1405/02/05
بسم الله الرحمن الرحیم
شک در مکلف به /اصالة الاشتغال /اصول عملیه
موضوع: اصول عملیه/اصالة الاشتغال /شک در مکلف به
بیان مسئله در مقام دوم: شک در جزئیت و شرطیت
اما اکنون بحث اصولی را پی میگیریم و به مقام دوم رسیدیم. مقام اول، ادله اجتهادی بود که پایان یافت.
در مقام دوم، شک در جزئیت و شرطیت داریم؛ به این معنا که نمیدانیم این جزئیت مطلقه است یا مقید به حال ذکر. از جهت ادله لفظی و اجتهادی چیزی در دسترس نیست. اطلاقی نداریم، عامی نداریم، روایت خاصی نداریم و هیچ چیزی وجود ندارد. در این وضعیت، موردی را در نظر میگیریم که مثلاً در وقوف در مشعر از طلوع فجر تا طلوع آفتاب، این وقوف واجب است. حاجی در آنجا وقوف میکند. زمان دارای اجزایی است: جزء اول، جزء دوم، جزء سوم، ساعت اول، ساعت دوم، دقیقه اول و مانند آن. حال آن شخص، ساعت اول را نمیرود و در بخش اول وقوف نمیکند به جهت فراموشی و نسیان. نیم ساعت بعد میرود و وقوف میکند تا طلوع آفتاب.
تقیید جزئیت به حال ذکر یا اطلاق آن
آیا جزئیت این جزء اول مطلق است یا مقید به زمان ذکر؟ اگر گفته شود جزئیت آن مطلق است، به این معناست که وقوف باید به شکل کامل انجام میشد. این نسیان سبب شده که وقوف او وقوف نبوده و در نتیجه ناقصالخلقه است. وقوف ناقص مجزی نیست و مأتیبه با مأموربه تطابق ندارد. اگر گفته شود که جزئیت مقید به حال ذکر است (یعنی آن زمانی که شخص ملتفت است)، در این صورت، باید از اول طلوع فجر تا اول طلوع شمس در آنجا وقوف کند، اما اگر فراموش کرده است، مأموربه او همان اجزای بعدی است؛ به این معنا که جزء اول دیگر جزء مأموربه نیست. بنابراین وقوف او به عنوان شخص ناسی با مأموربهاش تطابق پیدا میکند.
هدف از بحث در مقام دوم
این سؤال قرار است در مقام دوم پاسخ داده شود که بر اساس اصول عملیه و ادله فقاهتیه چگونه باید نظر داد و چگونه باید به حکم الله رسید؟ حجت الهی در اینجا چه اقتضایی دارد؟ وظیفه منِ مکلف چیست؟
دو مصداق قابل تصور در مقام دوم
در این مقام دوم، دو مورد قابل تصور است؛ دو مصداق قابل تصور است:
مصداق اول: جایی است که شخص بعد از آنکه فراموش کرد و جزء یا شرطی را نیاورد، دیگر امکان تدارک وجود ندارد. امکان ندارد که عمل را به شکل کامل انجام دهد، مانند همین مثالی که زدیم. وقتی زمان گذشته است، نیم ساعت اول وجود نداشته و شخص فراموش کرده است. لحظات بعدی را همه به جا آورده و بعد زمان برنمیگردد. طلوع آفتاب شد و تمام شد. شب عید قربان نیز دو تا شب نیست که یک شب دوم هم داشته باشد. دیگر امکان ندارد که بخواهد وقوف مشعر را که از طلوع فجر تا طلوع آفتاب است تدارک کند و کاملش را بیاورد. در حالی که فراموش کرده، تمکن از انجام دادن مرکب به تمامه و کماله بعد از نسیان وجود ندارد.
مصداق دوم: جایی است که تمکن وجود دارد.
