« قائمة الدروس
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید:
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند:
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
استاد شیخ محمد سند
درس کلام

1405/03/15

بسم الله الرحمن الرحيم

تفصیل بین مقاتل متقدم (مقاتل در هفت قرن اول) و مقاتل متأخر (مقاتل از قرن هفتم به بعد)/اعتبار اجمالی مقاتل متأخر /کتب مقاتل

 

موضوع: کتب مقاتل/اعتبار اجمالی مقاتل متأخر /تفصیل بین مقاتل متقدم (مقاتل در هفت قرن اول) و مقاتل متأخر (مقاتل از قرن هفتم به بعد)

تفصیل بین مقاتل متقدم (مقاتل در هفت قرن اول) و مقاتل متأخر (مقاتل از قرن هفتم به بعد)

سخن در‌بارۀ بحثی حساس و مهم، یعنی وجهِ اعتبارِ مقاتلِ متأخر است. چگونه و از چه راهی می‌توان مقاتلی را که بعد از قرن چهارم نوشته شده‌اند، معتبر دانست و به آن‌ها استناد کرد؟ آیا می‌توان گفت مقاتلی که در قرن اخیر یا در دو قرن اخیر یا در چهار یا پنج قرن اخیر و... نوشته شده‌اند قابل‌استناد است؟ برخی مقاتلِ نوشته‌شده تا قرنِ هفتم را معتبر و قابل‌استناد می‌دانند و مقاتلِ نوشته‌شده بعد از آن قرن را معتبر نمی‌دانند. از نظر این افراد، مقاتلی که بعد از واقعۀ کربلا تا قرن هفتم نوشته شده‌اند، معتبر و قابل‌استناد است، ولی مقاتلی که در قرن هشتم یا نهم یا دهم یا یاز‌دهم، خصوصاً نوشته‌شده در دو قرن سیز‌دهم و چهار‌دهم، معتبر و قابل‌اتکا و استناد نیست. دلیل این افراد بر دید‌گاه خود این است که در مقاتل متأخر، نه منبع و مصدر نقل‌ها گفته شده‌است و نه سند گفته‌ها نقل شده‌است و با این وصف، چگونه می‌توان به اعتبار این کتاب‌ها معتقد شد؟! [مؤلفین مقاتل متأخر نه در واقعۀ کربلا حاضر بود‌ند و نه از کسانی که در واقعه حضور داشتند شنیده‌اند. پس جزئیات و تفاصیل این واقعه را یا از کتابی نقل کرده‌اند و یا نقل این حوادث با چند واسطه، به مؤلف مقاتل متأخر رسیده‌است در حالی که ما نه از منبع مورد‌استناد آن‌ها با‌خبر‌یم و نه از ثقه بودن واسطه‌ها اطلاع داریم و روشن است که در این فرض، نقل‌هایِ مقاتلِ متأخر فاقد حجیت و اعتبار خواهد بود.]

 

مراتب داشتن «اعتبار» و تفاوت آن با معتبر نبودن

برخی از اَعلام و بزرگان نیز چنین دید‌گاهی داشته یا دارند، ولی بیش‌تر بزرگان ما مقاتل متأخر را به‌کلی فاقد اعتبار نمی‌دانند و معتقد‌ند مقاتل متقدم و متأخر اعتبار اجمالی دارد. هم مقاتل متقدم معتبر است و هم مقاتل متأخر، ولی «اعتبار» و «حجیت» [امری مشکک و دارای مراتب است و] درجۀ اعتبارِ مقاتل متأخر با درجۀ اعتبار مقاتل متقدم متفاوت است. آری، مقاتل متقدم از درجۀ اعتبار بیش‌تری بر‌خور‌دار است، ولی باید توجه داشت که تفاوت در درجۀ اعتبار مطلبی است و معتبر نبودن مطلبی دیگر! در نسبت بین مقاتل متقدم و متأخر، اعتبار کم‌تری داشتنِ مقاتل متأخر سخنی است، و معتبر نبودن آن‌ها سخنی دیگر! باید به مراتب مختلف اعتبار توجه داشت و دانست که مقاتل متقدم بسیار معتبر‌تر از مقاتل متأخر است و در عین حال دانست که این سخن به معنی بی‌اعتبار بودنِ مقاتلِ متأخر نیست.

این بحث بحث پر‌بار و پر‌فایده‌ای است که به واقعۀ جان‌سوز کربلا نیز منحصر نمی‌شود و در سیرۀ ائمۀ عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) و نیز در کتب حدیثی مطرح می‌شود. البته عاشورا و واقعۀ کربلا خصوصیت بر‌جسته‌ای دارد و در بین وقایع و حوادث مختلف در تاریخ اسلام و زندگی چهار‌ده‌معصوم (علیهم‌السلام)، بسیار مورد‌توجه بوده‌است. ما این بحث پر‌ثمر را در‌بارۀ اعتبارِ مقاتلِ متأخر پی می‌گیریم و با مبانی علمی و فنی که در فقه مطرح و مورد‌پذیرش فقهای بزرگ و بزرگوار است، بررسی می‌کنیم و در اخذ به موازین و مبانی فنی، تساهل و تسامح نمی‌کنیم.

 

فحص وجوه صناعی و علمی در رد قول به معتبر نبودن مقاتل [متأخر]

ما مقاتل متأخر را معتبر می‌دانیم و در این نوشته، دید‌گاه کسانی را که مقاتل متأخر را به‌کلی بی‌اعتبار معرفی می‌کنند نقد می‌کنیم. برخی نویسندگان و برخی فضلا و حتی برخی از اَعلام و بزرگان مقاتل متأخر، مقاتلی که از قرن هفت و به بعد نوشته شده‌است، را معتبر و قابل‌استناد نمی‌دانند. ما نشان خواهیم داد کسی که مقاتل متأخر را معتبر نداند در علوم دینی به تناقض‌گویی خواهد رسید. مطلبی را تصحیح خواهد کرد و در مطلب بعدی به تناقض خواهد رسید. ما برای رسیدن به مطلوب، قواعد و قوانین اصولی و رجالی را مطرح خواهیم کرد و خواهیم گفت که لازمۀ این اصول و قوانین و ضوابط اعتبار داشتن و قابل‌استناد بودنِ مقاتل متأخر است. به سخن دیگر، ما برای اثبات مدعا و رسیدن به مطلوب، مقدمات و مبانی جدیدی را مطرح نخواهیم کرد و بحث را بر‌اساس قوانین و ضوابط اصولی و رجالی، طی خواهیم کرد، قوانین و ضوابطی که یا به‌صورت کامل تبیین و بررسی شده‌است و اصولی‌ها یا رجالی‌ها نیز آن‌ها را پذیرفته‌اند یا به‌صورت کامل تبیین و بررسی نشده‌است و به توضیح تام و کامل‌کننده نیاز دارد.

دو نکته‌ای که در قبل گذشت و دو‌باره بر آن تأکید می‌کنم این است که معتبر بودن مقاتل متأخر به این معنی نیست که مقاتل متأخر و مقاتل قدیمی هیچ تفاوتی در درجۀ اعتبار و در درجۀ قابل‌استناد بودن ندارد! زیرا اعتبار و حجیت امری مشکک و دارای مراتب است. مقاتل قدیمی از درجۀ اعتبار بسیاری بالا‌تری بر‌خور‌دار است.

 

بزرگداشت و گرامیداشت واقعۀ عاشورا از سوی خداوند با خون‌آلود کردن هستی با خون

نکتۀ دیگر این است که این بحث مختص به مقاتل نیست و تاریخ اسلام و سیرۀ پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) و سیرۀ اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) و... را نیز شامل می‌شود، ولی موضوع ما مقاتل متأخر است و ما این بحث را بر مقاتل متأخر تطبیق می‌دهیم. واقعۀ بزرگ و جان‌سوز کربلا واقعه‌ای عظیم و ابتلایی بزرگ بود و خداوند تبارک و تعالی آن را به‌گونه‌ای بزرگ داشت که چنان بزرگ‌داشتی هیچ سابقه‌ای در گذشته، حتی در سیره و زندگی پیامبران، نداشته‌است. این سخن نه گزافه است و نه ادعای صرف و نه گزاره‌ای شعری و خیالی! صد‌ها روایت، بلکه هزاران روایت، از طریق عامه، نقل شده‌است که بعد از واقعۀ کربلا، خداوند (عز‌و‌جل) هستی را، همۀ هستی را با خون‌آلود کرد! در برخی شهر‌ها، رنگ خون تا چهار سال ماندگار شد! در برحی شهر‌ها، تا سه سال و در برخی شهر‌ها تا دو سال و در برخی شهر‌ها، در طول یک سال رنگ و در برخی شهر‌ها، تا چند ماه خون و رنگ خون ماندگار شد و گرامی‌داشت و بزرگ‌داشتی تکوینی است!! این نقلی عجیب و شگفت است که روایات مختلف و متعدد و متواتر بر آن گواهی می‌دهد، ولی کسی که دنیا‌زده و سکولار است و به تراث مسلمانان ایمان و باور ندارد، آن را نخواهد پذیرفت، هر‌چند خود را مسلمان و با‌ایمان بخواند!

 

معتبر بودن تراث اهل‌سنت در‌بارۀ فضائل و مناقب اهل‌بیت

در این زمانه نقاب‌های علمی فراوان است [و برخی پشت نقاب‌ها پنهان می‌شوند و خود را عالم معرفی می‌کنند!] چگونه ممکن است کسی تراث مسلمانان را نپذیرد و بگوید من فقط روایاتی را که از طریق اهل‌بیت (علیهم‌السلام) رسیده‌است قبول دارم؟! آیا چنین سخنی گفتنی و پذیرفتنی است؟! برخی فضائل و مقامات اهل‌بیت (علیهم‌السلام) از طریق اهل‌سنت نقل شده‌است. روایات متواتر و قطعی‌[الصدور و قطعی‌الدلالةِ] اهل‌سنت فضائل و مقاماتی را برای اهل‌بیت (علیهم‌السلام) اثبات می‌کند و کسی که خود را اهل ولایت و شیعۀ آن ذوات قدسی (علیهم‌السلام) می‌داند آن روایات و نقل‌ها را، به این بهانه که از طریق عامه نقل شده‌است، نه از طریق اهل‌بیت، نمی‌پذیرد!! این افراد که از دوست‌داران و شیعیان و محبان اهل‌بیت عصمت و طهارت‌اند، به تراث مسلمانان در‌بارۀ فضائل و مقامات اهل‌بیت بی‌اعتنا‌اند و آن را نمی‌پذیرند!!

