« فهرست دروس
درس خارج اصول استاد میرزا محمدحسین احمدی‌فقیه‌یزدی

1404/06/25

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی ریشه‌ای و مهم "حجیت عقل"/حجية ظواهر الألفاظ /الأمارات

 

موضوع: الأمارات/حجية ظواهر الألفاظ /بررسی ریشه‌ای و مهم "حجیت عقل"

 

بحثی بنیادین و مهم درباره قضاوت عقل مطرح است که فرمودند می‌توان با توسل به عقل به حکم اصلی دست یافت. بنده امروز استدلالی را ذکر می‌کنم که شما آن را پیگیری خواهید فرمود و این بحث را می‌توانیم به شیوه دیگری نیز به اتمام برسانیم که مطلب روشن شود.

آنچه مورد اتفاق نظر است، در علم کلام و پس از آن در «زبدة الاصول» از مرحوم شیخ بهایی، که شخصیتی واقعاً ممتاز در فهم مسائل هستند، این است که حسن و قبح را قبول کرده‌اند که می‌توان بالضروره آن را تشخیص داد. عقل، بر مبنای مرحوم آشیخ محمد حسین، در این مورد نیز باید گفت که می‌تواند مانند سایر امور، حسن و قبح را تشخیص دهد، ولو اینکه حکمی صادر نکند، اما آن را درک می‌کند. وقتی عقل حسن و قبح را تشخیص می‌دهد، به قول ما می‌گوییم: «دیگر قیاساتها معها»، یعنی دیگر نیازی به قیاس نیست؛ چون حسن و قبح را می‌فهمد و می‌تواند قضاوت کند که این حسن است و آن قبیح. حال، بزرگان بر چه ملاکی این را پذیرفته‌اند؟ بالاخره هم در علم کلام و هم در مباحث اصولی، این را بالضروره قبول کرده‌اند که عقل می‌تواند حسن و قبح را تشخیص دهد. نه از باب اینکه مثلاً نوعی تسلیم از جانب منکرین است، بلکه می‌خواهیم بگوییم استدلالشان صحیح است. استدلالشان بر اینکه عقل می‌تواند حسن و قبح را تشخیص دهد، همین برای ما کافی است که در مواردی، جانشین حکم اینها را قبول بکنید.

دقت بفرمایید، وقتی فهمید که این حسن است و آن قبیح، پس می‌تواند جانشین حکم باشد، ولو اینکه حکمی واقعی و بایدی صادر نکند و عقل آن را به صورت بایدی ذکر نکند و باید و نبایدی را نفرماید. اما عقل اینگونه به ما توضیح می‌دهد که این قبیح است و این حسن. خب، همین دلالت بر این دارد که یعنی این را می‌توانی انجام دهی چون حسن است و این را نباید انجام دهی چون قبیح است. پس صرف اینکه حسن و قبح را قبول کردیم، باعث می‌شود بالملازمه بسیاری از مواردی را که متحیر هستیم چگونه انجام دهیم، با همین بیان، به خوبی بتوانیم آن حکم و حجیت حکم را برای ما به اتمام برسانیم. همه آقایان ملاحظه فرمودید چه استدلالی ما اینجا آوردیم.

این استدلال می‌تواند در برابر فرمایش آشیخ محمد حسین اصفهانی، مسئله را تمام کند. به عبارت دیگر، اگر بگوییم خود آشیخ محمد حسین، آیا حسن و قبح را قبول دارند؟ قهراً باید بگویند که بله، مانند سایرین، عقل حسن و قبح را تشخیص می‌دهد. همین برای ما کافی است که حسن و قبح را که تشخیص می‌دهند، این ملاک حکم قرار گیرد. چقدر اصطلاح زیبا و خوبی از کار درمی‌آید و بنده به این صورت مسئله را تمام می‌کنم که حکم را اینجا به واسطه مستقیم عقل نمی‌گوییم، ولی بالملازمه وقتی حسن و قبح را تشخیص داد، لازمه این، این است که آن مورد قبیح را عمل نکند، آنجایی که قبح دارد اصلاً کنار بگذارد، آنجایی که حسن دارد عمل کند. و همین باعث می‌شود بر اینکه ما بسیاری از این مباحثی را که باید از آن خارج شویم، به خوبی بتوانیم خارج شویم و قبول بکنیم. این خود یک حکم من الاحکام است.

