« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

97/01/30

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 31/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 31

 

مقدم شما فرهيختگان، نخبگان حوزوي و دانشگاهي، برادران و خواهران ايماني را گرامي مي ‌داريم. ماه پربرکت شعبان و اعياد شعبانيه را به حضور شما تهنيت عرض مي ‌کنيم و توفيق فيض اين ماه پر برکت را براي همگان از ذات اقدس الهي مسئلت مي ‌کنيم.

 

بحث ‌هاي روز پنج‌ شنبه در جريان نهج البلاغه به کلمات حکيمانه آن حضرت رسيد. برخي از اين کلمات از نامه ‌هاي آن حضرت است. بعضي از اين کلمات جزء خطبه ‌هاي آن حضرت است. در نهج البلاغه يک سلسله تکرار هست و يک سلسله کمبود. خود سيد رضی (رضوان الله تعالي عليه) فرمودند مختاري از خطب و نامه ‌ها و کلمات حضرت آمده و اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه به صورت نظم از اين کتاب محصولي به دست داد.

 

آن چه در اين قسمت ‌ها به عنوان کلمات حکيمانه آن حضرت نقل مي ‌شود، از يکي از خطبه‌ هاي نوراني آن حضرت است که در کتاب شريف تمام نهج البلاغه جزء خطبه آمده است. طبق اين نهج البلاغه ‌هاي چاپ شده معمول، کلمه سي مشتمل است بر يک سلسله مطالب متنوع که از حضرت سؤال شده است که ايمان چيست؟ که خداي سبحان از ايمان ياد کرده است و مؤمنان را به بهشت وعده داده است و سعادتمند مي ‌داند، چيست؟ «سُئِلَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ عَنِ الْإِیمَانِ»[1] [2] ، حضرت فرمود: «الْإِیمَانُ عَلَی أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَی الصَّبْرِ وَ الْیَقِینِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ»[3] . آن ‌گاه صبر را فرمود: «عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ» که در جلسه قبل بحث شد. يقين را هم مي ‌فرمايد: «عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ». فرمود: «وَ الْیَقِینُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی تَبْصِرَهِ الْفِطْنَهِ وَ تَأَوُّلِ الْحِکْمَهِ وَ مَوْعِظَهِ الْعِبْرَهِ وَ سُنَّهِ الْأَوَّلِینَ. فَمَنْ تَبَصَّرَ فِی الْفِطْنَهِ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَهُ وَ مَنْ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَهُ عَرَفَ الْعِبْرَهَ وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَهَ فَکَأَنَّمَا کَانَ فِی الْأَوَّلِینَ»[4] [5] ، آن وقت عدل را شرح مي ‌دهد.

 

مي ‌فرمايد ايمان چهار شبعه دارد: يک شعبه آن صبر است که در جلسه قبل بحث آن گذشت. معناي صبر و اقسام صبر گذشت. يک شعبه و رکن آن يقين است. يقين را فرمود چهار شعبه دارد: يکي فطانت و هوشمندي خلقت و آفرينشي است. کسي مي‌ تواند حکيم باشد که يک هوش قوي معتدل داشته باشد و اين هوش قوي را در جاي صحيح به کار ببرد و معارف دقيق فرا بگيرد، آن معارف را هم ذکر مي ‌کند. بزرگان قبلي آن چه را که بررسي کردن از نظر تجربه ‌هايي که درباره درون خود به عنوان روان‌ شناسي شناختند، حالا ممکن است بيش از اين هم کشف بشود، مي‌ گفتند انسان در درون خود نيرويي دارد که با او کارهاي علمي را انجام مي ‌دهد که مي ‌فهمد. نيرويي دارد که با او آن چه ملائم با اوست آن را جذب مي ‌کند که جاذبه اوست. نيرويي هم در درون اوست که با او ناملائم ‌ها را دفع مي ‌کند که دافعه اوست. بيش از اين سه نيرو گفتند ما در دستگاه درونمان نيافتيم. نيرويي است که مربوط به فهم است که حوزه و دانشگاه با آن کار مي ‌کنند. نيرويي است که انسان آن چه ملائم با حال اوست جذب مي ‌کند که از او به عنوان غريزه اشتها، شهوت و مانند آن ياد مي ‌شود. نيرويي است که با او بيگانه را دفع مي ‌کند.