 

[استناد به روایتِ حضرتِ رضا در نفیِ اعتبارِ تراثِ عامه و پاسخ آن]

آری، وهم و گمان‌های به ظاهر علمی، در این زمان بسیار است. برخی روایت حضرت امام رضا (علیه‌السلام) را مطرح و به آن استناد و استدلال می‌کنند در حالی که معنای آن را در‌نیافته‌اند! [بر فرض این‌که بر‌داشت این افراد از روایتِ حضرتِ امام رضا (علیه‌السلام) صحیح باشد،] چگونه می‌توان پذیرفت خبر واحد مقابل اخبار متواتر و قطعی بایستد؟! خود اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) برای اثبات فضائل و مقامات بلند‌شان، به روایاتی که از طریق اهل‌سنت نقل شده و از نظر آن‌ها متواتر است، استناد و استدلال می‌کردند. برخی با بیان این‌که «ما فقط روایاتی را که از طریق اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نقل شده‌است، می‌پذیریم»، این سنت و سیره را به‌کلی نا‌بود می‌کنند! آن‌چه در ثراث ما وجود دارد، آن‌چه در کتاب‌هایی مانند الاحتجاج طبرسی و ... آمده‌است، احتجاجات اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) برای اثبات فضائل و مقامات خود‌شان، همگی بر‌اساس این سنت و سیره است. امیر مؤمنان، حضرت علی‌بن ابی‌طالب و حضرت فاطمۀ زهرا و حضرت امام حسین و سایر ائمۀ هدی (علیهم‌السلام) با روایات معتبر در نزد اهل‌سنت، با آن‌ها احتجاج می‌کردند. اینک چگونه می‌توان گفت چنین روایاتی بی‌اهمیت و بی‌اعتبار است؟! روایتِ نقل‌شده از حضرت امام رضا (علیه‌السلام) نه دلالت بر بی‌اعتبار بودن روایات یاد‌شده دارد و نه، در‌صورت دلالت، قابل‌اخذ است!

با جماعتی رو‌به‌رو‌ییم که خود را شیعه و اهل ولایت اهل‌بیت معرفی می‌کنند و در عین حال، تراثی را که مقامات و فضائل و مناقب اهل‌بیت (علیهم‌السلام) را اثبات می‌کند، مورد‌طعن قرار می‌دهند و از حیّز اعتبار و استناد ساقط می‌کنند! اینان دوستان و شیعیان اهل‌بیت‌اند! اگر دشمن و معاند آن ذوات قدسی بود‌ند چه می‌کرد‌ند و چه می‌گفتند؟!!

چقدر طعنه شنیدن از آشنا سخت است!

روایات متواتر از اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نقل شده‌است که آن ذوات قدسی برای اثبات فضائل و مقاماتشان، به روایاتی که از طریق اهل‌سنت وارد شده‌است و از نظر آن‌ها متواتر است، احتجاج می‌کردند. با این وصف، چگونه شیعه و پیرو آن ذوات قدسی این روایات را نمی‌پذیرد؟! البته روایتی از امام رضا (علیه‌السلام) وارد شده‌است که این افراد آن را بد‌فهمیده‌اند. مراد حضرت این نیست که همۀ منقولات اهل‌سنت بی‌اعتبار است، بلکه مقصود ایشان روایاتی است که، مثلاً، سبّ و لعن و نفرین طرف دیگر ذکر شده‌است و لازمۀ چنان سبّ و نفرینی این است که ــ‌ معاذ‌الله ــ اهل‌بیت را نیز سبّ کنیم یا روایاتی که اموری دون شأن ائمه (علیهم‌السلام) را برای آن ذوات قدسی اثبات می‌کند و از شأن و مقام و جایگاه بلند آنان می‌کاهد. دستۀ دیگری از روایات روایات اعتقادی است و در برخی روایات اهل‌سنت، روایات نا‌صحیح و غیر‌معقول و غلط مطرح شده‌است. [علاوه بر روایاتی که فضائل و مناقب اهل‌بیت (علیهم‌السلام) را نقل می‌کند]، چنین روایاتی نیز در مجامع و منابع اهل‌سنت وجود دارد و حضرت امام رضا (علیه‌السلام) ما را از عمل به چنین روایاتی بر‌حذر داشته‌است. آری، نقل فضائل و مناقب اهل‌بیت چیزی است و فتنه‌انگیزی و توهین به اهل‌بیت چیزی دیگر!

از سوی دیگر، روایتِ حضرتِ امام رضا (علیه‌السلام) روایت واحد است [و روایات چندانی در تأیید آن وجود ندارد] و روشن نیست که راوی سخن حضرت را درست فهمیده و صحیح نقل کرده‌است یا نه [و چون روایات چندانی در تأیید آن وجود ندارد، نمی‌توان به فهم راوی و مضمون روایت اطمینان و اعتماد کرد.] به راستی آیا باید با چنین روش نا‌صحیح و نا‌معقول مشی کنیم و اگر چنین روش سَفَهی را بپذیرم و مطابق آن رفتار کنیم، به کجا‌ها می‌رسیم، روشِ سَفَهی‌ای که روشن نیست از کجا و از چه کسان آب می‌خورد؟!!

همان‌طوری که برخی محققین گفته‌اند، همۀ فضائل و مقامات و مناقبی که اطرافیان و اصحابِ متوسطِ ائمه توان تحمل آن‌ها را نداشتند، در روایات عامه آمده‌است. برای مثال، جمله‌جملۀ زیارت جامعۀ کبیره را می‌توان در منابع و مجامع اهل‌سنت یافت و در روایات عامه نشان داد. اگر عین لفظ زیارت جامعۀ کبیره در روایات اهل‌سنت نیامده باشد، معنا و مضمون آن حتماً و قطعاً آمده‌است و این نیست مگر نشانی از براهین و حجت‌ها و انوار اهل‌بیت (علیهم‌السلام). علامه امینی (رحمه‌الله) سخنی بسیار به‌حق و به‌جا گفته‌است که اگر همۀ تراث اسلامی، تراث شیعه و سنی، از‌بین برود و فقط ورقی از آن باقی بماند، در آن ورق الله و توحید و نبوت سید‌الانبیا، محمد مصطفی (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم)، و امامتِ حضرتِ علی‌بن ابی‌طالب را خواهی یافت. خداوند تبارک و تعالی حجت را این‌گونه تمام کرده‌است تا هر‌کس بخواهد ایمان بیاورد و رستگار شود و هر‌کس بخواهد کفر بورزد و سیه‌روز شود!

[روایات در فضائل و مناقب اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) بسیار زیاد است و] ابتدا باید بدانیم روایات متواتر در این باره چقدر است. صاحب عقبات‌الأنوار پنجاه و پنج جلد کتاب در روایات متواتر در‌بارۀ فضائل اهل‌بیت (علیهم‌السلام) داشت! اگر کسی روایاتی در این حجم را نپذیرد، اسلام را نپذیرفته‌است! دین را نپذیرفته‌است! این سخنان و این مبانی هجمه‌هایی برای از‌بین بردن و نا‌بود ساختن اسلام است! هجمه و حمله‌هایی از درون و حمله و هجمه‌هایی از بیرون انجام می‌شود تا دین و اسلام و ایمان را از‌بین ببرد و متأسفانه برخی افراد ساده‌لوح چنین حیله‌ها و حیله‌گری‌ها را نمی‌فهمند و چنین سخنان بی‌پایه‌ای را می‌پذیرند! اگر کسی که بصیرت دینی و روش و منهج صحیحی ندارد متکفل بیان معارف دینی شود، به امر خطیری وارد شده‌است و [دین و معارف دینی را بد خواهد فهمید و] دیگران را فریب خواهد داد، اعم از این‌که از مؤمنان باشد یا حوزوی‌ای در سطح متوسط!

 

اعجاز تکوینی و بزرگداشت واقعۀ کربلا

خداوند تبارک و تعالی ما‌جرای عاشورا و واقعۀ بزرگ کربلا را تکویناً گرامی داشت و عزیز کرد که همۀ قدرت به دست خدا‌ست. روایات متواتر گویای این است که خداوند بعد از واقعۀ عاشورا، هستی را با برخی چیز‌ها رنگ زد و یکی از آن چیز‌ها خون بوده‌است. چنین کاری معجزه‌ای بزرگ و فرا‌گیر و در مرئا و منظر همگان بوده‌است. انبیای الهی، به‌جز قرآن کریم، معجزه‌ای فرا‌گیر، بدون محدودیت زمانی و مکانی، نداشته‌اند در حالی که واقعۀ جان‌سوز کربلا معجزه‌ای بزرگ بود که همگان آن را دیدند. این سخن حقیقت است، نه گزاره‌ای شعر‌گون!

