1404/11/12
بسم الله الرحمن الرحیم
مرحله دهم عقل و معقول/فصل بیست و چهارم/ در معانی عقل /دیدگاه فارابی و تفاوت نظر مشائین و اشراقیین در عقل فعال
موضوع: مرحله دهم عقل و معقول/فصل بیست و چهارم/ در معانی عقل /دیدگاه فارابی و تفاوت نظر مشائین و اشراقیین در عقل فعال
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[مقدمه و خطبه آغازین]
آخرین مطلبی که در عبارت فارابی بود و تطبیق آن باقی ماند، بیان مراتب قوس نزول بود. دیروز بیان کردیم که مرحوم حاجی سبزواری در منظومه حکمت در اواخر الهیات فرمود:
« إذ العناية اقتضت وجودا ففاض منها بالنظام جودا »[1]
که علم عنایی حق تبارک و تعالی موجب ایجاد موجودات با یک ترتیب خاصی میشود: «قاهرِ اعلی» (عقول طولیه)، «مُثُلِ شارقه» (عقول عرضیه)، «فَنَفسُ کُلٍّ» (نفوس کلیه)، «مُثُلِ مُعَلَّقه» (عالم مثال) -که موجودات مثالی تابع در آن هستند- میرسد به «طباع اجسام» که صور نوعیهشان باشد، «فصورةٌ» و نوبت میرسد به صورت جسمیه اجسام، «فَهیولی» و آخر سر هم نوبت میرسد به ماده اولی و هیولای اولی که «وَ اختُتِمَ القوسُ بها نزولاً»؛ که با همین هیولای اولی قوس نزول تمام میشود. به خاطر اینکه وجود دوری است؛ به نظر عرفا اینگونه است که دایرهای را طی میکند.
[بیان مراتب قوس نزول و استشهاد به کلام حاجی سبزواری]
خلاصه آنکه موجودات از حق تبارک و تعالی نازل میشوند. فیض وجود از حق تبارک و تعالی نشأت میگیرد و از علم او -که عین ذات اوست و علم فعلی است و معلومآفرین، و اصطلاحاً به آن علم عنایی میگویند- مراتبی را طی میکند تا به پایینترین مرتبه میرسد که این را «قوس نزولی» مینامند. و باز دوباره موجود از همین پایینترین مرتبه یعنی از هیولای اولی مراتب صعودش شروع میشود و قوس صعودی آغاز میگردد؛ باز مراتبی را طی میکند که به حسب حقیقت با همان مراتب قوس نزول یکی است، تا اینکه بازگشت به حق تبارک و تعالی و رجوع به الله متعال پیدا بکند.
[توضیح قوس نزول و صعود و علم عنایی حقتعالی]
فارابی در عبارتشان اینگونه میفرمایند که این فیض وجود که از حق نازل میشود، مثلاً اول به عقل اول میرسد که «اول ما خلق الله العقل»[2] و همینطور پایین میآید تا پایینترین مرتبه عقل. بنابر نظر مشائین، این میشود عقل دهم که به آن «عقل فعال» میگویند که معطی نفوس، مربی نفوس و موجد نفوس به اذن الله تعالی است. اما به نظر حکمت متعالیه، عرفان و حکمای اشراقی، بعد از عقول طولیه نوبت به عقول عرضیه -که همان ارباب انواع باشند- میرسد که آن عقل عرضی که رب النوع انسان است، او میشود عقل فعال و معطی نفوس به اذن الله تعالی. علی ای حال در اصطلاح شریعت، جبرئیل علیه السلام همان عقل فعال است.
[دیدگاه فارابی و تفاوت نظر مشائین و اشراقیین در عقل فعال]
اکنون پایینتر از عقل فعال، چون بعد از عقول -همانطور که گفتیم «قاهر اعلی، مُثُلِ ذی شارقه»- «فَنَفسُ کُلٍّ»؛ بعد از عقول طولیه و عرضیه نوبت به نفوس کلیه میرسد، نوبت میرسد به نفوس مجرده عقلیه که تجردشان تجرد عقلی و تجرد تام است؛ یعنی نفوس ناطقه، یعنی نفوس عاقله. که اینها هم بنا شد که نفس ناطقه (نفس عاقله) -که همان عقل نظری باشد که در مباحث نفس گفته میشود- مراتبی داشته باشد که بالاترین مرتبهاش عقل مستفاد است. یعنی فارابی میفرمایند که بعد از عقل فعال نوبت میرسد به عقل مستفاد که بالاترین مرتبه همان نفس ناطقه عاقله است و پایینتر از او عقل بالفعل، تا میرسد به عقل بالقوه.
