68/12/16
بسم الله الرحمن الرحیم
آیه 44 الی 46/ سوره آلعمران/تفسیر
موضوع: تفسیر/ سوره آلعمران/ آیه 44 الی 46
﴿ذلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ﴾[1]
﴿إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الْدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ﴾[2]
﴿وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾[3]
خلاصه بر مباحث گذشته
جرياني را كه ذات اقدس الهي براي رسولش (صلياللهعليهوآلهوسلم) نقل ميكند، ميفرمايد كه اینها اخبار غيبي است؛ نه در كتابي هست و نه از كسي شنيدي و نه خودت حضور داشتي، بالأخره اطلاع يا با مطالعه در كتابهاست يا با شنيدن از ديگران است يا با حضور در صحنه است. اگر هيچ كدام از اين علل اطلاع حاصل نبود ميشود علم به غيب، لذا ذات اقدس الهي همه اين جهات را نفي ميكند: اولاً خوانا بودن او را نفي ميكند، ميفرمايد نه تنها تو آگاه نبودي، اصولاً در بين قومت [و] در حجاز اين مسائل مطرح نبود ﴿مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُكَ﴾[4] يا در بخش ديگر فرمود: ﴿مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلاَ الْإِيمَانُ﴾؛[5] تو اصلاً خواندن و نوشتن نميدانستي و مانند آن، از كسي هم كه نشنيدي و خودت هم كه حضور نداشتي، پس ميشود خبر غيب.
بيان چند طائفه از آيات با عنوان ﴿مَا كُنتَ﴾
بخشي از اين آيات در بحث ديروز تلاوت شد، بخش ديگرش در سوره مباركه «قصص» است آيه 44 تا 46 از اين قصهها به عنوان ﴿مَا كُنتَ﴾ ياد ميكند، آيه 44 تا 46 سوره «قصص» اين است ﴿وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنَا إِلَي مُوسَي الْأَمْرَ وَمَا كُنتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾[6]
﴿وَلكِنَّا أَنشَأْنَا قُرُوناً فَتَطَاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ وَمَا كُنتَ ثَاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ تَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِنَا وَلكِنَّا كُنَّا مُرْسِلِينَ﴾[7]
﴿وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَيْنَا وَلكِن رَّحْمَةً مِن رَّبِّكَ لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِيرٍ مِن قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ﴾[8] در همين سه آيه چهار بار ميفرمايد تو در اين صحنهها نبودي ﴿مَا كُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِيِّ﴾[9] وقتي كه ما به موسي امر ميفرستاديم تو كه در آن صحنه نبودي ﴿وَمَا كُنتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾[10] در آنجا حضور نداشتيد، شاهد صحنه نبودي، تو در اهل مدين مثوا و مكان نداشتي: ﴿وَمَا كُنتَ ثَاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ﴾[11] ما كه جريان قوم مدين را به شعيب (سلاماللهعليه) را و امثال ذلك را براي تو بازگو كرديم كه تو حضور نداشتي در آن صحنه ﴿وَمَا كُنتَ ثَاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ تَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِنَا﴾[12] ﴿وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَيْنَا وَلكِن رَّحْمَةً مِن رَّبِّكَ﴾[13] در جريان كوه طور كه تو حضور نداشتي. در همه اين موارد، چهار جا فرمود تو نبودي در اين صحنه.
خب، اگر كسي در صحنهاي نباشد و اهل خواندن و نوشتن هم نباشد و قوم او هم آگاه نباشند تا بشنود، معلوم ميشود براساس مطالعه نيست براساس خواندن نيست براساس شنيدن نيست و براساس حضور در صحنه نيست، معلوم ميشود غيب. لذا ميفرمايد كه ﴿ذلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ﴾[14] همه مجاري آگاهي ظاهري را ميبندد نفي ميكند، آنوقت منحصر در غيب ميشود ﴿ذلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ﴾[15] آنگاه اگر آياتي دلالت ميكند بر اینکه غير خدا به غيب، عالم نيست يعني غير خدا ذاتاً به غيب، عالم نيست وگرنه آياتي فراواني است كه ميفرمايد ما غيب را به تو اعلام كرديم.
