« قائمة الدروس
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید:
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند:
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
استاد شیخ محمد سند
کلام

1405/03/27

بسم الله الرحمن الرحيم

تحلیل مراتب امامت در اصول و اساس دین/ولایت در پرتو زیارت غدیریه /ولایت

 

موضوع: ولایت/ولایت در پرتو زیارت غدیریه /تحلیل مراتب امامت در اصول و اساس دین

 

●چارچوب تحلیلی مراتب امامت در دین

●تمایز مفاهیم کلیدی: اساس، اصول و ضروریات دین

●ادله قرآنی بر جایگاه امامت در اصول دین (مرتبه دوم و سوم)

●امامت به مثابه «اساس دین» (مرتبه چهارم): آیات غدیر

●دلیل محوری اساس دین بودن ولایت: کفر به طاغوت

●تبیین ماهیت شرک در قرآن و نتیجه‌گیری نهایی

 

تحلیل مراتب امامت در اصول و اساس دین

در تبیین دلایل امامت امیرالمؤمنین و فرزندان معصوم ایشان (علیهم السلام)، چهار جهت باید مورد بررسی قرار گیرد:

۱. این مسئله، امری اعتقادی است، نه از فروع عملی.

۲. از اصول دین محسوب می‌شود.

۳. رتبه آن در میان اصول دین چیست؟

۴. آیا از «اساس دین» است؛ به این معنا که اقرار به آن شرط ورود به دایره اسلام واقعی یا ایمان است؟

چارچوب تحلیلی مراتب امامت در دین

این جهت چهارم، که از آن به «اساس دین» تعبیر می‌شود، از آنجا که کلید ورود به دین تلقی می‌گردد، اهمیت ویژه‌ای دارد و ادله آن باید با دقت بیشتری بررسی شود. دلیلی که بر مرتبه چهارم (اساس بودن) دلالت کند، به طریق اولی بر مراتب اول، دوم و سوم نیز دلالت خواهد داشت و دلیلی که مرتبه سوم (رتبه بالا در اصول) را اثبات کند، مراتب اول و دوم را نیز در بر می‌گیرد.

نکته: اصول دین، لزوماً کلید ورود به دین نیست. در باب ضروریات عقایدی، میان فقها اختلاف نظر وجود دارد.[1] اگر انکار یک اصل از روی شبهه یا جهل قصوری باشد، موجب خروج از دین نمی‌شود و به منکر فرصت تحقیق داده می‌شود. اما اگر پس از ارائه دلایل، بر انکار خود لجاجت ورزد، موضوع متفاوت خواهد بود. اما انکار از روی علم و عمد، بدون اختلاف موجب خروج از دین است. در مقابل، اگر کسی به اصلی از اصول دین جاهل باشد و در عین حال منکر آن نیز نباشد، صرفاً به دلیل جهل و عدم اعتراف، از دایره اسلام یا ایمان خارج نمی‌شود. تفاوت میان «اصول دین» و «اساس دین» در همین نگرش به وضعیت افراد است. این بحث هرچند جنبه کلامی دارد، اما فقها به تفصیل به آن پرداخته‌اند.

تمایز مفاهیم کلیدی: اساس، اصول و ضروریات دین

تفاوت میان «اساس دین» و «اصول دین» در این است که اساس دین، شرط ورود است. بدون پذیرش آن، فرد اصولاً وارد دایره اسلام و ایمان نمی‌شود، خواه خود بخواهد یا نخواهد. اسلام واقعی که همان ایمان است، و حتی اسلام ظاهری، بدون پذیرش اساس دین محقق نمی‌شود. تنها راه ورود، کرنش و تسلیم اعتقادی است. اگر این تسلیم، ظاهری و بدون باور قلبی باشد، اسلام فرد نیز ظاهری خواهد بود؛ مانند کسی که شهادتین را بر زبان جاری می‌کند اما در قلب به آن مؤمن نیست. روایات این تفکیک را بیان کرده‌اند. بنابراین، برای تحقق اساس ایمان، اساس اسلام ظاهری یا اساس اسلام واقعی، فرد باید به آن تن دهد.

گرچه مواردی در سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وجود دارد که ایشان هنگام بیعت یا ورود تازه‌مسلمانان به دین، حتی بر پایبندی به برخی اصول احکام از آنان پیمان گرفته‌اند، اما این به معنای آن نیست که آن احکام جزو اساس دین هستند. قرآن کریم به این بیعت اشاره دارد: ﴿…يُبَايِعْنَكَ عَلَىٰ أَنْ لَا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ…﴾[2] . این موارد که شامل اصول محرمات است، جزو اصول دین به معنای اعتقادی آن محسوب نمی‌شوند.

