97/02/20
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 31/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 31
مقدم شما نخبگان و بزرگواران حوزوي و دانشگاهي و عزيزان ايماني و قرآني را گرامي مي داريم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت شماست خدا مرحمت کند و اين ادعيه را در حق همه مؤمنان مستجاب بفرمايد.
بحث هاي روز پنجشنبه، شرح نهج البلاغه اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) بود. خطبه هاي نوراني آن حضرت و همچنين نامه هاي نوراني آن حضرت به پايان رسيد. به کلمات حکيمانه آن حضرت به شماره سي رسيديم. مستحضريد نهج البلاغهاي که تنظيم شده است نياز به يک تکميل و تبويبي دارد که ـ الحمد لله ـ اين کتاب شريف تمام نهج البلاغة عهده دار اين مسئله است. اين کلمات حکيمانه اي که حضرت امير (سلام الله عليه) فرمودند و جناب سيد رضي ذکر کردند، بخشي از اين ها جزء خطبه هاي آن حضرت است، يا جزء نامه هاي آن حضرت است که سيّد رضي اين ها در بخش خطبه يا نامه نياورده است.
شماره سي اين است که از حضرت سؤال کردند ايمان چيست؟ و کفر چيست؟ حضرت فرمود ايمان چهار شعبه دارد: صبر و يقين و عدل و جهاد. مبسوطاً اين ها را بيان کرد که عدل يعني چه، صبر يعني چه، جهاد يعني چه، يقين يعني چه؟ بعد سؤال کردند که کفر چيست؟ چون قرآن کريم بر ايمان و کفر تکيه مي کند. سعادت ابد هم به همين ايمان وابسته است. شقاوت دائمي هم به همين کفر وابسته است. اصرار قرآن کريم اين است که انسان حقيقتي است که هرگز از بين نمي رود؛ منتها از عالمي به عالم ديگر منتقل مي شود. در دنيا با اجتماع زندگي مي کند و بعد از دنيا زندگي جمعي هست، ولي اجتماعي نيست. در دنيا بر اساس اين که هر کسي کاري دارد، با کمک ديگري اين مشکل حلّ مي شود، اين زندگي را مي گويند اجتماعي. بعد از مرگ، جمع هستند، جمعيت کنار هم هستند؛ اما هر کس در کنار سفره خودش است. اين ها مجموع هستند نه مجتمَع. فرمود: ﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ﴿49﴾[1] لَمَجْمُوعُونَ إِلَى مِيقَاتِ يَوْمٍ مَّعْلُومٍ﴾؛ اما مجتمع نيستند، اجتماع ندارند. يک بيان نوراني از حضرت امير است درباره برزخي ها که فرمود: «جِیرَانٌ لاَ یَتَأَنَّسُونَ وَ أَحِبَّاءُ لاَ یَتَزَاوَرُونَ»[2] ، اين ها همسايه هايي هستند که از يکديگر خبر ندارند.
پس هر کس بخواهد در آن عالم راحت باشد بايد سفره خود و مائده خود و مأدبه خود را به همراه داشته باشد. آنجا سخن از خوردن طبيعي به اين صورت نيست. غذاي آدم در آنجا تقواست، فرمود: ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾[3] . يک مسافر، زاد و راحله دارد؛ در اين کريمه فرمود که زاد و توشه انسان بعد از مرگ، تقواست. او مهمان سفره تقواست و اگر اين مسافر، راحله داشته باشد؛ يعني مَرکَب داشته باشد، اين راه را بهتر طي مي کند. زاد انسان تقواست ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾، راحله، محبت است که آسان تر و سريع تر اين راه را طي مي کند. فرمود: ﴿إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ﴾[4] ؛ همه ما محبّ خدا هستيم؛ براي اين که تمام هستي ما از اوست؛ اما تمام کوشش و تلاش ائمه (عليهم السلام) اين است که ما را از مرحله محبّ بودن به محبوب بودنِ خدا منتقل کنند. اين ها واسطه، شفيع و مسير فيض هستند که ما را از دالان انتقالي محبت عبور بدهند، چون خدا فرمود: ﴿إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ﴾.
