88/08/21
بسم الله الرحمن الرحیم
اخلاق به مثابه هنر و معماری جان/ماهیت برهانی اخلاق و یقین منطقی /اخلاق اسلامی
موضوع: اخلاق اسلامی/ماهیت برهانی اخلاق و یقین منطقی / اخلاق به مثابه هنر و معماری جان
مقدم شما بزرگواران، حوزوی ها و دانشگاهیها و برادران عزیز سپاهی مخصوصاً دانش آموزان وابسته به اقامه نماز همه را گرامی میداریم از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم به همه ما توفیق ادراک صحیح معارف و عمل صالح را مرحمت کند.
بحث در علم اخلاق بود که آیا اخلاق یک فن برهانی است یا نه؛ مبادی آن چیست مواد حقوقی آن چیست مواد اخلاقی آن چیست و منابع اصلی که مبانی اخلاق از آنها استفاده میشود چیست؟ اهمیت مسئله اخلاق هم برای این است که اگر کسی - خدای ناکرده - متخلق به اخلاق الهی نبود در هر درجه ای که باشد احتمال خطر هست. قرآن کریم نمونه های فراوانی ذکر میکند از کسانی که متخلق نبودند و یک سلسله سرمایه های علمی یا غیر علمی داشتند و به هلاکت ابد رسیدند؛ نظیر سامری نظیر بلعم باعور سامری یک آدم کوچکی نبود؛ اینکه گفت ﴿که قَبَضْتُ قَبْضَةٌ مِنْ أَثَرِ الرَّسُول﴾[1] من دیدم چیزی را که دیگران نمی دیدند کم کم بساط گوساله پرستی را راه اندازی کرد. بلعم باعور هم آدم کمی نبود خدای سبحان فرمود: ﴿وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا﴾[2] خدای سبحان به افرادی پستهای کلیدی مثل نبوت و امامت میدهد که از عمق جانشان باخبر باشد که اینها به هیچ وجه نه بیراهه می روند نه راه کسی را میبندند؛ اما به افراد دیگر به عنوان آزمایش نعمتی میدهد بعد معلوم می شود اینها شایسته آن کار نبودند برادران یوسف (سلام الله علیه فرزندان پیغمبر هستند، پیغمبر زاده هستند اما دست به کشتن برادرشان میزنند؛ منتها حالا خدای سبحان او را حفظ کرده در همه این موارد سخن از تسویل نفس است که ﴿سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ﴾[3] [4] یا ﴿سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي﴾[5] که سامری گفته که نمونه های این قبلاً گذشت این سه چهار نمونه را عرض کردیم برای عزیزانی که نوسال هستند و در این بحث ها شرکت میکنند عنایت کنند که اگر کسی - خدای ناکرده - متخلق نبود در هر مرحله ای باشد به استثناء معصومین در معرض افت و آفت است. اما بحثهای فنی تقریباً بهره اینها نمیشود اینها بهره ای از این مسائل فنی نمی رنند.
حالا وارد اصل مسئله فنی میشویم که آیا اخلاق برهان پذیر است یا نه؟ اگر علمی برهان پذیر نباشد علم نیست و چون اخلاق از باید و نباید سامان میپذیرد نه از بود و نبود و اینها امور اعتباری هستند برهان هم یا ذاتی باب ایسا غوجی است یا ذاتی باب برهان است؛ حالا ذاتی باب ایسا غوجی برهان پذیر نیست به هر حال ذاتی باب برهان باید باشد محمول باید از لوازم ذات موضوع باشد طبیعی باشد تکوینی باشد و مانند آن؛ در فقه و اخلاق و حقوق و مانند آن برهان راه ندارد این نقد بعضیها لكن حق در این است که اخلاق الهی و اسلامی برهان پذیر است. یک نکته درباره اصل برهان بحث کنیم که برهان چیست؟ یک نکته هم درباره اینکه فن اخلاق برهان پذیر است.