ما به همراه برخی از فضلا در‌بارۀ این مطلب تحقیق کردیم که خداوند تبارک و تعالی از وقوع واقعۀ عاشورا، چه کار‌های تکوینی برای حضرت ابا‌عبد‌الله‌الحسین (علیه‌السلام) و برای یاران با‌وفای ایشان (علیهم‌السلام) انجام داده‌است و از چه راه‌هایی آن بزرگواران را بزرگ و گرامی داشته‌است [و در‌نهایت به نتایج شگرفی رسیدیم.] کربلا و آن‌چه خداوند برای حضرت ابا‌عبد‌الله‌الحسین (علیه‌السلام) و برای یاران با‌وفای ایشان (علیهم‌السلام) انجام داده‌است معجزۀ جاوید است! کربلا و آن‌چه خداوند برای حضرت ابا‌عبد‌الله‌الحسین (علیه‌السلام) و برای یاران با‌وفای ایشان (علیهم‌السلام) پیامی بلند و والا و مهم و حساس از سوی خداوند متعال به بشریت است! روای این واقعۀ جان‌سوز [فقط آدمیان نیستند، بلکه] خداوند عز‌و‌جل) راوی آن است، بلکه خاک و سنگ راوی آن است، بلکه گل و خار راوی آن است، بلکه [جان و تن و] لباس راوی آن است! باران خون فقط در روز عاشورا و فقط در کربلا نبارید، بلکه آسمان به همۀ شهر‌های مسلمان‌نشین خون بارانْد! در برخی شهر‌ها، تا چهار سال و در برخی شهر‌ها، تا سه سال و در برخی شهر‌ها، تا دو سال و در برخی شهر‌ها، تا یک سال و در برخی شهر‌ها، تا چند ماه آسمان غرید و بر سر مردم خون بارانید، چه مردم فهمیده باشند و در‌یافته باشند و چه نفهمیده باشند و در‌نیافته باشند!! بر‌اساس روایات اهل‌سنت، باران خون بارید و لباس‌ها و چیز‌های دیگر، حتی دیوار خانه‌ها، خون‌آلود شد به‌طوری که با شستن رنگ خون پاک نمی‌شد تا این‌که مسلمانان ضجه زدند و استغاثه کردند و این ضجه در‌واقع ندا و فریادی غیبی از سوی خداوند تبارک و تعالی به علت ظلم و ستمی بود که بر حضرت امام حسین (علیه‌السلام) رفت. این ضجه در‌واقع معجزه‌ای گویا بود بر این‌که حسین ولیّ خدا و خلیفه و جانشین خدا و کشتی نجات است! این معجزه‌ای بزرگ و معجزه‌ای تکوینی بود که به‌لحاظ زمانی و مکانی ادامه‌دار و فرا‌گیر است. این خوان رحمت و هدایت تا به امروز آمده و در همه جا گسترده شده‌است به‌طوری که امروزه نیز تربت کربلا در دیگر مکان‌ها نیز به خون تبدیل می‌شود!

حاصل آن‌که قبل از ورود به تبیین قوانین و ضوابط بحث و بیان وجوه صناعی، توجه به عظمت توصیف‌نا‌پذیر عاشورا در این بحث مهم، برای ما مفید است. عاشورا عظمت ویژه‌ای دارد، همان‌طوری که بر‌اساس نقل شیخ صدوق (رحمه‌الله) در امالی و نیز بنا‌بر آن‌چه در دیگر مصادر و منابع آمده‌است، حضرت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) در روایتی مسند می‌فرماید «هیچ روزی مانند روز تو [عاشورا] نیست، یا‌ابا‌عبد‌الله!»[1] و این سخن حضرت امام حسن (علیه‌السلام) مطلق است.

 

کتاب الأنوار القدسية و احصای روایات در‌بارۀ حضرت مهدی

عالم بزرگ و محقق سترگ، آقا رضای همدانی،[2] کتابی داشت به نام الأنوار القدسیة که امروزه نا‌یاب است و ما نیز شخصاً به نسخۀ چاپی یا سنگی یا خطی آن دسترسی نداریم و آن کتاب را ندیده‌ایم، ولی از علمای بزرگ زیادی اسم و وصف این کتاب را شنیده‌ایم. ایشان در این کتاب روایاتی را که در‌بارۀ حضرت صاحب‌العصر و الزمان، مهدی موعود (عج‌الله‌فرجه)، از شیعه و سنی نقل شده‌است در این کتاب احصا و نقل کرده‌است. کتاب یاد‌شده چیزی شبیه کتاب‌شناسی‌ای است که امروزه می‌گوییم و بسیار با‌ارزش و با‌اهمیت است و نا‌یاب بودن و در دسترس نبودن آن باعث تأسف فراوان است. امید‌واریم مراکز و مؤسسات مهدویت اهتمام بورزند و نسخه‌ای از این کتاب را بیابند و به چاپ رسانند تا همه از آن منتفع شوند.

چنان‌چه عرض شد، خود ما نیز نسخۀ چاپی یا غیر‌چاپی این کتاب با‌ارزش را ندیده‌ایم و آن را مطالعه نکرده‌ایم، ولی از عالم بزرگواری که از آن کتاب مطلع بود و آن را مطالعه کرده بود، شنیدیم که این عالم بزرگ و بزرگوار، آقا رضای همدانی (رحمه‌الله) ادعا کرده‌است در منابع و مصادر فریقین، دوازده هزار روایت را در‌بارۀ حضرت صاحب العصر و الزمان، مهدی موعود (عج‌الله‌فرجه) احصا کرده‌است، یعنی در منابع شیعه و سنی، دوازده هزار روایت را در‌بارۀ حضرت صاحب العصر و الزمان، مهدی موعود (عج‌الله‌فرجه)، وجود داشته‌است و آقا رضای همدانی (رحمه‌الله) آن روایات را دیده و احصا کرده‌است. این در حالی است که برخی محققین بزرگوار با جهد و تلاش و فحص و جست‌وجو، موسوعة معجم احاديث الامام المهدي را نوشته‌اند و همۀ روایاتی را که در‌بارۀ حضرت مهدی (عج‌الله‌فرجه) وجود داشت، در این موسوعه آورده‌اند و تعداد روایات احصا‌شده در این موسوعه حدود پنج یا شش یا هفت هزار روایت است! دوازده هزار روایت کجا و شش یا هفت هزار روایت کجا؟!!

 

لزوم توجه به گستردگیِ مواد و کثرتِ مواد در مباحث علمی

قبل از ورود به تفاصیل و ذکر وجوه مختلف، باید توجه داشت که قوانین و قواعد و صناعات مختلف فرع بر وجود مواد است. وقتی سخن از قوانین و ضوابط اصولی یا رجالی است، باید موادی نیز باشد تا آن ضوابط و اصول در آن مواد جریان یابد. برای مثال، کتب اربعه یا دیگر مجامع روایی به‌عنوانِ موادِ قوانین و صناعاتِ اصولی و رجالی و... است و ما برای پیاده‌سازی صناعات اصولی و رجالی، ابتدا باید مواد آن را اثبات کنیم و سپس از صناعات مختلف و جریان آن در مواد سخن بگوییم. روشن است که اگر ماده‌ای نباشد، سخن از صنعت و قانون و ضابطه بی‌وجه است. ابتدا باید ماده باشد تا با مهندسی آن مواد و با به‌کار‌گیری صناعات مختلف، به مبنایی یا بنایی یا ابزاری یا چیزی دیگر برسیم.

 

لزوم تـتـبع در مواد علمی و آسیب غفلت در‌اثرِ قلتِ تتبع

خطا و اشتباه بزرگی که دامن‌گیر دین‌پژوهان می‌شود این است که بسیاری از آن‌ها گمان می‌کنند در علوم دینی، مواد به همین مقدار است (به همان مقداری که در کتب روایی معتبر آمده‌است)، نه بیش از آن و به همان اکتفا می‌کنند و از بسیاری از مواد غافل می‌شوند و به استنتاج‌های اشتباه و استدلال‌های غلط می‌رسند. توجه به مواد و گستردگی آن در علوم دینی، بسیار مهم است و دین‌پژوهان باید از این نکته غفلت نکنند.

ما در شرح عروه، که به اسم سند‌العروة به چاپ رسده‌است، به برخی قواعد توجه داده‌ایم که دیگران، حتی اکابر علما، از آن‌ها غافل بوده‌اند. البته ما در این کتاب، ادعای ابتکار و نو‌آوری نداریم. مجموع جلد‌های سند‌العروة، اعم از چاپ‌شده و چاپ‌نشده، به بیست جلد می‌رسد. ما در ابتدای هر جلد، ده بیست قاعده، نه مسئله، مطرح کرده‌ایم که بین فقها مسلم و قطعی تلقی شده و تنها دلیل آن اجماع ذکر شده‌است. بسیاری از قواعد و قوانین مهم و تأثیر‌گذار و مسلم و قطعی دلیل قرآنی و روایی ندارد و فقط به اجماع فقها متکی است. به علت اجماع، برخی به احتیاط واجب و برخی به احتیاط مستحب و... قائل شده‌اند. ما به برکت انفاس قدسی علما و بزرگانمان، به طوائف از روایات در ابواب دیگر تفطن یافتیم که دیگران، حتی اَعلام و بزرگان، از آن‌ها غافل بوده‌اند. [یعنی مواد بسیاری در ابواب مختلف وجود دارد که صلاحیت پایۀ استدلال قرار گرفتن دارد و اگر به آن‌ها توجه شود، بسیاری از قوانین و قواعد مسلم و قطعی مستدل می‌شود و فقط به اجماع اتکا نمی‌کند.] چنین مستدل‌سازی‌ای نظائر فراوان و زیاد دارد که برای رسیدن به این جایگاه باید با روایت و کتب روایی مأنوس شد.

صناعات و قوانین و ضوابط بسیار مهم است، ولی مواد از آن‌ها مهم‌تر است که گفته‌اند: «ثبت العرش ثم انقش»! باید به مواد توجه ویژه داشته باشیم. اگر محقق به مواد اهمیت ندهد و به بررسی تعداد کمی از مواد (روایات) بسنده کند، به اغلاط و اشتباه‌ها گرفتار می‌شود و استدلال‌ها سست و بی‌پایه ارائه می‌دهد و به نتایج پوچ و بی‌معنی می‌رسد، هر‌چند از اَعلام باشد، چرا‌که علم حتی به عَلَمِ در علم نیز رحم نمی‌کند! ضروری و بایسته است که در این مسئله درنگ کنیم و با آگاهی و با چشم باز عمل کنیم تا از غفلت و از خطا‌های در‌اثر غفلت مصمون بمانیم.

مسئلۀ دیگر این است که مواد متعدد و متکثر است. صناعات نیز مختلف و متعدد است. چگونگی ترکیب ماده و صناعات نیز مختلف و متعدد است و این امور موجب می‌شود با وجوه و حیثیات فراوانی رو‌به‌رو باشیم.