مستحضريد در اين مسائل منقطي حد وسطي ذکر مي کنند، مي گويند «الف»، «باء» است و هر چه «باء» است «جيم» است؛ پس «الف»، «جيم» است. در مسائل سير و سلوک اگر کسي بخواهد از مقام محبّ بودن به محبوب بودن برسد حدّ وسط آن «حبيب الله» است. اگر کسي پيرو «حبيب الله» بود، از محبّ بودن به محبوب بودن منتقل مي شود؛ لذا اين بخش از قرآن آن حدّ وسط را ذکر کرد. به پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود شما به مردم بگوييد: ﴿إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي﴾؛ من که حبيب خدا هستم، در مدار محبت و دين من حرکت کنيد، ﴿يُحْبِبْكُمُ اللّهُ﴾، از محبّ بودن به محبوب بودن مي رسيد.
مسئله ايمان هم همان طوري که در بحث هاي قبل ملاحظه فرموديد؛ «آمَنَ» به معناي «إعتقدَ» نيست. «آمَنَ»؛ يعني «دخل في المأمن»؛ منتها ورود در مأمن به اعتقاد است و به عمل صالح است و به ارکان عملي. مسئله ايمان را که حضرت با آن ارکانش ذکر کرد بحث آن در چند هفته گذشت؛ اما مسئله کفر به اينجا رسيد، فرمود: «وَ الکُفرُ عَلَی أَربَعِ دَعَائِمَ»[5] [6]
کفر هم ـ معاذ الله ـ پايه هايي دارد. «عَلَی التّعَمّقِ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّیْغِ وَ الشِّقَاقِ»؛ همه اين چهار رکن را مشخص کرده است. فرمود: «فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ یُنِبْ إِلَی الْحَقِّ»[7] . ما در محدوده معرفت ديني، خداشناسي، پيغمبرشناسي و امام شناسي، تا آنجايي که محدوده امکان است، هم راه دارد هم موظّف هستيم؛ اما درباره ذات اقدس الهي چون حقيقت نامتناهي است، يک؛ و بسيط است، دو؛ هيچ راهي ندارد که انسان به ذات اقدس الهي دسترسي پيدا کند مي گويد آنجا منطقه ممنوعه است. ما مکلّف به برهان هستيم نه عرفان؛ يعني مکلّف هستيم از راه علم حصولي، از راه استدلال، خدا را بشناسيم اين راه باز است، خيلي هم آيات روايات شواهد عقلي تأييد مي کند، تثبيت مي کند. اما بخواهيم مشاهده کنيم، آن ذات را بينيم، مقدور نيست، زيرا ذات نه مرکب است که انسان گوشه اي از آن را ببيند، نه محدود است که همه او را مشاهده کند و اين مَثل معروف که «آب دريا را اگر نتوان كشيد»[8] اين در مربوط به بخش هاي ممکنات است که مرکّب هستند، و گرنه خداي سبحان که بسيط محض است و جزء ندارد، نه مي شود گفت من به اندازه خودم خدا را مي بينم و نه ميشود گفت همه ذات را اکتناه مي کنم و هيچ کس هم مکلّف به شهود ذات او نيست، مکلّف به تصديق و علم و فراگيريِ حدّ وسط و اينهاست. او چون مفهوم است و برهان است راه دارد. فرمود اگر از اين منطقه کسي بخواهد عبور بکند به خطر مي افتد؛ اين احياناً ممکن است به الحاد منتهي بشود.
«فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ یُنِبْ إِلَی الْحَقِّ»[9] ؛ «انابه» از بهترين اوصاف سالکان حق است. اين «انابه» يا از «ناب، يَنوب» است که «اجوف واوي» است، يا «ناب، ينيب» که «اجوف يايي» است. اگر از «ناب، ينوب» باشد که برخي گفتند؛ يعني اين مرتّب در نوبت است. اين طور نيست که يکبار به نام خدا و دين ناله کند، بعد رها کند، بلکه اين مرتّب در نوبت است. اگر «ناب، ينيب» که «اجوف يايي» است باشد، «نابَ»؛ يعني «انقطع»، «يَنيب»؛ يعني «يَنقطع» کسي که منقطع «الی الله» است و فقط به آن سمت گرايش دارد، اين را مي گويند «مُنيب». «إِخْبَاتَ الْمُنِيبِين» و «إنابة المخبتين»[10] از همين قبيل است.