برهان آن است که مفید یقین باشد و از یقینیات تشکیل بشود نه از بدیهیات و نه از ضروریات. عنصر محوری برهان یقین معرفت شناسی است نه یقین روانشناسی هر جا یقین معرفت شناسی باشد جای برهان است و اگر گفتند مقدمات برهان باید ضروری باشد بدیهی باشد اولی باشد اولی بودن ضروری بودن بدیهی بودن دخیل نیست چون اینها مفید یقین هستند از اینها استفاده میکنند حالا اگر چیزی مفید یقین منطقی بود ولی بدیهی نبود، ضروری نبود، اولی نبود این میشود برهان مرحوم صدرالمتالهین میگوید قول معصوم (عليه السلام) حد وسط برهان قرار می گیرد برای اینکه مفید یقین است. [6] اگر کسی خدمت معصوم (سلام الله علیه نشسته باشد و دیگری در مجلس نباشد که سخن از تقیه و احتمال تقیه باشد و از خود مستمع هم وجود مبارک حضرت تقیه نکرده باشد فرمایش معصوم یقین آور است دیگر حد وسط نیست میتوان گفت این را امام صادق فرمود یک؛ و هر چه امام صادق فرمود حق لاریب فیه این دو این هم حق لاريب فيه مثل اینکه بگوییم این دو دو تا چهارتا هست هر چهار تایی هم زوج است این هم زوج است. ما باید یقین منطقی پیدا کنیم که یقین منطقی پیدا میکنیم. گرچه آن بیان نورانی وجود مبارک امام صادق که مثلاً درباره توحید است یا وحی و نبوت است، یا برزخ است برای ما جزء عمیق ترین و پیچیده ترین مسائل است ولی ما به این یقین منطقی داریم برای اینکه پشتوانه این فرمایش امام یک قیاس دیگر است که این امام صادق (سلام الله علیه معصوم است یک معصوم از جهل و سهو و نسیان مصون است این دو؛ پس وجود مبارک امام صادق از جهل و سهو و نسیان مصون است و هر کس از جهل و نسیان مصون بود «قوله حق» است لاریب فیه پس وجود مبارک امام صادق قولش حق است «لاریب فیه»؛ این برهان منطقی است این برهان منطقی پشتوانه آن قیاس است. بنابراین اگر گفته میشود ما نیاز به برهان داریم و مبادی برهان و مقدمات برهان باید بدیهی باشد ضروری باشد اولی باشد؛ نه برای اینکه این ضروری است یا بدیهی است یا اولی؛ بلکه برای اینکه مفید یقین است. حالا اگر ما یقین را از جای دیگر پیدا کردیم نقصی نیست این می شود برهان این مطلب اول
مطلب دوم که از این دقیق تر است از نظر عمل و نه از نظر علم این است که بسیاری از موارد انسان یقین روانی دارد نه یقین منطقی این یقین روان شناختی او از یقین معرفت شناسی او چون جدا نشده می گوید من یقین دارم؛ این برای خود او حجت است وقتی نتواند به یک پایگاه علمی منتهی کند این میشود همان یقین روانی یقین روانی را در اصول مقداری بحث کردند اینکه در بحث قطع گفتند «قطع قطاع»[7] حجت نیست همین است؛ منتها آن روزها این اصطلاح رواج نداشت که ما یقین منطقی داریم، یقین روانی داریم کسی یقین پیدا میکند این «قطع قطاع» برای خود او حجت است و حجت شارع مقدس نیست که مثلاً دیگران طبق او باید عمل بکنند این همان قطع روانی است؛ منتها اصول از بسیاری از جهات ناقص است که باید متحول بشود یکی هم همین است. مرحوم شیخ انصاری و سایر بزرگان (رضوان الله علیهم از اول آمدند گفتند وضع مکلف وقتی به تکلیف توجه کند یا قطع دارد، یا شک، یا ظن؛[8] اما درست این را به پایان نرساندند. باید بگویند قطع یا روان شناختی است یا منطقی، شک یا روان شناختی است یا منطقی ظن یا روان شناختی است یا منطقی هر سه را باید بحث بکنند و حال اینکه اصلاً بحث نیست و این شک روان شناختی در مجتهدان پیدا میشود نه در مقلدان؛ اینها آمدند فرمودند اگر کسی شک کرد در تکلیف جایش برائت است، شک در مکلف به دارد جایش احتیاط است. حالا همان طوری که قطع را فرمودید دو قسم است: ما یک قطع برهانی داریم یک قطع قطاع، شک هم دو قسم است یک شک برهانی داریم یک «شک شکاک»، ظن هم دو قسمت یک ظن برهانی داریم یک ظن ظنان شک شکاک یا کثیر الشک» در اصول برای مجتهد است. مجتهد اگر در شبهات حکمیه زیاد شک میکند تا دو تا روایتی متعارض شدند فوراً شک میکند تا روایتی نزد او مجمل بود فوراً در تکلیف شک میکند شک شکاک در فقه وظیفه مکلف است مثل کسی که در نماز زیاد شک میکند این شک در مسئله فقهی و فرعی است که در رساله ها حکم آن معلوم شده است؛ اما شک شکاک در اجتهاد را اصول باید تعیین کند. اگر مجتهدی در تشخیص حکم به عنوان شبهه حکمیه زیاد شک میکند زود هم شک میکند او نباید برائت جاری کند آن شک مستقر منطقی که این مجتهد میگوید این روایت ظاهرش این است آن روایت ظاهرش این است سند را بررسی کردم متن را بررسی کردم صدور را بررسی کردم، جهت صدور را بررسی کردم دلالت را بررسی کردم شواهدی را دیدم آرایی را دیدم اقوال را دیدم به جایی نرسیدم اینجا شک مستقر شد میشود شبهه حکمیه اما کسی فوراً پشت سر هم مکرر شک بکند مکرر شک بکند می شود «كثير الشك» مثل شکاک در مسئله اصولی این غیر از شکاک در مسئله فقهی است؛ این در اصول باید مشخص بشود که اگر گفته شد با شک در تکلیف برائت جاری میشود برای شک شکاک نیست.
