« فهرست دروس
درس خارج اصول استاد میرزا محمدحسین احمدی‌فقیه‌یزدی

1404/06/23

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی نقش عقل در استنباط احکام و فهم واقعیات/حجية ظواهر الألفاظ /الأمارات

 

موضوع: الأمارات/حجية ظواهر الألفاظ /بررسی نقش عقل در استنباط احکام و فهم واقعیات

 

مسئله‌ای مهم و اساسی آن است که آیا عقل حکمی دارد یا خیر. در این زمینه، مرحوم شیخ بهایی و پدر بزرگوار ایشان، که از بزرگان و اعاظم بوده‌اند، تقریباً به این نظر گرایش داشته‌اند که در مواردی که نتوانیم دلیل شرعی محکمی بیابیم، به حکم عقل مراجعه می‌کنیم. ایشان بر این باورند که عقل حکم می‌کند و اصل در اشیاء حلیت است و حرمتی در آن‌ها نیست.
در مقابل، مرحوم آقای آشیخ محمد حسین اصفهانی، معروف به کمپانی، که شخصیتی بسیار محترم و بزرگوار و اهل دقت بوده‌اند و مطالب مهمی از ایشان به یادگار مانده است، در این باب که آیا عقل می‌تواند حکم داشته باشد، با صراحت بیان مفصلی دارند. این بیان بسیار ظریف در شرح کفایه ایشان ثبت شده و ایشان معتقدند که عقل اصلاً حکم نمی‌کند. کار عقل فقط درک چیزهای عقلی در حد ادراک است؛ به مثابه حواس که چیزهای محسوس را درک می‌کنند. مثلاً حس لامسه درک می‌کند که چیزی زبر یا چرب است، یا داغ یا سرد است. حس فقط درک می‌کند و حکمی صادر نمی‌کند. در مورد عقل نیز همین‌گونه است؛ به حسب اینکه مسائل عقلی است، عقل درک می‌کند. کار قوه عقلانی فقط درک کردن و ادراک عقلانی است. اما اینکه عقل بایدی را ایجاد کند یا نبایدی را، اصلاً کار عقل نیست. عقل فقط یک امر معقول را درک می‌کند به طوری که کاملاً آن را برای ما روشن می‌کند که این واقعیت چنین است و بس. حقیقت و واقعیت عقلانی را به طور کامل بیان می‌کند.
سؤال: یعنی این حقیقت این است و غیر از این چیز دیگری را نمی‌گوید؟ می‌گوید که این حقیقت مسئله عقلانی را خوب برای ما مثل حس روشن می‌کند و می‌گوید این حقیقت این است و دیگر کارش حکم کردن نیست؟
پاسخ: فرمایش شما بی‌ملاک نیست، اما بحث ایشان نیازمند پاسخ دیگری است. بالاخره ایشان با این بیان که می‌گویند عقل باید و نبایدی ندارد و حکمی نمی‌کند و فقط واقعیت‌ها را درک می‌کند و بیش از حد ادراک، وظیفه دیگری برای عقل معین نشده است، نتیجه می‌گیرند که ما باید از جای دیگری یک باید یا نباید به دست آوریم. خود عقل این کار را نمی‌کند. در این مسئله که مورد بحث است نیز، واقعاً یک مطلب بسیار اساسی و بزرگ پیش می‌آید که آیا قبل از شرع برای هر چیزی حکمی هست یا نیست و آیا عقل اصلاً می‌تواند چنین نظری بدهد که این حرام است یا حلال یا مباح است؟ طبق فرمایش ایشان، اصلاً این به عهده عقل نیست و عقل این کار را نمی‌کند.
اما بنابر چیزی که الان فعلاً رایج است و توضیح هم دادیم که مرحوم محقق و همینطور خود شیخ بهایی نیز در منهج دوم از همین کتاب زبدة الاصول فرموده‌اند که عقل را از دلایل شرعی به حساب آورده‌اند و عنوان دلیل شرعی را کتاب و سنت و اجماع و عقل قرار داده‌اند. در مقام توضیح دلیل عقلی را در مسئله استصحاب مطرح کرده‌اند و همانجا بطلان قیاس را بیان فرموده‌اند و گفته‌اند قیاس باطل است، ولی حکم عقل صحیح است و مسئله استصحاب را به دلیل عقلی بازگردانده‌اند.
