارید که اگر من بودم چطور می‌نوشتم. این کارها را حتماً انجام دهید؛ عبارت‌شناسی شما را خیلی تقویت می‌کند. یعنی همیشه جای نویسنده باشید. وقتی پای منبری می‌روید فکر کنید که خودتان دارید حرف می‌زنید، چطور عبارت‌ها را جمع و جور می‌کنید، کجای عبارت را نمی‌پسندید، خودتان عبارت بیاورید. این اختیار خود من نبود؛ من از اول بچگی هر وقت با کسی صحبت می‌کردم یا کتابی می‌خواندم، همین حالت در من بود. مثلاً این دارد روی منبر صحبت می‌کند، اگر من بودم چه می‌گفتم، این چطور دارد الفاظ را ترتیب می‌دهد. بعد در خواندن هم همین‌طور؛ حالا اگر من بودم به جای ابن سینا و به جای مرحوم حاجی، چطوری عبارت می‌آوردم. ناخودآگاه این کارها از اول در ذهن من می‌آمد. و لذا الان توجه می‌کنید که اصلاً بدون اختیار عبارت‌ها را به هم وصل می‌کنم، به خاطر همین روحیه‌ای که بود. این روحیه قابل کسب است؛ من ذاتاً داشتم، کسب هم کردم. شما هم می‌توانید کسب کنید خیلی راحت، و خیلی هم کمکتان می‌کند. چون فردا کتاب‌ها را شما باید خودتان مطالعه کنید، دیگر کسی به شما درس نمی‌دهد. خودتان باید مطالعه کنید، وقتی عبارات را به این صورت که عرض می‌کنم شناختید، واقعاً نصف بیشتر مطالب با شناخت عبارت حل می‌شود.

«لكل منها ماهية متحصلة»؛ مراتب انواع‌اند به این صورت: لکلٍ من انواع ماهیة متحصلة. چون نوع همین است دیگر. چون ماهیت اگر ماهیت جنسی باشد متحصل نیست، اما اگر ماهیت نوعی باشد متحصل است. ماهیت جنسی حتی در ذهن شما هم متحصل نیست. شما وقتی می‌خواهید جنس یعنی حیوان را تصور کنید، الان مراجعه کنید به ذهن خودتان می‌بینید که حیوان را یا در ضمن انسان تصور می‌کنید یا در ضمن فرس یا در ضمن بقر؛ بالاخره یک فصلی در آن می‌آورید؛ حیوان خالی را نمی‌توانید تصور کنید. مگر اینکه حیوان ماده باشد، حیوانی باشد که ماده باشد نه جنس. حیوانی که ماده باشد به شرط لا است؛ یعنی این‌طور می‌گوییم: جسم نامٍ متحرک بالارادة حساس. این می‌شود حیوانی که ماده است؛ این را می‌توانیم تصور کنیم، این معین است. اما جنس حیوان مردد است. حیوان مردد را تصور کنید، نمی‌توانید! باید در یکی از این مرددها معین کنید تا تصور کنید، مردد نمی‌توانید تصور کنید. بله، لفظ مردد را می‌توانید تصور کنید، ولی واقع مردد و اینکه حیوان را مردد کنید و تصور کنید، نمی‌شود!

پس جنس ماهیتی است که حتی در ذهن هم متحصل نیست، اما نوع متحصل است. شما به محض اینکه حیوان را حیوان ناطق کردید، می‌شود نو تا نوع شد قابل این است که در ذهن تصور شود. در ذهن تحصل پیدا می‌کند. پس همه انواع متحصل‌اند، فصول هم متحصل‌اند، اجناس متحصل نیستند. این‌ها را قبلاً اشاره کردم؛ جنس متحصل نیست، فصل متحصل است، دو تایی با هم ترکیب می‌شوند، ترکیب متحصل و لامتحصل ترکیب اتحادی است، پس ترکیب جنس و فصل هم اتحادی است، انضمامی نیست. علت همین است که یکی لامتحصل است، اگر هر دو متحصل بودند ترکیب می‌شد انضمامی.