[مراتب نفوس ناطقه و جایگاه عقل مستفاد]
در اینجا هم «فَنَفسُ کُلٍّ» تمام میشود. بعد «مُثُلِ مُعَلَّقه»؛ نوبت میرسد به موجودات مثالیه که اصطلاحاً به آنها موجودات نفسانیه میگویند. نوبت میرسد به موجودات مثالی که نمونهاش در وجود انسان همان قوای مدرکه جزئیه او هست که دارای تجرد مثالی هستند. و بعد از آنها نوبت میرسد به اجسام. اجسام، اجسام فلکی هستند و اجسام عنصری. اجسام فلکی مقدم بر اجسام عنصری هستند. نوبت به اجسام که میرسد باز ترتیبی دارد؛ «فَطَبعٌ» که مرحوم حاجی فرمود اول طبایع اجسام یعنی صور نوعیه که به آنها قوا هم اطلاق میشود، صورت نوعیه میگویند، طبیعت میگویند. بعد از طبایع نوبت میرسد به صور جسمیه، به صورت جسمیه مشترکه بین اجسام، و خلاصه آخر سر میرسد به ماده اولی و هیولای اولی.
[عالم مثال، قوای نفسانی و مراتب اجسام]
این آخرین مطلبی است که در کلام فارابی است که چون تطبیقش باقی مانده بود -که همین بیان مراتب قوس نزولی وجود است- این را تکرار کردیم. در اینجا عبارت فارابی تمام میشود و بعد صدرالمتألهین تحلیلی بر این فرمایش فارابی ارائه میدهند. خلاصه یک نوع هم تأیید است و هم در آن نقدی است. تأییدی است از یک جهت و ردی و نقدی است از جهت دیگر که بیان میکنیم.
[پایان تطبیق کلام فارابی و آغاز تحلیل صدرالمتألهین]
در این تحلیل و جمعبندی که در پایان این فصل مرحوم آخوند مصنف دارند، چند نکته را شایسته است که بدان توجه کنیم؛ هرچند نکته اول در عبارت نیست ولی بد نیست به آن اشارهای داشته باشیم. ایشان میفرمایند در اینجا کلام «معلم ثانی» تمام شد.
اصطلاح معلم سابقاً به کسی گفته میشد که جامع علوم رسمی زمان خودش باشد. و چون حکمت مادر علوم بوده -چون حکمت تقسیم میشود به حکمت نظری و حکمت عملی؛ نظری تقسیم میشود به الهیات و ریاضیات و طبیعیات؛ ریاضیات باز به چهار قسم حساب و هندسه و هیئت و موسیقی؛ و حکمت عملی هم تقسیم میشده به تهذیب اخلاق و تدبیر منزل و سیاست مدن- یعنی چندین علم منشعب میشده از همین حکمت، لذا به کسی که حکیم بوده «معلم» اطلاق میشده؛ چون معلم یعنی کسی که جامع علوم رسمی زمان خودش بوده است. و به ارسطالیس که مدون منطق و مؤلف منطق است، «معلم اول» گفته میشد و به فارابی (ابونصر فارابی) «معلم ثانی» لقبش بوده و اطلاق میشده است.
[وجه تسمیه فارابی به معلم ثانی و جایگاه حکمت]
نکتهای که میخواهم راجع به این مطلب بگویم این است که این القاب در اصطلاح رایج است و مثلاً به این حکما که از اساطین و پیشگامان و بزرگان حکمت بودهاند لقب معلم میدادند. ولی اگر از دیدگاه دیگری -یعنی اگر بخواهیم به سرچشمه معارف و علومی که در انسانسازی و سعادت ابدی و جاوید انسان نقش ایفا میکنند- نگاه کنیم، اگر بخواهیم به آن معارف اصلی بنگریم، از آن زاویه صدرالمتألهین در شرح اصول کافی (چاپ قدیم صفحه ۱۵۴) از نبی مکرم اسلام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم تعبیر میکنند به «سید المعلمین»؛ یعنی سرور معلمان بشر. حال اینکه در افراد عادی به یک حکیم بزرگ معلم اول یا معلم ثانی بگویند بحثی نیست؛ و الا اگر بخواهیم کل بشریت را حساب کنیم و آن معارف ناب و اصیل و سرچشمه آن معارف را که از وحی نشأت میگیرد در نظر بگیریم، سیدالمعلمین به تعبیر ملاصدرا در شرح اصول کافی، نبی مکرم اسلام هستند.
[پیامبر اکرم (ص) به عنوان سیدالمعلمین]
و بعد در همانجا ایشان (صدرالمتألهین) میفرمایند که معلم ثانی امیرالمؤمنین علیه الصلاة و السلام است؛ یعنی کسی که در مکتب پیغمبر اسلام، نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تربیت شده و پرورش پیدا کرده است. در روایت هم هست که از معصوم علیه السلام سؤال میکنند که علت کنیه پیامبر به ابوالقاسم چیست؟ چرا به پیامبر ابوالقاسم میگویند؟ آنگاه معصوم علیه السلام در آن روایت پاسخ میدهند که به خاطر اینکه معلم امیرالمؤمنین علیه الصلاة و السلام بود. حال پیغمبر اکرم که معلم امیرالمؤمنین بوده، چگونه ابوالقاسم میشود؟ با دو مقدمه.