 

ما هر چه تلاش و کوشش کرديم بيش از اين سه نيرو نيافتيم. آن که مديريت اين سه نيرو را به عهده دارد او به نام روح آدمي است، نفس آدمي است. نفس انسان اين سه قوه را دارد که اگر اين ها را خوب تدبير کند مي ‌شود يک حکيم، مي ‌شود عادل، مي‌ شود مؤمن، پس نيرو بيش از اين است. در جريان امور حسّي، پنج نيرو را کشف کردند بر اساس تجربه ‌ها که همين حواس خمسه است. در درون بيش از سه نيرو گفتند ما کشف نکرديم؛ البته آن سه نيرو هر کدام زير مجموعه فراواني دارند. آن نيرويي که مربوط به فهميدن است واهمه زير مجموعه اوست، اگر به معاني جزيي تعلّق بگيرد. خيال زير مجموعه اوست. متخيّله که غير از خيال است و در هنرها مثل سينما و امثال سينما خودش را خيلی نشان مي ‌دهد، زير مجموعه نيروي ادراک است. وهم و خيال و متخيّله و اين ها اين طور هستند. نيروي شهوت زير مجموعه فراواني دارد، نيروي غضب زير مجموعه فراواني دارد. بحث ‌هاي جهاد را نيروي غضب به عهده دارد؛ چه جهاد درون چه جهاد بيرون، چه جهاد اکبر چه جهاد اصغر. مسئله تأمين اقتصاد، تأمين نکاح، تأمين امور زندگي، تأمين لوازم حياتي اين ها را قوّه شهويه به عهده دارد. مي‌ گويند ما بيش از اين کشف نکرديم.

 

ممکن است تجاربي که بعدها پيش آمده يا بعدها پيش مي ‌آيد، بيش از اين کشف بکند؛ ولي تاکنون بيش از اين کشف نشده است. در اين خطبه نوراني فرمود هر کدام از اين ها مسئوليتي دارند. وقتي انسان مؤمن است که در فهم داراي فطانت بينا باشد، فطانت در قبال جُربزه و در قبال کودني است. انسان براي درک مطالب که مطالبي را مي ‌خواهد بفهمد، نيرويي در او هست که انديشه و ادراک به آن سپرده است. اين نيرو يا زود پرواز است يا کند پرواز است يا معتدل. ببينيد بعضي ‌ها داراي جُربزه هستند، جربزه چيز بسيار بدي است. آن جُربزه اين است که وقتي مطلبي طرح مي ‌شود، او يا فوراً اشکال مي ‌کند يا فوراً قبول مي ‌کند. اين قبول و نکول بيجا يا زود پروازي است يا دير پروازي است. قبل از اين که مسئله براي او حلّ بشود، برهاني بشود يا قبول مي‌کند يا اشکال مي‌ کند که اين را جربزه مي ‌گويند. جربزه مثل آن گنجشکي است که زود پرواز است، يک جا نمي ‌نشيند آرام نمي‌ شود تا مطلب را بفهمد.

 

يا دير پرواز است که در اثر بلادت و بليد بودن و کودني است که استاد چندين بار بايد يک مطلب را بگويد تا ذهن او از جايي به جايي حرکت کند، از معلوم به مجهول برسد آن مجهول را معلوم کند. اين کند پروازي، اين بلادت، اين کودني، اين دير پروازي است که اين را نمي ‌گويند فطانت و زيرکي. فرمود حکيم و مؤمن کسي است که در هوش معتدل باشد، نه زود پرواز، نه دير پرواز.

 

گفتند اگر خواستيد عقل کسي را آزمايش کنيد در مجلسي که نشسته است سخنان غير معقول بگوييد، اگر او باور کرده است بدانيد کمبود عقلي دارد. حضرت فرمود: اوّلين رکن يقين براي مردان و زنان باايمان، داشتن فطانت بيدار است. فَطِن بودن، زيرک بودن، خردورز بودن، خوش‌فهم بودن، اين است که تا چيزي برهاني نشود باور نمي‌کند؛ نه حرف هر کسي را باور مي‌ کند، نه هر مطلبي را زود باور مي ‌کند، نه مطلبي اگر واقعاً ثابت شد در پذيرش آن تأمل دارد؛ نه ديرپرواز است، نه زودپرواز. به اين مي ‌گويند فطانت و هوش‌مندي و خردمندي و خردورزي. اين اوّلين است.