فرمود کسي که بي راهه رفته هرگز به طرف حق برنمي گردد. «وَ مَنْ کَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ»[11] ؛ کسي که در مطلبي که نمي داند نزاع مي کند، کوري او ادامه پيدا مي کند. يکي از چيزهايي که قرآن کريم نهي کرده است مسئله نزاع است. فرمود: ﴿وَلاَ تَنَازَعُواْ﴾[12] ؛ با يکديگر اختلاف نکنيد. البته مي دانيد که کار بدون اتّحاد پيش نمي رود. اگر کسي در حق متحد بود به مقصد مي رسد و نظام را حفظ مي کند. اگر کسي در باطل تلاش و کوشش کرد حتماً دسترسي پيدا مي کند به تخريب و سرّ تخريب او اين است که اين جامعه متحد در تخريب است، چون هر دعوايي و نزاعي تا به اتّحاد نرسد اثر ندارد و هر نزاعي يقيناً به اتّحاد مي رسد، چرا؟ چون سه تا کار هست اين سه تا کار يک هدف مشترکي دارد؛ اگر دو نفر با هم نزاع مي کنند، اين يکي که با او درگير است دو تا کار مي کند، آن يکي که با اين درگير است دو تا کار مي کنند، مجموع اين کارها يک بازده دارد. اين که فرمود: ﴿وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ﴾، اين «فاء» تفريع را بر نزاع متفرع کرد، براي همين است. اين اوّلي که با دومي درگير است دو تا کار مي کند: يکي نيرو مصرف مي کند مي شود ضعيف؛ ديگر اين که با صرف نيروي خود از نيروي او مي کاهد، او را ضعيف مي کند مي شود دو تا ضعف. پس اين دو تا کار کرده؛ يعني اين که با او درگير مي شود دو تا کار منفي دارد: يکي اين که خودش را ناتوان کرده، ديگر اين که توان او را گرفته است. آن يکي هم که با اين درگير است دو تا کار منفي کرده: يکي اين که خودش را خسته کرده، ديگر اين که قدرت اين را گرفته. شما اين چهار تا کار را که بررسي کنيد مي بينيد نتيجه آن جز ضعيف طرفين چيزي ديگر نيست و اين طرفين متحد هستند که ضعيف بشوند و کار تا به اتّحاد نرسد اثر ندارد؛ چه در طرف حق چه در طرف باطل.
سرّ اين که در اختلاف يک نظام فرو مي ريزد، براي اين که اين ها متّحد هستند در فروريزي نظام. هر جا شما دعوا را تحليل کنيد به اتحاد برمي گردد؛ منتها يک اتّحاد منفي؛ يعني همه مي کوشند که ضعيف بشوند. پيام اين «فاء» تفريع اين است: ﴿وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ﴾[13] ، «فَشَل»؛ يعني ضعف. اين دو نفر چهار تا کار مي کنند، اين چهار تا کار يک پيام دارد و آن ضعف است.
در جريان نزاع هم فرمود همين طور است. اين کسي که نزاع مي کند، هم قدرت خود را مي کَند هم به اندازه خود قدرت ديگري را. ديگري که با او نزاع مي کند، هم قدرت خود را مي کاهد هم قدرت اين را. اين تا نيرو صرف نکند که قدرت او را نمي کاهد. فرمود پايان نزاع همين است و اگر در قرآن کريم با «فاء» تفريع ذکر کرد، براي اين که هر ضعفي محصول اتّحاد در تضعيف است. اينجا هم فرمود: «وَ مَنْ کَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَ مَنْ زَاغَ»[14] ـ آنجا دارد «زيغ» که امر سوم است، «زيغ» يعني انحراف ـ «سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَهُ»؛ کسي که بي راهه برود خوبي را بد مي داند، چون درباره منافقين، قرآن کريم دارد که اين ها ﴿يَأْمُرُونَ بِالْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ﴾[15] ، کار خوب براي اين ها بد تلقي مي شود، ـ معاذالله ـ دين براي اين ها مي شود افيون، فسون، فسانه و مانند آن. «وَ مَنْ کَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ - الْحَقِّ وَ مَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَهُ وَ حَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّیِّئَهُ»[16] ؛ بد را خوب مي بيند خوب را بد مي بيند.