به عبارت دیگر، ما به دنبال مسئله‌ای بودیم که حجیت داشتیم. یعنی همه اوضاع فعلی فکر ما برای حجت است. مهم است که احکام الحجه را پیدا کنیم. احکام الحجه را پیدا کردیم اینجا. یعنی حجت بین خود و خدا. آن کسی که این مطلب را می‌بیند، از عقل، حسن و قبحش را تشخیص می‌دهد.

همین کفایت می‌کند بر اینکه بتوانیم ما بگوییم این حکم عقلی اینجا ثابت است. ظاهراً تقریباً می‌توانیم بگوییم که یک امر عقلایی هم که می‌گویند فلان موضوع عقلایی است، امر عقلایی است یا حتی آنجایی که می‌گوییم بنای عقلا و بعضی بنای عقلا را قبیح می‌دانیم. اینها همه باید بازگردد به همین داستان حسن و قبح. ما همه را متکی کردیم به این حسن و قبحی که قبول داریم و اعتراف داریم بر اینکه این قابل تشخیص است، کفایت می‌کنند و ما در چنین مواردی می‌توانیم.

منتها یک حرف بود که یکی بالضروره تشخیص می‌داد که موارد ضروری‌اش را قبول داشتند. آن موارد غیرضروری‌اش گیر افتادیم که چه کار بکنیم. ضرورتی که خود آقایان هم قبول کرده بودند و صاحب زبده هم، مرحوم شیخ بهایی، اصلاً اصل حرفش را آورده بود.

اینجا هم پس من یک استدلال دیگری دارم که ببینید این استدلال کفایت می‌کند یا نه و آن این است: در روایات و بدیهیات، ریشه آن تشخیص است. یعنی اصلش تشخیص است. یعنی علم به ضرورت برای او ثابت کرده که این حسن است یا به ضرورت ثابت کرده که این قبیح است. ضرورت فهمیده، اصلش تشخیص است. ملاک را بر تشخیص برده‌اند که ضرورتی که می‌گوییم، آن تشخیص و علم تشخیصی است که به ضرورت می‌گوییم. در آنجایی که ضرورت ندارد، یعنی تشخیصش نمی‌تواند ضرورت باشد. عمده‌اش این است که عدم علم پیدا می‌کند به اینکه تشخیص برای او کافی نیست. نه اینکه ذات قضیه عوض شده باشد. موضوع ذاتش عوض نشده، راه تشخیصش به صورت بدیهی نیست، غیربدیهی شده است.

خب، اینجا ما استدلال را اینگونه بیان می‌کنیم: اینجایی که تشخیصش به صورت ضروری برای عقل حاصل نشد و حسن و قبح معین نشد، یک چیز هست اینجا و آن این است که ببینیم عقل این را قبول می‌کند یا نمی‌کند و آن این است که ما جایی که نمی‌دانیم و علم نداریم، راه علمی که دیروز هم ذکر کردیم، تکلیف به جایی که راه علمی نبود، این معنا ندارد.

اصلاً تکلیف کردن. دیروز این بحث را تمام کردیم که یک جا اگر راه علمی به واقع نداشته باشد، برای چه این را تکلیف درست شود؟ تکلیف نمی‌آید. تکلیف آنجایی است که شما راه علمی برایش می‌توانی داشته باشی. اگر راه علمی برای کشف آن نداشته باشی، تکلیف معنا ندارد.