مقدمه اول اینکه انسان سه پدر دارد، چنانکه باز در روایات هست: «أبٌ یُولِدُک، أبٌ یُزَوِّجُک، و أبٌ یُعَلِّمُک»؛[3] انسان سه پدر دارد: پدری که انسان را به دنیا میآورد، پدر همسر انسان (پدری که انسان را تزویج میکند) و معلم انسان. روی این حساب پیغمبر اکرم میشود پدر امیرالمؤمنین چون معلم امیرالمؤمنین است.
مقدمه دوم این است که امیرالمؤمنین علیه الصلاة و السلام «قسیم الجنة و النار» است؛ «علیٌ حُبُّهُ جُنَّة، قسیم النار و الجنة، وصی المصطفی حقاً، امام الانس و الجِنَّة»[4] . ابوالقاسم یعنی پدر امیرالمؤمنین که قاسم بین جنت و نار و تقسیمکننده بهشت و جهنم است.
[امیرالمؤمنین (ع) به عنوان معلم ثانی حقیقی و وجه کنیه ابوالقاسم]
خلاصه میخواهم این را بیان کنم که درست است ارسطو معلم اول و فارابی معلم دوم هستند و شخصیت و احترامشان به جای خود؛ ولی:
«حکیمِ عقل کز یونان زمین است / اگرچه بر همه بالانشین است
چو شاهِ شرق بر مسند نشیند / کواکب جز درِ بیرون نبیند»[5]
یعنی در مقابل پیغمبر اکرم که معلم اول بشریت است و آن معارف ناب وحیانی را از طرف خداوند آورده و در مقابل امیرالمؤمنین علیه الصلاة و السلام، واقعاً اینها نمودی ندارند و به حساب نمیآیند؛ یعنی وقتی صحبت از آنها باشد دیگر اینها باید کنار بروند. بله در نبود آنها -یعنی با قطع نظر از آنها- اینها هم برای خودشان شخصیتهایی هستند.
«حکیم عقل کز یونان زمین است / اگرچه بر همه بالانشین است /
چو شاه شرق بر مسند نشیند / کواکب جز در برون در نبیند»؛
دیگر جای آنها نیست. این نکتهای بود که مناسب دیدم بیان کنم.
[برتری مقام معصومین (ع) نسبت به حکمای یونان]
نکته بعدی این است که صدرالمتألهین میفرمایند در این عبارتی که از ابونصر فارابی (معلم ثانی) نقل شد، چند مطلب به وضوح از آن استفاده میشد و به روشنی برمیآمد.
یکی از آنها «اتحاد عقل و عاقل و معقول» بود. ملاحظه فرمودید در جایجای این عبارت -که ما آن را در ۱۲ قسمت تنظیم و تبیین کردیم- سخن از اتحاد عقل و عاقل و معقول بود. یعنی به خوبی این اتحاد از عبارت فارابی استفاده میشد.
[نکته دوم: استفاده اتحاد عقل و عاقل و معقول از کلام فارابی]
یکی دیگر از نکاتی که باز از عبارت فارابی استفاده میشد، بحث «عقل بسیط» بود. یعنی آن نفسی که به مرتبه عقل بالفعل -بلکه بالاتر به مرتبه عقل مستفاد- میرسید، این خود به یک موجود عقلی تبدیل میشد، خودش عقل میشد. یعنی نفس وقتی که تعقل در آن فعلیت پیدا کرد و عقل بالفعل شد -یعنی از مرتبه عقل هیولانی که قابلیت تعقل باشد به فعلیت تعقل رسید و عقل بالفعل شد- و بعد بالاتر آمد و به مرتبه عقل مستفاد رسید؛ که مرتبه عقل مستفاد این است که تمام آن معقولات را یکجا و دفعتاً واحدتاً و همزمان و با هم ادراک کرد و نزدش حاضر بود و استحضار نسبت به آنها داشت. وقتی که یک نفس به چنین مرتبهای رسیده، به مرتبه عقل مستفاد، عقل میشود، یک موجود عقلی میشود. و عقل هم چون مجرد تام است، بسیط است. بسیط یعنی مثل جسم نیست که مرکب از ماده و صورت باشد؛ نه، صورت محض و بسیط الحقیقة و وجود بسیط است. البته بسیط الحقیقة مطلق و علی الاطلاق واجب تبارک و تعالی است.
موجودات رده عقول، اگر بسیط الحقیقه هستند، نسبت به مادون خودشان بسیط الحقیقهاند؛ یعنی نسبت به موجودات مادی و اجسام. و اگر نسبت به اجسام و موجودات مادی حقیقت بسیط هستند، باید جامع وجود آنها باشند، باید جامع همه آنها باشند، باید جامع انسان و فرس و بقر و سماء و ارض و حجر و شجر و همه این موجودات باشند. یعنی همه اینها باید در عقل باشند و در عقل که باشند به صورت معقول هستند. هیچکس نمیگوید که مثلاً درخت با جسمیت و مادیتی که دارد در عالم عقل است؛ نه، عالم عقل یعنی موجود مجرد. این موجودات مادی که نیستند، اینها به یک نحو اعلی -یعنی به نحو بساطت، به نحو عدم ترکیب- در آن موجود بالاتر یعنی در موجود عقلی هستند. بنابراین عقل بسیط باید جامع معقولات باشد؛ یعنی جامع معقول از آسمان و زمین و انسان و فرس و حجر و شجر و سایر اجسام و موجودات مادی. این هم یکی از نکاتی بود که در عبارت فارابی به چشم میخورد.