تفاوت دیگر: اصول دین با ضروریات عقایدی نیز متفاوت است. انکار یک اصل از اصول دین، چه از روی جهل باشد و چه از روی علم، موجب خروج از دین می‌شود، گرچه آن اصل، کلید ورود به دین نباشد. اما در مورد ضروریات، حکم متفاوت است. بنابراین، مرتبه اصول دین از ضروریات دین بالاتر است. کسی که به یک اصل از اصول دین جاهل است اما آن را انکار نمی‌کند، از دین خارج محسوب نمی‌شود. این وضعیت با «اساس دین» تفاوت دارد. میان «اساس دین» و «اصول دین» و «ضروریات دین» در فقه تمایز قائل شده‌اند. این مباحث در ابوابی چون «مرتد» در کتاب حدود و «کفر و اسلام» در کتاب طهارت به تفصیل آمده است. عبارت زیارت جامعه کبیره: «…مَنْ آمَنَ بِکُمْ فَقَدْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَنْ جَحَدَکُمْ کافِرٌ»[3] ، به همین جایگاه امامت در اصول دین اشاره دارد؛ زیرا انکار آن موجب خروج از دین می‌شود. ادله فراوانی بر اینکه امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از اصول دین است، وجود دارد.

این بخش دوم بحث ما بود. بخش سوم به رتبه این اصل در میان اصول دین می‌پردازد و بخش چهارم به این مسئله که آیا امامت از اساس دین است یا خیر. باید توجه داشت که اثبات یک مرتبه، مراتب پایین‌تر را نفی نمی‌کند. دلیلی که امامت را از اصول دین بداند، نافی این نیست که از اساس دین نیز باشد. به هر حال، باید در این چارچوب تحلیلی و بررسی ادله دقت کرد.

برخی روایات، هرچند ضرورت امامت را تأیید می‌کنند، اما دلالتی بر «اساس دین» بودن آن ندارند؛ یعنی ورود به اسلام را متوقف بر اقرار به آن نمی‌دانند. برای مثال، مسئله رجعت که در پرتو معاد فهمیده می‌شود، با وجود آنکه ایمان به معاد ﴿…آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ…﴾[4] جزو اصول مسلم دین است، اما فقها آن را کلید ورود به دین نشمرده‌اند.

ضابطه: ضابطه تشخیص اینکه امری جزو اصول دین است، تکرار، تأکید و جایگاه محوری آن در آیات قرآن و روایات است؛ به گونه‌ای که به عنوان تابلوی اصلی دین معرفی شده باشد. این معیار، فراتر از بحث ضرورت است و مستقیماً به جایگاه آن در اصول دین اشاره دارد. این مطلب در مورد امامت و ولایت اهل بیت (علیهم السلام) به وضوح دیده می‌شود، چنانکه در روایت آمده است: «مَا نُودِيَ بِشَيْءٍ كَمَا نُودِيَ بِالْوِلَايَةِ»[5] . از ابتدای نزول وحی، سراسر قرآن کریم به نحوی به این موضوع پرداخته است.

شاهد:

ادله قرآنی بر جایگاه امامت در اصول دین (مرتبه دوم و سوم)

آیات شهادت پرونده بزرگی در قرآن دارند که از آن می‌توان معارف و عقاید ناب و محوری را استخراج کرد. از این آیات می‌توان جایگاه امامت را به عنوان یکی از اصول دین (بخش دوم بحث) و حتی رتبه بالای آن (بخش سوم) را اثبات کرد. قرآن در سوره‌های متعدد به شاهدان و شهیدان بر اعمال امت‌ها اشاره می‌کند. - درباره پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: ﴿…وَجِئْنَا بِكَ عَلَىٰ هَٰؤُلَاءِ شَهِيدًا﴾[6] . - درباره سایر انبیا نیز مقام شهادت بر امت خودشان ذکر شده است، مانند: ﴿…وَلِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ ۖ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ﴾[7] . - اما این شهادت برای انبیا، حتی انبیای اولوالعزم، محدود است. چنانکه حضرت عیسی (علیه السلام) می‌فرماید: ﴿…وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ ۖ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ…﴾[8] .

اما درباره ائمه (علیهم السلام)، قرآن کریم در دو موضع، ایشان را به عنوان «شهداء علی الناس» معرفی می‌کند. یکی در اواخر سوره حج است: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ۩ ¤ وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ ۚ هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ ۚ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ ۚ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَفِي هَٰذَا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ…﴾[9] .

در ادامه بحث پیرامون شهادت ائمه (ع) بر مردمان، به آیاتی در دو سوره از قرآن برمی‌خوریم که ایشان را «شهداء علی الناس» معرفی می‌کند. یکی از این موارد، آیات پایانی سوره حج است: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ¤ وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَفِي هَذَا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ﴾[10] . مخاطب این آیات، همه مسلمانان و مؤمنان نیستند، بلکه گروهی برگزیده (اجتباکم) مد نظر است.