شاگرد: بر فرض اصالةالماهیة...

استاد: نه، انواع همه‌شان متحصل‌اند، چه انتزاع کنید و چه در خارج باشد و شما بفهمید. اگر اصالت بدهید این‌ها بالفعل می‌شوند. تحصلشان که هست. همه انواع متحصل‌اند چه انتزاع کنید و چه در خارج باشند. یعنی قابل درک‌اند و تردید در آن‌ها نیست که تحصل نداشته باشند. اما اگر شما بخواهید به این‌ها اصالت بدهید، می‌شود بالفعل.

شاگرد: ...

استاد: بله، اعتباری بودن با تحصل در ذهن منافات ندارد، بلکه اصلاً معنای اعتباری همین است که می‌آید در ذهن متحصل می‌شود. پس ماهیت متحصله یعنی ماهیتی که نوع باشد، حالا چه اصیل باشد چه نباشد. بالاخره اگر متحصل شد یعنی درک شد. آن‌وقت اگر اصیل باشد، بالفعل می‌شود، اگر اصیل نباشد، انتزاعی می‌شود.

شاگرد: یعنی متحصل باشد.

استاد: متحصل یعنی حاصل باشد، در خارج نه، بلکه در ذهن. ماهیت نوعیه در خارج نیست، در ذهن می‌آید. مگر اینکه ماهیت مخلوط باشد؛ ماهیت نوعیه مخلوط با عوارض در خارج هست، ماهیت خالص در خارج نیست. ولی تحصل دارد، تحصل ذهنی دارد. چه در خارج باشد که تحصل خارجی دارد، چه در ذهن باشد که تحصل ذهنی دارد. تحصل با اصالت فرق می‌کند. شما انتزاعش هم بکنید با اینکه انتزاعی است و اصیل نیست باز هم تحصل دارد، وقتی می‌آید در ذهن شما تحصل دارد.

شاگرد: یعنی مع عدم ابهام است.

استاد: بله، تحصل یعنی مبهم نباشد، یعنی تردید نباشد. تحصل یعنی حصول، یعنی وجود؛ چه وجود خارجی چه وجود ذهنی. همان‌طور که وجود به دو قسم تقسیم می‌شود، تحصل هم به دو قسم تقسیم می‌شود. جنس تحصل خارجی که ندارد، تحصل ذهنی هم ندارد؛ نوع تحصل خارجی ندارد، تحصل ذهنی دارد؛ شخص تحصل خارجی هم دارد.

«(استنار للمراد)»، خبر «کون» است. گفتیم که خبرِ «کَون» که انواع است؛ الان من دارم می‌گویم «(استنار للمراد)» هم خبرِ «کون» است. «کَون» دو حالت دارد؛ یکی اینکه مبتداست و خبر می‌خواهد، خودش هم چون ماده کَون است خبر می‌خواهد؛ پس دو خبر لازم است. یک خبر لازم است برای «کَون»، یک خبر هم لازم است برای مبتدا که «کَون» هم مبتداست. در عین اینکه کون است، مبتدا هم هست، برای کون بودنش اسم و خبر می‌خواهد، برای مبتدا بودنش هم خبر می‌خواهد، آن «أنواعا» هم خبرِ «کَون» است، این «(استنار للمراد)» خبرِ مبتدایی است که «کَون» است. روشن است مطلب.

شاگرد: «کَون» با اسم و خبرش روی هم می‌شوند مبتدا؟

استاد: بله، «کَون» با اسم و خبرش روی هم می‌شوند مبتدا، آن وقت «(استنار للمراد)» می‌شود خبرِ مبتدا.

