« فهرست دروس
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید:
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند:
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
درس فقه استاد علیرضا اعرافی

1404/10/15

بسم الله الرحمن الرحیم

/ستــر/مبحث نگاه


موضوع: مبحث نگاه /ستــر/

پیشگفتار

بحث در ستر بود، ستر زن از مرد اجنبی و علاوه بر آیاتی که در مباحث نظر متعرض شدیم و مورد استفاده قرار گرفت بعضی از آیات که در مباحث سابق که متعرض نشدیم و یا احیاناً روایاتی که متعرض نشدیم در این بخش به عنوان مکمل در حوزه ستر قرار شد بحث کنیم.

اولین آیه عبارت بود از آیه ۵۹ سوره احزاب که فرمود؛ ﴿یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ ذَٰلِکَ أَدْنَیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا﴾

هفت مبحث تاکنون مطرح شد و تا اینجا در واقع آنچه را که استفاده کردیم این بود که حکمی الزامی اما قدر متیقن آن عبارت است از الزام به پوششی که سر و گردن و سینه را بپوشاند، تقریباً قدر متیقن از آن این است و بیش از آن از آیه به دلیل اجمال می‌گفتیم نمی‌توان استفاده کرد البته منافات ندارد ادله دیگر مسائلی فراتر از این را بگوید.

مبحث هشتم

در مورد ذیل آیه است که فرمود: ﴿ذَٰلِکَ أَدْنَیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ﴾ این فراز ذیل آیه هم جای تأملاتی دارد به خصوص از جهت اینکه بعضی از بزرگان این ذیل را قرینه گرفته‌اند تا صدر را از دلالت بر الزام و گاهی بالاتر از این، از دلالت بر یک حکم مولوی منصرف کنند. از این جهت پرداختن به این فراز ذیل آیه دارای اهمیت است.

در ذیل ابتدا بعضی نکات راجع به مفردات آن عرض می‌کنیم و نهایتاً این ترکیب و جایگاه آن در آیه شریفه مورد بحث قرار خواهد گرفت.

بررسی مفردات آیه

در بخش اول مفردات چند نکته است؛

نکته اول

اینکه در مورد ادنی است، معنای اصلی آن همان قرب است منتهی من تردیدی دارم که دو معنا در اینجا وجود دارد؛

۱- یکی معنای سفل و پایین

۲- اینکه معنای اصلی عبارت از همان قرب است.

دنو و دنا یعنی قَرُبَ منتهی آن که پایین است ادنی گفته‌اند یا پایینی را دنو گفته‌اند برای اینکه امر پایین نزدیک‌تر است اگر المنجد را کسی نگاه کند می‌بیند برای دنا همان معنای قرب ذکر کرده‌اند و شاید همین یک معنا و احتمال دوم باشد که دنی به معنای قرب است به امر سافل هم دانی می‌گویند به خاطر این است که به انسان نزدیک‌تر است.

ولی یک احتمال هم وجود دارد که دو اصل داشته باشد، یکی به معنای قرب و یکی به معنای سفل.

به دنیا هم که می‌گویند دنیا به خاطر پایین بودن آن و بعد پایین بودن را می‌گویند پایین بودن منزلت و مرتبت، درجه وجودی آن پایین است که از بعضی از روایات هم استفاده می‌شود و این مطلب درستی منتهی اینکه واژه و این ماده دنو، احتمال اول این بود که یک معنا دارد؛ قرب است و به مناسبت قرب در آن معنای دوم و پایین به کار رفته است

احتمال اول این بود که دو اصل داشته باشد، دنو و قرب و سفل و احتمال دوم این بود که یک معنا دارد و به آن مناسبت در آن به کار رفته است.