 

«وَ الْیَقِینُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی تَبْصِرَهِ الْفِطْنَهِ»؛ اين نيرويي که دارد بايد اين نيرو را به کار برد؛ اين نيرو را تا نفس مي‌ کشد بايد به کار ببرد. هيچ وقت کسي مجاز نيست بگويد من بازنشست شدم، فارغ التحصيل شدم. مگر آدم دهن باز مي‌ کند مي ‌گويد من فارغ التحصيل شدم؟! به ما مي‌ گفتند تا نفس مي ‌کشي بايد بفهمي؛ نه علم محدود است، نه کمال محدود. اگر کسي گفت من فارغ التحصيل شدم، «أُصِیبَتْ مَقَاتِلُهُ‌»[6] ؛ اين اوّلين روزي است که تير خورده است.

 

در يکي از بيانات نوراني وجود مبارک حضرت امير؛ چون نهج البلاغه هم مثل قرآن کريم «يفسر بعضه بعضا»[7] ؛ تفسير بعض به بعض، استشهاد بعض به بعض، اين جزء حکيمانه ‌ترين روش تفسير هر متن است. اين را در خطبه 150 فرمود؛ فرمود: مردان الهي کساني هستند که اين فهمشان را با بحث، با مطالعه مثل اين آهنگرها تيز مي ‌کنند. اگر کسي اشکال کرد استقبال مي‌ کنند؛ اشکال يک نعمت خوبي است، فوراً مي‌ روند بررسي مي ‌کنند راه‌ حل پيدا مي ‌کنند. اين ذهن را تيز کردن، فعال کردن، با درس، با پيش مطالعه، با بحث، با تأمّل، اين ذهن ظريف مي ‌شود و موشکاف مي ‌شود. اين که گفتند موشکاف، موشکاف؛ ما در تعبيرات فارسي داريم موشکاف، در تحقيقات کتاب‌ هاي عربي مي‌ گويند فلان شخص جزء کساني است که «شقّق الشعر»، اين در کتاب ‌هاي عربي از علماي بزرگ که نام مي ‌برند، مي ‌گويند «شقق الشعر». اين «شقق الشعر»؛ يعني مو را شکافت. اين مو را از کمر شکافتن که مهم نيست، با يک قيچي زود شکافته مي ‌شود؛ اما از عمود و طول موهاي باريک که به زحمت ديده مي ‌شود. اگر کسي اين ها را بخواهد بشکافد، ديدني آن سخت است چه رسد به شکافتن آن. يعني اين شخص مطلب عميق را که خيلي ‌ها نمي ‌بينند مي ‌بيند؛ بعد از اين که ديد آن را هم تحليل مي ‌کند؛ اين دو تا کار مربوط به اوست: موي بسيار باريک را خيلي ‌ها نمي ‌بينند؛ بر فرض ببينند آن هنر را ندارند که اين را از بالا نصف بکنند. بزرگان کساني هستند که مطلب عميقي که خيلي‌ ها نمي ‌بينند اين ها مي‌ بينند و خيلي‌ ها بعد از ديدن، توان اين که آن را تحليل بکنند ندارند، اين ها تحليل مي‌ کنند. اين ها را ما در فارسي مي ‌گوييم موشکاف، در عربي مي ‌گويند که «شقّق الشعر».

 