 

تبحر آقا بزرگ تهرانی در مواد علمی و جمع بین مواد و صناعات علمی

محقق خوئی (رحمه‌الله) در معجم رجال الحدیث، در وصف محقق تهرانی (رحمه‌الله) می‌گوید ایشان واسع‌البحث است، یعنی ایشان بسیار اهل تتبع و جست‌و‌جو است به‌طوری که حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) به سخن و کلام ایشان اعتماد می‌کند در حالی که خود محقق خوئی می‌گوید من به شخص نا‌شناس اعتماد نمی‌کنم و برای این‌که به کسی اعتماد کنم، باید آن شخص کوه علم باشد و تبحر قوی داشته باشد. محقق خوئی (رحمه‌الله) به محقق تهرانی (رحمه‌الله) اعتماد کرده‌است، زیرا ایشان شخصی متبحر و اهل تتبع و بحث و فحص و جست‌و‌جو بوده‌است. [به سخن دیگر، محقق طهرانی (رحمه‌الله) بین صناعت و مواد جمع کرده بود و چنین جامعیتی بسیار کم‌یاب است.] کسی که اهل صناعت و علم است و در فقه و اصول و رجال و درایه و... متبحر است، ولی اهل فحص روایات نیست، به آفت دچار است و به خطا خواهد رفت، همان‌طوری که اگر کسی اهل فحص و تتبع در روایات باشد، ولی حظ چندانی از صناعت [و فقه و اصول و رجال و درایه و... نبرده] باشد، به آفت دچار است و به خطا خواهد رفت. صناعت بدون مواد مشکلی را حل نمی‌کند، بلکه خودش مشکل‌ساز است، همان‌طوری که مواد بدون صناعت نیز مشکلی را حل نمی‌کند، بلکه مشکل‌ساز است. اگر کسی در مواد یا در صناعت به حد اعلا نرسد و خرّیط فن نشود، [مثلاً بداند استعداد صناعت یا استعداد در مواد را ندارد]، نباید یکی را رها کند و به دیگری پردازد به‌طوری که در یکی از این حوزه‌ها سر‌آمد شود و در دیگر حوزه پای در گِل! هر پژوهش‌گر دینی‌ای باید در هر دو حوزه وارد شود و اگر نتواند در هر‌دو سر‌آمد شود، در حد وسط بودن در هر دو حوزه بهتر از سر‌آمد بودن در یکی و بی‌نصیب بودن از دیگری است. جامعیت در هر دو حوزه کبریت احمر و درّ گران‌قیمتی است که تعداد کمی از بزرگان به آن دست یافته‌اند و کسانی که به چنین جامعیتی رسیده‌اند، «نفی نمی‌کنم»، «انکار نمی‌کنم» و جملاتی مشابه آن را فراوان به کار می‌برند، زیرا شخصی که اهل تتبع است با اقیانوسی از مواد (روایات اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام) رو‌به‌رو می‌شود و موارد را در چند کتاب روایی معروف و مشهور منحصر نمی‌کند. چنین شخصی نه تا روز قیامت تتبع خواهد کرد و نه همۀ کتاب‌های چاپ‌شده و چاپ‌نشده، به‌جا‌مانده و از‌دست‌رفته، را خواهد خواند. برای همین، می‌داند روایات بسیاری وجود دارد که او آن را مطالعه نکرده‌است و روایات بسیاری وجود داشت که به دست ما نرسیده‌است. چه‌بسا مطلبی ثابت‌شده باشد و روایت داشته باشد، ولی به دست ما نرسیده باشد! چه‌بسا مطلبی ثابت‌شده باشد و روایت داشته باشد، ولی ما آن را نخوانده باشیم! چه‌بسا مطلبی ثابت‌شده باشد و روایت داشته باشد، ولی ما از معنا و دلالت یا از لوازم آن غفلت کرده باشیم!

 

گونه‌های تتبع (کمی و کیفی) و ممکن نبودن تـتبع تام

بررسی و فحص در مواد کمّ و کیف دارد و همان‌طوری که پژوهش‌گر باید تا جای ممکن مواد مختلف، از منابع و مصادر متعدد، را ببیند، باید در خوانش و بر‌داشت از آن‌ها نیز دقیق باشد. چرا که چشم انسان منحرف می‌شود و طغیان می‌کند و واقعیت را نمی‌بیند یا بر‌داشت صحیحی از آن نمی‌کند. طغیان بصر واقعیتی است که باید از آن آگاه بود و با آگاهی، از آن، اجتناب کرد. خداوند طغیان بصر را مطرح و از پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) نفی می‌کند:

﴿مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ﴾؛ چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان نکرد»[3]

چه‌بسا ما متنی، به صفحه‌ای، به نوشته‌ای، را می‌خوانیم، ولی به برخی مطالب آن توجه نمی‌کنیم و وقتی دیگران می‌گویند فلان مطلب در فلان متن یا در فلان صفحه یا در فلان نوشته آمده‌است، انکار می‌کنیم و وقتی آن مطلب را در آن نوشته نشان می‌دهند، تعجب می‌کنیم و می‌گوییم ما چند بار این صفحه یا این نوشته را خوانده‌ایم، ولی متوجه این مطلب نشده‌ایم! این همان «زیغ بصر» است که در سورۀ نجم مطرح و از پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) نفی شده‌است. «زیغ بصر» به این معنی است که شخص چند‌ین بار متنی را مطالعه می‌کند، چند‌ین بار به متنی مراجعه می‌کند، ولی از جمله‌ای خاص، از سطری ویژه، از بندی مشخص، غفلت می‌کند. البته توجه به کلمات و توجه به سطر‌ها و توجه به بند‌ها غیر از توجه به معانی است. ممکن است شخصی متنی را، صفحه‌ای را، نوشته‌ای را، بخواند و به کلمه‌کلمۀ آن و به سطر‌سطرِ آن و به بند‌بندِ آن نظر بدوزد و همۀ کلمات و سطر‌ها و بند‌ها را بخواند، ولی با این‌همه از معنای برخی کلمات و سطر‌ها غافل شود.

در مناظره‌ای بین حضرت امام صادق (علیه‌السلام) با ابو‌حنیفه، حضرت (علیه‌السلام) می‌فرماید: این چیزی است که خداوند و رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) به ما ارزانی داشته و روزی‌مان کرده‌اند.

ابو‌حنیفه به حضرت اشکال کرد و گفت: یا‌بن‌رسول‌الله، آیا [در اعطای رزق]، دیگران (پیامبراکرم) را شریک خداوند قرار می‌دهی؟!

حضرت امام صادق (علیه‌السلام) پاسخ داد: مگر در سورۀ توبه، نخوانده‌ای که: «إ﴿ِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ﴾[4] ؛ خداوند و رسولش آنان را به فضل (و کرم) خود، بی‌نیاز ساختند»؟!

ابو‌حنیفه گفت: یا‌بن‌رسول‌الله، تو‌گویی من تا به حال، این آیه را نخوانده‌ام و از شخصی عرب یا عجم نشنیده‌ام! [یعنی از این آیه و معنای آن و دلالت آن طوری غافل بودم که گویی اصلاً چنین آیه‌ای به گوشم نخورده‌است!]

حضرت امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: چرا، شنیده‌ای، ولی در آن تعقل و تدبر نکرده‌ای!

این روایت به‌روشنی بین دیدن با چشم و تعقل و تدبر با ذهن تفاوت می‌گذارد. [ابو‌حنیفه آیۀ یاد‌شده را بار‌ها خوانده و بار‌ها از دیگران شنیده بود، ولی معنای آن را تعقل نکرده و در نیافته بود!] خواندن و دیدن با چشم به معنای در‌یافت ذهنی نیست. چه‌بسا شخص با چشمش چیزی را ببیند و بخواند، ولی با عقل، معنای آن را تعقل نکند و در نیابد! وقتی مراجعه و مطالعۀ انسان وحیانی و با عصمت همراه نباشد، احتمال زیغ بصر بالا می‌رود. برای همین، پژوهش‌گر باید در فحص و تتبع و مطالعۀ مواد، نهایت دقت را به خرج دهد تا از زیغ بصر پرهیز کند.

 

فتوای سید بحر‌العلوم به وجوبِ شهادتِ ثالثه

همان‌طوری که در نماز و عبادات سهو عارض انسان می‌شود، در امور علمی و تحقیقی هم سهو عارض انسان می‌شود و ممکن است پژوهش‌گر از مسئله‌ای روشن و بیِّن غافل شود. من متنی از بحر‌العلوم (رحمه‌الله) را در‌بارۀ شهادت ثالثه، بدون مبالغه‌ای، ده‌ها بار خوانده‌ام و هر بار دیده‌ایم ایشان به‌روشنی فتوای به وجوب در این مسئله می‌دهد و گفتن شهادت ثالثه را واجب می‌داند، ولی بسیاری از علما، بسیاری از بزرگانی که در این باره پژوهش کرده‌اند، از فتوای بحر‌العلوم (رحمه‌الله) غفلت کرده‌اند. نه‌تنها بحر‌العلوم (رحمه‌الله) به وجوبِ شهادتِ ثالثه فتوا داده‌است، بلکه فتوای به وجوب را به همۀ علمایِ امامیه نسبت داده و گفته‌است همۀ علما گفتن شهادت ثالثه را واجب می‌دانند، ولی بحث جزئیت بحثی جدا‌ست و مراد آن‌ها از جزئیت چیزی دیگر است. بحثِ جزئیتِ شهادتِ ثالثه و جزء نبودن آن بر‌اساس منابع و ادلۀ خاصه مطرح می‌شود، ولی بر‌اساسِ ادلۀ عامه، روشن و بدیهی است که گفتنِ شهادتِ ثالثه واجب است.

