1404/08/05
بسم الله الرحمن الرحیم
اهم و مهم/حجية ظواهر الألفاظ /الأمارات
موضوع: الأمارات/حجية ظواهر الألفاظ /اهم و مهم
مباحث ترتب در اهم و مهم
بنده در خصوص این بحث اصول، که قهراً جناب عالی خودشان توضیحات را برای شما ارائه نمودهاند و شاید ضرورتی نباشد، مختصری بیان مینمایم. آن روز بحث اهم و مهم را مطرح نمودیم که پس از آن توفیق حاصل نشد. اکنون چند دقیقهای را بدان میپردازم و سپس به ایشان واگذار مینمایم. در قضیه اهم و مهم، نکته حائز اهمیت این بود که آیا امر در اهم فعلیت یافته است یا خیر؛ و چون فعلیت در اهم مسلم شده، دیگر نسبت به مهم فعلیت ندارد. امر فعلیت ندارد، فقط در مقام اقتضاء است و بیش از حد اقتضاء نمیباشد. فعلیت در اهم آمده است؛ و آیا میتوانیم امری را که در اهم فعلیت یافته، رها سازیم و به سراغ مهم رویم؟ و اگر شخصی این کار را کرد و از اهم دست برداشت، اکنون که دست برداشته، قهراً فعلیت مثلاً به مهم تعلق مییابد؛ زیرا ترک هر دو جایز نیست، چون حقیقتاً قادر به ترک هر دو نبوده و لذا به انجام مهم مبادرت میورزد، در صورتی که از اهم صرفنظر نموده است، زیرا اکنون نسبت به مهم دستبهکار شده و در حال عمل نمودن میباشد. نتیجه آن بود که فعلیت اهم را رها کرده و دیگر فعلیت نسبت به این شخص محقق نمیباشد و فعلیتی که پیدا کرده، نسبت به مهم است.
اکنون در اینجا مسئلهای پدید آمده است که ظاهراً اصل آن به علامه حلی مربوط میشود. زیرا در کلمات علامه آمده و پس از آن، دیگران نیز همانند محقق ثانی و امثالهم، آن را بسط دادهاند، ولی شهرت آن بیشتر به محقق ثانی منتسب شده است؛ یعنی این ترتب به نام ایشان ثبت گردیده است. [اصل این ترتب و] مباحث کلی ترتب، در آن زمانها، در نجف و امثال آن، هنگامی که قصد اظهار فضل علمی قوی داشتند، این بحث ترتب را مطرح میساختند؛ زیرا ظرایف و دقایق و نکاتی در آن وجود دارد؛ و اصل آن را به محقق ثانی نسبت میدادند. و اکنون که پیش از ایشان علامه حلی قرار دارد و اکثر فضلا نیز اکنون در رابطه با جایگاه علامه حلی در حوزه علمیه اهمیت شایانی قائل شدهاند و مقالات و مباحث خوبی در این زمینه ارائه گردیده است؛ به هر تقدیر، این جریان ترتب را در قضیه اهم و مهم، به تعبیر ما، برجسته ساخته و بسیار نمودار گردیده است. ترتب در موارد مختلفی مطرح است، اما در اهم و مهم، مهمترین جایگاه را دارد.