خب، اینجا ما در غیر ضروری عین همین حرف را پیاده می‌کنیم. می‌گوییم اینجایی که نتوانست به ضرورت بفهمد، خب، این برایش یک امر مجهول است. ما آن چیزی که در مقام حجت هستیم، بیشترین حرفی که می‌زنیم، حرفمان چیست؟

استدلال برای حکم و بیان حکم است و تکلیف حکم است. و اینجا تکلیف‌آور نیست. چیزی که غیرضروری است، تکلیف نمی‌آورد برای ما. همان بحث حسن و قبح را می‌آوریم اینجا که حسن ندارد. اینکه اینجایی که ما سبیل بدیهی برای واقع نداریم، حکم و تکلیف بر آن بیاید. عقل می‌گوید که اینجا جای حسن تکلیف نیست. محل حسن تکلیف نیست. به عبارت دیگر، اصلاً قبیح است. اینجا ما بگوییم تکلیف داشته باشد، قبیح است. اصلاً تکلیف‌آور است. حالا اینورش را نمی‌گوییم قبیح است. اینجوری مقداری شاید به ذهن قدری بعید درآید. آنورش مسلم است که حسن تکلیف ندارد. این طرفش که حسن تکلیف ندارد، یعنی تکلیف. گرچه این طرفش را هم بگوییم که قبحی هست، حکم کردن بر جایی که ما اطلاع به واقع نداریم، مکلف بکنیم کسی را که هیچ علم و راه علمی به اصل قضیه نداشته باشد. بله، می‌توانیم اینجا بگوییم قبیح است، ولی حالا ما آن طرفش را نمی‌گوییم. این طرف قضیه‌اش روشن است که تکلیف‌آور، حسن تکلیفی ندارد.

حسن حسن تکلیفی که نبود، یعنی هیچی دیگر، اینجا جای تکلیف نیست. و به همین بیان که حسن تکلیف ندارد و مدح نیست برای تکلیف، این را می‌توانیم در غیر ضروری هم بگوییم. وقتی که حسن تکلیف ندارد، مطلب تمام است دیگر.

یک استدلال خیلی خوب و کاملی می‌شود و روی فرمایش مرحوم آشیخ محمد حسین هم طبق همین نظری که توضیح دادیم، عقل حاکم بر تکلیف نمی‌شود، ولی حسن و قبحش را که قبول دارید که می‌پسندد و می‌گوید این حسن است یا این قبیح است. خب، اینجا پس حسن تکلیفی در کار که نیست. می‌توانیم بگوییم کفایت می‌کند بر اینکه حجت باشد. حجت را قشنگ توضیح دادیم دیگر. اینجا حجت نیست برای تکلیف کردن. تکلیف در اینجا تقریباً می‌توانیم بگوییم که غیر از اینکه قبیح بگوییم، اصلاً حسن تکلیف ندارد. چیزی که راهی به واقع و بداهت به واقع ندارد.

پس مسئله را بردیم روی تشخیص ضروری و غیرضروری. آن تشخیص ضروری را قبول داریم. فرمودید اینجا که تشخیص ضروری است، خودش می‌شود یک حجت، تمام شد.

ولی اینجایی که تشخیص ضروری برایش نیست، غیرضروری است، می‌بریم روی تکلیف حسن و قبحش. تکلیفیش می‌آوریم. می‌دانیم این برای ما شد جزء مسلمات که در بحث‌های قبلی توضیح داده شد. جایی که راه علمی برای اصل حکم نداشت، این اصلاً مثل تکلیف به مالایطاق حساب شد. تکلیف به چیزی که ما راه علمی برای آن نداریم، این قبح است، قبح دارد. حالا به اندازه قبحش نگوییم حسن تکلیفی ندارد. حسن تکلیفی وقتی نداشت، تکلیفی در کار نیست.