تنازع براي خدمتگزاري حضرت مريم
در همين كريمه هم دو بار اين قصه را بازگو ميكند، فرمود: ﴿وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ﴾[16] تو در اين صحنهها نبودي، اینها اختصام داشتند. از مواردي كه افتعال، معناي مفاعله را دارد همين است كه اختصام يعني مخاصمه، اینها خصومت داشتند يك خصومت ممدوح، نظير خصومتي كه پيش نمازان يك مسجد براي درك فضيلت امامت دارند كه «عند تشاح ائمه يقدم الافقه» يا «اقرء» يا «اورع» و امثال ذلك.
اين يك تشاح ممدوحي است، تشاح ممدوح در بهشت هم هست، با اینکه آنجا جاي سلم محض است و كينه و عداوتي نيست، در ملأ اعلي هم هست كه ﴿يَخِصِّمُونَ﴾[17] اين يك تنازع ظريفي است، مثل اینکه در محفل دوستانه يكي ميوهاي را از دست ديگري ميربايد كه تفكّه كند و مسرور باشند، اين تنازع ظريف در بين بهشتيها هم هست نه تنازعي كه ناشي از غل و غش باشد.
چون ﴿نَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ﴾[18] تا انسان تطهير نشود از غل، غش و عداوت بهشتي نخواهد شد او را در بهشت راه نميدهند؛ اما ببينيد در يك مراسم جشني كه دوستان كنار هم هستند يكي ميوه ديگري را ميگيرد براي ايجاد نشاط و سرور، اينگونه تنازع، در بهشت است در اينجا يك چنين تنازعي بود نه تنازع مذموم؛ همه علاقهمند بودند كه اين ثواب را درك كنند و همان دعايي كه وجود مبارك ابراهيم (سلاماللهعليه) نسبت به فرزندانش درباره كعبه انجام داد كه ﴿فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ﴾[19] مشابه آن دعا را مادر مريم، درباره مريم عرض كرد كه ﴿فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ﴾[20] يا ﴿إِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ﴾[21] وقتي اين بانو، دخترش را به ذات اقدس الهي سپرد، خدا هم به قبول حسن او را قبول كرده است ﴿فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنْبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً﴾.[22]
حالا ميبينيد يك عده زيادي اصرار ميورزند كه خدمتگزاري مريم را به عهده بگيرند، آن هم بزرگان قوم، هيأت امناي معبد، چون افراد عادي كه نبودند، اینها گفتند جزء علما، مشايخ و خدمتگزاران و كساني كه كليدداران اين معبد بودند، جزء بهترين مردم آن عصر بودند و از طرفي هم تنازل زكريا مشخص ميشود كه چطور اين پيامبر از يك طرف، آنها يك طرف آمدند قرعه بزنند، هم آزادي نصيب اين مردم را كه از طرف پيامبر عصرشان به آنها داده شد، استنباط ميكنيد و هم اشتياق فراوان اين مردم به خدمت كردن اين كودك، كه اینها اختصام داشتند سرانجام به قرعه منتهي شد و مانند آن.
قول به تفاوت مسئله قرعه و اختصام و ردّ آن
گرچه برخي احتمال دادند كه اين دو قصه است؛ مسئله قرعه، غير از مسئله اختصام است. اول زكريا كه كفالت او را بر عهده داشت به خاطر سمت نبوتي كه داشت و به خاطر پيوند سببي كه بين زكريا و مريم (عليهماالسّلام) برقرار بود و اين اختصام مربوط به آن است كه چون زكريا سالمند شد [و] ديگر از عهده كفالت مريم به در نميآمد، آنها براي سرپرستي مريم داوطلبانه حاضر شدند و اختصام حاصل شد.
اثبات اینکه اين دو قضيه است كار آساني نيست، ظاهرش اين است كه يك جريان است [و] اختصام آنها براي تكفل مريم بود و اين كفالت، هم نصيب زكريا شد به عنايت الهي كه در بحث قبل خوانديم كه ﴿وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا﴾[23] يعني «كفَّل» خدا زكريا را براي مريم يعني «جعل الله تعالي زكريا (عليهالسّلام)» را «كفيلاً لها» اين كار، با قرعه روشن ميشود.