اصل ماجرا نیز از اینجاست که مسئلهای عقلی را وارد میدان ساختهاند مبنی بر اینکه جریان اهم و مهم در ظرف اهم، دیگر نباید مهم انجام گیرد. مقدمات و پیشفرضهایی را مطرح نمودهاند که اساس حرکت بدان سمت است که در بحث ترتب سه نکته را بیان داشتهاند: اول اینکه آیا عبادت صحیح است؟ که بر امر فعلی متوقف است و باید فعلیت داشته باشد؛ دوم امر به شیء، که این خود نیز مشهور شده است؛ امر به شیء مستلزم نهی از ضد آن است، حال با معانی مختلفی که برای آن بیان نمودهاند؛ آیا امر به شیء مهم، دیگر نباید به مقابلش اهم باشد؟ یا امر به اهم وارد کار شد، دیگر ضد آن مهم است؛ فرقی نمیکند، هر دو ضد یکدیگرند؛ فرض بر این است که ضد یکدیگرند. اکنون که نسبت به امر اهم، امر وجود دارد، پس نهی از ضد آن، دیگر نباید مهم را انجام دهیم؛ سوم نیز بحثی که رایج و تقریباً همگانی شده است و آن اینکه نهی موجب فساد است، بهویوه در عبادت، نهی موجب فساد میباشد. این سه مورد مباحثی را پدید آوردهاند که کشمکشهای فراوانی را در پی داشته و واقعاً به مباحث ظریفی در علم اصول منجر گردیده است که هر یک از آنها جایگاه علمی خود را دارند.
راهحلی که مرحوم محقق ثانی آن را جدی گرفته است، ولی ما عرض نمودیم که در بیانات علامه حلی نیز موجود است و آن این است که بحث ترتب را ارائه داد در برابر اهم. مهمترین بحث ترتب است دیگر؛ یعنی وقتی امر اهم را انجام نداد، ترتباً به سراغ مهم میآید. پس بحث ریشهای را پس از این سه وضعیتی که اهمیت دارد، به میدان آوردند و بحث ترتب مطرح گردید.
سروران گرامی مستحضر هستند که جایگاه بسیار حائز اهمیت در اینجا این است که وقتی کسی نسبت به اهم عصیان ورزید، آیا محذور عقلیای پدید میآید که امر به مهم را انجام دهد و در رابطه با آن فعلیت پیدا کند؟ ادعای مرحوم محقق حلی این است که هیچ محذور عقلیای پدید نمیآید. ریشه اصلی مناقشه در همین جاست. محقق میفرمایند هنگامی که شما امر به اهم را ترک نمودید و انجام ندادید و عصیان ورزیدید، هیچ محذور عقلی در رابطه با عمل کردن به مهم و فعلیت یافتن به مهم، مشکلی ایجاد نمیکند. محذور عقلی در میان نیست. خب، آن امر به شیء و نهی از ضد آن که مورد بحث قرار گرفت، در واقع یک مسئله عقلی است. اگر آن را بسیار جدی بگیریم، محذور عقلی است. در واقع در تفسیری که برای آن ذکر میکنیم، به محذور عقلی برمیخوریم. مرحوم محقق نظرش این است که هنگامی که نسبت به اهم عصیان شد، دیگر نسبت به مهم محذور عقلی وجود ندارد. اکنون این دارای بیانی است که شرح آن را در فرصتی دیگر برای فضلا توضیح خواهم داد. بیان ظریفی دارد. در اینجا، همان دلیلی که میگوید متضمن به امر به مهم است، دلالت امر به مهم باقی و محفوظ است؛ دلالت امری آن سر جای خود قرار دارد؛ پس وقتی به آن عمل کرد، عمل به امر نموده است. عمل به امر نیز دیگر مشکلی ندارد و محذور عقلی هم در آن نیست. این بیان مرحوم محقق ثانی است که اصل آن، همانطور که عرض کردم، بیشتر در عبارات مرحوم محقق حلی به دست میآید.