وجود مبارک حضرت امير در اين بخش از خطبه 150 فرمود: اين ها کساني‌ هستند که «ثُمَّ لَیُشْحَذَنَّ فِیهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَیْنِ النَّصْلَ»[8] ؛ «قين»؛ يعني آهنگر. آهنگر چه کار مي ‌کند؟ اين شمشير را تيز مي ‌کند. «شَحذ»؛ يعني تيز کردن. «تشحيذ» هم اين که مي ‌گويند: «تشحيذاً للأذهان»؛ يعني کاري بکنند که ذهن ‌ها تيز بشود. حضرت فرمود همان طوري که آهنگر اين شمشير را تيز مي‌ کند تا دشمن را از پا در بياورد، يک خردمند اين ذهن را تيز مي ‌کند تا اشکال را جواب بدهد، شبهه را جواب بدهد و نقد را برطرف کند. «تُجْلَی بِالتَّنْزِیلِ أَبْصَارُهُمْ»؛ قرآن کريم نور چشم آن ها را روشن مي ‌کند، چون چشم براي ديدن است؛ اما بدون نور که نمي ‌بيند. اين چراغ قرآن براي اين است که انسان با چشم دل در سايه نور قرآن، اين چيزها را ببيند؛ وگرنه چشم بدون نور که نمي ‌بيند. در قرآن هم خدا فرمود ما کتاب و نور مبين فرستاديم.[9] اين نور و اين هم چشم که چشم در سايه اين نور و هدايت اين نور، معارف را مي ‌بيند. آن‌ گاه مي ‌فرمايد: «وَ یُرْمَی بِالتَّفْسِیرِ فِی مَسَامِعِهِمْ وَ یُغْبَقُونَ کَأْسَ الْحِکْمَهِ بَعْدَ الصَّبُوحِ»؛ اين ها کساني‌ هستند که با تفسير قرآن کريم گوش خود را پر مي‌ کنند و اين جام فهم و اين جام حکمت را صبح که نوشيدند شب هم مي ‌نوشند.

 

در سوره مبارکه 47 که به نام پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است فرمود در بهشت چهار نهر است: ﴿أَنْهَارٌ مِّن مَّاء غَيْرِ آسِنٍ وَأَنْهَارٌ مِن لَّبَنٍ لَّمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ وَأَنْهَارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّى﴾[10] ، در بهشت نهر شراب است، نه يک خم شراب.

«خمها همه در جوش و خروشند ز مَستي      وان مِي که در آن جاست حقيقت نه مجاز است»[11]

﴿وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ﴾[12] ، اين خمري که در بهشت نهر دارد، نه يک خُم. فرمود اين ها از اين کاسه، صبح که نوشيدند نمي ‌گويند بس است. «وَ یُغْبَقُونَ کَأْسَ الْحِکْمَهِ»[13] ؛ «کَأْسَ» هم ما هر چه که پر يا خالي باشد مي ‌گوييم ظرف؛ اما آن کأس ظرفي است که پر باشد. اگر خالي باشد يک اسم دارد، کأس دهاق باشد يعني پر. فرمود: «یُغْبَقُونَ» يعني موقع عشا. «کَأْسَ الْحِکْمَهِ» چه وقت؟ «بَعْدَ الصَّبُوحِ»؛ يعني صبح که رفتند درس خواندند، شامگاه هم که مي‌ خواهند بخوابند با مطالعه دقيق مي ‌خوابند؛ يعني صبح و شام مست‌ می باشند. مست چه هستند؟ ﴿مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ﴾[14] ، خمر را خمر گفتند، چون خِمار اين روسري را هم که مي‌ گويند خِمار، براي اين که مي ‌پوشاند. خمر هم براي اين که خمر را تخمير بکند اين عقل دو وقت نمي‌ بيند: يک وقت است که او را ظل بگيرد؛ مثل اين که نور ماه، دو وقت به ما نمي ‌رسد: يک وقت که در سايه زمين قرار بگيرد؛ يعني ماه يک طرف، زمين وسط، آفتاب آن طرف. معمولاً ماه در شب چهارده و سيزده و اين ها مي ‌گيرد؛ يعني زمين طوري حرکت کرد که آن چهره زمين رو به آفتاب است اين قسمتی که ما هستيم پشت به آفتاب است، سايه اين قسمت مي‌ خورد به سطح ماه، ماه را ظلّ مي ‌گيرد ماه تاريک مي ‌شود. اين است که ماه را ظل گرفته، ظل زمين و سايه زمين مي ‌افتد روي ماه. اين ماه ديگر نور ندارد، چون نور را از آفتاب مي ‌گيرد. يک وقت است که در اثر قرب به شمس نزديک آفتاب است نور او به ما نمي ‌رسد. اين حالت هم نور آن مستور است.