سؤال: آقای کمپانی آیا بین مستقلات عقلیه و غیرعقلیه تفکیک قائل می‌شوند؟ یعنی بگوییم که یکی از صغری و کبری ها را شرعی محسوب می‌کنند یا خیر؟ یا هر دو را، هم صغری و هم کبری را، عقلی محسوب می‌کنند؟
پاسخ: مطلبتان را داشته باشید. من توضیح استصحابی که ایشان می‌گوید را در همین مسیر بیان کنم. ببینید، ایشان مسئله استصحاب را مطرح کرده‌اند و انواع و اقسام سخنان در بحث استصحاب گفته شده است. حرف‌های گوناگونی هم در مباحث اهل سنت و هم از علمای امامیه وجود دارد. در اینجا مباحث دقیقی هست که خدمت عزیزان ذکر می‌کنیم. هم بر روی آن مطالعه کنید و هم مباحثه کنید و بعد ببینید به چه نتیجه‌ای می‌رسید.
ما مأخذ استصحاب را اینگونه می‌پنداریم که اگرچه آقای خمینی نظر داده‌اند که نهایتاً می‌فرمایند باید پشتوانه‌اش دلیل شرعی باشد، اما ظاهراً مطلب را باید مقداری عمیق‌تر و دقیق‌تر از این دید. می‌شود از دلایل عقلی استفاده کرد. ما بعضی از بیاناتی را که بزرگان ما در باب استصحاب ذکر کرده‌اند و آورده‌اند، باید همان‌ها را ملاک قرار دهیم. ببینید، اصل مبنای آن در روایات به طور بسیار عالی و مطابق با واقع بیان شده است. مثلاً وقتی شخصی شک خود را خدمت حضرت بیان می‌کند که من در چنین مواردی شک دارم و نمی‌دانم چه کار بکنم، حضرت یک بیان زیبایی می‌فرمایند: «هو حین العمل اذکر منه حین یشک». آن موقعی که عمل می‌کردی بیشتر حواست جمع بود و متذکر بودی تا زمانی که شک کرده‌ای. یعنی به شک اعتنا نکن. چرا؟ برای اینکه آن موقعی که فعل را انجام دادی، مثلاً وضو گرفتی، غسل داشتی، برنامه‌های دیگری داری، مثلاً رکعت نماز، رکعت اولت را یقین داری که درست وارد نماز شدی، نماز را گرفتی یا روزه گرفتی، می‌دانی که وارد شده‌ای. «حین العمل» تو «اذکر» بودی «منه حین یشک» موقعی که داری شک می‌کنی. یعنی به این شک اعتنا نکن. آن چیزی که بیشتر متذکر بودی و در حین عمل شروع کردی، آن را ادامه بده، آن درست است، آن صحیح است. ما را به آن عمل قبلی که با تذکر و با توجه انجام داده‌ایم، رهنمون می‌شوند. این از باب اذکریت، این مقدم بر موقعی است که ما شک می‌کنیم. این حرف بسیار اساسی است که در این روایات به این صورت آمده است.