[نکته سوم: عقل بسیط و جامعیت آن نسبت به معقولات]
و نکته سومی هم که یا در عبارت فارابی میشد استفاده شود یا به طور مشخصتر در عبارت برخی دیگر از حکما -که در نکات بعدی بیان خواهیم کرد- مطرح شده، بحث «اتحاد نفس با عقل فعال» است.
بحث اتحاد نفس با عقل فعال در فصلی در همین جلد سوم سابقاً گذشت و آنجا معلوم و روشن شد که اتحاد نفس با عقل فعال، اتحاد با «رقیقه» عقل فعال است. ببینید این هم نباید اشتباه شود. عقل فعال جبرئیل است؛ آیا اتحاد پیدا میکند به عقل فعال یعنی جبرئیل میشود؟ خیر.
اتحاد با عقل فعال یعنی اتحاد با رقیقه عقل فعال، نه حقیقت عقل فعال، نه خود عقل فعال که جبرئیل باشد. اتحاد با رقیقه عقل فعال؛ رقیقه یعنی مظهر. به عبارت سادهتر مفاد اتحاد نفس با عقل فعال این است که نفس هم مثل عقل فعال میشود، عقل میشود، یعنی یک موجود عقلی میشود، موجودی که نفس است عقل میشود، مظهر عقل فعال میشود، مظهر عقل میشود، یعنی وجود عقل در آن ظهور و بروز پیدا میکند، یک موجود عقلی میشود. وقتی عقلی شد بسیط میشود، وقتی بسیط شد جامع مادون خود میشود. که البته این جامعیت به این نحو است که به نحو بساطت است، به نحو عدم ترکیب و عدم تفصیل است، به نحو اجمال است؛ اجمال به معنای وحدت و بساطت. یعنی جامع معقولات است، معقول از همین موجودات مادی، جامع همه معقولات است.
[نکته چهارم: اتحاد نفس با رقیقه عقل فعال]
و این معنا هم اختصاص به بعد از مفارقت نفس از بدن ندارد. اینکه نفسی که به مرتبه تعقل و عقل بالفعل رسیده باشد، بعد از مفارقت از بدن ملحق به عالم عقل میشود جای بحث نیست. مرحوم حاجی در اول بحث معاد منظومه حکمتشان فرمودند:
« إن الّذي بالعقل بالفعل انتقي فهو لعالم العقول مرتقي »[6]
یعنی آن نفسی که به مرتبه عقل بالفعل رسیده باشد، بعد از مفارقت از بدن «لِعالَمِ العقولِ مُرتقًى غدا»، یکراست و مستقیم به عالم عقل ارتقا پیدا میکند؛ در این بحثی نیست. آنچه جالب توجه است -که دیروز هم مرحوم حاجی در تعلیقهای فرمودند- این است که بعضی از متألهین (به تعبیر مرحوم حاجی که متأله بالاتر از الهی است؛ حکیم متأله بالاتر از حکیم الهی است؛ حکیم الهی کسی است که سر و کار با الهیات دارد ولی حکیم متأله کسی است که توغل در الهیات دارد یعنی غواص الهیات است)، ایشان در تعلیقه صفحه گذشته فرمودند که بعضی از متألهین در همین حال حیاتشان -یعنی در همین دنیا، یعنی هنوز که زنده هستند و نفسشان از بدنشان مفارقت پیدا نکرده- مقام خلع دارند، قدرت خلع دارند؛ یعنی میتوانند بدن خودشان را خلع کنند، جدا کنند. مثل پیراهنی که چطور انسان آن را به تن میکند، بدن به مثابه این پیراهن است و چطور این پیراهن را درمیآورد؟ چنین قدرتی دارند بعضی از متألهین. و آنگاه اینها میتوانند مرتبه عقل مستفاد را داشته باشند به این معنا که جامع همه معقولات باشند، مثل عقل فعال بشوند، مظهر عقل فعال، رقیقه عقل فعال. و دو شعر از مولوی در همین تعلیقه صفحه گذشته نقل میکنند که غلطی هم در این دو شعر هست که باید اصلاح شود:
«بس بزرگان گفتهاند نی از گزاف / جسمِ پاکان عینِ جان افتاد صاف
گفتشان و نفسشان و نقششان / جمله جانِ مطلق آمد بینشان»[7]
خلاصه این هم نکته دوم که اینها مطالبی است که در این عبارت فارابی به وضوح و به روشنی از عبارتش به دست میآمد. و جالب توجه است که فارابی خود از سران مشائین است؛ این جالب توجه است که چون در نکات بعدی به این قسمت کار داریم و توجه داریم.