«بيانه»؛ بیانِ این دلیل. ضمیرِ «بیانه» برمی‌گردد به «الرابع» یا برمی‌گردد به «قولنا»، فرق نمی‌کند. بیانش این است که مراتبِ شدید و ضعیف در اشتداد، یعنی در جایی که می‌خواهد اشتداد حاصل شود...، «كالاستحالة» مثال برای اشتداد است. استحاله اشتداد است دیگر. در جایی که می‌خواهد اشتداد حاصل شود، یا به عبارتِ دیگر استحاله حاصل بشود... استحاله یعنی متحول شدن از حالی به حالی. البته استحاله‌ جوهری داریم، استحاله‌ عرضی داریم، نوعاً استحاله وقتی مطلق گذاشته می‌شود عرضی است، جوهری نیست. استحاله جوهری این است که صورتی برود، صورتِ دیگری بیاید، تبدلِ صورت است؛ که اصطلاحاً به آن می‌گویند کون و فساد، گاهی هم می‌گویند استحاله‌ جوهری. اما استحاله‌ عرضی یعنی حالتی برود، حالتِ دیگری بیاید، که نوعاً عرض کردم استحاله که گفته می‌شود به طورِ مطلق و قید جوهری نمی‌آید، همان استحاله‌ عرضی است؛ به استحاله‌ جوهری غالباً استحاله نمی‌گویند، کون و فساد می‌گویند.

«كالاستحالة»، مراتبِ شدید و ضعیف در اشتداد، «أَنْوَاعٌ» (این خبرِ «أنّ» است)، «مراتب الشديد و الضعيف ... أنواع متخالفة عندهم». توجه کنید، اگر ما ماهیت را تشکیکی بدانیم، دیگر انواع پیدا نمی‌شود، تمامِ مشکل حل می‌شود! دیگر وجود را تشکیکی می‌دانیم می‌گوییم واحد مستمر. اگر ماهیت را هم تشکیکی بدانیم، یک شیءِ مشکک ذو مراتب است، دیگر بی‌نهایتی نداریم. اگر ماهیت را تشکیکی بدانید مشکل نیست، ماهیت را انواع بدانید، مشکل هست. یعنی در مراتبِ اشتداد اگر بگویید یک ماهیت است که مراتب دارد، خب یک ماهیت است؛ اما اگر هر مرتبه‌ای را نوع بگیرید، تشکیک را قائل نشوید، باید هر مرتبه‌ای را نوع جدا بگیرید، آن وقت اشکال پیش می‌آید. لذا ایشان سعی دارد که انواع بگیرد، می‌گوید مراتب، انواع‌اند.

بعد هم در آن حاشیه طولانی‌اش می‌گوید: چرا می‌گوییم انواع‌اند؟ چون ما ماهیت را مشکک نمی‌دانیم، تشکیک در ماهیت قائل نیستیم چون تشکیک در ماهیت قائل نیستیم، پس هر کدام این مراتب را انواع می‌دانیم.

شاگرد: نهایتش بی‌نهایت در نوع تبدیل می‌شود به بی‌نهایت در شخص. برای ماهیت، افراد که قائل هستیم. اگر بی‌نهایت نوع مشکل‌ساز هست، بی‌نهایت بین دو حاصر مشکل‌ساز است...

استاد: چون ماهیت که شخص نیست، اصلاً ماهیت درست نمی‌شود! ماهیت بخواهد درست بشود، نوع است. تشخصِ ماهیت به وجود است، خودش که شخص نیست. شما می‌فرمایید که این ماهیتِ مستمر را واحد نگیرید، مراتبش را هر کدام شخص بگیرید. عرض می‌کنم ماهیت که شخص نمی‌شود!

شاگرد: افرادش شخص می‌شود دیگر.

استاد: افرادش وجود است!

شاگرد: ماهیتِ جزئیه است؟

استاد: ماهیتِ جزئیه که همان وجود است، ماهیتِ جزئیه که ما نداریم.

شاگرد: انسان ماهیت کلی دارد، اما...

استاد: تشخص به وجود است! چون تشخص به وجود است، ما ماهیتِ جزئیه نداریم.