 

عقل را دو وقت نمي ‌شود گفت نور مي ‌دهد: يک وقت است که شهوت و غضب جلوي آن را بگيرد، اين همان مثالي که در صمديه خوانديم که گاهي مضاف مؤنث وقتي اضافه بشود به مضاف ‌اليه مذکر، کسب تذکير مي ‌کند، «إنارة العقل مكسوف بطوع هوى»[15] ؛ چون اين مذکر است، خبر آن هم کسب تذکير کرده مذکر است. يک وقت است که در برابر شمس قرار گرفت. اين عقلي که در بهشت مخمور است: ﴿وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ﴾[16] ، آن ديگر در برابر شمس حقيقت که قرار گرفت، عقل تحت الشعاع آن است و ديگر نوري ندارد. نه تنها کار خلاف نمي ‌کند، بلکه وفاقش صد درصد است، چون تحت شعاع آن نور حقيقت است.

 

فرمود صبح که اين ها رفتند درس و بحث، کاسه ‌اي از علوم الهي فرا گرفتند، شب هم يک کاسه از آن مي ‌نوشند. اين مي ‌شود فطانت بيدار کوثري. «وَ یُغْبَقُونَ کَأْسَ الْحِکْمَهِ بَعْدَ الصَّبُوحِ»[17] ؛ اين که تعبير مي ‌کنند صبح و شام، يعني هميشه! اگر هم معناي غير تحقيقي اين جمله را بگوييم؛ يعني هم صبح هم شام. اما معناي تحقيقي آن اين است که صبح و شام. وقتي گفتند صباح و مساء يعني دائماً اين کار را مي ‌کنند.

 

اين مربوط به تبصره فطنه است. قهراً مطالب عميق حکيمانه را هم خوب درک مي ‌کنند: «وَ تَأَوُّلِ الْحِکْمَهِ»[18] [19] و اگر شد: «وَ مَوْعِظَهِ الْعِبْرَهِ»، بعد اين ها را هم جداگانه شرح مي‌ دهد «وَ اتِّبَاعِ سُنَّهِ الْأَوَّلِینَ». حالا اين امور را جداگانه شرح مي ‌دهد، مي ‌فرمايد: «فَمَنْ تَبَصَّرَ فِی الْفِطْنَهِ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَهُ»؛ اگر اين هوش خداداد را او درست به کار برد، دانشمند مي ‌شود، عاقل مي ‌شود، عالم مي ‌شود، اهل حکمت مي ‌شود. حکمت را هم در سوره مبارکه «اسراء» مشخص کرد، تقريباً بيست آيه است که بعد از اين که فرمود: ﴿ذَلِكَ مِمَّا أَوْحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ﴾[20] ، از معارف نظري و احکام عملي، هم آن چه مربوط به «بايد و نبايد» است، هم آن چه مربوط به «بود و نبود» است؛ مثل توحيد که مربوط به حکمت نظري است؛ مثل فقه و اخلاق و حقوق که مربوط به حکمت عملي است، همه اين امور را در طي بيست آيه در سوره مبارکه «اسراء» که بيان کرد، فرمود: ﴿ذَلِكَ مِمَّا أَوْحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ﴾، حکمت که مي ‌گوييم همين است.

 

در سوره مبارکه «لقمان» هم که فرمود: ﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ﴾[21] ، اوّلين مطلب حکيمانه که ذکر مي‌ کند توحيد است: ﴿أَنِ اشْكُرْ لِي﴾[22] . خداشناسي، نعمت را از او دانستن، نعمت را به جا صرف کردن، در برابر نعمت الهي شاکر بودن، اين ها جزء حکمت است. شناخت خدا جزء حکمت نظري است، شکر خدا جزء حکمت عملي است. همان «بود و نبود» را عقل نظر مي ‌فهمد، همين «بايد و نبايد» را عقل نظر مي ‌فهمد؛ منتها عمل کردنش مربوط به عقل عملي است.