این اسلام، همان اسلامی نیست که شرط ورود به دین است؛ بلکه مرتبه‌ای والاتر است که حضرت ابراهیم (ع) آن را طلب می‌کرد؛ جایگاهی که پس از نبوت، خُلّت، رسالت و امامت عامه قرار دارد و به تسلیمی برتر اشاره می‌کند که در خاتم الانبیاء (ص) و خاندان او تجلی یافته و همان امامت خاصه است. از این جایگاه رفیع است که ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) دعا می‌کنند: ﴿وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ﴾[11] . این دعا نشان می‌دهد که خود مقام امامت و تسلیم دارای درجاتی است و عبارت ﴿هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ﴾ به این اصطفای خاص و برگزیدگی والا اشاره دارد. چنان‌که مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانی[12] نیز در آثار خود، برخی از این بیانات روایی را تبیین‌هایی عقلی و استدلال‌هایی متقن همچون قضایای ریاضی می‌دانست.

این شهادت، امری است که قبل از وجود جسمانی پیامبر اکرم (ص) نیز برای حقیقت نوری ایشان ثابت بوده است. چرا که مطابق روایات، خداوند ارواح را پیش از اجساد آفریده است. [13] حال این مقام برای روح و نور پیامبر (ص) که بنا بر روایات «أَوَّلُهُمْ فِي الْخَلْقِ وَ آخِرُهُمْ فِي الْبَعْثِ»[14] است، به طریق اولی ثابت می‌باشد. بنابراین، وجود (کَوْن) پیامبر (ص) دارای سابقه‌ای پیشینی است؛ وجودی روحی و نوری.

نکته: قرآن کریم خود میان دو نوع وجود برای پیامبر (ص) تمایز قائل می‌شود:

- وجود بدنی و زمانی: که در مقاطع تاریخی خاصی حضور نداشته است. چنان‌که می‌فرماید: ﴿وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ﴾[15] و ﴿وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِيِّ﴾[16] . تکرار عبارت «ما کنت» (تو نبودی) به این وجود جسمانی اشاره دارد.

- وجود نوری و روحی: که همواره حاضر و شاهد بر همه چیز است. این همان حقیقتی است که در آیه ﴿لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ﴾[17] به آن اشاره شده است. آن جنبه‌ای از وجود پیامبر (ص) که بر همه مردم، حتی بر حضرت آدم (ع)، شاهد است، همین وجود روحی و نوری ایشان است.

از همین منظر، شهادت بر اعمال، به اولیای حساب و حاکمان الهی می‌رسد. این از اصولی است که دقت در آن، ما را به ادله‌ای رهنمون می‌شود که نمی‌توان از آن‌ها چشم پوشید؛ ادله‌ای که جایگاه امامت را در کنار توحید و نبوت به عنوان یک اصل سه‌گانه تثبیت می‌کند، چنان‌که در آیاتی نظیر ﴿أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾[18] و ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا…﴾[19] به آن اشاره شده است. پرونده شهادت در قرآن، ابتدا به خداوند، سپس به پیامبر (ص) و آنگاه به خاندان پیامبر (ص) اختصاص دارد و این امر، امامت را به رتبه سوم اصول دین (پس از توحید و نبوت) می‌رساند و به طریق اولی، آن را به عنوان یک اصل اعتقادی (رتبه دوم) و یک ضرورت دینی (رتبه اول) اثبات می‌کند. لذا در بحث غدیر و دلایل امامت، باید این چارچوب‌ها با دقت نظر کامل بررسی شود.

 

شواهد قرآنی: آیات فراوانی بر این مدعا دلالت دارند که ولایت اهل بیت (ع) از اصول دین و در رتبه سوم آن قرار دارد:

- آیه فیء: ﴿مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى﴾[20] .

- آیه رؤیت اعمال: ﴿وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ﴾[21] . این آیه با بیانی دیگر، همان مفهوم شهادت را می‌رساند و «المؤمنون» در اینجا، همان شاهدانی هستند که در آیات دیگر ذکر شده‌اند، یعنی خاندان پیامبر (ص).

- آیه مودت: ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى﴾[22] . ممکن نیست وجوب مودت قربی که هم‌سنگ کل رسالت قرار گرفته، خود از اصول دین نباشد. این آیه نشان می‌دهد که مودت، صرفاً یک توصیه اخلاقی نیست، بلکه از اصول دین و در مرتبه سوم آن است.