شاگرد: ما افرادِ انسان هستیم، با اینکه تحت یک ماهیت هستیم. افراد انسان هستیم دیگر، متعددیم.

استاد: ما که فقط انسان نیستیم، ما انسانیم با عوارض. انسانیتِ ما را نگاه کنید کلی است، انسانیتِ ما که شخص نیست. بله، شما انسانیت را گرفته‌اید، عوارض را هم گرفته‌اید، گفته‌اید: «شخص»! تازه این را مشاء می‌گوید شخص، صدرا می‌گوید این هم شخص نیست؛ می‌گوید یک مشت کلی کنار هم گذاشته‌ای، یک مشت کلی شخص درست نمی‌کند! باید وجود بیاید. حتی اصالةالماهوی‌ها‌ می‌گویند تشخص عینِ وجود است. در شرح مواقف مراجعه کنید، تشخص را عینِ وجود می‌گیرد؛ اصالةالماهوی‌ها هستند. اصلاً متکلمین اصالةالماهوی هستند، در عین حال می‌گوید تشخص به وجود است، ماهیت هیچ‌وقت تشخص ندارد. لذا این مراتب را نمی‌توانید به اشخاص تقسیم کنید، باید به انواع تقسیم کنید.

شاگرد: پس باید بگوییم این انسان‌ها در خارج وجودِ خالص‌اند، اصلاً ماهیت نیستند. این اشکال پیش می‌آید.

استاد: وجودِ خالص‌اند؟! ماهیتِ متشخصه‌اند که تشخصشان بالعرض است، تشخصِ ماهیت بالعرض است. همان‌طوری که می‌گویید «ماهیت موجوده»؛ ماهیت موجوده وجود دارد، یا بالعرض وجود دارد؟! ماهیت متشخصه هم همین است، تشخصش بالعرض است. یعنی خودش را نگاه کنی کلی است، بالعرض و بالمجاز به آن می‌گویید شخص. همان‌طور که اگر خودش را نگاه کنی موجود نیست، بالعرض و بالمجاز می‌گویی موجود است.

شاگرد: کلی بودن یعنی صدق بر کثیرین؛ ماهیت زید که بر کثیرین صدق نمی‌کند!

استاد: ماهیت بر کثیرین صدق می‌کند. «من هو» زید صدق نمی‌کند، «ما هو» زید که صدق می‌کند! «ما هو» زید بر کثیرین صدق می‌کند. «ما هو» زید چیست؟ انسان است، آن صدق می‌کند.

شاگرد: انسان با این تشخصات.

استاد: انسان با این تشخص که «ما هو» نیست، «من هو» است! شما اگر «ما هو» را ببینید، «ما هو» صدق می‌کند. بله، «من هو» را می‌آورید، وجود را می‌آورید، می‌گویید صدق نمی‌کند، درست است. آن را بگذارید کنار، ماهیت را بیاورید؛ ماهیت صادق است. ماهیتِ جزئی اصلاً نداریم! جزئیت و شخصیتِ ماهیت بالمجاز و بالعرض است. تمامِ احکامی که از وجود به ماهیت داده می‌شود برای ماهیت، بالعرض و المجاز است، از جمله تشخص. پس ماهیتِ شخصیه ما نداریم، ماهیت‌ها همه کلی‌اند؛ یعنی همه‌شان نوعن‌اند.

شاگرد: مگر عوارض خودشان ماهیت نیستند؟

استاد: عوارض هم ماهیت‌اند، آن‌ها هم نوع‌اند.

شاگرد: یعنی چند تا نوع آمدند و جمع شدند، یک نوعِ دیگر را جزئی کردند؟!