مسئله دیگر درباره ظن است حالا اگر کسی در مسئله اصولی نظیر مرحوم میرزای قمی قائل به انسداد شد و مطلق ظن را حجت دانست و گفت ظن حجت است. ظن ظنان روانی که حجت نیست فوراً ظن پیدا میکند مظنه پیدا میکند اینکه حجت نیست بنابراین نقص اصیل اصول این است که یک فصل مربوط به قطع منطقی است، یک فصل مربوط به قطع روانی یک فصل مربوط به شک منطقی است یک فصل مربوط به شک روانی است، یک فصل مربوط به ظن منطقی است یک فصل مربوط به ظن روانی است که همه اینها جایش خالی است فقط «قطع قطاع» مطرح شد.
مطلب دیگر اینکه اگر کسی خواست یقین پیدا کند باید برهان اقامه کند یا مع الواسطه» یا «بلاواسطه» باید به يقينیات ختم بشود. اگر راز نیاز به برهان یقینی بودن آن است نه بدیهی بودن آن اخلاق کاملاً برهانی است. مطلب دیگر این است که در بحث های قبلی ما به این نتیجه رسیدیم که تنها سفره ای که همه میهمان آن هستند اصل تناقض است نه اجتماع ضدین اجتماع مثلین مانند آن؛ اجتماع مثلين محال است اما بدیهی است نه اولی، اجتماع ضدین محال است اما بدیهی است نه اولی فرق بدیهی و اولی هم قبلاً گذشت؛ بدیهی آن است که دلیل دارد ولی نیازی به دلیل ندارد اولی آن است که دلیل بردار نیست آن سفره ای که برای همه پهن شده قضیه امتناع تناقض است و جمع نقیضین است و رفع نقیضین است که از نظر معرفتی غنی است نه مستغنی دلیل بردار نیست نه اینکه بی نیاز از دلیل است، مستغنی نیست و غنی است این سفره برای همه پهن شده روی این سفره همه علوم مبادی خودشان را می گذارند. ما در اخلاق در فقه در حقوق در رشته های دیگر چه رسد به مسائل طبیعی و ریاضیات با همه توان و قدرتی که دارند مهمان فلسفه هستند؛ یعنی ما در ریاضی اصلی نداریم که سفره همه باشد. ما اجتماع ضدین و مانند آن هم که داریم مسئله ریاضی نیست مسئله غیر ریاضی است. همه علوم در این سفره مبادی خودشان را پهن میکنند. اخلاق مسائل نظری و پیچیده خود را منتهی میکند به حُسن عدل و قبح ظلم مطالب نظری و پیچیده فن اخلاق باید منتهی بشود به اینکه چه حسن است و چه قبیح باید به عدل و ظلم منتهی بشود. عدل و ظلم هم مفهومش معلوم است عدل یعنی وضع كل شيء في موضعه. [9] ظلم هم تعدی هر چیز از جای خودش است. اما اول بحث این است که جای اشیاء کجاست؟ مفهوم عدل بدیهی است مصداقه من اعرف الاشياء» نظير وجود، «و كنهه في غاية الخفاء»؛[10] از اینجا نیاز به شریعت روشن میشود «العدل» ما هو؟ معنایش همه ما می فهمیم که عدل وضع هر چیزی در جای خودش است؛ اما اشیاء جایشان کجاست اشخاص جایشان کجاست؟ آن که اشیاء را آفرید باید جایشان را مشخص کند آن که اشخاص را آفرید باید جایشان را مشخص کند؛ آن یا قرآن است یا عترت اگر قرآن یا عترت فرمودند که زن جایش این است مرد جایش این است این انگور همه بهره هایش جایز است مگر میشدن آن فلان کار همه بهره هایش جایز شده مگر خمار پختن آن اینها جای اشیا مشخص میشود جای افعال مشخص میشود جای اشخاص مشخص میشود جای منصبها مشخص میشود آن وقت تعدی از اینها میشود ظلم استقرار در اینها میشود عدل پس همه این مبادی نظری به عدل و ظلم بر میگردد عدل و ظلم هم جایش مشخص است کجایش برهان پذیر نبود؟!