پرسش: چرا مودت قربی، اصل سوم محسوب می‌شود؟

پاسخ: زیرا مودت نسبت به «قربی» (خاندان پیامبر)، پرتوی از مودت نسبت به رسول خدا (ص) است و مودت رسول خدا (ص) نیز پرتوی از مودت نسبت به الله است. پس در اینجا سه اصل در طول یکدیگر قرار دارند: مودت الله، مودت رسول و مودت قربی. اگر با دقت بنگریم، درمی‌یابیم که بحث فراتر از صرفاً یک مسئله عقیدتی (بخش اول) یا جزئی از اصول دین بودن (بخش دوم) است؛ بلکه جایگاه آن در رتبه سوم اصول دین (بخش سوم) نیز تثبیت می‌شود و تنها بحث از اساس دین بودن آن (بخش چهارم) باقی می‌ماند.

ادله قرآنی بر مشارکت اهل بیت (ع) در مقامات پیامبر (ص) فراوان است. به عنوان مثال، آیه تطهیر[23] نیز دلالت بر این دارد که امامت از اصول دین و در رتبه سوم است؛ یعنی پس از پیامبر (ص)، این مقامات به ایشان تعلق دارد.

حاصل کلام آنکه، بر اساس مجاهدت‌های علمی چندین قرن علمای امامیه و با بهره‌گیری از تعالیم اهل بیت (ع)، جایگاه امامت در سه مرتبه نخست (ضرورت دینی، اصل دین و رتبه سوم اصول) روشن و مبرهن است.

نکته پایانی: در تحلیل ادله معاد نیز می‌توان به همین نتیجه رسید. لباب و حقیقت معاد، «لقاء الله» است. از آنجا که در آن روز ﴿مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ﴾[24] حاکم است و حسابرسی برپاست، و شما (اهل بیت) اولیای آن حساب هستید، پس این جایگاه نیز بر رتبه سوم امامت دلالت دارد. قهرمان صحنه معاد کیست؟ لقاء الله، و در طول آن، لقاء رسول (ص) و لقاء خاندان رسول (ص). این نیز دلیلی دیگر بر جایگاه امامت به عنوان اصل سوم است.

امامت به مثابه «اساس دین» (مرتبه چهارم): آیات غدیر

اکمال دین به ولایت امیرالمؤمنین (ع) گره خورده است؛ به این معنا که اسلام حقیقی و واقعی بدون آن محقق نمی‌شود، زیرا اسلام دین ناقصی نیست. ممکن است گفته شود که تمام احکام اسلام جزو دین هستند و تبعیض در میان آن‌ها صحیح نیست. این سخن درستی است، اما پرسش اینجاست که چرا خداوند به طور ویژه بر ولایت امیرالمؤمنین (ع) به عنوان اکمال دین تأکید کرده و این شأن را برای دیگر احکام قائل نشده است؟ پاسخ آن است که امامت امیرالمؤمنین (ع) و فرزندان معصوم ایشان، خصوصیتی دارد که دیگر ارکان فاقد آن هستند و همگی در سایه آن معنا می‌یابند.

شاهد اول: آیه اکمال دین است. قرآن کریم می‌فرماید: ﴿…الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا…﴾[25] . معنای آیه این است که اسلامِ منهای ولایت، مرضی خداوند نیست. این عدم رضایت صرفاً به انکار ولایت محدود نمی‌شود، بلکه به عدم اقرار و تحقق آن نیز بازمی‌گردد.

نکته: در این زمینه، برخی از فقهای بزرگ نیز به همین معنا اشاره کرده‌اند. به عنوان مثال، آیت‌الله خویی[26] در شرح کتاب العروة الوثقی، در بحث شهادت ثالثه در اذان، بیان می‌دارد که مراد از ﴿الْيَوْمَ﴾ در آیه، صرف اعتقاد قلبی به ولایت امیرالمؤمنین (ع) نیست، بلکه شامل اقرار زبانی و گفتن «أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ اللهِ» نیز می‌شود. [27]

برخی فقها پا را از این نیز فراتر نهاده‌اند. سید ابراهیم علم‌الهدی سبزواری[28] فتوا داده است که نماز بدون ذکر «أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ اللهِ» مردود و غیرمقبول است، همان‌گونه که بدون شهادت به توحید و نبوت مردود است. این فتوا مشابه دیدگاهی است که به سید مرتضی علم‌الهدی[29] نیز در باب تشهد نماز نسبت داده شده است[30] .

بحث ما فراتر از تشهد نماز است؛ سخن از آیه ﴿وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾ است که اسلامی مرضی خداوند را معرفی می‌کند که در آن، ولایت هم اعتقاداً و هم قولاً تحقق یافته باشد. این اقرار به ولایت، نشانه آن است که این اصل، صرفاً یکی از «اصول دین» در کنار سایر اصول نیست، بلکه از «اساس دین» است؛ یعنی کلید ورود به دین محسوب می‌شود. بدون آن، فرد اساساً به حریم اسلام مرضی خداوند وارد نمی‌شود تا این دین، همان متاعی باشد که خداوند می‌پسندد.