شما این مطلب را بگیرید. تصور من این است که این دو مطلب هر دو یکی است و به یک معنا بازمی‌گردد که هر دو مبدأ این دو بیانند. نکته دوم که در روایاتی داریم و روایات خاصه‌ای است که بسیار اهمیت دارد و باید به آن توجه کنیم، این است که مسئله استصحاب به این قسمت بسیار ریشه‌دار و اساسی بازمی‌گردد. استصحاب چه می‌گوید؟ حرفش این است که می‌گوید: آنچه قبلاً بود و امر واقعی بود، آن را به هم نزن. با چه بیانی؟ بیانی بسیار زیباست و آن این است که: «لا تنقض الیقین بالشک». که به نظر بنده این همان حرف اول است، منتها تعبیر، تعبیر دیگری است و تعبیر قوی‌ای است. «لا تنقض الیقین بالشک». یقینی که داری، این یقین اول را داری، یعنی تو خودت وارد شدی، متذکر بودی، می‌دانستی. این یقین اول را به واسطه شک به هم نزن. مثل آنجا که می‌فرمود: «حین العمل اذکر بودی منه حین یشک». شک بعدی ارزشی ندارد که بتواند آن قسمت اولیه را که متذکر بودی و بیشتر متذکر بودی و یقین برای تو هست، آن را به هم بزند. اینجا می‌فرماید: «لا تنقض الیقین بالشک»، به واسطه شک، یقین را به هم نزن، نقضش نکن. این یک قاعده بسیار قوی و مهم است و اینها همه می‌بینید مطابق با واقع است و واقعاً عقل ما همین‌ها را درک می‌کند. حالا کاری به این حکم نداریم، درکش همین است، درک حق.
حالا بنابر فرمایش آقای آشیخ محمد حسین، ما همین را درک می‌کنیم. می‌گوید بله، چیزی را که شما اول یقین دارید، آن معتبر است. به واسطه چه؟ یک شکوکی برای شما حاصل شده است. این شک‌ها بیایند آن یقین را به هم بزنند؟ «لا تنقض الیقین بالشک بل انقذه به یقین آخر». نقض یقین اول را با چه؟ با یک یقین آخری. یک یقین دومی بیاید آن یقین اول تو را از بین ببرد. خب، این همان معنای استصحاب است دیگر. یعنی آنچه اول برای شما یقین بوده، آن ملاک است و ملاک اصلی آن است. «لا تنقض بل انقضه به یقین آخر». یک یقین دومی بیاید آن یقین اول را نقض و از بین ببرد.
پس دقت می‌فرمایید که مبنای اصلی استصحاب بازمی‌گردد به این معرفتی که عقل برای ما خوب روشن می‌کند و مبنایش می‌شود مبنای عقلی روشن. پس شارع آمده همان را که عقل دارد بیان می‌کند و مبنای صحیح عقلانی است، این را می‌گوید ملاک عملت را هم همینطور قرار بده. تو در مقام زندگی‌ات و گذر زندگی‌ات در مسائل عبادی‌ات، مسائل دیگری که برای تو تکلیف ایجاد می‌کند، به همان یقین اول عمل کن و شک‌های بعدی را به آن اعتنا نکن. این همان حقیقت استصحاب است. وقتی خوب بشکافیم، می‌بینیم یک متن را، یک متن اصلی را در واقع عقل برای ما آن را محقق قرار می‌دهد. می‌گوید آنی که یقین پیدا کردی و مطابق با واقع است و یک روز در یک جلسه‌ای توضیح دادم که مقام علمی این را می‌گوید که مرحوم سبزواری ارزش علم را به این رسانده که علم به آن واقع بازمی‌گردد، حقایق واقعی را برای شما مکشوف می‌کند و شما هم باید به همان حقایق