«وَ سَکِرَ سُکْرَ الضَّلاَلَهِ»؛ مست مي شود. مستي چند گونه است: مستي گاهي همين مستي ظاهري است که با يک آبي خمار مي شود. يک وقت است مستي ثروت است، مستي مقام است، مستي جواني است. فرمود: ﴿إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ﴾[17] ؛ اين ها مستانه زندگي مي کنند؛ حالا يا مست مقام هستند. کسي که مخمور است مست است؛ يعني جلوي عقل را گرفته. اين جلوي عقل را يا همان آب مي گيرد، يا مقام مي گيرد، يا جواني مي گيرد، يا سِمَت و پُست مي گيرد. «خمر»؛ يعني پوشاندن. اين روسري را مي گويند «خِمار»، براي اين که سينه و صدر و سر را مي پوشاند. در قرآن فرمود: ﴿وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ﴾[18] ، اين «خِمار»؛ يعني اين روسري را روي سر و گردن و گلو و اين ها بگذارند. عقل گاهي به وسيله آب مستور مي شود، گاهي به وسيله مقام مستور مي شود، گاهي به وسيله جواني مستور مي شود. فرمود اين ها را رها کن! ﴿فِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ﴾[19] ؛ اين ها مست مقام يا مست جواني يا مست مال و مانند آن هستند و اين که فرمود: «وَ سَکِرَ سُکْرَ الضَّلاَلَهِ»[20] همين است.
«وَ مَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَیْهِ طُرُقُهُ»؛ طَرْفِ و طُرُق او براي او دشوار است؛ پيمودن راه دشوار است «وَ أَعْضَلَ عَلَیْهِ أَمْرُهُ»، ـ مُعضِل نه مُعضَل ـ «مُعضِل»؛ يعني مشکل؛ کار او براي او مشکل است. منتها خودش به تعبير مرحوم شيخ بهايي مثل اين کرم ابريشم است که دور خود مي تند و در آن وسط خفه مي شود.[21] «كدود كدود القز ينسج دائما»[22] ؛ اين کرم ابريشم دور خود مي تند مي تند مي تند، در آن وسط خفه مي شود. تشبيه مرحوم شيخ بهايي اين است که انساني که بي راهه مي رود «كدود»؛ خيلي کَدّ و تلاش و کوشش دارد، «كدود القز»؛ «دود قَز»؛ يعني کِرم ابريشم که اين «ينسج دائما»؛ دور خود مي تند، در آن وسط خفه مي شود. اين ها هم فرمود همين طور هستند. «وَ أَعْضَلَ عَلَیْهِ أَمْرُهُ وَ ضَاقَ عَلَیْهِ مَخْرَجُهُ»[23] ؛ مي خواهد بيرون بيايد نمي تواند. هيچ راهي براي برون رفت ندارد. اين با دست خودش مشکلات را براي خود آفريده است.
حالا چون آخرين جمعه ماه شعبان در پيش است و هفته بعد هم ماه مبارک رمضان است، گوشه اي از اين بيان نوراني وجود مبارک پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) را عرض کنيم که همه ما ـ إن شاء الله ـ با يک خضوع به ضيافت الهي برويم و مهمان ذات اقدس الهي بشويم.
قبلاً هم به عرض شما رسيد که اين ماه شعبان براي اهل سير و سلوک آخر سال است. عده اي اوّل فروردين را اوّل سال مي دانند براي اين که مي خواهند جامه نو در بر کنند که يک حيات گياهي است. آن ها که اهل کشاروزي هستند، اوّل سالشان اوّل پاييز است که کشت را درو مي کنند و به درآمدشان مي رسند و هزينههايشان را تأمين مي کنند؛ اما کساني که اهل سير و سلوک اند، اوّل سال آن ها اوّل ماه مبارک رمضان است، آخر سالشان ماه شعبان است. در اين ماه شعبان تمام تلاش و کوشش آن ها اين است که حساب ها را بررسي کنند، حقّی از کسي بر ضمان آنهاست آن را ادا کنند، کسي را رنجاندند، پشت سر کسي حرف زدند، با قلمشان با بيانشان به کسي نيش زدند آزردند، آبروي کسي را بردند، تمام تلاش و کوشش آن ها اين است که در اين ماه شعبان پاک بشوند، چون آخر سال است و اگر جناب حافظ گفته بود:
«ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد»[24]
براي اين که اين ها در همين مسير هستند و اين که مرحوم ابن طاوس (رضوان الله عليه) غالب کتاب هاي دعا را اوّل آن از ماه مبارک رمضان شروع مي کند، براي اين که اوّل سال براي اهل سير و سلوک همين ماه مبارک رمضان است. آخر کتاب مي بينيد که اعمال ماه شعبان است. در روايات ما از يک سو، در ادعيه ما از سوي ديگر، از ماه مبارک رمضان به عنوان «غرّة الشهور»[25] يک؛ «رأس السنة»[26] دو؛ اين هم در ادعيه ماست هم در روايات ما؛ يعني اوّل سال ماه مبارک رمضان است، غُرّه و پيشانوي ماه ها ماه مبارک رمضان است.