 

«وَ مَنْ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَهُ عَرَفَ الْعِبْرَهَ»[23] [24] ؛ فرمود: رخدادهاي فراواني در عالم هست، بعضي‌ ها را مي‌ بينيم بعضي را مي ‌شنويم. در قرآن دارد يکي از مطالب حکيمانه اين است که حکمت عملي: ﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾[25] ؛ اگر کسي بصيرت پيدا کرد، اعبتار دارد؛ يعني عبرت مي‌ گيرد. عبرت غير از تماشاست. يک وقت مطلبي را در تاريخ مي ‌خواند، يا مطلبي در زمان او رخ مي‌ دهد؛ ولي او مي ‌بيند، او تماشاگر تاريخ است؛ اما گفتند عبرت بگيريد ﴿يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾؛ عبرت گرفتن يعني عبور کردن از جهل به علم، از نقص به کمال، از عيب به سلامت، از کذب به صدق، از باطل به حق، از شرّ به خير و از قبيح به حَسن اين معني عبرت است. اگر کسي با فهميدن يک مطلب عبور نکند، او عبرت نگرفته، او تماشا کرده است.

 

در قرآن از معتبران يعني عبرت گيرندگان، به ﴿أُولِي الْأَبْصَارِ﴾ ياد کرد: ﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾. از بهترين القابي که قرآن مي ‌دهد اين است که اين ها داراي بصيرت هستند. کساني‌ هستند که اهل حرکت‌ می باشند، در درونشان اين عبور هست؛ اگر عبور نباشد که عبرت نيست. اين اشکي که فرمود: «أنا قتيل العبرة»[26] ؛ اگر کسي در سوگ سالار شهيدان (سلام الله عليه) به مقداري گريه کرد که فقط چشم او تر شد، او به اين «أنا قتيل العبرة» عمل نکرد. اگر اشک فراوان شد در شبکه چشم، از چشم به صورت ريخت و عبور کرد، اين را مي ‌گويند «عَبَرات». فرمود: «أنا قتيل العبرة». اينجا که فرمود عبور کنيد؛ يعني اين پنج شش عنواني که ياد شده، از کذب به صدق، از باطل به حق، از شرّ به خير، از قبيح به حَسن عبور کنيد در هر رشته‌اي که هست. اگر اين کار را انسان انجام داد، مي ‌گويند عبرت گرفته است.

 

«و من عرف العبرة اتّبع السّنّة و من اتّبع السّنّة فكأنّما كان في الأوّلين»[27] ؛ اگر کسي معتبر بود عبرت گرفت، گويا در گذشتگان بود و صحنه را ديد، چون عبور کرد. چون عبور کرد گويا آنجا بود و از خودِ واقعيت باخبر شد.

 

اين ها گوشه ‌اي از اقسام چهارگانه حکمت است؛ منتها فرمود مؤمن واقعي کسي است که همه اين قوا را داشته باشد، يک؛ هر کدام از اين ها در هسته مرکزي باشد، دو؛ اگر يکي از اين ها در هسته مرکزي بود، يعني خوش ‌فهم بود؛ ولي در نيروي جاذبه يا تند يا کُند بود، حکيم نيست، مؤمن نيست. خوش‌ فهم بود، در نيروي جاذبه معتدل بود؛ اما در نيروي دافعه اهل جهاد نبود؛ نه جهاد اصغر نه جهاد اکبر، او مؤمن نيست؛ البته اين مؤمني که حضرت مي ‌فرمايد آن کمال ايمان است و گرنه اگر کسي به حسب ظاهر شهادتين خود را بگويد و همين اعمال ظاهري را انجام بدهد، مؤمن ظاهري هست؛ اما غيب را در ذات اقدس الهي به علم غيب بايد ارجاع داد و در قيامت معلوم مي ‌شود که چه کسي مؤمن است و چه کسي غير مؤمن. قبلاً هم به عرض شما رسيد که لغتاً معناي مؤمن اين نيست که کسي معتقد باشد، «آمَنَ» که فعل ماضي است «آمَنَ»؛ يعني «دَخَلَ فِي المَأمَن»؛ منتها ورود در مأمن که فرمود حصن خداست، هم «كلمة لا إله إلا الله حصني»[28] [29] ، هم «ولاية علي بن أبي طالب (عليه السلام) حصني‌»[30] [31] [32] که هر دو نقل شد؛ «آمَنَ»؛ يعني «دَخَلَ فِي المَأمَن»، «دَخَلَ فِي الحِصن»، ورود در حصن به اعتقاد است و عمل صالح و گرنه «آمَنَ» به معناي «إعتَقَدَ» نيست. «آمَنَ» به معناي «عَمِلَ» نيست. «آمَنَ»؛ يعني «دَخَلَ فِي المَأمَن»، دخول در مَأمن به اعتقاد صائب و عمل صالح است؛ عقيده صحيح و عمل درست.