[اهمیت دیدگاه فارابی با توجه به مشائی بودن او]
و نکته بعدی این است که ایشان میفرمایند ارسطو که معلم اول باشد -این معلم ثانی بود فارابی که از کلامش اینها استفاده میشد- معلم اول ارسطو، ایشان میفرمایند که کتاب «اثولوجیا»ی او نزد ما موجود است. حال اثولوجیا را ایشان از ارسطو میدانند، محققین از حکیمی به نام افلوطین میدانند؛ اما صدرالمتألهین معتقدند که این منسوب به ارسطو و مال ارسطو است. ایشان میفرمایند این اثولوجیای ارسطو (معلم اول) نزد ما موجود است و خلاصه حرف از اتحاد عقل و عاقل و معقول، حرف از عقل بسیط (یعنی نفسی که به مرتبه عقل بسیط میرسد)، سخن از اتحاد نفس با عقل فعال، خلاصه این مطالب فراوان در آن هست.
این را هم بیان میکنم که شاگرد معلم اول -که فرفوریوس باشد که تلمیذ معلم اول است- او هم کتابی در باب عقل و معقول دارد که باز همین مطالب -یعنی اتحاد عقل و عاقل و معقول، نفسی که به مرتبه عقل بسیط میرسد، اتحاد نفس با عقل فعال- باز این مطالب در آن هم هست.
رسالهای هم ایشان میفرمایند که از اسکندر افرودیسی نزد ما هست که ایشان فصل بعدی را از همان رساله نقل میکنند. یعنی این فصل که تمام میشود، فصل بعدی که فصل بیست و پنجم است -که باز راجع به همین اقسام عقل و معانی عقل است، مثل همین فصلی که الان در آن هستیم و آخرش هستیم- از همین رساله ایشان بحث فصل بعد را نقل خواهند کرد. ایشان میفرمایند آنجا هم باز سخن از همین مطالب است، از همین سنخ مطالب؛ یعنی اتحاد عقل و عاقل و معقول و خلاصه عقل بسیط و اتحاد نفس با عقل فعال. آنگاه این اسکندر افرودیسی کسی است که شیخ الرئیس ابن سینا میگوید او «فاضل المتقدمین» است؛ یعنی اینگونه احترام برایش قائل است. این هم نکته سوم در این جمعبندی صدرالمتألهین.
نکته چهارم این است که با وجود این نکاتی که گفته شد، مایه تعجب است که چرا ابن سینا اصرار بر انکار اتحاد عقل و عاقل و معقول دارد؟ چرا ابن سینا اتحاد عقل و عاقل و معقول را قبول ندارد؟ نفسی که به مرتبه عقل بسیط رسیده باشد قائل نیست. اتحاد نفس با عقل فعال را هم قبول ندارد. حال چه ابن سینا و چه پیروانش و مشائین، مشهور مشائین (یعنی مشائین فعلی) اینها هیچکدام قبول ندارند و به جای اتحاد نفس با عقل فعال، «اتصال» نفس با عقل فعال میدانند. تعجب این است: معلم ثانی که خود از سران فارابی است این کلامش؛ این کلام معلم اول در اثولوجیا؛ این سخن فرفوریوس در آن کتابی که در باب عقل و معقولات دارد؛ این سخن اسکندر افرودیسی در رسالهای که ایشان میفرمایند آن هم نزد ما موجود است و بحث فصل قبل را از او نقل میکنند. چرا؟ چه سری دارد که شیخ قبول ندارد و اصرار دارد -نه اینکه قبول ندارد- اصرار بر انکار همین معانی و همین مطالب دارد، خصوصاً اتحاد عقل و عاقل و معقول که قبلاً مستحضر هستید ایشان نقل کردند. این هم یک نکته.
و نکته آخر این است که ایشان میفرمایند -البته با توضیحی هم که ما اضافه میکنیم- دو توصیه، دو وصیت ابن سینا دارند که هر دو بسیار قابل توجه و مغتنم است. دو توصیه کاربردی.
یکی این است که: «من تعود...» حال این دومی که در آخر الاشارات و تنبیهات است، اولی را الان خاطر ندارم ولی در ذهنم هست که به مناسبت همان دومی این اولی هم کلام شاخصی از ابن سینا است -نمیدانم الان مشخصاً در کدام اثرش- که: «من تعود أن یصدق بغیر دلیل فقد انخلع فطرة الانسانیة» (یا فقد انسلخ عن الفطرة الانسانیة)[8] ؛ کسی که عادت بکند، «من تعود أن یصدق بغیر دلیل» یعنی هر مطلبی را قبول کند بدون مطالبه دلیل -به قول ما طلبهها که وقتی معروف بود بین طلبهها میگفتند بز اخفش که کله تکان بدهد- یعنی هر چیزی را که شنید تصدیق بکند، قبول بکند، «فقد انخلع عن فطرة الانسانیة»؛ این اصلاً از فطرت انسانی خارج میشود. فطرت بشر کنجکاو است، فطرت بشر جستجوگر و پرسشگر است، بالاخره بشر دنبال معرفت است، دنبال کسب معرفت و دانش است، دنبال حق میگردد. خلاصه نمیشود که هرچه شنید باور بکند، قبول بکند، بگوید راست و درست است. این یک سخن ابن سینا.