وجود مبارک پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) در آخرين جمعه ماه شعبان يک خطبه مفصّلي خواندند که فرمود: «قد أقبل إليكم شهر الله»[27] ؛ ماه مبارک رمضان دارد مي آيد. در تمام سال که ما در کنار سفره الهي نشسته ايم، «بر سر هر سفره بنشستي خدا رزاق بود»[28] اما در ماه مبارک رمضان ما مهمان مأدبه الهي، سفره قرآن، سفره روايات، سفره نوراني اهل بيت (عليهم السلام) مهمان هستيم. فرمود اين ضيافت و مهماني عمومي است و همه را دعوت کرد و ضيف خداست. فرمود در سرزمين مکه حاجيان و معتمران، جزء «ضيوف الرحمان» هستند، در ماه مبارک رمضان، روزه دارها هم جزء «ضيوف الرحمان» هستند.
در خطبه نوراني حضرت فرمود اين «شهر الله» اقبال کرده است، بکوشيد خودتان را آزاد کنيد: «إن أنفسكم مرهونة بأعمالكم، ففكوها باستغفاركم، وظهوركم ثقيلة من أو زاركم»[29] ؛ فرمود: گناه مي دانيد يک بار سنگيني است. اين بار را غير از صاحب بار کسي نمي برد، چون اين کلمه «لا»، لاي نفي جنس است که درباره قيامت دارد: ﴿لَا وَزَرَ﴾[30] ؛ يعني اصلاً باربر در قيامت نيست تا کسي بگويد من چيزي به او مي دهم تا بار مرا ببرد. ﴿لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالًا مَّعَ أَثْقَالِهِمْ﴾[31] ، اصلاً باربر در آنجا نيست. «وَزَر»؛ يعني باربر. «وِزر»؛ يعني بار سنگين. «وزير» به کسي مي گويند که بار سنگين مملکت بر دوش اوست. اين که کليم حق به ذات اقدس الهي عرض کرد: ﴿وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي ﴿29﴾[32] هَارُونَ أَخِي﴾ ، اين است. اين بار سنگين را هارون مي تواند ببرد ديگري نمي تواند ببرد. در قيامت هيچ باربري نيست، بار هر کسي را خود شخص بايد ببرد.
حضرت در اين خطبه فرمود: «إن أنفسكم مرهونة بأعمالكم، ففكوها باستغفاركم، وظهوركم ثقيلة من أو زاركم»[33] ؛ پشت شما از اين بار گران خم شده. اين بار را سبک کنيد، اين يک مطلب.