چون قرعه بالأخره راهي است كه بر اساس بعضي روايات در خصوص تزاحم حقوق است، براي تشخيص اینکه حق به عهده كيست يك وسيله عقلايي خوبي است كه شارح هم امضا كرد، در برخي از روايات مرحوم امين الاسلام در همين مجمعالبيان ذيل همين آيه نقل كرده[24] و چون قرعه به نام زكريا (عليهالسّلام) افتاد، صادق است يعني در ذهن جا ميكند كه ﴿وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا﴾[25] يعني «جعل الله زكريا» را «كفيلاً لمريم». پس منشأ اختصام آنها نيل به ثواب بود و ريشه اين شوق و رغبت دعاي همان مادر مريم بود، مشابه دعايي كه ابراهيم براي فرزندانش كرد كه ﴿فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ﴾.[26]
آنگاه اینها با استقبال حاضر شدند اين دختر را به عنوان فرزند خود بپذيرند و پرستاري او را به عهده بگيرند. خدا هم ميفرمايد تو در اين صحنهها نبودي، اخبار غيبي است كه ما به تو گزارش ميدهيم ﴿وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ﴾.[27]
وجه تسميه قلم و منظور آن در قرآن
منظور از قلم، در قرآن كريم معمولاً همان وسيله تحرير و نوشتن است، نظير ﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ﴾[28] يا ﴿لَوْ أَنَّمَا فِي الأرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ﴾[29] كه منظور از آن اقلام يعني وسايل نوشتن. اما سرّ اینکه قلم را قلم ميگويند نه براي آن است كه وسيله كتابت است، چون بريده ميشود و تقطيع ميشود و صاف ميشود [و] برش پيدا ميكند به آن گفتند قلم، چون تقليم، از همين باب است. تقليم اظفار همين است؛ ناخنگيري «قلّم اظفاره» يعني ناخنها را قطع كرد.
در بعضي از روايات دارد كه روزي به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) عرض كردند كه چرا چند روز وحي نميآيد، فرمود چگونه وحي بيايد در حالي كه شما ناخنها را نميگيريد،[30] معلوم ميشود نظافت ظاهر و تنظيف ظاهري در فراهم كردن روزيهاي معنوي هم سهمي دارد و هرچه انسان نظيفتر باشد، بهتر از بركات معنوي حق استفاده ميكند اين در باب استحباب تقليم اظفار هست.
خب، پس قلم را از آن جهت قلم ميگويند كه بريده ميشود و تير را هم از آن جهت كه برش دارد و تقطيع شده است و صاف شده اقلام ميگويند. حالا اينجا كه فرمود: ﴿يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ﴾[31] يعني آن لوازم كتابت را كه برخي تفسير كردهاند آن را به آب انداختند، القا كردند يعني آن قلمي كه با آن تورات را مينوشتند يا منظور تيرهايي را به آب انداختند، اين نحوهاش را قرآن مشخص نكرد، چون اين يك امر جزئي است لا اعتداد به.
حالا ببينند كدام يك از اين قلمها فرو ميرود و كدام يكي از اين قلمها روي آب ميايستد يا كدام يكي از اين قلمها در خلاف جهت آب حركت ميكند، بالأخره هر معياري كه داشتند قلمي كه زكريا (سلاماللهعليه) القا كرد، او واجد آن نشان و نشانه شد، لذا قرعه به نام او افتاد.
جريان قرعه در سلسله انبياي ابراهيمي
گاهي قرعه به نام يك پيامبر ميافتد به سود اوست، نظيرجريان زكريا، گاهي هم قرعه به نام يك پيامبر ميافتد كه به حسب ظاهر، به زيان اوست، نظير جريان يونس كه ﴿فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ﴾[32] در بعضي از رواياتي كه مرحوم امين الاسلام نقل كردند، جريان قرعه در سلسله انبياي ابراهيمي يكي پس از ديگري ظهور كرد.
براي اولين بار در جريان زكريا و عهدهداري كفالت مريم (عليهماالسّلام) بود، بعد جريان يونس مطرح شد[33] كه ﴿فَسَاهَمَ﴾[34] يعني مساهمه كردند، قرعه زدند «ساهم» يعني «قارع» مساهمه يعني مقارعه؛ قرعه بزنند تا معلوم بشود سهم چه كسي بيرون ميآيد و سهم يونس ظهور كرد و او را به دريا انداختند «ادحاض» يعني انداختن «داحض» يعني فروريز ﴿حُجَّتُهُمْ دَاحِضَةٌ عِندَ رَبِّهِمْ﴾[35] اين است سقفي كه فرو ميريزد، ميگويند دحض.