این در بادی امر این به ذهن می‌آید که دو احتمال وجود دارد ولی یک مطلبی را در لغت‌شناسی این است که این بحث اینکه یک واژه دو اصل دارد یا یک اصل دارد، این یک چیزی است و اینکه این واژه و کلمه مشترک لفظی است یا نیست؟ چیز دیگری است. این را حتماً دقت بفرمایید این دو مسئله است

مسئله اول

این است که در مقام تحلیل و ریشه‌یابی لغات به یک اصل و پایه‌ای برسیم، ممکن است واقعاً در یک جایی به یک اصل برسیم و همه آن معانی دیگر بر پایه آن اصل شکل گرفته است و از آن ریشه اصلی منتقل شده‌ایم به معانی متعدد دیگر. این یک بحث است

گاهی واژگان این طور است که خیلی موارد این‌طور است که می‌گوید له اصل واحد یک ریشه دارد، از آن ریشه منتقل به شاخه‌های دیگر شده‌ایم با یک قرائن و مناسباتی. این یک نوع از واژه‌ها است.

یک نوع از واژه‌هایی هم ممکن است باشد که از یک ریشه انشعاب پیدا نکرده است، مثلاً یک چیزی که در همه زبان‌ها وجود دارد و در زبان عرب هم خیلی رایج و شایع بوده است این است که به دلیل تعدد قبائل و عشایر و مناطقی که زندگی می‌کرده‌اند بدون اینکه از هم اطلاع داشته باشند یک کلمه در دو یا سه معنا به کار می‌بردند. یک جایی مثلاً عین را به معنای خورشید به کار می‌برده است و یک جای دیگر که اصلا از این حرف‌ها اطلاع نداشته است، آن را در معنای چشمه به کار برده است که معلوم است که یکی از دیگری متخذ نیست. البته به عنوان مثال می‌گویم و الا در عین ممکن است کسی بگوید ریشه عین همان امر شفاف و چنین چیزی است و بعد منتقل به خورشید و چشمه و چشم و امثال این شده است. ولی ممکن هم هست از این قبیل باشد.

دو قبیله، سه قبیله بدون آگاهی از همدیگر و بدون اطلاع از کاربرد این لفظ در آن معنا، همان لفظ را در معنای دیگری قرار داده است و استعمال می‌کند. اینجا معنایش این است که لفظ ریشه‌های متعدد دارد، یعنی از ابتدا یک بار برای این وضع شده است و یک بار همین برای چیز دیگری بدون اینکه توجه به آن داشته باشد وضع شده است و به کار رفته است. بدون هرگونه اطلاعی که از آنجا نشأت نگرفته و انشعاب پیدا نکرده است.

این یک بحث در لغت‌شناسی است که وحدت اصل یا تعدد اصول در شکل‌گیری معانی متعدد است. الان قاطع نمی‌توانم بگویم که مقاییس که می‌گوید له اصل یا اصلان، دقیقاً این را می‌خواهد بگوید، ولی من تحلیل واقعی می‌کنم، می‌گویم یکی این بحث است. اینجا بحث تعدد معنا و اشتراک نیست، بلکه بحث این است که این سلسله یا رشته معانی که این لفظ در آن‌ها به کار رفته است سرش بر یک بالین در نهایت گذاشته می‌شود، یک نقطه واحدی بوده است که لفظ با معنایی ارتباط برقرار کرده است با علائق و شواهد و مشابهات شاخه شاخه شده است و به چیزهای دیگر منتقل شده است.

مبحث دوم

این است که کار نداریم اصل واحد است یا اصل واحد نیست، کار این داریم که الان این لفظ یک معنا دارد یا چند معنا دارد، یعنی مشترک لفظی است؟ یا مشترک معنوی است؟ این لفظ در این کاربست‌های متعدد به نحو اشتراک لفظی است یا معنوی؟ یا اینکه حقیقت و مجاز است این سه حالتی که اینجا متصور است.

در اینجا کار نداریم که اصل اینها یکی بوده است یا خیر؟ این یک بحث دیگر است

بین بحث اول و دوم من وجه است، یعنی ممکن است بگوییم یک چیزی اصل واحد دارد ولی الان معنایش مشترک معنوی یا حقیقت و مجاز نیست، الان مشترک لفظی است، از یک ریشه اینها ناشی شده است ولی الان اینها متعدد است. الان لفظ مشترک لفظی شده است به خاطر کثرت استعمال، وضع‌های تعینی جدید پیدا شده است این دارای چند معنا است.

