1404/08/20
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف دوّم دلیل لبّی/طریق پنجم: سیره /طرق موصله به امور صادره از شارع در مقام تشریع
موضوع: طرق موصله به امور صادره از شارع در مقام تشریع/طریق پنجم: سیره /تعریف دوّم دلیل لبّی
ادامه نکته دوّم: تعریف دلیل لبّی
بیان شد کلمات متأخّر المتأخّرین و معاصرین از اصولیّون در رابطه با تعریف دلیل لبّی متفاوت بوده و چند معنا برای دلیل لبّی از این کلمات استفاده می شود. معنای اوّل، معنایی بود که محقّق قزوینی بیان فرمودند مبنی بر اینکه دلیل لبّی دلیلی است که مستقیماً از لفظ استفاده نمی شود، بلکه از معنای لفظ استفاده می شود مثل دلالات مفهومی که از معنای منطوقی لفظ استفاده می گردد، اجماع محصّل بنا بر برخی از مبانی حجّیّت اجماع، سیره عقلائیّه بنا بر اینکه کاشف از تقریر شارع دانسته شده و تقریر شارع، از قبیل فعل شارع به حساب بیاید و سیره متشرّعه در صورتی که کاشف از فعل شارع دانسته شود. در ادامه به بیان تعریف دوّم و تعریف سوّم از دلیل لبّی خواهیم پرداخت.
تعریف دوّم
صاحب کتاب المعجم الاصولی بر اساس تحقیقی که انجام داده اند در تعریف دلیل لبّی می فرمایند[1] : «هو الدلیل الذی لا لسان له تُعرَف بواستطه سعة دائرة مدلوله أو ضیقها، بخلاف الدلیل اللفظی الذی یمکن التعرّف بواسطة الفاظه علی حدود مدلوله من حیث السعة و الضیق».
همانطور که واضح است، دلیل لبّی در این تعریف، مدلول محور و بر اساس خصوصیّت مدلول تعریف شده است به خلاف تعریف گذشته که دالّ محور و بر اساس خصوصیّت نفس دلیل تعریف شده بود.
بر اساس این تعریف، ملاک لبّی بودن یک دلیل آن است که حدود مدلول آن به لحاظ سعه و ضیق، معیَّن نشده و سعه و ضیق مدلول به واسطه خود دلیل قابل شناسایی نباشد و ملاک لفظی بودن یک دلیل آن است که حدود مدلول آن به لحاظ سعه و ضیق، معیّن شده و سعه و ضیق مدلول آن به واسطه ظهور اطلاق یا عموم خود دلیل قابل شناسایی باشد.
با توجّه به این تعریف روشن می شود دلیل لبّی و لفظی بر اساس این تعریف، ضدّان لا ثالث لهما نبوده و دلیل، قسم سوّمی نیز دارد و آن دلیلی است که گستره مدلول آن به لحاظ سعه و ضیق، معیّن می باشد، بدون اینکه دالّ بر آن، لفظ باشد که این دلیل، نه دلیل لفظی می باشد و نه دلیل لبّی، امّا لفظی نیست، زیرا دالّ بر آن لفظ نیست و امّا لبّی نیست، چون گستره مدلول آن معیّن می باشد، بلکه دلیل عقلی می باشد که اگرچه گستره مدلول آن به لحاظ سعه و ضیق معیّن است، ولی لفظ نداشته و دالّ بر این توسعه یا تضییق، لفظ نمی باشد و به همین جهت است که صاحب کتاب المعجم الاصولی در پایان تعریف خود می فرمایند[2] : «بما بیّنّاه یتّضح انّ الدلیل العقلی القطعی، لیس من الادلّة اللبّیّة، و ذلک لأنّ المدرکات العقلیّة القطعیّة، دائماً تکون موضوعاتها منقّحةً و مُحَدَّدَة، فلا موقِعَ للشکّ فی حدود موضوعاتها، فإمّا أن یکون موضوعاً للمُدرَک العقلیّ جزماً أو أنّه لیس موضوعاً له جزماً».