[نکته پنجم: توصیه ابنسینا به پرهیز از تصدیق بدون دلیل]
این از یک سو. از سوی دیگر باز شیخ در آخر اشارات -مضمونش را عرض میکنم و الا عین عبارت شیخ را در تطبیق بیان خواهم کرد- مضمون عبارت دوم شیخ این است که در آخر اشارات وصیت میکند که: « کل ما قرع سمعک من العجائب فذره فی بقعة الامکان ما لم یذدک عنه قائم البرهان ». درست است که نباید انسان هر سخنی را بدون دلیل قبول بکند، اما از آن طرف هم نباید هر سخن عجیب و غریبی را سریع انکار بکند و رد نماید. هر دو بد است. «کل ما قرع سمعک»؛ هر چیزی که پرده گوش شما را به صدا درآورد، «من الغرائب» از چیزهای غریب و عجیب، مثلاً معجزهای شنید، امر خارقالعادهای شنید -چون این را شیخ در آخر اشارات، نمط دهم اشارات و تنبیهات که راجع به همین خوارق عادات است میفرماید- هر چیز خارق عاداتی که انسان شنید بگوید دروغ است؟ خیر.
«فذره فی بقعة الامکان»؛ آن را در محیط امکان رها کن، یعنی یک احتمال امکانی برایش بگذار. بله، «ما لم یذدک عنه قائم البرهان»؛ مادامی که برهانی قائم نشده و تو را از آن منع نکرده است. بله اگر برهان قائم شد، برهان قطعی یقینآور که نه چنین چیزی ممکن نیست، آن حسابش جداست. اما به صرف اینکه شنیدی، هنوز برهانی هم بر منعش نداری، انکار نکن.
نکته آخر به شیخ این است که شیخ خوب است که در رد اتحاد عقل و عاقل و معقول و عقل بسیط و اتحاد نفس با عقل فعال، به همین گفته خودش عمل میکرد. به همین فرمایش دوم خودش عمل میکرد و انقدر شدید الطعن و شدید الانکار نسبت به این مطالب -به اتحاد عقل و عاقل و معقول- نبود.
این هم آخرین مطلب و بحث این فصل تمام میشود. بنده خود دوست داشتم که فصل بعدی هم که مرتبط با همین فصل است، آن را هم مثلاً تا آخر هفته بعد و اوایل هفته بعدش بخوانیم. ولی ظاهراً آقایان زودتر از ما به استقبال تعطیلات رفتهاند. البته مثلاً پسفردا که دم حرم و اینها خیلی رفت و آمد و شلوغ است، ما مجبور بودیم تعطیل بکنیم. من دیگر فکر میکنم که همین جا پرونده این بحث را ببندیم انشاالله در این سال شمسی که در آن هستیم و دیگر تا بعد از ماه مبارک و بعد از سال نو شمسی انشاءالله با شروع درسهای حوزه اگر حیاتی بود و مقتضی بود، همچنان انشاءالله بحث را ادامه بدهیم و فصل ۲۵ را بگذاریم برای آن طرف سال.
[پایان فصل و اعلام تعطیلات دروس]
[تطبیق متن: مراتب وجودی صور معقوله]
عبارت را ملاحظه بفرمایید.
تا اینجا خواندیم این آخرین مطلب در عبارت فارابی است که: «وَ کانَ لَها تَرتیبٌ فِی الْوُجودِ»[9] ؛ این «لَها» برمیگردد به صور. ببینید عرض میکنم که ۴ خط مانده به آخر صفحه قبل که «وَ تِلکَ الصُّوَر» که اشاره بود به آن معقولات بالفعل بالفطره عقول، این «لَها» همینطور آمد تا اینجا. «وَ کانَ لَها» یعنی همان صور. «وَ کانَ» برای صور، یعنی صور معقوله بالفعل، «تَرتیبٌ فِی الْوُجودِ»؛ اینها خلاصه همان قوس نزول یک ترتیبی دارد، یک نظامی دارد.
[سؤال: نمیاره؟]
چی؟
[پاسخ: نه و کان الله نه به همون صور می خورد]
« كان لها ترتيب في الوجود و كان ما كان أكملها صورة لما هو الأنقص إلى أن ينتهي إلى ما هو أنقص و هو العقل- المستفاد ». این صور -یعنی همان صور عقل بالفعل بالفطره عقول- اینها یک نظام و ترتیبی در وجود دارند؛ همان قاهر (عقل اول)، عقل دوم تا برسد به عقل فعال. حال عقل فعال مشائین بگویند عقل دهم، اشراقیین بگویند نه بعد از عقول طولیه هنوز عقول عرضیه است و عقل فعال رب نوع انسان است، آن عقل عرضی که نوع انسان (افراد نوع انسان) تحت تربیت او هستند.