ما در طی چندین سال، فتوای بحر‌العلوم (رحمه‌الله) را در درّۀ نجف مطرح می‌کنیم. برخی افراد بی‌خبر از واقعیت ما را به کذب و دروغ متهم می‌کنند در حالی که متهم‌کننده، خودش، دروغ‌گو است. او از حقیقت بی‌اطلاع است و آن را نفی و انکار می‌کند و در عین حال، دیگران را، خطبا را، محققین را، پژوهش‌گران را، تتبع‌کنندگان را، به کذب و دروغ‌گویی متهم می‌کند! خود این افراد بی‌اطلاعْ حق و حقیقت را انکار می‌کنند و دروغ می‌گویند. ادعا می‌کنند و وقتی از دلیل ادعایشان سؤال می‌شود، می‌گویند از ما دلیل و حجت نخواهید که ما بالا‌تر از اینیم که از دلیل ما پرسیده شود!! این افراد خود و دید‌گاه خود را وحی منزل می‌دانند و به تفکر و اندیشیدن و تعمق و تدبر نیازی نمی‌بینند!! آن‌ها نه اهل تحقیق و پژوهش‌اند و نه اهل تأمل و تدبر و بدون تحقیق، فقط به نفی و انکار می‌پردازند!! این کم‌مایگان پر‌مدعا در این زمانه کم نیستند و زیاد‌ند!!

 

لزوم تدبر زیاد و تأمل عمیق در مواد استدلال

[از نظر ما، راه و روش دیگری نیز در بر رسیدن منابع و مصادر دینی وجود دارد.] راه اجتهاد منحصر در راه مرسوم [تکیه بر خبر واحد و اهتمام بیش از حد به علم شریف رجال] نیست و راه یا راه‌هایی دیگر نیز وجود دارد [که برخی بزرگان ما نیز از آن راه‌ها رفته‌اند.] ما به شرح و تبیین روش دیگر و مقدمات آن و پیش‌نیاز‌های آن خواهیم پرداخت [و ترسی به خود راه نخواهیم داد]. وقتی سخن از راه و روش نو زده می‌شود، برخی بی‌خبران به نفی و انکار آن می‌پردازند و می‌گویند راه و روش همان راه و روش مرسوم است و راه و روشی دیگر وجود ندارد. این افراد این ادعا را بدیهی می‌دانند و در مستدل ساختن آن نمی‌کوشند و به خود زحمت تحقیق نیز نمی‌دهند! وقتی گزاره‌ای بدیهی است، نیازی به پژوهش و نیازی به استدلال نخواهد داشت. چنین رد و انکار با‌شتاب و بدون تحقیقی، جزم‌گرایی مذموم و تمامیت‌خواهی متکبرانه است و داعش‌وار، در وادی علم و تحقیق، هر سخن جدید و اندیشۀ بدیع و طرح نویی را با سلاح تحجر، و نه با سلاح علم و استدلال، قلع‌و‌قمع می‌کند و تنور افروختۀ تحقیق را فسرده و سرو بلند علم و دانایی را خشکیده می‌سازد! حضرت امام صادق (علیه‌السلام) در تأویل «مَنْ قَتَلَ نَفْسًا»[5] فرموده‌است یعنی هر‌کس فکر و اندیشه و عقیده‌ای را بکُشد!!

 

لزومِ بیانِ تفصیلیِ دلیل و مدرک حکم در نفی و اثبات

این افراد خود را قاضی‌القضات علم می‌دانند و سخن خود را فصل‌الخطاب معرفی می‌کنند! بلکه بالا‌تر از آن، سخن خود را وحی منزل می‌خوانند و به دیگران می‌تازند! ای کاش این افراد دلیلی می‌آورند و به آیه و روایتی استناد می‌کردند یا از سخن علما و راه و سیره و روش و منهج آن‌ها شاهد و تأییدی می‌آوردند که اگر چنین می‌کردند ما به بحث با آن‌ها وارد می‌شدیم و موارد فروانی از ادله و موارد فراوانی از منهج و روش علمای بزرگ را به آن‌ها می‌گفتیم، ولی آن‌ها اهل وقوف و ادعا و انکار‌ند، نه اهل تحقیق! آن‌ها، بدون این‌که منبع و مصدری بیاورند، فقط به نفی و انکار می‌پردازند و خود را بی‌نیاز از هر دلیل و کتابی می‌دانند!! به‌راستی آن‌ها کدام کتاب را خوانده‌اند و به کدامین متن استناد می‌کنند؟!! این افراد وقتی با این پرسش‌ها رو‌به‌رو می‌شوند، به‌طور کلی می‌گویند از قرآن چنین بر‌می‌آید یا از فلان منبع چنان بر‌می‌آید! وقتی شخصی به متنی استناد می‌کند و بر‌داشتی می‌کند، باید دقیقاً مشخص کند فلان صفحه و فلان فقره و فلان جمله چنین دلالتی دارد. ما نه پیامبر و امام هستیم که علم لدنی و خطا‌نا‌پذیر داشته باشیم و به معارف و اسرار کتاب آگاه باشیم و نه فرشته‌هایی مانند جبرئیل و میکائیل هستیم!

این افراد گمان می‌کنند اثبات چیزی دلیل و استدلال می‌طلبد، نه نفی و انکار آن. از نظر این‌ها، می‌توان بدون دلیل، همه چیز را نفی و انکار کرد در حالی که این گمان نا‌صواب و نا‌صحیح است. نفی و اثبات، هر‌دو، نیازمند دلیل است و شخص حکیم چیزی را بدون دلیل نفی یا اثبات نمی‌کند. [به سخن دیگر، هم نفی و هم اثبات، هر‌دو، حکم است و حکم به چیزی یا باید بدیهی و بی‌نیاز از دلیل باشد یا مستند و مستدل.]

نفی و انکار چیزی نیاز‌مند دلیل است و نیاز‌مندی آن به دلیل کم‌تر از نیاز‌مندیِ اثبات به دلیل نیست. مؤمنان، خصوصاً پژوهش‌گران، باید به نفی و انکار‌های بی‌دلیل بهایی ندهند. کسی که بی‌دلیل چیزی را نفی می‌کند یا بی‌دلیل چیزی را می‌پذیرد کذاب و دروغ‌گو است و عملی دجال‌گون دارد. کسی که برای نفی و انکار خود دلیل نمی‌آورد یا دلیلی گنگ و مبهم ارئه می‌دهد و می‌گوید از کتاب چنین بر‌می‌آید یا از روایات چنین بر‌می‌آید، بدون این‌که به آیه‌ای یا به فقره‌ای خاص یا به روایتی یا به فقره‌ای مشخص استناد کند، چنین شخصی دروغ‌گو و کذاب است و می‌خواهد حقیقت را وا‌رونه کند و مطلا را جای طلا جا بزند!! از چنین شخصی باید پرسید: دقیقاً به کدامین صفحه و به کدامین بند و به کدامین سطر و به کدامین فقره و به کدامین جمله استناد می‌کنی؟! آیا در مورد‌استناد تو فقط یک احتمال وجود دارد یا چند احتمال؟! به هر حال، نفی نیز مانند اثبات، حتی در باب قضا، به دلیل نیاز دارد. در باب قضا نیز اگر دلیلی وجود نداشته باشد، چیزی نفی و انکار نمی‌شود و ادعای صرف باقی می‌ماند.

ما با فحص و تتبع و تأمل در کلمات اَعلام و اکابر علما ، به چندین نکتۀ روشیِ مهم و اساسی، بیست یا حتی سی نکته، رسیده‌ایم که این افراد بدون دلیل و بدون مطالعه و تحقیق، آن‌ها را نفی و انکار می‌کنند! این نکات بیست یا سی‌گانه از کلمات اَعلام در فن شریف اصول فقه و کلام به دست آمده‌است. ما اگر از این نکات و از این‌که این نکات مبنا و منهج و روش علمای بزرگ بوده‌است غفلت کنیم، دروغ‌گویان و منکران، سوفسطائیان و سکولار‌ه،ا در زیر نقاب‌های مختلف، چه علمی و چه مذهبی، بدون ارائۀ هیچ دلیل و مستند و منبع و مصدری، این مسائل را نفی و انکار خواهند کرد!

[با چنین افراد خود‌حق‌پنداری نمی‌توان امید بحث علمی و تحقیقی و مستند و مستدل داشت و] در پاسخ آن‌ها فقط باید مطالبۀ دلیل و مدرک و منبع و مصدر کرد و گفت اگر نفی و انکار شما دلیل دارد، آن را به‌روشنی بیان کنید و اگر دلیل ندارد، نمی‌توانیم آن را بپذیریم. وقتی کسی چیزی را نفی کرد، باید دلیل نفی خود را بگوید و ما در راستی و کاستی دلیل آن تأمل کنیم و در غیر این صورت، از پذیرش نفی و انکار خود‌داری کنیم، اعم از این‌که نفی‌کننده عمامه‌به‌سر باشد یا نه، دکتر باشد یا نه، پروفسور باشد یا نه! این افراد از شک به نفی می‌رسند؛ [وقتی در چیزی شک دارند، آن را با یقین نفی می‌کنند و این گویای غیر‌علمی بودن روش آن‌ها‌ست. وجود دو حالت شک و یقین به این معنی است که نمی‌توان به‌صرف شک، به یقین رسید. گاهی چیزی (نفی یا اثبات) دلیل دارد و ما به آن یقین پیدا می‌کنیم و گاهی چیزی (نفی و اثبات) دلیل ندارد و ما در شک می‌مانیم. حالت شک به این معنی است که دو طرف نفی و اثبات دلیل ندارد یا ما هنوز به دلیل آن دست نیافته‌ایم. اگر فقط اثبات دلیل می‌خواست و نفی دلیل لازم نداشت، ما همواره با یقین همراه بودیم و هیچ‌گاه شک نمی‌کردیم، زیرا اثبات و تحقق چیزی یا دلیل داشت که در این صورت، به تحقق و ثبوت آن یقین پیدا می‌کردیم یا اثبات و تحقق چیزی یا دلیل نداشت که در این صورت، به نفی و عدم تحقق آن یقین پیدا می‌کردیم در حالی که چنین نیست و ما با حالت شک نیز رو‌به‌رو‌ییم و وجود حالت شک، حتی وجود حالت ظن، به این معنی است که دو طرف نفی و اثبات، هر‌دو، دلیل می‌طلبد!] و کسی که بدون دلیل به نفی و انکار روی بیاورد در بیراهۀ سفسطه راه می‌پیماید!