آنها که اخلاق را از رسوم و رسوب و عادات و آداب و فرهنگ بومی میگیرند چون دست پخت خودشان است، اینها علم نیست اینکه اخلاق نیست کسی از سوسک بدش می آید کسی از سوسک خوشش می آید، کسی پروانه بدش می آید یکی تمام پروانه های مرده و غیر مرده را با هم جمع میکند اینها جزء سلیقه های شخصی است اینها که علم نیست کسی از سوسک میترسد کسی از سوسک نمی ترسد اینکه علم نیست اینها به آن امور روانی بر می گردد نه منطقی اگر مبادی اخلاق از این آداب و رسوم گرفته بشود معلوم است علم نیست، معلوم است قراردادی است، معلوم است جاودانه نیست؛ اما اگر به نظام هستی برگردد به هویت بشر برگردد به پیوند ناگسستنی انسان و جهان برگردد می شود علم.
بنابراین اولین مطلب این است که «برهان» ما هو؟»؛ دوم اینکه قول معصوم میتواند حد وسط قرار بگیرد؛ سوم اینکه هیچ علمی سفره جهانی پهن نمیکند مگر فلسفه چهارم این است که همه علوم مسائل پیچیده شان را به مبادی بدیهی خودشان باید ختم بکنند مهمان این سفره هستند؛ پنجم این است که تمام مسائل پیچیده اخلاق باید به ظلم و عدل برگردد. ظلم و عدل حسن و قبح شان ذاتی است «العدل حسن ذاتاً، الظلم قبيح ذاتاً»، تخصیص پذیر هم نیست؛ اما صدق و کذب این چنین نیست که صدق ذاتاً خوب باشد صدق اقتضای خوبی در آن است نه علیت تامه؛ لذا گاهی همین صدق ضرر دارد حرف راست مفسده انگیز میشود حرام؛ همان کذب گاهی مصلحت دارد دروغ مصلحت آمیز میشود واجب یا حلال اینها اقتضای محمول را دارند نه علیت تامه میشود گفت صدق خوب است الا در فلان جا این را باید متخلق به اخلاق الهی عالم به فن اخلاق تشخیص بدهد.
مطلب بعدی آن است که اینکه بزرگان گفتند اخلاق استاد میخواهد سرش این است؛ ما یک فن اخلاق داریم درس اخلاق داریم این درس اخلاق هیچ مریضی را درمان نمیکند؛ مثل اینکه آدم میرود سر کلاس طب، درس طب می خواند. درس طبیب کلاس طب دانشکده طب هیچ مریضی را معالجه نمیکند اینها کلیاتی را می گویند. اما این شخصی که به فلان بیماری مبتلا شد زیر پوشش کدام کلی است کدام کلی بر او منطبق است این را یک طبیب حاذق باید تشخیص بدهد. این است که معلم اخلاق میخواهد استاد اخلاق میخواهد که این شخص را بشناسد روانشناس خوبی باشد روانکاو خوبی باشد او و همسایه های او او و اعضای منزل او او و سوابق کارهای او او به خصوصیات درونی او آشنا باشد بگوید این روش برای تو بد است این کار برای تو بد است این سمت برای تو بد است فلان سمت خوب است. این قصه معروف که ابن سیرین معبر رویا بود و گفتند به اینکه برکتی نصیب او شد که در تعبیر رویا موفق بود؛ یک نفر آمد گفت من خواب دیدم که دارم اذان میگویم گفتند که مثلاً مکه نصیب تو می شود دیگری آمد و گفته من اذان را خواب دیدم گفتند تو را به اتهام سرقت میگیرند. از ابن سیرین سؤال کردند که خواب یکی بود یکی آمده گفته من اذان خواب میبینم تو گفتی مکه نصیبت می شود، یکی آمده گفته من اذان خواب دیدم تو میگویی به اتهام سرقت دستگیر میشوی سرش چیست؟ فرمود آن یکی خصوصیاتش با و ﴿وَأَذِّن فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ﴾[11] آشنا بود این یکی خصوصیاتش با ﴿أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ﴾[12] هماهنگ بود این را به زندان میبرند او مکه میرود و همین طور هم شد. این یک خصوصیات درونی اشخاص میخواهد ما تعبیر خواب خودمان را نمیدانیم تعبیر بکنیم یعنی چه؟ یعنی آنچه را ما در عالم رویا دیدیم و با همان وضع بیدار شدیم و یاد ماست کسی باید از این عبور بکند عبور بکند عبور بکند به آن صورت اصلی برسد، صورت اصلی حق است اگر جزء اضغاث و احلام نباشد. این قدر ما پریشان زندگی میکنیم پریشان گویی میکنیم که خواب ما هم مثل بیداری ما پریشان است از شاخه ای به شاخه ای از شاخه ای به شاخه ای به اندک مناسبتی «الكلام يجر الکلام» چیزی را که دیدیم به صور دیگر منتقل میشویم تا به این پانزدهمین یا شانزدهمین صورت میرسیم این یاد ماست بیدار میشویم اینکه دست ماست این است تا کسی از این عبور بکند چون معبر آن است که عبور بکند از همه این صور و به آن صورت اصلی برسد این وسطها میماند این میشود اضغاث و احلام. کمتر کسی بتواند عبور بکند از صورت نقد به آن صورت اصلی اگر ابن سیرین یاد دیگری نصیبش شده جزء مواهب الهی است از پیچیده ترین کار مسئله خوابیدن ماست که ما میخوابیم این روح را به چه کسی میدهیم بعد بر میگردانیم چه کسی بر می گرداند برای ما ما در این مسائل ساده و ابتدایی که هر روز و هر شب مبتلا هستیم مشکل جدی داریم.
به هر تقدیر اگر کسی اخلاقیاتش را از آداب و رسوم بگیرد بر آن برهانی نیست؛ اما اگر اخلاقیاتش را از خالق هستی بگیرد برهانی است؛ برای اینکه همه چیز که برای روح ما خوب نیست همه چیز هم که بد نیست.
مطلب دیگر اینکه قبلاً اشاره شده بود که اخلاق نموداری از طب در آن است نموداری از معماری در آن است نموداری از هنر در آن است؛ برای اینکه قرآن کریم که نوآوری دارد این مطالب را به ما ارائه کرده است. در قرآن كريم طبق بیان نورانی وجود مبارک ابراهیم خلیل (سلام الله علیه که وقتی کعبه را ساخت به خدا عرض کرد این ساخت کعبه و قبله و مطاف و اینها گوشه ای از کار مسلمان هاست یک نبی میخواهد که مردم را به این معارف آشنا کند وگرنه بود کعبه بود قبله بود ،مطاف بود مزار مشکل را حل نمی کند ﴿رَبَّنَا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ﴾ رسولی که ﴿يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَة﴾[13] . ﴿يُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾[14] ، این چند جای قرآن به تعبیرات گوناگون آمده و آن این است که قرآن یک سلسله مطالب نو دارد که بشر نه میداند و نه میتواند یاد بگیرد. تعبیر ﴿وَ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾ نیست، تعبير ﴿وَ يُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾ هست: ﴿مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُون﴾ این «کانی منفی میفرماید شما آن نیستید که یاد بگیرید این را به بشر خطاب میکند دیگر چیزهایی را وحی به بشر یاد میدهد که بشر نه تنها نمیداند توان یاد گرفتنش هم نیست یکی از آن چیزها که به بشر یاد میدهد و می فرماید شما نه میدانید و نه میتوانید یاد بگیرید این است که مرحله جماد را که پشت سر گذاشتید مرحله نبات را که پشت سر گذاشتید مرحله حیوان را که پشت سر گذاشتید اینجا توقف نکنید یک حیات چهارمی هم است به نام حیات انسانی که این غیر از حیات حیوانی است. الآن بشر با اینکه خود را جزء پیشرفته ترین نسلها میداند قسمت مهم درمان انسان را از آزمایشگاه موش به یاد می آورد برای اینها بیطاری و طب خیلی فرق ندارد برای اینها انسان حیوانی است که حرف میزند آنچه در آزمایشگاه موش است همان را به عنوان درمان درباره طب مطرح میکنند. اگر یک فرق جوهری بین بیطاری و طب بود بین طبیب و بیطار بود، می فهمیدند انسان را از راه دیگر باید معالجه کرد؛ اینها خیال میکنند انسان همان حیوان ناطق است حیوانی است حرف میزند جانوری است که حرف میزند قرآن میفرماید این حیات ظاهری که دارید یک حیات جدیدی من آوردم یک آب زندگانی هم من آوردم که شما را زنده میکند. آن حیات در برابرش یک مرگ هست، یک؛ آن حیات یک سلامت و مرض دارد دو؛ آن حیات یک اعضا و جوارح دارد و یک فلجی دارد، سه؛ آن حیات یک دارو و درمان و شفا دارد چهار آن حیات یک پاداش و کیفری هم دارد پنج و شش فرمود یک عده زنده هستند یک عده مرده هستند؛ زنده را