شاهد دوم: آیه تبلیغ است. خداوند به پیامبرش می‌فرماید: ﴿…وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ…﴾[31] . این آیه نشان می‌دهد که عدم ابلاغ ولایت، به منزله عدم ابلاغ کل رسالت است؛ گویی نماز، روزه و حتی اصل پیامبری پیامبر (ص) همگی در گرو آن است. این آیه به وضوح ترابط ناگسستنی میان اصل نبوت (اصل دوم) و اصل امامت (اصل سوم) را نشان می‌دهد؛ این دو باید «با هم» باشند و جهل به یکی، عذر محسوب نمی‌شود.

این دو آیه غدیر به روشنی دلالت دارند که ولایت، اساس اسلام واقعی یعنی «ایمان» است.

دلیل دیگر: روایات متواتری است که تصریح می‌کنند هیچ عملی، چه بدنی و چه قلبی، بدون ولایت امیرالمؤمنین (ع) و ائمه اطهار (ع) پذیرفته نمی‌شود. [32] اگر اعمال قلبی نیز پذیرفته نمی‌شود، به این معناست که آن عمل از اساس باطل و فاقد هویت صحیح است و ورود به ساحت دین بدون ولایت ممکن نیست.

شاهد سوم: آیاتی است که به تکذیب و استکبار در برابر آیات الهی اشاره دارد. خداوند می‌فرماید: ﴿إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْهَا لَا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَلَا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّىٰ يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ﴾[33] .

نکته: در این آیه، دو محذور ذکر شده است:

۱. تکذیب آیات: انکار صریح حق.

۲. استکبار از آیات: این حالت ظریف‌تر است. قرآن از تعبیر «عَنْهَا» استفاده کرده و نه «عَلَیْهَا». «استکبار عنها» به معنای رویگردانی و اعراض از سر تکبر است، حتی اگر انکار صریح در کار نباشد. این همان گناه ابلیس بود که قرآن درباره‌اش می‌فرماید: ﴿…أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ﴾[34] .

ایمان واقعی نیازمند تواضع، تسلیم و سرعت در اطاعت است. صرف تصدیق کافی نیست.

- مرحله اول (حکمیت دادن): ﴿…حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ…﴾

- مرحله دوم (عدم دل‌تنگی): ﴿…ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ…﴾

- مرحله سوم (تسلیم محض): ﴿…وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا﴾[35] .

حتی اندکی سستی و کندی در اطاعت نیز پذیرفته نیست، چنانکه در روایات درباره برخی انبیا یا فرشتگانی چون فُطرُس آمده است. [36] از صفات بارز امیرالمؤمنین (ع) سرعت در اجابت امر رسول خدا (ص) بود. این مجموعه آیات نشان می‌دهد که اعتقاد به ولایت، با اساس اسلام گره خورده است.

شاهد چهارم:

دلیل محوری اساس دین بودن ولایت: کفر به طاغوت

آیات مربوط به «طاغوت» است. این دسته از آیات، دلایل مرتبه چهارم بحث ما را به خوبی روشن می‌سازند. قرآن می‌فرماید: ﴿…فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ…﴾[37] . طاغوت در روایات به ائمه ضلال و حاکمان جور تفسیر شده است. این آیه نشان می‌دهد که توحید، در گرو نفی حاکمیت طاغوت و پذیرش ولایت حاکمان عدل الهی است. اگر ولایت ائمه عدل در خودِ توحید اخذ شده باشد، پس این اصل، جزو «اساس دین» است. همان‌طور که رضایت خدا به اسلام، به ولایت مقید شده بود، اینجا نیز ورود به دایره توحید، به کفر به طاغوت مشروط است.

توجه: در روایات آمده است که آیةالکرسی به همراه سوره حمد و چند آیه دیگر، از جایگاه ویژه‌ای در عرش برخوردارند و از ام‌الکتاب نازل شده‌اند. [38] این شأن والا نشان می‌دهد که محتوای این آیات، از جمله شرط «کفر به طاغوت»، از ارکان بنیادین دین است.

در روایات آمده است که آیه ملک و آیه شهادت، به همراه سوره حمد و آیةالکرسی، با هم از عالی‌ترین مراتب عرش نازل شده‌اند و جایگاه ویژه‌ای در نزول داشته و از ام‌الکتاب هستند.[39] از این رو، آیةالکرسی شأن عظیمی دارد. در این آیه، بر اصل توحید ﴿لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ﴾[40] تأکید شده و سپس به ولایت حاکمان عدل که خداوند آنان را برای عدل منصوب کرده است، در مقابل طاغوت اشاره می‌کند.