مثلاً اینکه الان علم می‌گوییم علم همان‌طور که مرحوم آقای مصباح رحمت‌الله علیه در کتابشان آورده‌اند و دیگران هم گفته‌اند ولی ایشان جامع‌تر آنجا آورده‌اند و البته مقداری جامع‌تر از آن هم می‌شود تصویر کرد، واقعاً وقتی در بحث‌های امروز علم گفته می‌شود، علم به معنای ساینس این با علمی که یک صورتی در ذهن است دو معنا است، ولی البته اصل آن واحد است.

ممکن است مشترک لفظی باشد که اصل آن واحد نباشد.

پس در معنای دوم وقتی می‌گوییم دو معنا است ممکن است یک ریشه باشد که دو معنا شده است، ممکن است دو ریشه باشد و دو معنا شده است. این اعم از آن اولی است.

اشتراک لفظی منافات ندارد با اصل واحد؛ الان ادنی ممکن است از منظر بحث اول می‌گوییم دنو یک معنا داشته است، یک اصل داشته است؛ دنو یعنی قرب، منتهی چیزی که پایین است چون نزدیک است به آن هم گفته‌اند قرب، اینها همه یک اصل دارد

ولی از منظر دوم واقعاً دنو و ادنی دو معنا دارد، مشترک لفظی است

یک وقتی دنی فی علوه می‌گوییم دنی یعنی پایین، واقعاً یعنی پایین، مرتبه پایینی دارد.

یک وقتی می‌گوییم دنو به او دارد، یعنی قرب دارد و شاید دنی الیه با قرب بیشتر سازگار باشد تا دنی بدون الیه.

بعید نیست اصل اینها واحد باشد. در المنجد می‌گوید دنی یعنی قربَ و چیز دیگری نیاورده است ولی واقعاً معنا متعدد است دنی به معنای سفل و مقابل علو یک چیزی است و دنو به معنای قرب یک چیز دیگری است دو معنا به کار می‌رود ولو اینکه اصل واحد داشته باشد. این یک بحث لغت‌شناسی است.

این بحث کلی که عرض کردم یک قاعده تحلیل لغوی است اینجا ادنی به معنای اقرب است.

قاعده کلی لغت‌شناسی را توجه داشته باشید که دو اصل داشتن یا اصل واحد داشتن یک چیزی است و اشتراک لفظی و معنوی داشتن چیز دیگری است و این فرق می‌کند.

بررسی واژه ذلک

ذلک هم در اینجا جای یک تأملی دارد که به جای اینکه بگوید هذا که نزدیک است می‌گوید ذلک، این هم احتمالاً به خاطر نشان دادن اهمیت مسئله است که به جای اسم اشاره قریب از اسم اشاره بعید به کار برده است احتمالاً برای بیان اهمیت و عظمت است. چند جای دیگر قرآن هم چنین آمده است، ﴿ذَلِکُمْ أَزْکَی لَکُمْ وَأَطْهَرُ﴾[1] ، ﴿ذَٰلِکَ أَدْنَیٰ أَلَّا تَعُولُوا﴾[2] ، غالباً چنین تعلیل‌هایی که ذیل احکام آمده است به تعبیر ذلک ادا شده است. جمله‌هایی که ذیل احکام آمده است که یک حکمتی را بیان می‌کند، غالباً این جایگاهی است که در آن ذلک می‌آید شاید این به خاطر اهمیت و تأکید باشد.

نکته بعدی

این است ﴿أَدْنَیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ﴾ که قاعدتاً اینجا من محذوف است ادنی نزدیک‌تر است به اینکه شناخته شود. یک محذوفی اینجا دارد چون خیلی واضح بوده است حذف شده است، البته در جاهای دیگر قرآن که ادنی دارد محذوف است، ﴿أَدْنَیٰ أَلَّا تَعُولُوا﴾، ﴿أَدْنَیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ﴾، ﴿ذَلِکَ أَدْنَی أَنْ یَأْتُوا بِالشَّهَادَةِ عَلَی وَجْهِهَا﴾[3] می‌گوید این‌جور عمل می‌کنند با این که درستی شهادت را ادا بکنند نزدیک‌تر به آن است، ﴿أَدْنَی أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ﴾[4] ، در آن موعدها، چند جا دارد.

ظاهراً باء یا من در اینجا محذوف باشد.