سوره مبارکه «یس» بود گذشت سوره مبارکه «انفال هم بود گذشت که فرمود: ﴿اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُم﴾[15] معلوم میشود غیر از این حیاتی که ما داریم حیات دیگری هم در درون ماست ما باید طبیبانه در حفظ آن حیات بکوشیم معمارانه آن «حی» را نه حیات را تنظیم بکنیم هنرمندانه او را زیبا بکنیم دل همه ما میخواهد در قیامت با جمال زیبا محشور بشویم در دعاهای ما این است در وضو ما هنگام شستن صورت میگوییم: «اللَّهُمَّ بَيِّضٌ وَجْهَى يَوْمَ تَسْوَدُّ فِيهِ الْوُجُوهُ وَلَا تُسَوِّدُ وَجْهِي يَوْمَ تَبْيَضُ فِيهِ الْوُجُوه[16] این دستور ماست در هر وضویی هنگام شستن صورت این دعا را میخوانیم؛ چه کسی باید ما را زیبا کند هیچ کس دلش نمیخواهد در قیامت زشت بشود در دنیا این اختلاف السن و الون آیات الهی است علامت فخر هم نیست؛ حالا کسی در منطقه استوایی است سیاه چهره است دیگری در منطقه دیگر این چنین نیست که حالا صهيب رومی افضل باشد نسبت به بلال حبشی فرمود ﴿وَاخْتِلافُ الْسِنَتِكُمْ وَ الْوَانكُمْ﴾[17] این آیات الهی است؛ اما در قیامت که انسان از منطقه استوایی نیامده انسان کلاً از خاک بر میخیزد؛ حالا چرا یک عده سیاه یک عده سفید؛ آن ننگ است آن را خود ما باید بسازیم ما خیلی دلمان میخواهد زیبا باشیم باید هنرمندانه خودمان را اینجا بسازیم؛ این به دست ماست هم حیات ما هم سلامت ما هم زیبایی ما به دست ماست. بعضیها خودشان را بد می سازند بعضیها خودشان را خوب میسازند؛ اخلاق یعنی این که ما حیات پیدا کنیم یک؛ حیات را سالم نگه بداریم، دو زیبا و خوش چهره بشویم؛ سه که همه ما را میبینند صورت بر نگردانند یک عده به هر حال لذت ببرند؛ اخلاق یعنی این ما تا هنر ندانیم که فن علمی است تا معماری ندانیم که علمی و برهانی است تا طبابت ندانیم که علمی و برهانی است اخلاق نخواهیم داشت اخلاق ما را این طوری می سازد.
مطلب دیگر اینکه حتی فن ،اخلاق حتى درس اخلاق اینها علوم است اینها دانش است. دانش را عقد می گویند برای اینکه بین موضوع و محمول گره میخورد که تسمی القضية عقداً این نیمی از کمال است این کمال نیست. تمام کمال یا متمم کمال این است که این گره ای که بین موضوع و محمول خورد که تسمى القضية عقداً» عصاره این قضیه به جان ما گره بخورد که تسمی عقیده و یک گره دیگری باید بزنیم عقیده گره زدن جان است با این علم، می شود ایمان می شود تدین میشود پذیرش میشود باور مشکل ما را عقیده حل میکند نه عقد؛ علم حل نمی کند ایمان حل میکند علم وسیله است برای اینکه ما گره بزنیم بعضی ها کم گره میزنند ضعیف گره میزنند بعضی ها با «عروه وثقى» مأنوس هستند با گره ناگسستنی گره میخورد ﴿ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَهَا﴾[18] . يكى از امثال معروف عرب این است كه يداك أوكتا و فُوكَ نَفَخ[19] ؛ این یکی از امثال معروف عرب است. آن روزها که می خواستند از یک طرف شطء به طرف دیگر آن برسند از ساحلی به ساحل دیگری عبور کنند بلم و تراده و لنج و اینها نبود؛[20] این انسانهای اولی این مشک را پر باد میکردند دهنه اش را محکم میبستند به کمک این مشک پر باد دهان بسته از این ساحل به آن ساحل می رفتند؛ مثل اینکه با این لاستیکها حالا از جایی به جایی می روند. کسی که مستعجل بود شتابان حرکت کرد کم دمید و محکم نیست؛ وسط نهر این دهنه مشک باز شد و بادش رفت و او داشت غرق میشد از ساحل نشینان کمک خواست آنها گفتند: یداک اوکتا و فوک نفخ»؛ یعنی دهن تو دمید و دستان تو بست؛ میخواستی بیشتر بدمی محکم تر گره بزنی این شده مثل خیلی ها بر اساس «یداک اوکتا و فوک نفخ این جانشان را به یک امور شل گره زدند با گره شل زود باز میشود بعضی ها با «عروه وثقایی» که ﴿لا انفِصَامَ لَهَا﴾[21] گره زدند این کسانی هستند که «لَا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِف»[22] . همه بیانات و بیانات همه ائمه (عليهم السلام) نور است؛ اما این بیان نورانی سالار شهیدان سالار حرف هاست. آن مطالب عمیق علمی را در اینجا ما نمی یابیم، اما آنچه محل ابتلاء ماست این را مییابیم. در آن بیان نورانی حضرت سید الشهداء (سلام الله عليه) فرمود: «إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى الْسِنَتِهِمْ»؛ اکثری مردم گرفتار دنیا هستند. دین لعق است، یک؛ لعوق است، دو. قبلاً آنها که در کودکی شصت هفتاد سال قبل یادشان است چیزی بود به نام مصطکی که مختصری شیرین بود بعد این را می مکیدند شیرینی آن که رد میشد این را می انداختند دور؛ امروزه به صورت آدامس است با آدامس چه میکنند آدامس لعوق است لعق یعنی «ما يلعق به الانسان وجود مبارک سیدالشهداء فرمود بعضی مسلمان آدامسی هستند، در دهان می چرخانند مادامی که مزه میکند می چرخانند يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَادِسُهُمْ فَإِذَا مُحْصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الديائون»؛ روز آزمون و روزی که خطر است تف میکنند می اندازند دور. این بیان نور نیست؟! فرمود یک عده دینداری شان آدامسی است من با این مردم کوفه چه کار بکنم شما میگویید دفاع نکن برو جای دیگر به جای دیگر بروم همین است به دعوت اینها آمدم «إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى الْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحْصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُون»[23] ؛ این نداشتن اخلاق است.
اخلاق این است که آدم هنرمندانه بین جان خود و این یاد گرفته های قرآن و عترت گره بزند گره ای که ﴿لا انفِصَامَ لَهَا﴾ این عقیده است و گرنه هر چه درس بخواند عقد دارد نه عقیده آن رابطه موضوع و محمول را که گره محمول به موضوع است محمول را نجات داده نه حامل را نه شخص را اگر انسان با علم خود گره بخورد بله می شود مؤمن در امان است در حصن است و مانند آن.
فتحصل که در حقیقت اخلاق طب روحانی هست معماری هست چون ما میخواهیم بسازیم ساختمان مصالح می خواهد، ابزار میخواهد که محکم کاری بکنیم و هنر میخواهد که زیبا بکنیم؛ این بنا را محکم کاری تأمین کرده و زیبایی آن منبت کاریها و زیبایها به عهده هنر است آن استحکام پی و پیوند به عهده معمار و مهندس، نه به عهده آن هنرمند در اخلاق این چنین است. حالا اصل اخلاق شده برهانی یقینش هم یقین منطقی است نه روانشناسی؛ حرف معصوم حجت است یقین بردار است و تمام مسائل هم به عدل و ظلم بر میگردد، عدل را هم باید خدا که عالم را آفرید انسان را آفرید قرار بدهد و مانند آن و اگر اینها حاصل شد انسان می تواند بحث اخلاقی را در حد دانشکده علم طب یاد بگیرد دیگر متخلق نمیشود گاهی خودش بیمار میشود محتاج به طبیب است. آن قدر اسرار در درون آدم است که چه چیزی بیماری است و چه چیز بیماری نیست، داء قلوب این است داء فلان باصره این است و قرآن کریم آمده که حرف جدید یاد داده فرمود بعضی ها زنده هستند، بعضی ها مرده، بعضی ها فلج هستند بعضیها دست دارند شما میبینید وجود مبارک ابراهیم را اسحاق را یعقوب را اینها از بزرگترین انبیا الهی هستند مخصوصاً ابراهیم که انبیای اولوا العزم است؛ بهترین تعریفی که خدا درباره حضرت ابراهیم میکند می گوید ابراهیم دست دارد اسماعیل چشم دارد اسحاق دست دارد یعقوب چشم دارد این شده تعریف. فرمود ﴿و اذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصَار﴾[24] این کدام دست و چشم را میگوید؛ این دست را می گوید که همه دارند آن دستی که تبر بگیرد بت را بشکند آن را میخواهد ابراهیم که