نکته: بسیار درخور توجه است که این مفهوم با فرمایش امام رضا (علیه السلام) در حدیث سلسلةالذهب پیوند می‌خورد که فرمودند: «كَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي… بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا».[41] اگر ولایت، شرط توحید باشد، پس امری اساسی و بنیادین است؛ زیرا بدون آن، توحید و ایمان به آخرت حاصل نمی‌شود.

این حقیقت در آیةالکرسی نیز جاری است. آنجا که می‌فرماید: ﴿فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ﴾ [42] ، کفر به طاغوت را بر ایمان به خدا مقدم می‌دارد. این تقدم، همان معنای «لا إله» پیش از «إلا الله» را تداعی می‌کند.

بحث:

تبیین ماهیت شرک در قرآن و نتیجه‌گیری نهایی

مفسران این بحث را مطرح کرده‌اند که شرک نفی‌شده در قرآن، کدام نوع از شرک است؟ آیا شرک فلسفی یا کلامی، یعنی اعتقاد به وجود دو ذات ازلی، مراد است؟ چنین مشرکی به‌ندرت یافت می‌شود. حتی آنچه به زرتشتیان نسبت داده می‌شود، به گفته خودشان، دوگانگی در ذات ازلی نیست، بلکه در تجلیات است که از آن به یزدان و اهریمن تعبیر می‌شود. پس این شرک فلسفی یا عقلی در میان ملت‌های مشرک رایج نبوده است. اکثر شرک آنان در حوزه حاکمیت و ولایت بوده است.

شاهد: آیات و روایات متعددی بیان می‌کنند که اکثر یا تمام شرک مذکور در قرآن، به‌جز موارد نادر، از این نوع است. آیه ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾[43] نیز این معنا را تأیید می‌کند. اکثر ملت‌های مشرک، هنگامی که از آنان پرسیده می‌شد ﴿وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ﴾[44] ، خالقیت را به خدا نسبت می‌دادند و بت‌ها را خالق نمی‌دانستند، بلکه آن‌ها را شفیع و وسیله تقرب می‌پنداشتند. قرآن خود این منطق را از زبان آنان نقل می‌کند: ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَىٰ﴾[45] . بنابراین، بت‌پرستی آنان به معنای اعتقاد به خالقیت بت‌ها نبود؛ بلکه شرک در ولایت بود؛ یعنی این موجودات را ولی، شفیع و واسطه خود قرار داده بودند.

از این رو، وقتی فضلای شیعه می‌گویند روایاتِ ناظر به شرک در ولایت، مخالف قرآن نیست، به این دلیل است که خود قرآن نیز ماهیت شرک در «وثنیت» را همین‌گونه تبیین می‌کند؛ یعنی شرک در ولایت، نه اعتقاد به تعدد ذات ازلی. این بحث مفصل است، اما با تأمل در آیه ۳۶ سوره نحل، این موضوع روشن‌تر می‌شود: ﴿وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ﴾[46] . در اینجا عبادت خدا در مقابل اجتناب از طاغوت قرار گرفته است، نه در مقابل یک بحث نظری درباره ذات ازلی. این تقابل نشان می‌دهد که مسئله اصلی، شرک در ولایت و حاکمیت است.

نتیجه: بنابراین، هنگامی که ائمه (علیهم السلام) می‌فرمایند اکثر کفر و شرک در قرآن به ولایت بازمی‌گردد، فرمایش آنان به وضوح در آیاتی مانند آیةالکرسی ﴿فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ﴾ تجلی می‌یابد. آیه سوره نحل نیز از این جهت اهمیت دارد که این پیام را به تمام امت‌ها از ابتدای تاریخ بشر تعمیم می‌دهد. این یک اصل غیرقابل تغییر در دعوت انبیاست.

اینکه هر شرکی در قرآن، شرک در ولایت، حاکمیت، وسیله و شفیع است، با آیاتی نظیر ﴿إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ﴾[47] نیز تأیید می‌شود؛ زیرا محور اصلی، «سلطان» و «اذن» الهی است.

شاهد دیگر: آیه ۳۶ سوره نحل بسیار گویاست. همچنین آیات پایانی سوره فجر که به سرنوشت اقوام طغیانگر مانند قوم فرعون، عاد و ثمود می‌پردازد، مشکل اصلی آنان را نه شرک در ذات ازلی، بلکه طغیان معرفی می‌کند: ﴿الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلَادِ ¤ فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ ¤ فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ ¤ إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾[48] . این آیات، عیناً همان پیام آیه ۳۶ سوره نحل را بازگو می‌کنند و نشان می‌دهند که مشکل اصلی بشر، شرک در ولایت و حاکمیت و عدم توحید در این عرصه بوده است؛ زیرا نمایندگان غیرالهی را برگزیده‌اند.