بررسی أَنْ یُعْرَفْنَ

این نزدیک‌تر است به این که شناخته شوند، اینجا واضح است که این عرف و معروف بودن دو کاربرد دارد؛

۱- این است که بدون اضافه حرفی و تعلق به یک حروفی به کار می‌رود، این امر لازم و این شکلی است، یعنی شناخته شدن، آن معروف است یعنی شناخته شده است.

۲- اما گاهی این عُرَف بکذا، معروف به این امر است، معروفیت مطلق نیست، معروف به دانش است، معروف به فضل است، معروف به فسق است، معروف به عدل است، این یک نوع کاربرد دیگری است که اینجا وجود دارد.

گاهی بدون باء که می‌آید یعنی معروفیت و شناخته شدن او مطلق است ولی وقتی با آن‌ها می‌آید یک معنای خاصی پیدا می‌کند قاعدتاً اینجا معنای دومی مقصود است، یعنی این نزدیک‌تر است، این شکل پوشش نزدیک‌تر است به، اینکه شناخته شوند، یعنی معروف باشند؟ این که نمی‌خواهد بگوید، این که شناخته شوند به یک چیزی! لذا اینجا چیزی محذوف است، آن را سیاق روشن می‌کند یعنی شناخته شوند به پاکی، به طهارت، به اینکه آن‌ها آمادگی ارتکاب معصیت ندارند، این هم محذوف دارد، پس یعرفن در اینجا، مطلق نیست، بلکه یعرفن به چیز خاصی است. بنابر این اینجا حتماً چیزی از این جهت محذوف است

بنابراین اگر بخواهیم آن محذوف‌ها را تصریح بکنیم این جور می‌شود که ذلک ادنی من یا بأن یعرفن بمراقبت به محافظت، به تحرز از معصیت و مسائل جنسی و امور نامشروع به حیاء، بالاستحیاء.

چیزی از این قبیل محذوف است، به احتراز است، به اجتناب است، حیاء و استحیاء است. این روشن است به خاطر شدت وضوح بوده است که در آیه نیامده است.

أَنْ یُعْرَفْنَ اینکه شناخته شوند به پاکی و طهارت یا شأن نزول اول که شناخته شوند به اینکه حر و حرائر هستند. بنابر شأن نزول شناخته شوند به کونهن من الحرائر یا یعرفن کونهن مستحیات، یکی از این دو بنابر آن شأن نزول محذوف است.

بررسی فَلَا یُؤْذَیْنَ

فَلَا یُؤْذَیْنَ هم روشن است برای اینکه آزار نبینند منتهی اینجا به دلیل قرائن و سیاقی که دارد یک محذوفی وجود دارد که روشن است یعنی لَا یُؤْذَیْنَ به معنای مطلق نمی‌خواهد بگوید که هیچ نوع اذیتی متوجه آن‌ها نشود، منظور ایذاء از حیث تعرضات جنسی و مسائل از این قبیل است، فَلَا یُؤْذَیْنَ از این ناحیه نه مطلق ایذاء، ایذاء من ناحیة خاصه و به وجه خاص است.

در بحث هشتم ذیل آیه سه چهار تا نکته در مفردات بود. اینها را جدا نکردیم.

خلاصه مطلب

۱- یک بحث راجع به ذلک بود

۲- یک نکته راجع به ادنی بود

۳- یک نکته راجع به محذوف بودن باء یا من بود

۴- نکته چهارم مربوط به یعرفن بود که یعرفن خاص است، نه مطلق و محذوف آن هم بر اساس دو شأن نزول دو جور می‌شود

۵- نکته پنجم هم ایذاء بود که این ایذاء، مطلق نیست ایذاء در امر خاص و من جهت خاص است.

این پنج نکته در مفردات است که اهمیتی ندارد با نگاه تفسیری گفتیم این را کسی هم نگوید به تحلیل‌ها هم توجه نداشته باشد، می‌خواند این جوری برداشت می‌کند، منتهی این تحلیل اینها است و البته لازم است

نکته ششم

در ادنی است که اینجا عرض بکنیم اینجا ممکن است مصداقی پیدا بکند.