مع‌الأسف امروزه نفی بی‌دلیل و شک و تردید را دلیل نفی و انکار قرار دادن به روشی در بین برخی افراد تبدیل شده‌است که باید نسبت به این مسئله حساس بود و با حساسیت آن را پیگیری کرد. البته چنین روی‌کردِ سفسطه‌زده‌ای فقط در ما‌جرا و وقایع کربلا و فقط در‌مورد مقاتل متأخر مطرح نیست. این افراد در فقه و اصول و معارف و اعتقادات نیز با چنین روی‌کردی وارد می‌شوند [و همه چیز را نفی می‌کنند.]

 

تعددِ مکاتیبِ فکریِ شیعه و مفتوح بودنِ بابِ اجتهاد

نکتۀ دیگر این است که روی‌کرد‌های علما و بزرگان امامیه مختلف و متفاوت است. همۀ علمای امامیه روی‌کرد واحد و منهج و روش فارد ندارند. برخی افراد می‌کوشند مکتب فقهی و اصولی و اعتقادی‌ای را که در آن رشد یافته‌اند گسترش بدهند و دیگران را نیز وارد آن مکتب و آن فکر و اندیشه کنند. برای همین، دستاورد‌های مکتبی خاص را بدیهی و روشن و ضروری معرفی می‌کند و می‌گوید کسی که چنین اعتقادی نداشته باشد یا اعتقاد مخالفی داشته باشد بدعت‌گذار و از دین یا از مذهب خارج است!! آیا این نگرش و این بر‌خورد با اجتهاد ساز‌گار است؟!! آیا راه و روش و سیرۀ علمای اَعلام چنین بوده‌است؟!! آیا مسلک و منهج اجتهاد صحیح است یا مسلک و منهجِ [تحجر‌زدۀ] این افراد؟!! آیا ما می‌توانیم اجتهاد کنیم و در گسترۀ اصول، نظریه‌پردازی کنیم یا نه، اسیر تفکری خاص هستیم و نباید از آن تفکر تخطی کنیم؟!! اگر راه اجتهاد باز و طریق اندیشه‌ورزی مفتوح است، چرا یک‌دیگر را با القابی مانند «کذاب» و «دجال» و... یاد کنیم؟!!

نفی و اثبات نیاز‌مند تتبع و تأمل است. اگر چیزی فحص و در نتیجۀ فحص، یافت شد، اثبات می‌شود و اگر چیزی فحص شد و یافت نشد، به‌صورت مقید، و نه مطلق، نفی می‌شود. انسان در نفی و انکار، باید به توان و به محدودیت‌هایش توجه داشته باشد و با توجه به گسترۀ تتبع و فحص و با توجه به محدودیت‌های ادراکی، زبان به نفی و انکار گشاید. این قید قیدی است که علمای ما در تعریف یا بیان غایتِ [علوم، خصوصاً فنِ] فلسفه گفته‌اند که فلسفه معرفة الحقیقة علی قدر وسع البشر! علی طاقة البشرية! فلسفه شناخت حقیقت است، شناختی که بشر توان رسیدن به آن را دارد! شناختی تا اندازۀ تاب و توان بشری! در فحص و پژوهش‌های دینی، چنین قیدی در جانب نفی نیز باید مطرح بشود. وقتی پژوهش‌گر متنی را می‌کاود و فلان مطلب را نمی‌یابد، باید بگوید حسب تلاش و کوشش من، فلان منبع خاص یا فلان فصل از فلان منبع خاص را بر رسیدم، ولی فلان مطلب را نیافتم. البته تا جایی که در توانم بود، توجه و از غفلت دوری کردم. با این‌همه فلان مطلب را در فلان منبع نیافتم! [اگر پژوهش‌گری ده یا بیست یا سی مقتل را بررسی کرده باشد و واقعه‌ای خاص را در آن‌ها نیافته باشد، نباید به‌صورت مطلق بگوید فلان حادثه واقع نشده‌است، بلکه باید نفی خود را مقید به منابع خود و مقید به توانایی و حد توان خود کند و بگوید من تمام تلاش خود را به کار بستم و تا حد ممکن تمرکز و از غفلت پرهیز کردم و ده یا بیست یا سی منبع مشخص را بر رسیدم، ولی فلان حادثه را در آن‌ها نیافتم.] ما چنین سیره‌ای را در چگونگی نفی و انکار برخی بزرگان شاهد هستیم.

اگر کسی با مطالعۀ یک یا چند متن یا با دیدن یک یا چند منبع مشخص، دست به نفی و انکار مطلق بزند، باید بپذیریم که او اعلم انبیا باشد و علم خدا‌دادی داشته باشد!! گاهی ما مقلد هستیم و از مرجع خود تقلید می‌کنیم و گاهی بر مسند اجتهاد و تحقیق تکیه می‌زنیم و می‌خواهیم با اجتهاد و تلاش و فحص خود، حقیقت را در‌یابیم. اگر بر مسند اجتهاد تکیه بزنیم، باید با اصول و ضوابط و قوانین پذیرفته‌شده، به تحقیق و پژوهش روی بیاوریم و در این حالت، تفاوتی ندارد که مقابل ما و مخالف نظریۀ ما چه کسی باشد! حتی اگر عالم بزرگ و اندیشمندی سترگ با ما مخالفت کند، با رعایت احترام و ادب، باید باب بحث و گفت‌و‌گو را باز کرد و به سخن گفتن و سخن شنیدن و به استدلال کردن و اشکال کردن و پاسخ دادن مشغول شد. در این حالت، دلایل و استدلال‌ها و استناد‌ها بحث را پیش می‌برند، نه اسم‌ها و شخص و شخصیت‌ها! در این مجال، صدا و فریاد بلند به کار نمی‌آید و حتماً باید دلایل قوی و محکم و مستحکم باشد!! [به گفتۀ سعدی شیرازی:

دلـایل قــوی بایــد و معنــوی

نه رگ‌های گردن به حجت قوی]

آیا دیگران حق ندارند از نفی‌کننده‌ها بپرسند چندین کتاب را در این باره خوانده‌ای؟!! آیا حق ندارند بپرسند چندین صفحه را بررسی کرده‌ای؟!! آیا حق ندارند بپرسند چند منبع و مصدر را مطالعه کرده‌ای؟!! کسی که بدون سند و مدرک و تحقیق و بررسی، زبان به نفی و انکار گشاید دروغ‌گو و تدلیس‌گر و حلیه‌گر است. وقتی چیزی دلیل بر اثبات ندارد، این افراد زبان به نفی آن می‌گشایند و به نفی آن حکم می‌دهند در حالی که دلیل اثباتی نداشتن به معنی نفی و عدم تحقق نیست. چیزی یا دلیل اثباتی دارد که در این صورت اثبات می‌شود یا دلیل بر نفی و عدم تحقق دارد که در این صورت نفی می‌شود یا دلیلی بر نفی یا اثبات ندارد. در حالت سوم، نمی‌توان به نفی آن پرداخت و به محقق نشدن و محقق نبودن آن حکم داد. در این حالت، انسان باید توقف کند و بگوید نمی‌دانم چنین چیزی واقع شده‌است یا نه. البته حکم به نفی در حد منابع و مصادری که مورد‌مطالعه قرار گرفته‌است اشکالی ندارد. برای مثال، شخص می‌تواند بگوید در‌بارۀ فلان حادثۀ تاریخی، من به فلان منبع و فلان منبع مراجعه کردم، ولی این حادثه در این منابع نقل نشده بود، ولی نمی‌توان از نقل نشدن در یک یا چند منبع عدم تحقق و عدم وقوع آن حادثه را نتیجه گرفت، همان‌طوری که از نقل نشدن در یک یا چند منبع نمی‌توان نتیجه گرفت فلان حادثه در هیچ منبعی نقل نشده‌است، اعم از منابع موجود و در دسترس و منابعی که در دسترس نیست.

شیخ صدوق (رحمه‌الله) در برخی موارد، حکم به وجوب یا حرمت را در باب خود مطرح نمی‌کند و در موضع دیگری متعرض حکم می‌شود. شخصی که به باب مورد‌نظر مراجعه کند فتوا را نمی‌یابد و حکم می‌کند که شیخ صدوق (رحمه‌الله) در این باره حکم و فتوا ندارد در حالی که چنین نفی مطلقی صحیح نیست و اگر شخص اهل تتبع و فحص بود، می‌یافت که ایشان در موضعی دیگر متعرض حکم شده و فتوا داده‌است.

صاحب‌جواهر (رحمه‌الله) در برخی مواضع چنین تعبیر کرده‌است که من به المنتهی و التذکرة، در این باب و در این مسئله، مراجعه کردم، ولی این مطلب را نیافتم. این مطلب شاید در مواضع دیگر و ابواب دیگر این کتب ذکر شده باشد. سپس ایشان در جای دیگری از جواهر می‌گوید در باب دیگری از التذکرة و المنتهی وجود دارد. این تعبیر صاحب‌جواهر است با جلالت‌قدری که دارد. ایشان بسیار اهل تتبع بوده‌است و با این حال، ببین که چگونه در نفی کردن احتیاط می‌کند و به‌صورت مطلق و کلی نفی نمی‌کند!

جناب شیخ محمد‌رضا مظفر (رحمه‌الله) در‌بارۀ نزاع بین اخباری و اصولی می‌گوید هر‌یک از اخباری‌ها و اصولی‌ها مواضع ایجابی و سلبی دارند. اخباری از مواضع ایجابی اصولی‌ها طرْف می‌بنندد و حظ می‌برد و اصولی از مواضع ایجابی اخباری طرْف می‌بنندد و حظ می‌برد، [ولی نفی‌ها و سلب‌ها و متهم کردن‌های طرف مقابل فایدۀ چندانی ندارد]. سخن ما نیز [در ایجابیات این افراد نیست، بلکه] با نفی و انکار‌های بی‌دلیل مشکل داریم؛ با این‌که کسی واقعه یا وقایعی را نفی کند و دلیلی نداشته باشد و اصلاً نیازی به دلیل‌آوری نبیند، مشکل داریم!