این تحلیل تنها مبتنی بر یک یا دو روایت نیست. با مراجعه به کتب تفسیری روایی مانند تفسیر قمی[49] و تفسیر عیاشی[50] ، روشن می‌شود که دردی که اکثر ملت‌ها به آن مبتلا بوده‌اند، همین شرک در ولایت بوده است، نه اعتقاد به تعدد ذات ازلی. مشرکان عرب نیز از این قاعده مستثنا نبودند، چنان‌که قرآن می‌فرماید: ﴿وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ﴾[51] . آنان حتی به شرک در خالقیت نیز قائل نبودند، چه رسد به شرک در ذات. پس آن شرکی که قرآن با آن مبارزه می‌کند، شرک در حاکمیت و ولایت است که اهل بیت (علیهم السلام) بر آن تأکید کرده‌اند.

حاصل کلام: تقابل میان «الله» و «طاغوت» در آیات قرآن به این معناست که اصل توحید با برائت از ولایت ائمه ضلالت و پذیرش ولایت ائمه هدی گره خورده است. اما ائمه هدی که خداوند برای اقامه عدل در زمین برگزیده، چه کسانی هستند؟ قرآن در سوره حشر، آنان را معرفی می‌کند: ﴿مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ﴾[52] . در اینجا «ذی القربی» (خویشاوندان پیامبر) در کنار خدا و رسول ذکر شده‌اند، نه مساکین و ابن‌السبیل. این «قربی» همان کسانی هستند که خداوند در سوره انسان، آنان را با صفت «ایثار» ستوده است؛ صفتی که در مقابل «استئثار» (ویژه‌خواری و انحصارطلبی) قرار دارد. این ایثارگران که خدا به پاکی و عظمتشان شهادت داده، یعنی اصحاب کساء، شایسته حکمرانی و اجرای عدل در زمین هستند. پس آنانی که خدا به عنوان حاکمان عدل معرفی کرده، همان «قربی» رسول خدا هستند؛ مقامی که حتی انبیای اولوالعزم نیز به آن نرسیدند.

با این مقدمه، به بررسی آیات مربوط به طاغوت می‌پردازیم:

- ﴿فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ﴾[53] : این عبارت، جانشین «لا إله إلا الله» و تفسیری از همان حدیث امام رضا (علیه السلام) است. اگر ولایت ائمه عدل در خودِ توحید لحاظ شده باشد، پس این امری فراتر از یک اصل فرعی است؛ بلکه از اساس دین است و برای ورود به دایره توحید، پذیرش آن الزامی است. این همان دلالت بر مرتبه چهارم بحث ماست.

- ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ﴾ [54] : این آیه نشان می‌دهد که صرف ادعای ایمان کافی نیست و تحاکم به طاغوت، با ایمان حقیقی در تضاد است. مؤمن نه‌تنها نباید زیر بار طاغوت برود، بلکه باید در قلب و ذهن نیز از آن اندیشه‌زدایی کند.

- ﴿جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ﴾[55] : در این آیه، عبادت طاغوت در کنار مسخ شدن، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین انحرافات ذکر شده است.

- ﴿وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَىٰ﴾[56] : این آیه نیز اجتناب از طاغوت و انابه به سوی خدا را دو روی یک سکه می‌داند که همان حقیقت «لا إله إلا الله» است.

خلاصه: این آیات که در سوره‌های بقره (آیةالکرسی)، نحل (آیه 36) و زمر (آیه 17) آمده‌اند، همگی یک پیام مشترک دارند. این‌ها نمونه‌هایی هستند که نشان می‌دهند چگونه آیات ولایت بر مرتبه چهارم (اساس بودن برای دین) دلالت دارند و این دلالت با بیان‌های گوناگون صورت گرفته است.

این شیوه استدلال، نکته بسیار مهمی را آشکار می‌سازد. تعبیر ﴿فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾[57] به این معناست که بدون ابلاغ ولایت، گویی اساساً هیچ‌چیز، حتی توحید، ابلاغ نشده است؛ زیرا نخستین و محوری‌ترین پیام رسالت، دعوت به توحید است و این آیه، وجود آن را نیز به ابلاغ ولایت گره می‌زند. این پیوند ناگسستنی نشان می‌دهد که در راستای احیای پیام غدیر، باید بر ادله مرتبه سوم و چهارم (اثبات رتبه امامت و جایگاه آن به عنوان اساس دین) تمرکز کرد، در حالی که مباحث مراتب اول و دوم (ضرورت عقایدی و تعلق به اصول دین) در جای خود محفوظ است.