ممدوح بودن منازعه در كارهاي خير
پرسش:...
پاسخ: نه عند تشاح، ملاك تقدم مشخص است، نگفتند تشاح نكنيد كه، آن تشاحي كه مذموم است اين است كه هركسي بخواهد خودش را مطرح كند، إعلاي كلمه متكلم باشد نه إعلاي كلمةالله، آن البته مضموم؛ اما انسان امام باشد ثوابش بيشتر است يا ماموم؟ خب امام باشد ثوابش بيشتر است، آنوقت معيار قابليت را، آن مشخص كردهاند اگر بعد از آن معيار، دوباره تشاح بشود ميشود مذموم يعني يك افقه با فقيه اگر امرشان داير شد اول تشاح ميكنند، بعد مراجعه ميكنند ببينند معيار شرعي اين است كه اقرء مقدم است.
خب، تمام ميشود اگر از آن به بعد باز بين اقرء و غير اقرء، بين افقه و غير افقه تشاح بود، معلوم ميشود «للدنيا» است، اول تشاحشان ممدوح است و معياري دارد براي برطرف كردن اين تشاح و آن معيار هم در كتابها مشخص است. اينجا همه مايلاند كه مشمول آن دعا باشند، انسان ميگويد خدايا! اين تشاح را، خود دعاها به ما آموختهاند در اين دعاها هم عرض ميكنند خدايا! تو كه دينت را ياري ميكني، آن توفيق را بده كه دينت به دست من احيا بشود «واجْعَل لي مِمَّن يَنْتَصِرُ بِهِ لِدينِكَ ولا تَسْتَبْدِلُ به غيرى».[36]
پرسش:...
پاسخ: حالا اگر هر كسي نظرش اين بود كه او اعرف است، اینکه مقصر نيست و اگر نتوانست تشخيص بدهد خب صبر اُولاست. البته تشخيص بين اینکه اينجا أعلاي كلمة المتكلم مراد است كه من حرفم بايد عمل بشود يا إعلاي كلمة الله، مراد است از همان مواردي است كه از مو باريكتر و از شمشير تيزتر است. خيلي از موارد است كه انسان به خيال اینکه كلمةالله را ميخواهد إعلا كند، كلمة المتكلم را دارد إعتلا ميكند.
تا انسان تشخيص بدهد كه اينجا من مطرحم يا خدا مطرح است البته باريكتر از مو و تيزتر از شمشير است، اینکه ميگويند فلان گروه محققيناند «شقق الشق» اینها مو شكافاند يعني مطلب اگر به باريكي مو هم باشد، اینها ميشكافند خلاصه. اینها كساني هستند كه صراط مستقيم را ميتوانند تشخيص بدهند، حالا يك گوشه كار انجام شد كه فهميدند مسئله چيست، قسمت دوم مانده است كه حالا انسان وقتي فهميد حق چيست بايد روي اين حق حركت كند، از اين به بعد ديگر تيزتر از شمشير است: رفتن، خيلي سخت است. يكي براي فهم است يكي براي عمل، اگر تشاح براي درك فضيلت باشد، مذموم نيست و آنها ظاهراً براي درك فضيلت بود.
پرسش:...
پاسخ: چرا ديگر؛ اصطفاي خيرات هم همين است ولي اصطفاي خيرات تشاح نيست. اصطفاي خيرات اين است كه در اين شهر كارهاي زمين مانده زياد است، هر كسي سعي كند بيشتر و پيشتر كارهاي خير انجام بدهد؛ اما تشاح آن است كه چند نفر در يك امري، در يك قضيه شخصي با هم منازعه دارند، اين ميشود تشاح.
تبيين قرعه صحيح و باطل در قرآن
﴿وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ﴾[37] تير را هم اقلام ميگويند، چون بريده است؛ منتها اين نحو قرعه، در جريان حضرت زكريا بود در جريان حضرت يونس بود در جريان حضرت عبدالمطلب بود كه در همين روايتي كه مرحوم امينالاسلام نقل كرده آمده است اين سه قصه در طول هم هستند؛[38] اما آن كاري كه قرعه گونه است ولي قرعه نيست در همان آن آيه سه سوره مباركه «مائده» آمده است كه جزء محرمات اسلام است و در جاهليت رواج داشت و يك نوع قماري است در حقيقت.
فرمود: ﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَمَا أَكَلَ السَّبْعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاَمِ﴾[39] اگر گوشت اين شترها را بر اساس اینکه سهم و تير چه كسي اصابت ميكند، به كدام لاشه اصابت ميكند، به چه قدر اصابت ميكند به اين نحو تقسيم بكنيد صحيح نيست، اين ميشود «أكل مالبه باطل» بايد «أكل مال» براساس تجارت عن تراض باشد[40] نه براساس رسيدن چوبه تير و اما در مسئله تزاحم حقوق با توافق اطراف يا طرفين، قرعه امري است عقلايي و مربوط به احكام هم نيست، مربوط به خصوص تزاحم حقوق.
پرسش:...
پاسخ: اعلميت شرط نبود، شايد جهات ديگري هم بود كه ديگران فكر ميكردند در آن جهات، بهتر ميتوانند اين كودك را پذيرايي كنند. حالا كسي اعلم باشد يا غير اعلم، در پذيرايي كودك چه نقشي دارد، اعلم در مسائل فقهي است نه اين مديرتر و مدبرتر، حالا بر فرض كسي اجتهادش بيشتر باشد در نگهداري بچهها در مهد كودك هرچه مديرتر است بهتر ميتواند اداره كند.
پرسش:...
پاسخ: آخر اين اول كلام است، اين بايد اثبات بشود يا شرطش مديريت اينچنيني هست يا نبوت شرط است، بايد اثبات بشود. اگر دين آنها اين دستور را داده بود آنها هرگز اختصام نميكردند و چون يك چنين آزادي را احساس كردند، لذا گفتند كه ما هم توقع داريم در اين كار، سهيم باشيم و آزادي آنها را چه در جريان زكريا (سلاماللهعليه) چه در جريان يونس (عليهالسّلام) ميشود استنباط كرد.
پرسش:...
پاسخ: آنها، احتمال هست؛ اما خب در قرآن نام آنها را نبرد تا مشخص باشد.
بررسي استدلال قائلين به تفاوت جريان كفالت و قرعه
﴿إِذْ يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ﴾[41] آنها كه خواستند بگويند اين اختصام و اين قرعه زدن، بعد از كفالت زكريا بود و در دوران پيري زكريا اين حادثه پيش آمد، از اين جا استنباط كردند كه قصه كفالت زكريا را خدا قبلاً گذراند، فرمود: ﴿وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمَحْرَابَ﴾[42] آن آيه تمام شد، بعد قصه دعاي زكريا و بشارت فرشتهها و اوصاف يحيي و امثال ذلك گذشت و اینکه زكريا از خداي سبحان، نشانه طلب كرد آن هم گذشت و از اینکه فرشتهها به مريم بشارت اصطفا دادند، اين هم گذشت و از اینکه دستور دادند به قنوت و سجود و ركوع، اين هم گذشت.
بعد ميفرمايد: ﴿وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ﴾[43] براساس اين فاصله فراواني كه شده است خواستند استنباط كنند كه اين قصه مربوط به كفالت زكريا نيست، بعد از اینکه زكريا دوران كفالتش سپري شد و سالمند شد ديگران براي سرپرستي او با هم تشاح كردند؛ اما اين نميتواند قرينه باشد، براي اینکه خود همين ﴿ذلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ﴾[44] نشان ميدهد كه دارد خلاصه حرف قبلي را بازگو ميكند، همان قصه است نه قصه ديگر.
بشارت فرشتگان به مريم (سلاماللهعليها)
﴿إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الْدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ﴾[45] اين ﴿إِذْ قَالَتِ﴾[46] يعني «اذْكُرْ» به ياد اين صحنه باش، اين را متذكر باش كه فرشتهها به مريم بشارت دادند. تاكنون فرشتهها سخني كه به مريم گفتند اين بود كه تو صفوة اللهي، تو مطهرهاي و مزيتي خدا به تو داد كه به هيچ زني از زنان عالم نداد و آن را مريم با دستوري كه يافت به شكرانه آن صفوة بودن به قنوت، سجود و ركوع پرداخت، چون دستور فرشتهها از طرف خدا همان و امتثال مريم هم همان.
چه اینکه در سوره مباركه «مريم» وقتي قصه برنامه عبادي مريم را بازگو ميكند، ميفرمايد آيه 16 به بعد سوره «مريم» ﴿وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَاناً شَرْقِيّاً﴾[47]
﴿ فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَاباً فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيّاً﴾[48]
﴿قَالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنكَ إِن كُنتَ تَقِيّاً﴾[49] كنار اين عبادت كنندههاي معبد، با يك حجاب و فاصلهاي كه هم فصل بود و هم حجاب، جايي را در قسمت شرق آن معبد انتخاب كرد به دور از جمعيت، محجوبتاً به سر ميبرد به عبادت كه به شكرانه آن صفوت باشد ولي الآن دارند آن صفوت دوم كه صفوت نسبي بود كه فرمود: ﴿وَاصْطَفَاكِ عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾[50] به آن عمل ميشود و آن اين است كه فرشتهها به مريم (عليهالسّلام) فرمودند خدا به تو كلمهاي ميدهد، البته سخني كه فرشتهها به مريم گفتند به چه زبان بود اين مطلبي است جدا ولي همان معنا را وقتي قرآن به صورت عربي بازگو ميكند به عنوان كلمه ياد ميكند، بالأخره هر لغت و فرهنگي براي خود كلمه، يك كلمه معادلي دارد، چيزي فرشتهها به مريم گفتند كه اگر به عربي ترجمه شود اين است ﴿إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ﴾.[51]
منظور از كلمة در قرآن
منظور از كلمه ـ گرچه وجوه فراوان گفته شد ـ ظاهرش همان حضرت عيسي (سلاماللهعليه) است. منظور از اين كلمه، كلمه تكويني است نه كلمه اعتباري، نظير حروف و امثال و كلمه را از آن جهت كلمه ميگويند، براي اینکه «معرب عمّا في الضمير» است يعني غيب را نشان ميدهد، آنچه در نهان هست او اظهار ميكند و سراسر جهان را كه كلمات الهي ميگويند، براي اینکه آيات و نشانههاي غيبند. اگر دو جاي قرآن اينچنين آمده است كه كلمات الهي تمام نميشود ﴿لَوْ أَنَّ مَا فِي الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ كَلِمَاتُ الله﴾[52] [53] اين نشانه آن است كه هر موجودي را ميشود كلمه ناميد از آن جهت كه هر موجودي، آيت حق است و غيب را نشان ميدهد و هر چه كه نشانه غيب است كلمه مينامند و اگر الفاظ ما را كلمات ميگويند، براي اینکه آن خاطرات غيبي ما را اظهار ميكنند.
پرسش:...
پاسخ: اگر همين معنا در موجود ديگري يافت بشود او هم كلمه است حقيقتاً، چون الفاظ براي ارواح معاني .ضع شد طبق بحث قبل. پس اطلاق كلمه بر موجودات جهان تكوين، حقيقت است. مخصوصاً آن موجودي كه بهتر از موجودات ديگر خدا را نشان بدهد، آيت كبراي حق باشد.
دليل نامگذاري مسيح (عليهالسلام) به كلمة الله
از اين جهت مسيح (سلاماللهعليه) شد كلمةالله و از طرفي ديگر مسيح (سلاماللهعليه) را كلمه الله گفتند، براي اینکه اين با كلمه ﴿كُنْ﴾ يافت شد، چون خدا هر كسي را كه اراده بكند ايجاد نمايد، ميگويد: ﴿كُن فَيَكُونُ﴾،[54] ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾[55] اين ﴿كُنْ﴾ خطابي است كه مخاطبآفرين است، بر خلاف خطابهاي اعتباري.
خطابهاي اعتباري فرع بر مخاطباند، خطابهاي تكويني مخاطبآفرين است كه مخاطب، فرع بر خطاب است ﴿كُن فَيَكُونُ﴾[56] البته خطاب معدوم، فرض صحيح ندارد اين اشياء در علم حق هستند صور علميه دارند، به هر نحوي كه علم حق توجيح شد. ذات اقدس الهي به آن معلوم خود دستور ميدهد آن معلوم متنزل ميشود از مخزن غيب تجلي ميكند به خارج تنزل ميكند، بدون تجافي و چون قول خدا، كلمه خداست و مسيح (سلاماللهعليه) با ﴿كُن فَيَكُونُ﴾ يافت شد، لذا ميشود گفت او قولالله است او كلمةالله است و مانند آن.
چه اینکه در همين سوره مباركه «آل عمران» آياتي كه به خواست خدا در پيش داريم، آيه 59 اين است ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾؛[57] جريان مسيح مثل جريان حضرت آدم است كه با ﴿كُن فَيَكُونُ﴾[58] حل شد، نه براساس توالد عادي؛ پدري باشد و مادري باشد و امثال ذلك جريان عيسي (سلاماللهعليه) گرچه مادر داشت؛ اما به عنوان يك كرامت الهي بود كه فرشته متوسل شد، گفت من آمدم رسول حقم ﴿لِأَهَبَ لَكِ غُلاَماً زَكِيّاً﴾[59] اين ميشود كلمةالله و قولالله.
در بحثهاي قبل، اين حديث از نهجالبلاغه خوانده شد كه حرف خدا كار خداست، قول او و كلمه او صوت نيست اين را در نهجالبلاغه قبلاً خوانديم كه حرف خدا كار خداست، اينچنين نيست كه او كلمهاي به نام «كُن» داشته باشد، موجودي استعماع كند بعد يافت بشود «لاَ بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ يُسْمَعُ وَ إِنَّما كَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ»[60] و امثال ذلك و اگر عيسي كلمةالله است يعني با اراده حق يافت شد، بدون استمداد از مجاري عادي.
در امور عادي، خداي سبحان وقتي بخواهد چيزي را ايجاد كند گرچه از طرف او زمانبردار نيست ولي علل قابليه نيازي به زمان دارند، زمانمندند نظير اینکه فرمود: ﴿وَقَدَّرَ فِيهَا اقْوَاتَهَا فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ﴾؛[61] تأمين روزيهاي مردم در ايام و فصول چهارگانه است يا در جريان آسمان ﴿فِي يَوْمَيْنِ﴾[62] يا زمين را در دو روز تسطيح كرده است[63] و مانند اين، اینها زمان بردارند گرچه كار خدا بيزمان است.
اما كلمات غير عادي و كلمات معجزه ديگر نيازي به زمان ندارند ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾[64] از اين جهت، اينگونه از كرامات و معجزات را كلمات الهي مينامند، لذا فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ﴾[65] شايد ناظر به آن باشد كه نه تنها اعجاز مسيح در آن است كه نيازي به پدر نداشت، كرامتهاي ديگري هم در او هست كه نياز نيست كه مريم كه مادر عيسي است جريان مادري را طبق ﴿حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَوَضَعَتْهُ كُرْهاً﴾[66] در دوران چند ماهه بگذراند كه بفرمايد ﴿وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً﴾[67] كه حداقل حمل شش ماه باشد و دوران شيرخوارگي هم 24 ماه كه جمعاً بشود سي ماه، شايد اينطور نباشد به هر حال با ﴿كُن فَيَكُونُ﴾[68] هم مسئله بارداري هم مسئله بار نهادن حل ميشود ﴿إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ﴾[69] كه اين كلمه، از اوست من الله است.
وجه تسميه مسيح (عليهالسلام) و نسبت خاص روح مسيح (عليهالسلام) با خداوند متعال
درباره روحهاي عمومي ميفرمايد كه ﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾[70] اين يك پيوند عمومياست ولي درباره روحهاي تأييدي، چه اینکه در سوره «مجادله» آمده است دارد كه ﴿وَأَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ﴾[71] درباره خصوص مريم (عليهاالسّلام) دارد كه ﴿فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُوحِنَا﴾[72] ﴿فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُّوحِنَا﴾[73] هم ﴿فِيهِ﴾ آمده است هم ﴿فِيهَا﴾ اين يك اضافه خاصي است غير از آن اضافه عمومي كه همه ارواح، به الله منسوباند اين روح الله يك پيوند خاصي با ذات اقدس الهي دارد، اسم او هم مسيح است.
حالا گفتند مسيح معرب همان آن كلمه مشيح است كه در لغت آنها هم به معناي حيات، زنده، زندگي و مانند آن است يا به معناي ممسوح است «بالطهارة عن الارجاس و الادناس» يا خدا دست بركت به او داده است [و] مسح رحمت حق نصيب او شد يا دست او را مظهر بركت قرار داد، اگر به جايي دست ميكشيد بركت بود، حيات و غير حيات نصيبش ميشد. چه اینکه فرمود ﴿وَجَعَلَنِي مُبَارَكاً أَيْنَ مَا كُنتُ﴾؛[74] من هر جا باشم خدا من را پر بركت قرار داد.
اوصاف مسيح(عليهالسلام) در قرآن
اوصاف فراواني فرشتهها براي اين كودك ذكر ميكند كه به مراتب بيش از اوصافي است كه فرشتهها براي يحيي ذكر كردند و به زكريا (عليهالسّلام) بشارت دادند، اوصافي كه فرشتهها براي يحيي ذكر كردند و به زكريا (عليهماالسّلام) بشارت دادند، اين بود ﴿فَنَادَتْهُ الْمَلاَئِكَةُ وَهُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمَحْرَابِ أَنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَي مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللّهِ وَسَيِّداً وَحَصُوراً وَنَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ﴾[75] اما اوصافي كه فرشتهها به مريم (عليهاالسّلام) بازگو ميكنند، فراوان است: يكي اینکه ﴿يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ﴾[76] كه اسم او مسيح است و اين به عنوان عيسي بن مريم است فقط، به او بشارت دادند كه تو بدون همسر، مادر ميشوي اين عيسي فرزند توست فقط.
در قرآن كريم نوعاً كلمه عيسي به عنوان ابن مريم آمده. موارد فراواني در قرآن به عنوان عيسي بن مريم آمده تا جلوي توهّم آن تثليثها را بگيرند ﴿لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ﴾[77] يا ﴿الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ﴾[78] و امثال ذلك. آن آيات، براي تبيين توحيد و ابطال تثليث است.
وقتي از عيسي ميخواهد سخن بگويد بنياسرائيل را متوجه ميكند عيسي، ابنمريم است اين براي بعد از تولد؛ اما در اين آيه قبل از تولد است با بنياسرائيل هم كاري ندارد با مريم كار دارد؛ ميخواهد بفرمايد اين عيسي فقط و فقط فرزند توست، نه اینکه اگر ما بشارت داديم كه تو مادر ميشوي احتمال آن را بدهي كه براي تو همسري پيدا ميشود، اينطور نيست اين برخلاف بشارتي است كه ما به زكريا داديم. اين بشارتي كه به زكريا داديم اين بود كه ﴿وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ﴾[79] هم او را صالح كرديم براي پدر شدن هم همسر عقيم، عاقر و فرتوتش را براي مادر شدن صالح كرديم.
اما اين عيسي فقط و فقط فرزند تُوي مريم است، اينجا براي رفع تهمت نيست، نظير آياتي ديگر كه بنياسرائيل بفهمند عيسي، ابن مريم است، نه تهمت روا بدارند چه اینکه تفريطيها رفتند ﴿وَقَوْلِهِمْ عَلَي مَرْيَمَ بُهْتَاناً عَظِيماً﴾[80] كه گروهي از بنياسرائيل تفريطي شدند و نه راه افراط تثليثيها كه قرآن در زمينه آنها فرمود: ﴿الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ﴾.[81]
اما در اينجا با مريم سخن ميگويد كه اين بشارت ما به دو چيز است: يكي اینکه تو مادر ميشوي؛ يكي اینکه اين مادر شدنت هم از راه غيب است كه اين عيسي فقط و فقط پسر توست، پدري ندارد كه به پدر انتساب پيدا كند ﴿اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ﴾[82] حالا اوصاف ديگرش ﴿وَجِيهاً فِي الْدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ﴾[83] وجيه در دنيا شد كه مورد توجه حق است، مورد توجه بندگان خاص حق است، چون از انبياي اولواالعزم است و وجيه في الآخرت است و ﴿مِنَ الْمُقَرَّبِينَ﴾[84] است كه بايد بحثش روشن بشود.