در افعل و تفضیل هم یک بحث وجود دارد و آن این است که آنجا که افعل و تفضیل است، آقایان ادبا شرایطی ذکر می‌کنند که افعل تفضیل از ماده‌ای گرفته بشود که چند تا شرط دارد اینجا هم البته مصداق آن شرایط هست که افعل به کار رفته است.

در هر صورت افعل و تفضیل ساختن آن از یک ماده‌ای بر اساس آن شرایط پنج شش‌گانه‌ای که در ادبیات گفته شده است انجام می‌پذیرد و معنایش برتری این مورد از بهره‌مندی آن ماده است در قیاس به چیزها و جاهای دیگر، اعلم است یعنی او را با دیگری مقایسه کردید می‌گویید در وصف علم او بیشتر دارد. این معنای واضح افعل و تفضیل است

اما نکته‌ای که در افعل و تفضیل و صیغ تفضیل بیان شده است این است که در مواردی آن تبادر می‌کند، غالباً همین نوع اول تبادر می‌کند وقتی می‌گوییم این افضل از اوست یعنی این هم این فضیلت را دارد منتهی این بهتر است، ترجیح را در کاربرد عادی و متعارف آن نشان می‌دهد.

اما در مواردی هم ترجیح نیست، تعیین است، اولی الارحام بعضهم اولی ببعض فی کتاب الله در روایات آمده است اولویت این طبقات ارث نه از باب ترجیح غیر الزامی باشد، بلکه این الزامی است، این بر او مقدم است، نمی‌شود گفت او هم دارد، او هم می‌تواند، حالا بهتر این است که به این داده شود.

یا وقتی می‌گوییم النبی أَوْلَیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ آنجا معنا این نیست که اگر جایی پیامبر این‌جور فرمود و خودش یک جور دیگری می‌خواست بهتر این است که این کار انجام بشود، این تعین دارد. این باید انجام بشود. و از این قبیل در قرآن و در کاربرد‌ها وجود دارد که به این تعیین می‌گویند.

منتهی نکته‌ای که اینجا وجود دارد این است که این‌جور نیست که در معنای دوم از معنای اول منسلخ شده باشد، گاهی تصویر این‌طور است که در جاهایی که تعیین است از معنای افعل و تفضیل گویا منسلخ است و گویا صفت مشبهه شده است دیگر بحث تفضیل در آن نیست. این یک تلقی است

ولی شاید تلقی و تفسیر درست‌تر این باشد که این از آن منسلخ نشده است، منتهی این برتری و ترجیح گاهی الزامی است و گاهی غیر الزامی یعنی یک جهتی از همین ماده در آن طرف هم هست ولو اینکه بالفعل در آن چیزی نیست، وقتی می‌گوید ﴿أُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَیٰ بِبَعْضٍ﴾[5] بالفعل در او هیچ جهت استحقاقی از ارث نیست یا وقتی می‌گوییم النبی أَوْلَیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وقتی که نبی وارد یک فرمانی شد، دیگر مقابل او بالفعل چیزی نیست.

منتهی چرا افعل در اینجا به کار می‌رود برای اینکه شأنیت آن در آن طرف هم هست، این مواردی که تعیین است باز تفضیل وجود دارد منتهی شأنیتی در آن هست.

منتهی این دو کاربرد به حد دو معنا رسیده است که اشتراک لفظی بشود که ممکن است رسیده باشد، ممکن است نرسیده باشد

آن ریشه تفضیل اینجا هم هست منتهی آن کاربرد اول تفضیل بالفعل است در کاربرد تعیینی تفضیل شأنی است

این دو معنا مستقل شده باشد و مشترک لفظی باشد یا اینکه همچنان معنای واحد دارد برتری است منتهی در مقام مصداق و داعیه بر کاربرد گاهی ترجیح علی الاطلاق است که تعیین است و گاهی ترجیح نسبی است که آن اولی است و تعیین یکی از این دو تا در جای خود.

دو احتمال افعل و تفضیل در واژه ادنی

این یک بحث در افعل و تفضیل است که در اینجا هم ممکن است کسی بگوید ادنی به معنای این که این نزدیک‌تر است به اینکه آن‌ها مصون بمانند یعنی راه‌های دیگری هم دارد و این یکی از آن‌ها است. به معنای کاربرد متعارف افعل و تفضیل. اینکه این‌جور لباس بپوشند نزدیک‌تر است که به اینکه شناخته به خوبی شوند و اذیت نشوند این نزدیک‌تر است به این که مصون بمانند.