در چنین بستری، پرسش از اینکه «آیا ولایت جزو فروع است یا اصول؟» پرسشی ابتدایی و ناشی از غفلت از عمق مسئله است. این بحث از ظاهر ادله، به ویژه از تقابل میان «الله» و «طاغوت» در قرآن، به وضوح فراتر از این تقسیم‌بندی ساده است؛ زیرا نزاع بر سر طاغوت، نزاع بر سر ذات ازلی خداوند نیست، بلکه نزاع بر سر حاکمیت و ولایت است.

نکته: باید توجه داشت که توحید، تنها به اقرار به صفات ذاتیه[58] محدود نمی‌شود و بدون باور به صفات فعلیه[59] ناقص است. اخص و بارزترین مظهر صفات فعلیه خداوند در توحیدی، همان است که در کلام الهی آمده است: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾.[60]

 


[1] این مبحث به طور مفصل در کتب فقهی، در «کتاب الطهارة» ذیل بحث از کفر و اسلام، و در «کتاب الحدود» ذیل مبحث ارتداد، بررسی شده است. برای نمونه ر.ک: نجفی، محمدحسن. جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام.. تحقیق عباس قوچانی، چاپ هفتم، دار إحیاء التراث العربی، 1981 م، ج6، ص46 به بعد؛ و ج41، ص600 به بعد
[12] آیت‌الله محمد فاضل لنکرانی (م ۱۴۲۸ ق)، از مراجع تقلید شیعه و از شاگردان برجسته آیت‌الله بروجردی و امام خمینی.
[14] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج15، ص23.. این مضمون در منابع متعدد با الفاظ گوناگون آمده است،
[26] سید ابوالقاسم موسوی خویی (م 1413 ق)، از مراجع تقلید بزرگ شیعه و صاحب تألیفات متعدد در فقه و اصول.
[27] این دیدگاه در مباحث ایشان پیرامون شهادت ثالثه مطرح شده است. برای تفصیل ر.ک: خویی، سید ابوالقاسم. مستند العروة الوثقی.. تحقیق مرتضی بروجردی، چاپ 1، مؤسسة إحیاء آثار الإمام الخوئی، 1421 ق، ج14، ص302-305 (کتاب الصلاة)
[28] سید ابراهیم بن محمدتقی حسینی، معروف به علم‌الهدی سبزواری (م 1358 ق)، از علمای سبزوار و از شاگردان آخوند خراسانی بود.
[29] علی بن حسین موسوی معروف به سید مرتضی و علم‌الهدی (م 436 ق)، از بزرگ‌ترین علمای شیعه در قرن پنجم و برادر سید رضی، گردآورنده نهج‌البلاغه.
[30] اگرچه چنین فتوایی به سید مرتضی نسبت داده شده، اما در آثار اصلی وی یافت نشد. این دیدگاه در میان فقهای امامیه یک نظر شاذ محسوب می‌شود.
[33] الأمالي - ط دار الثقافة، الشيخ الطوسي، ج1، ص377.. داستان فُطرُس ملک که به دلیل کندی در انجام فرمان الهی مورد عتاب قرار گرفت و سپس به برکت امام حسین (ع) بخشیده شد، در منابع روایی نقل شده است
[38] تفسير العيّاشي، العياشي، محمد بن مسعود، ج1، ص26.. این مضمون در روایات متعددی آمده است
[39] طبرسی، فضل بن حسن. مجمع البیان فی تفسیر القرآن.. تحقیق گروهی از محققان، چاپ 1، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1415 ق، ج2، ص263؛ ذیل آیه ﴿شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ…﴾ (آل عمران: 18). در این روایت آمده است: «إِنَّ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ وَ آيَةَ الْكُرْسِيِّ وَ الْآيَتَيْنِ مِنْ آلِ عِمْرَانَ ﴿شَهِدَ اللَّهُ﴾ إِلَى آخِرِهَا وَ ﴿قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ﴾ إِلَى آخِرِهَا لَمَّا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُنْزِلَهُنَّ تَعَلَّقْنَ بِالْعَرْشِ…»
[49] قمی، علی بن ابراهیم. تفسیر القمی.. تحقیق سید طیب موسوی جزائری، چاپ 4، کتابفروشی جزائری، 1404 ق
[50] عیاشی، محمد بن مسعود. تفسیر العیاشی.. تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، چاپ 1، المکتبة العلمیة الاسلامیة، 1380 ق
[58] صفات ذاتیه یا صفات ذات، آن دسته از اوصاف الهی هستند که عین ذات او بوده و از ذات او قابل انفکاک نیستند؛ مانند علم، قدرت و حیات.
[59] صفات فعلیه یا صفات فعل، آن دسته از اوصافی هستند که از نسبت میان ذات الهی و مخلوقات انتزاع می‌شوند و بیانگر فعل خداوند در عالم خلقت‌اند؛ مانند خالقیت، رزاقیت و هدایت.
logo