 

در اين بخش حضرت فرمود که اگر کسي اين کار را کرده است انجام مي ‌دهد و سنّت ‌هايي که از سابقان آمده و خوب هم هست، آن را فراموش نکند. آن را هم در سخن ديگري، در نامه ‌اي که براي مالک نوشت فرمود: «و لا تنقضنّ سنّة صالحة عمل بها صدور هذه الأمّة، و اجتمعت بها الألفة، و صلحت علیها الرّعیّة»[33] ؛ فرمود يک سنّت خوبي که ديگران داشتند، علماي قبلي داشتند، آن را به هم نزن! يک سنّت جديدي نياور! اگر تجربه نشان داد که اين روش روش خوبي است، علما داشتند، حکما داشتند، مؤمنين داشتند. اين را براي مالک به عنوان بخش ‌نامه که استاندار منصوب از طرف حضرت امير بود، فرمود آن روشي که سابقين داشتند و خوب بود و نتيجه داد، آن را به هم نزن! روشي که هنوز تجربه نشده، آن را عملي نکن! «و لا تنقضنّ سنّة صالحة» که «عمل بها صدور هذه الأمّة» که باعث وحدت مردم است «و اجتمعت بها الألفة، و صلحت علیها الرّعیّة»، اين را به هم نزن.

 

بنابراين اين گوشه که يقين را به چهار شعبه تقسيم کرد تا حدودي معناي آن روشن شد؛ البته تفصيل اين مطالب مربوط به بحث ‌هاي روزانه است؛ اما اجمال آن اين است که يکي از محکم ‌ترين ريشه ‌هاي ايمان، يقين است و يقين هم چند شعبه دارد.

 

مجدّداً مقدم شما را گرامي مي ‌داريم. ـ إن‌ شاء الله ـ از اين ايام حداکثر استفاده را ببريد. اين دعاي نوراني که به عنوان صلوات هنگام زوال است فراموشتان نشود. در اين دعاي نوراني که به عنوان صلوات است وجود مبارک امام سجاد (سلام الله عليه) به ما آموخت به خدا عرض کنيم، پيغمبر را براي ما طريق «مَهيع» قرار بده، نه تنها شافع ما باشد: «وَ اجْعَلْهُ لِي شَفِيعاً مُشَفَّعاً وَ طَرِيقاً إِلَيْكَ مَهْيَعاً»[34] ، «مَهيع»؛ يعني وسيع. آن بيابان باز که هيچ مانعي در آن نيست به آن مي‌ گويند «مَهيَعَ». شايد قبلاً به عرض شما رسيد، اين «جُحفه» که جزء ميقات ‌هاي مدينه بعدي ‌هاست که از مکه خارج مي‌ شوند به جحفه مي ‌رسند يا از جدّه که آمدند به جحفه مي ‌رسند، قبلاً اسم آن «مهيعَ» بود، چون بيابان وسيع و باز بود. بيابان وسيع و باز را مي ‌گويند «مهيَعَ». بعد از اين که سيلي آمد و بخش وسيعي از اين بيابان را به صورت درّه درآورد و به اصطلاح وادي کرد؛ يعني درّه کرد و از بين برد، اين شده «جحفه». به نظر آن ها سيل اجحافي کرده است نسبت به اين منطقه. «مهيعَ» شده «جحفه». «مهيعَ»؛ يعني طريق باز؛ يعني خدايا اين دين نبوي را طرزي قرار بده که ما از هر جايش بتوانيم عبور بکنيم، براي ما سهل باشد، سخت نباشد. پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) دين او، اهل بيت او «وَ اجْعَلْهُ لِي شَفِيعاً مُشَفَّعاً وَ طَرِيقاً إِلَيْكَ مَهْيَعاً». اين از دعاهاي نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) است که به ما آموخته است. ما اميدواريم خداي سبحان آن توفيق را به همه شما مرحمت کند که از فيض و فوز اين دعاهاي نوراني متنعّم بشويد.


[9] سوره مائده، آيه 15. ﴿نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ﴾.
[11] ديوان حافظ، غزل شماره40.
logo