این عرض بنده است که به این صورت ما موضوع مواردی را که غیرضروری است، مسئله را به این صورت عقلانی‌اش کردیم و تمام شد. حالا در پرانتز این مطلب هم خوب است ذکر بکنیم، گرچه برای عزیزان شاید روشن و کامل باشد. آنجایی که شما مباحث را به حسب عقلا می‌آورید، می‌گویید بنای عقلا و بنای عقلا را قبول می‌کنید و این تقریباً چیزی است که ما در فقه و در اصول فقه هم همینطور این را قبول کردیم. این ریشه‌اش چیست؟ گمان می‌کنم این هم بازمی‌گردد به حسن. اینجا ما البته راه‌های دیگر هم می‌توانیم مسئله را تمام کنیم، ولی ما چون این مقوله را باز کردیم، این را هم می‌بریم روی همین حسن و قبح در بنای عقلا که اگر بنایی گذاشتند عقلا امری را عمل کنند و این را بر موازینی که بوده، عقلا اینها را پذیرفته‌اند، یعنی حسنش را پذیرفته‌اند. این هم بازمی‌گردد به همین حسن و قبح و ما با همین مقوله حسن و قبح می‌توانیم بنای عقلا را هم بر همین مبنا محکم کنیم و بگوییم که این بنای عقلا هم در این موردی بود اگر ما به سراغ این برویم و عمل کنیم، حسن و قبح ندارد. وقتی گفتیم حسن است و قبح ندارد، این می‌شود حجت و بنای عقلا را هم ببریم بر همین قضیه داستان حسن و قبح که یک امر مسلمی شده بپذیریم. گمان نمی‌کنم کسی بتواند در برابر این مطلبی که موضوع را خرابش کند یا مثلاً از حجیت بیندازد، فکر نمی‌کنم موردی داشته باشد. توجه فرمودید؟

پس ببینید، بنای عقلا بعد از اینکه عقلا بنا گذاشتند، ما یک وقت از باب اینکه «بما هم عقلا» می‌گوییم شارع هم همان عقلا را درست می‌کند و «منهم شارعاً من العقلا» است. آن یک استدلال است، خب سر جای خودش محفوظ، یا استدلال‌های دیگری، ولی ما این استدلالی که امروز در بحث قرار دادیم، این به عنوان حسن و قبحی که قبول شد، به عینه این را می‌آوریم بر مبانی که عقلا انتخاب کرده‌اند و قبول کرده‌اند. این حسن مورد حسن قرار می‌گیرد و ملاک حسن در آن است. چون ملاک حسن در آن است، بنای عقلا را ما از باب ملاک الحسن می‌گوییم حجیت دارد و کفایت می‌کند.

خب، ما از باب اینکه خواستیم اعم از فرمایش آشیخ محمد حسین اصفهانی معروف به کمپانی، این خواستیم آن را استفاده کنیم، بردیم در قاعده حسن و قبح. وگرنه این فرمایش شما بر این جهت که غیر از فرمایش آشیخ محمد حسین باشد، درست است. استدلالی است که دیگران هم آورده‌اند و می‌گویند و فرمایش شما هم درست است و ما رد نمی‌کنیم. ولی به هر حال می‌خواهیم بگوییم انحصار بر مستقلات عقلی بیاییم و این فرمایشات را فقط آنجا حاضر کنیم. وقتی نبود جزء مستقلات عقلی، پس اینجا در بمانیم، درمانده بشویم. می‌گوییم نه، درمانده نمی‌شویم، بلکه یک حجتی داریم. این حجتی است که همه در باب عرض کنم که در علم کلام که پذیرفته‌اند، بعد از همین حسن و قبح می‌آوریم اینجوری و استدلال می‌کنیم و کفایت می‌کند برای حجیت. این عرض ما بود و تا اینجا این بحث را به اینجا تمامش کردیم. البته حرف‌های دیگری داریم. اگر زنده بودیم و مصلحت خدا بود، در جلسه دیگری ذکر می‌کنیم.

 

logo