پس ریشه این تفکر که این دو امر نسبت به هم ارتباط متقابلی دارند و بحث ترتب را پیش آورده، از اینجاست. خب، تفکر این است که وقتی سیر حرکت کسی که میخواهد ممتثل باشد، این بود که از اهم صرفنظر کرد، در نتیجه امر برای این شخص نسبت به مهم فعلیت پیدا میکند و باید آن را انجام دهد؛ و از این جهت دیگر تقریباً هیچ اشکال واضحی بر این رویکرد وارد نیست. فعل او نیز صحیح میشود و تمامی آن اشکالات برطرف میگردد؛ همان سه موردی که ذکر کردیم: صحت عبادتش فعلیت پیدا میکند؛ یکی هم اینکه دیگر در اینجا امر مستلزم نهی از ضد نیست، زیرا اصلاً از مدار خارج شده و از ابتلا بیرون رفته است؛ و دیگر اینکه نهی اصلاً وجود ندارد که موجب فسادی گردد. این بیانی است که در کلمات علامه حلی ریشهای قوی دارد و دور از ذهن نیست که ما این نسبتی را که همگان به محقق ثانی دادهاند، از باب آن بدانیم که الهام اصلی آن را مرحوم محقق ثانی، اگرچه از علامه حلی گرفته باشد، ولی ایشان آن را بهخوبی بسط داده، روشن کرده و بیان نموده است، بهگونهای که به نام ایشان ثبت گردیده و بیشتر بدان استناد میشود. این نظر حلی حرفی ریشهدار است که عرض کردم در فرصتی دیگر باید آن را توضیح دهیم.
میفرماید امر به دو چیز در صورتی که مترتب بر یکدیگر باشد، یکی بدل صحیح دیگری میشود. ایشان بحث بدلیت و عبارات مربوط به آن را مطرح مینمایند؛ اکنون فضلا در این باره تأمل فرمایند. ایشان قصد دارند بیان کنند که اساساً بین اهم و مهم، مفهوم بدلیت در ذاتشان موجود است؛ یعنی اگر اهم نباشد، دومی بدل از آن خواهد بود. این ریشه اصلی مطلب است و لذا محذور عقلی را که قصد رد آن را دارد، از باب بدلیت وارد بحث میکند و به نظرم میرسد سخن صحیحی باشد. یعنی ایشان تقریباً میخواهند بیان کنند که جایگاه امر، خود امر را، نوعی بدلیت در ترتبش از این جهت که یکی بدل از دیگری است، در بر دارد؛ یعنی فی نفس الشارع و فی نفس الآمر، این دو امر را یکی را بدل از دیگری، یا آن دیگری را بدل از این میداند؛ یعنی مفهوم بدلیت در بین این دو امر، در ذاتشان موجود است. و این بیان، بیانی است که تقریباً عرض کردم، اکنون اگر فرصت شود توضیح داده خواهد شد، محذور عقلی را از بین برده است. ایشان این محذور را از همین جا، یعنی از مفهوم بدلیت، حل میکند و میگوید بدلیت در این امر وجود دارد.
خب، در این بدلیت معنایش این است که چه چیزی تحریم شده است؟ اینکه هر دو تعطیل شود. معنای بدلیت همین است دیگر؛ یعنی اگر هر دو بخواهد تعطیل شود، این حرام و جایز نیست. پس اگر کسی اهم را انجام نداد، دومی برای او تعین پیدا میکند و فعلیت مییابد از باب بدلیت، تا هر دو را سلب نکند؛ در این صورت چه میشود؟ تحریم؛ مرتکب حرام شده است. به عبارت دیگر، شارع امری صادر نموده است؛ این امر با نظر به اینکه مهم انجام نگیرد، صادر نشده است؛ و لذا میگویند امرش به مهم بدون نظر به امر اهم نبوده است، یا برعکس آن؛ معنای بدلیت همین میشود دیگر. یعنی امر به اهم کرده با توجه به امر مهم، و مجدداً امر به مهم نیز در واقع توجه به امر اهم دارد. مرحوم محقق قصد دارند این را بیان کنند. اکنون ظاهراً ایشان از مرحوم علامه الهام گرفتهاند. به هر حال، تصور بنده این است که ایشان اندیشهای عمیق را برای رفع محذوریت از جنبه خاص امر ارائه نمودهاند. جنبه خاص امر که خود امر چه جنبهای دارد؛ بین اهم و مهم یک تبادلی وجود دارد و ترتب در واقع همان بدلیت است، اگرچه به لفظ ترتب شهرت یافته و گفتگو شده است، ولی کمتر کسی به بدلیت آن توجه کرده است، حال آنکه ریشه آن بدلیت میباشد.