واقعی توجه بکنید. بسیار حرف دقیق و حساب شده‌ای است که مبنای اصلی استصحاب ریشه‌اش بازمی‌گردد به یک حقیقت واقعی و اصلی که اول انسان یقین پیدا کرده، آن ملاک است. آن ملاک را بی‌جهت به واسطه یک شک عارضی به هم نزند. پس یا بیان اینکه «حین العمل اذکر منه حین یشک» این همان حقیقت را دارد می‌گوید که همان حقیقتی است که به این بیان دوم که بیان بسیار محکمی است این است که آنچه یقیناً «لا تنقض الیقین بالشک بل انقضه به یقین آخر». این تکلیف که می‌گوییم تکلیف ماست، این تکلیف واقعی است. منتها شرعاً به فرمایش مرحوم آیت‌الله العظمی آقای بهجت، ایشان می‌فرمودند یک چیزهایی است که به طور اول واقعاً بدیهی و ارشادی است، اما شارع آمده همان ارشادی را مولوی هم کرده و فرموده همین هم ملاک عمل تو باشد. ولو عقل خودت به آن می‌رسد و می‌فهمی، ولی من شارع همین را از تو می‌خواهم. و فرمایش ایشان، فرمایش بسیار درستی است که ما سابقاً مفصل بحثش را کرده‌ایم. استاد بزرگوارمان وقتی این مطلب را مطرح می‌کردند، خیلی‌ها نمی‌توانستند، چون با آن قراری که در ذهنشان بود و برقرار شده بود، ارشادی را دیگر مولوی حساب نمی‌کردند. می‌گفتند ارشادی است، یعنی شارع هم آمده یک ارشادی کرده، ولی اصلش با خود عقل است. نخیر، گاهی جاها ممکن است با اینکه ارشادی روشن است، در عین حال می‌گویم از تو به صورت مولوی هم همین را که عقلت می‌فهمد، همین را از تو می‌خواهم، به همین تکلیف عمل کن. در قضیه استصحاب هم همین می‌شود. مطابق با واقع، هرچه تشخیص دادی و فهمیدی و یقین پیدا کردی، به این یقینت عمل کن و این یقین را با شک نقض نکن، بلکه آن را با یقین آخر نقض کن. این مطلب خیلی خوب باز می‌شود و روشن می‌شود که ریشه‌اش یک حقیقت عقلانی است در مسئله استصحاب و به این اندازه محکم هم هست.
ایشان در بیان بسیار خوبشان در این منهج دوم در کتاب زبده، بطلان قیاس را که در شریعت هست، به صورت محکم بیان کرده‌اند که یک قیاس و مقایسه‌ کردن‌های اینچنینی که دلیل آنجایی که علت کشف شود، خب معلوم است قیاس منصوص العله ما می‌گوییم، یا منصوص هم نباشد، علت معلوم شد، تمام است. و غیر از این را نپذیرفته‌اند و فرموده‌اند اینها شرعاً «الدین إذا نُقِصَ مُحِق» (دین اگر ناقص شود از بین می‌رود). این نمی‌شود. قیاس را ایشان به طور کامل رد کرده‌اند، ولی از آن طرف حکم عقل را پذیرفته‌اند و جزء موارد چهارگانه کتاب و سنت و اجماع و عقل بیان کرده‌اند. خب، اینجا با نظر خود آشیخ محمد حسین هم ما بیان بکنیم، می‌بینیم این درست است که یعنی مطابق با واقع تشخیص می‌دهد. واقع برای ما مکشوف می‌شود. ما هم که می‌خواهیم با حقیقت و واقع سروکار داشته باشیم. آن واقعی که عقل برای ما، به نظر ایشان که فقط نورانیت عقل واقع را نشان می‌دهد و حکم هم نکند، آن واقعیت وقتی ما تشخیص دادیم، ما خودمان را تابع امر واقع حساب می‌کنیم.