بررسی مورد اول: عدم امکان اتیان کامل مرکب
در مورد اول که امکان اتیان مرکب به تمامه و کماله وجود ندارد، پس از آن شک میشود که این نیم ساعت اول که جزئیت داشت، آیا جزئیت آن مطلقه بود یا مقیده؟ این مسئله بازمیگردد به این پرسش که آیا اجزای بعدی (غیر از نیم ساعت اول که شخص فراموش کرده است) اصلاً واجب هستند یا واجب نیستند. به عبارت دیگر، آیا شخص میتواند آن ساعتهای بعدی را به جا آورد؟ به عنوان فرض مثال، اگر فاصله بین طلوع فجر تا طلوع آفتاب یک ساعت و نیم باشد و این اجزا را به بخشهای ده دقیقهای تقسیم کنیم، ده دقیقه اول را از باب نسیان نتوانست انجام دهد. آیا بقیه وقوف و بقیه اجزا برای این مکلف ناسی واجب است یا واجب نیست؟
تبیین شک در اطلاق و تقیید جزئیت
به تعبیر دیگر، شک میشود در اینکه آیا وقوف از اول فجر (طلوع فجر) تا طلوع آفتاب، واجب مطلق است؟ یعنی در هر شرایطی، مکلف باید این جزء اول را بیاورد، چه ذاکر باشد چه ناسی. یا اینکه چنین نیست و واجب مطلق نبوده، بلکه واجب مقید به حال ذکر است. سرانجام این شک به اطلاق و تقیید بازمیگردد. همانطور که پیشتر خواندهایم، وقتی شک در اطلاق و تقیید شود، در ناحیه اطلاق نیاز به اصل ندارید، اما در ناحیه تقیید نیاز به اصل دارید. در محل بحث، اطلاقی که در اینجا مطرح میشود، اطلاق سنگینتر از تقیید است. چرا؟ زیرا اگر گفته شود اطلاق، به این معناست که جزئیت در هر شرایطی ثابت است، بنابراین این تکلیف را انجام نداده است. مگر اینکه در اینجا اطلاق و تقیید به گونهای باشد که سرانجام کار به این مسئله بازگردد که آیا اجزای باقیمانده (یعنی ده دقیقه دوم، سوم، چهارم تا آخر) که غیرمنسی هستند، واجب میباشند یا واجب نیستند؟ با این فرض که دیگر نمیتواند دوباره انجام دهد و نمیتواند برگردد و کاملش را انجام دهد.
تبدیل شک به شک بدوی در اصل تکلیف
چنین شکی حاصل میشود که آیا این اجزای باقیمانده از زمان میتواند تکلیف الهی باشد یا نمیتواند؟ به گونهای که بگوییم تکلیف این مکلف همین بوده و مجزی است. این شک به شک بدوی تبدیل میشود؛ یعنی شک در مکلفبه، که همان شک در اصل تکلیف است. اصل این است که وقوف نه جزء (با یک جزء کم شده از باب نسیان) آیا از طرف شارع واجب شده است یا واجب نشده؟ در این صورت، برائت جاری میشود.
وجه فقهی مسئله
از جهت فقهی، به آن شخص حاجی چه باید گفت؟ هیچچیز؛ او کار عبثی انجام داده است و باید وقوف اضطراری بدهد. وقوف اضطراری چیست؟ این بحث فروعات فقهی دارد که نمیخواهیم وارد آن شویم.
نتیجه صناعی و اصولی در مورد اول
علیکل حال، از جهت صناعی و صناعت علم اصول، داستان محل بحث در مورد اول و مصداق اول چنین میشود: چون مورد، موردی است که نمیتواند ده جزء را اعاده کند و تدارک نماید و دوباره از اول وقت وقوف کند، زمان گذشته و از بین رفته است. تنها سؤال این است که با نه جزء چه کنیم؟ آیا این نه جزء واقعاً تکلیف الهی است؟ آیا نه جزء واجب است یا نه؟ بحث در عبادت نیز هست که توقیفی است. در توقیف نمیتوان عرف را به میدان آورد و گفت عرف چنین میگوید. این مسائل نه عرفی است و نه عقلی، بلکه کاملاً توقیفی و مولوی است و ذرهای در آن ارشاد وجود ندارد. آیا شارع مقدس امری نسبت به نه جزء در قسمت ثانیه (مثلاً) دارد؟ آیا چنین امری داریم؟ فرض ما نیز این است که نه اطلاقی داریم، نه عامی داریم، نه روایتی داریم؛ هیچچیز نداریم. ما هستیم و اصول عملیه. در اینجا با این اتفاق، شک میکنیم در اصل وجوب این نه جزء. نسبت به اجزای غیر مجزیه که آیا واجب الهی هستند یا واجب الهی نیستند، برائت بدون شک و شبهه جاری میشود.
خلاصه مسئله در مورد اول
بحث همین است که آیا جزئیت جزء اول مطلق است یا مقید به حالت ذکر؟ مشکل این است که دلیلی وجود ندارد. این شخص نیز فراموش کرده است. چون نمیدانیم این جزئیت مطلق است یا مقید به حال ذکر، از آن طرف نیز نمیتوانیم جبران کنیم. تنها چیزی که باقی میماند این است که با این نه جزء چه کنیم. آیا این نه جزء واجب است یا نه؟ اگر جزئیت جزء اول مطلق باشد، این نه جزء واجب نیست. اگر جزئیت جزء اول مقید باشد، نه جزء واجب است. بنابراین استصحاب نیز نمیتوان جاری کرد، زیرا موضوع عوض شده است؛ ده جزء نیست، بلکه نه جزء است که سابقه ندارد و متیقّن نیست، چرا که مردد بین اطلاق و تقیید است.