استاد: جزئی نکردند! همین اشکالِ صدرا بر مشّاء است؛ می‌گوید این چند تا نوع را جمع کردی شد جزئی و شخص؟! می‌گوید تا وجود را نیاوری شخص درست نمی‌شود. با چند تا نوعِ کلی که کنارِ هم جمع کنی [شخص درست نمی‌شود]. کلی‌ها وقتی کنارِ هم جمع بشوند تخصص پیدا می‌کنند، تمیز پیدا می‌کنند، تشخص پیدا نمی‌کنند. یک‌خرده دایره خاص می‌شود؛ انسان را انسانِ عالم بکنی، یک‌خرده از آن کلیت درمی‌آید، اما باز هم شخص نمی‌شود.

این‌ها در جای خودش، در اصول و جاهای دیگر گفته شده است، من دارم تکرار می‌کنم. شما خودتان باعث می‌شوید!

«أن مراتب الشديد و الضعيف في الاشتداد كالاستحالة أنواع متخالفة عندهم»؛ یعنی در نزد کسانی که تشکیک در ماهیت را قبول ندارند. «و تلك‌ المراتب غير متناهية»؛ چرا غیرمتناهی است؟ «حسب قبول المتصل انقسامات غير متناهية»؛ «حسب» را من اینجا به معنای «به خاطر» می‌گیرم؛ به خاطرِ قبولِ امرِ متصل، انقساماتِ غیرمتناهیه را، که من این را توضیح دادم. چون امرِ متصل انقساماتِ نامتناهی می‌گیرد، پس انواع هم نامتناهی می‌شوند؛ منتها حالا نامتناهیِ بالقوه. تا حالا نامتناهیِ بالقوه است. اگر ماهیت را اصیل بدانید نامتناهی می‌شود بالفعل. فعلاً هنوز واردِ این بحث نشده‌ایم که ماهیت اصیل است یا نه؛ داریم مقدمات را طی می‌کنیم. تا اینجا می‌گوییم «انواع بی‌نهایتِ بالقوه»، تا بعد ببینیم این بالقوه را چه کسی بالفعل می‌کند؟ هر کس بالفعل کرد، اشتباه از ناحیه اوست. اصالةالوجودی بالفعل نمی‌کند، اصالةالماهوی‌ بالفعل می‌کند،پس او اشتباه کرده است.

شاگرد: عبارت: «قول» دارید نه «قبول»؟

استاد: «قبول».

شاگرد: برای ما «قول» دارد.

استاد: نه، اینجا «قبول» است. دو دندانه دارد، منتها نقطه نگذاشته است. «قبول» است. «قبول» باید باشد، «قول» خوب نیست.

شاگرد: ...

استاد: کتاب ما که نوشته «قبول»، نقطه‌اش را نگذاشته ولی دندانه‌اش را گذاشته ... اصلاً هیچ‌کدام از کتاب ها هم «قبول» هم نباشد، «قبول» درست است. به نسخه کار نداریم، مطلب معلوم است.

«فلو كان الوجود اعتباريا و كان في الوحدة و الكثرة تابعا للمنتزع منه أعني الماهيات»؛ اگر وجود اعتباری باشد و در وحدت و کثرت تابع منتزع منه یعنی ماهیات باشد... می‌دانید اگر وجود اعتباری باشد، از ماهیات انتزاع می‌شود، پس ماهیت می‌شود منتزَع‌منه، وجود می‌شود انتزاعی و اعتباری

«و هي هنا غير متناهية متأصلة»؛ «هی» یعنی ماهیات، یعنی منتزَع‌منه‌ها. «هنا» یعنی در اشتداد یا در مراتبِ اشتداد، غیرمتناهی است، و متأصل هم هست. مهم اینجاست: و متأصل هم هست. اگر وجود اعتباری باشد و در وحدت و کثرت تابع باشد، با توجه به بی‌نهایت بودنِ ماهیت، «كان»، کان تامه است، یعنی تحقَّقَ، «أنواع غير متناهية بالفعل محصورة بين حاصرين»؛ حاصرین یعنی چه؟ یعنی «المبدأ و المنتهى». «المبدأ و المنتهی» را به کسر می‌خوانیم، بیان برای حاصرین است. این در صورت است که وجود اعتباری باشد و ماهیت اصیل.