خب بله، حالا یا باید بگوییم بالفطره انسان یا یک جنبه تقریباً بگوییم که حالت خلقت ما را خدا قرار داده که کششمان به سمت واقع است. هرچه دیدیم واقع است، به همان واقع عمل می‌کنیم. لازم نیست کسی برای ما حکمی هم صادر کند یا عقلی یا شرعی بیاید حکم صادر کند که ما امروز می‌خواهیم این حرف را محکم کنیم که وقتی شما به یک واقعیاتی دست پیدا کردید، در کمون ذات انسانی خداوند این قوه را قرار داده که تو باید تابع واقع باشی. هرچه حقیقت و واقع است، از آن تخلف نکن. حالا عقل اینجا واقع را تشخیص داده، بیان کرده است. شما این واقع را رها نکن، طبق آن واقع عمل کن، عمل را منطبق بر واقع قرار بده. حقایق، به قول علما که مثال می‌زدند برایمان، می‌گفتند وقتی شما یک ریسمان سیاه و سفید را می‌بینید و می‌ترسید که این مار باشد، در واقع ترستان از واقعیت مار واقعی است. اما این شما را علامت می‌دهد به آن واقعه. ترس مال آن امر واقع است، نه مال این ریسمان سیاه و سفید. حقیقت انسان حقایق را باری بر آن بار می‌کند. حالا بگویید حکم فطری، فطری یا اینجوری انسان خلق شده که واقعیت‌ها اثر به آن می‌دهد و طبق آن اثر، آثار بر آن مترتب می‌کند. تکلیف را هم طبق واقع برای خودش معین می‌کند. خب، این مطلب تا اینجا خیلی جالب است. البته بعضی از عباراتی در کتاب‌های مختلفی که من به این صورت ذکر می‌کنم که نقل اقوال فراوانی در این زمینه شده است. موافق و مخالف، بعضی‌هایشان به صورت تفصیلی بیان شده و بعضی‌شان هم باید بگویم بسیار مغلق و پیچیده است که با یک خصوصیات خیلی پیچیده و مغلق بیان شده که واقعیت همین بود که توضیح دادم خدمت عزیزان. به همین حقیقت بازمی‌گردد هم بیان شرع و هم بیان عقل. به همین توضیحی که توضیح دادیم که ملاک شناخت ماست و علم ماست. و علم ما، شناخت ما به هر چیزی که رسید که یقین حاصل کردیم، این یقین معتبر است و طبق این یقین بایستی عمل کنیم و به شک اعتنا نکنیم. اعتنا نکردن به شک بعد از یقین، نکته بعدی است.
خدا رحمت کند، واقعاً مرحوم سبزواری (رحمت الله علیه) درست فکر کرده است. در باب علم می‌گوید اصلاً خدا علم را این قرار داده که شما واقع را تشخیص بدهید. حالا یک جایی از یک جهتی اشتباه شده است. آقا، این دلیل بر این نمی‌شود که اصلاً علم کارایی ندارد. همه جا شما الان دیدید، حتی با عزیزترین عزیزانتان، فرض کنید که یک کسی مریض شده، پدرتان، فرزندتان، می‌برید پیش پزشکی، چون می‌گویید این علم دارد و علمش هم مطابق با واقع است. از علم او می‌خواهید استفاده کنید. معاینه کند، بعد دستور بدهد، دوا بدهد. همه اینها برای این است که علم را محترم می‌شمارید. حالا یک جایی هم یک موردی اشتباه در می‌آید، بله، می‌آید. ولی ملاک اولیه ما این است که دنبال علم می‌رویم و اثر علم را یک امر حقیقی و هیچ تعبدی اینجا ندارد. یک امر واقعی است و تعبدی در کار نیست. و لذا ما می‌خواهیم بگوییم که هم فرمایش مرحوم آقای آشیخ محمد حسین و هم بزرگان دیگر مثل شیخ بهایی و دیگران که می‌گویند اینها نمی‌خواهند اینجا مسئله تعبدی به عقل بدهیم که ما لازم باشد از شرع یک تعبدی به حکم عقل برسانیم که عقل را کی ما اینجا نظرش را، چون خودش هم حکم نمی‌کند فقط تشخیص می‌دهد، این را بیاییم یک ملاکی از باب چه شرع برایش پیدا کنیم؟ نه، این قیاساتها معها. این همراه خودش هست. خودش دارد امر واقع را نشان می‌دهد و خارج از امر واقع هم نظر نمی‌دهد. پس عقل در واقع آنچه که نظر می‌دهد واقع این است و لاغیر. و این را هم ما مطابقش اهمیت می‌دهیم و عمل هم می‌کنیم. توجه فرمودید؟