«وَ کانَ ما کانَ أَکْمَلَها صورَةً»؛ آها نه «وَ کانَ ما کانَ أَکْمَلَها» ای صورةً -نصب بخوانید- «صورَةً لِما هُوَ الْأَنْقَصُ». آن که کاملتر است... این «کانَ» بود؟
دقت کنید دو تا «کانَ» است. «کانَ» دوم ضمیرش برمیگردد به آن «ما» که اسم است، «أَکْمَلَها» خبرش است. درست است؟ این «ما کانَ أَکْمَلَها» اسم آن «کانَ» اول است، «صورَةً لِما هُوَ الْأَنْقَصُ» خبر آن «کانَ» اول است. یعنی هر کدام از این صورتها که کاملترند -مثلاً عقل اول- خب این صورتِ «ما هو الانقص» است، این صورت برای عقل دوم است. عقل دوم مثل ماده و موضوع است برای آن. ما داشتیم دیگر این را راجع به عقل مستفاد و بالفعل و اینها دیروز گفت دیگر؛ آنها هم همینطور خلاصه. یعنی هر مرتبه بالا حکم صورت را دارد برای آن مرتبه پایینتر، مرتبه پایینتر حکم موضوع را دارد برای مرتبه بالاتر. یعنی خلاصه آن مرتبه بالاتر اصل است، آن اصل است، پایینتر فرع است، تابع است؛ آن حقیقت است، پایینتر رقیقه است، مظهر است.
تا اینکه برسد «إِلی أَنْ یَنْتَهیَ إِلی ما هُوَ أَنْقَصُها»؛ تا برسد به آن صورتِ ناقصتر که «وَ هُوَ الْعَقْلُ الْمُسْتَفادُ» که بعد از عقل فعال است. یعنی از عقل اول بگیر بیا تا عقل دهم، خب بعد از عقل فعال طبق نظر مشائین میرسد به عقل مستفاد، میرسد به نفوس دیگر، نفوس کلیه. نفوس کلیه هم که نفوس ناطقه عاقله باشد، آنها مراتب دارند؛ میگوید اولش عقل مستفاد است، یعنی بالاترینش که او باز صورت است برای پایینترینش که عقل بالفعل باشد. اگر هم که عقول عرضیه را هم قائل باشید، عقل فعال میافتد تو عقول عرضیه و خلاصه بعد از عقل فعال نوبت میرسد به عقل مستفاد که ناقصتر از آنهاست.
«ثم لا يزال ينحط حتى يبلغ إلى تلك الذات»؛
و همینجور پیوسته این پایینتر میآید این صورتها تا برسد به آن ذات، یعنی به عقل بالقوه، به نفس در مرتبه عقل بالقوه. یعنی برسد به عقل بالفعل و بعد عقل بالفعل برسد به عقل بالقوه. درست شد؟ در اینجا دیگر عقل تمام میشود. چون این مستفاد و اینها هم همان نفسی است که عقل شده. اینجا دیگر عقل تمام میشود. درست است؟ البته عقلی که نفس باشد، نفس که نفس عقل شده. تا آن «إِلی ما هُوَ أَنْقَصُها» خود عقول بودند، از آن «وَ هُوَ الْعَقْلُ الْمُسْتَفادُ» تا «تِلْکَ الذّاتِ» نفوساند که تبدیل به عقل شده، یعنی نفوس کلیه که نفوس کلیه هم تجردشان تجرد عقلی است، فرقشان با عقل فقط در همان تعلق و عدم تعلق به جسم و ماده است که بدن باشد.
سپس نوبت به چه میرسد؟ به عالم مثال.
«وَ ما دونَها مِنَ الْقُوی النَّفْسانِیَّةِ»؛ قوای نفسانیه، این قوای مثالیه. تا برسد موجودات مثالی به قوای نفسانی که موجودات مثالی نمونه و انموذج آن همین قوای مدرکه جزئیه است در انسان.
«إِلی الطَّبیعَةِ»؛ این هم مثال تمام شد، میرسد به اجسام. اجسام، اول اجسام اثیری بعد عنصری، فلکی بعد زمینی. و اجسام باز طبایعشان باز بالاترند، یعنی صورت نوعیهشان بعد صورت جسمیه و دست آخر هیولای اولی. «إِلی الطَّبیعَةِ» یعنی طباع، صور نوعیه.
«ثُمَّ لا یَزالُ یَنْحَطُّ»؛ همینجور پیوسته -یعنی از افلاک شروع میشود اول طبیعت و بعد صورت جسمیه و بعد هیولای اولی- تا برسد «إلى صور الأسطقسات»؛ برسد به صور عنصری، صور عناصر، یعنی اجسام زمینی. برسد به اینها.
«التي هي أخس الصور في الوجود و موضوعها أخس الموضوعات و هي المادة الأولى»؛ صور عنصری زمینی اینها دیگر پستترین صور در عالم وجودند و موضوع این صور عنصری که دیگر پایینترین موضوعات است و «هِیَ الْمادَّةُ الْأولی» هیولای اولی است.