عبارت که ابهامی ندارد دیگر، از خارج توضیح دادم. ترجمه‌اش هم نکردیم، چون روشن است.

«بخلاف ما إذا كان للوجود حقيقةٌ»؛ به خلافِ آنجا که وجود حقیقت داشته باشد و ماهیت اعتباری باشد، که وجود می‌شود یک امرِ مستمر مثلِ نخ تسبیح، ماهیت‌ها می‌شوند متعدد، آن‌ هم به مقداری که انتزاع کرده‌اید. به همان مقدار در این نخ تسبیح وارد کرده‌اید و محدود هم هستف. مقداری که انتزاع کرده‌اید محدود است.

«فإنه»، یعنی وجود مثلِ نخی است که «يُنَظِّمُ شَتاتِها»؛ یعنی شتاتِ ماهیت را، یعنی ماهیت‌های متشتت و مختلف را. متشتت یعنی مختلف. مثلِ نخی است که منظم می‌کند ماهیت‌های مختلفه و متعدده را؛ یعنی همه را به نظم درمی‌آورد.

«و لا ينفصم به متفرقاتها»؛ انفصام یعنی بریده شدن، شکاف خوردن. به وسیله وجود، متفرقاتِ ماهیت منفصم نمی‌شود. «متفرقاتها» اضافه از قبیلِ اضافه صفت به موصوف است؛ یعنی «الماهیات المتفرقه». ماهیاتِ متفرقه به خاطرِ وجود، انفصام و تفرقشان از دست می‌رود، انفصام پیدا نمی‌کنند؛ چون وجود این‌ها را واحد کرده است. یعنی کثرت پیدا نمی‌کنند، مگر اینکه شما انتزاع کنید. وقتی وجود واحد است، ماهیت هم واحد است؛ ماهیت‌ها انفصام پیدا نمی‌کنند، تکه‌تکه و دانه‌دانه نمی‌شوند که از هم جدا بشوند، بگوییم چند تا ماهیت است، بعد هم آخرِ سر سر از بی‌نهایت دربیاورد.

«لا ینفصم» به خاطرِ این وجود؛ یعنی چون این وجود موجود است. «به» به این معنا نیست که یعنی از طریقِ وجود؛ از طریقِ وجود که انفصام نمی‌آید! از طریقِ وجود اتصال و وحدت می‌آید. نمی‌خواهد بگوید از طریقِ وجود انفصام نمی‌آید، اصلاً از طریقِ وجود انفصام نمی‌آید که بخواهد بگوید! می‌گوید به خاطرِ اینکه وجود هست، پس انفصامی که ذاتیِ ماهیت است حاصل نیست. متفرقاتِ این ماهیت، یعنی ماهیتِ متفرقه، به خاطرِ وجود انفصام ندارد، جدایی ندارد.

«فكان هنا أمر واحد»؛ «هنا» یعنی آنجایی که اشتداد هست، یعنی در بحث ما که اشتداد هست. «أَمْرٌ وَاحِدٌ»، یک امر که وجود است، و ماهیتش هم همان ماهیتِ خودش است، یک دانه هم ماهیت است. یک وجود است و یک ماهیت است؛ مگر اینکه شما بیایید و انتزاع کنید. و الّا آنچه در خارج است، با قطعِ نظر از انتزاعِ شما، یک وجود است که بالحقیقه موجود است، یک ماهیت است که بالعرض موجود است، اصلاً تعددی نیست.