برخی افراد با گشتن در چند کتاب حکم می‌کنند فلان حادثه واقع نشده‌است. چگونه می‌توان با دیدن چند کتاب، به چنین حکم کلی‌ای رسید؟! در این موارد، شخص باید بگوید من چنین حادثه‌ای را در منابع نیافتم!

 

متفرع بودنِ نفیِ [کلی] بر استقرای تام

برخی از این افراد می‌گویند همۀ منابع و مصادر در موردی خاص، (در محل بحث، مشخصاً در‌مورد عاشورا و واقعۀ کربلا)، در نرم‌افزار‌ها یا در فضای اینتر‌نت وجود دارد و با یک جست‌و‌جوی ساده می‌توان فهمید فلان حادثه در منابع وجود دارد یا نه و اگر وجود نداشت می‌توان گفت فلان حادثه در هیچ منبع و مصدری نیامده‌است و در‌نتیجه واقع نشده‌است! این سخن صحیح نیست. همۀ منابع و مصادر در نرم‌افزار‌ها یا در فضای اینتر‌نت وجود ندارد[6] و افزون بر آن، چه‌بسا تفاوت در نویسه موجب شود جست‌و‌جو نتیجۀ مطلوب را نداشته باشد و همۀ مطالب مرتبط با مورد‌جست‌و‌جو را بالا نیاوَرَد.

 

[تفاوت نداشتن نفی و اثبات در نیاز‌مندیِ به دلیل]

نفی بدون دلیل امروزه سکۀ رایج در بازار برخی مدعیان شده‌است. این افراد به‌بهانۀ غیر‌مسموعِ «نفی دلیل و مدرک لازم ندارد»، بدون دلیل هر چیزی را که بخواهند انکار می‌کنند و این کاری زشت و با‌شایست و تدلیس و حقه‌بازی‌ای آشکار است. علما و فضلا و افراد با‌ایمان باید این افراد را زیر‌سؤال ببرند و از آن‌ها مطالبۀ دلیل و مدرک و منبع کنند و از منابع آن‌ها و مطالعه و تحقیق آن‌ها و از چگونگی نتیجه‌گیری آن‌ها سؤال کنند. اگر آن‌ها به دید‌گاه بزرگی استناد کنند، [با رعایت احترام و ادب]، باید پاسخ داد آیا دید‌گاه مخالفی وجود ندارد؟!! اگر دید‌گاه مخالفی وجود دارد، چرا از مخالفین و دلایل آن‌ها سخنی به میان نمی‌آوری؟!! چرا گمان می‌کنی فقط باید این دید‌گاه را پذیرفت؟!! با این افراد باید چنین بر‌خورد شود تا بازار رایجشان کاسد و بساط شیادی و حیله‌گری و نیرنگ و فریبشان جمع شود.

این افراد می‌پذیرند که اثبات شیء دلیل می‌طلبد و بدون دلیل، نمی‌توان ادعا کرد فلان شیء ثابت است، ولی در ناحیۀ نفی، وجود دلیل و ارائۀ دلیل را ضروری نمی‌دانند. چنین گمانی خطا و نا‌درست است. نفی شیء نیز، مانند اثبات، به دلیل نیاز دارد. اگر کسی ادعا کند در کتاب وسائل‌الشیعة چنین مطلبی نقل شده‌است، همه، از‌جمله این افراد، از قائل دلیل مطالبه می‌کنند و می‌گویند کجای وسائل چنین نقل شده‌است؟ در کدام جلد؟ در کدام باب؟ در کدام روایت؟ [قائل خبری از واقعیت داده و گفته‌است فلان مسئله در کتاب وسائل آمده‌است و چون خبری از واقعیت است، اثبات آن به دلیل نیاز دارد.] همین سخن در ناحیۀ نفی نیز مطرح می‌شود. نفی نیز خبری از واقعیت است و چون خبر از واقعیت است، نیاز‌مند دلیل است.

حضرت امام صادق (علیه‌السلام) فرموده‌است اگر مردم به دو آیه عمل می‌کردند، اهل نجات و رستگاری بودند. یکی از آیات مدّ‌نظر حضرت (علیه‌السلام) آیۀ شریفۀ «﴿بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ﴾؛ بلکه چیزی را تکذیب کردند که از آن آگاهی نداشتند»[7] است. [این آیه به‌روشنی در‌بارۀ تکذیب و نفی و انکار بدون دلیل است. در این آیۀ شریفه، کسی که علم اندکی دارد و دلیل اثبات چیزی (حقایق قرآنی) را نمی‌داند و چون دلیلی بر اثبات آن حقایق ندارد، آن را نفی و انکار می‌کند، مذمت شده‌است.] اینک این افراد چگونه می‌گویند نفی به دلیل نیاز ندارد؟!! برخی افراد حوزوی‌ای که فهمی متوسط از دروس حوزوی دارند می‌گویند نفی و انکار دلیل نمی‌خواهد!! چنین سخنی تدلیس و حیله‌گری است. عرض شد که برخی اَعلام در نفی و انکار مطلبی، بسیار محتاطانه رفتار می‌کردند و می‌گفتند به فلان کتاب، مثلاً به المنتهی و التذکرة، باب فلان تا فلان، مراجعه کردم، ولی فلان مطلب را در این ابواب نیافتم. وقتی بزرگان ما در نفی و انکار، چنین محتاط بودند، چگونه ما بی‌پروا، بدون دلیل و مدرک، همه چیز را نفی می‌کنیم و مدعی می‌شویم نفی دلیل لازم ندارد؟!!

کسی که چیزی را نفی می‌کند، [مثلاً می‌گوید الف ب نیست]، در واقع مُثبت آن گزاره را تکذیب می‌کند، [یعنی از دید نفی‌کننده، کسی که می‌گوید «الف ب است» دروغ‌گو است و گزارۀ «الف ب است» نا‌صحیح است و هر دو این گزاره‌ها ایجابی هستند و مطابق مبنای نفی‌کننده، گزارۀ ایجابی به دلیل نیاز دارد.] اینک سؤال این است دلیل نفی‌کننده بر دو گزارۀ ایجابی چیست؟!!

ما در این مباحث، بر‌اساس موازین و قوانین فقهی مشی خواهیم کرد و سرِ سوزنی از این موازین فاصله نخواهیم گرفت. [برخی از این افراد یاد‌شده در بسیاری از امور ادعای تناقض می‌کنند و چون هر دو طرف متناقضین نمی‌تواندصادق باشد، بلکه یکی صادق و دیگری کاذب است، نفی را صادق معرفی می‌کنند.] اگر تناقضی در کار باشد، این سخن صحیح است، ولی تناقض کجا‌ست؟! آیا به‌صرف ادعای تناقض، تناقض محقق می‌شود؟! وجود تناقض اول‌الکلام است.

ما در درس اصول فقه، بحث اجتماع امر و نهی، گفتیم که میرزای نائینی و محقق خوئی (رحمها‌الله)، در این مسئله، ادعای ضرورت و بداهت می‌کنند[8] در حالی که مسئله اختلافی است و ادعای ضرورت و بداهت در آن وجهی ندارد. چنین خطا‌ها و لغزش‌هایی به علت غفلت است که حتی عارض بزرگان و اَعلام می‌شود. چنین غفلت‌هایی وقتی از افراد متوسط سر بزند و شخص در غفلت بماند و متوجه و هشیار نشود، به سفسطه و نفی حقایق و به سکولاریسم و ماده‌گرایی و در‌نهایت به تفکر وهابیت منجر می‌شود. [چنین افرادی در زندان ماده محبوس می‌شوند و فرا‌تر از آسمان مادی و دور‌تر از افق قابل‌رؤیت چیزی نمی‌بینند و لب به انکار می‌گشایند!] بسیاری از این افراد از پاسخ به شبهات وهابیت مانده‌اند، زیرا شبهات وهابی‌ها از ابلیس است و پاسخ به آن‌ها کار هر کسی نیست. برای پاسخ به آن شبهات، شخص باید قوۀ عقلی و حدّت ذهنی قوی داشته باشد و در فضای علمی تنفس کرده و رشد و بالنده شده باشد و شخصی بصیر و دانا و بیدار باشد.

 

[محفوظ بودنِ جایگاهِ علمِ رجال بر‌اساس دید‌گاه طرح‌شده در این نوشته]

[با توجه به سخنانی که گذشت، شاید برای برخی این پرسش پیش آید که در این دید‌گاه، فنِ شریفِ رجال چه جایگاهی دارد و چرا علمای بزرگ شیعه به علم رجال اهتمام داشته‌اند؟!] پاسخ این است که در این دید‌گاه علمِ شریفِ رجال نفی نمی‌شود و جایگاه این فن شریف محفوظ است. ما در این باره توضیح خواهیم داد. سخن ما این است که نفی نیز مانند اثبات، به دلیل و مدرک و مستند نیاز دارد. وقتی کسی به‌صورت مطلق، می‌گوید جناب لیلا در کربلا نبود [یا کسی که وجود حضرت رقیه را انکار می‌کند]، باید از او پرسید این سخن بر چه اساسی است؟! دلیل و مدرک شما برای این سخن چیست؟! آیا همۀ مقاتل و همۀ منابع تاریخی و همۀ مجامع روایی را در این باره مطالعه کردی؟!! آیا چنین احاطه‌ای ممکن است؟!! دقیقاً به کدام متن و به کدام کتاب و به کدام جلد و به کدام صفحه و به کدام سطر استناد کرده‌ای و چنین نتیجه‌ای گرفته‌ای؟!! این سخن ارتباطی با فن رجال ندارد. ما می‌گوییم نفی، همانند اثبات، نیاز‌مند دلیل است. این ادعا ربطی به فن رجال ندارد.