«إِنْتَهی کَلامُ الْمُعَلِّمِ الثّانی»؛ اینجا سخن معلم ثانی تمام شد.
سپس صدرالمتألهین میفرمایند:
«و فيه نصوص صريحة على اتحاد العاقل بالمعقولات »؛
در این کلام نصوص آشکار و واضحی بر اتحاد عقل و عاقل و معقول بود.
«و على إمكان صيرورة الإنسان عقلا بسيطا فعالا فيه يتحد المعقولات كلها »؛
و باز نصوص آشکاری بود بر امکان گردیدن انسان -یعنی نفس- عقل بسیط، آن هم عقل فعال -یعنی اتحاد با عقل فعال- که «فیهِ یَتَّحِدُ الْمَعْقولاتُ کُلُّها» که در این عقل بسیط فعال که اتحاد با عقل فعال پیدا کرده -یعنی شده مظهر او و مثل او شده- عقل همه معقولات جمعاً، جامع همه معقولات است، معقول از همین موجودات مادی من السماء و الارض الی آخر.
بعد ایشان میفرمایند: «و مع هذه النصوص الصريحة من هذا المعلم
با این تصریحاتی که فارابی دارد.
«و كذا ما يوجد عندنا الآن في كتاب أثولوجيا المنسوب إلى المعلم الأول أرسطاطاليس»؛
و همچنین آنچه که الان نزد ما موجود است در کتاب اثولوجیا که منسوب به ارسطو هست (معلم اول).
«و ما نقله الشيخ الرئيس أيضا من بعض تلامذة ذلك الفيلسوف المعظم أعني فرفوريوس»؛ که «أنه صنف كتابا في العقل و المعقولات »؛
و آنچه که نقل کرده ابن سینا نیز از بعضی شاگردان ارسطو که فرفوریوس باشد که کتابی نوشته در باب عقل و معقولات.
«و فيه القول باتحاد العاقل بالمعقولات و باتحاده بالعقل الفعال»؛
باز در آنجا هم سخن از همین مطالب است.
«و للإسكندر الأفريدوسي الذي وصفه الشيخ بفاضل المتقدمين رسالة موجودة عندنا في هذا الباب أيضا»؛ ایضاً برای اسکندر افرودیسی هم که ابن سینا او را فاضل متقدمین میداند و توصیف کرده، رسالهای است که الان نزد ما موجود است که فصل بعد هم از همان رساله نقل میشود.
با وجود اینها، این تصریحات و این کتابها و این سخنان از این بزرگان -که بعضیشان که ابن سینا خودشان هم سران مشائیناند و عوائد مشائیناند- «كيف يسوغ إنكار هذا المطلب الشريف و المبالغة في رده ممن لم يتنقح له صورة هذه المسألة »؛ چطور جایز است انکار این مطلب شریف -که همین اتحاد عقل و عاقل و معقول باشد، عقل بسیط باشد، اتحاد با عقل فعال باشد- و تأکید در رد و انکارش از کسی که منقح نشده برایش صورت مسئله، صورت مسئله اتحاد عاقل و معقول و بقیه. «کَما فَعَلَهُ الْمُتَأَخِّرونَ»؛ چنانکه این انکار و مبالغه در رد را متأخرین مشائین انجام دادند، «کَالشَّیْخِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهُ إِلی یَوْمِنا هذا»؛ مانند خود ابن سینا و متأخرین از او تا زمان صدرالمتألهین. اینها چطور میشود آخر با این وجود چرا اینها انقدر شدید الانکارند نسبت به این مسائل؟
بعد ایشان میفرمایند:
«بل لا بد لمن لم يصل إلى هذا المقام- أن يعمل بالوصية التي ذكرها الشيخ في آخر الإشارات»؛ ناگزیر است برای کسی که به این مرتبه -یعنی به مرتبه قبول این مطالب و مباحث- نرسیده (مثل خود شیخ) عمل کند به وصیتی که شیخ آن را در آخر اشارات (الاشارات و التنبیهات، نمط دهم، فصل سیزدهم، صفحه ۴۱۸ از همین سه جلدیها با شرح خواجه) که وصیتی که شیخ در آخر اشارات دارد این است که شیخ میفرماید که:
«فَالصَّوابُ لَکَ» (فالصواب أن تسرح أمثال ذلك) امثال ذلک « أن تسرح » -یعنی رها کنید، قرآن دارد تصریح به احسان امثال ذلک- «إِلی بُقْعَةِ الْإِمْکانِ ما لم يذدك عنه قائم البرهان- »[10] . این عبارت شیخ در آخر اشارات، وصیتی که شیخ ذکر کرد و در آخر اشاره.
آنگاه در فصل بعدی که فصل بیست و پنجم باشد، ملاحظه کنید بعد از تیتر فصل، صدرالمتألهین اول شرح عبارت فرموده: «قال فی تلک الرسالة»؛ یعنی اسکندر افرودیسی در همان رسالهای که فرمودند موجود است نزد ما، از آن رساله مطالب این فصل بیست و پنجم را نقل میکنند.