مطلب ديگر اين که باربر، خود شخص است. حالا اگر کسي خلاف کرد، چه بايد بدهد؟ زندان بايد برود؟ جريمه بايد بشود؟ نه! خود تبهکار را به بند مي کشند، خود شخص در زنجير مي افتد. اگر کسي بدهکار باشد در دنيا بدهکار چه کار بايد بکند؟ بايد گرو بدهد، حالا يا خانه را گرو مي دهد يا زمين را گرو مي دهد يا فرش را گرو مي دهد، کالايي را رهن مي گذارد. حضرت فرمود: شما بدهکاران خدا هستيد حقوق الهي در ذمه شماست، احکام الهي از اين غيبت کردن، او را نيش زدن، آبروي او را بردن، پشت سر او حرف زدن، به هر حال اين ها بند است. فرمود: «إن أنفسكم مرهونة»، شما که «حق الله» را نداديد حق مردم را نداديد پس بدهکار هستيد، اين اصل اوّل. بدهکار بايد گرو بسپارد، اين اصل دوم. رهن در دنيا حالا يا خانه است يا زمين است يا فرش است، قابل قبول است؛ اما رهن در برابر خدا چيست؟ فرمود خود آدم را گرو مي گيرند. اين که مي بينيد بعضي ها مي گويند ما نمي توانيم چشممان را از نامحرم کنترل کنيم، نمي توانيم زبانمان را کنترل کنيم، هر چه مي خواهيم بلند شويم و نماز شب بخوانيم نمي توانيم، راست مي گويند بيچاره ها، براي اين که در بند هستند در رهن هستند. فرمود جان شما را گرو مي گيرند: «إن أنفسكم مرهونة بأعمالكم»، البته اين تفسيرِ همان دو تا آيه قرآن است که فرمود: ﴿كُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ﴾[34] ، يک؛ ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ﴾[35] ، دو. اين «رهين» فعيل به معني مفعول است. اين ﴿كُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ﴾[36] ، ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ﴾[37] ، اين «فعيل»ها به معني مفعول است؛ يعني مرهون است گرو هست. مي بينيم که درست مي گويد اين بيچاره، مي گويد من هر چه مي خواهم چشم هاي خود را کنترل کنم نمي توانم، براي اين که در اختيار خودش نيست. حضرت فرمود شما در رهن ديگري هستيد در بند هستيد خودتان را آزاد کنيد. ماه مبارک رمضان ماه آزادي است. يک آمدن لازم است، خدايا آمدم، همين! وقتي مي گويد خدايا آمدم، اين خدا!
«چرا دست يازم چرا پاي کوبم مرا خواجه بي دست و پا مي پذيرد»[38]
آمدم، وقتي آدم بگذارد کنار، او قبول مي کند، راه براي آدم باز مي شود. اين را توبه مي گويند، انابه مي گويند، مهمان همين است، کسي مي گويد من آمدم، به جِدّ بگويد آمدم، توبه او مقبول است؛ البته رو به قبله باشد اين کلمات را بگويد استغفار بکند، آب توبه بخورد، دو رکعت نماز بخواند، اين ها جزء تشريفات و مستحبات است، هيچ کدام مقوّم توبه نيست؛ اين ها مستحبات است، همان اراده تخلّل ناپذير است خدايا آمدم، مرا ببخش. چه فارسي، چه تازي، او همه اين زبان ها را مي فهمد.
فرمود شما در بند هستيد، رهن هستيد، فکّ رهن کنيد: «إن أنفسكم مرهونة بأعمالكم، ففكوها باستغفاركم»[39] ؛ فکّ رهن کنيد بگوييد: «أستغفروا الله ربي و أتوب إليه» اين راه باز است و گرنه آن مشکلات هست. آن مشکلي که احدي به فکر آدم نيست. اگر انسان مي مُرد مي پوسيد، خبري نبود و راحت بود؛ اما وقتي مي ميرد از پوست به در مي آيد و مي شود ابدي. اين بيان فقط در قرآن کريم است که انسان مرگ را مي ميراند، نه بميرد. ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم. فرمود اين سفره پهن است ماه مبارک رمضان هم هر سال دارد مي آيد: «قد أقبل إليكم شهر الله»[40] ، با رحمت و برکت و ضيافت و عنايت و شما هم در رهن هستيد. اگر شما فرشي را رهن گذاشتيد ديگر در اختيار شما نيست، در اختيار ديگري است.
اين خطبه هفتم نهج البلاغه دارد که وقتي انسان گرفتار او شد، شيطان «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»[41] ، مي بينيد مرتّب به اين و آن بد مي گويد، مرتّب به نامحرم نگاه مي کند. آن چون در رهن است، مگر اين فرش مرهون حرفي براي گفتن دارد؟ اين خانه، رهن آن طلبکار است، فرمود شما رهن هستيد: «إن أنفسكم مرهونة بأعمالكم، ففكوها باستغفاركم»[42] ؛ اين خداست! و اگر با يک آمدم قبول مي کند، چرا نرويم؟ چه چيزي از اين بهتر؟ فقط ذات اقدس الهي از ما مي خواهد که بگوييم: «أستغفر الله ربي و أتوب إليه».
اميدواريم ـ إن شاء الله ـ همه پيروان قرآن و عترت مهمان اين ضيافت الهي باشند و شما بزرگواران هم بالاخص از فيض و فوز ماه مبارک رمضان بهره کافي ببريد.