آیا مجتهد محترم و مرجعی بزرگوار، حتی بزرگان و اَعلام، چنین ادعایی کرده‌اند که حق آن چیزی است که من می‌گویم و محال است آن‌چه می‌گویم حق نباشد؟!! آیا شخصی از بزرگان ما چنین ادعایی کرده‌است؟ آیا شخصی از بزرگان ما با چنین ادعایی، دیگران تخطئه کرده‌است؟!! به گفتۀ محقق خوئی (رحمه‌الله)، اگر کسی چنین ادعایی بکند، در‌واقع ادعای عصمت کرده‌است!! ما باید بگوییم «تا جایی که من فهمیده‌ام...»، «تا جایی که من فحص و تتبع کرده‌ام...»!! این سخن در فقه نیز مطرح است. فقهای ما در فقه چنین تعبیر می‌کنند که «من چنان یافتم...»، «از نظر ما، حکم فلان است». در این مباحث، نفی و اثبات، هر‌دو، نیاز‌مند دلیل است. اگر مجتهدی چیزی را نفی کند و هیچ دلیلی نیاورد، مجتهد دیگر نفی و انکار او را، بی‌دلیل و از روی گزاف، می‌پذیرد؟!! [مثلاً اگر مجتهدی وجوب یا حرمت فعلی را انکار کند، مجتهد دیگر، با بیان این نکته که نفی به دلیل نیاز ندارد، سخن آن مجتهد را می‌پذیرد و به ادله نگاه نمی‌کند یا از قائلْ دلیل مطالبه نمی‌کند؟!! روشن است که چنین نیست! روشن است که مجتهد سخنِ بدونِ دلیل و مدرکِ شخصِ دیگر را نمی‌پذیرد! مجتهد و فقیه معصوم نیست و ممکن است در نفی چیزی اشتباه کند. چگونه می‌توان به‌صرفِ نفیِ شخصِ غیرِ‌معصوم، سخنش را قبول کنیم؟!! وقتی مجتهد چیزی را نفی می‌کند، چنین نیست که ضرورتاً صحیح و مطابق با واقع باشد! مجتهد بر‌اساس تلاش خود، به ظن [یا اطمینان] می‌رسد و با اتکای به ظن، حکم می‌دهد؛ چیزی را اثبات می‌کند یا چیزی را نفی می‌کند. هیچ‌یک از این نفی و اثبات‌ها با عصمت همراه نیست و ممکن است مجتهد در ادعا‌های خود اشتباه کرده و به خطا رفته باشد. برای همین، ارائۀ دلیل و مدرک و مستند از سوی قائل و مطالبۀ دلیل و مدرک و مستند از سوی مستمع لازم و ضروری است. نفی یا اثباتی که دلیل نداشته باشد مسموع نیست.

 


[1] [حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هَارُونَ الْفَامِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ جَامِعٍ الْحِمْيَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ (عليه السلام)‌ ان الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیهم السلام) دَخَلَ يَوْما إلى الْحَسَنِ (عليه السلام) فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ بَكَى، فَقَالَ لَهُ مَا يُبْكِيكَ، يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ؟ قَالَ أَبْكِي لِمَا يُصْنَعُ بِكَ، فَقَالَ لَهُ الْحَسَنُ (عليه السلام) ان الَّذِي يُؤْتَى إِلَيَّ سَمٌّ يُدَسُّ إِلَيَّ، فَأُقْتَلُ بِهِ، وَ‌لَكِنْ لَا يَوْمَ‌ كَيَوْمِكَ، ‌ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! يَزْدَلِفُ إِلَيْكَ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ مِنْ أُمَّةِ جَدِّنَا مُحَمَّدٍ (صلی الله عليه و‌آله و‌سلم) و‌يَنْتَحِلُونَ دِينَ الْإِسْلَامِ، فَيَجْتَمِعُونَ عَلَى قَتْلِكَ و‌سَفْكِ دَمِكَ و‌انْتِهَاكِ حُرْمَتِكَ و‌سَبْيِ ذَرَارِيِّكَ و‌نِسَائِكَ و‌انْتِهَابِ ثَقَلِكَ، فَعِنْدَهَا تَحِلُّ بِبَنِي أُمَيَّةَ اللَّعْنَةُ و‌تُمْطِرُ السَّمَاءُ رَمَادا و‌دَما و‌يَبْكِي عَلَيْكَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ حَتَّى الْوُحُوشُ فِي الْفَلَوَاتِ و‌الْحِيتَانُ فِي الْبِحَارِ؛ترجمه: در امالی. شیخ صدوق (رحمه‌الله) آمده‌است: مفضل از حضرت امام صادق (علیه‌السلام) و ایشان از پدر‌شان (علیه‌السلام) و ایشان از جد‌شان (علیه‌السلام) روایت می‌کند:روزى حضرت امام حسين (عليه‌السلام) به حضور برادرش، حضرت امام حسن (عليه‌السلام) آمد (مطابق روايات، هنگام مسموم شدن حضرت امام حسن (عليه‌السلام بود). هنگامى كه چشم حضرت حسين (عليه‌السلام) به چهرۀ برادرش افتاد، گريست.حضرت امام حسن (عليه‌السلام) پرسيد: چرا گريه مى‌كنى، یا ابا‌عبد‌الله؟حضرت امام حسين (عليه‌السلام) پاسخ داد: گريه‌ام به خاطر آن مصائبى است كه بر تو وارد مى‌شود!امام حسن (عليه‌السلام) فرمود: آن‌چه بر من وارد شود زهرى است كه آن را به من مى‌خورانند، و به‌وسيله آن كشته مى‌شوم، ولی یا ابا‌عبد‌الله، هيچ روزى به سختى روز (شهادت) تو نيست! سى هزار نفر تو را محاصره می‌كنند، در حالى كه ادعا دارند از امت جد ما، محمد (صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلم)‌اند! آن‌ها خود را مسلمان می‌دانند و خود را براى كشتن تو و ريختن خون تو و بى‌احترامى به حريم تو و به اسارت گرفتن اهل‌بيت تو و غارت خيام تو آماده می‌كنند!! در اين هنگام است كه لعنتِ [خداوند] شامل حال بنى‌اميه می‌شود و آسمان خون و خاكستر بر سر مردم می‌باراند و هر چيزى حتى حيوانات وحشى و ماهيان درياها براى مصيبت تو مى‌گريند.]
[2] مراد از «آقا رضای همدانی (رحمه‌الله)» فقیه بزرگ و نامدار آقا رضای همدانیِ صاحبِ مصباح‌الفقیه (رحمه‌الله) نیست. دو نفر به اسم «رضا» و از اهالی همدان به «آقا رضای همدانی» معروف شده‌اند که هر دو آن بزرگواران از شاگردان و معتمدان میرزای بزرگ (میرزای شیرازی) (رحمه‌الله) بوده‌اند. هر دو این بزرگواران فقیه بزرگ و متکلم زبر‌دست بوده‌اند، ولی آقا رضایِ همدانیِ صاحبِ مصباح‌الفقیه در فقه قوی‌تر و عالم‌تر بود و آقا رضایِ همدانیِ صاحبِ الأنوار القدسية در علم اعتقادات قوی‌تر و دانا‌تر بود. این دو بزرگوار هر‌دو همدانی و هر‌دو هم‌درس و شاگرد میرزای بزرگ بوده‌اند. آقا رضایِ همدانیِ صاحبِ الأنوار القدسية در فن اعتقادات بسیار قوی بود به‌طوری که در این حوزه مورد‌اعتماد میرزای بزرگ بود و میرزا (رحمه‌الله) استفتائات اعتقادی را به ایشان ارجاع می‌داد تا ایشان پاسخ استفتا را بنویسند و این به این معنی است که شخصیت بزرگ و نستوهی مانند میرزای شیرازی (رحمه‌الله) در حوزۀ عقائد، کاملاً به ایشان اعتماد و اطمینان داشته‌است.آقا رضایِ همدانیِ صاحبِ الأنوار القدسية با این‌که فقیه بزرگ و متکلم زبر‌دست بود، خود را وقف سید‌الشهدا (علیه‌السلام) کرده بود و از اول خطیب تهران بود و همواره بین تهران و سامرا در تردد بود، (یعنی برای درس به سامرا می‌رفت و در درس میرزای شیرازی حاضر می‌شد و، در ایام تبلیغی، برای منبر، به تهران می‌آمد و به ارشاد مردم می‌پرداخت).
[5] ﴿مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا﴾.؛ هر کس، انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسانها را کشته‌است (سورۀ مبارکۀ مائده، آیۀ شریفۀ 32)
[6] [بسیاری از منابع به‌صورت چاپ سنگی است و وارد نرم‌افزار‌ها نشده‌است. بسیاری از منابع به چاپ سنگی هم نرسیده و به‌صورت نسخۀ خطی در کتاب‌خانه‌ها مانده‌است و وارد نرم‌افزار‌ها نشده‌است. بسیاری از منابع فقط چند نسخۀ خطی یا چاپ سنگی دارد که در کتاب‌خانه‌های شخصی است و ما اسم آن‌ها را هم نشنیده‌ایم. بسیاری از منابع در طول زمان از‌بین رفته و به دست ما نرسیده‌اند. با این اوصاف، چگونه می‌توان ادعا کرد همۀ منابع و مصادر در نرم‌افزار‌ها یا در بستر اینتر‌نت پیاده شده‌است؟!!].
[8] ظاهراً حضرت آیت‌الله سند (دام‌ظله) به این فقره از کلام محقق خوئی (رحمه‌الله) اشاره دارد: «أنّ النزاع في هذه المسألة لا يعقل أن يكون كبروياً، بداهة استحالة اجتماع الأمر والنهي في شيء واحد مطلقاً، حتّى عند من يجوّز التكليف بالمحال كالأشعري، وذلك لأنّ اجتماعهما في نفسه محال، لا أنّه من التكليف بالمحال، ضرورة استحالة كون شيء واحد محبوباً ومبغوضاً للمولى معاً على جميع المذاهب والآراء فما ظنّك بغيره (محاضرات في أصول الفقه.، ج3، ص360)
logo