«کما في الممتدات القارة أو غير القارة»؛ زمین و مکان یا غیرقاره مثل زمان. زمین ممتدِ قار است، یک دانه بیشتر نیست، سرتاسر اتاق یک زمین است. نه فقط اینجا، بلکه از این طرفِ دریا تا آن طرفِ دریا، از این دریا تا آن دریا یک خشکی است. زمان چطور؟ از اولِ دنیا تا حالا چند تا زمان داریم؟ یک دانه زمان بیشتر نداریم! از اولی که خدا دنیا را خلق کرد تا حالا یک زمان است، تا ابد و تا وقتی هم که دنیا را جمع می‌کند یک زمان است. چرا؟ چون فلک که دارد می‌گردد، روی یک زمان نمی‌ایستد که شما بگویید این شد یکی، حالا دومی شروع شد! از همان اول این فلک دارد می‌گردد تا آخر با یک حرکت. لذا زمان یکی است، ما هستیم که تقسیم می‌کنیم به شب و روز و ساعت و سال و ماه و هفته! تقسیم ماست، و الّا در واقع زمان یک دانه زمان بیشتر نیست.

شاگرد: روز و شب تقسیمِ واقعی نیست؟

استاد: نه، تقسیم به عوارض است، تقسیم به عرض است، تقسیم به تاریکی و روشنایی است. تقسیم به عوارض تقسیمِ خوبی است، تقسیم به ساعت هم همین‌طور است. ما تقسیم‌هایمان ساختگی نیست، منشأ دارد؛ ولی در خارج تقسیمی نیست، در خارج ما داریم تقسیم می‌کنیم. مثل اینکه یک پارچه اینجا افتاده، نصفش سیاه است، نصفش سفید؛ این پارچه یک دانه پارچه است، شما به لحاظِ رنگش می‌گویید دو قسمت است. زمان هم همین است؛ این زمانِ شبانه‌روز یکی است، شما به خاطرِ تاریکی می‌گویید این یک قسمت، به خاطرِ روشنی می‌گویید این یک قسمت؛ درست مثل یک پارچه می‌ماند که سیاه و سفید است. پس زمان از اول تا آخر یکی است، ما دو زمان نداریم.

زمان، ممتد غیرقار است، ممتد است یعنی ادامه دارد و قرار هم ندارد، مدام دارد عوض می‌شود. مکان، ممتدِ قارّ است. چه مکان و چه زمان، قابلِ انقسام به بی‌نهایت است، ولی یکی بیشتر نیست. با اینکه قابلِ انقسام به بی‌نهایت است، ولی یکی بیشتر نیست. اینجا هم همین‌طور است؛ این وجود که قابلِ انقسام به بی‌نهایت است، یکی بیشتر نیست. آن ماهیت هم که با انتزاع می‌توانید بی‌نهایتش کنید، یکی بیشتر نیست. بالقوه می‌تواند بی‌نهایت باشد، همان‌طور که مکان و زمان بالقوه می‌توانند اجزای بی‌نهایت داشته باشد.

«فَکَانَ هُنَا» یعنی در آن جایی که اشتداد دارد رخ می‌دهد، «أَمْرٌ وَاحِدٌ» یعنی یک وجود است با یک ماهیت. کما اینکه در ممتداتِ قاره و غیرقاره هم یک امر بیشتر نیست. تکثر، تکثر بالفرض و القوه است، خودش می‌گوید: «حيث إن كثرتها بالقوة»؛کثرتِ این ممتدات، چه قاره و چه غیرقاره، بالقوه است، کثرتشان بالفعل نیست؛ یعنی این مکان خودش کثرت ندارد، شما می‌توانید آن را تقسیم کنید؛ آن زمان کثرت ندارد، شما می‌توانید آن را تقسیم کنید. «می‌توانید» یعنی بالقوه. پس هم مکان کثیرِ بالقوه است، هم زمان کثیرِ بالقوه است؛ ولی هر دو واحدِ بالفعل‌اند.

شاگرد: همین استدلال را تا اینجا پیش می‌آورد، ولی تالی فاسد را به این می‌زد که اگر ما ماهیت را اصیل می‌گرفتیم این همه کثرات بدونِ آن نخِ تسبیح می‌ماند، در حالی که ما کثرات را با نخ تسبیح داریم می‌بینیم، پس نخ تسبیح هست.