می گوید درباره ابراهیم فرمود ﴿وكذلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[25] باطن عالم را میبیند چشم دارد؛ طرف اثبات قضیه این است که فرمود اینها دست دارند اینها چشم دارند؛ طرف سلب قضیه هم فرمود که ﴿ولا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور﴾[26] آنها چشم ندارند؛ معلوم میشود ما غیر از این سه قسم حیات نباتی و گیاهی و حیوانی، حیوانی، یک حیات چهار می داریم که ره آورد دین است حرف تازه برای ما دارد انسان را زنده میکند؛ انسان زنده چشم دارد دست دارد پا دارد گوش دارد این حیات چهارم است. در سوره حشر» فرمود یک عده کور هستند ﴿ولا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور﴾ در موارد دیگر فرمود اینهایی که بیراهه رفتند ﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ﴾[27] این معلوم میشود در بخش چهارم هست؛ دیگر ما منتظر آزمایشگاه موش نباید نباید باشیم که ببینیم آنجا چه جواب میگوید و آنجا چه طوری انسان را معالجه میکند و مانند آن. این مرحله چهارم فرمودند در الکل شفا نیست در شراب شفا نیست در حرام شفا نیست حالا از طبیبی سؤال بکن که این مالی که من خریدم پولش را ندادم غصبی است میگوید برای من فرقی نمیکند اما در بخش چهارم از متخلق می گوید شما با مال حرام میخواهید شفا پیدا کنید که این نیست؛ این را که طب تشخیص نمی دهد، می گوید به هر حال این سیب سیب است دیگر این گوشت گوشت است چه حلال چه حرام چه پولش را بدهی چه پولش را ندهی. اما وقتی وجود مبارک امام صادق می فرماید: «كَسْبُ الْحَرَامِ يَبِينُ فِي يبينُ فِي الذرية»[28] ؛ تا ذریه اثر میکند این مربوط مربوط به حیات چهارم است. قرآن فرمود ما حرفهای نو داریم این حرفهای نو را یک عده باور ندارند، یک عده درک نمیکنند، یک عده مسخره میکنند؛ ﴿يَسْتَهْزِون﴾؛ ما میگوییم انسان یک حیات دیگر دارد، ابراهیم دست دارد دیگران دست ندارند این را شما به دیگران بگوید نمی پذیرند ابراهیم چشم دارد دیگران چشم ندارند. آن چشمی که در فصل چهارم است که ﴿وَ كَذلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُونَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ آن چشم برای خیلی ها نیست ولی به ما فرمودند شما راه بروید ما به شما میدهیم.
بنابراین این حرفهای تازه را که قرآن دارد با همه مبادی دارد. حالا میماند حیات و ممات که ما در حیات ظاهری در فصل سوم وقتی میمیریم طبق فرهنگ قرآن ما مرگ را میمیرانیم که ذائق موت هستیم، مرگ را از بین می بریم و ثابت میمانیم؛ - خدای ناکرده - در فصل چهارم اگر مردیم مرگ ما را می میراند، ما دیگر آن انسانیت را برای همیشه - معاذ الله - از دست میدهیم و یک عده حیوان محشور میشوند که «أعاذنا الله من شرور انفسنا وسيئات اعمالنا».
پروردگارا امر فرج ولی ات را تسریع بفرما!
نظام ما، رهبر ما مراجع ما دولت و ملت و مملکت ما را در سایه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملت مخصوصاً در بخش اقتصاد و مسکن و ازدواج جوانها را به بهترین وجه حل بفرما!
امنیت مناطق مسلمان نشین مخصوصاً ایران ،پاکستان ،افغانستان ،عراق ،لبنان، فلسطین، سوریه، غزه همه را در سایه امام زمان حفظ بفرما!
حاجیان و معتمران و زائران و معتکفان بیت ات را سالماً به اوطانشان برگردان!
حج آنها را مقبول و عمره آنها را مقبول زیارت آنها را مقبول ادعیه آنها را مستجاب بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، امام راحل شهدای انقلاب و جنگ مخصوصاً شهدای اخیر سیستان و بلوچستان همه را در سایه رحمتت با انبیا محشور بفرما!
پایان امور ما را به خیر و سعادت ختم بفرما!
غفر الله لنا ولكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»