این نزدیک‌تر دو معنا دارد، یکی یعنی نزدیکی به معنای بهتری است، یعنی چیزهای دیگری هم هست این را می‌رساند و یکی هم یعنی این ﴿أَدْنَیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ﴾ دیگر ادنی تعیینی است، این راهش است، راه اینکه مصون بمانند این است.

در بحث ترکیب هم شاید این نکته تأثیر بگذارد.

این شش نکته و مبحث در مفردات این فراز ذیل آیه است.

اما از این شش نکته درباره مفردات این فراز ذیل که بگذریم منتقل به بحث ترکیب این آیه می‌شویم به عنوان نکته اصلی که مدنظر بود.

بحث ترکیب آیه

﴿ذَٰلِکَ أَدْنَیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ﴾ یک سؤال این است که تعلیل است یا حکمت است؟

یک سؤال این است که این اگر حکمت باشد این حکمت یک امر ارشادی به یک امر عقلایی است که هیچ چیز خاص شرعی در آن نیست یا اینکه وجه شرعی هم در آن هست؟

این یک سؤال یا دو سؤال است که به هم نزدیک است

سؤال سوم این است که این یک امر لازمی را بیان می‌کند یا یک امر راجحی را بیان می‌کند. این چند سؤال است که تقریباً به یک نقطه برمی‌گردد.

باید دید بافت این جمله به سمت یک امر الزامی است یا یک امر ارشادی غیر الزامی در این جمله قرار دارد؟

﴿ذَٰلِکَ أَدْنَیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ﴾

اولا نسبت به آن شأن نزول‌ها سابق اشاره کردیم که دو شأن نزول برای این ذکر شد؛

۱- اینکه در آن سنت جاهلی حرائر یک احترامی داشتند که اراذل و اوباش به آن‌ها نزدیک نمی‌شدند و حرمت را نگه می‌داشتند و کنیزان از آن حرمت و منزلت برخوردار نبودند و به این دلیل اراذل و اوباش به آن‌ها تعرضات داشتند مثل اینکه خود را آزاد‌تر می‌دانستند و اینجا آیه بنابر این شأن نزول ارشاد می‌کند که به زن‌های پیامبر و مسلمان ارشاد می‌کند با توجه به این عرفی که هست، نمی‌گوید این عرف درست است، یا درست نیست، فعلاً این‌طور است این سنت در اراذل و اوباش و جامعه وجود دارد که برای حرائر احترام قائل هستند و برای اماء آن احترام را قائل نیستند. با توجه به این عرف که نمی‌خواهد بگوید عرف هم عرف درستی است می‌گوید با توجه به این شما یک نشانه‌ای را رعایت بکنید که حرائر بودن شما را نشان بدهد و شما را از اماء جدا بکند تا مصون باشید. این با شأن نزول اول این‌طور تفسیر می‌شود که با آن شأن نزول این آیه در واقع ارشاد به یک امر خارجی تکوینی می‌کند که این کار این اثر را دارد، هدف این است که شما در معرض آزار جنسی قرار نگیرید. هدف، هدف شرعی است، اما برای این هدف شرعی یک راه عقلایی وجود دارد. این سنت در خارج این‌طوری است این‌طور عمل بکنید خودتان را حفظ می‌کنید این منافات ندارد که به اماء هم بگوید که شما کاری بکنید که در معرض آن آزار قرار نگیرید، با آن منافات ندارد، فعلاً نسبت به حرائر و نساء النبی و نساء مؤمنین یک راه عقلایی برای تحقق آن مقصد شرعی بیان می‌کند و از این فراوان هم هست؛ خیلی از جاهایی که مقدمه تکلیفی می‌شود در مقدمه عرفی عادی همین‌جور است، می‌گوید برای اینکه شما حریم محرم و نامحرم را نگه دارید، معماری خانه را این‌جوری تنظیم کنید، بیرونی و اندرونی داشته باشید، یا اینکه وارد آن فضا که می‌شوید در آپارتمان، درها روبروی هم نباشد در‌ها به گونه‌ای نباشد که تا باز می‌شود تا عمق خانه دیده می‌شود و همدیگر را نبینند. این یک راه عقلایی است یک بخش زیادی این‌طور است،