خب، این الحمدلله این زحمت فیضیه بود و زحمت حوزه علمیه قم بود و ذهن شما را بالاخره به این صورت درآورده است. این مال زحمت فیضیه است و بایدم ما شوق کنیم که همچین اثراتی دارد فیضیه و بالاخره تشکیلات حوزه این اثر را دارد که ذهن ما را اینجا. ولی ما اگر این را کنار بگذاریم، بروید سراغ آدمی که اصلاً اینجور جاها، یک آدمی که غیردینی هست، در بیابان دارد می‌رود، اصلاً یک آدم غیردینی هست، اصلاً به ادیان هم هیچ توجهی ندارد. حکم عقلش همین را می‌گوید. می‌گوید: «لا تنقض الیقین بالشک بل انقضه به یقین آخر». در عملش هم دارد همین کار را می‌کند. در عملش هم می‌گویند ما این احتیاطات شرعی و چیزهای دیگری که در حوزه یادمان داده‌اند، ذهنمان را اینجا می‌گوید، ولی این بالفطره به امر واقعی هست. یعنی کسی که هیچ توجهی، ما اصلاً بدیهی که می‌گوییم و یک امر عقلانی می‌گوییم، یعنی لو فرض که اگر مسائل دینی هم در کار نبود، این حکم برای او ثابت است. الان هم می‌بینیم «لا تنقض الیقین». مگر اگر اصلاً اعتقادی نباشد به اینکه ایشان حضرت امام صادق (ع) هستند. اگر یک فرد عالم دیگری هم به او توجه می‌داد، به این آدم می‌گوید: بله، من هم در واقع وجودم همین را می‌گوید. چیزی که یقین دارم، باید به همان ملاک عمل کنم. دیگر چیز دارویی بوده، مفید بوده برای من، داشتم عمل می‌کردم. این یقینم را داشتم که برای من مفید بوده است. نمی‌آید اینها را تغییر بدهد. درست شد؟ احکام دیگر زندگی‌اش دارد همین کار را می‌کند. یکی‌اش هم همین عدالت است. کاری به دین هم نداشته باشد. شما چون بردید در باب دینی و می‌گویید دین باید همراهی بکند با ما، این مشکل دارد در ذهن شما ایجاد می‌شود. ولی اگر به لحاظ آن جهت نباشد، حالا بگویید در باب قضا چرا اینجور عدالتی که در باب قضا می‌خواهد، اگر این بنده خدایی که در بین مردم متدین نیست، می‌گوید دیروز من یک آدم درستی بود، شهادتش صحیح بود، من قبول می‌کردم. آیا امروز شک برایش پیدا کردم، به این شک هم عمل کنم یا به یقین دیروز من که این آدم عادل بود و درستکار بود؟ می‌گوید قطعاً من به آن عمل می‌کنم. دیگر چه کار دارم بگویند یک شکی آمده، بی‌خود آمده است این شک. ولو آنکه متدین هم نباشد به هیچ دینی، می‌گوید نه، این عدالتش و درستکاری‌اش برای من محرز است و لذا با او معامله هم می‌کند، با او هم کار انجام می‌دهد. به همان صورت به شک‌ها اعتنا نمی‌کند، بلکه فقط «بل انقضه به یقین آخر». یک امر فطری و یک امر واقعی علمی است.
تا اینجا مطلبی که ذکر کردیم، تقریباً موضوع برای ما تا حدی واضح شد که وقتی ما این را بازمی‌گردانیم به عقلانی، یعنی عقل کاملاً این را کشف بکند و به نظر برساند برای ما برساند و این ملاک قرار می‌گیرد و ما می‌توانیم اینها را ملاک اصلی قرار دهیم. پس اصل در اشیاء هم حلیتش را یا حلال بودنش یا پاک بودنش، همه اینها بازمی‌گردد به یک حکم واقعی عقلی که به حسب واقع این نظر را می‌گیرد. البته در یک مواردی ممکن است یک استثنایی شارع مقدس یک جایی ضرورت از باب اهمیت، یک ضرورتی مثلاً در دماء و فروج و در بعضی از جاها یک قدری آنجا یک حساسیت خاصی داشته باشند که به یک لحاظ و برای یک عظمت دیگری یک نظری داده باشد. این منافاتی ندارد. حکم اولیه این است. اگر تعبداً بر آن آمد، یک حکم دیگری ما طبق آن تعبد اهمیت می‌دهیم و عمل می‌کنیم.

 

logo