بنا بر این طبق این تعریف از دلیل لبّی و لفظی، دلیل به سه قسم لبّی، لفظی و عقلی تقسیم می گردد و به لحاظ حکم، دلیل لبّی احکام دلیل لفظی را ندارد، چون واجد لفظی که برای تعیین گستره مدلول بتوان به آن مراجعه نمود نمی باشد، کما اینکه دلیل عقلی نیز احکام دلیل لفظی را ندارد، چون اوّلاً واجد لفظی که برای تعیین گستره مدلول بتوان به آن مراجعه نمود نمی باشد، مضاف بر اینکه اساساً مدلول آن، معلوم و مقطوع بوده و تردیدی در گستره آن، راه ندارد تا رفع آن نیازمند احکام دلیل لفظی باشد.
تعریف سوّم
از عبارات مرحوم مظفّر استفاده می شود دلیل لفظی را دلیلی می دانند که کاشف از لفظی باشد که حاوی حکم شرعی و حاکی از آن است به گونه ای که مشکوف این دلیل، لفظی است که قشر و پوسته ای می باشد که مغز آن را حکم شرعی شکل می دهد مثل کتاب الله که کاشف از آیاتی است که الفاظ آنها حاکی از حکم شرعی است یا سنّت که کاشف از اخباری است که الفاظ آنها حاکی از حکم شرعی می باشد.
ایشان در مقابل، دلیل لبّی را دلیلی می دانند که به صورت مستقیم و بدون وساطت لفظ، کاشف از خود حکم شرعی باشد؛
از باب نمونه ایشان در ضمن بیان تفاوت خبر متواتر با اجماع، دلیل لبّی و دلیل لفظی را نیز تعریف نموده و می فرمایند[3] : «ان هناك فرقا بين الإجماع و الخبر المتواتر، إن الخبر دليل لفظي على قول المعصوم أي إنه يثبت به نفس كلام المعصوم و لفظه فيما إذا كان التواتر للفظ، أما الإجماع فهو دليل قطعي على نفس رأي المعصوم لا على لفظ خاص له، لأنه لا يثبت به في أي حال أن المعصوم قد تلفظ بلفظ خاص معين في بيانه للحكم. و لأجل هذا يسمى الإجماع بالدليل اللبي نظير الدليل العقلي يعني أنه يثبت بهما نفس المعنى و المضمون من الحكم الشرعي الذي هو كاللب بالنسبة إلى اللفظ الحاكی عنه الذی هو كالقشر له».
بنا بر این بر اساس این تعریف، معیار لفظی بودن دلیل آن است که به واسطه کشف ازلفظ، ما را به حکم شرعی برساند و معیار لبّی بودن دلیل آن است که مستقیماً و بدون وساطت لفظ، ما را به حکم شرعی برساند؛ در نتیجه بر اساس این معیار، دلیل عقلی در فرضی که دلیلیّت آن پذیرفته شود و همچنین اجماع، باید دلیل لبّی باشند، زیرا دلالت مستقیم بر حکم شرعی مورد نظر و رأی معصوم (ع) دارند بدون اینکه کاشف از لفظی باشند که آن لفظ، دلالت بر حکم شرعی بنماید کما اینکه مرحوم مظفّر در مقام بیان مقصود از مخصِّص لبّی می فرمایند[4] : «ما یقابل اللفظی کالاجماع و دلیل العقل الذین هما دلیلان و لیسا من نوع الالفاظ».
البتّه در تعریفی که مرحوم مظفّر مطرح نموده اند روشن نشده اگر دلیلی کاشف از امری معنوی باشد که آن امر معنوی حاکی از حکم شرعی می باشد، آیا به جهت آنکه کاشف از لفظ نیست دلیل لبّی می باشد و یا به جهت آنکه مستقیماً ما را به حکم شرعی نرسانده و به واسطه امری معنوی دیگری مثل تقریر یا فعل شارع، ما را به حکم شرعی می رساند، دلیل لبّی نمی باشد؟
به هر حال بر اساس تمامی تعاریف سه گانه از دلیل لبّی، دلیل لبّی لا محاله در مقابل دلیل لفظی می باشد، چه دلیل لبّی در اصطلاح، شامل مثل مفاهیم و دلیل عقلی نیز بشود کما اینکه در برخی تعاریف اینطور بود و چه شامل آنها نشود و آنچه اهمّیّت دارد، نفی و یا اثبات جریان احکام دلیل لفظی در دلیل لبّی می باشد.