در آن تمدن‌سازی و نظام‌سازی‌های مطابق با شریعت یک بخش همین است، اینها روش‌های عقلایی است که در تحقق مقاصد شرع مؤثر است که اکثر اینها وجوب یا استحباب مقدمی می‌شود و حداکثر این است که چیز عقلی است که عقل می‌گوید برای تحقق آن مقاصد این‌جوری شهرسازی، معماری این‌جوری مهم است

البته منافات ندارد که در شهرسازی، معماری چیزی به عنوان مولوی در شهر آمده باشد، واجب آمده باشد، مستحب آمده باشد ممکن است آمده باشد، ولی یک بخش از آن‌ها این است.

آن کتاب اجتهاد تمدن ساز را که ببینید آنجا یکی از بحث‌ها این است که می‌گوید وقتی شما احکام را در آوردید، نظامات را در آوردید، در تنظیمات خارجی فن‌آوری، طراحی شهر، خانه، دکور، در طراحی اینها آن مقصدهای شرعی را در نظر بگیرید، یک جاهایی حالت مقدمی وجوبی پیدا می‌کند، خیلی جاها هم غیر وجوبی است ولی این مقصد‌ها را بهتر محقق می‌کند

البته در وجوبی و غیر وجوبی هم ممکن است یک جایی با نگاه فردی، این غیر وجوبی باشد ولی در نگاه جمعی واجب باشد

یا برای مردم آن غیر الزامی باشد ولی برای حکومت ممکن است الزامی در آن باشد، اینها تلازم ندارد.

مثلاً در جمعیت نوع تکلیف افراد ممکن است چیزی باشد ولی تکلیف حاکمیت جور دیگری باشد، او باید اقدام بکند، طراحی بکند و الزام بکند ولی در عین حال این طرف باید برای او نباشد و فقط ترجیح باشد.

این هم در فقه مسائل حکومت و اجتماع است که در جای خود.

این یک احتمال که تطبیق آن بر شأن نزول اول این طور تقریر می‌شود که اینجا یک امری که یک نوعی مقدمیت دارد و سازگاریت دارد که او بتواند خود را صیانت بکند یک امر عقلایی را بیان می‌کند و هیچ تکلیف مولوی و شرعی روی این نیست.

در تطبیق آن از منظر شأن نزول دوم این‌جور است که در شأن نزول دوم خیلی به حرائر و اماء و تفکیک توجه نیست بلکه گفته می‌شود اصولاً دو نوع حریره و امه مقصود نیست از نظر دیگر زن‌ها دو قسم هستند، زن‌هایی که نوع معاشرت و سبک زندگی آن‌ها، سبکی است که معلوم است دور خود حریمی دارند و نمی‌خواهند وارد مسائل جنسی بشوند و زن‌هایی که این مرز را برای خود تعریف نکرده‌اند و حالت لاابالی‌گری دارند و این دو حالت تحفظ یا لاابالی‌گری، علائم و نشانه‌هایی دارد، اینجا که می‌گوید این‌جوری لباس بپوشید، این یک حریمی برای تو درست می‌کند تا از آن که غیر مستحیی است جدا می‌کند یعنی زنان مستحیات یا آن غیر مستحیی‌ها، اینها نشانه‌هایی دارند، الان هم در جامعه مراتبی دارد معلوم است که این زن هرزه‌ای است یا مستحیی است و باحیا است و اینجا از نظر عقلایی می‌گوید معلوم است که کسی که لباس پوشاننده‌ای استفاده کرده است این در واقع یک پرچمی برافراشته است که من مستحیی هستم. این برخلاف آن که در سبک پوشش جوری است که این حیا را نشان نمی‌دهد. این سبک پوشش نشان‌دهنده حیاء را از نظر عقلایی بیان می‌کند.

این تقریر این است که یک امر عقلایی را می‌گوید بنابر این دو شأن نزول.


logo