استاد: نه، این را هم اضافه کنید: تمامِ کثرات بدونِ نخِ تسبیح و بالفعل؛ نخ تسبیح مهم نیست، آن را هم بگویید هست. بالفعل بودن کثرات مشکل دارد! این بی‌نهایت اگر بالفعل نباشد، نخِ تسبیح باشد یا نباشد مشکلی ندارد؛ اگر بالفعل باشد، باز چه نخِ تسبیح باشد چه نباشد مشکل دارد.

شاگرد: اگر ما اشکالِ بی‌نهایت را نپذیریم...

استاد: مگر اینکه شما یا وجود را اصیل بدانید، یا تشکیک را در ماهیت راه بدهید؛ این دو راه را دارید. تشکیک در ماهیت را راه بدهید دیگر انواع درست نیست.

شاگرد: تشکیک را در ماهیت راه بدهیم، تالی فاسدش را بی‌نهایت بودن نگیریم، بلکه این بگیریم که این چون وحدت دارد متصل است. اگر وجود اصیل نباشد، این از اتصال درمی‌آید. در حالی که ما متصل را می‌یابیم، پس وجود اصیل است. ماهیت هم تشکیکی باشد، اشکالی ندارد...

استاد: آخر اتصال و عدمِ اتصال در اینجا محذوری درست نمی‌کند، محذوری را هم حل نمی‌کند. عرض می‌کنم: این متصل را منفصلِ بالفعل کنید، آن بله! قید بالفعل را بیاورید. و الّا متصل را منفصل کنید بالقوه؛ چه می‌شود؟ هیچ! متصل را اگر منفصلِ بالفعل کنید، آن وقت ایراد هست. تمامِ مشکل سرِ این کلمه بالفعل است! بالقوه کنید حل می‌شود.

شاگرد: یک‌سری پراکنده‌های بالفعل و ماهیت‌های مستقل هستند، اگر وجود اعتباری باشد، این‌ها وحدت ندارند، اتصال برقرار نمی‌شود.

استاد: حالا فرض کنید که شما بی‌نهایت ماهیت داشتید، یک وجود همه را موجود کرد؛ اشکال هست یا نیست؟ اشکال هست دیگر! اینکه وجود بیاید این‌ها را به نخ بکشد کافی نیست، این‌ها را باید از تعدد بالفعل بیندازید.

شاگرد: چرا، چون محصور بین حاصرین پیش می‌آید؟

استاد: بله، این‌ها را شما باید از بالفعل بودن بیندازید، نه اینکه یک خط برایشان بکشید! بالقوه‌شان کنید مشکل حل می‌شود، بالفعلش کنید مشکل می‌آید. خودشان هم دارند اشاره می‌کنند؛ همین‌ «حيث إن كثرتها بالقوة» تمامِ آن حرف‌ها که من زدم در آن هست.

شاگرد: بعضی از شراح این را که بی‌نهایت بین حاصرین قرار بگیرد ولو بالفعل هم باشد، گفته‌اند اشکال ندارد. جواب داده‌اند به آن مثالِ زاویه اگر خاطرتان باشد، مثال هم زده‌اند.

استاد: برهانِ سُلَّمی؟ برهانِ سلّمی باطل است! می‌خواهد تناهیِ ابعاد را ثابت کند. برهان تناهی ابعاد باطل است، خودِ خواجه هم آن را قبول نکرده است.

شاگرد: این هم همان برهان تناهی ابعاد است دیگر...

استاد: نه، این نیست. اصلاً بی‌نهایت محصور بین حاصرین باشد باطل است، می‌خواهید تناهیِ ابعاد داشته باشید یا نداشته باشید!

به اندازه کافی در این دلیل شد. فکر می‌کنم آنچه گفتم اگر موردِ دقت قرار بگیرد، تمامِ عبارت و مطلب روشن شد ان‌شاءالله.

دلیلِ پنجم جلسه بعد ان‌شاءالله.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo