88/08/28
بسم الله الرحمن الرحیم
تقسیمات حکمت و حقیقت اخلاق/عظمت اخلاق و فصول آن /اخلاق اسلامی
موضوع: اخلاق اسلامی/عظمت اخلاق و فصول آن / تقسیمات حکمت و حقیقت اخلاق
مقدم شما برادران بزرگوار حوزوی و دانشگاهی و عزیزان سپاهی را گرامی میداریم و از خدای سبحان توفیق همه شما را برای فراگیری معارف الهی و تخلق به اخلاق الهی و نشر احکام و حکم دین از ذات اقدس الهی مسئلت می کنیم!
بحث درباره فن شریف اخلاق بود قبل از ورود در بحث دو سه حدیث نورانی از خاندان عصمت و طهارت نقل کنیم تا عظمت فن اخلاق و فضیلت تخلق به اخلاق الهی روشن شود. ذات اقدس الهی وجود مبارک پیامبر (عليه و على آله آلاف التحية و الثناء) را به اینکه دارای اخلاق عظیم است ستود که فرمود: ﴿إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عظيم﴾[1] عظمت هم یک امر حقیقی است نه امر اعتباری اگر وصف حقیقت شد موصوف هم حقیقت است دیگر ممکن نیست که خلق یک امر اعتباری باشد که وجود خارجی ندارد؛ ولی عظمت یک وجود خارجی داشته باشد قهراً اخلاق حقیقتی است چه اینکه بعداً روشن تر میشود و اگر وجود مبارک آن حضرت دارای خلق عظیم است ما هم باید به سمت خلق عظیم حرکت کنیم - هر کدام به هر حدی که رسیدیم - برای اینکه حضرت اسوه ماست و چون دارای خلق عظیم است برای تتمیم اخلاق کریمه آمده این حدیث را هم شیعه ها نقل کرده اند و هم سنیها نقل کرده اند با یک تفاوت مختصری در تعبیر که بُعِثْتُ لِأَتَمِّمَ حُسْنَ الخُلق» یا «مَکارم الاخلاق»[2] [3] [4] [5] . این دو تعبیر از وجود مبارک آن حضرت آمده کسی که دارای اخلاق عظیم است عهده دار تتمیم کرامت های خلقی است.
برای اینکه ما به آن حضرت اقتدا کنیم و به اخلاق عظیم برسیم سه فصل را فرا سوی ما گذاشته اند: فصل اول ترغیب به حسن خلق است؛ فصل دوم دعا برای پیدا کردن و پیدا شدن اخلاق حسنه است؛ فصل سوم تبیین اخلاق حسنه و روشن کردن خلقهای فاضل است.
اما فصل اول که ما را ترغیب کردن که متخلق بشوید به اخلاق عظيمه معاذ بن جبل می گوید که وجود مبارک پیامبر مرا اعزام کرد برای یمن و غیر یمن نظیر همین سفیران هدایت که اعزام میشوند برای تبلیغ برای هدایت مردم ابن اثیر جزری در جامع الاصول نقل میکند که معاذ بن جبل گفت که آخرین سفارش رسول اکرم عليه و على آله آلاف التحية و الثناء): «آخر ما اوصاني عند وضع رجلى في الغرز أحسن خلقك يا معاذ» حضرت می آمد کنار شتر من یا اسب من برای خداحافظی آن وقتی که من پا را میگذاشتم در رکاب که بروم آخرین جمله ای هم که می فرمود میفرمود که مواظب اخلاق خود باش «غرز» با «غین و راء و زاء» همان رکاب را می گویند؛ منتها اگر از پوست باشد میگویند «غرز»؛ اگر از چوب یا آهن باشد میگویند «رکاب» که هر دوی آنها عربی است ما حالا به هر سه میگوییم رکاب البته این کلمه فارسی نیست؛ ولی در عربی بین آن رکابهای چرمی با رکابهای چوبی و آهنی فرق میگذارند. اگر چرمی باشد؛ پوستی باشد میگویند «غرز» و اگر آهنی و چوبی باشد میگویند .رکاب این رکابش چرمی بود؛ پوست بود. معاذ میگوید همین که من پا را گذاشتم در رکاب که بروم، حضرت فرمود: «أَحْسِنْ خُلقك للناس» این آخرین سفارش ایشان بود.[6] برای اینکه مردم را علم اداره نمی کند. مردم را اخلاق اداره میکند. [7] اکثری مردم اهل تحقیق و دقتهای علمی نیستند. شما حالا خیلی محقق شدید؛ فقط به درد حوزه و دانشگاه میخورید مردم از خلق و روش و منش بهره می گیرند. طرح بسیاری از مسایل علمی برای جامعه نافع نیست؛ البته جای تأسف است که چرا جامعه سطح فرهنگ آن پایین است؛ ولی مردم از اخلاق استفاده میکنند شما دقیق ترین مسائل فلسفی یا کلامی یا فقهی یا اصولی را به بازار عرضه کنید خریدار ندارد؛ اما وقتی مؤدب بودید در برخوردتان در رفتارتان در گفتارتان در نوشتارتان مردم متأثر می شوند؛ لذا معاذ میگفت که آخرین سفارش پیامبر این بود که «أحسن خلقك للناس» و بعد می فرمود به اینکه، «أَحْسَنُ النَّاسِ إِيمَاناً أَحْسَنُهُمْ خُلُقا»[8] [9] در قیامت اگر درجات افراد را بخواهند بسنجند، برابر با خلق حسن می سنجند. حدیث بعدی هم می فرمود: «مَا مِنْ شَيْءٍ فِي الْمِيزَانِ أَثْقَلَ مِنْ حُسْنِ الْخُلُق»[10] به هر حال در ترازو باید یک کار سنگین یک عمل سنگین یعنی وزینی با مغزی آورد یک عده نامه اعمالشان ترازوی اعمالشان سنگین است، برای اینکه کارهای وزین دارند: ﴿مَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَاضِيَة﴾[11] بعضی سبک مغز هستند؛ کار سبک مغزی میکنند؛ حرف سبک مغزی میزنند؛ کتاب سبک مغزی می نویسند؛ اینها ﴿خَفَّتْ مَوَازِینه﴾[12] .
فرمود بهترین چیزی که باعث ثقل و سنگینی ترازوست همین حُسن خُلق است حدیثی دیگر فرمود خیلی ها در قیامت علاقه مند هستند که به من نزدیک شوند؛ ولی آن روز کسی را با قرارداد جلوی ما نمی آورند؛ هر کس اخلاق او بهتر است پیش ما نزدیک تر است: «أَقْرَبُكُمْ مِنِّى مَجْلِساً يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَحْسَنُکُمْ خُلُقا»[13] این طور نیست که هر کسی بخواهد زودتر برود جا بگیرد یا هر جا جای خالی است برود بنشیند این طور نیست! همان طوری که ﴿لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَ قَالَ صَوَاباً﴾[14] مگر هر کسی هر حرفی در قیامت می تواند بزند، مگر به هر کسی اجازه میدهند دهن خود را باز کند و حرف بزند.
حرف زدن ما مسبوق به آن عقاید و اخلاق و ایمان ما است؛ اگر مؤمن راستین بودیم، مجاز به حرف زدن هستیم یک؛ و جز حق نمی گوییم دو؛ ﴿لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَن﴾، یک؛ ﴿وَ قَالَ صَوَاباً﴾، دو. اگر بی راهه بودیم اصلاً قدرت حرف زدن نداریم جلو رفتن هم همین طور است؛ نشستن هم همین طور است. مگر هر کسی میتواند هر جایی برود بنشیند؟ هر کسی میتواند هر جایی قدم بزند؟ این طور نیست! فرمود آن کسی که اخلاق او خوب است در قیامت از همه به من نزدیک تر است پس ثقل ترازو و وزنه تراز و حسن خلق است. قرب به مجلس رسول اکرم حُسن خلق است. کمال درجه ایمانی حسن خلق است. سفارش رسول اکرم برای مبلغان که مربیان جامعه هستند حُسن خلق است. اینها فصل اول است که مربوط به تشویق به حسن خلق است و چون حُسن خلق از بهترین نعمتهای الهی است دعاهای فراوانی است؛ مخصوصاً دعای مکارم الاخلاق»[15] وجود مبارک حضرت امام سجاد (علیه السلام) این دعا صدر و ساقه آن نور است که خدایا فلان خلق را به من بده فلان خلق را به من بده فلان رذیلت را از من بگیر این دعا برای حسن خلق است و نجات از قبح خلق.
فصل سوم دستوراتی است که میگوید چه چیزی خُلق حسن است؟ چه چیزی خُلق قبیح است؟ با عائله چه طوری باید رفتار کنید؟ با پدر و مادر چه طوری باید رفتار کنید؟ در محیط خانه چه طوری رفتار کنید؟ در محیط علم چه طوری رفتار کنید؟ در محیط اقتصاد چه طوری باید رفتار بکنید؟ با مردم چگونه رفتار کنید؟ با حکومت چه طوری باید رفتار کنید؟ با دیگران چه طوری رفتار کنید؟ اینها فصل سوم است. فصل سوم یعنی فصل سوم اگر کسی خواست رساله ای کتابی در این زمینه بنویسد حداقل سه تا فصل است فصل اول تشویق به حسن خلق آیات و روایات فصل دوم ادعیه حُسن خلق آیات و روایات فصل سوم تبيين سطور اخلاق؛ این احکام آیات و روایات است. این مقدمه است برای کسانی که در این محفل شرکت میکنند برای خود ما و اینها چون آن بحث فنی برای غالب این عزیزان سودمند نیست حالا وارد اصل بحث فنی بشویم.
اخلاق را میشود جزء علوم برهانی حساب کرد فایده برهان همان یقین است. یقین هم دو قسم است: یک یقین منطقی داریم که قابل ارائه و استدلال است؛ یک یقین روانشناختی داریم این یقین روانشناختی همان است که در اصول به عنوان «قطع قطاع[16] ذکر کردند که گفتند بی ارزش است. ای کاش متولیان اصول باب قطع را اصلا طرح نمی کردند باب عقل را طرح میکردند چون عقل یکی از منابع مبانی فقه است نه قطع! عقل، چه تجربی چه تجریدی از منابع است. آن وقت عقل باید که یقین منطقی برای ما بیاورد. اگر چیزی منطقی نبود و روانشناختی بود نه در بحث شک اثر دارد شک شکاک نه در ظن ظنان نه در قطع قطاع چون در اصول اینها ذکر نشده فقیه مجبور شد در فقه بحث شک شکاک را ذکر بکند؛ آن هم بحث فقی آن نه بحث اصولی! شک «کثیر الشک» معتبر نیست. آن شک کثیر الشک وظیفه مقلد است آن شک شکاکی که باید در اصول بحث میشد و بحث نشد شک مجتهد است که اگر پشت سر هم در تکلیف شک میکند آیا چنین کسی باید برائت جاری کند یا نه؟ پشت سر هم در مکلف به شک میکند؛ آیا باید احتیاط بکند یا نه؟ این شک در تکلیف که مصحح برائت است وظیفه مجتهد است نه وظیفه مقلد یا مکلف دیگر شک در مکلف به که فتوا به احتیاط است، وظیفه مجتهد است نه مقلد اگر کسی پُر شک بود چه در تکلیف و چه در مکلف به این را باید اصول مشخص بکند که شک شکاک» مثل «قطع قطاع معتبر نیست. آنهایی هم که نظیر مرحوم میرزای قمی قائل به انسداد هستند[17] و مطلق ظن را حجت میدانند ظن ظنان هم حجت نیست حالا باید روشن کرد که آیا اخلاق برهان پذیر است یا برهان پذیر نیست.
آنها که انسان را همین میدانند که در تالار تشریح خلاصه میشود و جمیع درد و درمان انسان را هم از آزمایشگاه موش می طلبند و انسان را یک حیوان ناطق میدانند جانوری که حرف میزند و مرگ را پوسیدن می دانند نه از پوست به در آمدن آنها ممکن است بگویند که اخلاق واقع گرا نیست جاودانه نیست، اعتباری محض است و مانند آن برای اینکه او انسان را نشناخت آن را هم که شناخت حیوان است و اما اگر ثابت شد که انسان یک حقیقت دیگری است؛ انسان حیوان ناطق نیست؛ انسان الحی المتأله است نه حیوان ناطق؛ اگر حیاتی را که قرآن برای انسان آورده است غیر از حیات حیوانی است و اگر برابر آیه سوره مبارکه «انفال» فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾[18] و اگر در سوره مبارکه «یس» فرمود حرف ما را زنده ها میفهمند و اگر کسی زنده نبود کافر است؛ یعنی ولو حیات حیوانی داشته باشد: ﴿ولِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْکافِرِین﴾[19] و اگر حی در مقابل مرده نیست، حی در مقابل کافر است. انسان یا کافر است یا زنده، ﴿ولِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْکافِرین﴾؛ این تقابل نشان میدهد به اینکه غیر از مؤمن کسی زنده نیست. اگر حیات است مماتی هم مشابه آن دارد؛ سلامت و مرض دارد؛ درد و درمان دارد؛ شفا دارد؛ دارو دارد و مانند آن.
قهراً اخلاق به سه علم بر میگردد یک علم آن طب است که از آن به طب روحانی یاد میکنند. خیلی از بزرگان که در فن اخلاق کتاب نوشتند به نام «الطب الروحانی» نام گذاری کردند علم دوم معماری و مهندسی است. علم سوم هنر است. هر سه هم حقیقت است؛ اما آن علم اول که حیات است، چون برترین وظیفه یک انسان ایمان به مبدأ و معاد است. اول اینکه انسان زنده باشد؛ بعد این حیات خود را با سلامت همراه کند. از مرض نجات پیدا کند که نمونه های مرض در قرآن کریم بیان شده؛ چه در سوره مبارکه احزاب» چه در سوره مبارکه «مائده»، چه در سوره مبارکه «بقره» خیلی از افراد را ذات اقدس الهی فرمود اینها مریض هستند. فرمود ما دارو آوردیم و قرآن شده شفا اینها مجاز نیست ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ﴾[20]
اگر در سوره احزاب» فرمود کسی به نامحرم طمع میکند مریض است: ﴿فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾[21] ؛ یعنی ناپاکی و بی عفتی مرض است و این مرض یک وقت به هر حال مزمن میشود و دامن گیر آدم میشود و اگر دامن گیر آدم شد، حیات انسانی را از آدم میگیرد و انسان را حیوان میکند این کتابی که صدر و ساقه آن ادب و احترام است اگر درباره عده ای فرمود: ﴿أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ﴾[22] نخواست سب کند، فحش بدهد، بد بگوید؛ اصلاً قرآن کتاب ادب است. در ذیل آیه ﴿ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ ﴾[23] عده ای «عصف» را طرزی معنا کردند که با ادب قرآن کریم سازگار نیست. سیدنا الاستاد علامه میفرماید این معنا با ادب قرآن سازگار نیست گفتند «عصف» یعنی کاه خورده فلان شده؛ ایشان می فرمایند که این تعبیر اصلاً با فرهنگ قرآن سازگار نیست. [24] قرآن اول و آخرش ادب است. اینکه درباره یک عده میفرماید اینها حیوان هستند؛ این تحقیر نیست این تحقیق است میفرماید حرف ما را یا بر اساس ایمان قبول بکن یا مثل حارثة بن مالک چشم برزخی پیدا بکن باطن آن را ببین[25] یا دو روز صبر بکن بعد از مرگ ببين، اينها حیوان هستند یا غیر حیوان هم از امام چهارم[26] هم از امام پنجم ( علیهما آلاف التحية و الثناء) رسيد كه کسی به آن حضرت عرض کرد: «مَا أَكْثَرَ الْحَجِيجَ وَ أَعْظَمَ الضَّجيج» حاجيان زيادند ولی ناله ها کم است. فرمود: نه! حاجی کم است ناله زیاد است عرض کرد این همه جمعیت در صحنه عرفات هم امام باقر هم سجاد (سلام الله عليهما) اشاره فرمودند آن چشم برزخی برای آن شخص پیدا شد دید صحنه عرفات است پر از حیوانات. آن کسی که امام زمان خود را رها کرده و به دنبال اموی و مروانی رفته همین است یا باید آدم آن چشم را پیدا کند یا دو روز صبر بکند بعد از مرگ ببیند چه کسی به صورت انسان در میآید چه کسی به صورت حیوان در می آید؟ اگر قرآن فرمود: ﴿أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ﴾ تحقیق است و نه تحقیر! فرمود خیلی ها حیوان هستند. حالا اگر کسی خدمت امام زمان خود بود؛ مثل امام سجاد یا امام باقر (سلام الله علیهما در سرزمین عرفات خیلی ها را دید که با بود امام زمانشان به دنبال اموی و مروانی راه افتادند حیوان هستند نمیشود گفت اخلاق یک چیز قراردادی است. این با هویت ما کار دارد جوهره ما را عوض میکند پس طبیب است؛ طب است و امر اعتباری نیست.
حالا اگر ما - ان شاء الله - انسان شدیم باید یک انسان قوی ستبر بنیان مرصوص شکست ناپذیر بشویم. این قوت و عظمت و استحکام را معماری و مهندسی به عهده دارد چه کاری انسان را محکم میکند؟ چه کاری انسان را مستحکم میکند به طوری که «لَا تُحَرِّكَهُ الْعَوَاصِف»[27] چه کاری انسان را به جایی می رساند که ﴿قُولُوا قَوْلاً سديداً﴾[28] نه «شدیداً» با داد کشیدن مشکل حل نمیشود حرف با سداد و استحکام زدن حل می شود. سد بندی حل می شود: ﴿قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً﴾ این معماری میخواهد مهندسی میخواهد. هیچ چیزی آدم را نلرزاند.
قسم سوم آن است که همه ما دلمان میخواهد زیبا محشور بشویم هیچ کس نمیخواهد که زیبا نباشد. همه ما می خواهیم مثل یوسف یا بهتر از یوسف باشیم در تمام این صورت شستن های ما به ما گفته اند وقتی که وضو می گیرید بگویید که «اله «اللَّهُمَّ بَيِّضٌ وَجْهِي يَوْمَ تَسْوَدُّ فِيهِ الْوُجُوهُ وَ لَا تُسَوِّدْ وَجْهِي يَوْمَ تَبْيَضُ فِيهِ الْوُجُوهِ»[29] ؛ خدايا ما را زیبا محشور بکن ما را با صورت سفید محشور بكن ما باید خودمان را بسازیم اینجا اگر کسی صهیب روم بود یا بلال حبش بود معیار فضیلت یا رذیلت نیست؛ برای اینکه مربوط به اقلیم است و وجود مبارک حضرت رسول هم فرمود چه سواد»، چه بیاض» برای من یکسان هستند: «لَا فَضْلَ لِعَرَبِي عَلَى عَجَمِيٌّ وَ لَا لِعَجَمِي عَلَى عَرَبِي وَ لَا لِأَحْمَرَ عَلَى أَسْوَدَ ... »[30] و و مانند آن هیچ فضیلتی صهیب رومی بر بلال حبشی نداشت و همچنین دیگران؛ اما در قیامت هر کس سیاه روی می آید در اثر روسیاهی اوست معلوم میشود آدم خائنی است، این رسوایی است. این را خود ما باید بسازیم.
پس اخلاق سه تا رشته تحقیقی خارجی عینی را به همراه دارد. یعنی تأمین اصل حيات، تأمین سلامت و استحکام و صلابت تأمین هنر و زیبایی ما باید هنرمند باشیم تا خودمان را خوب بسازیم؛ این کار اخلاق است. بنابراین علمی که حقیقت او به طب و معماری و زیبایی و هنر بر میگردد یک امر حقیقی است.
مطلب دیگر اینکه در بحث ها میگویند حکمت یا حکمت نظری است یا حکمت عملی بعد حکمت نظری را می آیند می گویند طبیعیات است و ریاضیات است و الهیات است و منطقیات است و امثال آن حکمت عملی را می گویند به اینکه تهذیب نفس است و تدبیر منزل است و سیاست کشورداری است و امثال آن. مقسم ما چیست؟ «الحكمة» است؛ «الحكمة اما نظرية و اما عملية» حکمت یک نحوه علم است. علم ذاتاً قابل قسمت است یا به لحاظ معلوم؛ این یک مطلب آیا تقسیم حکمت به حکمت نظری و حکمت عملی از سنخ مشترک لفظی است و از سنخ تردید است یا تقسیم؟ ما یک تقسیم داریم یک تردید تقسیم اگر هست یک مقسم مشترکی دارد؛ جامعی دارد تردید اگر باشد جامعی ندارد؛ مقسم مشترکی ندارد؛ یا آن است یا این. این تردید است که حکمت یا حکمت نظری است یا حکمت عملی یا تقسیم است؟ اگر تقسیم است یک مقسم مشترک دارد. آن مقسم مشترک که علم است از مقسم مشترک معلوم بر میخیزد چون علم تابع معلوم است. علم که حقیقتی جدای از معلوم ندارد علم چراغ است و معلوم را نشان میدهد.
اگر ما دو گونه معلوم نداشته باشیم دو گونه علم هم نداریم معلوم ما یا نظری است یا عملی، معلوم ما حقیقت هستی است. موجود حقیقی یا به بود و نبود بر میگردد یا به باید و نباید بر می گردد. اگر در فن اخلاق و فقه و حقوق و مانند آن گفته میشود علوم اعتباری است این ضلع نسبت به آن ضلع اعتباری است وگرنه نسبت به جامع امر حقیقی است در تقسیم ها که میگوییم که «الموجود إما ذهنی و اما خارجی»، این ذهنی در قبال خارجی ذهنی است و گرنه قسمی از اقسام حقیقت موجود است که موجود هستی عین خارجیت است. ما موجود حقیقی خارجی را تقسیم میکنیم به ذهنی و خارجی ذهن از مراتب خارج است در برابر عین ذهنی است وگرنه زیر مجموعه حقیقت هستی است الموجود الحقيقي الخارجی که موضوع فلسفه است «إما ذهني و إما خارجی؛ ما آن را داریم تقسیم میکنیم نه چیز دیگر را بالقوه» و «فعل» همین طور است و سایر تقسیمات هم همین طور است. الموجود الحقيقي اما حقيقى و اما اعتباری این موجود اعتباری قسمی از موجود حقیقی است چون قسمی از موجود حقیقی است سهمی از حقیقت دارد؛ منتها آن که در فلسفه بحث میشود این است. یک وقت است که اخلاق قراردادی است که از رسوبات قرارداد مردم است آن اعتباری به آن نیست. الآن شما مثلاً می بینید که در بسیاری از کشورها میگویند راننده ها باید از دست راست بروند و بعضی از کشورها می گویند که راننده ها باید از دست چپ بروند. اینها جزء قرارداد است. اگر اخلاق از این سنخ باشد که آنها می پندارند، بله واقعیتی ندارد؛ به قرارداد وابسته است؛ اما عدل و ظلم؛ حد اشیاء تعدی از حد اینها به حقیقت بر می گردد. این چنین نیست که ذات اقدس الهی عالم را رها کرده انسان را رها کرده پیوندشان را رها کرده، گفته باشد که هر طوری که میخواهید زندگی کنید زندگی کنید بلکه عالم را خلق کرده انسان را خلق کرده، پیوند این مثلث را هم خلق کرده، ﴿إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَر﴾[31] فرمود هر چیزی را که شما باید انجام بدهید هندسه ای دارد، قدری دارد؛ قدری دارد حسابی دارد کتابی دارد اگر این است اخلاق میشود جزء موجودات حقیقی و اعتباری بودن او در قیاس با این قسیم دیگر است و گرنه زیر پوشش آن مقسم حقیقی است؛ مثل اینکه ذهنی در قبال خارجی ذهنی است و گرنه نسبت به آن مقسم اصلی حقیقی است. اگر این شد کاملاً برهان پذیر است.
اخلاقی که مسبوق است به ملاکهای واقعی از یک سو ملحوق به بهشت و جهنم است از سوی دیگر برهان پذیر است. همین شیء خارجی است که به صورت بهشت و جهنم در می آید همین انسان ستمگر و ستمکار است که میشود هیزم جهنم در سوره مبارکه «جن» فرمود: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا﴾[32] از جای دیگر که هیزم نمی آوریم همینها هیزم جهنم هستند. «خطب» یعنی هیزم یعنی جای دیگر هیزم می آورند و آتش می گیراند و جهنم را مشتعل بکنند یا خود ظالم هیزم است. «قاسط» برای «قسط» است. «قسط» یعنی جور. «قسط» معادل عدل است یک تغایر مفهومی دارند؛ ولی معادل عدل است. «قسط» وقتی میخواهند اسم فاعل به کار ببرند میگویند «مقسط»؛ اما «قسط»، نظير قاسطين و مارقین و ناکثین یعنی ظلم و جور؛ فرمود: ﴿و أما الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾ اینها هیزم هستند. اگر ظلم یک امر اعتباری باشد که آدم را هیزم نمی کند؛ این برهان پذیر است؛ منتها مبادی دارد مقدمات دارد نتایج دارد باید مشخص بشود که این واقعا آنطور است؛ مثل طب. اگر طب به ما گفت که این شیء بعداً درجه حرارت را بالا میبرد تب انسان بالا می آید، بدن داغ می شود، این که اعتبار نیست؛ این حقیقت است؛ منتها طب روحانی میگوید وسیله سوخت و سوز آن ماده تی.ان.تی انفجاری هم از درون خودت در میآید؛ خودت خودت را گر میدهی یک عده میشوند ﴿وَقُودُ النَّار﴾[33] «وقود» یعنی «ما يوقد به النار». آن مواد تی ان تی یا چیزهای دیگری که به وسیله آن هیزمها را می گیرانند به آن هستند. یک عده می گویند «وقود». یک عده که رهبران ظلم هستند ﴿كداب آلِ فِرْعَوْنَ﴾[34] " اينها ﴿وَقُودُ النَّارِ﴾ هیزم هستند. اینها که ﴿وَقُودُ النَّار﴾ هستند خودشان خودشان را میگیرانند مشتعل میشوند، رو شعله اینها دیگران هم می سوزند عده ای که به دنبال اینها راه افتادند میشوند هیزم جهنم عده ای که خود ایشان هستند ائمه کفر هستند که دیگران را میسوزانند. این برهان پذیر نیست؟ این امر اعتباری است؟!
بنابراین حقیقت اخلاق از منظر دین به سه رشته علمی حکمت نظری بر می گردد؛ یعنی انسان خود را زنده می کند، سالم نگه میدارد از بیماری نجات میدهد بعد در صلابت و استحکام خود میکوشد؛ بعد در هنر و زیبایی خود میکوشد خیلی دلمان میخواهد که بهتر از یوسف بشویم. ممکن است از یوسف زیباتر محشور بشویم؛ این هیچ استبعادی ندارد. حالا ما نشدیم انبیای الهی میشوند؛ وجود مبارک اهل بیت (علیهم السلام) می شوند. اینها زیباتر از یوسف محشور میشوند. این را خود آدم باید بسازد. بنابراین چنین علمی که از سه حقیقت خبر می دهد نمی تواند اعتباری باشد.
مطلب دیگر اینکه آیا ما از بود و نبود» به «باید و نباید میرسیم؛ یعنی از حکمت نظری به حکمت عملی می رسیم؟ آیا میتوانیم از بحث های دانشی ارزشی در بیاوریم؟ آیا میتوانیم از هستی و نیستی»، «باید و نباید» استنتاج کنیم یا نه؟ این را مستحضرید که هر قیاسی برابر مقدمات خود نتیجه میدهد یک و از دو مقدمه ای که از بود و نبود» یعنی حکمت نظری تشکیل شده ممکن نیست که نتیجه باید و نباید بدهد، این دو؛ یعنی اگر گفتیم «الف»، «باء» است؛ «باء»، «جیم» است؛ از این دو تا «است»، «باید در نمی آید؛ هیچ ممکن نیست! چون نتیجه به هر حال هماهنگ با مقدمتین است. این حد وسط با دو تا «است وابسته است؛ باید و نباید از از آن در نمی آید.
اما اگر قیاسی داشتیم که یک مقدمه آن هست و نیست بود؛ بود و نبود بود؛ مقدمه دیگر آن «باید و نباید بود؛ نتیجه باید و نباید از آن در میآید میگوییم خدا ولی نعمت است»؛ «ولی نعمت را باید شناخت»؛ «خدا را باید شناخت» «خدا آفریدگار ما است و آفریدگار را باید پرستید»؛ «خدا را باید پرستید». «ظلم برای جان انسان فرد و جامعه زیان بار است؛ از هر زیان باری باید پرهیز کرد»؛ «از ظلم باید پرهیز کرد. قیاسی که یک مقدمه آن بود و نبود است و یک مقدمه آن باید و نباید، نتیجه «باید و نباید» می دهد، وگرنه ما نه از کسی شنیدیم و نه در کتابی خواندیم نه کسی این حرف را زده که از دو تا «باید» یک «بود» در میآید یا از دو تا «بود» یک «باید در می آید؛ از دو تا دانش یک ارزش در می آید یا از دو تا ارزش یک دانش در می آید؛ این را که احدی نگفته است بنابراین چون حکمت عملی زیر پوشش حکمت نظری است اصل پیدایش این علم بر اساس تقسیم موجود حقیقی است که «الموجود الحقيقي اما حقيقی و اما اعتباری» مثل اینکه میگوییم که «الموجود الخارجى إما ذهني و إما خارجى بنابراین تمام مبادی حکمت عملی و حکمت نظری را باید تأمین کند.
سه تا مطلب است که دو مطلب آن را تبیین کردند - متأسفانه - یکی از آن را روشن نکرده اند. یکی اینکه همه فرمودند که حکمت یا نظری است یا عملی در غالب کتابهای حکمای پیشین این تقسیم آمد، این یک؛ دوم اینکه علم یا حقیقی است یا اعتباری؛ این در فرمایشات مرحوم شيخ مشايخ ما مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی (رضوان الله علیه[35] بعد در فرمایشات سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی در مقاله ادراکات اعتباری در بدایه و نهایه[36] به عنوان علم حقیقی و اعتباری این فرمایشات آمده که ما علم اعتباری داریم، علم حقیقی داریم این دو؛ اما منشأ این حرفها تقسیم «الموجود است به الی الحقیقی و الاعتباری» در هیچ جا نیست. یکی از بحث های تقسیمی فلسفه این است که موجود یا حقیقی است یا اعتباری موجود اعتباری را به حکمت عملی می دهند، موجود حقیقی را حکمت نظری میگیرند این موجود حقیقی حقیقی است آن موجود اعتباری هم حقیقی است زیرا هر دو زیر مجموعه الموجود الحقیقی هستند؛ منتها این اولین قدم را طی نکرده آمده اند گفتند به اینکه «الحكمة اما نظرية و اما عملیه درست است که «الحكمة اما نظرية و اما عملية»؛ اما حکمت علم است؛ علم را به وسیله معلوم تقسیم میکنند شما اول معلومی بده تقسیم بشود به نظری و عملی بعد علم را تقسیم بکنید. اگر الموجود إما حقیقی و إما اعتباری فصل اول شد و به تبع این فصل اول فصل دوم پدید آمد که الحكمة إما نظرية و إما عملی» آنگاه معلوم میشود که حکمت عملی حقیقت است و برهان پذیر است منتها همه قضایای حکمت عملی باید به حسن عدل و قبح ظلم برگردد امیدواریم خدای سبحان همه ما را به اخلاق الهی متخلق بکند تا ـ ان شاء الله - در دنیا و آخرت با خاندان عصمت و طهارت محشور باشیم!
پروردگارا امر فرج ولی خود را تسریع بفرما!
نظام ما، رهبر ما مراجع ما دولت و ملت و مملکت ما را در سایه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملت مخصوصاً در بخش اقتصاد مسکن ازدواج جوانها، به بهترین وجه حل بفرما!
حاجیان و معتمران و زائران حرمین شریفین را سالماً»، «مقضى المرام»، با حج مقبول، با عمره مقبول، با زیارت مقبول با ادعیه مستجاب به اوطانشان برگردان
امنیت مناطق مسلمان نشین مخصوصاً ،ایران ،افغانستان ،پاکستان ،لبنان ،سوریه ،فلسطین، غزه، عراق، شيعيان يمن همه را در سایه امام زمان حفظ بفرما!
ارواح مؤمنان عالم مراجع ماضين امام راحل شهدای انقلاب و جنگ همه را در سایه رحمت بی انتهایت با انبیا محشور بفرما!
پایان امور همه را به خیر و سعادت ختم بفرما!
غفر الله لنا ولكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»